جامعه سیاسی ایران گرفتاردرگرداب
حرکت پاندولی بین
استبداد سلطنتی متکی به مذهب و
استبداد مذهبی سلطنتی،
با دومین و آخرین سرنگونی سلطنت و سلطنت طلبی در ایران
آیا راه برای گفتمان های مترقی باز شده است؟
سلطنت طلبی در استبداد و خود رائی، در ژن درمانی قدرت سیاسی، در رویکرد سیاسی استبدادی به دگراندیش، با صدور احکام اعدام و آویزان کردن از تیر چراغ برق قبل از بقدرت رسیدن، در راه اندازی دستگاه سرکوب و شکنجه ساواک، در راه اندازی لباس قهوای های فاشیستی و… حتی قبل از بقدرت رسیدن در خارج کشور!!! در همدستی با “جنایتکارترین جانیان تاریخ معاصر جهان مورد نفرت جهانیان با احکام جنایات جنگی و دستگیری”، برای ویرانی کشور با هدف بقدرت رسیدن. استمداد طلبیدن از “ارتش” برای سرکوب هموطنان کرد. با “الگوی زندگی آقا زادگی” شدن رضاپهلوی با پولهای به یغما برده شده از مردم ایران برای آقا زاده های بدیلش در جمهوری اسلامی. با الگوی “ژن برتر” بودن برای آقا زاده های بدیلش. با شعار فاشیستی “یک پرچم یک جنبش یک رهبر” داده شده در بالای سن سخنرانی تظاهرات در مونیخ توسط یک عاشق سینه چاک امروز سلطنت، ایرج مصداقی، (با سوابق عاشقانه و سینه چاکی برای مجاهدین فرقه مذهبی مزدور صدام، با افتخار صعود به آنتن های خبری آنها، و همکاری جنایتکارانه با نیروهای اطلاعاتی رژیم برای شناسایی و دستگیری عناصر مبارز در خیابانهای تهران را در سابقه درخشان خود دارد)که امروز نیز افتخار صعود به مدار مشاورت رضاپهلوی ارتفاء یافته است، افق سیاسی ضد ملی، ضد ایرانی را برای ایرانیان ترسیم کردند.
این امر نشانگر آن است که [“دیوان” و”دین”] یا [“سلطنت” و”مذهب”] دو ستون اصلی استبداد مطلق سلطنت پادشاهی ایران طی ۲۵۰۰ سال گذشته، هنوز چگونه در همدستی و همپوشانی، و بعضا به نوبت، کماکان برافق سیاسی کشور سایه شوم و سنگین اش را حفظ کرده است.
طوریکه «انسانهای غیر دمکرات» اما به ستوه آمده از ستم یک مستبد، از آنجا که هیچ افقی جز استبداد را برنمی تابند، بعد از خسته شدن از “استبداد دیوانی متکی به دین سلطنت پهلوی”، و سرنگونی بخش دیوانی سلطنت در سال۱۳۵۷ با شعار “تاسلطنت کفن نشود این وطن وطن نشود”، بلافاصله بخدمت پایه دینی آن استبداد در میآیند. تا امروز در یک حرکت پاندولی دیگر، بعد از خسته شدن از استبداد دینی، به خدمت استبداد دیوانی بازگشت کرده شعار “تا اسلام کفن نشود وطن وطن نشود” سر دهند.
هیچ تصادفی نیست که شعارفاشیستی «یک ملت، یک رایش، یک پیشوا» نازیهای آلمان که در استبداد دینی مجاهدین خلق ضمن مزدوری برای متجاوز خارجی صدام حسین به شعار «ایران رجوی-رجوی ایران» تغییرشکل داده بود، توسط ایرج مصداقی دلباخته سابق مجاهدین اینبار بعنوان مشاور رضاپهلوی ضمن مزدوری برای متجاوز خارجی اسرائیل و آمریکا در بالای سن سخنرانی تظاهرات سلطنت طلب ها در مونیخ شعارفاشیستی «یک جنبش یک پرچم یک رهبر» دوباره ظهور کند.
این حرکت پاندولی جامعه آپوزیسیون ایرانی بطور خاص در خارج کشور، تبدیل به یکی از عمیق‌ترین، قدیمی‌ترین و در عین حال دردناک‌ترین گره‌های تاریخ سیاسی معاصر ایران و دلیل شکست های پی در پی آن شده است. امری که بهایی بسیار خونین ازجانهای بهترین جوانان کشور را طلبیده است. جابه‌جایی یا پاندول زدن بخشی از بدنه جامعه و اپوزیسیون میان _سلطنت_ و مذهب (چه سنتی چه مجاهدینی)، یک پدیده تصادفی نیست؛ بلکه ریشه در جامعه‌شناسی، تاریخ، سیاست، فرهنگ و مذهب، چند هزار ساله گذشته ما دارد. پدیده ای که در دیگر جوامع متکی به تفکرو اندیشه و نو آوری، تحولات اجتماعی به پیشرفت و ترقی و جهش به جلو و پدیده های سیاسی اجتماعی نوینی منجر میگردد، در ایران به نوعی «لجاجت سیاسی-پادولی» پرش از یک عقب ماندگی به عقب ماندگی دیگری منجر میشود. و هنوز چشم اندازی از توان فکری خارج شدن از دام این حرکت پاندولی را ندارد.
