یکی از ریشه‌های اصلی تعارض میان جمهوری اسلامی و آمریکا را باید در اختلاف بر سر جایگاه ایران در نظم جهانی جستجو کرد. از زمان انقلاب ۱۳۵۷، رابطه ایران و آمریکا صرفا رابطه‌ای میان دو دولت با منافع متعارض نبوده است، بلکه تقابل دو تصور و دو انتظار کاملا متضاد از جایگاه سیاسی و راهبردی ایران پس از انقلاب ۵۷ را به نمایش می گذاشته است. 

در طول حیات جمهوری اسلامی، جناح های درونی آن با وجود اختلافات بسیار، در این امر هویتی که بر اساس مخالفت با سلطه آمریکا و مقاومت در برابر نظم تحت رهبری غرب بنا شده است، هیچگاه اختلاف نظری بنیادین نداشته اند. 

در مقابل، سیاست آمریکا در دوره‌های مختلف، از مهار جمهوری اسلامی تا واداشتن آن به تغییر رفتار و محدود کردن ظرفیتهای راهبردی و منطقه ایش، همواره با این چالش و پرسش همراه بوده است که چگونه می‌توان مانع شکل گیری قدرتی مستقل و متعارض با منافع آمریکا در منطقه شد و ایران را به اردوگاه غرب بازگرداند، حال یا از طریق مذاکره و دیپلماسی و یا تحریم و جنگ؟

به باور من هر دو سوی این تعارض، یعنی چالش بازگرداندن ایران به اردوگاه غرب و مقاومت جمهوری اسلامی در برابر آن، همچنان تحت تاثیر مفروضات مبتنی بر نظم دو قطبی پیشین و یا تک قطبی دهه های اخیر قرار دارند. طبیعی است در چنین چارچوب و پارادایمی، تقابل با آمریکا به‌ منزله ایستادن در برابر نظم مسلط و نزدیکی به آن به‌ منزله بازگشت به نظم غربی و آمریکایی تلقی می‌ شود.

اما اگر جهان در حال عبور از نظم دو قطبی یا تک‌ قطبی به نظمی جدید و چند مرکزی و رقابتی باشد، آیا تحلیلها و پیش بینی های مبتنی بر این تعارض که در فوق به آن اشاره کردم، همچنان برای فهم آینده تحولات ایران کافی هستند؟ آیا جمهوری اسلامی همچنان ناگزیر است میان پیوستن به اردوگاه غرب و ادامه تقابل با آن یکی را انتخاب کند؟ یا نظم در حال شکلگیری امکان‌های دیگری را نیز فراهم می‌کند؛ امکان‌هایی که در ذیل آن کشورها می‌توانند بدون پذیرش الگوی سیاسی غرب، روابط اقتصادی و راهبردی متنوعی برقرار کنند؟

برای مثال،‌ سال‌ها یکی از استدلالهای اصلی درباره اصلاح‌ ناپذیری جمهوری اسلامی این بود که این حکومت با نظم جهانی موجود سازگار نیست. به عبارتی، تعارض ایدئولوژیک با غرب، ساختار ولایت فقیه و ناسازگاری با اصول نظم لیبرال، بسیاری را به این نتیجه می‌رساند که حکومت یا باید تغییر ساختاری و بنیادی کند یا سرانجام زیر فشار همین ناسازگاری فرو بپاشد. 

اما اگر نظم جهانی خود در حال دگرگونی باشد و دیگر به‌ سمت یک الگوی واحد سیاسی حرکت نکند، آیا این استدلال همچنان به همان قوت پا برجاست؟ آیا نباید آینده جمهوری اسلامی را در چارچوبی متفاوت، پارادایمی جدید و با مفروضاتی تازه بررسی کرد؟

پارادایم قدیم بر فرض همگرایی و تک قطبی استوار بود. بر اساس این فرض، حکومت‌ها در درازمدت و به ناچار به‌ سمت الگوی لیبرال‌ دموکراتیک نزدیک می‌شوند؛ زیرا ادغام در اقتصاد جهانی، رشد طبقه متوسط و فشارها و تاثیرات هنجاری و فرهنگی قدرت‌های غربی، زمینه این تحول را فراهم می‌کند. در این منطق، حکومتی که از پذیرش این مسیر سر باز می‌زند، به انزوا کشیده می‌شود و انزوا، به‌ تدریج توان اقتصادی و سیاسی آن را فرسوده می‌کند و چنین حکومتی سرانجام از درون فرو میپاشد، مانند اتحاد جماهیر شوروی. 

اصلاح‌ ناپذیری جمهوری اسلامی نیز در همین چارچوب معنا می‌یافت: حکومتی که نمی‌تواند یا نمی‌خواهد با نظم مسلط همگرا شود، ناگزیر باید هزینه واگرایی را بپردازد؛ و این هزینه چیزی جز فروپاشی و در نهایت سرنگونی نیست.

