تبار شناسی جنگ روانی با پیکرها و راهکارهای تاب آوری جمعی

✍️ س. روزبه

مقدمه: وقتی مرگ پایان نیست

در قاموس قدرت های تمامیت خواه، سرکوب با شلیک گلوله تمام نمی شود. درست در لحظه ای که پیکری بر خاک می افتد، مرحله تازه ای از یک جنگ فرسایشی آغاز می شود: جنگ با جسد و سوگواری. پس از کشتار و در پی اعمال خاموشی اینترنت، حاکمیت با ساختن یک اتاق تاریک، استراتژی خود را از حذف فیزیکی به سمت شکنجه روانی بازماندگان و جامعه تغییر می دهد. قطع ارتباطات فقط برای پنهان کردن آمار نیست، برای ایجاد فضایی است که در آن ترس سریع تر از حقیقت حرکت کند. در چنین شرایطی، پیکر بی جان به ابزار سیاسی تبدیل می شود و سوگواری به میدان نبرد روایت ها. این نوشتار می کوشد نشان دهد چرا حکومت با جسد جنگ می کند، مردم چگونه در برابر این ترفند واکنش نشان می دهند، و چه راهکارهای عملی می تواند تاب آوری جمعی را حفظ کند تا سوگ از بن بست عاطفی به مسیر دادخواهی تبدیل شود.

حالا این سوالات مطرح می شود

۱) چرا حکومت بخشی از بی رحمی خود را عمدا نمایش می دهد و چرا جسد را به گروگان قدرت بدل می کند؟

۲) چرا مردم، برخلاف الگوهای مرسوم، سوگواری را طولانی تر و گاه متفاوت تر برگزار می کنند و آن را به کنش مقاومت تبدیل می سازند؟

بخش اول: منطق استراتژیک حاکمیت، چرا جسد؟

پاسخ کوتاه این است: چون جسد هم سند است و هم پیام. در راهبردی که می توان آن را اضافه کشی نامید، هدف فقط از کار انداختن سوژه نیست، هدف اصلی تماشاگر است. حکومت می خواهد مخاطب وسیع تر، یعنی جامعه، پیام را بگیرد و درونی کند. به همین دلیل، بخشی از خشونت پس از مرگ نه تصادفی است و نه خطای موردی، بلکه در قالب یک سیاست قابل فهم عمل می کند.

۱) جسد به مثابه سند، کنترل پزشکی قانونی و کنترل حقیقت

پیکر هر جان باخته یک تقویم گویا از جنایت است. نوع جراحت، زاویه شلیک، فاصله ضارب و نوع سلاح، همگی قابلیت تبدیل شدن به سند دارند. کنترل جسد یعنی کنترل ردپا. از همین جاست که دستکاری گواهی فوت، اجبار خانواده به پذیرش سناریوهای دروغین، یا حذف نشانه های قابل استناد، به یک هدف امنیتی تبدیل می شود. وقتی پیکر از دست خانواده و جامعه خارج می شود، تنها عزاداری محدود نمی گردد، امکان مستندسازی نیز تضعیف می شود. این کار، ترمیم اخلاقی نیست، ترمیم حقوقی چهره سرکوب است.

۲) نمایش قدرت مطلق، عبور از مرز مرگ

حاکمیت با کنترل بر نحوه تدفین و حتی ممانعت از برگزاری مراسم، پیام خود را به مغز استخوان جامعه تزریق می کند: سلطه ما مرز مرگ را هم درنوردیده است. اگر خانواده برای تحویل پیکر با مطالبه مبالغ سنگین یا تهدید به بازداشت دیگر اعضا روبرو شود، آنچه رخ می دهد فقط فشار مالی یا امنیتی نیست، فروپاشی معنایی است. انسان انتظار دارد مرگ پایان اختیار ستمگر باشد، اما وقتی حکومت نشان می دهد مرگ هم پایان نیست، احساس بی پناهی مطلق تولید می شود. این همان نقطه ای است که جنگ روانی از ترس لحظه ای عبور می کند و به وحشت ساختاری می رسد.

۳) اخلال در موتور همبستگی، خصوصی کردن سوگ

سوگواری در فرهنگ جامعه ایران صرفا یک امر شخصی یا مذهبی نیست. یک مکانیسم پیوند اجتماعی است. مردم در تشییع، در سوم و هفتم و چهلم، در گردهمایی کنار خانواده داغدار، از حالت تک فردی بیرون می آیند و ما می شوند. حکومت این را می فهمد و برای همین تلاش می کند سوگ را پراکنده، خاموش و پرهزینه کند. امنیتی کردن مراسم، محدود کردن حضور، تهدید نزدیکان، و تبدیل سوگواری به پرونده، با هدف از کار انداختن همین موتور همبستگی انجام می شود. آنان می خواهند توده به جمعیت معترض تبدیل نشود.

