درآمد: استعمار، خرد مدرن و مسئله رهایی انسان
برای درک عمیق فجایعی که بر آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین گذشت، نباید استعمار غربی را صرفاً به یک
هجوم نظامی یا طمع اقتصادی عریان تقلیل داد؛ بلکه باید آن را در پیوند با مجموعهای از اندیشهها،
مفاهیم و نظامهای معرفتی بررسی کرد که در دورههایی از تاریخ مدرن، سلطه بر دیگر ملتها را
توجیهپذیر جلوه میدادند. در حالی که فلاسفه عصر روشنگری از آزادی، عقلانیت و حقوق انسان سخن
میگفتند، در آثار برخی از آنان، برداشتهایی سلسلهمراتبی از انسان و جامعه نیز دیده میشد که انسان
اروپایی را در جایگاهی برتر قرار میداد و مردمان دیگر سرزمینها را عقبمانده، فاقد توانایی
خودگردانی یا نیازمند سرپرستی معرفی میکرد. این تناقض میان ادعاهای جهانشمول آزادی و برابری و
واقعیت تاریخی استعمار، یکی از مسائل اساسی فلسفه سیاسی مدرن است.
بااینحال، نقد این تناقض نباید به این نتیجه بینجامد که تمام سنت فلسفی غرب را یکپارچه و ذاتاً استعماری
بدانیم؛ همانگونه که نمیتوان تمام سنتهای فکری شرق را عاری از سلطه، تبعیض و استبداد قلمداد
کرد. مسئله اصلی، بررسی نسبت میان اندیشه و قدرت و شناخت آن دسته از مفاهیم و ساختارهایی است که
سلطه را توجیه میکنند یا امکان مقاومت در برابر آن را فراهم میآورند.
از این منظر، پرسش بنیادین این است: آیا میتوان از عقلانیت، آزادی و پیشرفت سخن گفت، اما
همزمان، محروم کردن بخش بزرگی از بشریت از همین حقوق را نادیده گرفت؟ و آیا میتوان به نام
رهایی از سلطه، به سلطهای دیگر پناه برد؟ پاسخ به این پرسشها مستلزم بررسی انتقادی تجربه تاریخی
غرب، سنتهای فکری شرق و امکان دستیابی به الگویی از استقلال و همزیستی بر پایه دادگری و
برابری انسانهاست.
تبارشناسی اندیشه استعماری غرب: از لاک تا فانون
جان لاک (John Locke) با صورتبندی نظریه مالکیت خصوصی، دیدگاههایی مطرح کرد که در
تفسیرهای بعدی میتوانستند برای توجیه تصاحب زمینهای بومیان به کار گرفته شوند. در برداشت او،
کار و بهرهبرداری از زمین نقشی اساسی در شکلگیری مالکیت داشت. چنین برداشتی، هنگامی که با
معیارهای اروپایی درباره کشاورزی و بهرهبرداری از زمین همراه میشد، میتوانست مالکیت بومیان
را نادیده بگیرد و تصرف سرزمینهای آنان را توجیه کند. همچنین، ارتباط لاک با ساختارهای سیاسی و
اقتصادی مستعمراتی و مشارکت او در فعالیتهای مرتبط با تجارت برده، مسئله نسبت میان نظریه
۲
آزادی و واقعیتهای استعماری زمانه او را مطرح میکند. بااینحال، برای ارزیابی دقیق دیدگاه او باید
میان نظریه مالکیت، مواضع سیاسی و زمینه تاریخی فعالیتهایش تمایز گذاشت.
ایمانوئل کانت (Immanuel Kant) و نژادشناسی سلسلهمراتبی: کانت، فیلسوف بزرگ اخلاق و
روشنگری، در مکتوباتی چون «درباره نژادهای مختلف انسانها» و «جغرافیای طبیعی»، نوعی
انسانشناسی نژادپرستانه و نظاممند را پایهریزی کرد. او بشریت را به چهار نژاد اصلی تقسیم نمود و
نژاد سفیدپوست اروپایی را در بالاترین مرتبه عقلانیت و کمال قرار داد. کانت با صراحت مدعی بود که
بومیان آمریکا (سرخپوستان) ناتوان از فرهنگپذیری و فاقد انگیزه درونی هستند و سیاهپوستان آفریقا
را موجوداتی توصیف میکرد که توانایی تفکر انتزاعی ندارند و استعداد آنها تنها در حد نوکری و
بندگی است. این نگاه کانت، بنیان نظریِ استعمار را محکم کرد؛ چرا که به اروپا این حق را میداد تا
تحت نام «رسالت تمدنسازی»، بر سه قاره دیگر سیطره یابد.
