بخش دهم
لطفعلی راجی
هامبورگ، بهار ۲۰۲۶
تقدیم به خوانندگان و صاحب نظران آزادی خواه، عدالت جو ، صلحجو و در تلاش برای رفع تبعیض
لایه های قابلیتهای بیانمندی: لایه ی قابلیتهای احساسات
در این بخش پژوهش پرسیدن و پاسخ دادن و کنشهای ادراکی-زبانی مشابه ابتدا در تداوم به مفهوم لایه های قابلیتهای بیانمندی توجهی دقیقتر می کنیم و با توضیحات و تحلیل هایی نه چندان مشروح این مفهوم فلسفی را بیش از بخش های قبلی بررسی میکنیم. سپس در گام بعدی به لایه ای از لایه های قابلیتهای بیانمندی که لایه قابلیتهای احساسات است توجهی متمرکز میکنیم وتا حدی که برای نشر مجازی و البته دانش و توان و امکانات و روابط نگارنده ممکن است، بررسی میکنیم تا به برخی پرسشهای مربوط به این موضوع پاسخهایی تحلیلی، علمی و مستدل داده شود.
در بخش یکم این پژوهش به سوالهای بلقوه و بلفعل توجه کردیم و با مفاهیم بلقوه و بلفعل و مفاهیم مشابه آشنا شدیم. در آن بخش با توضیحاتی در باره مفهوم اپوخه یا خودداری در مکتب شکگرایان پیرهونی و مکتب پدیدار شناسی هوسرل، خودداری معقول معطوف به پرسش و پاسخ را منفک از آن دو نوع خودداری مورد توجه قرار دادیم. در بخش دوم با مفهوم روی آورندگی همچون پله ی اولیه و ضروری یادگیری و بگارگیری و آموزش زبان و از جمله پرسش و پاسخ آشنا شدیم که با توضیحاتی در باره ی نظریات فلسفی برنتانو، هوسرل و سرل همراه بود. در بخش سوم این پژوهش با مفهوم بافتارمندی در تفکیک از مفاهیم مشابه آشنا شدیم و شاخصهای متعدد و گوناگون بافتارمندی متمرکز روی پرسشگری و پاسخگویی توضیح داده شد. در بخش پنجم به مفاهیم کنش و واکنش زبانی و مفاهیم وابسته توجه کردیم و سابقه ی زبانشناسی و فلسفی این بحث را در نظرات افلاطون، بولر، ویتگنشتاین و آستین پیجویی کردیم و تا حدی توضیح دادیم. در آن بخش از جمله به این مطلب اشاره شد که زبان و ازجمله پرسش و پاسخ را در پنج قابلیت ادراکی- زبانی بلقوه و یا بلفعل: فهمیدن، صحبت کردن، خواندن، اندیشیدن و نوشتن می بایست بررسی و تبیین کرد و با طرح پرسشهایی مسیر پژوهش را تا حدودی مشخص کردیم و قاعده ای را برای پرسشگری و پاسخگویی بحث و جمله بندی کردیم. در بخش ششم این پژوهش به پیوند حواس و زبان التفات و توجه کردیم و مختصر نظریات ارسطو و اپیکور در باره ی حواس توضیح داده شد. سپس در پیوستی کاربردی در پنج بخش نشر شده ی بعدی مفاهیم شباهت و تفاوت بررسی شد و یک روش سورگذاری شباهت ها و تفاوتها معرفی و آزمونی اولیه شد. در بخش بعدی در تداوم بحث پیوند زبان و حواس پیگیری شد و با توضیحاتی مستدل با انواع حواس در دسته بندی نسبتا دقیق شرینگتون آشنا شدیم و همچنین مفاهیم دریافت حسی و ادارک حسی تا حدودی بگونه ای مستدل تحلیل شد.در آن بخش به نقد و رد شکگرایی افراطی و خود تنها باوری پرداختیم وآکسیوم امتناع اجتماع نقیضین بررسی و بگونه ای فلسفی مستدل شد. در آن بخش به بررسی و توضیحاتی در باره نظریات گرگیاس نیز توجه کردیم و نظریاتش را با پرسشگری و پاسخگویی کاربردی مماس کردیم. در بخش بعدی پژوهش با مفهوم لایه هایی قابلیتهای بیانمندی آشنا شدیم و در تفکیک با این مفهوم برساخته مفاهیم مشابه بررسی شدند. در آن بخش بگونه ای مختصر به روند تکوین و تکامل حواس توجه کردیم. در بخش بعدی پژوهش در ادامه مفهوم لایه های قابلیتهای بیانمندی بررسی و توضیح داده شد و با توضیحاتی با مراحل چندگانه ی دریافت حسی و ادراک حسی حس بینایی آشنا شدیم. در آن بخش توضیحاتی دقیق اما نه چندان مشروح در باره ی خواندن و مطالعه کردن داده شد. به این پرسش که آیا حس بینایی در شکلگیری لایه های قابلیتهای بیانمندی نقشی تعیین کننده دارد، توجه کردیم و با توضیحاتی کمابیش مستدل به این پرسش پاسخی مثبت داده شد.در بخش بعدی درتداوم به پیوند حواس و زبان التفات کردیم و حس شنوایی وشنیدن زبان شفاهی تا حدودی توضیح داده شدند.درآن بخش نیز درباره نقش نسبتا تعیین کننده ی حس شنوایی و شنیدن زبان شفاهی در شکلگیری لایه های قابلیتهای بیانمندی و ازجمله پرسشگری و پاسخگویی توضیحاتی داده شد.
در لایه های متعدد قابلیتهای بیانمندی، لایه حواس از حواس متعددی بیش ازحس بینایی وحس شنوایی تشکیل شده و اینکه در این پژوهش به حواس دیگر برنمی رسیم به معنی بی اهمیتی آنها در زیست و زندگی ما انسانها نیست. یکی از دلایلی که به بررسی و توضیحاتی در باره حس بینایی و خواندن و مطالعه کردن و حس شنوایی و شنیدن زبان شفاهی در این پژوهش بسنده می شود، این است که موضوع اصلی این پژوهش پرسش و پاسخ شفاهی و کتبی است و هرچند که گاهی به گونه های دیگری از امکان طرح پرسش و پاسخ اشاره می شود اما تمرکز روی پرسش و پاسخ نوشتاری و گفتاری است و این بررسی مثلا حس چشایی و یا حس بویایی را ملزم نمی کند. این بسنده گی در بررسی و توضیح و تحلیل لایه های دیگر قابلیتهای بیانمندی نیز صدق میکند.
تحلیل فشرده لایه های قابلیتهای بیانمندی در چند سوال / پرسش و جواب / پاسخ.
