نامهی نخست به جناب دکتر مهدی خلجی؛ اگر میانِ فرهنگ و هویتِ ایرانی با پلورالیسم تعارض و جدلی شکل گیرد، انتخاب شما به عنوان روشنفکر چیست؟
جناب دکتر مهدی خلجی
این نخستین نامهای است که برای شما مینویسم. هدفِ من از نگارش این نامه تقابل با شما مطلقا نیست. از آنجایی که شما را روشنفکری همزبان (زبانِ فارسی) شناختم، برای شما با هدفِ تعامل با یکدیگر دربارهی گفتمان پالتیک-استتیک خواهم نوشت. انتظار پاسخ از شما نخواهم داشت. هر چند اگر پاسخی بر این نامهها نوشتید، مایهی مباهات من خواهد بود.
همانطور که میدانید نام من احسان صبوحی است. شغل من آهنگساز و نظریهپردازی در باب موسیقی پُست-اورینتالیسم است.
در کنار آن به تدریس موسیقی (آهنگسازی) نیز مشغول هستم.
در نامه نخست، برای ورود به بحث با این سوال آغاز خواهم کرد.
اگر میانِ فرهنگ و هویتِ ایرانی با پلورالیسم تعارض و جدلی شکل گیرد، انتخاب شما به عنوان روشنفکر چیست؟
آیا اصالت را به هویت ایرانی ماندنِ خویش میدهید یا روشنفکر شدن؟
به معنی دیگری آیا هویت و فرهنگ ایرانی را برای پذیرش و ورود به جهان اندیشه کنار خواهید گذاشت؟
اجازه دهید در همین جا موضع خودم را شفاف مشخص کنم. بر خلاف ساحت شکلگیری تکوینی زبان در غرب که عینیت یافتن اندیشه است، به گمان من با مطالعهی سنت ایران، زبان را تجلی اندیشه نمیدانم. زبانیت زبان فارسی، در طول تاریخ یکی از عواملی بوده است که برای حفظ و بقای خود و مردمانش به ناچار متر و معیارِ شاعرانه و رندانهای به خود گرفته است. زبانی که بینهایت تاویل پذیر است. زبانی که در وضعیتِ انباشتهگی از مفاهیم سرریز شده است. زبانی که رندانهگی را نه از سرِ شوخطبعی و نشاط اجتماعی و فهم پدیدهها انتخاب کرده باشد، بلکه برای زنده ماندن، محکوم به زیست آن بوده است.
حافظ، حافظهی ماست نه به دلیل اندیشهی شگرف حافظ بلکه حافظ بقای ما را تداوم بخشیده است. زبان به ما کمک کرده است زنده بمانیم. کلمات را هر آنگونه که مصلحت زندهماندن است، فراخوان کنیم.
در جایی بخوانیم “گفتگو آیین درویشی نبود” و جایی دیگر رندی و نظربازی را فرا بخوانیم. این شیوهی زبانیتِ زبانی، تنها راه زنده ماندن ما در طول تاریخ بوده است.
آیا این زبان به وضعیت تکثر و پلورالیسمی که فهم و خوانش “هانا آرنت” است میرسد؟ پاسخ من مطلقا خیر است. زبان شاعرانه توان اندیشیدن ندارد. همانگونه که زبان رمه و شبان در ساحتِ سنت اهل شکاکیت نیست. رمه، اصالت خود را به سنت گذشتهی خود میدهد. بدون پرسش. بدون شکاکیت. کافیست به طور آزمایشگاهی آن را در وضعیتِ غیر سیاسی-پلیسی امتحان کنید.
