
سال های «دموکراسی سلطنتی»
اولین سازمان مارکسیستی انقلابی در افغانستان در سال ۱۹۶۶ تحت نام «سازمان جوانان مترقی» (PYO) تأسیس شد. «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» (PDPA) تحت رهبری مسکو، مدتی قبل توسط تعدادی از روشنفکران که با جناحی از نخبگان حاکم پیوندهای مشکوکی داشتند، تأسیس شده بود. (شاهزاده داوود، پسر عموی پادشاه ظاهرشاه و نخست وزیر افغانستان [۱۹۵۳-۱۹۶۳] به دلیل نرمشَش در برابر رهبری شوروی پس از استالین، «شاهزادۀ سرخ» لقب گرفت. ببرک کارمل، یکی از پدران بنیانگذار «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» و رهبر جناح «پرچم» این حزب به عنوان خبرچین داوود و به خاطر واسطه گری برای جاه طلبی های سیاسی داوود فردی بدنام بود.)

یکی از ویژگیهای برجستۀ جنبش مارکسیستی انقلابی در افغانستان از همان آغاز، مبارزۀ بی امان علیه رویزیونیسم و اپورتونیسم بوده است. در یک بستر ضد رویزیونیستی و ضد فرصت طلبی بود که جنبش مارکسیستی انقلابی در افغانستان پایه گذاری شد و رشد کرد. سالهای اولیه، مجادلات ایدئولوژیک بین احزاب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی و چین از یک سو و انقلاب فرهنگی در چین از سوی دیگر سلطه داشتند. هر دو پدیدۀ سیاسی اثرات ایدئولوژیک و سیاسی محونشدنی بر «سازمان جوانان مترقی» داشتند. به خوبی می توان ادعا کرد که «سازمان جوانان مترقی» به عنوان موجودیتی ضروری برای دفاع و تبلیغ مارکسیسم انقلابی در برابر رویزیونیسم و وطن فروشی «حزب دموکراتیک خلق» به رهبری نورمحمد تره کی و ببرک کارمل تأسیس شد.
بادهای تغییر در افغانستان می وزید. در سال ۱۹۶۳ داوود مجبور شد از نخست وزیری کناره گیری کند تا راه را برای اعلام سلطنت مشروطه توسط ظاهرشاه باز کند. قانون اساسی جدیدی تصویب شد و ذره ای از آزادی های دموکراتیک از جمله اندکی آزادی بیان و آزادی مطبوعات برای مردم روا دانسته شد. «سازمان جوانان مترقی» با بهره گیری از گرم شدن فضای سیاسی تصمیم گرفت تا یک ارگان هفتگی به نام «شعلۀ جاوید» منتشر کند که بر معرفی اصول «دموکراسی نوین» (اندیشۀ مائو تسه تونگ) و افشای دسیسه های «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» و رویزیونیسم شوروی متمرکز بود. شعلۀ جاوید پس از انتشار فقط ۱۱ شماره توقیف شد، اما همین کافی بود تا بذر اندیشۀ انقلابی را بپاشد و قلب و ذهن هزاران روشنفکر پیشتاز و کارگر آگاه را تسخیر کند.
گرم شدن فضای سیاسی توسط سایر گروه های سیاسی نیز مورد استقبال قرار گرفت. خیلی زود گردهمایی ها و تظاهرات سیاسی شروع شد و تعداد زیادی از هواداران را به خود جلب کرد و علاقه شدیدی را در کابل و شهرهای بزرگ ایجاد کرد. در اغلب این تجمعات و تظاهرات، سه جریان سیاسی بسیار به چشم می خوردند: شعله ای ها (به عنوان اعضا، پیروان و هواداران «سازمان جوانان مترقی» که با نام ارگان شان شعلۀ جاوید شناخته می شدند)؛ خلقی ها و پرچمی ها (پیروان دو جناح رقیب «حزب دموکراتیک خلق افغانستان»، که به نام ارگان های مربوط به خود خلق و پرچم شناخته می شدند)؛ و اخوانی ها (اسلامگرایان و بنیادگرایان اسلامی که بعداً به «جوانان مسلمان» تغییر نام یافت و با نام مدل اولیه شان در مصر اخوان المسلمین شناخته می شدند). تجمعات و تظاهراتهایی که شعلهای ها در کابل به راه انداختند از نظر قوت عددی، بسیار بیشتر از خلقیها و پرچمیها بود و هر چه را که اخوانیها، علیرغم ادعایشان مبنی بر دینداری و گرایش مذهبی عموم مردم، میتوانستند به صحنه بیاورند کاملاً کوچکتر جلوه می داد.