همانطور که در بخشهای قبلی این پژوهش تا حدی توضیح داده شد، لایه های قابلیتهای بیانمندی معاصرما انسانها در زیستشناسی اندام و بدن ما انسانها در طول تاریخ تکامل روندی بسیار طولانی را طی کرده که در امتداد و پیوند با قابلیتهای زیست و حیات جانداران دیگر است و این روند تکامل رو به آینده تداوم دارد. لایه های قابلیتهای بیانمندی را زیر مفاهیم زیر تفکیک کردیم:
لایه قابلیتهای حواس
لایه قابلیتهای احساسات
لایه قابلیتهای ادراکی
لایه قابلیتهای فرهنگی
لایه قابلیتهای کلامی
هر یک از این لایه ها از قابلیتهای متعددی تشکیل شده چرا که حواس گوناگونی میتوان بکار برد، احساسات گوناگونی را می توان بروز داد، به شیوه ها و انواع گوناگونی می توان ادراک کرد، به اشکال و شیوه های گوناگونی می توان فرهنگ را بلفعل کرد، و به گونه ها و انواع گوناگونی می توان کلام و زبان را بکار برد. هر یک از لایه های بیانمندی در تنوعی که دارند تاریخی بسیار طولانی را در تکوین و تکامل اندام و بدن و اجتماع انسانها پشت سر گذارده تا به وضعیت معاصر ما انسانها برسند. نمی توان به این مطلب بی توجهی کرد که روند تکوین و تکامل تباری لایه های قابلیتهای بیانمندی تا حدودی در روند رشد فردی به نظر تکرار می شود و آنچه در باره ی تکامل زبان می توان تا حدی با گمانه زنی و استدلال بر اساس تشابه تشخیص داد، تا حدی قابل تعمیم به این است که روند تکوین و تکامل تباری قابلیتهای بیانمندی بگونه ای مشابه تا حدودی در روند رشد فردی در اوان کودکی تکرار می شود. از نظر زمانی آنچه در تبار انسانها میلیون ها سال تکوین و تکامل یافته است در شکلگیری و رشد فردی قابلیتهای بیانمندی انسانها در طول عمر و زندگی شان تا حدودی مشابه تکرار می شود و آنهم از بدو شکلگیری جنین تا دوران کودکی. این تز را با گمانه زنی تا حدی محدود می توان مستدل کرد اما این استدلال را نبایستی با دلایل آزمون شده ی تجربی و علمی اشتباه گرفت. بایستی به این توجه داشت که این یک گمانه زنی بر اساس برخی شباهتها است و به تفاوتها التفات و توجهی نمی کند. در بحثی که در باره تکامل زبان بود به این موضوع توجه کردیم که یادگیری و بکارگیری حروف صدادار در رشد فردی زودتر از حروف صامت توسط نوزادان شکل می گیرد که یکی از دلایل آن نیز ساده تر بودن تولید حروف صدادار از حروف صامت است. مرتبط با این موضوع به این بحث توجه داشتیم که در روند فرگشت و تکامل تباری زبان نیز ابتدا حروف صدادار بکار برده می شده و سپس با راست قامت شدن انسانهای نخستین پایه حروف صامت بکار برده شده چون صوت حاصل حروف صامت در مسافت دورتر قابل شنیدن است و در مسیرهای طولانی راه های صحرایی بهتر برای ارتباط کلامی قابل استفاده است. در روند تکامل زبان اصوات ناشی از بروزدادن و بیان کردن احساسات مرحله ای ابتدایی بوده و به تدریج حرکات و اشاره های اندامی و بدنی و بعد ضمایر برای ارتباط و رسانش بکار برده شده و این روند مشابه در یادگیری و بکار گیری زبان توسط نوزادان و کودکان مشاهده می شود. بر مبنای این تز کمابیش مستدل که بر اساس تشابه است ، می توان با گمانه زنی آنرا با احتیاط تعمیم داد و مدعی شد که لایه های قابلیتهای حسی، احساسی، ادراکی، فرهنگی و کلامی نیز در رشد فردی در اوان کودکی مشابه با روند تکوین و تکامل تباری این قابلیتها است. بایستی اذعان کرد که این گمانه زنی حالتی ساده انگارانه دارد چون پیچیدگی این بحث را دفعتی ساده سازی میکند.اما این فقط یک گمانه زنی است و این حد از آزادی اندیشه و تساهل در اندیشه را می توان پذیرفت، هرچند که بحثی پیچیده و دشوار را دفعتی ساده سازی کند. این گمان تا آن حد که به وسعت و عمق اندیشه در این بحث منتج شود، می تواند مفید واقع شود. در روند باز یک پژوهش گاهی حدس و گمانه زنی بکار برده می شود و ارجح نیز توضیح و مستدل کردن و در صورت امکان آزمون تجربی آن است و فی نفسه گمانه زنی نادرست نیست. اگر به یک گمانه زنی و حدس بسنده کنیم راه سهل و ساده ای انتخاب کرده ایم که تداوم و دوامی عموما ندارد و اغلب نیز در ابهام می ماند چون توضیح و مستدل و آزمون نشده.
لایه های قابلیتهای بیانمندی همانطور که تا حدی توضیح داده شد در ترتبی تکاملی در تبار انسانها که تدوام قابلیتهای بیانمندی حیوانات هستند شکل گرفته اند و در رشد فردی نیز کمابیش دارای ترتبی مشابه شکل می گیرند و اگر چه این مطلب نیز در حد یک تز کلی می ماند و نیاز به توضیح بیشتر و استدلال دارد، اما در اینجا به همین اشاره بسنده می کنیم و وارد بحث این موضوع نمی شویم. اما کوتاه میتوان منظور از ترتب تکامل لایه های قابلیتهای بیانمندی را توضیح داد: در رشد فردی نوزادان و کودکان بلفعل کردن قابلیتهای حسی مرحله ای اولیه است و مابعد لایه قابلیتهای احساسی شکل می گیرد و سپس لایه قابلیتهای ادراکی و مابعد لایه ی قابلیتهای فرهنگی و سپس لایه قابلیتهای کلامی و این روند ترتب رشد را بگونه ای مشابه در تبار ما انسانها نیز می توان فرض کرد.
برشماری لایه های قابلیتهای بیانمندی در تنوعی که هر یک از این لایه ها دارد و توضیح هر یک از آنها پژوهشی دیگر لازم دارد و برای پژوهش فعلی لزومی ندارد. همینکه بتوان لایه های قابلیتهای بیانمندی را با نمونه هایی از پرسش ها و پاسخ ها تحلیلی توضیح داد و تا حدی نیز تداخل و در همتنیدگی شان را تبیین کرد، برای این بخش از پژوهش کفایت میکند. و این البته کم نیست. در بخش قبلی نمونه ای پرسش و پاسخ تا حدی تحلیل شد و لایه های قابلیتهای بیانمندی بلفعل شده در آن پرسش و پاسخ توضیح داده شد. با یک نمونه ی پرسش و پاسخ نمی توان به اندازه کافی مفهوم لایه های قابلیتهای بیانمندی و تحلیل آن را توضیح داد. همچنین در آن توضیحات به تداخل و درهمتنیدگی لایه های حسی، احساسی، ادراکی، فرهنگی و کلامی آن پرسش و پاسخ نپرداختیم و حال می توان با مثالهایی بیشتر ابتدا لایه های قابلیتهای بیانمندی بلفعل شده را به ترتیب توضیح داد و سپس تا حد ممکن تداخل و در همتنیدگی شان را. در تحلیل زبان همانطور که توضیح داده شد حداقل دو کنش زبانی-ادراکی محوری هستند: تفکیک کردن و مشخص کردن و در اینجا نیز این دو کنش زبانی-ادراکی بگونه ای سنجیده و دقیق بکارگرفته می شوند تا تحلیل و توضیحات پیامد یا با واقعیت تطابق کنند یا به واقعیت نزدیک باشند، و اگرچه تحلیل مثالهای پیامد مشروح نیست، اما در این بخش به همین مقدار بسنده می شود.