ولتر (Voltaire) و نژادپرستی چندمنشأگرایی (Polygenism): ولتر که خود را مظهر تساهل و آزادی
میدانست، از مدافعان نظریه چندمنشأگرایی بود. او باور نداشت که همه انسانها از یک ریشه واحد
هستند، بلکه معتقد بود سیاهپوستان آفریقایی نژادی کاملاً مجزا و از نظر فکری و جسمی نسبت به
اروپاییها فرودست هستند. نگاه ولتر به اقوام غیراروپایی آمیخته به تحقیر بود و آنها را حلقه واسط
میان انسان سفیدپوست و حیوانات میدانست. علاوه بر این، اسناد تاریخی نشان میدهد که ولتر خود در
تجارت و سهام کشتیهای بردهداری سرمایهگذاری کرده بود؛ امری که نشان میدهد چگونه عقلانیت
روشنگری غربی در خدمت غارت و استثمار عینی انسانها قرار داشت.
منتسکیو(Montesquieu) و منطق سودجویانه در روحالقوانین: منتسکیو در کتاب معروف خود
«روحالقوانین» (کتاب پانزدهم، فصل پنجم)، با وجود مخالفتهای عمومی با بردگی، استدلالهای
تکاندهندهای را در باب بردگی سیاهپوستان ثبت کرده است. او مینویسد: «اروپاییها پس از نابود
کردن بومیان آمریکا (سرخپوستان)، برای آباد کردن و پاکسازی زمینهای وسیع، مجبور شدند
آفریقاییها را به بردگی بکشند.» او بهانههای مضحک زمانه خود را بازگو میکند که «نمیتوان
تصور کرد خداوندِ حکیم، روحی شریف را در چنین بدن سیاهی قرار داده باشد» یا «اگر آنها را انسان
بدانیم، شک برانگیز است که خودمان مسیحی باشیم». اگرچه مدافعان غربی مدعی هستند که لحن
منتسکیو در این بخش، طنز تلخ و کنایه (Irony) برای رسوا کردن بردهداران بوده، اما در واقعیت امر،
این متون نشاندهنده ساختار فکری تمدنی است که حتی نقدش به بردگی، با نگاهی بالا به پایین و بر
اساس منافع اقتصادی و معیارهای ظاهری صورت میگرفت.
ژانژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau) در نقد نابرابری اجتماعی و تمدن، تصویری انتقادی از
جامعه مدرن ارائه کرد. اندیشه او درباره انسان طبیعی و نقد وابستگیهای اجتماعی، امکان طرح
پرسشهایی درباره فساد ناشی از مناسبات قدرت را فراهم آورد. بااینحال، نباید تصویر روسو از انسان
طبیعی را بدون بررسی زمینه فلسفی آن، به دفاعی مستقیم و کامل از تمام جوامع بومی یا نفی یکسره تمدن
اروپایی تبدیل کرد.
۳
این اندیشه راهنمای غرب، در غایت خود به همان «دیالکتیک حذف» هگلی بازمیگردد؛ جایی که سوژه
غربی خود را محور مطلق جهان میپندارد و هر آنچه را که «دیگری» است، مستحق حذف، استحاله یا
غارت میداند.
راه حل برونرفت از این بنبست معرفتشناختی، به چالش کشیدن این نگاهِ تمامیتخواه در سایه
«تکثر هستی هوشمند » و بازگشت به هویت و خرد درونی شرق است؛ خردی که تکامل و توسعه را نه
در حذف، استعمار و بردگی دیگران، بلکه در توازن، تعامل همافزا و حفظ حرمت تکثر میان تمام
اجزای زنده هستی معنا میکند.
شاهراه رهایی شرق: از سنتز کنفوسیوسی تا کهکشان خرد ایرانی در برابر خودبیگانگی غربی
برای فهم کامل بحران معرفتشناختی معاصر، باید بدانیم که اندیشه راهنمای غرب پس از طی کردن
مسیر استعمار سه قاره و عبوراز فلاسفهای چون کانت، ولتر و هگل، در نهایت به کارل مارکس
میرسد. مارکس در اندیشه غرب، مفهوم «خودبیگانگی» (Alienation) را به عنوان بزرگترین
عارضه انسان مدرن تحت نظام سرمایهداری تبیین کرد؛ وضعیتی که در آن انسان به واسطه شیءوارگی
و فرآیند تولید، از ذات خود، از کارش و از دیگران بیگانه میشود. اما نقد انتقادی بر مارکس نشان
میدهد که نسخه او برای رهایی از این خودبیگانگی، باز هم در درون همان چرخهی فرسایندهی
«دیالکتیک حذف» غربی (مبارزه طبقاتی رادیکال و حذف یک طبقه توسط طبقه دیگر) محبوس مانده
است. غرب در ساحت نظر و عمل، حتی زمانی که میخواهد انسان را نجات دهد، به ابزار حذف و
ستیز متوسل میشود.
گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) نیز در فلسفه تاریخ خود، برای
مردمان و تمدنهای مختلف جایگاههای متفاوتی در سیر تاریخ جهانی قائل شد. برخی از داوریهای او
درباره آفریقا و جوامع غیراروپایی، سلسلهمراتبی و مبتنی بر برتری تاریخی اروپا بود. این دیدگاهها در
بررسی نسبت میان فلسفه تاریخ، اروپامحوری و مشروعیتبخشی به سلطه اهمیت دارند؛ هرچند برای
پیوند دادن مستقیم فلسفه هگل با هر شکل از استعمار، باید استدلال و شواهد مشخص ارائه کرد.
