کتاب در مورد شکلگیری ناسیونالیسم ترکی، کردی و عربی در زمان امپراتوری عثمانی است و تلاش دارد نشان دهد چگونه ناسیونالیسم به عنوان مجموعهای از کوششهای اجتماعات مدرن برای خودتوصیفی و خودپنداری جمعی، وقتی به اساس مشروعیت مطالبه دولت و خود حاکمیتی تبدیل شد و دست به بازتفسیر و بازسازی گذشتههای ملی شکوهمند زد، دین را نیز مجددا صورت بندی کرد و از آن خود ساخت.
کتاب به ما نشان میدهد که وقتی عامل دینی در درون پارادایم ناسیونالیسم عمل میکند، مایل است زبان منحصر به فرد دینیاش را با زبان منحصر بهفرد ناسیونالیسم یکی کند. بنابراین، این پارادایم شروط خود را بر تفاسیر دینی، به مثابه زمینهای برای بازاندیشی در دین و تاثیرگذاری بر دامنه و حدود آن، تحمیل میکند.
اولین انگارهای که نویسنده کتاب تلاش دارد با آن مقابله کند باور بسیاری از نظریهپردازان برجسته ناسیونالیسم است که گرایش دارند که ناسیونالیسم مدرن را لزوما سکولار نشان دهند و بر این باوراند که دین قادر به نفوذ در مرزهای ناسیونالیسم مدرن نبوده و نیست. نظریه پردازانی که نوعی رویکرد غایتشناسانه به ظهور ناسیونالیسم دارند و معمولا آن را به مثابه «سیستمی نظامبخش» که جای مذهب در حوزه عمومی را گرفته، تصور میکنند.
کتاب نشان میدهد چگونه مطالعه آکادمیک دین که به شدت متاثر از سنت پژوهشی غربی است و این سنت چون تحت تاثیر تمایزی بوده که پس از دوره روشنگری بین کلیسا و دولت قایل شده، وقتی وارد خاورمیانه میشود چگونه منجر به بدفهمی از پدیدهها میشود.
این بدفهمی باعث میشود در تعریف جهانشمولی که برخی از این متفکران غربی از دین ارائه میدهند، وقتی دین صورت بیانی ناسیونالیستی به خود میگیرد از نظر آنها دیگر در تعریف دین نمیگنجد و به این ترتیب، دین به عنوان پدیدهای غیرتاریخی که به لحاظ کارکردی یکشکل و یکنواخت است مورد بحث قرار میگیرد.
«اینکه آگاهی یا تصور مدرن را اساسا سکولار بپنداریم، در ذات خود به همان اندازه که ذاتگرایانه است بنیادگرایانه نیز هست-این نوع تشخیص چشم انداز و تاریخ دین خاصی (مسیحیت) را نمایان میکند که نمیتواند جهانی شود. بعلاوه، چنین برداشتی از دین و سکولاریسم که خود ناشی از تفسیری خاص از دین است، نشاندهنده انکار قاطعانه وجود بیش از یک نوع تفسیر مدرن از دین نیز است.»
در فصل اول کتاب به تعاریف مختلف از سکولاریسم، دین و ناسیونالیسم میپردازد و شباهتها و تمایزات آنها در زمینه تعریف امرقدسی و بایدهای اخلاقی را نشان میدهد.
-«نه امر قدسی مترادف دین است و نه میتوان ناسیونالیسم را به آسانی در چهارچوب امیر غیرقدسی محبوس کرد»
-«آیا فاعل دینی به محض کسب آگاهی ناسیونالیستی، آگاهی دینی خودش را از دست میدهد؟»
-«اجتماع ملی را نیز میتوان به مثابه اجتماعی اخلاقی در نظر گرفت. این اجتماع میتواند اخلاقی باشد چرا که انواع «بایدها» و «نبایدها» را بر کسانی که تحت بیرق آن قرار دارند تحمیل کند.وقتی فردی آمریکایی عملی را ناآمریکایی میخواند، به این معناست که آن عمل نامیهن پرستانه و در نتیجه غیراخلاقی است».
