بسیار شنیده می شود که گفته می شود اسلام با دموکراسی سازگار نیست و گاه نیز در یک جمله عام تر اظهار می شود که دین با دموکراسی سازگار نیست. نتیجه ضروری این گزاره این خواهد بود که هر کسی مسلمانی و یا دینداری جزئی از هویت وی باشد یا دموکرات نیست و یا نمی تواند دموکرات باشد و اگر چنین هم بگوید یا دروغ می گوید و یا متوجه این ناسازگاری نبوده و برای حل آن بر اساس ادعای این مدعیان، ناگزیر باید دین خود را کنار بگذارد. در این مدعا که اسلام و یا دین با دموکراسی سازگار نیست یک گزاره متصاد نیز لاجرم فهمیده خواهد شد و آن این است که کسانی که مسلمان و یا دیندار نیستند یا دموکراتند و یا می توانند دموکرات باشند چون از دینداری خلاص شده اند.
در تحلیل و بررسی چنین دیدگاهی یک روش این است که آموزه ها و محتوایات یک دین و به طور خاص اسلام را مدنظر قرار دهیم و بر اساس آن نتیجه بگیریم که اسلام با دموکراسی سازگار نیست. در روش دیگر خود دینداران و به طور خاص مسلمانان و نحوه زندگی و دیدگاههای آنها را مورد نظر قرا دهیم و بر این اساس به این نتیجه برسیم که اسلام با دموکراسی ناسازگار است.
آنچه که درباره نگاه تئوریک به قضیه اسلام و دموکراسی باید مورد نظر قرا ر گیرد این می باشد که آیا از دین تنها یک تفسیر می توان ارائه داد و یا تفسیرهای مختلف از دین امکان پذیر می باشد؟ یعنی آیا نحوه مواجهه با آموزه ها و فهم محتویات دین تنها به یک صورت امکان پذیر است و یا می توان در این مواجهه و فهم، تفسیرهای معتبر مختلف ارائه داد؟
آن کسانی که دیدگاه آنها درباره دین و دموکراسی و یا اسلام و دموکراسی این بوده است که این دو ناسازگارند اگر پیش فرض آنها این بوده باشد که از دین تنها یک تفسیر وجود دارد و آن هم همان تفسیری است که آنها از اسلام و دین فهمیده اند و بر اساس آن قضاوت می کنند که دین و یا اسلام با دموکراسی سازگار نیستند، در این صورت قطعا این افراد در دین شناسی خود دچار اشکال شده اند. تاریخ دین و دین شناسی مدرن کاملا آشکار کرده است که از دین تفسیرهای مختلف می تواند وجود داشته باشد و یک نوع تفسیر مشخص نمی تواند تنها شاخص برای فهم یک دین قرار گیرد.
اما اگر مدعیان ناسازگاری اسلام و دموکراسی پیش فرض مطرح شده در بالا را نداشته باشند و امکان تفسیرهای مختلف از دین را می پذیرند، در این صورت نباید این ناسازگاری را در قالب یک گزاره کلی و مطلق اظهار کنند. این عده باید بگویند که بر اساس تفسیری که خودشان از دین داشته اند به این نتیجه رسیده اند که دین و اسلام با دموکراسی سازگار نیست، با در نظر گرفتن این واقعیت که تفسیرهای دیگری از دین وجود دارند که درباره این موضوع نظر دیگری می دهند. این اظهار نظر منصفانه تر و علمی تر از رویکردی خواهد بود که فرد تنها تفسیر خود را از دین و اسلام ملاک قرار داده و با آن کل دین و اسلام و دینداران و مسلمانان را متهم به غیر دموکرات بودن می کند. عده ای گمان می کنند که چون ناقد دین هستند می توانند از متدها و دیدگاههایی که در دین شناسی مدرن بوجود آمده فاصله بگیرند و با رویکردی کاملا سنتی با پدیده دین مقابله کنند.