کارل مارکس(karl Marx)، استعمار را در ارتباط با گسترش سرمایهداری، تصاحب منابع و انباشت اولیه
سرمایه بررسی کرد. او در نوشتههای خود درباره استعمار و هند، به نقش خشونتآمیز سلطه استعماری
توجه داشت، اما در برخی نوشتههای اولیهاش نیز تحول ناشی از سلطه بریتانیا را از منظر دگرگونی
ساختارهای سنتی و حرکت تاریخ به سوی مدرنیته تحلیل کرد. این دیدگاهها از نظر روششناختی و
اخلاقی محل بحثاند. برای ارزیابی منصفانه مارکس، باید میان نقد او از استثمار سرمایهداری، تحلیل
تاریخی استعمار و داوریهای خاص او درباره جوامع غیراروپایی تمایز گذاشت.
به بیان دیگر؛ بزرگترین خدمت اومانیسم کارل مارکس به بشریت، ارائه یک «نقد اخلاقی و
رهاییبخش» علیه تقلیل انسان به ابزار تولید بود که فراتر از هرگونه تئوری اقتصادی، به قطبنمای
۴
مبارزات انسانی برای بازپسگیری کرامت تبدیل شد. مارکس در دوران جوانی با تمرکز بر مفهوم
بیگانگی (Alienation)، دست روی این واقعیت گذاشت که نظام مادی جدید، کار را که باید مایه شکوفایی
و خلاقیت انسان باشد، به عاملی برای مسخ، انزوا و جدایی انسان از خودش، از طبیعت و از همنوعانش
تبدیل کرده است. این نگاه انساندوستانه به جامعه بشری یادآور شد که «انسان غایت است، نه وسیله»؛
رویکردی که الهامبخشِ مستقیم جنبشهای بزرگ اصلاحات اجتماعی در جهان شد و به نسلهای بعدی
آموخت که هرگونه پیشرفت اقتصادی اگر به قیمت نابودی روح و آزادی انسان تمام شود، مایه اسارت
است، نه سعادت. با این حال، بزرگترین تراژدی این تفکر آن بود که در بستر تاریخ، بهویژه در قالب
تفکر روسی و توتالیتاریسم شوروی، به ابزاری برای سرکوب فردیت تبدیل شد؛ جایی که ساختارهای
حکومتی با سوءاستفاده از نام او، انسان را بار دیگر به دندهندهای از ماشین ایدئولوژی تقلیل دادند و
کرامت او را قربانی ضرورتهای مادی کردند.
در قرن بیستم، فرانتس فانون (Frantz Fanon) به یکی از مهمترین منتقدان استعمار تبدیل شد. او در
آثاری چون «دوزخیان روی زمین» و «پوست سیاه، صورتکهای سفید»، استعمار را نظامی خشونتبار
توصیف کرد که نهتنها سرزمین و منابع، بلکه روان، هویت و مناسبات اجتماعی انسان تحت سلطه را نیز
دگرگون میکند. از نظر فانون، رهایی از استعمار مستلزم دگرگونی مناسبات قدرت و بازسازی انسان و
جامعه است. بحث او درباره خشونت در بستر تجربه تاریخی استعمار و مبارزات رهاییبخش شکل گرفته
است و فهم آن، نیازمند توجه به همین زمینه تاریخی و روانشناختی است.
فرازهای بیدارکننده فرانتس فانون در نقد تمدن اروپا
۱. افشای بنیانهای مادی تمدن غرب
فانون درنقد استعمار، رابطه میان ثروت اروپا واستثمارمستعمرات را برجسته میکند. در نگاه او، رفاه
بخشهایی ازجهان صنعتی را نمیتوان مستقل ازتصاحب منابع، بهرهکشی ازنیروی کاروخشونت
اعمالشده بر مردمان مستعمرات بررسی کرد. از این منظر، تاریخ پیشرفت اقتصادی اروپا باید در پیوند
با تاریخ استعمار ومقاومت ملتهای تحت سلطه مطالعه شود.
در اینجا، مسئله صرفاً محکوم کردن رفتارچند دولت یا چند فرد نیست؛ بلکه شناخت ساختارهایی است که
انتقال ثروت از سرزمینهای تحت استعمار به مراکز قدرت را ممکن ساختند و سپس آن را با مفاهیمی
چون تمدن، پیشرفت و رسالت تاریخی توجیه کردند.
۲. دعوت به بیداری و عبور از تقلید کورکورانه
۵
فانون در نقد وابستگی فکری به اروپا، بر ضرورت ابداع راههای تازه برای زندگی انسانی تأکید میکند.
از دیدگاه او، رهایی مستعمرات نباید به تکرار همان الگوهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بینجامد که
پیشتر به سلطه انجامیده بودند. اگر جوامع رهاشده صرفاً صورتهای نهادی و ارزشهای مسلط جهان
استعماری را بازتولید کنند، امکان دارد استقلال سیاسی به وابستگی تازهای تبدیل شود.