برای مثال به چند سوال / پرسش وجواب / پاسخ از بافتارهای گوناگون ابتدا توجه کنیم:
۱. بافتار زندگی روزمره در روابط همسایگی:
سوال: چرا جلوی در ساختمان آشغال ریختی؟
جواب: آشغال نریختم. کیسه زباله پاره شد آشغال ریخت. امروز تمیز می کنم.
۲. بافتار زندگی روزمره در یک فروشگاه:
سوال: چرا قیمتهای اجناس فروشگاه هر روز کم و زیاد میشه؟
جواب: چون قیمت خرید اجناس از عمده فروشی هر روز کم و زیاد میشه.
۳. بافتار گفتگویی فلسفی:
پرسش: آیا اندیشیدن و فکر کردن بدون زبان ممکن نیست و اگر نیست چرا؟
پاسخ: البته ممکنه اما درجاتی را وابسته به موضوع فکر و اندیشه در روند فکر کردن و اندیشیدن بایستی تفکیک کرد. می توان بدون زبان هم اندیشید و فکر کرد منتها این نوع اندیشه و فکر درجه دقت و تمرکز کمتر و زحمت کمتری دارد. در این بحث میتوان درجاتی از دقت و تمرکز در روند اندیشیدن و فکر کردن را در نظر گرفت و گفت که وقتی روی آورندگی و توجه به برابر ایستایی یا موردی یا موضوعی معطوف میشود در طیفی انگیزه،احساس، حواس ، تصور و حافظه و قشرهای مغزی مسوول درک و بیان زبان و اندیشیدن فعال می شوند. در این طیف فعال روند ادراکی درجاتی را می توان تفکیک کرد و یکی از شاخصهایی که تفکیک را مشخص میکند، استفاده از زبان رایج و عمومی و اجزای گوناگون زبانی است. برای دقت و اطمینان بیشتر در روند فعال ادراک بهتر استفاده از سمبلها و اجزای زبان و کلمات و جملات زبانی رایج و عمومی است . برای مثال یک توصیف، یک تفسیر، یک تحلیل یا یک استدلال را نمی توان بدون زبان اندیشید و بگونه ای قابل فهم برای دیگران گفتاری و نوشتاری بیان کرد.اندیشیدن اینگونه کنشهای زبانی-ادراکی بدون زبان ناممکن هستند، هر چند که می توان به یک توصیف، یک تفسیر، یک تحلیل یا یک استدلال در ذهن روی آورد و توجه و تمرکز را به آنها معطوف کرد. می توان بدون زبان بگونه ای راحت و بدون زحمت مثلا تصور کرد که اگر فردا باران نیاید و هوا آفتابی باشد به پارک شهر برای گردش برویم و آنجا نوشیدنی ای بنوشیم. از اینرو بهتر تفکیک درجات بکارگیری دقت، تمرکز و زحمت در روند ادراکی است و همچنین التفات بیشتر به اینکه وقتی داریم فکر میکنیم اولا دقیقا چه برابرایستا و موردی، موضوع روی آورندگی و توجه مان است و دوما کدام کنش زبانی –ادراکی را داریم بلفعل میکنیم.
۴. بافتار روابط ورزشی در یک باشگاه:
سوال: میز پینگ پونگ آزاد امروز داریم؟
جواب: نه برای بازی تک به تک میز آزاد نداریم اما می تونیم دوبل بازی کنیم.
۵. بافتار روابط حقوقی در یک جلسه دادگاه:
پرسش: شما در اظهاراتی که در باره تصادف رانندگی در جلسه قبلی دادگاه کردید، گفتید که رنگ ماشین خسارت دیده بنفش بوده، اما امروز می گویید رنگ ماشین سفید بوده! ماشین صدمه دیده چه رنگی داشته؟
پاسخ: درست یادم نیست. بنفش یا سفید، چه فرقی داره؟! مقصر که معلومه!
این مثالها از بافتارهایی هستند که نگارنده در آنها تجربیاتی دارد و اگر چه برخی از این مثالها بی مایه هستند اما این مانعی نیست تا در پیامد بررسی و تحلیل شوند تا ابتدا لایه های قابلیتهای بیانمندی را بتوان مشخص کرد و سپس تداخل لایه های قابلیتهای بیانمندی را در سوال ها / پرسشها و جواب ها / پاسخ ها ی مثال زده شده تا حدودی توضیح داد.
برای اینکه در پیامد تحلیل و توضیح لایه های قابلیتهای بیانمندی در مثالها زیاد پیچیده و دشوار فهم نشود ترتیبی رعایت می شود:
۱.
لایه ی قابلیتهای حسی در سوال و جواب بافتار زندگی روزمره در روابط همسایگی:
در سوال همسایه ای از همسایه ای دیگر که چرا جلوی ساختمان آشغال ریخته پیش انگاشتی محاوره شده که آن همسایه خودش دیده که همسایه ای دیگر جلوی ساختمان آشغال ریخته و در این سوال این پیش انگاشت بر مبنای یک مشاهده توسط حس بینایی است. در جواب نیز اتفاقی که افتاده و کیسه زباله پاره شده، پیش انگاشت بر مبنای مشاهده بوسیله ی حس بینایی و تا حدی حس لامسه بوده. از اینرو می توان گفت که در سوال و جواب مابین همسایه ها پیش انگاشت ها بر مبنای مشاهده با حس بینایی و و لامسه بوده است. مضاف بر این سوال و جواب شفاهی حضوری مابین همسایه ها رد و بدل شده و الزاما حس بینایی و حس شنوایی و همچنین تا جایی که تکلم تا حدی برای تلفظ و بیان واج ها و کلمات سوال و جواب با دهان و لبها و زبان و فکها لازم است، حس لامسه بکار برده شده.
لایه ی قابلیتهای احساسی در سوال و جواب بافتار زندگی روزمره در روابط همسایگی:
همسایه ای از همسایه ی دیگر سوال میکند که چرا آشغال جلوی ساختمان ریخته و همسایه ی مخاطب سوال جواب میدهد که زباله نریخته بلکه کیسه زباله پاره شده و آشغال ریخته و تمیز میکند. احساسی که در این سوال شفاهی بلفعل شده و حالتی از کنجکاوی و نارضایتی و خشمی خفیف است. جواب برای رفع کنجکاوی و شکایت و نارضایتی است و احساسی که در آن بلفعل شده ترسی خفیف است که حالتی تدافعی برای تبرئه شدن و راضی کردن دارد. احساسات بلفعل شده در سوال و جواب تلفیقی هستند و اگر بخواهیم این احساسات را به گونه ای مشخص تر کنیم، می توان گفت که در سوال که حالتی شکوه آمیز و ناراضی و تهاجمی دارد و همراه کمی کنجکاوی است، تا حدی خشم و عصبانیت خفیف بلفعل شده. در جواب قصد توضیح علت است و برطرف کردن نارضایتی و کنجکاوی همسایه و توضیح علت و احساسی که در جواب بلفعل شده، حالتی تدافعی دارد و همراه با ترس و نگرانی خفیف است.