نویسنده در فصول اول و دوم تلاش دارد تا نشان دهد چه تعاریفی مانع از آن میشود که ناسیونالیسم محلی ( که غیرغربیاست) و بر بافتارهای اجتماعی-تاریخی خاورمیانه استوار است درست درک شود.
در ادامه فصل کتاب به آرای اندیشمندان مسلمان عرب میپردازد تا نشان دهد چگونه خودمتمایزسازی اتنیکی آنها متکی به تفاسیر دینی آنهاست. بعنوان مثال محمد عبده معتقد بود:«از آنجایی که ترکها دیر به اسلام گرویدهاند از فهم روح اسلام نا توان ماندهاند» همچنین می افزاید که حاکمیت ترکهای عثمانی« خلوص زبانهای عربی را آلوده کرده و به نوبه خود منجر به اختلاف و فرقهگرایی در میان مسلمانان گردید.» و در کل نویسنده معتقد است در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ ارجاع اعراب به مفاهیم امت و خلافت، بیشتر رنگ و بوی اتنیکی دارد.
از آنجای که نویسنده معتقد است تمایزگذاری اتنیکی بین کردها و ترکها و عربهای در حکومت عثمانی در بستر گفتمان دینی و بحث خلافت شکل گرفته بود به بحث خلافت میپردازد.
در فصل سوم نشان میدهد به رغم برخی عناصر و علائم استمرار، تفسیر خلافت همواره متاثر از بافتارهای اجتماعی-تاریخی متفاوت و ویژهای بوده است، و اساسا ظهور خلافت به مثابه شکلی از رهبری، امری تصادفی در تاریخ اسلام بوده؛ چرا که پیامبر اسلام هیچ توصیهای در مورد چگونگی رهبری جامعه بعد خود نداشت.
در دورهای قریشی بودن یکی از فاکتورها و امتیازات ویژه خلافت بود و در دورهای عرب بودن و برخی از معتزله نیز معتقد بودند حاکم غیر قریشی بهتر است چرا که اگر ظالم شود راحتتر میتوان او را برکنار کرد.
در ادامه نویسنده به ظهور مجدد خلافت در امپراتوری عثمانی میپردازد و نشان میدهد برخلاف تصور و باور مرسوم، خلافت که در قرن ۱۶ ام پس از فتح مکه توسط سلطان سلیم اول مجدد مطرح میشود به راحتی توسط اعراب پذیرفته نمیشود و تا زمان حمله روسیه و شکست معروف عثمانی ها در سال ۱۷۷۴ ، سلاطین عثمانی تنها در موارد معدود از لفظ خلیفه برای خود استفاده کردند.
-«مغولان که در هند بر تخت نشسته بودند خلافت جهانی مورد ادعای عثمانی را نپذیرفتند زیرا اندیشمندی همچون جلال الدین دوانی قبلا به حاکمیت بیش از یک خلایفه مشروعیت بخشیده بود.»
-«از نظر سعدالدین التفتازنی (۱۳۸۹ میلادی)، خلافت که بالاترین سطح رهبری اسلامی است تنها سی سال پس از وفات پیامبر ادامه داشت که قابل احیا نیست»
در مقابل مخالفت اعراب با خلافت عثمانی، لطفی پاشا از وزرای دربار عثمانی در دفاع از خلافت ترکان کتابی نوشت و در آن به برخی از منابع متنی متوسل شده و شماری از گفتههای پیامبر را بازگو کرده که در آنها امامت، خلافت و سلطنت به لحاظ جایگاه دینیشان باید برابر انگاشته شوند و در ادامه استدلال میاورد که صرف ایجاد نظم توسط سلطان بایستی شرط کافی برای اعلام وفاداری و اطاعت اتباع از حاکم باشد.
-«تنها در زمان پیمان کوچوک کاینارجا در سال ۱۷۷۴، که حاصل شکست عثمانی از روسها بود، عثمانیها تصمیم به احیایی خلافت گرفتند. این نوع زندهسازی نتیجه مستقیم تضعیف موفقیت بین المللی عثمانیها بود.»
