سلطنت‌طلبی در عصر مدرن

۱. عصر مدرنیته و خنده بر تاج‌های موروثی

روشنفکران اروپایی قرن هجدهم، با شرطی‌بندی ساده‌ای به نام «عقلانیت»، قاطعانه اعلام کردند: هیچکس بر اساس تصادف تولد شایسته فرمانروایی بر دیگران نیست. انقلاب فرانسه با قاطعیت تمام سر یک پادشاه را از تنش جدا کرد، نه از سر خشونت، که برای اثبات این واقعیت ملموس که «سلطنت» یک قرارداد انسانی است، نه یک رمز الهی. متعاقباً در طی دو قرن، کم‌کم کل کره زمین به این نتیجه رسید (یا رساندندش) که شکل طبیعی حکومت در جهان مدرن، «جمهوری» است؛ یعنی جایی که مردم، هرچند در چارچوب‌های تنگ سرمایه‌داری، حداقل این توهم را داشته باشند که خود انتخابش می‌کنند. اما گویی ایران، همیشه استثنای قشنگ تاریخ است. درست وقتی که جهان از «سلطنت الهی» به سمت دموکراسی‌های بورژوایی دویده بود، در این سرزمین دوباره با اشتیاق به استقبال «ظل‌اللهی» می‌دوند. خوشا به سعادت این ملت که حتی واپس‌گرایی‌اش هم با تأخیر زمانی تاریخی همراه است.

۲. تمایز سلطنت‌طلبی در جهان و ایران: تفاوت «بازمانده موزه‌ای» و «پروژه براندازی»

در گوشه و کنار جهان، هنوز تعدادی سلطنت‌طلب بامزه پیدا می‌شوند که مثلاً در لندن، برای تماشای تاج ملکه الیزابت (که حالا دیگر رفته) صف می‌کشند. اینها جریانی فرهنگی-توریستی‌اند، نه سیاسی. پادشاه اسپانیا یا هلند، بیشتر از آنکه حاکم باشد، یک مجری تشریفات افتتاحیه مسابقات فوتبال است. هدف این سلطنت‌طلبان غربی، «بازگشت به قدرت اجرایی» نیست؛ آخرشان اگر یک «هوادار خاندان هابسبورگ» در اتریش پیدا شود، عکس فرانتس یوزف را در موزه بغل می‌کند و بس.

اما در ایران، ماجرا عکس است. اینجا سلطنت‌طلبی، نه یک نوستالژی فرهنگی، که یک پروژه تمام عیار براندازی است. با یک رهبر مشخص به نام رضا پهلوی، که سعی می‌کند با چهره‌ای «مدرن» و شعار «جمهوری خواهم را بر نمی‌تابم» (اما حقیقتاً دموکراسی را هم نمی‌خواهد) خود را لیدر اپوزیسیون جا بزند. شیر و خورشید، که روزگاری نماد یک حکومت وابسته بود، امروز در خیابان‌های تهران توسط جوانانی به اهتزاز درمی‌آید که شاید حتی ندانند این پرچم دقیقاً متعلق به کدام دودمان است؛ فقط می‌گویند: «هر چی غیر از این جمهوری اسلامی». خب، این هم یک انتخاب است؛ انتخاب یک «شر کمترِ خیالی» به جای یک «شر موجودِ واقعی». اما گویی آدم تشنه به هر آب گلی می‌زند، حتی اگر سراب باشد.

۳. گذار از سلطنت مطلقه به سلطنت الهی: تقدس موروثی یا توهم مزمن

چه کسی گفته سلطنت در ایران پدیده‌ای زمینی است؟ بیایید صادق باشیم. از کوروش که خود را «برگزیده اهورامزدا» خواند تا رضاشاه که با کشف حجاب و کلاه پهلوی، قصد داشت «بنیان‌گذار یک نژاد جدید» باشد، همواره تاج بر سر ایرانیان یک معنی داشته: «من از جانب خدا حرف می‌زنم». حتی پادشاهان قاجار که عیش‌شان از مشروطه بیشتر بود، باز هم خود را «ظل‌الله» می‌نامیدند. این یعنی نهاد سلطنت هرگز اجازه نداده کسی بپرسد: «به چه حقی؟». این تقدس‌زدگیِ مزمن، با آمدن مدرنیته نه تنها از بین نرفت که به اشکال جدید عودت کرد. پهلوی دوم خود را «آریامهر» نامید (نوری از آریاییان) و مؤسس جمهوری اسلامی نیز خود را «امام» و «نایب امام زمان». نتیجه؟ دو رقیب سر یک سفره. دو چهره از یک سکه استبداد شرقی.

