برگردان به فارسی: شهرام کیانی

 

کتابی جدید درباره اینکه چرا افراد کمی از طبقه کارگر به مناصب سیاسی می‌رسند، محکم‌ترین دلایل را ارائه می‌دهد.  اما نویسندگان آن با تلقیِ کمبود کارگران در مناصب حکومتی به عنوان «قانونِ دموکراسی انتخاباتی»، نقش کارگرانِ متشکل را در تغییر این وضعیت دست‌کم می‌گیرند.

 

تروی جکسون (نامزد دمکرات سنای آمریکا، سمت چپ) در کنار سناتور ورمونت، برنی سندرز، در میتینگ انتخاباتی‌اش در بیدفورد، ایالت مِین، ۱۱ اکتبر ۲۰۲۶.

دموکراسی‌های لیبرال به‌طور نظام‌مند نامزدهای طبقه کارگر را از عرصه سیاست کنار می‌زنند. برای مقابله با این مسئله، سوسیالیست‌ها باید اساسنامه احزاب چپ را دستکاری کنند تا شرایط به نفع کارگران سنگین‌تر شود. (عکس: چارلی تریبالو / ای‌اف‌پی از طریق گتی ایمیجز)

 

بررسی کتاب دور نگه داشتن کارگران از برگه‌های رای: چگونه دموکراسی، نمایندگی طبقه کارگر را تضعیف می‌کند. نوشته نیکولاس کارنز و نوآم لوپو (انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۲۶)

 

بر اساس داده‌های یک پژوهش جدید و گسترده درباره نمایندگان طبقه کارگر که توسط دو پژوهشگر علوم سیاسی، نیکولاس کارنز و نوآم لوپو، انجام شده است، تنها حدود ۲ درصد از نمایندگان مجلس در دموکراسی‌های جهان، پیش از ورود به دنیای سیاست در شغل‌های متعلق به طبقه کارگر — که نویسندگان آن را شامل کارهای یدی، خدماتی یا اداری/دفتری تعریف می‌کنند — مشغول به کار بوده‌اند. با این حال، همان‌طور که نویسندگان در کتاب جدید خود مدارک و اسناد آن را ارائه داده‌اند، از هر ۱۰ شغل در یک دموکراسی معمولی، حدود ۷ شغل متعلق به طبقه کارگر است؛ از کارگران ساختمانی و رانندگان کامیون گرفته تا گارسون‌ها، صندوق‌داران، منشی‌ها، کارمندان ثبت داده، کارگران روزمزد و دستفروشان خیابانی. در ایالات متحده، افراد طبقه کارگر بیش از نصف نیروی کار را تشکیل می‌دهند اما تنها ۵ درصد از نامزدهای انتخابات ایالتی، منطقه‌ای و محلی را شامل می‌شوند. در برزیل نیز کارگران بیش از ۷۰ درصد نیروی کار را می‌سازند، اما سهم آن‌ها در میان نامزدهای پارلمان ملی تنها ۸ درصد است.

کارنز و لوپو با تکیه بر طیف وسیعی از پژوهش‌های قبلی و تحلیل‌های تازه خود نشان می‌دهند که چرا حضور تعداد بیشتری از کارگران در مناصب قدرت اهمیت دارد. سیاستمدارانی که تجربه کارهای یدی و خدماتی داشته‌اند، از قوانین اقتصادیِ حامی کارگران بیشتر پشتیبانی می‌کنند؛ کابینه‌هایی که وزرای کارگریِ بیشتری دارند، نظام‌های رفاهی سخاوتمندانه‌تری می‌سازند؛ و مردم نیز به مجلس‌هایی که نمایندگان کارگر کمتری دارند کمتر اعتماد می‌کنند.