از این منظر، مسئله اصلی نه نفی هر دستاورد اروپایی، بلکه رهایی از تقلید کورکورانه و دستیابی به
توانایی مستقل برای شناخت، انتخاب و آفرینش است. بشریت هنگامی میتواند گامی به جلو بردارد که
انسان را نه ابزار قدرت و انباشت، بلکه موجودی برخوردار از کرامت و توانایی مشارکت در ساختن
سرنوشت خویش بداند. فرانتس فانون در این فراز مینویسد:
«برویم رفقا…این اروپا راکه دائم ازانسان حرف میزند و هر جا او را مییابد، در هر گوشه،
کوچههایش، در هر گوشه دنیا میکشد، ترک کنیم. ما امروز به هر کار تواناییم، بدان شرط که از اروپا
میمونوار تقلید نکنیم. به خاطر خودمان، به خاطر انسانیت، رفقا؛ باید پوست نویی ساخت، باید اندیشه
نویی را شکوفا کرد و باور کرد، باید برای به وجود آوردن انسان نو به تلاش برخاست.»
دو رویکرد در مواجهه با استعمار
از بررسی این سیر تاریخی میتوان دو گرایش عمده را از یکدیگر متمایز کرد؛ البته این تقسیمبندی،
برای روشن کردن تفاوت رویکردهاست و به معنای قرار گرفتن تمام متفکران در دو گروه یکپارچه نیست.
۱. رویکرد توجیهی و پدرسالارانه
در این رویکرد، برخی تفاوتهای فرهنگی و اجتماعی بهگونهای تفسیر میشوند که گویا مردمان
غیراروپایی توانایی خودگردانی کامل ندارند و باید تحت هدایت قدرتهای خارجی قرار گیرند. چنین
برداشتی، حتی هنگامی که با زبان تمدنسازی و پیشرفت بیان میشود، میتواند به توجیه سلب اختیار از
جوامع و نادیده گرفتن حقوق آنان بینجامد.
۲. رویکرد انتقادی و پسااستعماری
این رویکرد، مشروعیت اخلاقی و معرفتی استعمار را به پرسش میکشد و نشان میدهد که سلطه فقط از
طریق نیروی نظامی و اقتصادی برقرار نمیشود؛ بلکه بازنمایی انسان غیراروپایی بهعنوان موجودی
عقبمانده و نیازمند سرپرستی نیز در تثبیت مناسبات سلطه نقش دارد.
ژانپل سارتر (Jean-Paul Sartre) در مقدمه خود بر کتاب «دوزخیان روی زمین» فرانتس فانون، به
نقد خشونت استعمار و تناقض میان اومانیسم اعلامشده اروپا و رفتار تاریخی آن پرداخت. از نظر او،
۶
نمیتوان از انسانگرایی سخن گفت و در عمل، بخشی از بشریت را از حق تعیین سرنوشت محروم
کرد.
اهمیت این نقد در آن است که مفهوم انسان را از انحصار یک تمدن خارج میکند و معیار ارزیابی
تمدنها را نه ادعاهای آنان، بلکه رفتارشان با انسانهای دیگر قرار میدهد. این فرازی است از
سارتر، در اینجا میآورم:
«از آن هنگام که جمعیت زمین دو میلیارد بوده، و مدت زیادی نمیگذرد، از این جمعیت تنها پانصد
میلیونش انسان و یک میلیارد و نیم بقیهاش بومی بودند. دسته اول فعال و دسته دوم فعلپذیر. اولیها
تولیدکننده و دومیها مصرفکننده به حساب میآمدند. شاهکوچولوهای خودفروخته به معیت خانها به
همراهی یک بورژوازی سرتاپا ساخته و پرداخته و دستآموز، دلال و دستنشانده دسته اول بودند و
کارگزار آنان دراداره امور بومیها به شمارمیرفتند؛ حقیقتی که کشورهای استعمارگر خواستار
استتارش بودند، در کشورهای استعمارزده لخت و عریان جلوهگری میکرد. بومیها باید کشورهای
استعماری و استعمارگران را مثل مادر دوست بدارند و از این رو نخبگان اروپایی کارخانه ساختن
بومیهای نخبه را سوار کردند و راه انداختند. استعمار افرادی را که باب طبع این کارخانه بودند
برمیگزید و داغ اصول فرهنگی غربی را به پیشانی آنها میزد و دردهانهایشان بوق کار
میگذاشت و حرفهای گنده دهانپُرکن را ورد زبانشان میساخت و با یک اقامت کوتاه در مادرشهرِ
مسخشده، روانه وطن اصلیشان مینمود. در بازگشت به وطن، این دروغهای متحرک دیگر چیزی
برای بازگفتن به برادران خود نداشتند. اینها تنها منعکسکننده اصوات بودند. آری ما از پاریس و لندن
و آمستردام کلمات پارتنون و «برادری» را ادا میکردیم و در اینجا و آنجا در گوشه و کنار آفریقا و آسیا
دهان آنان باز میشد و از این بوقها آواهای «…تنون… دری» بیرون میآوردند. این عصر، عصر
