ولایت شاهی یا ولایت فقیه؟
بررسی تطبیقی استبداد سلطنتی و استبداد دینی در ایران معاصر
برگرفته از بحث های درونی محفل جنبش انقلابی مردم ایران
اسفندماه ۱۴۰۵
مقدمه
بحث درباره نسبت میان «ولایت فقیه» و آنچه برخی منتقدان از آن با عنوان «ولایت شاهی» یاد میکنند، در سالهای اخیر به یکی از موضوعات مهم فضای سیاسی و فکری ایران تبدیل شده است. این بحث تنها درباره دو شکل حکومت نیست، بلکه درباره ماهیت قدرت، مشروعیت سیاسی، رابطه مردم و حاکم، و جایگاه آزادی و قانون در ایران معاصر است.
بررسی دفترچه گذار ازیکطرف و مقایسه ان با متن کتاب ولایت فقیه خمینی و قانون اساسی جمهوری اسلامی شباهتهای ساختاری میان حکومت دینی و سلطنت موروثی را برجسته میکند و هر دو را شکلهایی از استبداد میداند. در این مقاله کوشش شده با نگاهی تاریخی، فلسفی و سیاسی، مسئله «ولایت شاهی یا ولایت فقیه» را واکاوی کند و نشان دهد که بحران اصلی ایران، نه صرفاً شکل حکومت، بلکه تمرکز قدرت غیرپاسخگو است.
کتاب ولایت فقیه سلسله درس های پراکنده دوره مهاجرت ایت الله خمینی در نجف عراق بوده که شاگردانش انرا برشته تحریر در آوردند و دفترچه گذار هم ترشحات فکری رضا پهلوی است که توسط شاگردان خمینی که از ولایت فقیه بریده و به ولایت شاهی رسیده اند نگارش یافته است. در قانون اساسی امده بود که «سلطنت موهبت الهی است از طرفی ولایت فقیه هم منصوب از طرف خداو امام زمان منصوب میشود زیرا باستناد «ان الحکم الالله » دستور و حکومت و سرپرستی و ولایت، همه از آن خدا است. این ولایت از خدا به پیامبر و از پیامبر به امامان و از امامان به فقها تفویض می شود … ما هر قدر در قانون اساسی دقت کنیم، نمی توانیم تمام مراحل زندگی را نسبت به آینده در این قانون بگنجانیم. لذا مسأله ولایت و سرپرستی فقیه ضروری است و از طرف دیگر ولایت فقیه دستورات حکومت را به صورت دستورات الله در می آورد … واقعاً اگر ما مسأله ولایت فقیه را در قانون بگنجانیم و همیشه ولایت و سرپرستی فقیه مد نظرمان باشد، آنوقت قوانین و دستورات حکومت اسلامی به صورت دستورات الله درخواهد آمد و دستورات واجب الاطاعه خواهد بود و ملت را بصورتی تربیت بکنیم که دستورات حکومت واجب الاطاعه باشد!»
انسان عاقل از شباهت سلطنت موروثی و الهی وولایت فقیه متحی خواهدشد که پگونه تاریخ ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی با تاریخ شیخ و موبد وموبد موبدان گره خورده است . مستند ادعای ما ان که در تاریخ و اساطیر ایران، مفهوم «شاه منصوب خدا» یا کسی که فره ایزدی داشته باشد، ریشه در باورهای باستانی دارد و پادشاهان بسیاری خود را نماینده اهورامزدا میدانستند. شریعت سیاسی ایرانیان قدیم بر سه اصل بود:
• شاه شاهان نماینده آهورامزدا در روی زمین بود و نیروی وی نیز نیروی از جانب خداوند بوده است.
• پادشاه نگهبان ارته و مسئول پیشگاه آهورامزدا است.
• زیر دستان در نبرد خیر و شر همرزم شاه هستند. خدمت به شاه خدمت به خداست و فرمان پادشاه فرمان خدا است.