خلاصه کلام این‌که: «وقتی کارگران صاحب منصب نباشند، سیاست‌ها و پیامدهای اقتصادی به کام داراها و به زیان ندارها تمام می‌شود.» کتاب دور نگه داشتن کارگران از برگه‌های رای بر پرسش کلیدی بعدی تمرکز دارد: اگر حضور مسئولانِ برخاسته از طبقه کارگر تا این حد به نفع مردم است، چرا تعداد آن‌ها این‌قدر کم است؟

پاسخ آن‌ها کم‌وبیش دلسردکننده است. آن‌ها بر خلاف دیدگاه رایج در میان بسیاری از فعالان چپ، معتقدند مشکل اصلی پول، ضعف سندیکاها، قوانین خاص انتخاباتی یا تنفر رای‌دهندگان از نامزدهای طبقه کارگر نیست. بلکه علت ریشه‌دارتر است و در درون منطقِ خودِ دموکراسی انتخاباتی نهفته است: نامزد شدن در انتخابات فرآیندی فرسایشی و طاقت‌فرساست؛ نیازمند زمان، پول و پذیرش ریسکِ از دست دادن شغل و درآمد است — هزینه‌هایی که شاغلین طبقه کارگر به‌ندرتی از پس آن برمی‌آیند. از سوی دیگر، دروازه‌بانان احزاب نیز بر اساس محاسبات عقلانی از خیر کسانی که شانس کمتری برای جان سالم به در بردن از طوفان مبارزات انتخاباتی دارند می‌گذرند. این دو عامل دست به دست هم می‌دهند تا نامزدهای طبقه کارگر همواره با بادهای مخالف شدیدی مواجه شوند که شانس موفقیت آن‌ها را محدود می‌کند.

دستآورد بزرگ کتاب این است که نشان می‌دهد انتخاب مجلس‌هایی که نماینده طبقه کارگر باشند چقدر دشوار است. اما ادعای مرکزی آن برداشتی تقدیرباورانه از آن چیزی است که شواهدِ خود کتاب پشتیبانی می‌کند، و راه‌حل‌های پیشنهادی‌اش یک مسیر کلیدی را که به طور تاریخی به مردم کارگر قدرت سیاسی واقعی داده، نادیده می‌گیرد: سازماندهی طبقه کارگر.

 

شکاف در کانال ورودی نامزدها کجاست؟

کارنز و لوپو کار خود را با رد مجموعه‌ای از دلایل دیگر برای پایین بودن میزان نمایندگی طبقه کارگر آغاز می‌کنند؛ نخستین دلیل، این ایده است که کارگران اصلاً توانایی و لیاقت حکومت‌داری ندارند. نویسندگان با نشان دادن این‌که کارگران تقریباً به اندازه سایرین دارای ویژگی‌های یک نامزد موفق هستند، به اندازه دیگران به نامزدی علاقه‌مندند و نزد رای‌دهندگان نیز محبوبیت کمتری ندارند، این نظریه و سایر «توضیحات مبتنی بر کمبود یا ضعف کارگران» را رد می‌کنند.

آن‌ها به همان اندازه نسبت به دلایل ساختاری در سطح کشورها مشکوک هستند. با استفاده از یک پایگاه داده اختصاصی از نمایندگان ۹۷ دموکراسی در سال‌های ۲۰۱۶ تا ۲۰۱۸، این پژوهشگران به این نتیجه می‌رسند که تنوع در انواع نظام‌های انتخاباتی و میزان قدرت احزاب چپ، تاثیر معنی‌داری در میزان حضور نمایندگان طبقه کارگر ندارد. در مقابل، آن‌ها درمی‌یابند که تامین مالی عمومی انتخابات و میزان تراکم سندیکاها/اتحادیه‌ها موثر هستند، اما تاثیر آن‌ها را کوچک‌تر از آن می‌دانند که تغییر ایجاد کند.

مشکل واقعی، به عقیده کارنز و لوپو، پیش از صندوق رای رخ می‌دهد: «بخش اعظم غربالگری و حذف نامزدهای طبقه کارگر درست در نقطه‌ای اتفاق می‌افتد که افراد می‌خواهند نام خود را وارد برگه رای کنند.» آن‌ها دو دلیل اصلی برای این امر ارائه می‌دهند.

دلیل اول چیزی است که نویسندگان آن را «هزینه‌های پنهان مبارزات انتخاباتی» می‌نامند. نامزد شدن به معنای صرف‌نظر کردن از زمان، حریم شخصی، درآمد و اطمینان از آینده است، نادیده گرفتن خطر سرافکندگی و ضربه به آبرو که جای خود دارد. این هزینه‌ها بیشترین فشار را بر کارگران وارد می‌کنند: در نظرسنجی‌های نویسندگان در مکزیک و کانادا، ۲۹ درصد از پاسخ‌دهندگان دارای صلاحیت طبقه کارگر گفتند که نگران از دست دادن شغل یا درآمد خود برای نامزدی هستند، در حالی که این رقم برای متخصصان و شاغلین یقه سفید با صلاحیت مشابه، تنها ۱۴ درصد بود.