اخوانیها در ابتدا توسط محافل سیاسی چندان جدی گرفته نشدند، زیرا تعداد آنها پایین بود و جذابیت ضعیفی برای روشنفکران داشتند. اخوانیها حقارت خود را با زورگویی شان جبران کردند، که در آغاز خود را با سیل اسیدپاشی بر روی صورت دانش آموزان دختر جوان دبیرستان و دانشجویان دختر دانشگاه نشان داد. (این امر ناشی از زن ستیزی بنیادگرایی اسلامی بود که از نمودِ زن در جامعه بیزار است و حبس ابد زنان در خانه ها و حرمسراها را نقطۀ اوج تقوای اسلامی می داند.) این خشونت اخوانی به سرعت جهش یافت و رشد کرد و خیلی زود به کشتار تشنه به خون گونۀ روشنفکران سکولار رسید. شماری از این قتل ها آشکارا توسط اخوانیها در هرات و لَغمان انجام شد و بسیاری از موارد پنهانی قتل توسط اخوانیها نیز در کابل و سایر شهرها افشا شد. اوج جنبش مارکسیستی انقلابی در ژوئن ۱۹۷۲ و زمانی فرا رسید که شعلهای ها و اخوانیها در محوطۀ دانشگاه کابل که کانون مبارزه و بحثهای ایدئولوژیک و سیاسی بود، درگیر شدند. اخوانیها مطابق با ذات خود مسلح به چاقو و اسلحه آمده بودند. اوضاع در آن روز سرنوشت ساز به سرعت از کنترل خارج شد و «سَیدال سخندان»، فعال برجستۀ «سازمان جوانان مترقی» و سخنور آتشین شعلهای، شخصاً توسط «گلبدین حکمتیار» که بعداً به عنوان رهبر خشن ترین گروه بنیادگرای اسلامی یعنی «حزب اسلامی» شهرت یافت، ترور شد. (این حزب اسلامی بود که در طول سالهای «جنگ مقاومت» در برابر تجاوزات و اشغال شوروی، سهم بزرگی از ثروت سازمان سیا به دست آورد؛ حزب اسلامی نیز مانند همۀ احزاب بنیادگرای افغانستان، با تسلیحات و دلارهای سیا پرورش یافت تا اینکه از یک شغال حقیر به کفتاری خونخوار تبدیل شد و بر روی امعاء و احشاء مردم افغانستان به پایکوبی پرداخت. همین یک واقعیت به تنهایی برای افشای زوزه های ریاکارانۀ امپریالیسم غرب علیه بنیادگرایی اسلامی کافی است.) بسیاری دیگر از شعلهای ها مجروح شدند که حال برخی از آنها وخیم بود. این درگیری فضای عمومی سیاسی را بیشتر دوقطبی کرد و بحث های شدیدی را در «سازمان جوانان مترقی» ایجاد کرد و درون نگری در سیاست ها و رویکردهای آن را موجب شد.

انتقاد غالب در میان شعلهای ها این بود که علیرغم این واقعیت که جریان سیاسی شعلۀ جاوید پیروان زیاد و فداکاری از هزاران جوان افغان را گرد آورده بود، اما رهبری «سازمان جوانان مترقی» نتوانسته از پتانسیل این هواداران برای بسیج سیاسی توده های دهقان که ۹۰ درصد مردم افغانستان را تشکیل می دادند استفاده کند. دامنۀ «سازمان جوانان مترقی» و رهبری آن به ندرت از روشنفکران شهری، شهرنشینان و تعداد محدودی از کارگران فراتر رفت. در نتیجۀ چنین درون نگری ای بود که در آغاز دهۀ ۷۰ محافل مختلف درون جریان سیاسی شعلۀ جاوید شروع به برجسته کردن اشتباهات «سازمان جوانان مترقی» کردند و باب مبارزۀ ایدئولوژیک گسترده ای را در تمام سطوح سازمان گشودند. عمیق ترین انتقاد به «سازمان جوانان مترقی» از سوی «گروه انقلابی خلق های افغانستان» وارد شد (که بعداً ارتقاء یافت و به «سازمان رهایی افغانستان» (ALO) تغییر نام داد). مجموع چنین انتقاداتی منجر به انحلال «سازمان جوانان مترقی» در تعدادی از گروههای انقلابی کوچکتر شد که عموماً – با درجات متفاوتی از اختلاف نظر – به مارکسیسم-لنینیسم اندیشۀ مائوتسه تونگ پایبند بودند.
سال های داوود
در جولای ۱۹۷۳ داوود، “شاهزادۀ سرخ”، با حمایت جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان، کودتایی بدون خونریزی انجام داد که در آن پسر عموی خود ظاهرشاه را برکنار کرد و افغانستان را جمهوری و خودش را رئیس جمهور اعلام کرد. دوستان پرچمی داوود به پست های کلیدی دولتی منصوب شدند، اما پرچمی ها و اربابان روسی آن ها معروف بودنِ داوود به خودسری و کله خری را دست کم گرفته بودند. پس از یک سال سوءمدیریت و تخلف پرچمی ها در همۀ سطوح و دنبال کردن یک دستور کار پنهان که توسط مسکو دیکته می شد، داوود همۀ مسئولین کلیدی پرچمی را از دولت خود برکنار کرد. این امر مسکو را مجبور کرد تا برای دستیابی به اهداف باطنی خود، روی نیروهای مسلح افغانستان تمرکز کند. در طول حکومت ۵ سالۀ داوود به عنوان رئیس جمهور (۱۹۷۳-۱۹۷۸) جنبش انقلابی در حالت رکود باقی ماند. این به دلیل اختلاف بین اعضای سابق و پیروان «سازمان جوانان مترقی» بود که اکنون منحل شده بود. «گروه انقلابی خلق های افغانستان» (که بعداً به «سازمان رهایی افغانستان» تبدیل شد) به عنوان یکی از معدود گروه های انقلابی با سازماندهی خوب ظاهر شد که دستور کار مشخصی داشت. این گروه (با نگاه به گذشته، شاید با فشار بیش از حد) بر نیاز به کار عمیق تر با دهقانان تأکید کرد و اکثر کادرها و فعالان آن فعالیت های خود را به عرصۀ روستا منتقل کردند.
