(تبارشناسی طولانی بودن کاروان شهیدان حزب دمکرات کوردستان)

شاهو حسینی

در تبارشناسی جنبش‌های آزادی‌بخش و تحولات ساختاری معطوف به رهایی، “جغرافیا” همواره به مثابه رحم تکوین، بستر مادی و قوام‌دهنده‌ی اصلی امر سیاسی پنداشتە می‌شود. در سنت کلاسیک و ارتدوکسی فلسفه سیاسی، زمین صرفا یک پدیدە هندسی یا فضایی خنثی نیست، بلکه فضایی عینی، انضمامی و استراتژیک است که سوژه‌ی مبارز در شریان‌های آن تعین می‌یابد، مرزهای خودآگاهی و غشای حیاتی خود را ترسیم می‌کند و امکان اعمال اراده‌ی معطوف به قدرت را به دست می‌آورد. دولت-ملت‌ها و جنبش‌های کلاسیک، اصالت، حقانیت و بازنمایی حقیقت وجودی خود را از طریق تصرف، تثبیت و بازنمایی خاک  اعلام می‌دارند؛ چرا که در این چارچوب سنتی، “مرز” نه‌فقط یک خط لرزان، انتزاعی و قراردادی روی نقشه‌های جغرافیایی، بلکه غشای حیاتی، ارگانیک و نمادین سوژه است که درون خودی را از بیرون بیگانه، و فضای مقاومت را از اتمسفر سرکوب جدا می‌سازد.با این حال، در جغرافیای سیاسی پرآشوب خاورمیانه و به‌ویژه در تاریخ معاصر کردستان، زمین و مادیت جغرافیا غالبا نه یک پناه‌گاه امن و افق گشودگی، بلکه به ابزاری قهرآمیز برای اعمال هژمونی، منکوب‌سازی، بازداشت آگاهی و منفعل‌کردن جریان‌های اصیل تاریخی بدل شده است. از این منظر، عقب‌نشینی ساختاری و اجباری حزب دموکرات کردستان ایران از نوارهای مرزی متصل و استقرار بعدی آن در عمق خاک اقلیم کردستان (شهرستان کوی‌سنجاق) تحت نظارت و منگنه‌ی ساختارهای قدرت منطقه‌ای، نقطه‌ی عطفی بنیادین، دراماتیک و هولناک در این پویایی نابرابر قدرت به شمار می‌رود.زمانی که “ژئوپلیتیک اجبار”  به مثابه بازوی عینی و مادی ساختار سرکوب نظام‌های حاکم  وارد عمل می‌شود، نخستین و کلیدی‌ترین هدف استراتژیکش، فرآیند “قلمروزدایی اجباری”  است. این جابه‌جایی تحمیلی و ترومای مکان‌شناختی، فراتر از یک تغییر مکان تاکتیکی، لجستیکی یا نظامی، در واقع یک پروژه‌ی بازسازی ساختاری، وجودی و استراتژیک از سوی جمهوری اسلامی برای تحمیل سیستماتیک “وضعیت ابژه‌گی” و قطع شریان‌های حسی و حیاتی میان سر تشکیلاتی جنبش و بدنه‌ی اجتماعی-توده‌ای آن در داخل کردستان ایران بود. در ساحت پدیدارشناسی قدرت، این تبعید تحمیلی یک “پروژه‌ی منفعل‌سازی وجودی”  به حساب می‌آمد که حاکمیت مسلط در تهران با همکاری کارگزاران و پروکسیهای منطقه‌ای پیش می‌برد. هدف غایی این بود که جریان مبارزه دچار “مرگ سوژه”شده، پویایی تاریخی‌اش اخته گردد و در نهایت به یک “ابژه‌ی پناهندە مهارشده”، یک جریان “کمپ‌نشین بی‌خطر” یا یک “امر نوستالژیک منجمد در گذشته” تقلیل یابد تا مفاهیمی همچون “حق حاکمیت ملی” از حافظه‌ی جمعی خیابان و توده‌ها پاک شود.