دومین عاملی که مانع از نامزدی کارگران می‌شود، «منطق استراتژیک دروازه‌بانی احزاب» است. احزاب با منابع محدودی که دارند، به سراغ «میوه‌های دسترس‌پذیرتر» می‌روند: افرادی که از قبل آن‌ها را می‌شناسند و به آن‌ها اعتماد دارند، کسانی که به نظر می‌رسد سیاستمداران خوبی می‌شوند و اداره یک کمپین انتخاباتی برایشان آسان‌تر است. تحت فشار برای پیروزی در زمان حال، حتی رهبران همسو و همدل احزاب نیز از کنار نامزدهایی که معرفی آن‌ها به عنوان گزینه‌های قطعی دشوارتر است عبور می‌کنند — و این نامزدها به‌طور نامتناسبی از طبقه کارگر هستند. در نظرسنجی‌های انجام‌شده در ۱۰ دموکراسی قاره آمریکا، کارنز و لوپو دریافتند که نویدبخش‌ترین پاسخ‌دهندگان طبقه کارگر بسیار کمتر از متخصصان مشابه خود از سوی الیت سیاسی تشویق به نامزدی شده‌اند: ۱۲ درصد در برابر ۳۴ درصد.

کارنز و لوپو استدلال می‌کنند که این نیروها چنان قدرتمندند که «حتی اگر کارگران نامزد شوند، رای بیاورند و با موفقیت در مسند قدرت بمانند»، انتخابات همواره یک «نیروی جاذبه شدید» بر ضد آن‌ها اعمال خواهد کرد. آن‌ها معتقدند اتحادیه‌های قوی‌تر، تامین مالی عمومی انتخابات و نابرابری کمتر «تنها در حاشیه و به‌طور جزیی موثر خواهند بود». انتخاب تعداد زیادی از کارگران نیازمند «همراستایی‌های فوق‌العاده و غیرمعمول نیروهای سیاسی» است.

 

آیا اتحادیه‌ها نجات‌بخش خواهند بود؟

این همراستایی‌ها کدامند؟ پیش از هر چیز، آن‌ها شامل شراکت‌های پایدار و مستمری هستند که در آن احزاب برای جذب نامزد به طور مستقیم از درون اتحادیه‌های متمرکز و قدرتمند کارگری کانال‌های رسمی می‌سازند. این اتحادیه‌ها به نامزدهای طبقه کارگر منابع مالی و پشتیبانی لازم را می‌دهند تا بار سنگین نامزدی را به دوش بکشند، و مهم‌تر از آن، فعالانه به دنبال نامزدهای کارگر می‌گردند و آن‌ها را به دیگر افراد درون حزب معرفی می‌کنند و عملاً منطق معمول دروازه‌بانی را دور می‌زنند.

حزب کارگر بریتانیا نمونه بارز این موضوع است. تا سال ۱۹۲۹، بیش از یک‌چهارم اعضای مجلس عوام بریتانیا از پیش شغل‌های طبقه کارگری داشتند. اتحادیه‌های بریتانیا حامی مالی نامزدهای کارگر می‌شدند، رای‌دهندگان را برای آن‌ها پای صندوق‌ها می‌آوردند، هزینه کمپین‌هایشان را می‌پرداختند، نیروهای حزبی محلی را برای کار در کمپین آن‌ها استخدام می‌کردند و گاهی حتی حقوق آن‌ها را تکمیل می‌کردند؛ در حالی که احزاب محلی کارگر، نامزدها را از میان فهرست‌های پیشنهادی اتحادیه‌ها انتخاب می‌کردند که با خود پولِ اتحادیه را به همراه داشتند.

حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) نیز به شیوه‌ای مشابه عمل می‌کرد و کرسی‌های امن حزبی را برای مقامات اتحادیه‌ای رزرو می‌کرد. در سال ۱۹۶۹، حدود ۱۶ درصد از اعضای بوندستاگ (پارلمان آلمان) از شغل‌های طبقه کارگر آمده بودند.