جنبش “زن زندگی آزادی” تک نمونه ای است که جامعه زنان ایران پیشتازانه، در افق سیاسی اجتماعی ایران برای اولین بار درتاریخ ما به منصه ظهور رساندند، نماینده جهش و خروج از بن بست حرکت سیاه پاندولی از سیاهی سلطنت به سیاهی مذهب چه نوع رژیمی چه مجاهدینی بودند.

    پایان کارآپوزیسیون رژیم مذهبی چه “نوع دیوانی-سلطنت طلبی” وچه “نوع دینی-مجاهدین”

با سرنگونی بخش دیوانی سلطنت در۱۳۵۷، بخش مذهبی سلطنت بقدرت نشست، مجاهدین خلق، کپی برابر اصل رژیم مذهبی، برای ربودن قدرت از دست رقیب، با بمب گذاری و ترور و کشاندن جوانان به خیابانها جهت تسخیر مراکز قدرت و براریکه قدرت نشاندن مسعودرجوی بمیدان آمدند، رژیم مذهبی با وجود اینکه درگیر تجاوز خارجی بود در چشم بهم زدنی در خیابانها و زندانها مجاهدین را قتلعام کرد. مسعودرجوی درلجاجتی تبهکارانه به همدستی با دشمن متجاوزخارجی پناه برد و با کشتاراز سربازان ایرانی در مرز ها به خدمت صدام حسین درآمد. تا شاید ارتش او، رژیم را سرنگون و رجوی را بقدرت برساند. رژیم هم مسعود رجوی وعراق متجاوز را همزمان به گور سپرد.
بعد از سرنگونی قطعی مجاهدین، رقیب و کپی برابر اصل رژیم، سلطنت دیوانی با یاری جانی دیگری بنام بی بی نتانیاهو، درفقدان یک آپوزیسیون مترقی، بفکر بقدرت رساندن راست افراطی افتاد، و اینگونه پاندول سیاسی کشور دوباره براست کشانده شد، تا اینبار رضاپهلوی با شعار سرتاپا دروغین “ملی گرایی و نجات ایران” در همدستی با متجاوزین جنایتکار، و قول کمک نظامی در شهرها، و حمایت ازجوانان معترض آنها را به خیابانها بکشاند تا با تسخیر مراکز قدرت، و سرنگونی رژیم و حتی بقیمت نابودی و به عصر حجر تبدیل کردن کشور بقدرت برسد. همزمان اربابان رضاپهلوی به درخواست او و از زبان او تجاوز نظامی و مهیب ترین بمباران تاریخ را که برای نابودی کشور تدارک دیده بودند را به اجرا گذاشتند. در این میان مردم، کودکان، قتلعام و زیرساختها را نابود شد. حاکمیت اما، در خیابان و زندانها با قتلعام پاسخ داده و میدهد و در صحنه نظامی با مقاومت و تهاجم متقابل، شکست را به متجاوزین تحمیل کرد. اینگونه شکست سلطنت و سلطنت طلبی برای بار دوم و برای آخرین بار، و اتفاقا به کمک و با مهر تائید اربابانش که انتخاب رهبری جدید ایران را از زبان ترامپ، ازمیان رهبران رژیم را به رهبری رضاپهلوی مزدورخودشان ترجیح دادند رقم زدند. اما آپوزیسیون قلابی عبرت نگرفته و نمیگیرد.
اینگونه سلطنت و سلطنت طلبی آخرین شکست را با کسب نشان و لقب خیانت و وطن فروشی، بویژه با از دست دادن اهرم دروغین ملی گرایی و وطن دوستی، را برای خود تاریخی کرد و برای همیشه از گردونه سیاسی ایران خارج گردید.
آیا با دومین و آخرین شکست استبداد سلطنتی و سلطنت طلبی راه برای گفتمان های مترقی باز شده است؟ اگر بله، باید مدعیان به خود آیند و از این فرصت پیش آمده قبل ازبازگشت دوباره پاندول سیاسی ایران براست، آنرا بسمت چپ هدایت کنند. چپ به معنی، آزادی، دمکراسی، همگرایی، تعامل، قانون مداری، همزیستی مسالمت آمیز با جهان، متکی به حقوق بشر، برابری، در “ایرانی یکپارچه و قدرتمند” با سمت گیری توسعه و رفاه پایدار برای همه ایرانیان.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)