اما تجربه دهه‌های اخیر این فرض را به‌ شدت تضعیف کرده است. چین نشان داد که رشد اقتصادی و ادغام گسترده در اقتصاد جهانی لزوماً به لیبرالیزاسیون سیاسی و اقتصادی نمی‌انجامد. روسیه، ویتنام و برخی دیگر از حکومت‌های اقتدارگرا در منطقه خلیج فارس و خاورمیانه نیز، هرکدام به شیوه‌ای متفاوت، نشان داده‌اند که مشارکت در اقتصاد جهانی الزاماً به معنای پذیرش دموکراسی لیبرال، حتی در زمینه های اقتصادی، نیست. 

از سوی دیگر، قدرت‌ گیری چین، بازگشت سیاست قدرت‌ محور روسیه و تشدید رقابت‌های ژئوپلیتیک، فناوری و اقتصادی، امکان مانور حکومت‌هایی را که با غرب تعارض دارند افزایش داده است. بازارهای جایگزین، شبکه‌ های مالی و تجاری پنهان و خارج از کنترل مستقیم غرب، همکاری‌ های دوجانبه و ائتلاف‌های موردی بین حکومتهای اقتدارگرا و دزدسالار و گسترش مناسبات اقتصاد رانتی و مافیایی، همگی می‌توانند بخشی از فشارهای ناشی از انزوا را کاهش دهند.

البته این تحولات به معنای پایان برتری غرب یا شکل‌گیری یک بلوک منسجم و جایگزین نیست. آنچه تغییر کرده، بیش از آنکه استقرار یک نظام چند قطبی تثبیت‌ شده باشد، کاهش توانایی یک قدرت مسلط برای تعیین یک‌ جانبه قواعد بازی است. در چنین شرایطی، دیگر نمی‌توان فرض کرد که همه حکومت‌ها سرانجام ناگزیر خواهند شد به الگوی سیاسی غرب نزدیک شوند.

البته از این بحث نمی‌توان به سرعت نتیجه گرفت که جمهوری اسلامی نیز قادر خواهد بود خود را با شرایط جدید تطبیق دهد و به حیات خود ادامه دهد. مهمترین نکته این است که تغییر نظم جهانی و الزامات آن به معنای تغییر ظرفیت‌های درونی حکومت نیست. شاهد این مدعا، رفتارهای جمهوری اسلامی است، دست کم در بخش های ایدئولوژیک و تندرو تر، که نشان می دهند که این رژیم به دلیل تضادهای درونی و ناکارآمدی و وجود مراجع مختلف و متضاد تصمیم گیری برای تغییر و بهبود ظرفیت های درونی خود و همراهی با نظم جدیدی که در حال شکل گیری است با چالشهای بسیار بسیار جدی روبروست. 

به همین علت با وجودیکه صورت مسئله از اصلاح ناپذیر بودن حکومت تغییر کرده است و بهتر است آینده جمهوری اسلامی را در کادر پارادایم جدید جهانی بررسی کنیم، اما بحران‌های مشروعیت، ناکارآمدی اقتصادی، شکاف نسلی، نارضایتی اجتماعی و مسئله جانشینی و انسجام درونی قدرت همچنان باقی مانده اند و آینده را غیر قابل پیش بینی می کنند. نظم جدید جهانی فقط ممکن است فضای مانور حکومت را گسترش دهد، اما سایه مشکلات ساختاری درونی همچنان بر فضای ایران و آینده آن سنگینی می کند. 

از این منظر، بحث و پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا رژیم اصلاح پذیر است و یا قادر خواهد بود که سرانجام به اردوگاه غرب بازگردد، که به نظر من دوران این پرسشها گذشته است. پرسش اصلی در شرایط پارادایم جدید و در دوران گذار جهان به یک نظم جدید این است که آیا این حکومت ظرفیت های لازم برای تغییر شیوه حکمرانی و سازگار شدن با نظم جدید جهانی و جامعه‌ای که به شدت تغییر کرده است را دارا می باشد. 

با این ملاحظات، به نظر می‌رسد باید در چارچوب مفهومی تحلیل آینده جمهوری اسلامی تجدیدنظر کرد. این بازنگری به معنای پذیرش اصلاح‌ پذیری حکومت نیست؛ همان‌ طور که به معنای نفی آن نیز نیست. معنای آن این است که دیگر نمی‌توان آینده جمهوری اسلامی را صرفاً از تعارض ایدئولوژیک آن با غرب یا از فشار نظم بین‌المللی نتیجه گرفت.

در نتیجه، پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که آیا جمهوری اسلامی سرانجام به یک حکومت لیبرال تبدیل خواهد شد یا نه. باید پرسید: این حکومت با چه هزینه‌ای و در چه شکلی می‌تواند خود را با شرایط جدید تطبیق دهد؟ آیا ساختار و شیوه حکمرانی آن اجازه چنین تطبیقی را می‌دهد؟ و مهم‌تر از همه، آیا جامعه ایران حاضر است شکل تازه‌ای از تداوم همین ساختار قدرت را بپذیرد؟

https://t.me/politicalphilosphy/899

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)