«ساعت شنی »
س. روزبه
آیا
هرگز
به ساعت شنی خویش
نگاه کرده اید؟
زمان
بی صدا می گذرد؛
نه فریاد می زند،
نه هشدار می دهد؛
فقط
دانه ای دیگر
از گلوی شیشه
فرو می افتد.
و شما
گمان کردید
می توان
جریان زمان را
با گلوله متوقف کرد.
گمان کردید
طناب
گردن زمان را نیز
خواهد شکست.
اما زمان
اسب بی سوار تاریخ است؛
نه تازیانه می شناسد،
نه زندان،
نه فرمان.
سال ها
بر آتش دمیدید؛
سفره ای ماند
بی نان؛
گهواره ای ماند
بی کودک؛
و دیواری
که به جای پنجره نشست.
چنان کردید
که جهنم
دیگر افسانه نبود؛
در کوچه ها راه می رفت،
بر سفره های خالی می نشست
و کنار گهواره ها
لالایی مرگ می خواند.
شما
از دوزخ گفتید؛
غافل
که خود
دروازه بان آن بودید.
هر چه ساختید
دیوار بود،
خاکستر بود،
زندان بود،
و نام هایی
که بر سنگ های سرد
جا ماندند.
اما
بهشت
جایی دور در آسمان نیست.
بهشت
همان روزی است
که هیچ مادری
با عکس فرزندش
به خواب نرود.
بهشت
کوچه ای است
که گلوله
نشانی خانه هایش را
فراموش کرده باشد.
بهشت
نام ایران است؛
آنگاه
که سایه دوزخ
از شانه هایش
برداشته شود.
اکنون
به ساعت شنی بنگرید.
آخرین دانه ها
از گلوی شیشه
فرو می ریزند.
هیچ دستی
توان نگه داشتن زمان را ندارد.
فردا
سهم خاکستر نیست؛
سهم بذرهایی است
که زیر همین خاک سوخته
سال هاست
منتظر باران اند.
و آن روز
از شما
نه کاخی خواهد ماند،
نه تختی،
نه فریادی؛
تنها
لکه ای سیاه
بر حاشیه تاریخ.
و ایران
از زیر خاکستر خویش
برخواهد خاست،
نام خود را
از دهان تاریکی
پس خواهد گرفت.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.