وطنم را به دوش می کشم
از این رویا
به آن رویا

……

ملافه را بردارید!:
او که خوابیده شعرهایِ من نیست
وطنِ من است!

…..

وطنم!
بادی که وزیدن بلد نبود
باریدن گرفت!

…..

بی بی سی را خفه کنید!:
وطنم درد می کند
و این خلاصه یِ تمامِ خبرهاست!

…..

آبادانم را کول می کنم
از سینما رکس
تا متروپل

…..

شیون
خانه به خانه ست
وطنم خیلی خسته!

….

دلم اینجا
بَرَم آنجا
وطنم را چرا
تکه
تکه
تکه پاره می کنید؟

….
بعد از من دل مبند!:
پربسته تر از من
پرنده ای نیست
خسته تر

…..
سال هاست
پنجره یِ اتاقم را صدا می کنم تارانا
و هربار می شنوم فرامرزم!

……

چشم هایت آه چشم هایت
موهایت آه موهایت
خانه روشنانم از دستِ تو

……

دامنِ شانزده سالگیِ گُلدارت
با هرباد بالا می رفت
پائین می آمد
پلک هایِ نجیبِ شصت سالگی ام!

……

وطنم!
جانِ من و
جانِ چشم هایِ کبودت!

…..

حضرتِ آقایِ اورشلیم!
داس ات را زمین بگذار!:
بهار و گندم با سرزمینِ من قهرند!

……

شاعرانِ دربدر
از مُرده شوی خانه تا گور هم
تنهایند!

……

دور نیست!:
نان از سفره یِ آدمی
به دهانِ سگ سفر می کند وطنم!

…….

در عکس هایِ دونفره
یک نفر زودتر قاب می شود
بر دیوار!

…..

وطنم سرزمینِ بَران شد!:
کولبران
سوخت بران
دلبران!

…..

نازنینم!
لب هایی که طعمِ خداحافظی می دهد
دست هایش را تکان می داد پیش از این!

…..

جهان چیزی برایِ ستایش نداشت
بعد از انگشت هایِ تو/ موهایِ من
در یک قاب

……

او که نمی داند!:
عشق، آدمی را می کُشد تا بکُشد
زودتر می میرد!

…..

حقیقت دارد!:
در این شعر هیچ “سارا”یی انار ندارد
انارها رفته اند “خطیرِ چپ”* بزنند!

 

*موسیقیِ عزا

……

نازنین
عینک ات را بردار!:
چه روزگارِ فریبی ست!

……

وطنم!
چه می خواستم از تو؟
نانی و
دندانی
و دیگر هیچ.
هیچ را هم به من ندادی!

…..

دیدارِ ما
به کلماتی ست که در غیابِ تو می آیند!:
مردی که زیرِ پنجره ات سوت می زد
من نبودم
دارم گریه می کنم می شنوی؟

…..

که تو لیلایِ لب هام
ابنِ سلام را چرا بوسیدی چرا؟

…..
از این کوچه
کوچه ای باز می شود
از کوچه ای که باز/ کوچه ای دیگر
از کوچه ای دیگر
می رسم به کوچه یِ دربدری!

….

و من
گنجشکی هستم
که هزار و یک غروب
اصابت می کنم به شیشه یِ  فوردِ شاسی بلندِ اف ۲۵۰
شاسی بلندِ خوشبختی که تو را می برد
به خانه یِ بخت!

…..

موهایت کجاست؟
-رفته اند به پریشانیِ باد.
لب هایت کجاست؟
-رفته اند به تمشک های وحشی.
صدایت کجاست؟
-رفته است به ویلا. کوچه یِ نوید
پلاکِ بوسه و همکف
دارد از پلّه ها پایین می آید علیشاهِ مولوی.

……

و من تو را
در روزگاری دوست می دارم
که روزگار نیست!

….

وطنم به اسماعیلِ خویی بگو!:
این روزها غم هست
کم نیست!*

 

اسماعیل خویی:
“وقتی کودک بودم غم بود اما کم بود”

…..
ایرانه جانم!
زیرِ چشم هایت کبودم چرا
کبودی چرا
کبودیم چرا
کبودید چرا؟

….
کجا بعد از این همه دوری
این همه مرگ
این همه دیر آمدی چرا؟

…..
تارانا!
از تو عکس گرفتم
غروب شد.

 

 

@Honare_Eterazi

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)