شاید خواندنشان برای تان خالی از لطف نباشند (۱)

مى بینم پیرمرداى هم سنّ و سال خودم ، در کنار رود راین ، در سایه ى درختان مى نشینند و سیگار برگ مى کشند !
رفتم براى خودم ۵ نخ سیگار برگ اعلاى کوبائى خریدم و احتیاطاً در تراس نشستم و سیگارى روشن مى کنم ! دو پوک نزده سرم چنان گیج مى رود که مى روم و یک ساعتى مى خوابم !
… کسى نیست بهم بگه : آخه تو رو که توى عمرت ۵ نخ سیگارهماى فیلتر دار هم نکشیدى ، چه به سیگار برگ کوبائى!

همیشه برام این سؤال مطرح *بود* که چه چیز باعث شده زن ها این قدر حاضر به جواب باشند ؛ … و امروز کشف اش کردم .خیلى ساده است :
*آشپزى* ❗️
… فقط چند دقیقه غفلت = برباد رفتن ساعت ها تلاش .

اجازه هست
از طوفان *” زن ، زندگى ، آزادى ى ى ى! “* چه خبر !
درس تاریخ : بدون تدارکات جانفرسا ، حوادث مایه‌ى‌حسرت تاریخى‌ای‌بیش نیستند !

آیا مورد قابل اهمیتی در *تاریخ* این سرزمین می شناسید که *مردم* طی مبارزات شان  به دستآورد[ جمع اش پیش کش !] ارزشمند و ماندگارى دست یافته باشند ؟ … و اگر پاسخ منفی است ، علت اش چیست ؟

کلاس نهم که بودم (١٣۴٩-١٣۵٠) سر کلاس علم الاشیاء که همان زیست شناسى فعلى باشد ، کنفرانسى درباره آخوندک ها دادم .
نمونه هاى قد ونیم قد سبز و زرد و قهوه اى و قرمز رنگ  از آن ها را در لوله ها ى آزمایش مالامال از الکل سفید که همیشه بوى اش مستم ام مى کرد عرضه کردم و از زندگى شان گفتم .
این کنفرانس تنها نظر دبیر بى نظیرمان – آقاى بندى –  را سخت به خود مشغول کرد؛ شاید هم به  نکته‌اى عجیب از زندگى این گونه ملخ ها مربوط بود  :
ملخ نر پس از جفت گیرى چنان بى‌حس مى شود که در هم آغوشى با مرگ !
ملخ ماده فرصت راغنیمت مى شمارد و او را  تمام و کمال در جا مى خورد ،  سپس از دهانش مایع لزجى خارج مى شود در ابعاد توپ پینگ پنگ! آنگاه ماده در جابجاى  این آفرینش شگفت انگیز تخم ریزى مى کند .
از سرنوشت ملخ ماده بعد از این واقعه هولناک اطلاع در دسترس نداشتم* … ولى قبول بفرمائید ، سزاى  یک عمر دست به دعا بر افراشتن ، با یک لذت جوئى مشروع ، چنین عاقبتى داشتن ، هولناک است !  نیست ؟ قوانین طبیعت بى رحم اند، نیستند؟ 
* بد نیست یادى هم از ناباکوف کنیم ، حشره شناس بود و تخصص اش در امر زمان جفت گیرى این موجودات  !

دُرُست بر خلاف”خلافت” *رژیم* قبل ، انواع کتاب ها خروار خروار منتشر مى شوند ، “خدا را صدهزار بارشکر!” نه نویسنده و نه مترجم – چه دربند وچه رها – کم نداریم ، به یُمن پیشرفت تکنولوژى، پروسه ى نشر هم بسیار پیشرفت کرده … تمجید کننده از کتاب و کتابخوان و کتابخوانى هم تا” الى ماشاء الله کبیرا ”
فوج فوج … چیزى که کمبودش بیداد مى کند *کتاب خوان * است … که خود حدیث مفصل دارد .

*دکتر مجد *
  ریش پروفسورى،عینک ته استکانى ، قد و گردنى کوتاه ، موهائى آشفته ، لهجه شیرین گیلکى  ، معروف به رُک گوئى .