طلایی استعمار بود. لیکن این دوران به سر رسید. البته باز هم دهانها باز شدند اما این بار بدون اجازه
ما، به خواست خود بومیها. دیگر نه هم برای اینکه جویده حرفهای ما را به صورت لقمه جویده
بیرون بیاورند، بلکه برای اینکه حرفهای خودشان را بزنند. اما آن دوران به سر آمد؛ دهانها
خودبهخود گشوده شدند؛ و صداهای زرد و سیاه، دیگر از «اومانیسم» [انسانگرایی] ما سخن
میگفتند…
…بلکه تنها برای آنکه بیرحمیمان را به رخمان بکشند. ما به این بیانِ مؤدبانهی ناخشنودیها گوش
سپردیم؛ در آغاز با نوعی شگفتیِ آمیخته به غرور. چه؟ آیا آنها خودشان قادر به سخن گفتن هستند؟
ببینید چه موجوداتی از آنها ساختهایم! تردیدی نداشتیم که آنها آرمانهای ما را خواهند پذیرفت، چرا
که خودشان ما را متهم میکردند که به آن آرمانها وفادار نماندهایم. در آن صورت، اروپا میتوانست
به راستی به رسالت خویش باور داشته باشد؛ چرا که آسیاییها را «هلنی» (یونانیمآب) کرده و نژاد
جدیدی پدید آورده بود: سیاهپوستانِ یونانی-لاتینی. شاید هم میتوانستیم -کاملاً خودمانی و به عنوان
مردانی که دنیادیده هستند- با خود بگوییم: «بگذارید هر چقدر میخواهند فریاد بزنند و داد و بیداد کنند؛
این کار باعث تخلیهی روانیشان میشود. سگی که پارس میکند، گاز نمیگیرد.»
۷
سپس نسل تازهای پا به میدان گذاشت که صورت مسئله را دگرگون کرد. نویسندگان و شاعرانِ این نسل،
با شکیباییای باورنکردنی، کوشیدند به ما بفهمانند که میان ارزشهای ما و واقعیتهای زندگیِ
خودشان هیچگونه همخوانیای وجود ندارد؛ و اینکه آنها نه میتوانند این ارزشها را بهکلی طرد
کنند و نه میتوانند آنها را در وجود خود جذب و هضم نمایند. خلاصه کلامشان این بود: «شما دارید
از ما موجوداتی مسخشده و هیولاوار میسازید؛ اومانیسم (انسانگرایی) شما مدعی است که ما با دیگر
ابنای بشر یکی هستیم، اما روشهای نژادپرستانهی شما ما را از آنها جدا میسازد.» ما با خیالی
کاملاً آسوده به حرفهایشان گوش میدادیم؛ کارگزارانِ نظام استعماری حقوق نمیگیرند که آثار هگل
را بخوانند (و راستش را بخواید، چندان هم اهل خواندن آثار او نیستند)، اما برای درک این نکته که
«وجدانهای ناآرام در دامِ تناقضهای درونیِ خود گرفتارند»، نیازی به فیلسوف ندارند. آنها به جایی
نخواهند رسید؛ پس بگذارید همین ناآرامی و رنج در آنها باقی بماند؛ چرا که جز حرف و سخن،
نتیجهی دیگری در کار نخواهد بود. کارشناسان به ما میگفتند که اگر آنها در میانِ آن نالهها و
فریادهایشان خواستهی مشخصی داشته باشند، آن خواسته همانا «ادغام» (در جامعهی استعمارگر)
است. البته، اعطای چنین چیزی اصلاً مطرح نیست؛ چرا که کلِ این نظام —که همانطور میدانید بر
پایهی استثمارِ شدید بنا شده است— فرو خواهد پاشید .»
واقعیت تاریخی غرب: از بردهداری باستان تا استعمار مدرن
تاریخ تمدنهای یونان و روم، نمونههای مهمی از پیوند میان ساختار اقتصادی، مناسبات اجتماعی و
بردهداری را در خود دارد. بردهداری در این جوامع، در دورهها و مناطق مختلف، صورتهای متفاوتی
داشت و در بخشهایی از اقتصاد، بهویژه در کشاورزی، معادن، خدمات خانگی و فعالیتهای تولیدی،
نقش مهمی ایفا میکرد.
ارسطو در کتاب «سیاست» درباره مفهوم برده طبیعی بحث کرد و کوشید برخی از مناسبات نابرابر را با
استدلال فلسفی توضیح دهد. این نمونه نشان میدهد که فلسفه نیز میتواند، در شرایط تاریخی معین، به
جای نقد نابرابری، در توجیه آن نقش داشته باشد.
قیام اسپارتاکوس( Spartacus) در سالهای ۷۳ تا ۷۱ پیش از میلاد، از نمونههای برجسته مقاومت
بردگان در جمهوری روم بود. سرکوب این قیام و به صلیب کشیدن شمار زیادی از اسیران، خشونت
ساختار سیاسی و اجتماعی روم را آشکار میکند. بااینحال، ارقام مربوط به شمار شورشیان و قربانیان
در منابع تاریخی متفاوت است و باید با احتیاط به کار رود.