این نگاه و تفسیر در جایی می تواند کلی و مطلق اظهار شود که یا تمام دینداران و به طور خاص مسلمانان بر این اعتقاد باشند که اسلام با دموکراسی ناسازگار است و اعتقاد به این تضاد را در دین ضروری می دانند. و یا اینکه تمام دینداران و تمام مسلمانان کلا دیکتاتور و ضد حقوق بشر می باشند و خودشان به این موضوع اذعان و افتخار می کنند و آن را دینداری می دانند. در چنین حالتی قائل این قول که می گوید که دین و به طور خاص اسلام با دموکراسی ناسازگار است می تواند این جمله را کلی و بدون هیچ اظهار نظر شخصی تفسیری بکار برد.
به خوبی مشخص است که نه تفسیرهایی که از دین و اسلام در رابطه با دموکراسی ارائه داده شده اند یکی می باشند و نه در نمود بیرونی کلی سازی این موضوع درباره همه دینداران و مسلمان منصفانه و صحیح می باشد. یعنی اگر ما با دیدن بعضی تفسیرهای سنتی و بنیادگرایانه از دین و یا با مشاهده دیکتاتورهای مسلمانی که اسلام سیاسی را در عرصه حکومت حاکم کرده اند به این نتیجه رسیده باشیم که مسلمانان واقعی اساسا همینها هستند که اینها می گویند و اینها انجام می دهند و بر همین اساس کل مسلمانان را یا بالفعل و یا بالقوه دیکتاتور بنامیم، به روشی غلط و ناصواب به ناسازگاری اسلام و دموکراسی در قالب یک گزاره کلی و مطلق رسیده ایم.
در این رابطه اگر قرار است جمله و گزاره ای کلی و مطلق بیان شود به جای اسلام تنها می توان اسلام سیاسی را به کار برد و گفت که اسلام سیاسی با دموکراسی ناسازگار است . این گزاره کلی و مطلق دقیق است و تفسیر شخصی نیست. زیرا همه معتقدین به اسلام سیاسی یا از نوع داعش و طالبان با دموکراسی دشمن هستند و یا از نوع میکس آن با جمهوری می خواهند حق ویژه به مسلمانان و اسلام در حکومت و لو از طریق انتخابات بدهند. این عده هیچگاه دموکراسی سکولار را قبول نخواهند کرد و با آن سازگار نخواهند بود و در نتیجه چون همه معتقدین به اسلام سیاسی با دموکراسی سر ناسازگاری دارند، می توان اظهار کرد که اسلام سیاسی و معتقدین به اسلام سیاسی با دموکراسی ناسازگار می باشند.
ممکن است این نکته مطرح شود که مگر می شود مسلمان اما مخالف اسلام سیاسی بود،گویی که پذیرش اسلام سیاسی در دین ضروری می باشد؟ این مدعا مثل این خواهد بود که گفته شود که مگر می شود مسیحی بود اما مسیحی قرون وسطایی که سراسر دخالت در حکومت و سیاست بود، نبود. یعنی اگر تفسیرهای ارائه داده شده از مسیحیت با سابقه ۱۰ قرن قرون وسطی که وجه غالب آن خفقان و سرکوب بوده به این صورت وجود داشته باشند که هیچگاه با دموکراسی سازگار نبوده اند و یا مسیحیان هیچکدام دموکراتیک نبوده و یا به دروغ دموکراتیک می باشند و منتظر فرصت برای احیای قرون وسطی هستند، آنگاه می توان این نتیجه نسبی را گرفت که مسلمانان نیز بر همین وضع خواهند بود و نمی توانند از اسلام سیاسی که نماد خفقان و سرکوب است، دست بردارند. اما اگر مسیحیت و مسیحیان توانسته باشند چه به صورت نظری و چه با ظهور افراد سیاستمدار مسیحی که به دموکرسی سکولار پای بند بوده اند، تفسیری کاملا متفاوت از قرون وسطی از خود ارائه دهند، آنگاه درباره اسلام و مسلمانان که نهایتا در همین یک قرن اخیر سیاسی شده و سابقه قرون وسطایی دین مسیحیت را نداشته این امکان متعاقبا وجود خواهد داشت که با ارائه تفسیری دموکراتیک از دین و مسلمانانی پای بند به دموکراسی سکولار تفسیری متفاوت از خود ارائه دهند.
