درود بیکران به جناب دکتر محسن رنانی

یاد دارم در یکی از موضع‌گیری‌هایتان به جوانان و دانشجویان و برپاکنندگان انقلاب زن، زندگی، آزادی با اعتراف به اشتباهات کار رژیمجور و‌ جهل و فساد را تمام شده دانستید و به آنها نوید فردای روشن دادید. همچنین بخاطر دارم که بدرستی سرنگونی نظام را در دوبخش ذهنی و عینی که هرکدام شامل دو مرحله بود تبیین فرمودید و بخش ذهنی را در سقوط مشروعیت و سقوط کارامدی دانستید وقسمت عینی را در فروپاشی نمادها و ساختار نظام منوط فرمودید و اذعان داشتید که سه مرحله از مراحل چهارگانه فوق محقق گردیده وتنها سقوط ساختار باقی مانده است.

بنده که سالهاست صدای شکستن استخوانهای نظام را شنیده‌ام با استشهاد و استناد به تحلیل دقیق جنابعالی و با اعتقاد به اینکه رهبرمنعزل همزمان مصداقنماد و ساختاراست نظام را به بیماری که دچارمرگ مغزیو در حالتحیات نباتیاست و با ماسکاکسیژننفس می‌کشد تشبیه نمودم.

اکنون که مقاله جدالعقل و دلجنابعالی را خواندم که در آن ادعا نموده‌اید ۳۰ دلیل عقلی بویژه آهنگبرایشروین برای یک زندگیمعمولی و مصاحبه پسر نازی آبادی با BBC (که اتفاقا بیش از آنکه عقلی باشند دلی هستند) عقل جنابعالی را بر دلتان غالب نمود و ازتردید نجات داد از شما میپرسم آیا مطمئن هستید که مانند همه بزنگاه‌های تاریخ که در آن روشنفکران ما آتش‌بیار معرکه‌ای شدند که هممردم را سوخت و هم خود آنها را نشده‌اید؟!

آیا بخاطر ندارید که روشنفکران ما از چپ دوآتشه تا راست آدمکش چگونه آتش‌بیار معرکه به‌قدرت رسیدن خمینی شدند و شخصیتیمانند وکیل مصطفی رحیمی یک «استثنا» بود هرچند فریادهایش به گوش کسی نرسید؟!

تفاوت مصطفی رحیمی با دیگران در این بود که او بر اساس «معیار» موضع میگرفت (و علاماتٌ و بالنجمِ هم یهتدون/ و نشانه‌ها گذاشتو بوسیله ستارگان راه را می‌یابندسوره نحل ۱۶)  در حالیکه بسیاری از روشنفکران ما در جدالعقل و دلیا دقیقتر بگویم در جدالمصلحت سیاسیومسئولیت ملی یا روشنفکریجانب «مصلحت» را میگرفتند که البته برای سیاست بازان حرجی نیست زیرا آنهادر پی کسب آرای عوام هستند و اگر اقتضا کند حتی حاضرند عوام‌زده شوند تا عوام را از خود راضی نمایند بعنی فلسفه پوپولیسم وعوامفریبی را میپذیرند زیرا در پی کسب قدرتند.

اکنون پرسشم این است که آیا روشنفکر هم نیاز به رای عوام دارد و آیا روشنفکر اصلا قدرت میخواهد تا برای کسب آن از مسئولیتروشنفکری و ملی و انسانی خود  شانه خالی کند؟! البته در جدال عقل و دل یا مقابلهعوامزدگی سیاست‌بازانه  وحقیقت، نیاز بهرشادتیعنی معجونی از «خرد و شجاعت» است زیرا  در آن بزنگاه یعنییوم عصیب” (روز سخت «که باید تصمیم سخت گرفت »هود ۷۷) میپرسند  آیا در بین شما مرد رشیدی نیست؟! (الیس منکم رجل رشید؟! هود ۷۸)

آیا نمیدانید که انحصاردهاء اربعهبا ظهورداهی خامسیعنی علی خامنه‌ای که در حقه بازی دست عمروعاص را از پشت بسته درهم شکسته شد؟! آیا حکم حکومتی وی مبنی بر ورود مهرعلیزاده و معین در ۸۴ با هدف تقسیم آرای اصلاح طلبان علیرغم کسب اکثریتآرا و در نتیجه بیرون آوردن پدیدههزاره سوماز جعبه جادو نبود؟! آیا چراغ سبز این حقه‌باز به مهندس موسوی در ۸۸ با هدف اجبارخاتمی به انصراف و در نتیجه ابقای پدیده هزاره سوم در پاستور نبود؟!

آیا تایید پزشکیان حقه جدید این معلم عمروعاص نیست که او را مورداستفاده ابزاریقرار دهد تا موجب افزایش شمار انتخابکنندگانی شود که در کشورهای غیر دموکراتیک مشمول تعریف بریژنسکی هستند؟! و حتی اگر او در پاستور هم مستقر شود آیا قادرخواهد بود کهخالص سازی و مخلص پروریرژیم و آمادگیسرکوبگریآن را کهخطوط قرمزاوست به خطر اندازد؟! آیارهنمودهای استاد عمروعاص در تداومامریکاستیزیو استمرار وضع موجود را نشنیدید؟!

آیا رای دادن در نظامی که به زعم خودتان نامشروع است چگونه با عقل جور در  میآید؟! آیا بازی در زمینی که حقه بازتر از عمروعاصکارگردانی آن را در دست دارد منطبق با عقل است؟! آیا تجربه دوران پشتیبانی گسترده مردم از خاتمی و در دست داشتن همزمان دوقوه مجریه و مقننه و ناتوانی اصلاح‌طلبان در پیشبرد کوچکترین اصلاحات دلیل عقلی و تجربی کافی برای شکست پزشکیان که از همهآن امتیازات محروم است نخواهد بود؟! آیا کسی که خود را اصولگرا  و تابع استاد عمروعاص میداند در صورت تقلب در انتصابات جراتراه انداختن اعتراضات را خواهد داشت؟!

تحلیلهای ما اگر حتی موجب یک دقیقه دوام نظام جور و جهل و فساد شود ما را شریک جرم در جنایتهای آن و فقر و فلاکت مردم وانحطاط کشور میکند. ترسم این است که در این جدال دلتان بر عقلتان غالب شده باشد.

با تجدید احترام

قاسم شعله سعدی

۱۴۰۳/۴/۶

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)