در دوره مدرن نیز بردهداری و استعمار، در پیوند با گسترش تجارت جهانی، تصاحب سرزمینها و
انباشت سرمایه، به ساختارهایی گسترده تبدیل شدند. بنابراین، بررسی انتقادی تاریخ غرب باید همزمان دو
۸
واقعیت را در نظر بگیرد: از یک سو، نقش دولتها و نظامهای اقتصادی در سلطه و استثمار؛ و از سوی
دیگر، وجود جریانهای فکری و سیاسیای که در همان جوامع علیه بردهداری و استعمار مبارزه کردند.
این تمایز، نقد تاریخی را از یک داوری کلی درباره یک تمدن جدا میکند و امکان میدهد که
مسئولیتها، تضادها و مبارزات درونی هر جامعه روشنتر دیده شوند.
نگاه دگرگون شرق: سنت اندیشه در ایران باستان
دربررسی سنت فکری ایران باستان، باید میان شواهد تاریخی، برداشتهای فلسفی و تفسیرهای امروزی
تمایز گذاشت. وجود اندیشههای دادخواهانه و تأکید بر نظم و مسئولیت فرمانروا در برخی سنتهای
ایرانی، موضوعی مهم برای پژوهش است؛ اما این امر بهتنهایی به معنای فقدان بردهداری، کار اجباری
یا نابرابری اجتماعی در تمام دورههای تاریخی ایران نیست.
الواح گلی تخت جمشید از مهمترین اسناد برای شناخت نظام اداری و اقتصادی دوره هخامنشیاند. این
اسناد اطلاعات ارزشمندی درباره جیرههای غذایی، پرداختها، نیروی کار، سفرهای کاری و برخی
ترتیبات مربوط به خانواده و زایمان در اختیار میگذارند. آنها نشان میدهند که بخش مهمی از نیروی
کار در پروژههای هخامنشی در قالب نظامهای اداری و جیرهبگیری سازماندهی شده بود.
بااینحال، از وجود کارگران جیرهبگیر نمیتوان نتیجه گرفت که همه نیروی کار آزاد بوده یا هیچ شکل
دیگری از وابستگی و کار اجباری وجود نداشته است. همچنین، واژهها و اصطلاحات اداری و سیاسی
ایران باستان را باید در زمینه زبانی و تاریخی خود بررسی کرد و از همسانسازی شتابزده آنها با
اصطلاحات یونانی پرهیز داشت.
اهمیت این اسناد در آن است که تصویریک دست و ساده ازجامعه باستان را کنار میزنند و امکان
شناخت دقیقترمناسبات کار، قدرت وسازمان اجتماعی را فراهم میکنند. دفاع از ارزشهای تاریخی
ایران، هنگامی استوارتر خواهد بود که بر شواهد مستند تکیه کند و دستاوردهای آن را بدون انکار
پیچیدگیهای تاریخی نشان دهد.
در نقطه مقابل این بنبست غربی، شاهراه رهایی شرق قرار دارد؛ اندیشهای که رهایی از خودبیگانگی
را نه در جنگ و حذف دگرساز، بلکه در بازگشت به خویشتن، شهود باطنی و توازن هستیشناختی
میجوید. این راه رهایی را میتوان در دو کانون بزرگ فکری شرق خلاصه کرد:
الف) اندیشه کنفوسیوس: هارمونی و اصالت رابطه
۹
در اندیشه کنفوسیوس، مفهوم «رن» با انسانیت، دگرخواهی و توجه به مناسبات اخلاقی میان انسانها
پیوند دارد. تأکید بر پرورش اخلاقی، مسئولیت اجتماعی و هماهنگی در روابط انسانی، میتواند مبنایی
برای نقد مناسبات مبتنی بر تحقیر و سلطه باشد؛ هرچند سنت کنفوسیوسی نیز در طول تاریخ، در
زمینههای سیاسی و اجتماعی گوناگون تفسیرهای متفاوتی یافته است.
ب) کهکشان خرد ایرانی؛ از حکمت باستان تا عرفان ناب
حکمت ایرانی از باستان تا کنون، یک جریان پیوسته و زنده از «خرد درونزاد» است که به انسان یاد
میدهد چگونه از زندان خودبیگانگی رها شده و به اصل خویش بازگردد. این کهکشان منور را میتوان
در سه لایه فکری صورتبندی کرد:
درسنت ایرانی، آموزه منسوب به اشو زرتشت درباره «اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک»، مسئولیت
اخلاقی انسان را برجسته میکند. این اصل را میتوان در پیوند با آبادانی جهان و مسئولیت انسان در
برابر زندگی تفسیر کرد. بااینحال، برای شناخت نسبت این آموزهها با ساختارهای واقعی جامعه باستان،
باید میان متنهای دینی، تفسیرهای تاریخی و برداشتهای معاصر تمایز گذاشت.