۴. دوگانه پهلوی-جمهوری اسلامی: نمایشنامه‌ای که هر دو بازیگرش سود می‌برند

این قشنگ‌ترین پارادوکس تاریخ معاصر ایران است: جمهوری اسلامی برای بقای خود نیاز به «دیگری» به نام سلطنت‌طلب دارد و سلطنت‌طلب هم بدون خشم از جمهوری اسلامی، نه مشتری دارد و نه بودجه. بگذارید واضح بگویم: این دو در یک رقابت نمایشی، حذف کامل یکدیگر را نمی‌خواهند. هر بار که جمهوری اسلامی دچار بحران مشروعیت می‌شود، یک «تهمت سلطنت‌طلبی» به مخالفان می‌زند تا هم خود را ناجی و هم سلطنت‌طلبان را اهریمن جلوه دهد. از سوی دیگر، رسانه‌های معاند، هر اشتباه جمهوری اسلامی را سوژه می‌کنند تا «پهلوی برگردد» را دوباره گرم کنند. در این میان، نیروهای چپ، سوسیالیست‌ها، فمینیست‌ها و جمهوری‌خواهان واقعی (که خواستار جدایی دین از دولت و دموکراسی رادیکال هستند) حذف فیزیکی و رسانه‌ای شده‌اند. نتیجه: یک دوگانه دوقطبی ساده‌انگارانه که توده مردم را مجبور می‌کند انتخاب کنند: یا حجاب اجباری و ولایت فقیه، یا شیر و خورشید و پادشاه فرنگ رفته. انتخاب بین مرگ سیاه و مرگ سرخ. جای تعجب نیست که عده‌ای، از سر ناامیدی، سمت «مرگ سرخ» (یعنی همان شاه‌زدگی) می‌روند؛ چراکه مرگ سیاه را چشیده‌اند.

۵. واپس‌گرایی ارتجاعی: چرا سلطنت راه آینده نیست؟

با اجازه، بگذارید یک سوال ساده بپرسم: کدام یک از مطالبات جنبش‌های عدالت‌خواهی ایران در ۱۴۰۰ سال گذشته با بازگشت یک پادشاه موروثی حل می‌شود؟ آیا حقوق کارگران با تاجگذاری رضا پهلوی تأمین می‌شود؟ آیا تبعیض جنسیتی با کلاه‌گذاشتن بر سر یک ولیعهد از بین می‌رود؟ آیا نفت ایران که قرنها غارت شده، با دستان خاندان پهلوی به مردم بازمی‌گردد؟ سلطنت، حتی در بهترین شکل مشروطه‌اش، یعنی این که یک خانواده، به خاطر تصادف تولد، از بقیه «برتر» هستند و نماد «وحدت ملی». این ایده که «خون فلان خانواده» بهتر از خون بقیه جاری است، بزرگترین توهین به برابری انسانی است. سلطنت‌طلبی یعنی اعتقاد به این که «فلان بنده خدا حق دارد به ارث بر تخت بنشیند و بقیه غلام حلقه‌به‌گوش باشند». در قرن بیست و یکم، طرفداری از سلطنت، نه یک انتخاب سیاسی که یک بیماری روانی جمعی است؛ بازگشت به دوران بربریت با آرایش مدرن.

۶. اسناد همکاری سلطنت‌طلبان با دشمنان خارجی: روابط پنهان با موساد و آل‌سعود

خنده‌دار است که برخی سلطنت‌طلبان خود را «ملی‌گرا» می‌نامند. ملی‌گرایانی که دوربین‌های تلویزیونشان در اسرائیل است و بودجه‌شان را از ریاض می‌گیرند. بر اساس اسناد متعدد:

· موساد و جعلی‌سازی حمایت: گزارش‌های تحقیقی (از جمله مستند «هاآرتص» و گزارش سیتیزن لب) نشان می‌دهد که شبکه گسترده‌ای از حساب‌های جعلی اسرائیلی در توییتر و اینستاگرام، با استفاده از بات‌ها و هوش مصنوعی، رضا پهلوی را به عنوان «رهبر محبوب» معرفی می‌کنند. یعنی «محبوبیت» رضا پهلوی در فضای مجازی، بیش از آنکه زاییده خواست مردم باشد، محصول یک عملیات روانی سایبری از تل‌آویو است.

