یکی دو نکته‌ای را گذرا عنوان می‌کنم؛ این‌ها مطالبی است که تفصیل آن‌ها را در سالیان پیش نوشته بودم:

۱. ساختار حکمرانی و پویایی سیستم. حکمرانی سیاسی نظام اسلامی، برخلاف نظام‌های پادشاهی و امیری ماقبل، بر نمایندگی بخشی از مردم استوار است. نظام اسلامی یک «طبقه» در معنای کلاسیک آن نیست؛ آن‌چنان‌که مثلاً دولت و دربار پادشاهی در ایران معمولاً یک طبقه در عرض طبقات اجتماعی دیگر بوده است. به این ترتیب، ایدئولوژی حکمرانی سیاسی نه صرفاً از بالا به پایین، بلکه جریانی دوسویه است و در عرض نیز جریان دارد. در نتیجه، حکمرانی سیاسی اسلامی، برشی متقاطع در طبقات اجتماعی ایجاد می‌کند که مایهٔ «چسبندگی» آن را باورهای دینی تأمین می‌کنند؛ مانند آنچه مثلاً در مساجد مسلمین و میان نمازگزاران برخاسته از طبقات مختلف شاهد هستیم. در داخل مساجد، ثروت، دانش و پایگاه اجتماعی دمِ در گذاشته می‌شوند و افراد در وضعیتی عریان در برابر پروردگار ظاهر می‌شوند. به علاوه، این موضوع کمک می‌کند تا سیالیت تغییر پایگاه‌های اجتماعی به نسبت فضای بستهٔ دربار، با سهولت بیشتری صورت گیرد. تفاوتی نمی‌کند فرد عمله‌ای دون‌پایه در کرمان باشد یا ماهیگیر فقیری در بوشهر؛ نشان دادن لیاقت در اجرای فرامین و تلاش برای تحقق اهداف دولت مسلمین کافی است تا او را به رده‌های بالای سپاه، فرماندهی بخش‌های مهمی از ساختار نظامی یا مناصب کلیدی برساند. چنین پویایی و انعطافی در نظام‌های پادشاهی سنتی وجود ندارد و به همین دلیل، تحرک ساختاری و قابلیت سیستم برای حفظ بقای خود به مراتب افزایش می‌یابد.

۲. روانشناسی جنگی و دگرگونی هویت. در کتاب فتوح الشام (منسوب به واقدی) به نقل از عمرو بن عاص آمده است:

«اما اینکه گفتی سختی و فقر ما را از سرزمینمان بیرون کرده؛ بله درست است! ما نان جو و ذرت می‌خوردیم، اما وقتی طعم طعام و زندگی شما را دیدیم و پسندیدیم، دیگر از اینجا نخواهیم رفت تا این سرزمین را از شما بگیریم…»
همچنین در روایتی دیگر از ابن‌عبدالحکم دربارهٔ فتح مصر آمده است که وقتی فرستادگان مقوقس (فرماندار رومی مصر) با عمرو بن عاص دیدار کردند، گزارش دادند:

«مردمی را دیدیم که مرگ نزد هر یک از آنان دوست‌داشتنی‌تر از زندگی است؛ فروتنی را بیش از بلندمرتبگی دوست دارند؛ هیچ‌یک از آنان در این دنیا نه دلبستگی و میلی دارد و نه آز و آزمندی. بر خاک می‌نشینند و بر زانوان خود غذا می‌خورند. فرمانروایشان یکی از خود آنان است؛ چنان‌که نه بلندپایه‌شان از فرودست‌شان بازشناخته می‌شود و نه سرورشان از برده‌شان.»
این اقوال را از این جهت نقل کردم که «روانشناسی جنگی» اعراب بادیه تبیین شود؛ روانشناسی پیچیده‌ای که محل تلاقی دو سویه بود: از یک‌سو، فقر و فلاکتِ شیوهٔ زیست آن‌ها که انگیزهٔ فتح سرزمین‌های ثروتمندی مانند مصر و ایران را در دلشان می‌افروخت، و از سوی دیگر، باورهای دینی الهام‌بخشی که پس از پیامبرشان، وعدهٔ سعادت اخروی و زندگی رویایی پس از شهادت را می‌داد. تلاقی این دو سویه، بنیاد «هویت» فردی و اجتماعی آن‌ها را برای همیشه تغییر داد. این هویت جدید، دو مؤلفهٔ مهم دیگر نیز داشت: یکی اینکه خدای آن‌ها از خدایان دیگر بزرگ‌تر است، و دیگر اینکه خدایان رقیب اساساً فاقد هر قدرتی هستند و نباید صدا زده و معبود قرار گیرند. به این ترتیب، زمینه برای شکل‌گیری یک هویت برتری‌طلبانهٔ «وجودی» در میان اعراب فراهم شد.

