در هفته‌های اخیر، بخش بزرگی از تحلیلها درباره احتمال آغاز جنگی تازه میان آمریکا و جمهوری اسلامی به یک پرسش ساده برمی‌گردد: کدام طرف توان نظامی بیشتری دارد؟ پاسخ روشن است و کمتر کسی در آن تردید دارد که آمریکا قدرت نظامی کاملا برتر است. اما تاریخ جنگها نشان می‌دهد که این پرسش، هرچند بجاست، اما برای پیش‌ بینی نتایج نهایی جنگ کافی نیست. در واقع، قدرت نظامی شرط لازم است، اما شرط کافی نیست؛ و برتری نظامی بدون تبدیل شدن به یک نتیجه‌ سیاسی واحد و از قبل تعیین شده، به‌ تنهایی دستاورد پایداری به همراه ندارد.

این یادداشت نه در حمایت از جمهوری اسلامی است و نه در دفاع از جنگ. جنگ را بسیار مخرب و در نهایت به زیان مردم ایران می‌دانم و بارها نوشته ام که تنها راه حل در این مرحله پر تنش اعلام ترک مخاصمه و نقطه پایان گذاشتن بر سیاست های خصمانه جمهوری اسلامی با آمریکا و اسراییل است، و البته بهتر است جمهوری اسلامی، که بنیانگذار این تنش تاریخی است، در این راه پیش قدم شود. هدف من در این یادداشت اما تلاش در فهم یک خطای رایج در تحلیل است: تصور اینکه آینده جنگ را می‌توان صرفاً از جدول تسلیحات و قدرت دو طرف خواند.

متغیرهایی که کمتر دیده می‌شوند

جنگ فقط یک ابزار است و هر ابزار را باید با هدف آن سنجید. برای مثال تخریب توان نظامی مشخص، از جمله نابودی زیرساختهای هسته ای، هدفی محدود و عملیاتی است که می‌توان با بمبارانهای سنگین هوایی تا اندازه ای به آن دست یافت. اما تغییر رفتار یک حکومت یا تغییر ساختار قدرت، هدفی سیاسی و بلندمدت است و واضح است که صرفا با بمباران محقق نمی‌شود. این معضل اما زمانی بیشتر خود را نمایان می کند که اهداف اعلام‌ شده یکی از طرفهای جنگ دائم در نوسان باشند: نوسانی که می تواند موفقیتهای تاکتیکی را هم به‌ راحتی به ابهام راهبردی تبدیل کند.

در مورد آمریکا، از همان روزهای نخست جنگ، مقامهای دولت ترامپ دیدگاههای متفاوتی درباره اهداف جنگ مطرح کردند و روشن نبود که آیا تغییر رژیم اساساً جزو اهداف است یا خیر. البته این ناهمگونی و ناروشنی لزوماً به شکست نظامی منجر نمی‌شود، اما می‌تواند توان ادامه جنگ و میزان تحمل هزینه‌ های آن را کاهش دهد؛ زیرا مشخص نیست این هزینه‌ها دقیقاً برای تحقق چه هدفی پرداخت می‌شوند.

در سوی دیگر، هسته اصلی قدرت در جمهوری اسلامی یک هدف مشترک دارد: بقای نظام به هر قیمتی. این هدف، جناح های درونی جمهوری اسلامی را، با وجود اختلاف‌هایشان، حول محور حفظ نظام به هم نزدیک و متحد کرده است. البته شواهد بسیاری نیز وجود دارند که دال بر ناکافی بودن این انسجام هستند. اختلافات بر سر شیوه، یعنی مذاکره یا ایستادگی و هزینه امتیاز دادن، در ساختار جمهوری اسلامی جدی هستند. اما اختلاف بر سر راه، با اختلاف بر سر مقصد تفاوت دارد. تا زمانی که هسته‌های سخت قدرت، به‌ ویژه نیروهای امنیتی و نظامی، بر سر حفظ نظام اشتراک نظر دارند، شکاف‌های درونی لزوماً به فروپاشی منجر نمی‌شوند.