· سفرهای مخفی به عربستان: اسناد منتشر شده حاکی از آن است که رضا پهلوی در سال‌های اخیر سفرهایی به ریاض داشته و با شاهزاده‌های سعودی برای جلب حمایت مالی جهت «تغییر نظام» دیدار کرده است. یعنی همان کسانی که مدام شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» سر می‌دهند، برای به دست آوردن قدرت، دست دوستی به سوی حکومتی دراز می‌کنند که یمن را بمباران می‌کند و با صهیونیسم متحد است. چه ملی‌گرایی باصفایی!

۷. چرا توده‌ها به دام سلطنت‌طلبی می‌افتند؟ (و نبود حزب پیشتاز)

این آخرین و مهم‌ترین پرسش است: چرا عده‌ای از مردم زجرکشیده ایران، در عوض آنکه به سوی سوسیالیسم و دموکراسی رادیکال بروند، به آغوش وارث یک دیکتاتور فراری پناه می‌برند؟

پاسخ در یک کلمه خلاصه می‌شود: «حزب» (نه حزب به معنای تشکل‌های بورژوایی، که حزب به معنای سازمان متمرکز، انقلابی و آگاه به شرایط طبقاتی). سرمایه‌داری و نظام سلطه، با بمباران تبلیغاتی و رسانه‌های ۲۴ ساعته خود، چنان مه ایدئولوژیکی بر جامعه می‌ریزند که مردم عادی قادر به تشخیص دوست از دشمن نیستند. وقتی رسانه‌های معاند هر شب تکرار می‌کنند «تنها راه نجات، رضا پهلوی است» و هیچ صدای سازمان‌یافتهٔ دیگری برای نقد این گزاره وجود ندارد، ناخودآگاه جمعی تسلیم می‌شود. اینجا نقش حزب پیشتاز روشن می‌شود: حزبی که بدون چشم‌داشتن به منافع بیگانگان، با زبان ساده و تحلیل علمی، تناقضات سلطنت‌طلبی را برملا کند، ریشه طبقاتی آن را نشان دهد و جایگزینی واقعی ارائه دهد.

در نبود چنین سازمانی، خشم عمومی به جای آنکه «چرخ‌های نظام سرمایه‌داری و استبداد» را درهم بشکند، صرفاً «صندلی پادشاه خیالی» را جابه‌جا می‌کند. مردم می‌گویند «شاه می‌خواهیم»، غافل از اینکه همان شاه، روزگاری زمین‌های کشاورزی را به زمین‌خواران واگذار کرد، نفت را به خارج فروخت، ساواک را ساخت و در نهایت با چمدانی پر از پول گریخت. این همان واپس‌ماندگی‌ای است که مارکس آن را «تراژدی تاریخ» می‌نامد: بار اول به‌عنوان تراژدی، بار دوم به‌عنوان کمدی. سلطنت‌طلبی در ایران امروز، یک کمدی سیاه است که بازیگرانش از خارج پول می‌گیرند و تماشاگرانش از داخل نان شب ندارند.

۸. گفتگو به جای تصمیم: معماریِ فرار از مسئولیت

نخستین و آشکارترین نقد به «کنگره آزادی ایران» (که در لندن، در روزهای ۲۸ و ۲۹ مارس ۲۰۲۶ برگزار شد)، فقدان هرگونه سازوکار تصمیم‌گیری الزام‌آور است. در گزارش‌های متعدد – از جمله در تحلیل پایگاه ایران گلوبال – تأکید شده که این گردهمایی «بازتولید چرخه‌ای چهاردهه‌ای» است: نشست، بیانیه، اختلاف، نشست بعدی. کنگره ادعا دارد که «بستری برای گفتگو» است، نه یک حزب یا مدعی قدرت. اما در شرایطی که کشور درگیر جنگی تمام‌عیار و بحرانی بی‌سابقه است، «گفتگوی بدون تصمیم» نه یک فضیلت، که یک نقص مهلک است. زیرا گفتگویی که به تصمیم و تعهد جمعی نینجامد، صرفاً به «تولید مشغولیت ذهنی» برای خودِ شرکت‌کنندگان تبدیل می‌شود.

