جایزه آزادی بنیاد فریدریش نائومان که هر دو سال یکبار به یک چهره سیاسی تعلق می‌گیرد، امسال به رضا پهلوی سپرده شد تا آن را به نمایندگی از مردم ایران دریافت کند. البته خود ایشان نیز در سخنرانی خود تأکید کرد که نماینده مردم نیست و صرفاً امانتدار این جایزه است. همزمان، در شهر فرانکفورت هزاران نفر از طرفداران آقای پهلوی گرد هم آمدند و بار دیگر با شعارهای خاص خود از ایشان حمایت کردند.

شخصاً نه با تعلق گرفتن این جایزه به رضا پهلوی مشکلی دارم و نه طبیعتاً با حضور هزاران نفر از طرفداران ایشان هم‌زمان با دریافت این جایزه؛ و این حق طبیعی و قانونی هر جریان سیاسی است که حضور آزاد و قانونمند در عرصه خیابان و شهر داشته باشد و از رهبر خود حمایت کند. 

همچنین بر این واقعیت آگاهم که بنیاد فریدریش نائومان قطعاً ملاحظات سیاسی خود را داشته است و منطقی است که اگر قرار بود جایزه‌ای به امانت در اختیار یکی از چهره‌های سیاسی دیاسپورای ایرانی قرار گیرد، رضا پهلوی به دلیل شناخته‌ شدگی و پایگاه اجتماعی خود در میان بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، یکی از گزینه‌ های اصلی باشد. البته اینکه بنیاد فردریش نائومان تا چه اندازه از واقعیت شکافهای عمیق در اپوزیسیون و ایرانیان خارج از کشور آگاه بوده و با علم به امکان تشدید اختلافات و دسته‌بندی‌ها، چنین انتخابی کرده است، از حوزه ارزیابی و اطلاعات من خارج است.

اما هدف من از این یادداشت کوتاه، دست گذاشتن بر تناقض‌ها و ابهاماتی است که در سخنرانی آقای پهلوی وجود دارد؛ تناقض‌هایی که به نظر من، ایشان و جریان سیاسی وابسته به او را در یک بن‌بست راهبردی قرار داده و در آینده نیز می‌تواند بیش از پیش قرار دهد.

ایشان در بخشی از سخنان خود از واژه «همواره» استفاده می‌کند و می‌گوید همواره از راه سوم دفاع کرده است؛ یعنی «نه جنگ و نه مماشات». اما خود ایشان در توضیح درخواست کمک نظامی در جریان اعتراضات دی‌ ماه می‌گوید که پس از کشتار معترضان و با درد و تاثر فراوان، مجبور شدیم بپذیریم که فشار نظامی می‌تواند به تضعیف رژیم و فراهم شدن فرصت برای مردم ایران کمک کند. بنابراین، ادعای اینکه «همواره» از راه سوم دفاع کرده، با توضیحات خود ایشان در همان سخنرانی دست‌کم دچار تناقض و ابهام جدی می‌شود.

از سوی دیگر، ایده راه سوم در برابر «یا مماشات و یا جنگ»، هنگامی که در کنار درخواست فشار حداکثری قرار می‌گیرد، با یک تناقض مفهومی روبه‌رو می‌شود. زیرا فشار حداکثری می‌تواند اقدامات نظامی را نیز در بر بگیرد. البته از لا به‌ لای صحبتهای آقای پهلوی می‌ توان چنین برداشت کرد که منظور ایشان از جنگ، حضور نیروهای زمینی آمریکا و اسرائیل در خاک ایران است وگرنه با بمباران مراکز نظامی و امنیتی و حتی صنایعی که مستقیم یا غیرمستقیم به پروژه‌های نظامی جمهوری اسلامی کمک می‌کنند، مخالفتی ندارد.

به عبارت دیگر، مرز میان راه سوم و راه جنگ همچنان مبهم باقی می‌ماند. در چنین شرایطی، راه سوم بیشتر به یک صورت‌بندی توجیهی شباهت پیدا می‌کند تا یک موضع روشن ضد جنگ؛ موضعی که تقریباً هر نوع اقدام نظامی را می‌تواند در خود جای دهد، به‌جز آنچه خود ایشان جنگ می‌نامد؛ یعنی حضور نیروی زمینی خارجی در خاک ایران که البته بر همگان آشکار است که دولت آمریکا از همان ابتدا بارها تاکید کرده است که لشکرکشی به خاک ایران، مانند عراق یا افغانستان اساسا منتفی است. بنابراین تکرار این موضع از سوی رضا پهلوی مصداق «روغن ریخته نذر امامزاده کردن است.»

تناقض دیگر به مسئله مشروعیت و نمایندگی بازمی‌گردد. آقای پهلوی در همان سخنرانی می‌گوید که نماینده مردم نیست و خود را صرفاً «امانت‌دار» معرفی می‌کند. اما وقتی از مردم درخواست می‌کند به خیابان‌ها بیایند و نهادهای دولتی را تسخیر کنند و سپس از یک قدرت خارجی درخواست حمایت نظامی یا فشار نظامی می‌کند، آن هم به نام مردمی که هنوز فرصت انتخاب آزادانه نمایندگان سیاسی خود را نداشته‌اند، پرسش اخلاقی و سیاسی بسیار مهمی مطرح می‌شود: چه کسی و بر چه مبنایی حق دارد به نام مردم، چنین هزینه‌های سنگینی را بر جامعه و کشور تحمیل کند؟ حق فراخوان دادن یک چهره سیاسی به‌خودی‌خود به معنای داشتن اختیار نمایندگی مردم برای تصمیم‌گیری درباره جنگ و صلح نیست.