برای همین در دوره پهلوی شعار خدا-شاه – میهن و سپس نماد جوفرمان یزدان ، چوفرمان شاه آویزه گوش مردمیانی شد که در قرن بیستم تشنه آزادی بودند. روحانیت شیعه هم سواربر همین لاطائلات شاهنشاهی سواربر خرمرداد ولایت فقیه با تعویض عمامه با تاج حکم و فرمان خودرا همان فرمان الهی دانست که امروزه پیوند بریدگان از نظام ولایت با فروماندگان از قافله بشریت مجددا در عصر تسخیر ماه وکرات آسمانی به دنبال علم کردن «فراِیزدی» در قامت رضا پهلوی هستند.
۱- مفهوم ولایت در تاریخ سیاسی ایران
در ایران باستان، شاه «سایه خدا» یا دارای «فره ایزدی» تلقی میشد. فرمان شاه نوعی تقدس داشت و اطاعت از او، بخشی از نظم کیهانی محسوب میگردید. متن نخست نیز به همین مسئله اشاره میکند و مینویسد که در شریعت سیاسی ایران قدیم، شاه نماینده اهورامزدا بود و فرمان او جنبه الهی داشت.
اما واژه «ولایت» در سنت سیاسی و دینی ایران، به معنای سرپرستی، حق فرمانروایی و مشروعیت اعمال قدرت است. در طول تاریخ ایران، این مفهوم گاه در قالب «فره ایزدی» و سلطنت الهی ظاهر شده و گاه در قالب «نیابت امام زمان» و ولایت فقیه.
پس از اسلام و بهویژه در سنت شیعه، نظریه «ولایت فقیه» شکل گرفت؛ نظریهای که بر اساس آن، فقیه جامعالشرایط در دوران غیبت امام دوازدهم، حق سرپرستی جامعه اسلامی را دارد. روحالله خمینی این نظریه را به مبنای حکومت جمهوری اسلامی تبدیل کرد.
در هر دو مدل، مشروعیت سیاسی نه از اراده آزاد شهروندان، بلکه از منبعی ماورایی و مقدس استخراج میشود. همین ویژگی، نقطه آغاز شباهت میان سلطنت مقدس و ولایت فقیه است.
۲- سلطنت پهلوی و تمرکز قدرت
حکومت پهلوی، بهویژه در دوره محمدرضا شاه، اگرچه پروژههایی چون نوسازی اقتصادی، توسعه زیرساختها و گسترش آموزش را دنبال میکرد، اما ساختار سیاسی آن مبتنی بر تمرکز شدید قدرت بود.
شاه عملاً فراتر از قانون قرار داشت. مجلس، احزاب و رسانهها استقلال واقعی نداشتند. حزب رستاخیز به عنوان حزب واحد رسمی کشور تشکیل شد و هرگونه اپوزیسیون مستقل سرکوب گردید. متن انتقادی نیز این وضعیت را با شعار «حزب فقط حزب رستاخیز» مقایسه میکند.
ساواک به عنوان سازمان امنیتی حکومت، کنترل گستردهای بر جامعه داشت و بسیاری از مخالفان سیاسی زندانی یا شکنجه میشدند. این ساختار، اگرچه ظاهری مدرن داشت، اما از نظر سیاسی فاقد سازوکارهای دموکراتیک بود.
منتقدان سلطنت معتقدند که همین تمرکز قدرت و حذف نهادهای مستقل، زمینه را برای انقلاب ۱۳۵۷ فراهم کرد. زیرا جامعهای که امکان اصلاح تدریجی ندارد، نهایتاً به انفجار سیاسی میرسد.
۳- ولایت فقیه و استبداد دینی
جمهوری اسلامی با شعار عدالت، استقلال و آزادی به قدرت رسید، اما بهتدریج ساختاری ایجاد کرد که در آن ولی فقیه در رأس همه نهادها قرار گرفت.
رهبر جمهوری اسلامی اختیار تعیین سیاستهای کلان، فرماندهی نیروهای مسلح، انتصاب رئیس قوه قضائیه، نظارت بر انتخابات و کنترل نهادهای اصلی کشور را در اختیار دارد. این تمرکز قدرت، موجب شده است که بسیاری از منتقدان، جمهوری اسلامی را شکلی از حکومت مطلقه دینی بدانند. در نظام ولایت فقیه، «دستورات حکومت به صورت دستورات الهی» درمیآید.