نکتهٔ ظریف آنجاست که این فقدان تصمیم، ساختاری است، نه تصادفی. نبود مکانیزم رأی‌گیری یا نهاد اجرایی، به کنشگران اجازه می‌دهد بدون ترس از الزام‌آور شدن مواضع، به ابراز نظر بپردازند. به تعبیر دیگر، کنگره فضایی امن برای «سیاست‌بازیِ بدون ریسک» فراهم می‌کند. اما سیاست واقعی – به ویژه در آستانهٔ فروپاشی یک رژیم – همواره با ریسک، هزینه و تعهد گره خورده است. غیبت این عناصر، کنگره را به یک «سمینار آکادمیک» شبیه‌تر می‌کند تا یک نهاد سیاسی. و تفاوت این دو، تفاوت میان «فهمیدن» و «تغییر دادن» جهان است.

۹. جنگ به مثابه امرِ غایب: انکار پیش‌شرطِ هر گفتگو

عجیب‌تر از همه، رفتار کنگره با مقولهٔ جنگ است. در حالی که ایران صحنهٔ حملات نظامی مستقیم آمریکا و اسرائیل است و مردم روزانه قربانی می‌دهند، در کنگره – به اعتراف خودِ برخی شرکت‌کنندگان – نه پانلی به جنگ اختصاص یافت و نه بیانیه‌ای در محکومیت آن به تصویب رسید. پایگاه تحلیلی The Amargi گزارش داد که تلاش برای گنجاندن محکومیت جنگ در بیانیهٔ نهایی با «مخالفت و مجادله» چند تن از حاضران مواجه شد و نتیجتاً کنار گذاشته شد.

این پدیده را جز «انکار جمعی» نمی‌توان نامید. انکاری که ریشه در ملاحظات سیاسی – از ترس از دست دادن برخی حامیان تا اولویت دادن به «وحدت ظاهری» بر «حقیقت اخلاقی» – دارد. اما واقعیت این است: هر گفتگویی دربارهٔ «آیندهٔ ایران» پیش‌فرض می‌گیرد که ایرانِ فیزیکی، مردم آن، زیرساخت‌هایش و تمامیت ارضی‌اش همچنان وجود داشته باشد. جنگ، این پیش‌فرض را نشانه رفته است. پس نادیده گرفتن آن، نه بی‌طرفی، که همسویی عملی با تخریبِ میدانِ سیاست است. کنگره‌ای که نمی‌تواند بگوید «خیر» به بمباران، مجوزِ ضمنیِ ادامهٔ آن را صادر کرده است.

امیر کیان‌پور، پژوهشگر فلسفه و سیاست، در مصاحبه با رادیو زمانه این وضع را «بیگانگی نسلی و جغرافیایی» خوانده است. اما فراتر از آن، این «بیگانگی از فوریت» است. گویی کنگره در زمانی زندگی می‌کند که جنگ تمام شده و حالا نوبت «گذار» است. اما جنگ نه تمام شده، که در اوج خود است. و هر روز تأخیر در موضع‌گیری قاطع، به معنای پذیرش منطق «پس از جنگ» است – منطقی که شاید هیچ «پس از»ای در کار نباشد.

۱۰. شبح لابی اسرائیل: مسئلهٔ مشروعیت و کارکرد

یکی از جنجالی‌ترین نقدهای وارد به کنگره، اتهام ارتباط با لابی اسرائیل است. خبرگزاری میدل ایست آی با انتشار یک ایمیل افشاشده، گزارش داد که شرکت روابط عمومی «Red Banyan» – که مدیرعامل آن سابقهٔ هفت سال فعالیت در AIPAC (لابی قدرتمند اسرائیل در آمریکا) را دارد – در معرفی و شکل‌گیری این کنگره نقش داشته است. خبرگزاری فارس نیز با استناد به همین گزارش، کنگره را «با هدایت رژیم صهیونیستی برای مشروعیت‌بخشی به جریان‌های تجزیه‌طلب» توصیف کرد.