در این دوره دو جناح رقیب «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» (جناح خلق به رهبری نورمحمد تره کی و جناح پرچم به رهبری ببرک کارمل) که چند سال پیش در نتیجۀ درگیری شخصیتی بین تره کی و کارمل از هم جدا شده بودند، در سال ۱۹۷۷ تحت فرامین سختگیرانۀ مسکو مجدداً متحد شدند. این کار به منظور آمادهسازی برای اجرای طرحهای راهبردی ای بود که در کرملین برای نسخۀ روسی «سیاست رو به جلو»ی بریتانیای استعماری قرن ۱۹ در کرملین طرح ریزی می شد. داود در این میان از حامیان مالی خود در کرملین سرخورده شده بود و برای کمک به برنامه های توسعۀ بلندپروازانه خود به سمت غرب چرخیده بود. او با پاکستان از در آشتی درآمد (نزاع طولانی با پاکستان بر سر “پشتونستان” مشاجرۀ مورد علاقۀ داوود در سیاست خارجی بود) و برای درخواست کمک مالی از ایران و عربستان سعودی دیدن کرد. تغییر جهت داوود برای استراتژیست های کرملین بسیار ناگهانی و بسیار نگران کننده تر از آن بود که بتوانند برای یک اقدام متقابل سریع و قاطع تأخیر کنند. (خاطرات بیرون کردنِ چند سال قبلِ روس ها از مصر و سومالی توسط انور سادات و محمد سیاد بَرّی هنوز خیلی تازه و بسیار دردناک بود). در آوریل ۱۹۷۸، کا.گ.ب ترور میر اکبر خیبر، یکی از چهره های کلیدی پرچمی ها را طراحی کرد و «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» که متحد شده بود، مراسم تشییع جنازۀ او را به نمایش بزرگی از قدرت و نافرمانی تبدیل کرد. این مسئله به منظور تحریک داوود به سرکوب «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» سازماندهی شده بود. داوود از روی تکبر به دام افتاد و ماشۀ واکنش مسلحانه ای را کشید که توسط نفوذی های کا.گ.ب در واحدهای کلیدی ارتش و نیروی هوایی رهبری می شد. “انقلاب شکوهمند ثور” به جریان افتاد. کودتای خونین ۲۸ آوریل ۱۹۷۸ منجر به قتل عام داوود و تمام خانواده اش به همراه حدود ۷۰۰۰ نفر از جمعیت نظامی و غیرنظامی و به قدرت رسیدن «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» با نورمحمد تره کی به عنوان رئیس جمهور و نخست وزیر و ببرک کارمل به عنوان معاون وی شد. در این مقطع زمانی، گروههای انقلابی افغانستان یک نیروی سیاسی قابل تشخیص نبودند، اما ارزیابی سیاسی آنها از اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک قدرت سوسیال امپریالیستی و از حزب دموکراتیک خلق به عنوان عامل خیانت بزرگ و نفوذی سوسیال امپریالیسم درست بود. و خودداری مکرر شعلهای ها که تلاش میکردند نیاز به مبارزۀ بیامان با ارباب و نوکر را روشن سازند، در ثبت خود در ذهن و ضمیر میهندوستان متفکر و بااحساس ناکام نماند.