در چنین ساختاری، مخالفت سیاسی بهراحتی میتواند به عنوان مخالفت با دین یا مقدسات معرفی شود. این مسئله، امکان نقد قدرت را محدود میکند و حکومت را از پاسخگویی دور میسازد.
۴- شباهتهای ولایت شاهی و ولایت فقیه
مشروعیت ماورایی
در هر دو نظام، مشروعیت قدرت از مردم سرچشمه نمیگیرد.
در سلطنت سنتی: شاه دارای فره ایزدی است.
در ولایت فقیه: رهبر نایب امام زمان است.
در نتیجه، حاکم یا شاه خود را فراتر از اراده عمومی میبیند.
تمرکز قدرت
چه در سلطنت پهلوی و چه در جمهوری اسلامی، قدرت در رأس هرم متمرکز بوده است.
مردم ایران بدرستی می دانند که در هر دو نظام، «قدرت مطلقه پادشاه یا ولی فقیه حق تعیین سرنوشت ملت را نفی میکند.»
سرکوب مخالفان
وجود زندانی سیاسی، سانسور، شکنجه و محدودیت احزاب، از ویژگیهای مشترک هر دو نظام معرفی شده است.
تکصدایی
در هر دو ساختار، حکومت تحمل چندصدایی واقعی را ندارد.
درواقع حزب رستاخیز در دوران شاه و حزبالله و نهادهای ایدئولوژیک در جمهوری اسلامی
نمادهای دو شکل از انحصار سیاسیاند.
شخصیتپرستی
چه در قالب «شاهنشاه آریامهر» و چه «رهبر معظم انقلاب»، نوعی تقدس سیاسی پیرامون رهبر شکل گرفته است.
۵- تفاوتهای مهم دو نظام
با وجود شباهتها، تفاوتهای مهمی نیز وجود دارد.
سکولاریسم در برابر ایدئولوژی دینی
حکومت پهلوی، دستکم در ظاهر، دولتی سکولار بود و قوانین مدنی را بر مبنای شریعت تنظیم نمیکرد. اما جمهوری اسلامی، فقه شیعه را مبنای قانونگذاری قرار داد.
رابطه با جهان
حکومت پهلوی متحد غرب بود، در حالی که جمهوری اسلامی سیاست تقابل با غرب را برگزید.
سبک زندگی اجتماعی
در دوران پهلوی آزادیهای اجتماعی بیشتری وجود داشت، هرچند آزادی سیاسی محدود بود. در جمهوری اسلامی، حکومت حتی در پوشش، موسیقی، روابط فردی و سبک زندگی دخالت میکند.
۶- رضا پهلوی و ایده گذار
درحالی که ، رضا پهلوی و همکارانش تلاش میکنند خود را نه مدافع «سلطنت مطلقه»، بلکه حامی یک گذار دموکراتیک معرفی کنند. اما محتوی دفترچه گذار یک دست آخنین را با دستگش مخملی به نمایش می گذارد که گویا قرارست مردم باید از طریق همهپرسی، نوع نظام آینده را تعیین کنند؛ خواه جمهوری باشد یا پادشاهی پارلمانی.
اگرچه در دفترچه گذار بر اصولی همچون جدایی دین از حکومت ، دموکراسی سکولار،
حقوق برابر شهروندان ، انتخابات آزاد و حاکمیت قانون تأکید شده اما رفتاروکردار سلطنت طلبان در خیابانها و تظاهرات های انجام شده قبل از این که بقدرت برسند گویای این امراست که آنان تلاش دارند نوعی «رهبری کاریزماتیک» پیرامون رضا پهلوی بسازند که میتواند زمینه بازتولید نوعی ولایت سیاسی را فراهم کند.
۷- بحران اصلی؛ استبداد یا شکل حکومت؟
شاید مسئله اصلی ایران نه «شاه یا شیخ»، بلکه «تمرکز قدرت غیرپاسخگو» باشد. تجربه تاریخی ایران نشان میدهد که هرگاه قدرت:
مقدس شده، نظارتناپذیر بوده، و از اراده عمومی مستقل عمل کرده، جامعه به سمت استبداد حرکت کرده است.