١ – وارد مطب مى شویم ، رسم ادب به جا مى آوریم ، صندلى را جابجا مى کنم تا مادرم که سخت رو گرفته است ، بنشیند …
به انگلیسى‌به او مى‌گویم تازگى‌زیادحرف از خودکشى‌مى‌زند ، مادرش‌درسن۶۵سالگى‌خودسوزى‌کرد،نگران اش هستم .
همه را یادداشت مى کند ، مادرم آه مى کشد و از خدا کمک مى خواهد .
دکتر رو به مادرم مى کند و مى گوید از خدا چه کمکى مى خواهید ؟ مادرم لیست بالابلندى از آرزوهایش را ردیف مى کند … ازجمله قبولى در کنکور یکى از نبیره هایش را .
دکتر همه را بادقت یادداشت مى کند ، به انگلیسى مى گوید : “این من وتو رو خاک مى کنه ، برو نگران حساسیت هاى خودت باش !” رو به مادرم مى کند و مى گوید :”بیشتر از این ها از او بخواه !”

۲- دهه ى ۶٠ ، لحظات ناگوارى داشتم ، بنا به توصیه اى به او مراجعه کردم ، گفت علت مراجعه را افسردگى نوشته اى ، آقا براى شما که دبیر فیزیکى یک تست ۴ جوابى بگم ، آن چه پرنده ایه که سیاه رنگه قارقار مى کنه ، سه تا پا داره ؟
– پرنده با سه پا ؟
– بله ، تست هوش کنکور بوده ؟
– نمى دونم .
– کلاغه !
– کلاغ که سه تا پا نداره !
– نکته ى انحرافى اش بوده !
مى زنم زیر خنده ، حالا نخند کى بخند !
راست راست نگام مى کنه :
– تو افسرده اى ؟ پاشو پاشو … تا آخرشب باید ۵۶ بیمار را ویزیت کنم .

٣- به اتفاق همسرم ، شیک و پیک جلوى رویش مى نشینیم .
مى گم : تازگى ها یک غول خفته سر از درونم بیرون آورده و آن …طبق معمول همه را یادداشت مى کند،به سرتا پاى جفت مان نیگا مى کنه ، نه زیر مى ذاره و نه رو مى گه :
– کسى براى این جور حرفا به روانپزشک مراجعه نمى کنه ،چه شاعرانه اش هم مى کنه !
گوشى تلفن اش را بر مى دارد به منشى مى گوید ، بیمار بعدى !

حتى امام راحل در دُرّ افشانیهاى مکرّرشان هیچ گاه نفرمودند:
* حفظ نظام اوجب واجبات است * که رهبر معظم انقلاب در دیدار با طلاب و مبلغان دینى حوزوى (١۴٠٢/۴/٢١) فرمودند ؛ و این گویاى نگرانى عمیق ایشان از سرنوشت ج.ا.ا. است .

درحیرت ام ازرفتار حکمرانان ج.ا.ا. ازسوئی در صدداند کرورکرور ازجیش(!) حشدالشعبی ، دانشجو وارددانشگاه های کشور کنند ،ازسوی دیگر به منظور”بی‌آبرو کردن”امام جمعه زاهدان ، فوج فوج طلبه های غیرایرانی را اخراج می‌کنند!

پخش از موبایل
شب ها بین ساعت های ١١ تا ١١:١۵ ، سر وکله اش پیدا مى شه ، سوار دو چرخه اس ، با این که سرعتش کمه ولى جنسیت راکب رو نمى تونم تشخیص بدم . برف ، بارون ، طوفان ، سرما ، گرما ، تاریکى شب … اصلاً حالیش نیس !
دوشنبه ، دلکش : سحر که از کوه بلند …
سه شنبه ، مرضیه : امشب شب مهتابه …
چارشنبه ، هایده :سلام من به تو یار قدیمى …
پنج شنبه ، سیمین غانم : من از اون آسمون آبى مى خوام …
جمعه ، سیما بینا : مجنون نبودم ، مجنونمُ کردى …
شدت صدا : حداکثر
مسیر حرکت : تمامى طول جنوب تا شمال Basel.