اگر این احزاب توانستند با شراکت جنبش‌های کارگری به‌طور موثر کارگران را به مجلس بفرستند، چرا احزاب امروز نمی‌توانند همان کار را بکنند؟ پاسخ کارنز و لوپو این است که چنین ترتیباتی از نظر تاریخی نادر بوده و عملاً غیرقابل تکرار هستند. در هر دو کشور بریتانیا و آلمان، اتحادیه‌های یقه‌سفید در نهایت جایگزین اتحادیه‌های صنعتی شدند، متخصصان جای کارگران یدی را در نیمکت‌های حزبی گرفتند، و رهبرانی مانند تونی بلر و گرهارد شرودر نقش اتحادیه‌ها را در انتخاب نامزدهای پارلمانی کاهش دادند. در نتیجه، امروز حتی قوی‌ترین اتحادیه‌ها نیز تنها موفق می‌شوند تعداد اندکی از اعضای خود را به مناصب سیاسی برسانند.

 

قانون دموکراسی یا محصول نئولیبرالیسم؟

کارنز و لوپو دلایل محکمی ارائه می‌دهند مبنی بر اینکه سقف نمایندگی طبقه کارگر در سیاست دموکراتیک معاصر پایین است، اما آیا نتایج دلسردکننده آن‌ها درباره امکانات ناچیزِ ساختن قدرت واقعی طبقه کارگر از طریق پارلمان‌های ملی موجه است؟

بیائید با مکانیسم‌هایی شروع کنیم که کارنز و لوپو به عنوان موانع اصلی نمایندگی بیشتر کارگران شناسایی می‌کنند. طبق برآوردهای خودِ آن‌ها، حرکت از عدم وجود تامین مالی عمومی به سخاوتمندانه‌ترین نظام مشاهده‌شده، سهم کارگران را در پارلمان ملی از نزدیک به صفر به حدود ۵ درصد می‌رساند، و اتحادیه‌ای شدنِ بالا آن را به حدود ۹ درصد افزایش می‌دهد. به همین ترتیب، برآورد آن‌ها برای تاثیر نابرابری — که کشوری را تصور می‌کند که نیمه پایینی درآمدها نصف کل درآمد کشور را به دست می‌آورند (بسیار بالاتر از یک دموکراسی معمولی امروز) — سهمی حدود ۷ درصد را نشان می‌دهد. احزاب نیز اهمیت دارند: ۱۰ درصد از نمایندگان احزابی که طرفدارانشان عمدتاً طبقه کارگر هستند، شغل‌های یدی، خدمات‌رسانی یا سایر کارهای طبقه کارگر را داشته‌اند. همچنین بر اساس داده‌های کارنز و لوپو، احزابی که در برنامه‌های حزبی خود بیشترین دفاع را از کارگران و اتحادیه‌ها می‌کنند، هیئت‌های نمایندگی پارلمانی دارند که حدود ۱۵ درصد آن‌ها از طبقه کارگر است. در مقایسه با میانگین جهانی ۲ درصد، این‌ها تفاوت‌های کوچکی نیستند.

علاوه بر این، نویسندگان هر یک از این عوامل را به تنهایی بررسی کرده و کنار می‌گذارند چون هیچ‌کدام به تنهایی تاثیر به‌شدت بزرگی ندارند. آن‌ها این احتمال را مطرح می‌کنند که «شاید ترکیبی از ویژگی‌های سطح کشوری بتواند کمبود نمایندگی کارگران را توضیح دهد»، اما این احتمال را دنبال نمی‌کنند. با این حال، تاریخچه‌ای که خودشان از حزب کارگر بریتانیا ارائه می‌دهند نشان می‌دهد که چگونه عوامل سطح کشوری می‌توانند دست به دست هم دهند تا نمایندگی قوی کارگران را ایجاد کنند: یک جنبش اتحادیه‌ای مردمی هزینه‌های نامزدهای کارگر را تامین و حمایت مالی می‌کرد، احزاب محلی نامزدها را از لیست‌های اتحادیه انتخاب می‌کردند، و حزب برای موفقیت به آرای طبقه کارگر متکی بود. هیچ‌یک از این عوامل به تنهایی به تصاحب یک‌چهارم کرسی‌های پارلمان توسط کارگران منجر نمی‌شد. همچنین مشخص نیست چرا شراکتِ حزب-اتحادیه تنها ترکیب عواملی است که می‌تواند به سهم بالاتری از کارگران در مسند قدرت منجر شود، آن هم در حالی که داده‌های کارنز و لوپو نشان می‌دهد تامین مالی عمومی، نابرابری کمتر و وابستگی احزاب به رای‌دهندگان طبقه کارگر نیز موثر هستند.