لایه ی قابلیتهای ادراکی در سوال و جواب بافتار زندگی روزمره در روابط همسایگی:
در سوال و جواب همسایه ها در باره ی علت ریخته شدن آشغال جلوی در ساختمان، از جمله قابلیتهای ادراکی، بارز تشخیص رابطه ی علت و معلول یا به بیانی دیگر علّیت است: علت ریخته شدن آشغال جلوی در ساختمان پاره شدن کیسه زباله بوده. مضاف بر این نیز در رد و بدل کردن سوال و جواب که کنش و واکنشی ادراکی- زبانی است تشخیص و درک رابطه ی تضایف همچون قاعده ای زبانی –اجتماعی بلفعل شده است. علاوه بر این تشخیص و درک اینکه در سوال و جواب پیش انگاشتی هایی موجود است که اگر چه در سوال و و جواب همسایه ها جمله بندی نشده، اما محاوره شده.
لایه ی قابلیتهای فرهنگی در سوال و جواب بافتار زندگی روزمره در روابط همسایگی:
در سوال و جواب مابین همسایه ها از جمله می توان به فرهنگ روابط همسایگی و شهروندی التفات کرد. مضاف بر این رعایت فرهنگ بهزیستی و بهداشت و نظافت محیط زندگی و زیست که موضوع سوال و جواب شفاهی مابین همسایه ها بوده.
لایه ی قابلیتهای کلامی در سوال و جواب بافتار زندگی روزمره در روابط همسایگی:
کنش زبانی-ادراکی سلیس و واضح سوال شفاهی و واکنش زبانی-ادراکی سلیس و واضح جواب شفاهی، قابلیت کلامی اصلی در این محاوره مابین همسایه ها بوده. در این سوال و جواب مابین همسایه ها با وجود اینکه پیش فرض، پیش انگاشت و تضمن موجود است اما سوال و جواب بدون سوءتفاهم و کژفهمی فهمیده شده.
۲.
لایه ی قابلیتهای حسی در سوال و جواب بافتار زندگی روزمره در یک فروشگاه:
پیش فرض سوال خریدار این است که قیمت اجناس فروشگاه را چندین روز مقایسه کرده که مبنای حسی آن مشاهده با حس بینایی بوده. در جواب تصوری که مبنای آن حس بینایی است از عمده فروشی حین بلفعل کردن جواب محاوره شده. مضاف بر این نیز برای بیان و شنیدن سوال و جواب شفاهی در کنش و واکنش زبانی-ادراکی، حس شنوایی و تا حدی نیز برای تکلم سوال و جواب شفاهی، حس لامسه بکار برده شده.
لایه ی قابلیتهای احساسی در سوال و جواب بافتار زندگی روزمره در یک فروشگاه:
در سوال خریدار از فروشنده که چرا قیمت اجناس روزانه کم و زیاد می شود، نیاز و خفیف نیز نارضایتی بلفعل شده و اگر اینها را احساس قلمداد کنیم و کمی هم فروکاست، می توان گفت که سوال همراه خشمی خفیف بوده است. در جواب که حالتی تدافعی دارد و تا حدی نیز شانه خالی کردن از مسوولیت فروشگاه برای انصاف ، احساس عذر خواستن واحساس نگرانی و ترس برای تبرئه خفیف بلفعل شده.
لایه ی قابلیتهای ادراکی در سوال و جواب بافتار زندگی روزمره در یک فروشگاه:
قابلیت ادراکی در سوال مقایسه کردن است که در باره ی قیمت اجناس بوده و همچنین درک فاصله ی زمانی روزها باهم که قیمت اجناس کم و زیاد شده. در جواب تضایف مابین قیمت اجناس در فروشگاه در وابستگی شان به قیمت اجناس در عمده فروشی محاوره شده. همچنین استدلالی در جواب بگونه ای غیر مستقیم بلفعل شده.مضاف بر این نیز کنش و واکنش زبانی-ادراکی سوال و جواب شفاهی مابین خریدار و فروشنده کمابیش واضح بلفعل و فهمیده شده.
لایه ی قابلیتهای فرهنگی در سوال و جواب بافتار زندگی روزمره در یک فروشگاه:
در سوال از نظر فرهنگی، فرهنگ رعایت انصاف غیر مستقیم درخواست شده. در جواب غیر مستقیم به فرهنگ خرید و فروش کالا و وابستگی خرده فروشی به عمده فروشی اشاره شده و بدین وسیله جواب را فروشنده مستدل محاوره کرده. مضاف بر این نیز فرهنگ پرسشگری و پاسخگویی در بافتار معیشتی خرید و فروش اجناس و قیمت متغیر بدون مانع بلفعل شده، هر چند که در جواب فروشنده نا معلوم مانده که آیا جواب درست است یا نه.
لایه ی قابلیتهای کلامی در سوال و جواب بافتار زندگی روزمره در یک فروشگاه:
قابلیت کلامی بلفعل شده در این بافتار، سوال شفاهی بلفعل شده است که از علت کم و زیاد شدن قیمت اجناس فروشگاه می پرسد. در جواب شفاهی بفلعل شده نیز پاسخگویی با استدلالی غیر مستقیم بلفعل شده.
۳.
لایه ی قابلیتهای حسی در سوال و جواب بافتار روابط ورزشی در باشگاه:
پیش فرض و پیش انگاشت سوال موجود نبودن میز آزاد پینگ پونگ برای بازی تک به تک بوده و این استفاده از حس بینایی را ملزم کرده. در جواب نیز پیش فرض و پیش انگاشت بکار گیری حس بینایی بوده چون مشاهده شده که فقط می توان دوبل بازی پینگ پونگ کرد.
لایه ی قابلیتهای احساسی در سوال و جواب بافتار روابط ورزشی در باشگاه:
در سوال در مورد میز پینگ پونگ آزاد انگیزه و تمایلی برای ورزش بلفعل شده که احساس شوق و شادی خفیف است که همراه کنجکاوی بوده. در جواب توضیح راه حلی برای امکان بازی پینگ پونگ بلفعل شده که همراه با خونسردی و تعقل است و اگر بخواهیم با فروکاست احساسی را در جواب مشخص تر کنیم ، می توان گفت که احساس بلفعل شده در جواب جدیتی خفیف است که همیارانه است و این احساس شادی خفیف از پیشنهاد راه حل مناسب است.
لایه ی قابلیتهای ادراکی در سوال و جواب بافتار روابط ورزشی در باشگاه:
قابلیت ادراکی بلفعل شده در سوال تشخیص دادن بوده که مربوط به تعداد کم میزهای آزاد پینگ پونگ بوده. در جواب نیز شمردن و محاسبه کردن و پیشنهاد کردن راه حل قابلیتهای ادراکی بارز بوده اند.
لایه ی قابلیتهای فرهنگی در سوال و جواب بافتار روابط ورزشی در باشگاه:
از جمله قابلیتهای فرهنگی در سوال و جواب یکی مربوط به فرهنگ ورزش در باشگاه پینگ پونگ و مضاف بر این پرسشگری و پاسخگویی در بافتار روابط ورزشی است که واضح و مستقیم و همیارانه بوده.
لایه ی قابلیتهای کلامی در سوال و جواب بافتار روابط ورزشی در باشگاه:
کنش و واکنش ادراکی-زبانی سوال و جواب مستقیم و مشخص، قابلیت کلامی اصلی بوده.
۴.