سال های “ثور”
نه مردم افغانستان و نه گروه های انقلابی از دیدن سقوط داوود متأسف نشدند، اما این امر مانع از آن نشد که همۀ گروه های مارکسیستی انقلابی -وارثان سیاسی «سازمان جوانان مترقی»- به سرعت، صریح و به اتفاق یکدیگر کودتای خونین را محکوم کنند و از مردم دعوت کنند تا برای نجات سرزمین مادری از سرنوشتی که به دست خائنان حزب فروخته شدۀ دموکراتیک خلق افغانستان و اربابان روسی شان در انتظارش بود، به صف آرایی بپردازند. این پاسخ سریع و روشن بر این اساس بود که هیچ فرد یا گروه مارکسیست انقلابی در افغانستان کوچکترین تردیدی نداشت که نوکران بومی خلقی و پرچمیِ رویزیونیسم شوروی هیچ نقش یا مأموریتی به جز فروختن کشورشان به اتحادیۀ شوروی تحت لفافۀ بازارگرمیِ “راه رشد غیر سرمایه داری” و محافظت از منافع شوروی در افغانستان به هر قیمتی ندارند. بلافاصله پس از “پیروزی انقلاب ثور”، حکومت کابوسوار وحشت بر عموم مردم و بهطور خاص بر روشنفکران دگراندیش آغاز شد. دستگیری های خودسرانۀ فردی و دسته جمعی، شکنجۀ هولناک مظنونان و اعدام های دسته جمعی همه عناصر «ضد انقلاب» که به کوچکترین بهانه ای به سفارش گروهی مبتلا به پارانویای دیوانه وار از ماموران کا.گ.ب در رأس دولت و حکومت توسط کارگزاران مبتلا به وسواس هیستریک دستگیر شده بودند، به روال و امری عادی تبدیل شد. هیچ کس در امان نبود. از نظر تازه به دوران رسیده های خلقی (آنها خیلی زود با پرچمی ها درگیر شدند و با به دست آوردن دست بالا، با همرزمان سابق خود برخورد کردند. ببرک کارمل و همراهانش از پرچمی های کلیدی تحت حمایت الکساندر پوزانوف سفیر شوروی، به خارج تبعید شدند اما تعدادی از آنها به زندان افتادند)، همه و هرکسی که علیه شوروی و “انقلاب ثور” سخنی به زبان می آورد، خائن و ضدانقلاب بود و همۀ ضدانقلابیون هم یا “شعله ای” (اگر تحصیل کرده و سکولار بودند) و یا “اخوانی” (اگر بی سواد، ژولیده و/یا مذهبی بودند) بودند. در بین این دو دسته، رفتار خشنتر و ظالمانهتر با “شعله ایها” صورت گرفت، زیرا آنها در مقابل “دشمنان جاهل” که بدون فکر و از روی تعصب مذهبی با “انقلاب ثور” مخالفت می کردند، “دشمنان آگاه”ی بودند که برای خصومت و دشمنی با “دستاوردهای انقلاب شکوهمند ثور” انگیزههای سیاسی از پیش طراحیشده داشتند. رژیم با سوء برداشت از الفبای ماتریالیسم تاریخی و جامعه شناسی مارکسیستی، نه در گفتار، بلکه در عمل، دینداری توده ها را مورد حمله قرار داد. همۀ اینها به نام “انقلاب دموکراتیک”، “دموکراسی خلق به عنوان اولین پله در نردبان سوسیالیسم” و “لغو استثمار انسان به انسان” انجام شد. تمام مفاهیمی که برای کارگران، طبقات استثمار شده و تودههای زحمتکش مقدس و قابل احترام بودند، اهانت آمیز و نفرتانگیز نشان داده شدند و وحشت، خیانت و «شرارت سرخ» را تجسم بخشیدند. صدمات جبران ناپذیری به نام «انقلاب» به چهرۀ روشنفکران و کارگران انقلابی حقیقی و مفاهیم انقلابی وارد شد.
گروههایی از مارکسیستهای انقلابی که در فضای جهانی وحشت، ناامیدی و تراژدی غوطهور شده بودند و از اتفاقات بسیار بدتر و جدیتر در آینده آگاهی داشتند، دوباره شروع به دور هم جمع شدن کردند و در برخی موارد به درجاتی از اتحاد رسیدند، اما در شرایط حاکم چنین اتحادی نتایج عملی کمی داشت. با این حال، هر گروه انقلابی، که به واسطۀ همان شرایط بیوقفه برانگیخته می شد تا سازمانیافته تر شده و به سازمانهایی مارکسیستی تبدیل شوند، -هر کدام به شیوۀ خود و بنا به امکانات و تواناییهای موجود خود- درگیر تعمیق و گسترش مبارزات میهنی شدند. در ۵ اوت ۱۹۷۹، «گروه انقلابی خلق های افغانستان» (که بعداً به «سازمان رهایی افغانستان» ارتقاء یافت) در همکاری با یک جبهۀ متحد همراه با تعدادی از سازمان های اسلام گرا در یک قیام نظامی در پادگان بالاحصار در کابل (که در میان عامه از آن با عنوان قیام بالاحصار یاد می شود) شرکت کرد. این قیام به طرز وحشیانه ای توسط رژیم سرکوب شد و تعداد زیادی از کادرهای گروه انقلابی در نبرد کشته شدند، زیر شکنجه از پای درآمدند و یا به سرعت اعدام شدند. درستی سیاست و خط عمل گروه انقلابی در تشکیل جبهۀ متحد با اسلام گرایان و شرکت در قیام مسلحانه هنوز در محافل مارکسیستی افغانستان مورد بحث است، اما همانطور که در سند «سازمان رهایی افغانستان» مورد اشاره قرار گرفته، قیام ۵ اوت نشان داد که وقتی دفاع از مردم و استقلال سرزمین مادری در خطر بود و دریاهای خون شعلهای ها را از خائنان تجدیدنظرطلب خلقی و پرچمی جدا میکرد، میهندوستان مارکسیست از حضور در خط اول نبرد کوتاهی نکردند.