بسیاری از استراتژی‌هایی که نویسندگان توصیه می‌کنند نیز هرگز در مقیاس بزرگ امتحان نشده‌اند. به گفته خود آن‌ها، برنامه بورسیه‌های سیاسی یا سرمایه‌گذاری اولیه با هدف نامزدهای طبقه کارگر در ایالات متحده وجود ندارد یا بسیار نادر است، و تنها مشتی از مدارس آموزش نامزدهای انتخاباتیِ وابسته به اتحادیه‌ها در سراسر کشور فعالیت می‌کنند. حتی بدون رسیدن به برابری کامل طبقه‌ای، دستاوردهایی در مقیاس آنچه از طریق این مکانیسم‌ها قابل دستیابی است، کیفیت نمایندگی طبقه کارگر را به میزان چشمگیری بهبود می‌بخشد.

زمان‌بندی هم مهم است. داده‌های فراملی کتاب، تصویری مقطعی مربوط به سال‌های ۲۰۱۶ تا ۲۰۱۸ است؛ زمانی که اتحادیه‌ها ضعیف بودند، نابرابری بالا بود و احزاب چپ پیوندهای خود را با نیروی کار از دست داده بودند. بریتانیا و آلمان زمانی کارگران بیشتری را انتخاب کردند که اتحادیه‌ها هم بزرگ بودند و هم درون احزاب قدرت داشتند. در مقابل، عضویت در اتحادیه‌ها امروز بسیار کمتر است و در جاهایی که نسبتاً بالا باقی مانده، اتحادیه‌ها تا حد زیادی نفوذ خود را بر فرآیند نامزدی از دست داده‌اند. بنابراین اثر ناچیز اتحادیه‌ها که نویسندگان یافته‌اند ممکن است بیش از آنکه نشان‌دهنده توان اتحادیه‌های قوی و دارای نفوذ سیاسی باشد، بیانگر ویژگی‌های دوره زمانیِ خاصی باشد که مطالعه کرده‌اند.

مطالعه موردی بریتانیا نیز نشان می‌دهد که این دستاوردها ماندگارتر از روایت «رونق و افول» نویسندگان است. اگرچه تعداد نمایندگان کارگر پس از شکست سنگین حزب کارگر در اوایل دهه ۱۹۳۰ سقوط کرد، اما نمودار خود نویسندگان نشان می‌دهد که سهم آن‌ها تا سال ۱۹۴۵ دوباره به بالای یک‌چهارم مجلس عوام برگشت، در طول دهه ۱۹۷۰ بین ۱۵ تا ۲۰ درصد باقی ماند و تا دهه ۱۹۹۰ بالای ۱۰ درصد حفظ شد. نیم قرن نمایندگی معنادار طبقه کارگر را به هیچ وجه نمی‌توان یک اتفاق زودگذر نامید.

 

کارگران وقتی نخست قدرت را در خارج از مجالس قانونگذاری ملی به دست آورند، دوباره در این مجالس قدرت را در دست خواهند گرفت.