بنابراین، حتی جمهوری نیز میتواند استبدادی باشد و حتی پادشاهی نیز میتواند دموکراتیک شود؛ همانگونه که در برخی کشورهای اروپایی دیده میشود.
مسئله اصلی، وجود نهادهای مستقل، رسانه آزاد، انتخابات رقابتی و تفکیک قواست.
۸- آینده ایران و ضرورت دموکراسی
ایران امروز پس از دههها تجربه استبداد سلطنتی و استبداد دینی، بیش از هر زمان دیگر نیازمند: حاکمیت قانون، آزادی بیان، جامعه مدنی مستقل،و توزیع قدرت است.
درحالی که متن «پروژه شکوفایی» فاقد این ویژگی ها است و لذا موفقیت هر پروژه سیاسی، وابسته به پذیرش واقعی اصل حاکمیت مردم است؛ نه بازتولید شکل تازهای از ولایت.
نتیجهگیری آن که بحث «ولایت شاهی یا ولایت فقیه» در واقع بحثی درباره ماهیت قدرت در ایران است.
سلطنت موروثی و ولایت فقیه، هر دو در تاریخ ایران بر نوعی مشروعیت فرازمینی و تمرکز قدرت استوار بودهاند. هر دو در مقاطع مختلف به محدود شدن آزادیها و حذف مخالفان انجامیدهاند. با این حال، تفاوتهای ایدئولوژیک، اجتماعی و بینالمللی مهمی نیز میان آنها وجود دارد.
آینده ایران احتمالاً نه در بازگشت کامل به گذشته سلطنتی و نه در تداوم حکومت دینی، بلکه در ساختن نظمی مبتنی بر: دموکراسی، سکولاریسم،حقوق بشر،و پاسخگویی قدرت تعریف خواهد شد.
تجربه یک قرن اخیر ایران نشان داده است که هیچ فرد، خاندان یا نهاد مقدسی نباید فراتر از قانون قرار گیرد. تنها در چنین شرایطی است که میتوان از چرخه تاریخی استبداد عبور کرد.
فرّه ایزدی، ولایت فقیه و اتحاد تاریخی «تاج و محراب» در ایران یعنی بازخوانی پیوند دین و سلطنت از ایران باستان تا جمهوری اسلامی
یکی از مهمترین ویژگیهای تاریخ سیاسی ایران، پیوند دیرپای «قدرت سیاسی» و «قدرت دینی» است؛ پیوندی که گاه در قالب «شاهِ دارای فرّه ایزدی» ظاهر شده و گاه در قالب «ولی فقیه نایب امام زمان».
در هر دو ساختار، حکومت تنها یک نهاد اداری یا قراردادی نیست، بلکه حامل نوعی تقدس الهی معرفی میشود. نوشته ها و قانون اساسی دوران پهلوی و قانون اساسی جمهوری اسلامی هردو بر یک پایه قراردارند که همانگونه که شاه در ایران باستان نماینده اهورامزدا تلقی میشد، ولی فقیه نیز خود را منصوب الهی میداند.
بررسی های تاریخی در ایران براین امرتاکیددارد که ، «تاج» و «دین» نه رقیب کامل، بلکه اغلب متحد یکدیگر بودهاند و چگونه مفهوم فرّه ایزدی در شکل مدرن خود میتواند به ولایت فقیه یا هر نوع رهبری مقدس و فراتر از نقد تبدیل شود.
۹- مفهوم فرّه ایزدی
در اساطیر و فرهنگ سیاسی ایران باستان، «فرّه ایزدی» یا «خُوَرنه» نیرویی الهی بود که به پادشاه مشروع اعطا میشد. شاه نه صرفاً یک فرمانروا، بلکه حامل نور و اراده الهی تلقی میگردید.
در اندیشه سیاسی زرتشتی: شاه حافظ نظم کیهانی بود، دشمنان شاه دشمنان نظم مقدس محسوب میشدند، و اطاعت از شاه، نوعی وظیفه دینی بود. «شاه شاهان نماینده اهورامزدا بر زمین بود.» و «فرمان پادشاه فرمان خدا است.»
در چنین ساختاری، مخالفت سیاسی بهسادگی میتوانست به مخالفت با نظم مقدس تعبیر شود.