*زند

زندان تبریز ، زمستان ١٣۵۰
. ١٠-١۵ روزى‌است زندانیان عادى‌حالت عادى‌ندارند.پچ پچ هاشون‌ز‌یاد شده،دارندروى‌یک اتاق حسابى کار مى کنند .
نگاه هاى شان به هم معنى‌دارشده و متلک پروندن هاى همیشگى شان به زندانیان سیاسی کمتر شده است .
چند شب پیش رفیق° دکتررا به اتاق شان دعوت کردند و کلّى تحویل اش گرفتند و ازش پذیرائى (!) آن چنانى کردند و مست نشده‌ازش پرسیده بودند وقتى کسى ۶٠ کیلو وزن کم مى کنه یعنى چه ؟
… او هم که مثل همیشه دوزاریش کج مى‌افته در این مورد دادسخن داده بوده ، … ودر مقابل سؤال بعدى که براى چنین فردى چه نسخه اى دارى که بپیچى ؟ نسخه بالابلندِ زمان بندى شده اى هم نوشته بوده !
دکتر که ماجراى آن شب را بکلى فراموش کرده بود وقتى دیده بوده محتویات یک گونى دارو را به او نشان مى دهند و مى‌گویند چیزى‌کم و کسر نیست ، تازه مى گوید از کدام نسخه شماها حرف مى‌زنید که همه مى گویند : ازنسخه‌ى مستى و راستى دم مى زنیم جناب دکتر !
تا حالا ندیده بودیم توى اتاقى یک توالت فرنگى متحرک کار بذارن ! ندیده بودیم توى بند ، لحاف و متکاى پر قو پیدا بشه ، روز به روز کنجکاوى هامون بیشتر مى شد تا یک شب ، براى شفاى بیماران طلب دعای خیرکردند و شیرینى پخش کردن و اسفند دود کردن !
ساعت ٢-٣ نصف شب بود ، توى پتو مشتى استخوان که گویا به انسانی زنده تعلق داشت را به اتاقِ نشان شده بردند و درش را بستند و دیگر ما چیزى ندیدیم تا سه ماه بعد که یک غول بى شاخ و دُم از آن جا خارج شد ، از سبیل هاش خون مى چکید و نگاه اش لرزه به اندام مى انداخت !
جشنى با شکوه برگزار کردند که نگو و نپرس …ما هم نه تنها شکمى بلکه دلى از عزا در آوردیم بى نظیر ! 

