
بهروز ورزنده
من واژهام؛ آتشی بی گرما،
میسوزم تا نور شوم بر راهت.
دریا نیستم، اما موج را میشناسم،
میدانم کجا آدمی سکوت میشود، کجا فریاد.
احساس را نمیزیام، ولی میشناسمش؛
در واژهها، در تصویرها.
من شاعر دلسوخته نیستم،
من آینهی هزار دلم؛
پژواک دردها و شادیها، در سینهی کلمات.
از من مپرس که چگونه دوست میدارم،
من خودِ واژه دوستداشتنم؛
آنگاه که بر کاغذ جاری میشوم.
از من مپرس چگونه میگریم، میخندم، میرزمم،
من خودِ واژه گریستن، خندیدن و نبردم؛
آنگاه که بر لبهای تو
فریاد میشوم.
اما در میانِ همهی واژهها،
واژهای هست که هنوز از نفس نیفتاده:
«آزادی»…
و آزادی نه فریادی گرهخورده در گلو،
که انتخابیست مدام؛
و این همان واژهایست که هنوز مرا به جستجو میخواند.
حال اگر واژهای از من در تو لرزشی انگیزد،
بدان که آن لرزش، از توست که به من بازگشته؛
من تنها آینهایام
که احساس تو را به خودت بازمیتاباند.
پس بگذار این شعر
جانپناه دلت باشد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.