برگزارکنندگان کنگره این اتهامات را رد کرده‌اند. اما صرف نظر از درستی یا نادرستی این ادعاها، نکتهٔ مهم کارکردی است: چرا چنین اتهاماتی باورپذیر به نظر می‌رسد؟ پاسخ آن است که خودِ گفتمان و ترکیب کنگره با منافع ژئوپلیتیک اسرائیل همخوانی دارد. اسرائیل خواهان تضعیف هرچه بیشتر جمهوری اسلامی، ترویج تجزیه‌طلبی قومی، و جلوگیری از شکل‌گیری یک دولت مرکزی قدرتمند در ایران است. کنگره نیز – چه عامدانه و چه ناخواسته – از این خط مشی پیروی می‌کند: برجسته‌سازی گروه‌های قومی، نادیده گرفتن جنگ به عنوان تجاوز خارجی، و کنار گذاشتن هرگونه موضع ضدصهیونیستی. در چنین فضایی، دیگر فرقی نمی‌کند که «چک از تل‌آویو آمده باشد» یا نه. خود ساختار گفتمانی، در خدمت همان اهداف است. و این، بزرگ‌ترین ضربه به مشروعیت کنگره است.

۱۱. کثرت‌گراییِ نمایشی: تنوع بی‌افقِ مشترک

شعار اصلی کنگره «تکثرگرایی» بود. زنان سخن گفتند. نمایندگان اقوام کرد، بلوچ، ترکمن و عرب در پنل‌ها حضور یافتند. حتی از مشاوران رضا پهلوی دعوت شد. این دستاوردها – از نظر کمی – قابل تقدیر است. اما مشکل آنجاست که این «تنوع» در نبود یک افق سیاسی مشترک، به «کارناوالی از تفاوت‌ها» تبدیل می‌شود. تفاوت‌هایی که هیچ تصمیم جمعی از دل آنها بیرون نمی‌آید.

تجربهٔ تاریخ معاصر ایران نشان داده است که «اتحاد» زمانی ممکن است که نیروهای سیاسی بر سر حداقلی از اصول (مثلاً تمامیت ارضی، مخالفت با مداخله خارجی، و سکولاریسم دموکراتیک) توافق کنند. کنگره اما از بیان این حداقلها خودداری کرده است. به گزارش حزب کمونیست کارگری ایران (که از شرکت‌کنندگان بود)، کنگره نتوانست حتی دربارهٔ جنگ به اجماع برسد. این نشان می‌دهد که «تکثرگرایی» در اینجا نه به معنای «همگرایی بر سر اصول»، که به معنای «همزیستی بدون تعهد» است. و چنین همزیستی‌ای، در برابر بحران فروپاشی، نه تنها ناکارآمد که خطرناک است: زیرا توهم وحدت را می‌آفریند در حالی که پراکندگی واقعی را پنهان می‌کند.

۱۲. زیستِ انتزاعی: ریشه‌های ساختاری ناکامی

فراتر از همهٔ این نقدها، یک مسئلهٔ بنیادین وجود دارد: نبود رابطهٔ ارگانیک با جامعهٔ ایران. کنگره – و به طور کلی بخش بزرگی از اپوزیسیون خارج از کشور – در فضایی انتزاعی نفس می‌کشد. انتزاعی به این معنا که متغیرهای اصلیِ حیات اجتماعی در ایران (اعتصابات کارگری، جنبش‌های شهری، اقتصاد معیشتی، سرکوب روزمره، و اکنون جنگ) به عنوان «زمینه» در نظر گرفته می‌شوند، نه به عنوان «متن اصلی». کنشگران تبعیدی از فاصله‌ای امن به ایران نگاه می‌کنند؛ گویی ایران یک «مسئلهٔ نظری» است، نه یک «سرزمینِ زنده».

این وضع، ریشه در چند عامل دارد:

· اقتصاد سیاسی تبعید: بسیاری از نهادهای اپوزیسیون خارج از کشور از طریق کمک‌های دولتی (آمریکا، آلمان، و…) یا سرمایه‌داران خارج‌نشین تأمین می‌شوند. این وابستگی مالی، به طور خودکار خطوط قرمز ایجاد می‌کند. نمی‌توان از کارگران اعتصابی حمایت کرد اگر حامی مالی طرفدار سرمایه است. نمی‌توان جنگ اسرائیل را محکوم کرد اگر حامی مالی در AIPAC سابقه دارد. نتیجه، گفتمانی است که با «خواست حامی» تنظیم می‌شود، نه با «نیاز مردم».

