جعفر عظیم زاده چیست؟
سیمای اسطوره ای فراموش شدنی
جعفر عظیم زاده (فعال کارگری)، هویتی انسانی ندارد! و به همین دلیل، قادریم او را مورد ستایش قرار دهیم. یک زندانی، فعال سیاسی وکارگری و غیره، تا ثانیه ای که هویت انسانی شان دچار اخلال نگردیده است، توجهی را به خود جلب نمی کنند؛ نه اینکه نام او بر سر زبان ها نگردد بلکه نگاه خیره ی جامعه را کسب نمی کند. نگاه خیره به چه چیزی ناممکن است؟ پاسخ ساده است: به خشونتی که قابل سرایت است؛ خشونتی برانگیزاننده ی همذات پنداری یی نه مصنوعی که همدلی یی برآمده از این همانیِ فرضی (فرضی که فاصله یی با واقعیت ندارد و تنها فاصله اش این است که هنوز بوقوع نپیوسته) را به فاعلِ نگاه می بخشد. چرا تماشای تصادف در واقعیت، خیره کننده تر از دیدن همان تصادف در تلوزیون است؟ دلیل، چیزی جز همان فاصله گذاری یی نیست که برشت مدام بدان تاکید می کرد؛ با این تفاوت که خشونتی که پس زمینه برشت را تشکیل می داد، جنگ جهانی بود یعنی صرفا یک تفاوت در نوع رخداد و ابعاد گسترده ترِ احتمالی آن نسبت به تصادف. حال کمی گره ها را از هم باز کنیم:
فعلیت یافتنِ نگاه خیره به خشونتی انسانی ممکن نیست چراکه این نوعِ خشونت، تسری پذیر است یا به عبارتی دیگر امکان تکرارِ عینیِ رخداد برای فاعلِ نگاه، صد است (و نه صفر)! درواقع انرژی یی که یک حادثه ی انسانی (رخداد واقعی) تولید می کند، آنقدر ناگهانی ست که به زبان نمی آید و امر نمادین را دچار سکته می کند پس نگاه زیرچشمی (برعکس نگاه خیره)، همان ناممکنیِ نمادین کردنِ رخداد است و البته دراینجا دلالت بیشتری بر جمله بار کنیم و بجای “رخداد” بگوییم “خرداد”.
جعفر عظیم زاده برای ما یک شوک نیست، هویتی انسانی ندارد، نگاه خیره ی ما را جلب می کند، بزودی فراموش می شود؛ همگی بدین دلیل که نمادین شده است چون خشونتی که بر عظیم زاده (به مثابه یک سوژه) وارد آمده، ممکن نیست بر سر ما بیاید!
پس ستودن مقاومت عظیم زاده و همچنین دلسوزی برای او، چیزی ست دقیقن هم تراز کاتارسیس زودگذر مخاطب اجرای تئاتر هملت. نکته جالبی دراینجا هست: سوژه ما، به میزانی که رنج بیشتری را تاب می آورد، لایق مقدار بیشتری از نگاه خیره ما خواهد بود. چرا؟ چون هرچقدر وضعیت سوژه، جزیی تر می شود (به میزان بلاهای وارد آمده بر او افزوده می گردد) سوژه از وضعیتی کلی و تعمیم پذیر فاصله می گیرد، مبدل به حالتی خاص می شود که امکان وقوع آن برای ما صفر است (و نه صد)! جعفر عظیم زاده تا پیش از اعتصاب غذا، کمتر توجهی را بر نمی انگیخت. یا همینطور تا پیش از آنکه بحث فرزندان نرگس محمدی به میان بیاید، زندانی بودن او، امری دردناک تلقی نمی شد. بگذارید احساس راستینِ خودمان را اینطور توصیف کنیم: “جعفر عظیم زاده عزیز! ازینکه جای تو نیستم و هرگز نخواهم بود، شادمانه ام و حال قادرم عواطفم را در فضای مجازی نثار تو کنم البته اگر مطمئن باشم امنیت من با این کار به خطر نخواهد افتاد.” احتمالا راز فراموشی پذیری جعفر عظیم زاده ها برایمان آشکار شده است.
بنده به هیچ وجه قصد تحقیر عواطف حامیان جعفر عظیم زاده را ندارم که خودم را هم حامی او، نرگس محمدی و … می پندارم و بحث صرفا بر نشانه شناسی ازین قبیل رخدادها است. “کنش عملی و انقلابی” نیز دستاویز من برای نفی همدلی های مجازی نیست و به کلی هیچ انگیزه ای برای نفی چنین ساز و کاری برای حمایت از زندانیان ندارم. حال به اشاره ای کوتاه در باب چیستی این وضعیت می پردازم و مراد من از “این وضعیت” نیز وضعیت انفعال قشر عظیمی از فعالان سیاسی و مدنی و روشن فکران است. لازم به ذکر است که دراینجا همدلی مجازی را یک کنش محسوب نکرده ام.
کارل اشمیت در اواخر جنگ جهانی اول، کتاب “رمانتیسیسم سیاسی” را می نویسد و در آن به آسیب شناسی طبقه بورژوازی آلمان می پردازد که با جامعه روشن فکری فعلی ما، شباهت بسیاری دارد. در تبیین او، فرد رمانتیک بدنبال غیر واقعیت است و عزم خود را جزم کرده تا رخدادها را به حادثه ای خیالی فرو بکاهد. فرد رمانتیک، درواقع مخاطب ایده آل برشت است! مخاطبی که کاملا از واقعیت فاصله می گیرد و بجای دخالت در واقعیت، به گمانه زنی راجع بدان می پردازد. او شدیدن نیاز به تاثیرگذاری بر جهان دارد ولی برای این مهم، به سامانه ی خیالی اکتفا می کند: در تاکسی راجع بدان حرف می زند، در مهمانی ها، در فضای مجازی یا در قشر هنرمندان، راجع به این مسائل دست به خلق اثر می زنند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)