۱۰- اتحاد موبد و شاه در ایران باستان
در دوره ساسانی، اتحاد میان سلطنت و روحانیت زرتشتی به اوج رسید. شاه بدون تأیید موبدان مشروعیت کامل نداشت و موبدان نیز بدون حمایت شاه قدرت اجتماعی خود را حفظ نمیکردند.
در واقع: شاه به دین مشروعیت سیاسی میداد، و دین به شاه مشروعیت آسمانی میبخشید.
این اتحاد باعث شد ساختاری شکل بگیرد که در آن:قدرت سیاسی مقدس شود، دین ابزار تثبیت حکومت گردد، و حکومت ابزار حفظ اقتدار دینی شود. این الگو بعدها در اشکال مختلف در تاریخ ایران تکرار شد.
۱۱- اسلام شیعی و بازتولید تقدس سیاسی
پس از اسلام، گرچه ساختار دینی تغییر کرد، اما الگوی «حکومت مقدس» از میان نرفت.
در دوران پادشاهی صفویه، تشیع رسمی شد و اتحاد تازهای میان تاج و عمامه شکل گرفت. شاه صفوی «ظلالله» و حامی مذهب شیعه معرفی میشد و روحانیون نیز مشروعیت مذهبی حکومت را تضمین میکردند. در حقیقت، صفویه نوعی بازسازی مدل ساسانی بودکه شاه در رأس قدرت سیاسی، روحانیت در رأس مشروعیت دینی، و مردم تابع نظمی مقدس.
از همین دوره بود که تشیع سیاسی به بخشی از هویت حکومتی ایران تبدیل شد.
۱۲- پهلوی و احیای شاهنشاهی مقدس
رضاشاه و سپس محمدرضا شاه ظاهراً پروژه مدرنیزاسیون و سکولاریسم را دنبال میکردند، اما در سطح نمادین، بسیاری از عناصر تقدس سلطنت حفظ شد. محمدرضا شاه بارها از «ماموریت الهی» خود سخن گفت. در قانون اساسی مشروطه نیز آمده بود که:«سلطنت موهبتی الهی است.»
شعار:«خدا، شاه، میهن» و عبارت مشهور: «چو فرمان یزدان، چو فرمان شاه» نشان میداد که حکومت پهلوی همچنان به نوعی تقدس سیاسی متکی است.
هرچند پهلویها با بخشی از روحانیت درگیر بودند، اما اصل «رهبر فراتر از نقد» همچنان باقی ماند.
۱۳- ولایت فقیه؛ نسخه شیعی فرّه ایزدی
نظریه ولایت فقیه در عمل نوعی انتقال تقدس از تاج به عمامه بود. خمینی معتقد بود که:
حکومت اسلامی ادامه حکومت پیامبر و امامان است، فقیه در دوران غیبت حق ولایت دارد،
و اطاعت از حکومت اسلامی واجب شرعی و «دستورات حکومت به صورت دستورات الله درمیآید.»
در اینجا شباهت اساسی با فرّه ایزدی آشکار میشود: شاه فرّهمند نماینده خدا بود، ولی فقیه نایب امام زمان است. در هر دو حالت:قدرت رنگ قدسی میگیرد، رهبر فراتر از مردم قرار میگیرد، و مخالفت با حکومت بار اخلاقی و دینی پیدا میکند.
۱۳- تقدس قدرت و حذف نقد
وقتی قدرت مقدس شود، نقد آن دشوار میگردد. بطوری که در نظام شاهنشاهی:شاه «آریامهر» بود، تصویر او همهجا حضور داشت،و انتقاد از شخص شاه تحمل نمیشد.
در جمهوری اسلامی نیز: رهبر «ولی امر مسلمین» معرفی میشود، نقد رهبری خط قرمز است،
و ساختار سیاسی پیرامون شخصیت رهبر شکل میگیرد. این تقدس سیاسی باعث تولید نوعی «شخصیتپرستی» میشود که در آن:
نهادها تضعیف میشوند، قانون تابع اراده رهبر میشود، و مردم به رعیت سیاسی تبدیل میشوند.
۱۴- همکاری تاریخی دین و تاج
برخلاف تصور رایج، در بخش بزرگی از تاریخ ایران، دین و سلطنت دشمن هم نبودهاند؛ بلکه مکمل یکدیگر بودهاند.