برای انقلابیون مارکسیست افغان این نتیجهگیری از قبل حاصل شده بود که در پرتو طرد آشکار رژیم توسط مردم و شکست فزایندۀ رژیم در تمام جنبههای حکومتداری، اتحاد جماهیر شوروی برای حفظ منافع استراتژیک خود وارد عمل خواهد شد. همانطور که انتظار می رفت، رژیم «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» به سرعت به زدوخوردی بین سگ های برندۀ حزبی انحطاط یافت که با ایفای نقش الکساندر پوزانوف، سفیر و جاسوس کهنه کار شوروی هم به عنوان حامی و هم به عنوان ناظر می خواستند گلوی یکدیگر را بدرند. حفیظ الله امین، نایبِ بی وجدان و جاه طلب مجنونِ تره کی از جناح خلق، خیلی زود خلقی ها را به جای پرچمی ها منصوب کرد و مقامات ارشد پرچمی را تبعید کرد و برخی از آنها را برای “تحقیق” به پلیس مخفی مخوفِ «آژانس حفاظت از منافع ملی افغانستان» (AGSA) تحویل داد. او بلافاصله پس از آن با مرشد خود، ترهکی برخورد کرد و در صحنهای دراماتیک که به شدت یادآور تسویه حسابهای مافیایی نیویورک بود، در کاخ ریاستجمهوری در حضور سفیر شوروی تیراندازی صورت گرفت. پدرخواندۀ اتحاد جماهیر شوروی التماس دعای ضمنی کرملین را به ترهکی رسانده بود تا امین تکرو را نابود کند، اما نقشه به هم خورد و امین موفق شد در حالی که دستیار مورد اعتمادش «داوود تارون» کشته شده بود، سالم بگریزد. این پر کاهی بود که کمر شتر را شکست. امین بی چون و چرا تره کی را دستگیر کرد و تمام عناوین رسمی او را خودش بر عهده گرفت. چند روز بعد تره کی، “رهبر اعظم”، “اعجوبۀ شرق” به دستور امین «شاگرد وفادار» و «مرید مؤمن» خود خفه و کشته شد. امین اکنون در رأس قرار داشت و در مداحی های مکرر خود از اتحاد جماهیر شوروی پرحرارت بود، اما نمی توانست شوروی ها را گول بزند. او نقشه های کرملین را خنثی کرده بود، مسکو را به میزان قابل توجهی برآشفته کرده و دست پیر شوروی در دسیسه های سیاسی در افغانستان را که در زمان از مهلکه گریختنش حضور داشت، بیرون انداخته بود. اما مسکو برای داشتن قطعات یدکی زحمت کشیده بود. اکنون با تکان دادن انگشت، کله گنده های پرچمی که توسط خلقی ها به عنوان سفیر به کشورهای مختلف تبعید شده بودند، برای دریافت دستورات آنها شتاب کردند. ببرک کارمل در ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹ از یک ایستگاه رادیویی در جمهوری سوسیالیستی شوروی تاجیکستانِ آن زمان که «رادیو افغانستان» را انتشار می داد روی آنتن رفت و آغاز “مرحلۀ جدید و تکاملی انقلاب شکوهمند ثور” را اعلام کرد. امین در آن روز توسط نگهبانان روسی خود در کاخش در کابل مسموم شده بود و “قشون محدود” ارتش شوروی در حالی که ببرک کارمل روی لولۀ تانک هایشان نشسته بود به افغانستان سرازیر شدند. خبرچین سابق شاهزاده داوود و جاسوس تک خالِ کا.گ.ب اکنون در رأس کار قرار داشت.
جنگ مقاومت
بدترین اتفاق ممکن رخ داده بود. وطن مردمی متعصب بر روی استقلال توسط یک مهاجم خارجی اشغال شده بود و یک وطن فروش خائن به عنوان فرمانروایشان به زور اسلحه به آنها تحمیل شده بود. مردم به سوی سلاح هایشان پریدند که اغلب چیزی بهتر از چاقوهای آشپزخانه یا سلاح های گرم زنگ زدۀ قرن نوزدهمی نبودند. برای جنبش انقلابی مارکسیستی در افغانستان، زمان مصیبتی بزرگ فرارسیده بود. جنبش نوپایی که هنوز به طور کامل جایگاه خود را پیدا نکرده بود و حتی هنوز دندان هم در نیاورده بود، با چالش هولناکی برای زدن مُهر خود بر مبارزۀ آزادیبخش ملی علیه ابرقدرتی تا بن دندان مسلح مواجه شد. این کشور هنوز در تنگنای روابط تولید نیمه فئودالی بود و با اقتصاد کشاورزی بدوی و نرخ بیسوادی بالای ۹۰ درصد و البته جامعه ای عمیقاً مذهبی دست و پنجه نرم می کرد. حاکمیت مقدس چنین مردمی به طرز مفتضحانه ای توسط “مارکسیست ها” مورد خیانت واقع شده بود و یکپارچگی چنین کشوری با گستاخی توسط کشوری که لنین ساخته بود، نقض شده بود. سوسیال امپریالیسم به خانه ضربه زده بود. مفهوم شرافت و کلیت جهان بینی مردم افغانستان که در ایمان دینی آنها گنجانده شده بود مورد ضرب و شتم و توهین قرار گرفته بود. توده ها برای ریختن خون خائنان “کمونیست” ملحد فریاد می زدند. در چنین فضایی از یک جنبش نوپای انقلابی مارکسیستی انتظار می رفت که مأموریت تاریخی خود را به انجام برساند.