لایه ی قابلیتهای حسی در پرسش وپاسخ بافتار گفتگویی فلسفی:
در پرسش شفاهی فلسفی و پاسخ شفاهی فلسفی که حضوری بوده، تمامی حواسی که برای گفتگو کردن لازم هستند متناسب بکار برده شده: حس شنوایی، حس بینایی، حس لامسه تا آن حدودی که برای تکلم کردن لازم هستند. مضاف بر این با مثالی که در پاسخ زده شده، تصوری که مبنای آن حس بینایی و جهت یابی بوده بکار برده شده.
لایه ی قابلیتهای احساسی در پرسش وپاسخ بافتار گفتگویی فلسفی:
در پرسش هیجان بارز کنجکاوی است که همراه با میلی به دانستن است. در پاسخ انگیزه و احساس برای مستدل کردن یک نظر است که می توان آن را شوق و شادی خفیف قلمداد کرد.
لایه ی قابلیتهای ادراکی در پرسش وپاسخ بافتار گفتگویی فلسفی:
درگفتگوی فلسفی حضوری که در آن پرسش و پاسخ محوری است عموما قابلیتهای ادراکی-زبانی تفکیک کردن، مشخص کردن، تحلیل کردن، توضیح دادن، توصیف کردن، مثال زدن ، استدلال کردن بکار برده می شوند.
لایه ی قابلیتهای فرهنگی در پرسش وپاسخ بافتار گفتگویی فلسفی:
در این پرسش و پاسخ فلسفی فرهنگ گفتگوی فلسفی بلفعل شده.
لایه ی قابلیتهای کلامی در پرسش وپاسخ بافتار گفتگویی فلسفی:
لازم به توضیح مشروح نیست که کنش و واکنش پرسش و پاسخ قابلیت کلامی بارز بوده که مستقیم و مشخص بلفعل شده. مضاف بر این در پاسخ تمامی قابلیتهای ادارکی برشمرده به درجات متفاوتی قابلیت کلامی نیز هستند.
۵.
لایه ی قابلیتهای حسی در پرسش وپاسخ بافتار روابط حقوقی در دادگاه:
در سوال تصورو تصویری که مبنای آن حس بینایی بوده از رنگ ماشین و مدارک مربوط به تصادف مستتر است. در جواب نیز حس بینایی مبنا است. مضاف بر این نیز در سوال و جواب شفاهی حضوری مابین قاضی و شاهد، حس بینایی، حس شنوایی وتا آنجا که برای تکلم شفاهی لازم است حس لامسه بکار برده شده.
لایه ی قابلیتهای احساسی در پرسش وپاسخ بافتار روابط حقوقی در دادگاه:
در این بافتار روابط حقوقی که در دادگاه بوده سوال از طرف قاضی و جواب از طرف شاهد یک تصادف رانندگی بیان شده. احساس بارز در سوال کنجکاوی است که همراه غافلگیری شاهد است و اگر فروکاست کنیم می توان گفت که این کنجکاوی با احساس خفیف خشم همراه بوده. در جواب احساس بارز بی تفاوتی است که خفیف با احساس اندوه همراه است.
لایه ی قابلیتهای ادراکی در پرسش وپاسخ بافتار روابط حقوقی در دادگاه:
قابلیت ادراکی در سوال قاضی مقایسه کردن و استدلال است که درسوال غیر مستقیم بیان شده. در جواب قابلیت ادراکی بارز قوه حافظه است که مخدوش بوده.
لایه ی قابلیتهای فرهنگی در پرسش وپاسخ بافتار روابط حقوقی در دادگاه:
در این سوال و جواب مابین قاضی و شاهد، فرهنگ دادگستری بلفعل شده که قوانین و قواعد و رسوم رسمی دارد.
لایه ی قابلیتهای کلامی در پرسش وپاسخ بافتار روابط حقوقی در دادگاه:
دراین سوال و جواب مابین قاضی و شاهد، سوال قاضی بازپرسی کردن بوده و جواب شاهد، شهادت دادن، که هرکدام یک قابلیت کلامی هستند.
همپوشانی پی در پی لایه های قابلیتهای بیانمندی در یک سوال
با این توضیحات تحلیلی تا حدی بیشتر با مفهوم لایه های قابلیتهای بیانمندی آشنا شدیم و اگر چه تحلیل فوق منحصر به چند نمونه از سوال ها ویک پرسش و جوابها و یک پاسخ می شود و نمونه های سنخهای دیگری که در مجموعه ی وسیع پرسیدن هستند (برای مثال استخبار کردن، اقتراح کردن)، هنوز بررسی و تحلیل نشده اند، اما در این مرحله این بررسی و تحلیل کفایت میکند. در پیامد تلاش می شود تا حدودی که برای نگارنده ممکن است و برای نشر مجازی نیز مناسب است، تداخل و در همتنیدگی لایه های قابلیتهای حسی، احساسی، ادراکی، فرهنگی و کلامی در تحلیل یک مثال فوق توضیح داده شود:
در سوالی که همسایه ای از همسایه ی دیگر در باره علت ریختن آشغال جلوی در ساختمان کرده، همانطور که در تحلیل فوق آمد، لایه های قابلیتهای بیانمندی بلفعل شده اند و به ترتیب به آنها توجه کردیم. تداخل و در همتنیدگی هیجان کنجکاوی همراه با خشمی خفیف، بکار گیری حس بینایی، رابطه ی علّی، فرهنگ روابط همسایگی و نظافت محیط زندگی و زیست را چگونه می توان در این سوال توضیح داد؟ اصلا منظور از تداخل و در همتنیدگی لایه های قابلیتهای بیانمندی در یک سوال شفاهی چیست؟ در پی شناخت چه هستیم؟ چگونه بایستی برای مثال تداخل احساس خشمی خفیف را در سوال که قابلیتی کلامی است توضیح داد؟ لحن و آوای سوال شفاهی می تواند این تداخل قابلیت احساسی و قابلیت کلامی را در سوال نشان دهد و لحن و آوای سوال همسایه از همسایه ای دیگر عصبانیت و خشمی خفیف را بروز داده. چگونه بایستی تداخل قابلیت حسی را با قابلیت فرهنگی و یا به بیانی دقیقتر مشاهده ی آشغال جلوی در ساختمان که مبنایش حس بینایی است و فرهنگ همسایگی و نظافت محیط زندگی و زیست را توضیح داد؟ دیدن اینکه جلوی ساختمان آشغال ریخته و ربط دادن این با رفتار همسایه در روابط همسایگی و جواب همسایه که آشغال نریخته بلکه کیسه زباله پاره شده و تمیز میکند، در بافتار روابط همسایگی که فرهنگی خاص دارد، انجام شده و این تداخل دو لایه ی قابلیتهای حسی و فرهنگی است. چگونه بایستی تداخل قابلیت ادراکی این سوال را با قابلیت کلامی این سوال توضیح داد و یا به بیانی دقیقتر چگونه بایستی رابطه ی علّی ای که در سوال همسایه بگونه ای غیر مستقیم در سوال بیان شده با کنش ادراکی-زبانی سوال توضیح داد؟ بکار گیری ضمیر استفهامی ” چرا؟ ” قابلیتی کلامی است و همسایه در پی فهمیدن و درک رابطه ای علّی است که قابلیتی ادارکی است. به همین طریق می توان تداخل لایه های قابلیتهای بیانمندی را در مثالهای دیگر توضیح داد.