۱. در دوره ساسانیان شاه و موبد دو ستون قدرت بودند.
۲.در دوره صفویه تشیع رسمی و سلطنت مطلقه در کنار هم تثبیت شدند.
۳. در دوره قاجار روحانیت مشروعیتبخش سلطنت بود و در مقابل امتیازات اقتصادی و قضایی دریافت میکرد.
۴. در دوره پهلوی گرچه تنشهایی وجود داشت، اما حکومت همچنان از زبان تقدس ملی و تاریخی استفاده میکرد.
۵. در دوره جمهوری اسلامی ، برای نخستین بار، روحانیت مستقیماً تاج را کنار زد و خود جای آن نشست.
یعنی:در گذشته دین به شاه مشروعیت میداد، اما در جمهوری اسلامی دین خودِ حکومت شد.
۱۵- ولایت شاهی و بازتولید رهبری کاریزماتیک
منتقدان امروز نگراناند که حتی پس از جمهوری اسلامی، جامعه ایران دوباره به سمت «رهبری نجاتبخش» حرکت کند.
در واقع اگر چه رضا پهلوی عموما بر بر دموکراسی و همهپرسی تأکید دارد ،اما تمرکز گسترده بر نقش رضا پهلوی به عنوان «رهبر ملی» برای برخی یادآور بازتولید نوعی ولایت سیاسی است.
تجربه تاریخی ایران نشان داده است که جامعه بارها به دنبال: شاه منجی، امام منجی،
یا رهبر نجاتبخش رفته است.
این فرهنگ سیاسی، ریشه در همان سنت دیرینه فرّه ایزدی دارد؛ یعنی باور به اینکه نجات جامعه نه از نهادها و قانون، بلکه از یک فرد کاریزماتیک حاصل میشود.
۱۶- بحران تاریخی ایران؛ تقدس قدرت
شاید مسئله اصلی تاریخ سیاسی ایران نه صرفاً شاه باشد و نه شیخ؛ بلکه «مقدس شدن قدرت» باشد. هرگاه قدرت:مقدس شده، غیرپاسخگو شده، و فراتر از نقد قرار گرفته، استبداد بازتولید شده است. در چنین ساختاری: قانون ضعیف میشود،نهادهای مستقل نابود میشوند، و جامعه مدنی شکل نمیگیرد.
و نتیجهگیری آن که از فرّه ایزدی ساسانی تا ولایت فقیه جمهوری اسلامی، تاریخ ایران شاهد تداوم الگویی مشترک بوده است:
۱۷- پیوند قدرت سیاسی و مشروعیت مقدس.
در این الگو: شاه یا ولی فقیه فراتر از مردم قرار میگیرد، حکومت جنبه الهی پیدا میکند،
و نقد قدرت به نوعی گناه سیاسی یا دینی تبدیل میشود.
تاج و محراب در طول تاریخ ایران بارها در کنار هم قرار گرفتهاند؛ گاه شاه بر روحانیون مسلط بوده و گاه روحانیون بر شاه، اما اصل مشترک، تقدسبخشی به قدرت بوده است.
اگر ایران بخواهد از چرخه تاریخی استبداد عبور کند، شاید مهمترین گام، پایان دادن به هر نوع «ولایت مقدس» باشد؛ چه در قالب شاه فرّهمند، چه در قالب ولی فقیه، و چه در قالب هر رهبر کاریزماتیک دیگری که خود را فراتر از قانون و اراده مردم بداند.
۱۸- دفترچه گذار عملا سیطره ی فرد را جانشن اراده مردم می کند و یکی از مهمترین نقدهایی که میتوان به «دفترچه گذار» وارد کرد، این است که علیرغم استفاده گسترده از واژههایی چون «دموکراسی»، «همهپرسی» و «اراده مردم»، ساختار کلی متن عملاً بر محور یک فرد و نوعی رهبری متمرکز شکل گرفته است؛ بهگونهای که «فرد» پیشاپیش جایگزین «حاکمیت ملت» میشود.