افغانستان موطن گروه های قومی مختلف است که به دلیل توسعه نیافتگی نیروهای تولیدی هنوز به طور کامل در یک ملت به معنای دقیق کلمه ادغام نشده اند. همان عواملی که مردم افغانستان را از تبدیل شدن به یک ملت مدرن باز داشته است، آنها را برای بیش از یک هزار سال مشروط کرده تا به اعتقاد دینی اسلامی خود به عنوان عامل وحدت دهندۀ همۀ طبقات اجتماعی و همۀ نام های قومی، به ویژه در زمان ناملایمات تاریخی نگاه کنند. با روی کار آمدن حزب وطن فروش دموکراتیک خلق و به طور مشخص پس از تهاجم و اشغال افغانستان توسط اتحاد جماهیر شوروی، ندای جهاد – جنگ مقدس – از گوشه و کنار دشت ها و دره های کشور طنین انداز شد. همانند مقابله با بریتانیاییها در قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، برای مردمی که چه از نظر معنوی و چه از لحاظ مادی به سختی از قرون وسطی خارج شده بودند، این تنها راه برای بیان نیاز به یک جنگ مقاومت میهنی علیه یک مهاجم بیگانه بود. فقط جهاد بود که میتوانست در تلاشی همهجانبه برای رهایی کشور از آلودگی خائنان بومی و اربابان بیگانهشان انگیزهای آتشین، و تبیین ایدئولوژیک ساده و کاملاً قابل فهمی از نیاز و وظیفۀ تسلیم جان و دست و پا فراهم کند. در میان صدای بدآهنگ توصیه های اسلامگرایان به جهاد پس از کودتای شوروی و به طور مشخص پس از تهاجم شوروی، سوداگران بنیادگرای اسلامیِ ایمان، طلا درو می کردند.
اخوانیها در سالهای دوران سرنوشتساز داوود برای کسب قدرت تلاش کرده بودند. اما این تمرینی برای حماقت بود، زیرا هیچ بخش از جامعۀ افغانستان از قیام های ضعیف آنها در لَغمان و پنجشیر حمایت نکرد. اکثر رهبران آنها جمع آوری شده و به زندان افتادند و تعدادی از آنها نیز به پاکستان همسایه پناهنده شدند و در آنجا در خدمت سازمان های اطلاعاتی دولت ذوالفقارعلی بوتو درآمدند. آنها در لیست حقوق و دستمزدِ متوسط قرار گرفتند و برای روز مبادا کنار گذاشته شدند. آن ها شانس آوردند که با تهاجم شوروی به افغانستان و بیدار شدن امپریالیسم غربی پس از شکست تحقیرآمیز ایالات متحده در ویتنام که می خواست به رقیب سوسیال امپریالیستی خود برسد، آنها را از گنجه بیرون آوردند و در عرض یک شب به رهبری رساندند. خدا باید به روی آنها لبخند می زد، چرا که بوتوی سکولار حیله گر توسط ژنرال ضیاءالحق رئیس اسلامگرای ستاد ارتش خود خلع شد و خط لولۀ اسلحه و پول ایالات متحده و دلارهای نفتی عربی شروع به سرازیر شدن کرد. عوامل بنیادگرای کم دستمزد پروارشده با پول و اسلحۀ آمریکایی و عربی با موج سواری بر روی موجی از احساسات مذهبی مردمی ضد شوروی، به عنوان رهبران مبارزان آزادی مجاهدین افغان و گسترده تر از آن، رهبران مردم افغانستان، وارد صحنۀ سیاسی شدند. گلبدین حکمتیار، قاتل «سَیدال سخندان» در سال های گذشته به واسطۀ فراست سیاسی، بی رحمی، طبع بی وجدان و چاپلوسی بی شرمانه اش برای ژنرال ها و کله گنده های پاکستانی متهم به توزیع سلاح و دلارهای عربی و آمریکایی، به ستاره ای تبدیل شده بود. او خصومت های قدیمی را فراموش نکرده بود. او شعله ای ها را به عنوان انقلابیون واقعی “دشمن اصلی” اعلام کرد که در سطحی بالاتر از خلقی ها و پرچمی ها هستند. به قول یک نویسندۀ انقلابی افغان:
«جنبش انقلابی در افغانستان تنها در برابر متجاوزان اتحاد جماهیر شوروی قرار نگرفت. رژیم خمینی در ایران و دیکتاتوری ضیاء الحق در پاکستان چشم در چشم نگاه می کردند و شانه به شانۀ روس ها و رژیم دست نشاندۀ کابل در قتل عام انقلابیون مارکسیست در افغانستان و بی اثر کردن کار آن ها در میان توده ها همکاری می کردند. جنبش انقلابی نوپای ما از هر چهار جهت تحت محاصره قرار گرفت.»