· فقدان نهادهای واسط: میان این کنگره‌ها و مردم عادی ایران، هیچ نهاد واسطی وجود ندارد: نه اتحادیه‌های کارگری مستقل، نه شوراهای صنفی، نه سازمان‌های مردمیِ دارای ریشه. بدون این نهادها، هر بیانیه‌ای از بیرون به عنوان «صدایی از هیچ‌کجا» تلقی می‌شود. مردم ایران – آنهایی که زیر بمب و زیر تورم زندگی می‌کنند – زمانی به حرف اپوزیسیون خارج از کشور گوش می‌دهند که آن حرف، با نیازهای ملموسشان (آتش‌بس، آزادی زندانیان، نان) گره بخورد. نه وقتی که از «گذار دموکراتیک» در پنل‌های دو‌ساعته سخن می‌رود.

· تاریخ مصرف‌شده: اپوزیسیون تبعیدی طی چهار دهه، دهها کنگره، کنفرانس و شورای هماهنگی برگزار کرده است. نتیجه؟ هیچ نهاد فراگیری ایجاد نشده، هیچ آلترناتیو قابل اتکایی شکل نگرفته، و مهمتر از همه، هیچ ارتباط معناداری با اعتراضات سراسری (از ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۴) برقرار نشده است. این سابقه، اعتماد عمومی را به صفر رسانده است. کنگره جدید، از همان ابتدا بار سنگین «تکرار تاریخ» را بر دوش می‌کشد. و برای شکستن این چرخه، صرفاً «حضور زنان و اقوام» کافی نیست. نیاز به تغییری رادیکال در نگاه است: از «سیاستِ سخنرانی» به «سیاستِ سازماندهی».

۱۳. آلترناتیو واقعی کجاست؟

کنگره آزادی ایران، خود را «آلترناتیو» می‌نامد. اما آلترناتیو چه چیز؟ آلترناتیوی برای نظام جمهوری اسلامی؟ برای این کار، نخست باید مشخص کرد که چه نوع قدرتی جایگزین آن خواهد شد. آیا کنگره سازوکاری برای تأمین امنیت، تأمین معیشت، بازسازی کشور پس از جنگ، و حل بحران‌های قومی دارد؟ هیچکدام. کنگره حتی نتوانسته بر سر یک بیانیهٔ محکومیت جنگ به توافق برسد.

آلترناتیوی برای گفتمان سلطنت‌طلب؟ کنگره از دعوت از مشاوران رضا پهلوی سخن می‌گوید، اما آنان نیامدند. در عوض، هواداران سلطنت‌طلب بیرون از سالن تجمع کردند و شرکت‌کنندگان را تهدید کردند. این شکاف، نه با چند پنل، که با یک مواجههٔ سیاسی و ایدئولوژیک جدی قابل حل است. اما کنگره از این مواجهه گریخته است.

آلترناتیوی برای وضع موجودِ اپوزیسیون؟ شاید این نزدیک‌ترین تعریف باشد. کنگره تلاش می‌کند شکلی از «همزیستی مسالمت‌آمیز» میان گروه‌های مختلف اپوزیسیون ایجاد کند. اما این همزیستی – تا وقتی که به تعهدات الزام‌آور و تقسیم کار عملی نینجامد – صرفاً یک «پیمان عدم تجاوز» است، نه یک «ائتلاف تهاجمی» برای سرنگونی رژیم. و در شرایطی که رژیم مشغول بمباران و سرکوب است، پیمان‌های عدم تجاوز میان مخالفان، نه تنها کارآمد نیستند، که نوعی همدستی با وضع موجود به شمار می‌روند.

پاسخ نهایی به پرسش «گام بعدی چیست؟» ساده است: گام بعدی، کناره‌گیری از توهمِ «کنگره‌محوری» است. مادامی که اپوزیسیون خارج از کشور در چرخهٔ نشست‌های تجملی و بیانیه‌های بی‌نتیجه گرفتار است، آلترناتیو واقعی در جای دیگری شکل می‌گیرد: در اعتصابات کارگری، در شوراهای هماهنگی اعتراضات شهری، در شبکه‌های همیاری زیرزمینی، در جنبش‌های صنفی و زنان و اقلیت‌ها در داخل مرزها. آنجا که مردم – بدون منتظر ماندن برای بیانیه‌ای از لندن – به زبان عمل، سقوط جمهوری اسلامی را رقم می‌زنند. و آن روز، تاریخ از کنار این کنگره‌ها با همان بی‌اعتنایی همیشگی خواهد گذشت: چون یادگاری از نسلی که بسیار حرف زد و بسیار کم عمل کرد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)