رویاروییِ «چربدستانی در صنعتِ زیبامُردن» با «چیره‌دستانی در حرفه کَت بسته به مَقتَل‌بُردن»، تقابل «یکی نه»گویان با «آری»گویان به وضع موجود و، به‌طورکلی، نبرد «آفتاب» با «ظلمت»؛ از این دست است ضرب‌آهنگ و رپ‌رپه اشعار سیاسیِ احمد شاملو، همان نیروی محرکی که ابوالفضل بیهقی را در به‌تقریب هزار سال پیش واداشت در تاریخ نامدار خود داستان بَردارکردنِ حسنک وزیر را به تصویر کشد. در سرانجام این داستان است که بیهقی با درد و دریغ می‌نویسد «احمق مردا که دل درین جهان بندد! که نعمتی بدهد و زشت بازستاند» و چنین ادامه می‌دهد: «و حسنک قریبِ هفت سال بر دار بماند چنان‌که پای‌هایش همه فروتراشید و خشک شد چنان‌که اثری نماند تا به دستور فروگرفتند و دفن کردند چنان‌که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دو سه ماه ازو این حدیث نهان داشتند، چون بشنید جزعی نکرد چنان‌که زنان کنند، بلکه بگریست به درد چنان‌که حاضران از درد وی خون گریستند، پس گفت: بزرگا مردا که این پسرم بود!…». در صف مقابل این بزرگ‌مرد، فرومایه‌ای چون بوسهل زوزنی قرارداشت که، به گفته بیهقی، «در امیر [سلطان مسعود غزنوی] می‌دمید که ناچار حسنک را بر دار باید کرد».
شاملو نیز در شعر خویش دو سوی این رویارویی را با همان واژگان و سبک و سیاق بیهقی به تصویر می‌کشد. او خود را نه «عدو» بلکه «انکارِ» آری‌گویان به نظم موجود می‌داند: «ابلها مردا عدوی تو نیستم من، انکار توام». و در مقابل، خطاب به آنان که در پیکار با این نظم، «عاشقانه بر خاک» می‌میرند، چنین می‌سراید: «دریغا شیرآهنکوه مردا که تو بودی».
اما غرض از ذکر این مشابهت سیاسی ورود به بحثی دیگر است و این یادداشت را سر آن نیست که به نبرد «آفتاب» و «ظلمت» در شعر شاملو بپردازد؛ آن، حدیث دیگری است که در جای خود باید به تفصیل و شایستگی بررسی شود. در اینجا فقط می‌خواهم به کوتاهی به مثال‌هایی از نقش زبان شعر شاملو در زنده‌کردن فارسیِ دری خاصه یکی از درخشان‌ترین نمونه‌های آن یعنی تاریخ بیهقی اشاره کنم.

۱- کاربرد مصدر در افعال ترکیبی یا گروهی
بیهقی: «چون به هرات رسد، او را بر آن حال نتوانیم دید». یا «و وی سوی نشابور رفت و مرا با خویشتن بُرد و نگذاشت رفتن».
شاملو: «نگاه کن چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک می‌شکند، رخساره‌ای که توفانش مسخ نیارست کرد. چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می‌افتد، آن که در کمرگاه دریا دست حلقه توانست کرد»(شعر «میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد») به‌ترتیب «نیارست کرد» به‌جای «نیارست بکند» و «توانست کرد» به‌جای «توانست بکند»؛ «پا بر سر یأس بتواند نهاد» (شعر «فریادی و…دیگر هیچ») به‌جای «بتواند نهد»؛ «با ایشان چه می‌بایدم کرد؟»(شعر «وصل») به‌جای «چه باید می‌کردم»؛ «با چنگِ تمامی‌ناپذیرِ تو سرودها می‌توانم کرد، غم نان اگر بگذارد»(شعر «غزلی در نتوانستن») به‌جای «می‌توانم بکنم».

۲- کاربرد فعل مجهول به‌جای معلوم
بیهقی: «چون ماتم داشته شد رسولی فرستیم نزدیک پسر کاکو و او را استمالتی کنیم».
شاملو: «دستانت آشتی است، و دوستانی که یاری می‌دهند تا دشمنی از یاد برده شود» (شعر «آیدا در آینه») به‌جای «تا دشمنی را از یاد ببریم».

۳- کاربرد «خنده‌زدن» به‌جای «خندیدن»
بیهقی: «و پوشیده خنده می‌زدندی که وی گزاف‌گوی است».
شاملو: «نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت» (شعر «مرگ نازلی») به‌جای «بهار خندید».

۴- کاربرد حرفِ ربطِ «تا» به‌جای «که»
بیهقی: «پنج و شش ماه گذشت تا خداوندْ نشاطِ شراب نکرده است».
شاملو: «این‌که بامداد او، دیری است تا شعری نسروده است» (شعر «شبانه ۲») به‌جای «دیری است که شعری نسروده است».

۵- کاربرد «دست» به‌جای «نوع» یا «گونه»
بیهقی: «و آواز داد قوم خویش را که درآیید. مردی سی و چهل اندر آمدند، مُزّکی و مُعدَّل از هر دستی».
شاملو: «…گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را از این‌سان دلپذیر کرده است!» (شعر «مرثیه») به‌جای «گنجی از آن‌گونه‌ که…».

۶- کاربرد قید «سخت» به‌جای «بس» یا «بسی»
بیهقی: «جواب که داده بودید با خداوند گفتم، سخت خوش و پسندیده آمد»، یا «و همان یک اسب داشتم و سخت تیزتک و دونده بود چنان‌که هر صید که پیش من آمدی باز نرفتی».
شاملو: «من مرگ را زیسته‌ام، با آوازی غمناک، و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده» (شعر «شبانه»).

۷- کاربرد الفِ تأکید برای تحسین (یا تقبیح)
بیهقی: «بزرگا مردا که تو بودی»، یا «احمق مردا که دل درین جهان بندد!».
شاملو: «خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی!»(شعر «شبانه»).

۸- کاربرد مصدرِ «شدن» به‌جای «رفتن»
بیهقی: «گفتم حالی امیرمحمود از دست بشد و ترسم که کار بر شمشیر افتد».
شاملو: «به نوکردنِ ماه بر بام شدم» (شعر «محاق») به‌جای «بر بام رفتم».

بی‌تردید، اینها فقط نمونه‌هایی از جای پای نثر فارسی دریِ تاریخ بیهقی در زبان شاعرانه شاملوست و در صورت بررسی دقیق‌تر و مفصل‌تر می‌توان موارد بیشتری از کاربرد این فارسی را در شعر شاملو نشان داد. باید گفت که زبان شعر شاملو وامدار فارسیِ دری است، اما همین زبان با بدعت‌ها و نوآوری‌هایی که در فارسیِ دری کرده به نوبه خود به واسطه‌ای برای گسترش و افزایش امکان‌ها و توانایی‌های این زبان بدل شده است، تا آنجا که گزاف نگفته‌ایم اگر بگوییم شعر شاملو مُهر خود را بر زبان فارسیِ امروزین کوبیده و بی‌گمان بر غنای آن افزوده است.

محسن حکیمی
۲ مرداد ۱۳۹۶

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)