صدها نفر از مارکسیست های انقلابی افغانستان در کشتارگاه های چند ضلعی پُلچرخی در کابل در دورۀ تره کی-امین و بعداً در طول سالهای اشغال اتحاد جماهیر شوروی در زمان کرمل و نجیب الله اعدام شدند. صدها نفر دیگر توسط احزاب اخوانی در پاکستان و داخل افغانستان شکار شدند. سرویس های مخفی خاد (مخفف «خدمات امنیت دولتی»، بازوی کا.گ.ب در افغانستان) دارای بخش ویژه ای بود که وظیفۀ نابودی همۀ سازمان ها و گروه های شعله ای را بر عهده داشت. شعله ای ها در حال مبارزه با احتمال های غیرممکن بودند. آن ها از یک طرف وظیفه داشتند که در مبارزات آزادسازی ملی چه جهاد و چه جنگ مقاومت شرکت کنند، و از طرف دیگر مجبور بودند از یک سو با کا.گ.ب و از طرف دیگر با سگ های شکاری اخوانی مبارزه کنند. با این وجود آن ها در مبارزات آزادسازی ملی شرکت کردند. «سازمان رهایی افغانستان» («گروه انقلابی خلق های افغانستانِ» سابق) و «سازمان آزادیبخش مردم افغانستان» (SAMA) دو سازمان انقلابی هستند که به شکل فعال و به طرز محسوسی در جنگ مقاومت شرکت کردند. «سازمان آزادیبخش مردم افغانستان» زمانی حتی دست به آزاد ساختن مناطق خود زده بود. این سازمان با چنین حضور برجسته ای در مبارزات آزادی بخش ملی، خیلی توقع واکنش هار اخوانی ها را نداشت. اسلامگرایان از هیچیک از شعله ای هایی که به دستشان افتاد نگذشتند و از هیچ تلاشی برای رسیدن به رفقای برجستۀ جنبش انقلابی دریغ نکردند. حزب اسلامی گلبدین حکمتیار برترین سگ شکاری در شکار انقلابیون مارکسیست بود. چه بسیار انقلابیون دلیر و چه بسیار میهندوستان بی باک که به قتل رسیدند یا بدون هیچ اثری در پیشاور پاکستان، مرکز فعالیت های سیاسی و لجستیکی مقاومت سر به نیست شدند. رفیق دکتر «فیض احمد»، کهنه کارِ جنبش مارکسیستی در افغانستان و رهبر بنیانگذار «گروه انقلابی خلق های افغانستان» و متعاقباً «سازمان رهایی افغانستان» توسط یک خائن که مأمور حزب بود به «حزب اسلامی» تحویل داده شد و زیر شکنجه جان باخت. ده ها نفر دیگر از رفقا و کادرهای «سازمان رهایی افغانستان» توسط حزب اسلامی ترور شدند. این یک حقیقت شناخته شده است که پروفسور «قیوم رهبر» رهبر «سازمان آزادیبخش مردم افغانستان»، توسط اجیرشدگان حزب اسلامی در پیشاور به قتل رسید، هرچند «سازمان رهایی افغانستان» -به دلایل خودشان- هنوز این واقعیت را ثبت نکرده اند. در طول سالهای اشغالگری روسیه (که بنا بر طنز سرنوشت با سالهای ضیاء الحق در پاکستان همزمان بود) احزاب بنیادگرای افغانستان به طور کلی و حزب اسلامی به طور مشخص از وضعیت بسیار ممتازی برخوردار بودند که توسط رژیم ضیاء الحق برای آنها فراهم شده بود. منابع نیروهای مسلح پاکستان، سازمان های اطلاعاتی، پلیس و حزب بنیادگرای «جماعت اسلامی پاکستان» همه در اختیار بنیادگرایان افغان قرار داشت، بنابراین انقلابیون افغان و میهن پرستان سکولار هیچ مأمن و منبعی حتی یک کمک یا همدردی کوچک از جانب مقامات پاکستانی دریافت نکردند. بنابراین، آنها از هرگونه بازشناسی و تصدیق از جانب رسانه های جهانی محروم بودند.