 

تأثیر دروازه‌بانی احزاب نیز به همین ترتیب مشروط و متغیر است. نویسندگان شواهد قوی ارائه می‌دهند که مسئولان جذب نامزد، متخصصان و یقه سفیدها را ترجیح می‌دهند، اما این به خودی خود اثبات نمی‌کند که «منطق بنیادی» انتخابات علیه کارگران عمل می‌کند. در عصری که جدایی طبقاتی شدید و سیاستِ حرفه‌ای‌شده حاکم است، مسئولان حزبی بیشتر متخصصان را می‌شناسند. اما وقتی اتحادیه‌ها در مرکز ائتلاف یک حزب قرار گیرند، شبکه‌های دروازه‌بانان حزبی از افراد طبقه کارگر پر می‌شود، و وقتی مدارس آموزشی نامزدها به اعضای اتحادیه‌ها آموزش می‌دهند، خزانه میوه‌های دسترس‌پذیر شامل کارگران بیشتری می‌شود: برای نمونه، برنامه اتحادیه AFL-CIO نیوجرسی از سال ۱۹۹۷ تاکنون نزدیک به ۱۴۰۰ پیروزی انتخاباتی ثبت کرده است. با توجه به اینکه اعتماد به دولت به پایین‌ترین حد تاریخی رسیده است، نامزدهایی با پیشینه طبقه کارگر می‌توانند سرمایه‌ای باشند که حتی بدبین‌ترین گردانندگان سیاسی نیز آن را جذاب ببینند — و این یکی از دلایلی است که ما شاهد حضور نامزدهای برجسته بیشتری از طبقه کارگر در چرخه انتخاباتی ۲۰۲۶ هستیم.

 

آیا سهمیه‌بندی طبقه‌ای و مجامع شهروندی نجات‌بخش خواهند بود؟

فصل پایانی کتاب به راهکارها می‌پردازد. نویسندگان اقداماتی را بررسی می‌کنند که اتحادیه‌ها و احزاب می‌توانند انجام دهند: برنامه‌های کادرسازی مانند نیوجرسی، «بورسیه‌های سیاسی» برای جبران دستمزد از دست رفته، سرمایه اولیه برای نامزدهای طبقه کارگر، حق بازگشت به شغل پس از مبارزات انتخاباتی، و کمیته‌های کارگری درون احزاب. اما آن‌ها این‌ها را «راه‌حل‌های موقت» می‌دانند، زیرا به محض اینکه تلاش‌های اصلاح‌طلبان کند شود، فرآیند انتخابات دوباره علیه کارگران عمل خواهد کرد.

در نهایت، کارنز و لوپو به دو اصلاح ساختاری روی می‌آورند که به زعم آن‌ها موانع ورود کارگران به مجلس را از میان می‌برد: سهمیه‌بندی کارگران و مجامع شهروندی. نویسندگان اشاره می‌کنند که با وجود سهمیه‌بندی، اگر حزبی مجبور باشد یک کارگر را برای یک کرسی نامزد کند، «دیگر چندان مهم نیست که آیا کارگران برای نامزد شدن مشکلات بیشتری دارند یا خیر». به همین ترتیب، مجامع شهروندی که بر اساس انتخاب تصادفی انتخاب می‌شوند، مسابقه انتخاباتی را به‌کلی دور می‌زنند و می‌توانند مشارکتی تقریباً برابر در میان طبقات مختلف ایجاد کنند.

مشکل اینجاست که به دست آوردن سهمیه‌بندی به هیچ وجه آسان‌تر از گزینه‌های دیگری نیست که نویسندگان آن‌ها را ذاتاً محدود می‌دانند. خود آن‌ها معترفند که سهمیه‌بندی مستلزم «کار سختِ ساخت ائتلاف‌های سیاسی برای تصویب قوانین و اصلاح قانون اساسی» است. اما ائتلافی که آن‌قدر قدرتمند باشد که قانون‌گذاران (که اکثرشان متخصصان یقه سفید هستند) را مجبور کند کرسی‌ها را به کارگران واگذار کنند، آن‌قدر هم قدرتمند خواهد بود که حق سازماندهی کارگران را تقویت کرده و جنبش کارگری را به‌طور چشمگیری گسترش دهد، یا موجی از قوانین حامی کارگران را به تصویب برساند. بنابراین، سهمیه‌بندی‌های اجباری میان‌بری برای دور زدنِ «ساخت قدرت طبقه کارگر» نیستند، بلکه خود مشروط به وجود آن قدرت هستند. بدون آن قدرت، سهمیه‌ها ممکن است کرسی‌ها را برای کارگران تضمین کنند اما نفوذ و قدرت واقعی را نه؛ زیرا رهبران احزاب می‌توانند به‌راحتی کرسی‌ها را با کارگرانی پر کنند که آماده پیشبردن برنامه‌های خود احزاب هستند، نه سیاست‌های حامی کارگران.