مانی با تأکید بر رهایی نور از ظلمت، منظومهای دینی و عرفانی پدید آورد. مزدک نیز در روایات
تاریخی با اندیشههایی درباره عدالت اجتماعی و تغییر مناسبات مالکیت پیوند خورده است؛ اما بازسازی
دقیق آموزههای او، بهدلیل محدودیت و ماهیت منابع تاریخی، نیازمند احتیاط است.
خوارزمی و ابوریحان بیرونی: با پایهگذاری تفکر الگوریتمی و انسانشناسی تجربی، جهان را یک کلّ
منظم و قابل کشف دانستند.
رازی: با عقلانیت انتقادی و تجربی خود، جزمگرایی را به چالش کشید.
فارابی و ابنسینا: با ترجمه و بازآفرینی خلاقانه فلسفه، «حکمت مشاء» را بنیان نهادند؛ جایی که عقل و
شهود برای تبیین مراتب هستی به هم پیوند میخورند.
عارفان و شاعران حکیم (حکمت اشراقی و عرفانی):
فردوسی: با بیدار کردن روح حماسی و خردمحور ایرانی، انسان را به پاسداشت دادگری و آزادگی
فراخواند.
خیام: با نگاه معرفتشناختی و عریانش به گذر زمان، انسان را از اوهام و خودبیگانگی فینفسه رها
ساخت.
عطار و مولانا: با ترسیم سفر مرغان به سوی سیمرغ و رقص سماع، حقیقتِ رهایی از خودبیگانگی را
در «فنا شدنِ خودِ دروغین و بقا در کلّ هوشمند هستی» (تو مگو ما را بدان شه بار نیست / با کریمان
کارها دشوار نیست) معنا کردند.
۱۰
حافظ و سعدی: با رندی حکیمانه و اخلاق جهانشمول خود، عشق و کرامت انسانی را بالاتر از هر
دگماتیسم فکری نشاندند.
نظامی گنجوی: با آمیختن حکمت و داستانسرایی، آینه روان انسان را صیقل داد.
نتیجهگیری
جان ایرانیت؛ تجلی استقلال و تداوم موازنه منفی در کهکشان حقوندی
تاریخ ایران، روایت پایداری دربرابرقدرتهای قاهر و تلاش برای حفظ استقلال در میان کشمکشهای
منطقهای و جهانی است. ایرانیت را میتوان نه هویتی ایستا و محصور در گذشته، بلکه جریانی تاریخی
دانست که در آن، تجربههای نسلهای مختلف، زبان، فرهنگ، حافظه جمعی و آرمانهای آزادی و
دادگری به یکدیگر پیوند میخورند.
در این برداشت، وطن صرفاً یک مرز جغرافیایی نیست؛ عرصهای مشترک برای زندگی، مسئولیت و
مشارکت نسلهاست. هر نسل، دستاوردهای مادی و معنوی خود را به نسل بعد منتقل میکند و در شکل
دادن به آینده سهم دارد. اما این پیوستگی تاریخی زمانی به ارزش انسانی تبدیل میشود که با نفی تحقیر،
پذیرش برابری شهروندان و احترام به آزادی همراه باشد.
از این منظر، موازنه منفی را میتوان اصلی برای حفظ استقلال تصمیمگیری و جلوگیری از وابستگی به
قدرتهای خارجی دانست. این اصل، در معنای سیاسی خود، بر آن است که اراده ملی نباید تابع اراده
قدرتی دیگر شود. بااینحال، استقلال خارجی بهتنهایی برای تحقق آزادی و دادگری کافی نیست؛ زیرا
ممکن است کشوری مستقل باشد، اما شهروندان آن از حقوق اساسی خود محروم بمانند. ازاینرو، استقلال
ملی هنگامی به ارزش رهاییبخش تبدیل میشود که با آزادی داخلی، برابری حقوقی و مسئولیتپذیری
قدرت سیاسی همراه باشد.
عهدشناسی با آزادی و استقلال، در برابر تسلیم شدن به قدرت قرار میگیرد. تسلیم در برابر قدرت، انسان
را به ابزاری برای بازتولید مناسبات سلطه تبدیل میکند؛ در حالی که استقلال، امکان تصمیمگیری
آگاهانه و مشارکت در ساختن جامعهای دادمحور را فراهم میآورد. در این چارچوب، «داد و وداد» را
میتوان بیانگر پیوند عدالت و مهرورزی دانست؛ پیوندی که بدون رعایت حقوق انسانها و پذیرش
مسئولیت اجتماعی، به شعاری صرف تبدیل خواهد شد.
زبان فارسی نیز در این منظومه، یکی از حاملان اصلی حافظه تاریخی و فرهنگی ایرانیان است. این زبان
در طول قرنها، تجربههای گوناگون مردم این سرزمین را در خود جای داده و امکان انتقال اندیشهها و
ارزشها را فراهم کرده است. پاسداری از این میراث، هنگامی با آزادی و برابری سازگار خواهد بود که
۱۱
به ابزار فرهنگها و زبانهای دیگر تبدیل نشود، بلکه در کنار احترام به تنوع فرهنگی و زبانی
شهروندان قرار گیرد.