در ظاهر، دفترچه تأکید میکند که مردم باید در آینده میان جمهوری یا پادشاهی پارلمانی انتخاب کنند. اما در عمل، تقریباً تمام سازوکار گذار، مشروعیت خود را از «فرمان» و «هدایت» رضا پهلوی میگیرد.
برای نمونه، در بخش حقوقی کتابچه آمده است که:رضا پهلوی فرمان لغو قانون اساسی جمهوری اسلامی را صادر میکند،نهادهای گذار تحت چارچوب تعیینشده او شکل میگیرند،
و ساختار انتقال قدرت عملاً از بالا و توسط حلقهای انتصابی هدایت میشود.
این دقیقاً همان نقطهای است که منتقدان، شباهت میان «ولایت شاهی» و «ولایت فقیه» را برجسته میکنند.زیرا در در ولایت فقیه نیز:مردم ظاهراً در انتخابات شرکت میکنند،
اما چارچوب اصلی قدرت پیشاپیش توسط ولی فقیه تعیین شده است.
در دفترچه گذار نیز: ظاهراً از دموکراسی سخن گفته میشود، اما «رهبر گذار» پیش از هر رأی عمومی، جایگاه محوری و فوقالعاده پیدا میکند.
به بیان دیگر، مردم نه بنیانگذار نظم سیاسی، بلکه تأییدکننده فرآیندی هستند که قبلاً توسط یک مرکز رهبری طراحی شده است.
این مسئله از نظر نظری بسیار مهم است؛ زیرا دموکراسی صرفاً به معنای رأیگیری نیست.
دموکراسی یعنی: منشأ مشروعیت قدرت، مردم باشند، هیچ فردی فراتر از قانون قرار نگیرد،
و ساختار سیاسی وابسته به شخصیت نجاتبخش نباشد.
۱۹- اما در دفترچه گذار، نوعی «رهبری کاریزماتیک» محور اصلی نظم سیاسی معرفی میشود؛ شخصیتی که: فرمان میدهد، چارچوب حقوقی تعیین میکند، نهادهای گذار را تعریف میکند،و عملاً پیش از رأی مردم، نقش «مرجع ملی» را بر عهده میگیرد. و این همان الگویی است که تاریخ سیاسی ایران بارها تجربه کرده است:
شاهِ صاحب فرّه ایزدی، رهبر انقلاب، ولی فقیه، و اکنون «رهبر گذار».
در همه این مدلها، جامعه به جای اتکا به نهادهای مستقل و قرارداد اجتماعی، به «فرد منجی» متکی میشود.
حتی زبان کتابچه نیز تا حدی این تمرکز فردی را بازتاب میدهد. در بخشهای مختلف، رضا پهلوی نه صرفاً بهعنوان یک فعال سیاسی، بلکه بهعنوان محور وحدت ملی و رهبر طبیعی آینده تصویر میشود.
از منظر منتقدان، این دقیقاً بازتولید همان فرهنگ تاریخی «تاج و تقدس» است؛ فرهنگی که در آن: فرد بالاتر از نهاد قرار میگیرد، اقتدار شخصی جانشین حاکمیت عمومی میشود، و سیاست به رابطه میان «رهبر» و «ملت» تقلیل مییابد، نه رابطه میان «قانون» و «شهروند».
در چنین شرایطی، حتی اگر نام نظام «دموکراتیک» باشد، خطر بازتولید استبداد همچنان باقی میماند؛ زیرا استبداد فقط محصول دین یا سلطنت نیست، بلکه محصول تمرکز قدرت در دست فردی است که خود را مظهر ملت، تاریخ یا نجات کشور میداند.
به همین دلیل، منتقدان دفترچه گذار معتقدند که این متن، در عمق خود، هنوز از سنت دیرینه سیاست ایرانی فاصله نگرفته است:سنتی که در آن «اراده ملت» همواره زیر سایه «اراده رهبر» قرار میگیرد.
۲۰- جالب ان که میتوان این نقد را نیز بهصورت جدی مطرح کرد که بخش قابل توجهی از حلقه تدوینکنندگان، مشاوران و حامیان «دفترچه گذار» از دل همان فرهنگ سیاسی جمهوری اسلامی و ساختار ولایتمحور بیرون آمدهاند؛ یعنی افرادی که نه لزوماً از منطق «ولایت»، بلکه صرفاً از شکل مذهبی آن عبور کردهاند و اکنون همان الگوی رهبری متمرکز را در قالبی تازه بازتولید میکنند.