آیا تمامی لایه های قابلیتهای بیانمندی در این سوال و جواب در بافتار روابط همسایگی درهم تداخل دارند یا اینکه ففقط برخی از لایه های قابلیتهای بیانمندی؟ تمامی لایه های قابلیتهای بیانمندی پی در پی در هم تداخل دارند. این تداخل نوعی همپوشانی پی در پی لایه های قابلیتهای بیانمندی است که با دیدن آشغال جلوی در ساختمان شروع شده و یا به بیانی دیگر بکار گیری حس بینایی و با بلفعل شدن احساس خشمی خفیف از این بایت تداوم گرفته که لایه ی قابلیت احساسی بوده و سپس در پیوندی با این دو قابلیت بیانمندی که حسی و احساسی بوده، قابلیت فرهنگی بلفعل شده که مربوط به لزوم نظافت محیط زیست و زندگی می شود و در ادامه ربط دادن این عدم رعایت نظافت به رفتار همسایه ای دیگر که علت قلمداد شده و این قابلیتی ادراکی است که رابطه ی علت و معلولی فهمیده و درک شود و در خاتمه با قابلیت کلامی و بکار گیری ضمیر استفهامی “چرا؟” همسایه ی دیگر با کنش ادراکی-زبانی-اجتماعی-ارتباطی سوال جمله بندی و شفاهی و حضوری بیان و خطاب شده. این همپوشانی پی در پی را با تشبیهی می توان اینگونه تصویر کرد:
لایه های قابلیتهای بیانمندی اگر پنج ورق کاغذ ده به ده سانتی متری یک اندازه باشند، هر یک از کاغذها دو سانتی متر روی کاغذ دیگر است و کاغذها ردیف هستند.
این همپوشانی پی در پی لایه های قابلیتهای بیانمندی در این سوال روند زمانمکانمندی قابل شناخت داشته: در زمان و مکان مشخصی در محل و روابط همسایگی مشخصی مابین دو همسایه سوال و جوابی رد وبدل شده که موضوع آن اشغال جلوی در ساختمان بوده.
زیستشناسی، روانشناسی و جامعه شناسی تداخل و همپوشانی پی در پی لایه های قابلیتهای بیانمندی هنگامی که سوال / پرسش و جواب / پاسخی بلفعل می شود را می بایست شناخت و توضیح داد و این برای نگارنده فعلا تا حدی محدود ممکن است، اما شاید در آینده شناخت بیشتر و دقیقتری ممکن شود.
تحلیل و توضیح مفهوم لایه های قابلیتهای بیانمندی با چند سوال و جواب و پرسش و پاسخ اگر چه به خودی خود به شناخت ما می افزاید اما قصد و هدف اصلی از برساخت این مفهوم و تحلیل و توضیح آن، استفاده ی کاربردی ازآن است، وقتی به مقایسه ای تحلیلی مابین سنخها و نمونه های زیر مجموعه های مجموعه ی وسیع پرسیدن بخواهیم بررسیم. برای مثال در مقایسه ای که میتوان مابین پرسیدن و استفسار کردن انجام داد، تبیین خواهد شد که کدام لایه از لایه های قابلیتهای بیانمندی چگونه در این دو سنخ و نمونه هایی از آنها بلفعل شده. همانطور که اشاره ای شد، روش مورد استفاده را می توان پدیدارشناسی تحلیلی نامید. بایستی به این توجه داشت که هدف از برساخت و بکارگیری مفهوم لایه های قابلیتهای بیانمندی تبیین و توضیح زیستشناسی، روانشناسی و جامعه شناسی آنها است وقتی نمونه های سنخهای متعدد مجموعه وسیع پرسیدن و پاسخ دادن بلفعل می شوند. این هدفی درازمدت است و در توان و دانش و امکانات و روابط نگارنده نیست که به این هدف پژوهش فعلی برسد، اما تا حدودی می توان مقدماتی را برای دستیابی و تحقق این هدف پژوهش به تدریج تدارک دید و آینده نیز باز است و دیگران شاید بخواهند و بتوانند که این پژوهش را به انجامی مطلوب برسانند.
در پیامد به لایه ای از لایه های قابلیتهای بیانمندی که لایه ی قابلیتهای احساسی است با استفاده از کتب تخصصی معتبر زیستشناسی و روانشناسی احساسات و همچنین استفاده ی موضعی از سایتهای تخصصی و هوش مصنوعی توجهی متمرکز می کنیم. در بررسی و توضیحات پیامد نیز همچون بررسی و توضیحاتی که در باره حس بینایی و مطالعه کردن و حس شنوایی و شنیدن زبان شفاهی انجام شد از وارد شدن در جزئیات تخصصی خودداری می شود. خوانندگان علاقه مند به این موضوع می توانند به کتب تخصصی مراجعه کنند. از تصویر و نمودار نیز در بررسی و توضیحات پیامد بدلایل فنی استفاده نمی شود.
احساسات چه هستند و چند گونه هستند، چگونه می توان از آنها تعریفی بدست داد؟
این سه پرسش منفک در جمله بندی یک پرسش است و هر یک از پرسشها نیز موضوع تحقیق و پژوهش و بررسی و نقد زیادی بوده است. در اینجا فعلا پاسخگویی اولیه این سه پرسش انجام می شود که در مقایسه با کتب و مقالات تخصصی زیستشناسی و روانشناسی احساسات آنقدر دقیق و مشروح نیست اما تا حدی به شناخت بیشتر این موضوع کمک میکند. در بندهای بعدی این بخش از پژوهش پیش رو جداگانه به هر یک از این سه پرسش و پاسخگویی دقیقتر آنها توجهی مجدد می کنیم.
اتفاق نظری در باره ی این نیست که احساسات چه هستند و تعاریف متعددی که از احساسات شده، تفاوتهایی نه چندان کم اهمیت با هم دارند. برای شناخت اینکه احساسات چند گونه هستند و چه هستند، ابتدا مفید این است که کوتاه توضیح دهیم که تفاوتهای مابین هیجان، احساس و عاطفه و خُلق چیست. در زبان روزمره و زندگی معمولی آنقدر معلوم نیست که چه تفاوتهایی دارند، اما تا حدی لازم است که زبان روزمره را در نظر داشته باشیم چون مفاهیم و توضیحات تخصصی نیز لاجرم در ارتباط با زبان روزمره هستند و ناگزیر به آن برگردانده می شوند و به مرور در صورتی که بجا و رسا باشند، در زبان روزمره بکار گرفته می شوند. مضاف بر این نمی توان به تجربیات نسلها از مردم عادی که زبان روزمره و رایج و عمومی ای بکار می برند بی توجهی کرد بلکه بایستی از زبان روزمره متناسب و بجا استفاده کرد. ازاینرو بهتر است که ابتدا با چند مثال از زبان فارسی معاصر این مفاهیم را در جملات گوناگونی بخوانیم :
وقتی مسابقه فوتبال شروع شد، همه با هیجان فریاد زدند.
او با احساس زیاد شعر می خواند و همه با دقت گوش می دهند.
این فیلم پر از عاطفه بود و خیلی ها را تحت تآثیر قرار داد.
دیدن موفقیت دخترش به پدرش احساس خوبی داد.
مادر با عاطفه فرزندش را در آغوش گرفت و او را آرام کرد.