از این منظر، جوهره مطلوب ایرانیت را نباید در سلطه بر دیگران یا برتری ذاتی یک ملت جستوجو
کرد؛ بلکه باید آن را در توانایی حفظ استقلال، پذیرش مسئولیت تاریخی و مشارکت در ساختن نظمی
عادلانهتر شناخت. در این برداشت، موازنه منفی نه دعوت به انزواست و نه جایگزینی یک قدرت مسلط
با قدرتی دیگر؛ بلکه تلاشی برای رهایی از وابستگی و فراهم کردن امکان همزیستی مستقل ملتهاست.
تداوم این اندیشه را میتوان در تجربه نهضت ملی ایران به رهبری دکتر محمد مصدق بررسی کرد.
سیاست موازنه منفی در این تجربه، پاسخی به مناسبات نابرابر قدرت و تلاش برای حفظ اختیار ملی در
برابر فشارهای خارجی بود. اهمیت این تجربه برای امروز، در امکان پیوند دادن استقلال سیاسی با آزادی
و حاکمیت مردم است؛ پیوندی که بدون آن، استقلال ممکن است از محتوای اجتماعی و انسانی خود تهی
شود.
نگاه دگرگون شرق؛ افقگشایی صلح و خودآگاهی
تجربههای تاریخی عصر معاصر نشان میدهند که اتکا به تعادل قوا، صلح مسلح و مسابقه تسلیحاتی،
لزوماً به صلح پایدار منجر نمیشود. چنین مناسباتی ممکن است به بازتولید رقابت، استبداد ساختاری و
خشونت بینجامد؛ چنانکه تجربه کودتاها، جنگها و ویرانیهای انسانی در مناطق مختلف جهان نشان
داده است. بااینحال، برای توضیح هر رویداد تاریخی باید عوامل مشخص سیاسی، اقتصادی و اجتماعی
آن را نیز بررسی کرد و از فروکاستن همه بحرانها به یک علت واحد پرهیز داشت.
در برابر این وضعیت، میتوان بر ضرورت حفظ استقلال، تقویت آزادی و گسترش مناسبات مبتنی بر
دادگری تأکید کرد. سنتهای فکری ایران و دیگر جوامع شرقی، در کنار جریانهای انتقادی غرب،
منابعی برای بازاندیشی در مفهوم قدرت و امکان همزیستی انسانی فراهم میکنند. ارزش این سنتها نه
در ادعای برتری ذاتی شرق، بلکه در ظرفیت آنها برای نقد سلطه و گشودن افقهای تازه در اندیشه و
عمل است.
منظومه فکری ایرانیت، دراین چارچوب، زمانی میتواند نقشی رهاییبخش داشته باشد که هم
سلطهجویی خارجی و هم سلطه داخلی را نقد کند؛ هم از استقلال ملی دفاع کند و هم حقوق برابر
شهروندان را به رسمیت بشناسد؛ هم بر حافظه تاریخی خود تکیه کند و هم در برابر شواهد و نقدهای تازه
گشوده بماند.
سرانجام، عبورازتاریکخانه خرد مدرن، اگر به معنای رهایی از هرگونه خرد انتقادی و دستاوردهای
انسانی مدرنیته فهمیده شود، خود میتواند به نوعی واپسگرایی بینجامد. مسئله اساسی، کنار گذاشتن عقل
نیست، بلکه نقد عقل ابزاری و مناسباتی است که انسان را به وسیلهای برای انباشت سرمایه، گسترش
قدرت یا تحقق اهدافی بیرون از اراده او تبدیل میکنند.
۱۲
خرد موازنه منفی، در این برداشت، نه یک حقیقت اثباتشده و بینیازاز نقد، بلکه اصلی برای اندیشیدن
مستقل و پرهیز از وابستگی است. این اصل هنگامی به افقی رهاییبخش تبدیل میشود که در کنار
دادگری، استقلال ، آزادی، برابری ، حقوق ملی ، حاکمیت ملت و احترام به حقوق انسانها قرار گیرد.
چنین برداشتی نه حذف دیگری را میپذیرد و نه تسلیم واقعگرایی خشن سیاسی میشود؛ بلکه میکوشد
میان استقلال و همبستگی، تفاوت و برابری، و حافظه تاریخی و خودآگاهی انتقادی پیوند برقرار کند.
ایران دادمحور، در این افق، نه به معنای بازگشت بیچونوچرا به گذشته است و نه به معنای تقلید از
الگوهای مسلط جهانی؛ بلکه تلاشی برای بازاندیشی در میراث تاریخی و فرهنگی ایران و پیوند دادن آن با
نیازهای انسان معاصر است. استقلال حقیقی، نه انزواست و نه اراده معطوف به قدرت؛ بلکه امکان زیستن
آزادانه در جهانی است که در آن، ملتها و انسانها بتوانند ضمن حفظ تفاوتهای خود، برابری و
کرامت یکدیگر را به رسمیت بشناسند.
پاینده ایران
جمال صفری
۲۱ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۱۵ اکتبر ۲۰۲۶

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.