مجامع شهروندی مشکل دیگری را مطرح می‌کنند. آن‌ها در تشکیل نهادهایی که شباهت زیادی به عموم مردم دارند بسیار خوب عمل می‌کنند: مجمع اقلیمی شهروندان اتریش در سال ۲۰۲۲ همان‌قدر احتمال داشت فارغ‌التحصیل دانشگاهی داشته باشد که کل جامعه. اما نویسندگان هرگز نمی‌گویند که این مجامع چه میزان قدرت واقعی خواهند داشت. آن‌ها «انتخاب تصادفی» را روشی برای «انتخاب رهبران بدون برگزاری انتخابات» توصیف می‌کنند، با این حال مجامعی که به آن‌ها اشاره می‌کنند صرفاً توصیه‌هایی ارائه می‌دهند که مسئولان انتخابی می‌توانند آن‌ها را بپذیرند یا رد کنند. مجمع ایرلند راه را برای همه‌پرسی سال ۲۰۱۸ هموار کرد که لغو ممنوعیت سقط جنین را به همراه داشت، اما تنها به این دلیل که سیاستمداران تصمیم گرفتند آن را به رای مردم بگذارند. یک مجمع با اختیارات واقعی باید از همان سیاستمداران بازستانده شود، که این دوباره ما را به نقطه اول یعنی ساخت قدرت طبقه کارگر برمی‌گرداند. مجامع می‌توانند در حاشیه مفید باشند، اما هیچ میزانی از گفت‌وگو و تدبیر توسط شهروندانِ تصادفی، توازن قدرت سیاسی را تغییر نخواهد داد مگر اینکه کارگران اهرم فشار واقعی در پشت سر خود داشته باشند. در بدترین حالت، این اصلاحات با ایجاد ظاهرِ «دادن صدای قوی‌تر به کارگران»، می‌توانند به احزابی که منافع کارگران را نادیده می‌گیرند مشروعیت ببخشند.

نکته قابل توجه این است که برای کتابی که یافته تاریخی مرکزی‌اش این است که کارگران زمانی بیشتر به مسند قدرت می‌رسند که اتحادیه‌های قوی آن‌ها را در آنجا قرار دهند، کتاب دور نگه داشتن کارگران از برگه‌های رای هرگز ساخت اتحادیه‌های قوی‌تر را توصیه نمی‌کند. هیچ مطلبی درباره حقوق کار، سازماندهی، یا اینکه چگونه جنبش‌های طبقه کارگر می‌توانند اهرم‌های سیاسی سابق خود را بازیابند در کتاب وجود ندارد.

با این همه، کارنز و لوپو کتابی حیاتی و ضروری درباره پرسشی نوشته‌اند که جریان چپ نمی‌تواند از آن چشم‌پوشی کند. حق با آن‌هاست که نمایندگی طبقه کارگر به صورت تصادفی رخ نمی‌دهد، مسئله اصلی استعداد کارگران یا تعصبات رای‌دهندگان نیست، و موفقیت آن به نهادهایی بستگی دارد که منافع کارگران را در مرکز جذب نامزدها قرار دهند. اما غیبت کارگران از مناصب سیاسی یک «ثابت گرانشی» و قانون تغییرناپذیر نیست؛ بلکه سنجه و معیاری است از ضعف جنبش کارگری و تصمیم احزاب برای رها کردن آن. کارگران زمانی دوباره در پارلمان‌های ملی قدرت را به دست خواهند گرفت که ابتدا قدرت را در بیرون از پارلمان بازیابند. در نهایت، هدف از انتخاب کارگران بیشتر، کمک به احزاب برای پیروزی در انتخابات بعدی نیست، بلکه دادن نقش مستقیم به مردم کارگر در نحوه اداره زندگی، جوامع و کشورشان است — و این امر مستلزم ساخت قدرت در محل‌های کار و جوامع است، نه فقط پیروزی در انتخابات.

 

درباره نویسنده: جرد ابوت (Jared Abbott) پژوهشگر در «مرکز سیاست‌ورزی طبقه کارگر» و از نویسندگان نشریه ژاکوبن و مجله Catalyst: A Journal of Theory and Strategy است.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)