بحران‌های عمیق اجتماعی و اقتصادی مانند آنچه که امروزه در کشورمان شاهدیم، فقط نارضایتی و خشم تولید نمی‌کنند؛ این بحرانها، به ویژه در شرایط امروز جهان که فاصله فقیر و غنی به سرعت رو به افزایش است، معمولا زمینه‌ هایی فراهم می‌کنند که خشم به نفرت و نفرت به خشونت تبدیل شود. 

وقایع اخیر فرانسه، تجربه تاریخی آلمان در دوران نازیسم و وضعیت امروز ایران، هر یک به شکلی متفاوت، ما را با این پرسش روبه‌رو می‌کنند: چگونه خشم اجتماعی که کاملا قابل درک هستند، به نیرویی برای طرد، تخریب و حذف دیگری تبدیل می‌شود؟

واضح است که خشم به خودی خود همیشه نشانه افراط‌ و نفرت نیست. خشم در برابر تبعیض، تحقیر، سرکوب و بی‌ عدالتی می‌تواند نیروی محرک مقاومت و تغییر نیز باشد. مشکل اما از جایی آغاز می‌شود که نیروها و جریانات سیاسی می‌کوشند این خشم را در انحصار خود بگیرند؛ روایت های خاص خود را بسازند و منتشر کنند، برای آن دشمن تعیین کنند، به آن جهت بدهند و از آن برای کسب یا حفظ قدرت بهره ببرند و خشم را به نفرت تبدیل کنند. نفرتی که حتی پس از کسب قدرت همچنان موتور اصلی حفظ آن می شود.

در آلمانِ بحران‌زده پس از جنگ جهانی اول، احساس شکست و تحقیر ملی، در کنار بحران اقتصادی و ضعف نهادهای سیاسی، زمینه‌ای فراهم کرد که نازی‌ها با ساختن روایت خیانت و معرفی دشمنان داخلی و خارجی، خشم و سرخوردگی را به ابزار بسیج سیاسی و سرانجام به خشونت و نفرت سازمان‌ یافته تبدیل کنند. در واقع خشم به‌ تنهایی نازیسم را نساخت؛ نیروی سیاسی‌ای که آن را سازمان داد و دشمن‌ سازی را به سیاست رسمی تبدیل کرد، نقش بسیار تعیین‌کننده ای داشت.

در ایران نیز، هم در میان طرفداران افراطی حکومت و هم در میان مخالفان افراطی آن، می‌توان نشانه‌هایی از سیاستی را دید که در آن خشم، گاه به نفرت از یک گروه انسانی و توجیه حذف آن تبدیل می‌شود و وعده به دار آویختن آنها میدهد. حکومت نیز می‌تواند دفاع از خود را با دفاع از کشور یکی بگیرد و مخالف را دشمن ملت بنامد و سرکوب و اعدام را توجیه کند. مخالف افراطی نیز ممکن است چنان در منطق انتقام گرفتار شود که میان مسئولان سرکوب و همه کسانی که به هر دلیل با حکومت همراه‌اند یا حتی سکوت کرده اند، تمایزی نگذارد. البته این دو موقعیت اگرچه از نظر قدرت و مسئولیت یکسان نیستند، اما هر دو می‌توانند به انکار حقوق دیگری بینجامند و خشونت و افراط را تشدید و گسترش دهند. 

در فرانسه نیز گروههای پوپولیست و ضد خارجی ریشه اصلی خشونت های اخیر را به مهاجرت های بی رویه و به ویژه مهاجریان مسلمان نسبت می دهند، حتی برخی از رهبران سیاسی پوپولیست و به شدت افراطی دیگر کشورها، خشونت و تخریب های اخیر را به جریانات چپ و دشمنان تاریخی و ایدئولوژیک خود نسبت می دهند و یا نتانیاهو می گوید که حماس در خیابانهای فرانسه حضور دارد.

بنابراین خطر اصلی فقط در شدت خشم نیست؛ در این است که خشم، قدرت داوری مستقل انسان را از او بگیرد. وقتی یک نیروی سیاسی به ما می‌گوید چه کسی مقصر همه رنج‌های ماست، از چه کسی باید متنفر باشیم و برای پیروزی چه وسایلی مجازند، دیگر صرفاً خشم ما را نمایندگی نمی‌کند؛ می‌ کوشد اختیار اندیشیدن و داوری ما را نیز در دست بگیرد. و این راه و روشی است که سیاستمداران پوپولیست فرانسوی و بین المللی در رابطه با شرایط امروز فرانسه به کار می گیرند.

به سخن دیگر، مسئله فقط مهار خشم یا جلوگیری از خشونت نیست؛ مسئله این است که چگونه می‌توان خشم را از نیرویی بالقوه تخریب‌گر و نابودکننده، به نیرویی برای ساختن قدرت اجتماعی و نهادهای مستقل و پایدار تبدیل کرد. خشمی که در نفرت از دیگری متوقف بماند، معمولا به ویرانی می انجامد؛ اما اگر به همبستگی، سازمان یابی مدنی، شکل گیری تشکلهای مستقل و مطالبه‌ گری جمعی راه پیدا کند، می‌تواند به نیرویی برای تغییر و مهار قدرت تبدیل شود. 

البته این گذار خود به‌ خود اتفاق نمی‌افتد؛ در درجه نخست، مسئولیت آن بر دوش نخبگان فکری، روشنفکران، کنشگران سیاسی و فعالان جامعه مدنی است: کسانی که باید به‌ جای مصادره خشم و جهت‌ دادن آن به سوی دشمن‌ سازی، به آن امکان دهند تا به عاملیت جمعی و قدرتی سازنده تبدیل شود.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)