…تا زمان حال
جنبش مارکسیستی انقلابی قدرندیده و مورد بی توجهی قرارگرفته در افغانستان، که تا حد خاموشی از جانب راست و چپ لت و کوب شده، به خاطر تاب آوریش واجد اهمیت است. تقریباً کلیت رهبران و اکثریت مطلق کادرها و کهنه کاران آن یا توسط خلقی ها و پرچمی ها و یا توسط اخوانی ها قتل عام شده اند. با این حال، به حکم تاریخ، جنبش انقلابی مارکسیستی زنده و جاودانه است. شرایط فوقالعاده منکوب کنندۀ سالهای جنگ مقاومت، کمونیستهای حقیقی را وادار کرد تا تاکتیکهایی متناسب با شرایط اتخاذ کنند. یکی از این تاکتیکها نفوذ در صفوف احزاب و سازمانهای اسلامگرای مرتجع متخاصم در سطح مردمی به قصد احراز پیوند ناگسستنی آنها با تودهها و به دست آوردن سلاح و مهمات برای نیروهای انقلابی بود. یادگاری ماندگار از سهم مارکسیستهای انقلابی در جنگ مقاومت خلق علیه تجاوزات شوروی، این واقعیت است که نامهای “شعله ایها” و “شعلۀ جاوید” طی چهارده سال سروصدای گوشخراش اسلامگرایان در جنگی که هرگز از جانب اسلامگرایان اجازه پیدا نکرد که با نامی به جز جنگ اسلام علیه الحاد و کمونیسم شناخته شود، از بین نرفتند. حیثیت انقلابیون مارکسیست با حضور فعال آنها در خط مقدم نبرد و اعتبار یافتن شخصیت آنها به عنوان افرادی بی باک، دلسوز و مردمی که در مسائل نظامی دارای آگاهی و در تحلیل سیاسی دارای بینش روشنگر و قوۀ تشخیص هستند افزایش یافته است. آشتی ناپذیری شناخته شدۀ گروهها و سازمانهای مارکسیستهای انقلابی با رژیم دست نشانده (علیرغم پیدا شدن چند عنصر خائن و تسلیمگر در میان آنها) به رشد اعتبار انقلابیون در میان تودهها و در میان عناصر صادق اپوزیسیون اسلامگرا کمک زیادی کرده است. از یکی از هموطنان مسلمان بسیار اورتودوکس نقل شده که گفته است: “من همیشه با شعله ای ها دشمنی داشته ام و دارم، اما لحظه ای در میهن پرستی و عشق آنها به مردم تردید نکرده ام.”
جنگ مقاومت علیه سوسیال امپریالیسم شوروی به پایان رسیده است و مردم افغانستان به حق می توانند مدعی پیروزی شوند. سوسیال امپریالیسم به جایگاه واقعی خود در زباله دان تاریخ فرستاده شده است و امپریالیسم کلاسیک غربی نیز مطمئناً دیر یا زود از آن پیروی خواهد کرد. اما این بدبختی تاریخی مردم افغانستان است که پس از حملۀ مرگبار خرس سوسیال امپریالیست، اکنون مجبور هستند کفتارهای مرتجع هار، سگ های زنجیری امپریالیسم غربی را دفع کنند. مانند جنگ آزادیبخش ملی مقاومت علیه سوسیال امپریالیسم، «سازمان رهایی افغانستان» همچنان در خط مقدم نبرد با جانوران بنیادگرا خواهد ایستاد.
جنبش کمونیستی حقیقی در افغانستان با کمبودهای بیشماری مواجه است که مهمترین آنها ابهام تئوریک و همزمان سردرگمی سازمانی است؛ و در وظیفۀ انتشار آگاهی سیاسی خود نیز با محدودیت شدیدی رو به روست. اما تجربه ای غنی در رابطه با فعالیت های رزمی و کار در میان توده ها به دست آورده است. مارکسیست های انقلابی افغانستان در درگیری های مسلحانه با دشمن کهنه کار شده اند. اگر برای مارکسیست های انقلابی افغانستان امکان پذیر باشد که این تجربۀ مبارزاتی را با درکی عمیق تر از تضادهای طبقاتی در جامعۀ افغانستان، با افزایش آگاهی طبقاتی هم اعضای آن و هم توده های زحمتکش، و با بهره مندی از اعتماد عمیق تر مردمی ترکیب کنند که به صورتی مرگبار به نام مارکسیسم-لنینیسم توسط دست نشاندگان سوسیال امپریالیست مورد خیانت قرار گرفته اند؛ تاریخ قطعاً شاهد تغییرات دراماتیک در عرصه سیاسی افغانستان خواهد بود. عمق و گستردگی رسوایی و توحش حاکمیت بنیادگرای اسلامی کنونی در افغانستان، همچون ویرانی هایی که بر بافت اخلاقی و مادی کشور و مردم وارد شده است در تاریخ معاصر جهان بی سابقه است. این جانور فوق بنیادگرا -و نه بنیادگرا- اکنون نگران آن چیزی است که از پوست و استخوان زنده مردم افغانستان باقی مانده است. آنچه جهان در مقطع کنونی در افغانستان شاهد آن است، فاشیسم مذهبی فوق ارتجاعی، آپارتاید جنسیتی توده ای و فوق بنیادگرایی است که همگی در یک جا جمع شده اند. چنین استبداد بیسابقۀ قرون وسطایی با مقاومت، قهرمانی و ایمان کمونیستهای حقیقی افغان در مأموریت تاریخی خود برای رهایی کشور و مردم خود از جهنم کنونی و هدایت تودههای زحمتکش به سوی جامعهای آزاد از قید و بندهای فئودالیسم و استثمار سرمایه دارانۀ بیشتر جمعیت توسط عده ای معدود همراه بوده و خواهد بود. این به تنهایی کافی است تا اطمینان حاصل شود که چنین هیولای سیاسی نابهنگامی نمی تواند و نباید برای مدتی طولانی زنده بماند. تاریخ همیشه «سازمان رهایی افغانستان» را بر سر مسئولیت خود پیدا خواهد کرد.
* بخش هایی از این متن از منبع زیر گرفته شده است:
Wahed Alikuzai, Hamid (2011) From Aryana-Khorasan to Afghanistan: Afghanistan History in 25 Volumes, Volume 1, Trafford Publishing.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.