
چنین گفت بامداد: بگذار برخیزد مردم بی لبخند
این مردم بی لبخند بگذار که برخیزد
از خواب گرانش شد بیدار که برخیزد
این مردم اندُهمند بسیار زند لبخند
چون بگسلد او این بند؛ بگذار که برخیزد
این مردم بی لبخند برخاسته چون الوند
غولی ست رها از بند هربار که برخیزد
از حوزه و از بازار وز شیخ جنایتکار
بینی که بود بیزار اجبار که برخیزد
این مردم بی لبخند آسوده اگر یکچند
در خواب مپندارش: هشدار، که برخیزد!
این تفرقه در گفتار از تازی و از تاتار
دانی که خطا باشد پندار که برخیزد
کم گو دلم آزرده مرغ سحر افسرده
زان شمع فرو مرده یادآر، که برخیزد
سعید یوسف



نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.