وقتی به شهر بازی رفت، از بازی ها هیجان گرفت و خوشحال شد.
سفر به شهر جدید همیشه با هیجان همراه است.
وقتی پیام محبت آمیز دریافت می کنم، احساس شادی می کنم.
خنده کودکان، یک احساس خوشایند در قلبم می سازد.
وقتی کارش را به پایان می رساند، احساس رضایت دارد.
مراقبت از حیوانات خانگی، یک رفتار پر از عاطفه است.
گفتن چند کلمه محبت آمیز با عاطفه به دیگری می تواند روزی شاد بسازد.
او با شنیدن خبر خوب، خُلق و خوی تیره اش دگرگون شد.
خُلق بد همسایه را همه فهمیدن، از صداش معلوم بود.
اگر چه این جملات تعریفی ازهیجان و احساس و عاطفه و خُلق را ممکن نمی کنند اما کمابیش ذهن و توجه را به پدیده هایی معطوف می کنند که قصد داریم از هم تفکیک و مشخص کنیم. در جملات فوق برای مثال به این می توان توجه کرد که هیجان دفعتی و ناگهانی است و بر ما عارض می شود. مثلا می گوییم فلانی دچار هیجان شده یا فلانی هیجان زده شده. در این جمله بندی مشهود بیان می شود که هیجان ناگهانی و دفعتی پدیدار می شود و مدت زیادی هم طول نمی کشد و بعد از مدتی کوتاه فروکش می کند و عموما هم خود آگاهی ای همراه با هیجان نیست و عموما وقتی کسی دچار هیجان می شود به اصطلاح حواسش به خودش نیست و یا به بیانی دقیقتر متوجه رفتار و حالت خودش نیست که البته به شدت و حدت هیجان وابسته است.هیجان کمابیش یک واکنش نسبتا سریع و غیر ارادی و نا آگاهانه یا پیش آگاهانه ی روانی-بدنی به یک محرک حسی یا رویداد یا پیش آمد است که برایمان مهم تلقی می شود، مثل ترس از سگی بزرگ که به ما نزدیک می شود. این در مورد احساس صدق نمی کند. احساس عموما مدت بیشتری تجربه می شود و عموما نیز به آن آگاه و متوجه هستیم. احساس تجربه ی درونی و آگاهانه ی ما از همان هیجان است که مدتی بیشتر تجربه می شود.عاطفه نیز در تفکیک از هیجان مدت طولانی در رفتار و گفتار با خود آگاهی تجربه می شود و این تفکیک از نظر خود آگاهی و مدت با احساس نیز تاحدی صدق میکند. عاطفه در مقایسه با احساس بیشتر نمودی قابل مشاهده دارد. خُلق در مقایسه آنقدر وابسته به محرکهای بیرونی نیست و نسبتا نیز پایا است. در مقایسه می توان گفت که مدت تجربه ی هیجان کوتاه است و عموما نیز با خود آگاهی همراه نیست و رفتاری و گفتاری نیز وابسته به شدت هیجان نوعی واکنش است. احساس مدت بیشتری از هیجان دارد و با خود آگاهی همراه است و رفتاری و گفتاری نیز کمابیش معمولی است که البته وابسته به نوع و شدت احساس است. آگاهی ذهنی از یک هیجان که واکنش غیر ارادی وناآگاهانه است را می توان احساس محسوب کرد. عاطفه در مقایسه با احساس مدت طولانی تری تجربه می شود و همراه خود آگاهی است و در رفتار و گفتار نیز کمابیش تداومی همچون یک گرایش دارد. عاطفه جنبه ی اندامی و رفتاری یک احساس است و در حالت چهره، لحن گفتار و شیوه رفتار پدیدار می شود. خُلق در مقایسه آنقدر متغیر و وابسته به محرک های بیرونی نیست و نسبتا روحیه و شیوه ادراکی و رفتاری نسبتا پایایی را مشخص میکند. در مثالی ساده می توان این چهار مفهوم را بهتر تفکیک کرد:
وقتی سگی بزرگ به ما نزدیک می شود:
هیجان :غیر ارادی دچار هیجان می شویم و روانی-بدنی با احساس ترس واکنش نشان می دهیم. معمولا هیجان فوری و کوتاه است. هیجان معمولا شدت بیشتری از احساس دارد.
احساس: در ذهن آگاهانه این هیجان ترس را درک می کنیم: “می ترسم!” تجربه ی همان هیجان در لحظه که خصوصی است و ممکن است ملایم تر یا دقیقتر از هیجان توصیف شود.
عاطفه: نمود بیرونی اندامی و رفتاری و گفتاری همان هیجان و همان احساس ترس: صورت می پرد، چشمها گشاده می شود و صدا می لرزد و از نزدیک شدن به سگ خودداری می کنیم و راهی دیگر می رویم.
خُلق: از منظر ادراکی و رفتاری روحیه و احساسی نسبتا پایا که آنقدر به محرک بیرونی وابسته نیست و یا اگر هست مدام رفتاری مشابه همراه دارد. با توجه به مثالی که آوردیم می توان گفت که در مقایسه با هیجان و احساس و عاطفه، از نظر خُلقی فردی می تواند تقریبا همیشه از سگهای بزرگ بدون قلاده احساس تشویش یا ترس کند و این احساس تشویش و ترس هر بار همچون یک گرایش تکرار می شود.
از نظر مشاهده پذیری هیجان را می توان از نشانه های بدنی و رفتاری و گفتاری حدس زد.
احساس را فقط خود فرد مستقیما می داند و در صورتی که نمود بیرونی نداشته باشد توسط دیگران تشخیص داده نمی شود.
عاطفه را دیگران معمولا در حالات اندامی و بدنی و رفتاری و گفتاری همچون چهره یا لحن صدا راحت تر می توانند تشخیص دهند.
مشاهده پذیری خُلق نیز مشابه با عاطفه در شیوه گفتار و رفتار با دوامی بیشتر از عاطفه ممکن است.
خیلی خلاصه می توان این چهار مفهوم را اینگونه از هم تفکیک کرد:
هیجان شروع واکنش است، احساس تجربه ی درونی و آگاهانه هیجان است و عاطفه نمود بیرونی و رفتاری احساس است و خُلق احساس و عاطفه و روحیه ای است که در مقایسه دوامی بیشتر دارد و کمتر به محرک بیرونی وابسته است.
مختصر و فشرده ابتدا می توان به توضیحی از روانشناسی احساسات توجه کرد و در پیامد آنرا بیشتر بررسی کرد و توضیح داد:
احساسات در روانشناسی به تجربیات ذهنی آگاهانه و چند وجهی اطلاق می شود که از تعامل پیچیده ی فرآیندهای فیزویولوژیک، ادراکی و رفتاری ناشی می گردند و در پاسخ به محرکهای درونی یا بیرونی پدیدار می شوند. از منظر عصب شناختی، احساسات محصول تفسیر قشر پیش پیشانی مغز و سیستم لیمبیک از سیگنالهای آوارنده شده توسط سیستم عصبی خودمختار( بویژه هیپوتالاموس و آمیگدال) هستند، که با الگوهای مشخصی از فعالیت غیر ارادی ( مانند ضربان قلب، تعریق یا ترشح هورمون ها) و پاسخهای حرکتی تطابق دارند. تمایز مفهومی کلیدی میان هیجان (واکنش غیر ارادی و کوتاه مدت) احساس ( تجربه آگاهانه هیجان)، عاطفه (بیان بیرونی) و خُلق ( حالت پایداراحساسی و عاطفی) در الگوهای نظری روانشناسانی همچون جیمز-لانگه ، کنون-بارد و مدل ادراکی مانند ارزیابی ادراکی لازاروس برجسته است.