آغاز جنبش مشروطه خواهی در سال ۱۸۷۶ و نوشته شدند قانونی اساسی نیز پایانی است بر تفسیز خلافت سنتی آن.
در فصل چهارم کتاب با عنوان ناسیونالیسم رسمی عثمانی/ترکی، نویسنده تلاش دارد نشان دهد برخلاف روایت غربیها و کمالیست ها که قرن ۱۹ در امپراتوری عثمانی را دوره خلافت اسلامی و دورهی فاقد ناسیونالیسم میپندارند، در دوره سلاطین عثمانی و پیش از ظهور کمالیست ها نشانههای روشنی از ترکیسازی در ارتش و مدارس و ادارات آغاز شد که به وضوح نشان دهنده ظهور ناسیونالیسم ترکی است. ناسیونالیسمی که گرچه در قالب جنبشی سیاسی ظهور نداشت ولی به معنی فقدان هویت ملی نبود.
از سال ۱۸۸۰ ترکها و کردها ناسیونالیسم پنهانی را آغاز کردند که در آن هویت اسلامی خودشان را از هم مذهبان خودشان جدا میکردند.
یکی از موارد که پژوهشگران چندان به آن توجه نمیکردند نشانههای ناسیونالیسم ترکی در دوره تنظیمات و اصلاحساختاری دولت بود.در این فصل نویسنده به الگو برداری از نظریات دولت-ملت و روند دولت سازی و شکلگیری هویت های اتنیکی در این روند میپردازد.
در فصل پنجم کتاب نشان میدهد چگونه با ظهور استعماری غرب و شکلگیری پان اسلامیسم(از منظر غربیها) در خلافت عبدالحمید دوم، ناسیونالیسم ترکی نیز با زبان رسمی و ترکیسازی خود را گسترش میدهد. در همین دوره است که متفکران عثمانی برای تضمین وحدت و یکپارچگی سرزمین مادری خواستار امحای همه زبانهای غیر ترکی شدند.
-«تصور نخبگان عثمانی بر این بود که ترکها از تمامی دیگر مسلمانان متفاوتند. گفتمان اسلامی ترکی عثمانی بهطور کامل از حاشیه سلب عاملیت میکرد زیرا که بر اساس آن ترکهای عثمانی انحصارا مسئولیت مدرنیزه کردن اسلام و جامعه را برعهده داشتند.»
-«تاکید بر منحصر بفرد بودن اسلام ترکی مستلزم جداکردن اسلام از زبان عربی و باتفسیر اسلام همنوا با رشد گرایشات ناسیونالیستی بود. از وقتی لغتشناسی اعتبار بیشتری در حلقههای عثمانی پیدا کرد زبان، پیشرفت و اتنیسیته بیشتر و بیشتر با یکدیگر پیوند خوردند.»
در فصل ششم نویسنده به ناسیونالیسم کردی و قیام شیخ عبیدالله نهری نقشبندی و اثار او میپردازد و نشان میدهد مکانیزم خودتمایزگری اتنیکی چگونه در قالب گفتمان اسلام راستین کردی ظهور پیدا میکند.
در فصل هفتم نیز در ادامه بحث ناسیونالیسم کردی نگاهی دارد به نظریات بدیع الزمان سعید کوردی یا نورسی و تاثیر ناسیونالیسم اتنیکی او بر تفسیر دینیاش.
در این فصل مطرح میکند علت محافظهکاری و همکاری برخی کردها در مقابل مرکزگرایی ترکی بعد از سال ۱۹۱۵، عدم شناخت انها از سیاست سرکوبگرایانه ناسیونالیسم ترکی نبود بلکه ترس انها از انتقام انگلیس و بازگرداندن ارامنه بود، چرا که برخی از کردها در کنار ترکان دست به نسلکشی ارامنه زده بودند.
در پایان نیز کتاب در فصلی نتیجهگری تز اولیه خود را تکرار میکند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.