منتقدان بر این باورند که مشکل اصلی در ایران فقط «عمامه» نیست، بلکه «فرهنگ ولایت» است؛ فرهنگی که جامعه را نیازمند یک «رهبر نجاتبخش»، «پدر ملت» یا «مرجع فوق قانون» میبیند. در این نگاه، بسیاری از نیروهایی که زمانی در فضای فکری جمهوری اسلامی، اصلاحطلبی دینی یا ساختارهای ایدئولوژیک حکومت رشد کرده بودند، پس از سرخوردگی از ولایت فقیه، بهجای عبور کامل از منطق اقتدارگرایی، به سمت نوع دیگری از ولایت حرکت کردهاند: ولایت پادشاهی. یعنی «شاگردان خمینی که از ولایت فقیه بریده و به ولایت شاهی رسیدهاند.» این یعنی مسئله صرفاً جابهجایی «عمامه» با «تاج» است، نه گذار واقعی به حاکمیت مردم.
از دید این منتقدان، بسیاری از چهرههای پیرامون پروژه گذار هنوز: به رهبری فردمحور باور دارند، جامعه را محتاج «منجی ملی» میدانند،و به جای ساختن نهادهای مستقل، بر اقتدار کاریزماتیک تکیه میکنند.
به همین دلیل است که در دفترچه گذار، علیرغم استفاده از ادبیات دموکراتیک، محور اصلی همچنان «رهبری رضا پهلوی» است.
یعنی همان ساختار روانی و سیاسی که در جمهوری اسلامی حول «رهبر معظم» شکل گرفته بود، اینبار پیرامون «شاهزاده» بازسازی میشود.
۲۱- منتقدان معتقدند این جریان هنوز از ذهنیت سنتی سیاست ایرانی عبور نکرده است؛ ذهنیتی که:ملت را نابالغ میبیند، نجات را در ظهور یک فرد میجوید، و بهجای قرارداد اجتماعی، به اقتدار شخصی تکیه میکند. در چنین فضایی، حتی واژههایی مانند: «رهبر ملی»، «نجات ایران»، «پدر ملت»، یا «تنها آلترناتیو» یا یک ملت ،یک رهبر و یک کشور میتوانند بازتولید همان ادبیات ولایت باشند؛ فقط با نمادها و لباس متفاوت.
این نقد زمانی جدیتر میشود که به ترکیب نویسندگان و مشاوران پروژه نگاه شود. در میان آنان، افرادی دیده میشوند که سابقه حضور در ساختارهای جمهوری اسلامی، فضای ایدئولوژیک پس از انقلاب، یا جریانهای اصلاحطلب مذهبی را داشتهاند.
از نگاه منتقدان، این افراد بهجای نقد ریشهای فرهنگ استبداد و ولایت، صرفاً از یک مرکز قدرت به مرکز قدرت دیگری مهاجرت کردهاند. در واقع، آنان:از «ولایت فقیه» ناامید شدهاند، اما هنوز به «ولایت» باور دارند. تنها تفاوت این است که: دیروز ولی فقیه را محور وحدت میدانستند، امروز شاهزاده را.
۲۲- این همان چرخه تاریخی سیاست در ایران است که باوردارد شاهِ دارای فرّه ایزدی،مرجع تقلید سیاسی، رهبر انقلاب، ولی فقیه، و اکنون رهبر گذار.
در همه این مدلها، «فرد» جای «ملت» مینشیند.از منظر این نقد، دموکراسی واقعی زمانی آغاز میشود که:
هیچ فردی مقدس نباشد، هیچ خاندان یا مرجعی حق تاریخی بر قدرت نداشته باشد،
و مشروعیت فقط از رأی آزاد و نهادهای پاسخگو ناشی شود.
در غیر این صورت، حتی اگر نام حکومت تغییر کند، فرهنگ سیاسی استبدادی بازتولید خواهد شد؛ زیرا جامعه هنوز از «ولایت» عبور نکرده، بلکه فقط شکل آن را عوض کرده است

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.