چندی پیش، در یادداشتی، سه مرحله را برای فرسایش کاریزمای رهبری در جمهوری اسلامی ترسیم کردیم: کاریزمای اصیل خمینی، کاریزمای عاریهای علی خامنهای، که باید پیوسته از منبع اصلیاش، یعنی «امام»، وام گرفته و تجدید میشد، و کاریزمای تهیِ مجتبی خامنهای، جایی که عنوانِ رهبری هست اما محتوایی که آن را پر کند وجود ندارد.
البته آن یادداشت بیشتر توصیفی از یک وضعیت بود؛ توصیفِ یک جایگاهِ خالی. اما احکام اخیر، انتصاب علی عبداللهی به ریاست ستاد کل، ادغام آن با قرارگاه خاتمالانبیاء، انتصاب حسین طائب به ریاست بسیج، و انتصاب محسن رضایی به نمایندگی رهبر در شورای عالی امنیت ملی، سوال تازهای پیش میکشند: جایگاهِ تهی، بیعمل نیست. احکام صادر میشود. فرماندهان تغییر میکنند. سیاستها اجرا میشوند. پس چیزی دارد آن خلأ را عملاً پر میکند، حتی اگر نمادین پر نشود. آن «چیز» چیست؟
واضح است که انتصابهای اخیر در واقع بازگشت به همان شکل سنتیِ اقتدار در جمهوری اسلامی را نشان می دهند، به این تفاوت که اینبار در نبود خامنه ای پدر، یک اقتدار شبکه ای در حال شکل گیری است که رهبر نه در در راس آن بلکه در مرکز آن قرار دارد.
البته جمهوری اسلامی، حتی در دوران علی خامنهای، عناصری از اقتدار شبکه ای داشت، که تحت عنوان بیت رهبری شناخته می شد. اما آن شبکه معتمدین رهبر زیرِ یک پوشش عمل میکرد: خامنهیِ پدر میتوانست انتخابهایش را به نام تداوم راه «امام» توجیه کند. یعنی حتی شبکهی وفاداران هم از کاریزمای وام گرفته مشروعیت میگرفت و در سایهی آن پنهان میشد.
در مورد مجتبی اما دو ستون همزمان فرو ریخته اند. یکی همان محتوای کاریزماتیک که پیشتر از آن گفتیم. دیگری، و این لایهی تازهایست که احکام اخیر آشکارش میکنند، حتی حضور فیزیکیِ صادرکنندهی احکام. رهبری که ماههاست در انظار عمومی ظاهر نشده، که غیبتش میان ملاحظات امنیتی و گمانهزنی دربارهی وخامت جسمی در نوسان است، عملاً نمیتواند شخصاً حتی نسخهی وام گرفتهای از کاریزما را «اجرا» کند. حکم صادر میشود، اما پشت آن حکم، حضوری زنده و قابلمشاهده نیست، یک امضا و یک نام است. حتی اگر پزشکیان داستان ملاقات هفت ساعته با آب و تاب تعریف کند، بازهم جای رهبر خالی است.
در شرایطی که جای رهبر خالی است و به نظر می رسد که حتی اگر مجتبی خامنه ای در انظار ظاهر شود بازهم نمی تواند جای پدر را پر کند و این وضعیت به احتمال زیاد به یک روال تبدیل می شود و نه یک غیبت استثنایی و کوتاه مدت، یعنی حضوری سمبلیک، آنگاه واضح است که حلقهی وفاداران دیگر صرفاً ابزار اجرای ارادهی رهبر که در راس هرم قدرت نشسته است نمی تواند باشد، آن طور که در دوران پدر بود، بلکه به تنها منبع فعلیتِ واقعی نظام تبدیل میشود.
در حقیقت، طائب، رضایی، عبداللهی، بازماندگان همان ساختار قدیمی، کسانی با دههها سابقهی وفاداری اثباتشده به بیت، نه به این خاطر برگزیده شدهاند که بهترین گزینهی ممکن از نظر شایستگی و حتی توانایی نهادیاند، بلکه به این علت که در نبود کاریزما و در نبود حتی حضور رهبر، تنها معیار باقیمانده برای گزینش، وفاداریِ شخصیِ اثباتشده است، نه شایستگی.
جالب این است که ماموریت تازهی طائب هم همین منطق را تأیید میکند: «تقویت شبکهی اطلاعات مردمی»، گسترش «گروههای جهادی»، آمادهسازی برای رویارویی با نارضایتیهای آینده، دقیقاً همان کارکردی که پانزده سال پیش داشت، اینبار در بحبوحهی بحران اقتصادی عمیقتر و خشمی که از دی ۱۴۰۴ هنوز فرو ننشسته. در حقیقت این انتصابها نشانهی روشنی از یک واقعیت است: در بحرانی ترین لحظه، نظام به جای رجوع به شایستهترین گزینهی ممکن، به مطمئنترین چهرهی قدیمی رجوع میکند.
شاید بتوان گفت جایگاه کنونی رهبر شبیه یک ظرف خالی است که هر گروه و شبکه ذی نفوذ و ذی نفع میتوانند محتوای دلخواهش را در آن بریزد و ولایت شبکه ای را پی ریزی کند. شبکه ای که دیگر نه یک ابزار بلکه فاعل واقعی تصمیمگیری شده است. اگر چنین باشد آنگاه باید در تحلیلهای آینده از «مجتبی خامنهای» به عنوان یک فاعل سیاسی منفرد فاصله بگیریم و به جای آن، ائتلافی از بازماندگان قدرت را ببینیم که برای بقای خودشان، نه لزوماً برای اجرای ارادهی یک رهبر، تصمیم میگیرند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.