واقعیت این است که درباره مسیحیت هم در تئوری و هم در عمل این اتفاق افتاده است. انواع رفرمها در کلیسا با انواع تفسیرها که به نوعی دین مسیحیت را به یک دین اخلاقی و انسان گرا تبدیل کرد دال بر این موضوع است که مسیحیت توانسته این بازاندیشی را در تفسیر از مسیحیت و در تضاد با قرون وسطی انجام دهد.
در رابطه با دینداران مسیحی نیز واضح است که در دنیای آزاد در اکثریت قریب به اتفاق کشورهای دموکراتیک، برای رهبران آنها «مسیحیت» بخشی از هویت آنها بوده و به صورت موضوعی شخصی و گاها عمیق آن را پذیرفته و هویت دینی خود را هیچ مانعی برای پای بندی به دموکراسی سکولار نمی دانند.
آن کسانی که بر تضاد دین و دموکراسی و یا اسلام و دموکراسی تاکید دارند واقعا در رابطه با این رهبران و احزاب دموکرات و لیبرال مسیحی که به خوبی از ۱۰ قرن قرون وسطی در در مسیحیت با خبرند ولی همچنان مسیحیند چه اظهار نظری خواهند داشت؟ آیا می توان گفت این عده به دروغ پای بند به دموکراسی سکولار هستند و یا این عده از تضادها با خبر نبوده اند و باید متوجه این تضادها شوند تا از مسیحیت خود دست بردارند؟ یا اینکه باید قبول کرد که با تفسیری متفاوت از مسیحیت می توان مسیحیت را به عنوان بخشی از هویت خود پذیرفت و در عین حال پای بند دموکراسی سکولار بود.
در میان مسلمانان نیز این امر چه در وجه نظری و چه در نمود بیرونی اتفاق افتاده اما در ابتدای راه می باشد. اندیشمندان زیادی بوده اند و هستند که در حال تئوریزه کردن تفسیرهایی از اسلام بوده و می باشند که بتواند میان اسلام و دموکراسی و حقوق بشر سازگاری برقرار کند و بدین وسیله مسلمانان در عین مسلمانی بتوانند دموکرات و مدافع حقوق بشر باشند. در عین حال مشاهده می شود که مسلمانان در کشورهای دموکراتیک نیز وارد سیاست شده اند بی آنکه ذره ای بخواهند از ارزشهای دموکراسی و حقوق بشر فاصله بگیرند. در هر حال باید پذیرفت که این امر باید توسعه پیدا کند تا مسلمانان هر چه بیشتر به ارزشهای دنیای آزاد و دموکراتیک که بخش قابل توجه آن دینداران مسیحی می باشند، نزدیک شوند.
لازمه پای بندی به دموکراسی سکولار نه دینداری و نه بی دینی است. بی دینان زیادی هستند که دیکتاتور می باشند و نمونه آن دیکتاتورهای چین و کره شمالی می باشد. برای پای بندی به دموکراسی سکولار و حقوق بشر باید به انسانهای دموکرات در دنیای آزاد و دموکراتیک چه دیندار و چه بی دین نگاه کرد و ببینیم که این افراد چه فصل مشترکی داشته اند که توانسته اند با این فصل مشترک هر دو دموکرات باشند و در کنار هم زندگی کنند. بر اساس این فصل مشترک می توان برای پای بندی به دموکراسی سکولار شرط لازم قرار داد.
پایبندی به دموکراسی سکولار: دینداری و اسلام سیاسی
جمعه, ۲۵ام فروردین, ۱۴۰۲
منبع این مطلب دموکراسی برای ایران
نویسنده مطلب: محمد زراسیمطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز میتوانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.