۳. شکاف مذهبی و بهره‌برداری سیاسی. موفقیت عمرو بن عاص و سپاه کوچک پنج‌شش هزار نفری او، علاوه بر چنین روانشناسی جنگی، محصول زیرک‌بینی دیگری نیز بود؛ مسأله این بود که میان مصریان و حاکم رومی آن شکافی اساسی وجود داشت. این موضوع به اختلاف میان باورهای دینی کلیسای رومی و کلیسای اسکندریه برمی‌گشت. مسیحیان مصری به «طبیعت واحد» مسیح باور داشتند (مونوفیزیسم)، که این امر مستلزم اتحاد امر مطلق (خدای پدر) با طبیعت بشری مسیح بود. در مقابل، در باور مسیحی رومی (متأثر از ارسطو)، چنین یگانگی‌ای بدون تغییر در طبیعت امر مطلق ناممکن بود؛ لذا کلیسای روم نوعی ثنویت اصلاح‌شده (دو طبیعت در یک مشیت) را تبلیغ می‌کرد که برای مسیحیان مصری قابل پذیرش نبود. در الهیات یگانگی قبطی، آن که روی صلیب رنج کشید خودِ خدا بود و نه صرفاً طبیعت بشری، و این رنج، گناه انسان را بازمی‌خرید. چنین باوری، مفهوم رستگاری را از حالت نهادی و سیاسی رسمی خارج می‌کرد و به قدیسان قدرتی مافوقِ دستگاه حکمرانی می‌بخشید، قدرتی که ناشی از دست‌یافتن قدیس به ملکوت اشیاء و ولایت تکوینی است. در این باره سالیان پیش به تفصیل نوشتم و توضیح دادم چرا در اکثر جریان‌های باطنی شاهد شکل‌گیری نزاع‌های سیاسی با قدرت مستقر هستیم. عمرو بن عاص از این شکاف عمیق بهره برد؛ چرا که قبطیان علاقه‌ای به دفاع از نمایندهٔ رومی حاکم نداشتند و علاوه بر این، او با دعوت از «بنیامین» (پاتریارک تبعیدی قبطی)، توانست بر این تضاد درونی سوار شود و پیروزی را رقم بزند.

۴. انطباق با وضعیت معاصر. آنچه امروز در دستگاه حاکمهٔ دینی می‌بینیم نیز شباهتی تام به الگوهای یادشده دارد. حاکمان صرفاً از پایگاه‌های نظامی خود با استفاده از سپر انسانی محافظت نمی‌کنند، بلکه در تمام ارکان حکمرانی — از اقتصاد گرفته تا فرهنگ — این زنجیره را تنیده‌اند. رادیو و تلویزیون رسمی بخشی از زنجیرهٔ فرماندهی نظامی است که بر اساس بسیج نیروها فعالیت می‌کند، مساجد شاخه‌ دیگر آن است، و حتی ساختمان‌های تجاری و صنعتی بزرگ عملاً کارکردی دوگانه دارند. به دیگر سخن، نظام حاکم، ارکان حکمرانی‌اش را در بطن مناسبات اجتماعی گسترش داده است.

من قبلاً این وضعیت را با مفهوم «نظم سیاسی» در مقابل نظام سیاسی توضیح داده‌ام. این ساختار تا حدودی به حاکمیت کمک می‌کند تا با اتکا به این سپر انسانی، فشار وارده را به درون اجتماع منتقل کرده و از فروپاشی ناگهانی خود جلوگیری کند. اما رفتار طبقهٔ حاکم سویهٔ دیگری نیز دارد؛ طبقه‌ای که گرچه تلاش فراوانی می‌کند تا به یک «طبقهٔ مشخص کلاسیک» تبدیل نشود، اما عملاً سرنوشتی مشابه همان سپاهیان اولیه دارد: آن‌ها چیزی برای از دست دادن ندارند. زندگی و هویت فردی بیشتر آن‌ها منهای در دست داشتن قدرت سیاسی عملاً نابود شده است. آن‌ها از حاشیه‌ای‌ترین بخش‌های اجتماعی برخاسته‌اند و با تسلیم شدن، دیگر نمی‌توانند به حیات سیاسی خود ادامه دهند؛ اما در صورت حفظ قدرت، همهٔ ثروت، اعتبار و امتیازات را در اختیار دارند. راز استفاده از واژگان آخرالزمانی در همین نقطه نهفته است؛ «آخرالزمان» برای آن‌ها به معنای پایان حیات سیاسی‌شان است و به صراحت می‌دانند که با سقوط، همه‌چیز را از دست خواهند داد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)