این روزها در فضای سیاسی ایران، «چپ» و «راست» بیش از آنکه دو مقولهٔ تحلیلی باشند، به دو برچسب اخلاقی بدل شده‌اند. آنانی که خود را متعلق به جبههٔ پادشاهی‌ خواهی می‌دانند، مخالفان خود را به «چپ‌ بودن» متهم می‌کنند و آن‌ها را مسئول رساندن کشور به وضعِ کنونی می‌دانند. جالب آنکه همین جریان، هم‌زمان با این اتهام‌ زنی، با جبههٔ جهانی راست پوپولیستی هم‌داستان و هم‌صدا شده است. این هم‌زمانی، پرسشی جدی برمی‌انگیزد: آیا اساساً دعوای «چپ و راست» مسئلهٔ اصلی ایران امروز است؟

پاسخ من «نه» است. این دعوا، پوششی است روی مسئله‌ای عمیق‌تر، و برای نشان‌دادن این نکته، لازم است ابتدا به ریشهٔ تاریخیِ خودِ این دو واژه بازگردیم.

«چپ» و «راست» زاده‌ی مجلسِ ملی در بحبوحهٔ انقلاب فرانسه‌ است. در آن مجلس، نمایندگانی که خواهان تغییرات بنیادی‌ تر و گسستن از نظم کهن بودند، در سمتِ چپ رئیس مجلس می‌نشستند؛ و طرفداران حفظ سلطنت و نظم موجود، در سمت راست. یعنی در خاستگاه اصلیِ این دو مفهوم، می‌توان این تمایز اولیه را، در یک صورت‌بندی فلسفی‌تر، در نسبت متفاوتشان با زمان فهم کرد: چپ بیشتر رو به امکان آینده و راست بیشتر رو به حفظ نظم موجود داشت.

این ریشه تاریخی، شاید ابزار خوبی برای سنجشِ ادعای بخشی از پادشاهی‌ خواهان امروز، به رهبری رضا پهلوی، باشد. آنان مدعی‌اند در برابر «چپ» ایستاده‌اند. اما اگر تعریف اصلی را جدی بگیریم، خودشان در کدام سو می‌نشینند؟ جریان پادشاهی هم می‌خواهد نظم موجود (جمهوری اسلامی) براندازند، هم می‌خواهند نظم پیشین را بازگردانند. اما این جریان نه واقعاً «راست» به‌ معنایِ کلاسیک است، چون خواهان حفظِ وضع موجود نیست و نه «چپ»، چون افقشان آینده نیست، بازگشت به گذشته است. 

اینجاست که باید از دوگانهٔ فرسودهٔ چپ/راست عبور کنیم و به تمایزی دقیق‌تر روی بیاوریم، یعنی تمایز محافظه‌کاری از ارتجاع. محافظه‌کار می‌خواهد نظم موجود را حفظ و در صورت ضرورت اصلاح کند؛ ارتجاعی می‌خواهد نظم از دست‌ رفته را احیا نماید. این تفاوت، در ظاهر جزئی می‌نماید، اما پیامدهایش بسیار بنیادی است. محافظه‌کار، چون از نظم موجود دفاع می‌کند، می‌تواند آرام، تدریجی و در چارچوب قواعدِ موجود عمل کند. ارتجاعی اما، چون می‌خواهد نظمی را که دیگر وجود ندارد بازسازی کند، ناچار است به همان ابزارها و لحنی متوسل شود که خود روزی از آن رقیبانش بود. یعنی تشویق به انقلاب با شعارهای و راهبرد براندازانه و وعده‌ی گسست کامل از وضع موجود.

بنابراین رادیکالیسم و ارتجاع الزاماً در برابر یکدیگر قرار ندارند؛ ارتجاع نیز می‌تواند رادیکال باشد. از این زاویه، رفتار سیاسی این بخش از جبههٔ پادشاهی‌ خواهی نمونه‌ای امروزی از همین الگوست؛ در لباسِ دفاع از «نظم و سنت» ظاهر می‌شود، اما در عمل، پروژه‌اش رادیکال و براندازانه است و نه محافظه‌کاری به آن معنایی که راست از نظر تاریخی و فلسفه سیاسی شناخته می شود. 

و اینجاست که این بخش از جریان پادشاهی‌ خواهی به طور تاریخی و فلسفی راه خود را از راست در مفهوم محافظه کاری و حفظ وضع موجود جدا می کند و به راست پوپولیست جهانی که می خواهد به گذشته پرشکوه خود رجوع کند نزدیک می شود و با آن همصدا می گردد. همانطور که راستِ پوپولیست جهانی، دستِ کم در بخشِ عمدهٔ گفتمانش، بیش از آنکه محافظه‌کار وضع موجود لیبرال‌ دموکراسی باشد، خود را بازگرداننده‌ی نظمی می‌داند که به‌ زعمش از دست رفته است: نظم ملی، فرهنگی، سلسله‌ مراتبی پیشا لیبرال، همانطور که دونالد ترامپ با شعار آمریکا را دوباره بزرگ کنیم پا به مبارزات انتخاباتی گذاشت. به عبارت دیگر دو جریان، در دو جغرافیای متفاوت، در قالب «ارتجاع رادیکال» به هم می‌رسند، نه در قالبِ چپ/راست سیاسی-اقتصادیِ کلاسیک.

از این منظر، نقد اصلی به این بخش از جریان پادشاهی این نیست که «چپ» نیستند یا «چپ» را سرکوب می‌کنند؛ نقد اصلی این است که این جریان خود را در جامهٔ محافظه‌کاری و دفاع از نظم پوشانده، حال آنکه پروژه‌اش، در ماهیت، ارتجاعی و رادیکال است و همین شکاف میان ظاهر و باطن است که اجازه می‌دهد از ابزارهای بسیج‌ گرانه (اتهام‌ زنی، حذف رقیب از میدان مشروعیت، اتحاد با هر نیرویی که در راستای هدفِ بازگشت مفید باشد) بهره ببرد، بی‌آنکه پاسخ‌ گوی پیامدهای آن باشد.

اما مسئلهٔ اصلیِ ایرانِ امروز، در جایی دیگر نشسته است، نه در اینکه کدام جریان «چپ» و کدام «راست» است، بلکه در اینکه هر جریان، در نسبت با آزادی، دموکراسی، دولت، جامعه، سنت و مدرنیته، در کدام سو می‌ایستد. تقریباً همهٔ جریان‌ها، از هر طیف، امروز خواهان پایان جمهوری اسلامی‌اند؛ محور واقعی تمایز این است که این تغییر باید به‌ سویِ چه برود؟ به‌ سویِ بازسازی یک سلسله‌مراتب از دست‌ رفته، چه سلطنتی، چه دینی، یا به‌ سوی نهادسازی نو، بر پایهٔ آزادی، رویه‌های دموکراتیک و پاسخ‌گویی؟

پرسشِ راستین، همین است. و تا وقتی این پرسش پشت نزاع بی‌ محتوای چپ و راست پنهان بماند، انرژیِ سیاسیِ جامعه صرف جدالی می‌شود که، از قضا، خود این جریان پادشاهی بیش از هر کس دیگری از تداوم آن سود می‌برد.

https://t.me/politicalphilosphy/819

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)