چهار سال از جنبش «زن، زندگی، آزادی» گذشته است و هنوز بیشتر تحلیلها آن را در دوگانه موفقیت یا شکست میسنجند. برخی نیز جنبش اعتراضی دیماه ۱۴۰۴ را، که از سوی جریان پادشاهیخواه به رهبری رضا پهلوی «انقلاب ملی» و بعدتر «انقلاب شیر و خورشید» نامیده شد، فاز تکمیلی جنبش زن، زندگی، آزادی میدانند. اما پرسش دقیقتر این است که این جنبش از کجا آمد و وقتی سیاسی شد، به کدام سو رفت؟
پاسخ کوتاه من این است: زن، زندگی، آزادی لحظه سیاسی شدن یک فرآیند طولانیتر بود؛ فرآیندی که میتوان آن را «لیبرالیزاسیون اجتماعی» نامید. اما این فرآیند، در لحظه سیاسیشدن، به دلایلی که باید بازشان کرد، نتوانست به لیبرالیسم سیاسی به معنای دقیق کلمه تبدیل شود.
لیبرالیزاسیون اجتماعی در ایران طی سه دهه گذشته از چند مسیر همزمان پیش رفته است. نخست، عرفی شدن تدریجی ارزشها، کاهش دینداری رسمی و گسترش فاصله میان دینداری شخصی و التزام به احکام عمومی. دوم، مطالبه فزاینده خودمختاری فردی بر بدن و سبک زندگی؛ از حجاب گرفته تا روابط خانوادگی و انتخابهای شخصی. سوم، گسترش دسترسی به فرهنگ جهانی از طریق ماهواره و اینترنت که الگوهای متفاوتی از زیستن را در دسترس نسلهای جوان قرار داد. چهارم، شکلگیری شکاف نسلی عمیق میان نسلی که انقلاب را تجربه کرد و نسلی که عمدتاً جمهوری اسلامی را بهعنوان وضعیت موجود شناخته است، نه بهعنوان یک آرمان سیاسی.
نکته مهم این است که فرآیند لیبرالیزاسیون اجتماعی تا پیش از ۱۴۰۱ عمدتاً در قالب مقاومتهای روزمره و پراکنده ظاهر میشد؛ گاه در حرکتهای فردی دختران شجاعی که روسری خود را بهعنوان اعتراض برمیداشتند و بر بلندی میایستادند، و گاه در سبک زندگی و انتخابهای شخصی میلیونها نفر که بدون آنکه لزوماً خود را کنشگر سیاسی یا حتی لیبرال بدانند، قلمرو فردیت را گسترش میدادند.
زنانی که بدون حجاب در خیابان راه میرفتند، جوانانی که در خلوت خانه سبکهای زندگی متفاوتی را تجربه میکردند و نسلی که میخواست درباره بدن، پوشش، روابط و آینده خود تصمیم بگیرد، همگی در حال بازتعریف فضای اجتماعی بودند؛ بدون آنکه این کنشها الزاماً برنامه یا هدایت سیاسی مشخصی داشته باشند.
قتل حکومتی ژینا امینی این انباشت خاموش را به یک لحظه رهایی شناختی جمعی تبدیل کرد. تجربههای پراکنده و ظاهراً فردی، ناگهان در یک تجربه مشترک و سیاسی به یکدیگر پیوند خوردند. زن، زندگی، آزادی از این منظر، ترجمه سیاسی همان فردگرایی اجتماعی و تا حد زیادی پسادینی بود که سالها در سطح زندگی روزمره جریان داشت.
اما همینجا یک پرسش اساسی شکل میگیرد: آیا فردگرایی اجتماعی، هنگامی که سیاسی میشود، الزاماً به لیبرالیسم سیاسی منتهی میشود؟ پاسخ، دستکم در مورد جنبش زن، زندگی، آزادی، چندان روشن نیست.
اگر از منظر سنت لیبرال به این پدیده نگاه کنیم، لیبرالیسم صرفاً دفاع از آزادی فردی نیست. آزادی فردی هنگامی میتواند به یک نظم سیاسی پایدار تبدیل شود که با حقوق سیاسی، تکثرگرایی، حاکمیت قانون، محدودیت قدرت، تفکیک قوا، نمایندگی سیاسی، رقابت و امکان گردش قدرت همراه شود. آزادی من، در منطق لیبرال، زمانی معنا پیدا میکند که آزادی دیگری نیز به رسمیت شناخته شود و هیچ فرد یا گروهی نتواند اراده خود را به جای اراده دیگران بنشاند.
زن، زندگی، آزادی از این منظر با یک تناقض مهم روبهرو بود. انرژی آن از فردگرایی افقی و ضد سلسله مراتبی میآمد. همین ویژگی از یک سو نقطه قوت جنبش بود؛ زیرا آن را از تصاحب فردی و تبدیل شدن به جنبشی رهبر محور مصون میکرد. اما از سوی دیگر، همین ساختار افقی و فقدان سازوکارهای نمایندگی، مذاکره و تصمیمگیری جمعی، تبدیل انرژی اعتراضی به قدرت سیاسی و سپس به نهاد سیاسی پایدار را دشوار می نمود.
مسئله، بنابراین، صرفاً فقدان «رهبر» نبود. مسئله فقدان ظرفیت نهادی برای نمایندگی، مذاکره، توافق، تصمیمگیری و سازمانیابی جمعی بود.
و اینجا شاید بتوان به یکی از تناقضهای عمیق جامعه ایران رسید. فردگرایی اجتماعی میتواند افراد را از اقتدار سنت، دین و حکومت رها کند، اما بهخودیخود نهاد سیاسی تولید نمیکند. آزادی فردی، اگر قرار باشد به آزادی سیاسی پایدار تبدیل شود، نیازمند نهادهایی است که بتوانند قدرت را تولید، توزیع و مهار کنند.
چهار دهه سرکوب احزاب، صنوف، انجمنهای مستقل، اتحادیهها و دیگر نهادهای میانجی، بخش مهمی از این ظرفیت را از جامعه ایران گرفته است. در نتیجه، جامعهای که در سطح اجتماعی و فرهنگی تغییر کرده و در بسیاری از حوزهها فردگرا، عرفیتر و آزادیخواهتر شده است، هنوز ابزارهای نهادی لازم برای ترجمه این خواستهای فردی به یک نظم سیاسی جدید را در اختیار ندارد.
از این منظر، اهمیت زن، زندگی، آزادی را نباید فقط در موفقیت یا شکست سیاسی آن جستوجو کرد. این جنبش نشان داد که فردیت و خودمختاری در بخش بزرگی از جامعه ایران تا چه اندازه عمیق شده است. اما همزمان نشان داد که فردگرایی فرهنگی، حتی وقتی سیاسی میشود، الزاماً لیبرالیسم سیاسی نمیشود.
شاید مسئله اصلی ایران امروز همین فاصله باشد: فاصله میان جامعهای که در آن فردیت و مطالبه آزادی در حال گسترش است و ساختارهای سیاسی و نهادیای که هنوز قادر به تبدیل این فردیت به یک نظم سیاسی مبتنی بر آزادی، تکثر، قانون و توزیع قدرت نیستند.
https://t.me/politicalphilosphy/860

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.