از یک موسیقیدان سنتی بپرسید؛ تا به حال فکر کردی شاید ردیفهای موسیقی به جا مانده در سنت و فرهنگ ایران، تجلی و بازنمایی از وضعیتِ استبداد نظری و عملی را در خود پنهان داشته باشد؟ او ناتوان است. زبان و فهم او اجازهی شکاکیت نمیدهد و نه حافظهی زبانِ رندانهی حافظ. نه زبانِ رمه و شبان. چرا او شک نمیکند؟ واژگان زبانی او در ساحت و وضعیتی دَوّار برساخت شده است. در دایره نمیتوان شورید. نه شمعِ دایره توان آن را دارد نه پروانه. میسوزد و میسوزد. از این آتش ققنوسی برنخواهد خواست. فرزند آتش، خاکستر است.
بیایید به عنوان پرسشگر به خود اجازه دهیم، این سوال را جسورانهتر ادامه دهیم. قلهی قاف سوخته است و هُدهُد دانای دانایان نیز در آتش سوخته. ما محکومیم در اینجا که از قلهی قاف بیرون بیاییم. بیرون آمدنمان به معنی وابستگی به قله و قلههای غرب نمیباشد. اجازه دهید نه مرعوب آن شویم و نه تکفیرش کنیم. در جستجوی زبانی باشیم که از انباشت و سرریزِ هویتهای پنهان خود، ما را کلافه نکند.اگر زبان حافظ تا پیشامدرن حافظ ما بوده است، آیا میتواند قاتل ما در مدرنیته باشد؟این فقط طرح سوال است. اگر فرضِ محال به این نتیجه رسیدیم، چه کار میکنیم؟ هویت را به حافظ میدهیم، یا از آن عبور خواهیم کرد؟ آیا اصالت را در فردا خواهیم ساخت یا “چون بید بر سر ایمان خویش خواهیم لرزید؟” اگر زبانِ تکوین یافتهی فارسی در طول تمامی قرنهای گذشته، خود مانعی باشد برای ورود به جهان جدید با کدام عهد (عتیق یا جدید) و جهان (هویت چهل تکه یا هویت منسجمِ جدید) دل خواهیم بست؟
آیا فرهنگ و هویت در میانِ ایرانیان، توانِ بازاندیشی در زبان باژگون شدهی خویش را دارد؟ آیا با زبانِ شفاف و غیر رندانه توان ساخت فرهنگ و تمدنِ دیگری را دارد؟ یا خیر! شبح حافظ، بخشی از حافظهی ما است. ما توان و تابِ گذشتن از حافظهی خود را نخواهیم آورد. به گمانِ من اینهمانی زبان و اندیشه نیاز به زبانی نظاممند و گفتمانی ساختارگرایانه دارد. همچون زبانِ رمان. زبانِ نمایشنامه. زبان نقد. زبانِ روشنگری. آیا شعر تجلی حقیقت میتواند باشد؟ در زبانی که شاعر برای زنده ماندن محکوم است واژگان را از معنی تهی کند.
آیا تکثر و پلورالیسم بدون ساخت زبانِ اندیشه امکان تجلی دارد؟ به گمان من خیر. ما تا زمانی که در ساحت زبانی دیگری راه نیابیم، امر کثیر، ذات تکین ندارد. زبان شاعرِ رندِ خراباتی و شاعرِ گزینگوی هندی تاباوری اندیشیدن بر اساس سنجش عقلانی ندارد. ناچار است که در اندیشیدن خود حکم بر “ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز” دهد. شاعر مدرناش هم حافظهاش را در حافظ بجوید و حکم به “کار ما نیست شناسایی گل سرخ” دهد. اگر نخواهیم مرعوب غرب باشیم و زبان را اینهمان وضعیت اندیشه فرض کنیم، نیاز به زبانی دیگر داریم. زبانِ شاعر به کمک ما نخواهد آمد. زبانِ رمه و شبان هم. زبانِ اندیشه را در کجای قلهی قاف میتوان جُست؟ با این آگاهی که ما آگاهیم که هُدهُد دانای دانایان مرده است که به ما بگوید! ما محکومیم به شک! آیا وقت آن نرسیده که از قلهی قاف به جای دیگری (که نمیدانیم کجاست) برای اندیشیدن سفر کنیم؟
-احسان صبوحی
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.