اما درست در میانه‌ی این انسداد مادی، تجربه‌ی زیسته‌ی حزب دموکرات کردستان ایران در این برزخ مکانی و موقعیت تبعید، پدیدارکننده‌ی پاردوکسی شگرف، عمیق و زایا در فلسفه سیاسی مقاومت شد که می‌توان آن را “تعلیق مکانی و اصالت سوژه” نامید. زمانی که ساختارهای مسلط قدرت با اتکا به ماشین جنگی و دیپلماسی اجبار مدعی شدند جغرافیا را تسخیر کرده، مرزها را بسته‌اند و سوژه‌ی کرد را در تنگنای ژئوپلیتیکی محصور ساخته‌اند، اراده‌ی تشکیلاتی و آگاهی ملی علیه این جبر هندسی و مکانی شورش کرد. حزب با امتناع آگاهانه از ادغام در پازل منفعلی که ساختار قدرت برایش ترسیم کرده بود، نشان داد که اگرچه می‌توان مکان مادی را اشغال و تحت کنترل درآورد، اما “سوژگی ملی” و اراده معطوف به خودفرمانی را نمی‌توان مصادره، بازداشت یا منجمد کرد. این ایستادگی هستی‌شناختی، راهبرد مقاومت را از سطح یک نبرد سنتی مبتنی بر حفظ مادی خاک، به سطح فرارونده‌تر و پیچیده‌تری از “مرزبانی گفتمانی” ارتقا داد؛ فرآیندی که در آن، مرزها از سیم‌های خاردار و صخره‌های کوهستانی، به پهنه‌ی سیال آگاهی، زبان، روایت تاریخی، نمادسازی و شبکه‌های مویرگی و زیرزمینی ارتباط با توده‌ها منتقل شدند. در غیاب سنگرهای عینی، این “روایت اصالت” بود که به غشای حافظ هویت مبدل گشت.بخش لاینفک، تبارشناختی و بنیادین این مرزبانی گفتمانی و صیانت از اصالت سوژه، در طولانی بودن کاروان شهیدان حزب دموکرات کردستان تجلی می‌یابد. در فلسفه سیاسی این جنبش، مفهوم “شهید” و طولانی شدن کاروان سرخ پیشمرگان، نه یک پیامد تصادفی ناشی از جنگ، بلکه یک گزاره‌ی پدیدارشناختی و تبارشناختی در راستای اثبات تداوم سوژگی است. پیشمرگان و کادرهای این حزب با پذیرش هزینه‌های  جانی، امنیتی و از جملە حملات موشکی و پهپادی مکرر و بی‌رحمانه به مقراتشان در کوی‌سنجاق گرفته تا ترورهای زنجیره‌ای و هدفمند فرماندهان در عمق خاک تبعید  بهای گزاف و خونین “سوژه ماندن” را پیشکش کردند. آنها با خون خود امضا کردند که تن به تقلیل یافتن به یک ابژه‌ی بی‌اراده، تسلیم‌شده و مرعوب در بازی قدرت‌های منطقه‌ای نخواهند داد. هر قطره خون در این کاروان طولانی، در واقع تبارشناسی یک امتناع است؛ امتناع از مرگ سیاسی و تن دادن به حیات صرفا بیولوژیک کمپ‌نشینی.رفت‌وآمدهای مداوم و مویرگی تشکیلاتی، حضور بی‌وقفه‌ی تیم‌های سیاسی-نظامی در عمق جامعه و صیانت نمادین و ارگانیک از پیوند میان کوی‌سنجاق و خیابان‌های کردستان ایران، گواهی تجربی و متقن بر این مدعاست که آگاهی فرارونده، مرزهای تحمیلی ژئوپلیتیک را درمی‌نوردد. نوشتار حاضر با اتکا به چنین رویکرد پدیدارشناختی عمیقی و با وام‌گیری از مفاهیم بنیادین سوژگی، قلمروزدایی و استقلال هویتی، به دنبال واکاوی تبارشناختی این مسئله است که چگونه حزب دموکرات کردستان توانست در چنبره‌ی ژئوپلیتیک اجبار، اصالت تاریخی کرد بودن را حفظ کند، معنای مقاومت را در عصر تعلیق مکانی بازتعریف نماید و با کاروان طولانی شهیدانش، مرزهای گفتمانی هویت را در برابر استراتژی انفعال و مرگ سوژه، تا به امروز زنده و استوار نگاه دارد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)