یکی از دلایلی که معمولاً شبه اپوزیسیون طرفدار جنگ برای توجیه ضرورت حمله نظامی به ایران مطرح میکنند، اتکا به خشم انباشته و استیصالی است که گویی فضای روانی جامعه را تسخیر کرده است؛ خشم از حکومتی به غایت سرکوبگر و خشن، و استیصالِ ناشی از بی نتیجه ماندن راه حلهای پیشین و احساس ناتوانی و ضعف در برابر این ساختار. از سوی دیگر، بعضا گفته می شود که پس از دو جنگ و تقابل نظامی اخیر میان جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل، و تعبیر نشدن رویای سرنگونی سریع رژیم، نوعی فرسودگی، کرختی و افسردگی عمیق بر اتمسفر جامعه سایه انداخته است.
اما واقعیتهای میدانی در جامعه امروز ایران، تصویر دیگری را پیش چشم ما میگذارند. آغاز موجهای جدید اعتراضات صنفی و مطالباتی از یک سو، و تسخیر مجدد کوچهها، خیابانها و کافهها توسط دختران و پسران جوان با پوشش اختیاری از سوی دیگر، یک پرسش مهم را پیش میکشد: این سیمای عبوس، خشمگین و ناامید، تا چه حد آینه تمام نمای واقعیتِ زیستهٔ ماست و تا چه حد محصولِ کارخانههای تولید پروپاگاندا و ارتشهای سایبری که با الگوریتمهای هوش مصنوعی تغذیه میشوند؟
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید با واقعیت عینی روبرو شد و آن را به رسمیت شناخت. استیصال امروز بسیاری از مردم ایران یک توهم یا عارضه فانتزی نیست. از منظر روانشناسی تودهها، وقتی یک جامعه در میانمدت با زنجیرهای از بحرانهای اقتصادی کمرشکن، انسدادهای سیاسی و وعدههای فرجام نیافته روبرو میشود، به وضعیتی دچار میگردد که آن را «درماندگی آموختهشده» مینامند. در این حالت، توده مردم به این نتیجه میرسند که تلاشهای آنها، چه در پای صندوق رای، چه در کف خیابان و چه در تکاپوی روزمره اقتصادی، تاثیری بر تغییر سرنوشت کلان کشور ندارند. این ترومای انباشته، خروجی بیولوژیک و روانی مشخصی دارد: فرسودگی، بیحسی عاطفی و در نهایت، خشم کوری که هر لحظه آماده سرریز شدن است.
در عین حال، این خشم و استیصالِ عینیِ مردم، مواد اولیهٔ ایدهآلی را برای ماشینهای پروپاگاندا، شبکههای تلویزیونی و الگوریتمهای رسانهای فراهم میکند. برای مثال، در گزارشها و تحلیلهای رسانهایِ موافقانِ حمله نظامی، تاکید مفرطی بر خستگی تودهها از تمامی راههای بینتیجه و همچنین بازخوانیِ تراژیکِ کشتارهای دیماه ۱۴۰۴ میشود. در این تبلیغات رسانه ای، حتی پایان یافتن حملات نظامی فرامرزی و آغاز مذاکرات جاری میان آمریکا و جمهوری اسلامی نیز به عنوان یک خیانت و پشت کردن به ارادهٔ مردم برای سرنگونی رژیم از طریق جنگ تصویر میگردد. و واضح است هدف این روایت، القای این حس است که تنها راه رهایی، سهمگینترین گزینه یعنی جنگ است.
همزمان با این پمپاژ رسانهای، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی نیز به کمک میآیند. این سیستمها اصولاً بر پایه میزانِ توجه و مکث کاربر بر روی یک تصویر یا ویدیو کلیپ دایر شدهاند و به گونهای برنامهریزی میشوند که محتوای محرکِ «خشم و نفرت» را بیشتر بازتاب دهند؛ چرا که این احساسات عمیق، بیشترین میزان درگیری کاربری، تماشای ویدیو کلیپها و مکث روی تصاویر را ایجاد میکنند.
هدف غایی این مهندسی روانشناختی کاملاً مشخص است: تزریق مداوم دوگانهٔ کاذبِ «فروپاشی و نابودی حتمی» یا در مقابل، «نیاز به مشت آهنین». در چنین فضایی، حرکتهای اعتراضی کوچک صنفی و معیشتی و هر مطالبه ای غیر از مطالبه سرنگونی، یا انحراف از مسیر مبارزه برای سرنگونی معرفی می شود و یا حتی به عوامل حکومت نسبت داده می شود.
با این حال، تاریخ معاصر نشان داده است که روان جمعیِ جامعه ایران، ساختاری به شدت منعطف، تاب آور و اصطلاحاً «پوست کلفت» دارد. مردم ایران ثابت کردهاند که حتی در تاریکترین و بحرانی ترین شرایط نیز میتوانند از خلاقیتهای طنزآمیز و شوخیهای کلامی و تصویری، نه فقط برای تسکین درد یا فراموشی موقت سختیها، بلکه به عنوان یک ابزار مقاومت استفاده کنند. از منظر روانشناسی تودهها، این طنز آوری نوعی مکانیسم دفاعی فعال برای خلع سلاح کردنِ عاملِ ترس آفرین است. وقتی ابهت و هیمنهٔ یک تهدید در ذهن توده میشکند، پروژهٔ تسخیر روانی آن جامعه عملاً با موانع جدی و بنبست مواجه میشود.
اما بزرگترین پاتک جامعه به استیصال مهندسی شده، چیزی جز «جریان داشتن خودِ زندگی» نیست. وقتی فضای مجازی به کمک هوش مصنوعی تبدیل به مسلخِ امید و کارخانهٔ ناامیدی میشود، جامعه پناهگاههای خود را در جغرافیای دنیای واقعی بازسازی میکند؛ در همهمهٔ کافهها، خلوتِ کتاب فروشیها، شبکههای حمایتی محلی و تکاپوی روزمره برای حفظ شادمانیهای کوچک و اصیل. این نافرمانی مدنیِ پنهان و پافشاری بر سبک زندگی مستقل، عملاً تمام سرمایه گذاریها برای فلج کردن و به انقیاد کشیدنِ جامعه را ناکام میگذارد.
یادآوری این نکته نیز برای فردای ما ضروری است: خشم ما واقعی و برآمده از زخمهای عینی است، اما استیصالِ مطلق و بی عملی ما، تا حد زیادی محصولی دستساز و کارخانهای است. بازپسگیری فضای جامعه از دست الگوریتمهای خشم و ارتشهای سایبری، از همان لحظهای آغاز میشود که مچِ این ماشین را بگیریم؛ یعنی بدانیم پشت هر موجی از ناامیدیِ مفرط که در تلفنهای همراهمان بالا میآید، یک مکانیسم مهندسی شده قرار دارد.
تبدیل این «خشم فرساینده» به «آگاهی و همبستگی عقلانی در دنیای واقعی»، همان مرز باریکی است که یک تودهٔ مستأصل را به یک جامعهٔ پویا، مقاوم و زاینده تبدیل میکند. ما شاید در کوتاه مدت نتوانیم الگوریتمهای خشم را خاموش کنیم، اما بدون شک میتوانیم انتخاب کنیم که طعمهٔ بعدی آنها نباشیم.
https://t.me/politicalphilosphy/757
https://haghaei.blogspot.com/

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.