قلبی که اعدام نشد

به یاد دو جوان اعدام‌شده در سپیده‌دم میدان علیخانی اصفهان

س. روزبه

اذان صبح بود.

هنوز
آسمان
پلک نگشوده بود

که جرثقیل،
چون مناره‌ای وارونه،
در میدان قد کشید؛

نه برای آنکه
چیزی را بالا ببرد،

برای آنکه
انسانی را
از زمین کم کند.

اما او…

طناب را
خود
بر گردن انداخت؛

نه از سر تسلیم،

سرو
پیش از افتادن
خود را
به تبر معرفی نمی‌کند.

می‌خواست
آخرین اختیارش را نیز
از دست مرگ
پس بگیرد.

آنگاه

دو دستش
در آستانه سپیده
قلبی ساخت؛

قلبی کوچک…

که از هزار فریاد
بلندتر بود.

لبخند زد.

نه به مرگ،

به مردمی
که چشم‌هایشان
از اشک
سنگین بود.

جرثقیل
بالا رفت.

پیکری
از زمین جدا شد؛

اما چیزی
بر زمین نماند.

آن قلب،

از سینه‌ای
به سینه دیگر رفت؛

چون دانه‌ای
که تاریکی خاک
فریبش نمی‌دهد،

زیرا
بهار را
از بر است.

آن سو

اذان،
مردم را
به رستگاری می‌خواند؛

و این سو

انسانی
بی‌هیچ خطبه‌ای،

معنای آزادی را
تفسیر می‌کرد.

خورشید
از پشت جرثقیل
سر برآورد.

سایه طناب
کوشید
بر نور بیفتد؛

اما

هیچ سایه‌ای

تا بلندای آفتاب
قد نمی‌کشد.

آن صبح

میدان فهمید

می‌توان
تنی را
به دار آویخت،

اما

قلبی را
که پیش از مرگ،
خود را
میان مردم
تقسیم کرده است،

هرگز…

نمیمیرد 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)