اما مهم‌ترین تناقض در مواضع رضا پهلوی و تا شاید حدودی بخشی از اپوزیسیون، مخلوط کردن اهداف حداکثری با راهبردهای حداکثری است؛ تناقضی که سیاست‌ورزی این بخش از اپوزیسیون را با یک تضاد ساختاری روبه‌رو کرده است.

اهداف سیاسی طبیعتاً می‌توانند حداکثری باشند. برای مثال، پایان دادن به جمهوری اسلامی و استقرار یک نظام دموکراتیک می‌تواند هدف نهایی یک جریان سیاسی باشد. اما زمانی که از «فشار حداکثری بر رژیم» و هم زمان «حمایت حداکثری از مردم» به‌عنوان یک راهبرد صحبت می‌ شود، باید توجه داشت که چنین خواسته‌ های حداکثری در زمین سخت سیاست و در جهان به‌شدت در هم‌ تنیده امروز، با محدودیتها و چالش‌های جدی رو به‌ رو هستند.

خلاصه پیام آقای پهلوی این است که فشار حداکثری باید حکومت را تا مرز فروپاشی پیش ببرد، در عین حال از جنگ (البته جنگ به معنای حمله زمینی) پرهیز شود، آسیب اقتصادی جدی به مردم وارد نشود و هم‌زمان حمایت بین‌المللی نیز جلب شود.

از سوی دیگر، اگر مقصود ایشان از حمایت حداکثری از مردم ایران، واقعاً حمایت از همه مردم باشد، این حمایت طبیعتاً باید همه بخش‌ها و گرایش‌های درون جامعه ایران، از جامعه مدنی و نیروهای سیاسی مستقل تا گروه‌های اتنیکی و مطالبات متنوع اجتماعی را نیز در بر بگیرد. مگر اینکه منظور از حمایت حداکثری از مردم ایران، در عمل حمایت از جریان سیاسی وابسته به خود ایشان باشد؛ برداشتی که با این ادعای ایشان مبنی بر اینکه نماینده مردم نیست و صرفاً امانت‌دار است، در تعارض قرار می‌گیرد.

واقعیت این است که در دنیای واقعی سیاست، چنین درخواست‌های حداکثری به‌ سادگی قابل تحقق نیستند. سیاست عرصه محدودیت امکانات، موازنه نیروها، تضاد منافع و بده‌ بستان است. حتی قدرتمندترین بازیگران بین‌المللی نیز نمی‌توانند همه اهداف خود را بدون در نظر گرفتن هزینه‌ها و واکنش دیگر بازیگران دنبال کنند. به همین دلیل، پافشاری بر واژه‌هایی مانند «حداکثری»، بدون برخورداری از ابزارهای اجرایی و ظرفیت‌های واقعی و درون‌زای سیاسی و اجتماعی، نمی‌تواند جایگزین یک راهبرد عملی شود.

به نظر من، مشکل اساسی آقای پهلوی نیز همین‌جاست: او بر فشار و حمایت حداکثری تأکید می‌کند، اما هنوز روشن نیست این خواسته‌ها با اتکا به چه ظرفیت‌های مستقل و درون‌زایی قرار است محقق شوند. در غیاب چنین ظرفیت‌هایی، این نوع سیاست‌ورزی عملاً او را در نوعی بن‌بست راهبردی و به‌تدریج در معرض انزوای سیاسی قرار می‌دهد.

تجربه سازمان مجاهدین خلق نیز، با وجود تفاوت‌های تاریخی و سیاسی آن با جریان وابسته به رضا پهلوی، از این منظر قابل تامل است. مجاهدین خلق نیز در مقاطعی راهبرد خود را بر اتکا به حمایت و امکانات قدرت‌های خارجی بنا کردند. این تجربه نشان می‌دهد که اتکا به قدرت خارجی، حتی اگر در کوتاه‌مدت دستاوردهای تاکتیکی به همراه داشته باشد، لزوماً به تحقق اهداف راهبردی یک جریان سیاسی منجر نمی‌شود. قدرت‌های خارجی در نهایت منافع و اهداف استراتژیک خود را دنبال می‌کنند؛ منافعی که لزوماً با خواسته‌ها و منافع بلندمدت ملت ایران هم‌پوشانی ندارند.

مسئله اصلی در سیاست‌ ورزی، نه صرفاً داشتن اهداف بزرگ، بلکه شناخت قدرت و امکانات واقعی برای تحقق آن اهداف است. فاصله میان خواسته‌های حداکثری و ظرفیت‌های واقعی، همان جایی است که یک راهبرد سیاسی می‌تواند به بن‌بست برسد.

https://t.me/politicalphilosphy/927

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)