بخش دوم: روایت های میدانی از شکنجه بازماندگان

گزارش های مستند، از جمله روایت های مربوط به نهادهای حقوق بشری و گزارشگر ویژه سازمان ملل، از الگوهایی سخن می گوید که فراتر از برخورد سلیقه ای است. سه محور اصلی این شکنجه روانی قابل مشاهده است:

۱) تجاری سازی مرگ

مطالبه مبالغ کلان تحت عناوینی مانند حق تیر یا هزینه نگهداری در سردخانه، تحقیر مضاعف خانواده هایی است که پیشاپیش عزیز و گاه نان آور خود را از دست داده اند. این سیاست، سوگ را به بدهکاری تبدیل می کند و خانواده را از جایگاه دادخواه به جایگاه متهم و بدهکار می برد. کارکردش روشن است: شکستن کرامت، نه فقط کنترل رفتار.

۲) ناامن سازی فضای درمان

هجوم به بیمارستان ها، بازداشت زخمی ها یا تهدید کادر درمان، خیابان را به بیمارستان پیوند می زند. نتیجه این می شود که مجروحان از ترس بازداشت به درمان خانگی روی می آورند و برخی جان باختگان خاموش تولید می شوند. اینجا نیز حکومت فقط به حذف معترض قانع نیست، می خواهد جامعه از درمان هم بترسد و حس کند هیچ نقطه امنی باقی نمانده است.

۳) تدفین های اجباری و شبانه، حذف یادبود از جغرافیا

دفن کردن پیکرها در نقاط دورافتاده، دفن های شتاب زده، یا برگزاری مراسم تحت تدابیر شدید امنیتی، تلاشی است برای پاک کردن یادبود از جغرافیای شهر. حکومت می داند مزار، فقط یک قبر نیست؛ نقطه رجوع حافظه جمعی است. حذف یا کنترل این نقطه، یعنی کنترل یادآوری.

بخش سوم: پاسخ جامعه، سوگواری به مثابه مقاومت

در برابر این جنگ روانی، جامعه ایران در بسیاری نقاط دست به نوزایی در فرم های عزاداری زده است. اگر حکومت مرگ را ابزار ارعاب می خواهد، مردم آن را به ابزار حافظه جمعی تبدیل می کنند. این پاسخ اجتماعی چند لایه دارد:

۱) پس گرفتن میدان و شکست پروژه انزوا

طولانی کردن مراسم های سوم، هفتم و چهلم، و ادامه حضور کنار خانواده داغدار، یک کنش دفاعی است. جامعه اجازه نمی دهد خانواده تنها بماند و پروژه انزوا پیش برود. هر مزار می تواند به سنگری تبدیل شود که در آن روایت رسمی به چالش کشیده می شود. همین استمرار، معنای سیاسی دارد: ما از کنار هم بودن عقب نمی نشینیم.

۲) ابداع فرم های تازه و بازتولید معنا

وقتی آیین های سنتی مصادره یا محدود می شوند، مردم با زبان نمادها پاسخ می دهند. موسیقی، شعارهای معنادار، رفتارهای وداع، و اشکال تازه یادبود، فقط یک تفاوت سلیقه ای نیست. راهی است برای تخلیه فشار روانی و همزمان نشان دادن تمایز مطلق میان ارزش های جامعه و ارزش های حاکمیت. جامعه با فرم های تازه می گوید ما سوگ را به زبان شما ترجمه نمی کنیم.

۳) بازسازی روایت مشترک

مهم ترین پیام این سوگواری های متفاوت آن است که مردم می کوشند روایت مشترک بسازند. در جنگ روانی، حکومت می خواهد تجربه ها جزیره ای و پراکنده بماند. جامعه اما با کنار هم ایستادن، تجربه ها را به حافظه مشترک تبدیل می کند. همین تبدیل، شرط لازم دادخواهی است.

بخش چهارم: تبارشناسی آسیب، فرسودگی روانی و درماندگی آموخته شده

جامعه ای که شبانه روز با تصویر پیکرهای بی جان و فریادهای دادخواهی روبروست، در معرض تروما قرار می گیرد، حتی اگر فرد مستقیما در میدان سرکوب نبوده باشد. این همان آسیب ثانویه است. دو خطر اصلی در این مرحله شکل می گیرد:

۱) فلج عاطفی و کرختی

وقتی حجم درد از توان پردازش ذهن فراتر می رود، انسان برای بقا کرخت می شود. کرختی یعنی کاهش واکنش، کاهش انگیزه، و فرار از مواجهه. این حالت، درد را حذف نمی کند، آن را دفن می کند. حکومت دقیقا به همین امید بسته است، چون انسان کرخت توان سازماندهی و حرکت ندارد.