متغیر دیگر، میزان و مدت تحمل هزینه‌ هاست. در اینجا وضعیت دو طرف جنگ ناموزون و نامتقارن است. آمریکا می‌تواند در شرایطی حتی حداقلی اعلام پیروزی کند و جنگ را متوقف سازد، زیرا بقای سیاسی و حکومتی آن در گرو این جنگ نیست. اما برای جمهوری اسلامی، جنگ به مسئله بقا تبدیل شده است. این عدم تقارن در میزان حیاتی بودن هدف، به طرفی که منافع وجودی‌اش در میان است، انگیزه بیشتری برای صبر و تحمل می‌دهد؛ اگرچه این ظرفیت نیز حد و مرز دارد. 

درس ویتنام و محدودیت‌های آن

جنگ ویتنام اغلب به‌ عنوان نمونه پیروزی طرف ضعیف‌تر بر قدرت نظامی برتر نقل می‌شود. در این جنگ  رمز پیروزی نهایی ویتنام، به نظر من، وجود نیرویی سازمان‌یافته و مسلح، برخورداری از شبکه‌های پشتیبانی منطقه ای و داشتن هدف سیاسی مشخص بود که توانست هزینه جنگ را برای طرف مقابل افزایش دهد؛ در حالی که طرف مقابل با ابهام در اهداف و مخالفت فزاینده افکار عمومی در داخل کشور خود و در سطح جهانی مواجه بود.

البته شرایط جهانی در زمان جنگ ویتنام با امروز کاملاً متفاوت است. ویتنام شمالی از روایتی ناسیونالیستی و ضد استعماری برخوردار بود که برای بخش مهمی از جامعه مشروعیت ایجاد می‌کرد. جنگ در سرزمین خود ویتنام جریان داشت و این کشور از پشتیبانی دو قدرت بزرگ، چین و اتحاد شوروی، برخوردار بود. در مقابل، جنگ جاری آمریکا با جمهوری اسلامی، با توجه به ماهیت عمدتاً هوایی و موشکی آن، از نظر سازوکار، تلفات زمینی و فرسایش افکار عمومی در آمریکا تفاوت‌های مهمی با جنگ ویتنام دارد. بنابراین اشاره من به تجربه ویتنام برای الگو برداری نیست بلکه آموختن یک اصل مهم و همچنین توجه به متغیرهایی است که در بالا توضیح دادم. 

آن اصل مهم به نظر من، نقش و اهمیت انسجام درونی بر سر اهداف و راهبرد کلان است؛ مؤلفه‌ای که در جمهوری اسلامی، دست‌کم در موضوع حفظ نظام، در مقایسه با وضعیت تصمیم گیری آمریکا، به نظر می رسد از انسجام بیشتری برخوردار است.

در ضمن، برخلاف بسیاری از جنگ‌های قرن بیستم، هزینه جنگ‌های امروز فقط در میدان نبرد پرداخت نمی‌شود. اختلال در مسیرهای انرژی و تجارت، افزایش قیمتها و تورم در کشورهای دور از میدان جنگ و افزایش ریسک سرمایه‌ گذاری در منطقه، می‌توانند فشارهای سیاسی و اقتصادی تازه‌ای بر دولتهای درگیر یا متأثر از جنگ وارد کنند. از این منظر، پیامدهای جنگ در خلیج فارس می‌توانند از مرزهای جغرافیایی آن فراتر بروند و بر مناسبات اقتصادی و سیاسی بین‌المللی تأثیر بگذارند، کما اینکه گذاشته است.

و سرانجام، پیش‌بینی نتیجه جنگ فقط با مقایسه توان نظامی دو طرف ناقص است. سه متغیر، یعنی وضوح هدف سیاسی، انسجام دستگاه تصمیم‌گیری و فرماندهی، و ظرفیت تحمل هزینه و استمرار جنگ، باید در کنار قدرت نظامی مورد توجه قرار گیرند. و در ضمن عدم تقارن میان دو طرف را نباید نادیده گرفت.

اگرچه این عدم تقارن به معنای تضمین پیروزی هیچ‌ یک از طرفین نیست. به همین دلیل ممکن است نتیجه نهایی همچنان مبهم بماند و هر دو طرف، با وجود ادعای پیروزی، نتوانند به اهداف سیاسی خود دست یابند. اما مانند همیشه، این ملت‌ها و مردم هستند که در نهایت هزینه‌ های جنگ را می‌پردازند؛ در حالی که نه آغاز کننده آن بوده‌اند و نه لزوماً اختیاری در تعیین زمان و چگونگی پایانش دارند.

https://t.me/politicalphilosphy/920

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)