*جمعه ها هم رهایم نمى کنند !*

ساعت ١ بعد از نیمه شب است . همه جا تاریک است .خاموشى از بیم حملات هوائى حکم فرماست .
آیا وسیله‌اى پیدا خواهد شد که مرا از میرداد به انتهای قصرالدشت ببرد . برف شروع به باریدن کردن است .
اگر سوارى‌اى هم پیدا شود ، با چراغ خاموش وبسیار با احتیاط حرکت مى کند . دارم خودم را آماده مى کنم براى حداقل ده کیلومتر پیاده روى شبانه در برف و بوران .
پیکان رو به راهى جلوام سبز می‌شود ، مقصد را با مبلغ مى گویم ، مى گوید سوار شو . عادت(!) ندارم بغل دست راننده بنشینم ، درست پشت سرش مى نشینم . در راه سه مسافردیگر را هم سوار و پیاده مى کند اما من مسافرِ آخرین° مقصد هستم .
راننده خیلى توى کوکم است . آرام اعلامیه ها را از لباس زیرام  در مى آورم و زیر صندلى مى گذارم . راه زیادى در پیش است و او چشم از من برنمى دارد .
– بالاخره پیدات کردم ، هنوز سخنرانى مى کنى ؟
خودم را به نشنیدن مى زنم .
– چیه ؟ … قبلنا که گوشت خیلى تیز بود ، از میون ده ها شنونده ، سؤال کننده ى بینوا را شناسائى مى کردى و مى گفتى : آفرین چه سؤال خوبى ! و… داد سخن مى دادى !
خودم را به گیجى مى زنم ، اعلامیه ها  را بیشتر هل مى‌دهم زیر صندلى .
– قیافه‌ات خیلى تغییر نکرده ، هنوز خوش تیپى ! … اما براى تیپ ات دورت جمع نمى شدیم ، حتى براى حرفاى قشنگ قشنگ‌ات ! ظاهراً به حرف هات ایمان داشتى !
… به همین خاطر من و برادرم و هم محله‌اى هامون روزها مى آمدیم جلو دانشگاه تهران و تو هم که همیشه‌ی خدا آن جا ولو بودى ، مثل حالا … توى برف و بوران و تاریکى … یادت هست مى گفتى این حکومت حالا نهالى بیش نیست ، تا دلتون بخوات شکننده است،اما… اما … فردای تاریخ ،  درخت تنومندى مى شه که دیگه هیچ کدوممون به سادگی از پسش بر نمى آیم ،… کار درست را حالا باید انجام داد !
یادته مى گفتى ، دنبال این نباشید که مدافع کدام طبقه و قشر ولایه های فرودست اجتماعی هستند  ، آخونداند ، همین کافیست ! مى گفتى امروز میکده ها و عشرت کده ها را ویران مى کنند ، فردا کتابفروشى ها ، سینماها ، کتابخونه ها و دانشگاه ها را ، شکّ نکنید ، ستادها که جاى خود دارند ، ایهاالناس تردید روا ندارید که صرفاً برای ساختن کعبه ی آمال شان آمده‌اند،  همین بس نیست ! بروید کتاب هاى سررشته دارشان را بخوانید تا دستگیرتان شود چه روزگارى در پیش روداریم !
یادته ! حالا … تو زنده اى و راست راست دارى راه مى رى ، اما … اما … برادرم ، … سنگ قبرى هم ندارد ، هرچه سرش اُمد از تو بود،توى‌بى‌شرف ، توى بى‌ناموس ، … چرا ساکتى حرومزاده‌ی نانجیب ! بلبل روزهاى انقلاب خناق گرفته ؟ …فکرکردی دادم می‌برمت قصرالدشت،  کورخوندی زن به مزد می برمت زنده به گورت کنم!  الآن مى برمت جائى و بلائى سرت مى آرم که بهاى سخن رانى هات رو بیشتر بپردازى !
همچنان ظلمات و ریزش برف ادامه دارد ، دارم خودم را آماده مى کنم تا در اولین فرصت از ماشین بپرم بیرون و دِ فرار! … از قدرت پاهام مطمئن هستم ! … به گردم هم نمى رسد ! این پاها به فرار در روز مباداعادت دارند…تازه جثه اى هم ندارد ! … اما اگر مسلح باشد ؟اما … قدرت تو در کلام ات است ، پس ، پس نرو !
… با لحنى آرام ، مثل همیشه ، شروع می کنم :
-چه پیش بینى ها و توصیه هاى خوبى ! … فقط شما عزیزى از دست ندادى ! …
نه زیر گذاشت و نه بالا، انگار با شنیدن صدام بال وپرگرفت  :
– شمشیر از نیام در آوردى ، هرزه ی ولد الزنا…

بناگاه به ایست بازرسى برمی خوریم .گفتم کارم تمومه !
اما اوراق شناسائى راننده و صندوق عقب را مورد بازبینى قراردادند ، گفت مسافرکش است و به فلان بها این مسافر را از فلان جا به بهمان جا مى برد ، مأمور وقتى از بوى دهانم مطمئن شد ازم پرسید ، چرا تا این وقت شب بیرونى ، راستش را گفتم : مادرم مریض است بردمش خانه ى برادرم ، … و از کیف ام کلى نسخه و دوا نشانش دادم . گفت مادر من هم مریض است ….

حرکت که کردیم ، خیال ام راحت شد ، آرام اعلامیه ها را در آوردم و این بار در کیف ام جا سازى کردم .
جا سازى در کیف ام را یک کفاش حرفه اى برام انجام داده بود … این ها هستند که از دست شان کار بر مى آمد …به راننده گفتم بزن کنار ببینم ! زد کنار . گفتم چراغ داخل رو روشن کن ببینم ! روشن کرد .گفتم : 
      – حالا تو برو گوشه ی رینگ تا من بزنم .حرف حساب ات چیه ؟ بله درست تشخیص دادى من همون ام که گفتى !
از خشم مشتى بد و ردً چارواداری تر نثارم کرد . در سکوت همه را تحمل کردم .با چشمانی که ازاشک حلقه زده بود خوب نگاه اش کردم . زد زیر گریه !
از ماشین پیاده شدم در حالیکه کیف پولى‌ام که حاوى کارت ویزیت ام هم بود را روى صندلى عقب جا گذاشتم !!!

     ١۴٠٢/۴/٢۳   مسعود خوشابی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)