۲) درماندگی آموخته شده

خطرناک ترین نقطه جنگ روانی این است که جامعه به باور برسد هیچ کاری از دست ما برنمی آید. حکومت با نمایش بی رحمی می خواهد حس ناتوانی را به یک باور عمومی تبدیل کند. وقتی این باور فراگیر شود، سرکوب دیگر نیاز به هزینه های سنگین روزمره ندارد، جامعه خودش خودش را متوقف می کند. شکست واقعی همین جا رخ می دهد، نه فقط در خیابان.

بخش پنجم: راهکارهای عملی برای تاب آوری و کنترل وضعیت

برای عبور از این بحران روانی و حفظ توان دادخواهی، به یک استراتژی چندلایه نیاز است. راهکارها باید عملی، کم هزینه و قابل اجرا باشند.

۱) مدیریت اطلاعات و بهداشت روانی

دیدن مکرر ویدیوهای تکان دهنده لزوما به معنای آگاهی بیشتر نیست. برای حفظ توان ذهنی باید رژیم خبری داشت. زمان های مشخصی برای پیگیری اخبار تعیین شود و باقی زمان به بازسازی قوای جسمی و روانی اختصاص یابد. بازنشر انبوه تصاویر دلخراش در گروه های خانوادگی پرهیز داده شود، چون به جای آگاهی، اضطراب جمعی تولید می کند. هدف، بی خبر ماندن نیست؛ هدف، فرو نریختن است.

۲) حمایت سیستماتیک از خانواده های داغدار

خانواده در لحظه شوک قدرت تصمیم گیری ندارد. شبکه دوستان و اقوام باید بار اجرایی و بوروکراتیک را از دوش خانواده بردارد. در برابر فشارهای امنیتی برای سکوت یا اعترافات اجباری، سپر عاطفی ایجاد کند. مستندات پزشکی و شواهد را به صورت امن و بدون به خطر انداختن افراد ثبت و نگهداری کند تا در آینده قابلیت استفاده داشته باشد. مهم ترین اصل این است: خانواده نباید تنها بماند.

۳) بازپس گیری روایت و جلوگیری از عادی سازی مرگ

هر اقدامی که مانع از عادی شدن مرگ شود، یک پیروزی است. نام گذاری و تکرار نام جان باختگان در فعالیت های روزمره، تبدیل نام ها به نماد، و خلاقیت در یادبود، می تواند شهر را به موزه حافظه تبدیل کند. اگر دسترسی به مزار محدود است، یادبودهای کوچک در محلات، کاشت گل، نوشتن روایت های کوتاه، یا نمادهای ساده می تواند حافظه را زنده نگه دارد. این کارها کوچک اند اما اثر انباشتی دارند.

۴) خنثی سازی پروژه مقصرسازی و سرزنش قربانی

یکی از ترفندهای حکومت انداختن بار گناه بر دوش بازماندگان یا خود معترضان است. جامعه باید مدام روایت ساده و دقیق را تکرار کند: مسئول اصلی هر قطره خون، آمر و عامل شلیک است. هیچ توجیهی نباید جایگزین این حقیقت شود. اگر روایت منحرف شود، جنگ روانی به هدف خود می رسد.

نتیجه گیری: از سوگ به دادخواهی

جنگ روانی با پیکرها آخرین سنگر حکومتی است که مشروعیت سیاسی خود را از دست داده و تنها بر پایه ترس بنا شده است. گروگان گرفتن جسد تلاشی است برای دفن کردن حقیقت، اما حقیقت دانه ای است که هرچه عمیق تر دفن شود، با نیروی بیشتری سر برمی آورد. جامعه ایران در یک پیچ تاریخی قرار دارد: یا فروپاشی روانی و کرختی، یا تاب آوری خلاقانه و تبدیل سوگ به حافظه جمعی.

با حفظ همبستگی، مستندسازی هوشمندانه، مراقبت از سلامت روان یکدیگر و بازپس گیری روایت، می توان سوگ را از بن بست عاطفی به نیروی محرک دادخواهی بدل کرد. حکومت ممکن است جسد را گروگان بگیرد، اما حافظه جمعی یک ملت گروگان گرفتنی نیست. وقتی نام ها به نماد تبدیل شوند و مزارها به میعادگاه، اثر ترس کم می شود و جای خود را به پرسشگری و ایستادگی می دهد. هدف نهایی عبور از این تروما بدون از دست دادن انسانیت و اراده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)