بیفایده نیست که به این توجه کنیم که در زبان روزمره از کلمات هیجان و احساس، عاطفه و خُلق بسیار متنوع و گاهی به کلی نابجا استفاده می شود اما با این وجود در یک محاوره بیان و فهمیده می شود و در اینجا نیز قصد به هیچوجه این نیست که حد و مرزی برای استفاده ی این کلمات در زبان روزمره برسازیم، بلکه قصد توجه دقیقتر به این مفاهیم است که می خواهیم در پیامد فلسفی و علمی بررسی کنیم و توضیح دهیم.
برای اینکه مستدل شود که برخی احساسات جهانشمول هستند و تمامی انسانها دارای این احساسات هستند، پل اکمن (۲٠۲۵- ۱٩۳۴ م.) روانشناس آمریکایی تحقیقی کرده است: گروه تحقیق اکمن به دانشجویانی از کشورهای ژاپن، آمریکا، شیلی و آرژانتین عکسهایی از چهره هایی که احساسی را بروز می داده اند، نشان داده و از آنها درخواست کرده که هر یک از حالات چهره را متناسب احساس بروز داده شده، مشخص کنند. شش احساس اکمن توانسته در این تحقیق مشخص کند که از طرف دانشجویان فرهنگهای مختلف در حالات چهره تشخیص داده شده اند: احساس خشم، احساس غم، احساس شادی، احساس ترس، احساس انزجار و احساس تعجب. این شش احساس در زیست شناسی و روانشناسی احساسات، احساسات جهانشمول یا احساسات پایه محسوب می شوند که در تمام فرهنگها موجود هستند و در حالات چهره ها هم یکسان هستند و تشخیص داده می شوند. احساسات دیگر تلفیقی از این احساسات پایه هستند. تحقیقات دیگری نیز توسط روانشناسان احساسات غیر از اکمن انجام شده و دسته بندی و نظریاتی دیگر در باره ی تعداد احساسات و پایه ای بودن آنها مطرح کرده اند. مجدد به این موضوع برمیگریم و آنرا بیشتر بررسی کرده وتوضیح می دهیم . فعلا برای ایجاد روی آورندگی و توجه و تا حدی تمرکز روی پرسش فوق که از چند موضوع متفاوت می پرسد ( احساسات چه هستند؟ چند گونه هستند؟ چگونه می توان تعریفی از احساسات کرد؟) این توضیحات کفایت میکند.
تکامل احساسات چگونه روندی داشته؟
این پرسش را هم با پاسخی اولیه بررسی میکنیم و وارد توضیحات مشروح و جزئیات تخصصی نمی شویم. همانگونه که حواس ما انسانها درتداوم حواس جانداران دیگر روند تکاملی داشته، احساسات ما انسانها نیز درتداوم تکامل احساسات جانداران دیگر، روندی تکاملی داشته. داروین به این شناخت دست یافت که تکامل بیان احساسات تدریجی از حیوانات شروع شده و در تداوم در رفتار انسانها ادامه گرفته و فرقی بنیادی در این روند تکامل بیان احساسات مابین حیوانها و انسانها موجود نیست بلکه بیان احساسات مابین حیوانات و انسانها دارای تفاوتهایی است. از جمله داروین این تز را مطرح کرد که میمونها احساساتی همچون لذت و سرخوشی، غم و اندوه، خشم و عصبانیت و حسادت را در رفتار خودشان نشان می دهند و این شناخت بر اساس مشاهداتی بوده که داروین انجام داده بوده است و نه فقط برای سخنوری جدلی بر ضد کسانی همچون چالرز بل که بر این بوده است که احساسات توسط خداوند به انسانها اعطا شده و هیچگونه کارکردی هم برای بقا و تولید مثل ندارد!
مشاهدات و تحلیلهای داروین به این شناخت منتج شده که بیان احساسات در حیوانات و انسانها بر مبنای سه اصل به تدریج در روند تکامل شکل گرفته و این سه اصل را در کتاب بیان هیجانها در انسانها و جانوران توضیح داده که موجز به آنها توجه میکنیم:
-اصل استفاده و عادت[۱]: بعضی حرکات هیجانی در ابتدا کارکرد عملی داشته اند اما با تکرار به صورت عادت و سپس به صورت بیان هیجانی تثبیت شده اند.
-اصل ضدیت یا تقابل سودمند[۲]: برخی حالات هیجانی مخالف ، بیانهای بدنی یا چهره ای متضاد هم پیدا می کنند. برای مثال حالتهای سلطه جو و ترسان یا نزدیک شدن و عقب کشیدن.
– اصل اثر مستقیم دستگاه عصبی[۳]: بعضی واکنش ها ی هیجانی نتیجه مستقیم برانگیختگی سیستم عصبی هستند و نه اینکه حتما از فایده عملی خاصی ناشی شده باشند.
پرسش فوق یکی از پرسشهای روانشناسی تکاملی احساسات است و در مباحث مربوطه این پرسش را ازجمله با این توضیح پاسخ داده اند که احساسات اغلب در قالب “هیجانهای پایه” مثل ترس، خشم، شهوت و کنجکاوی مستقیما به بقا و تولید مثل مرتبط هستند. این واکنش ها توسط ساختارهای قدیمی مغز مثل سیستم های لیمبیک و آمیگدالا کنترل می شوند که در بسیاری از پستانداران و غیر پستانداران مشترک هستند. در گونه های اجتماعی تر جانوارن مثل نخستی سانان، فیل ها، برخی پرندگان و حتی برخی جوندگان، احساسات پیچیده تری مانند همدلی، شجاعت، احساس ناخوشایند جدایی از همنوع، و بازی های اجتماعی دیده می شود. این احساسات در تعامل با گروه نقش مهمی دارند: همدلی همکاری را تقویت میکند، ترس و خشم از خطر حفاظت میکنند و بازی های اجتماعی مهارتهای رقابتی و ارتباطی را آموزش می دهند. مطالعات نورولوژیک نشان می دهند که پایه های فیزیولوژیکی احساسات ( مثل ترس، خشم و کنجکاوی) در بسیاری از جانوران با ما انسانها بسیار شبیه هستند و مدارهای عصبی مشابهی دارند. به همین دلیل، روانشناسی تکاملی اغلب احساسات را ” ساز و کارهای تطبیقی” می داند که در طول تکامل در گونه های مختلف به شکلهای متفاوت اما هدفمند برای بقا و تولید مثل توسعه یافته اند. در روانشناسی تکاملی احساسات زیر عنوان ” ساز و کارهای تطبیقی احساسات”[۴] فرایندها یا توانایی های ذهنی و هیجانی ای محاوره می شود که در طول تکامل به این دلیل شکل گرفته اند که تباری در بقا و تولید مثل به نخستی سانان و بعد به انسانها کمک کرده اند. این ساز و کارهای تطبیقی مثل ” ترفندهای بدنی و زیستی” عمل میکنند که به ما انسانها کمک می کنند با مسایل تکرار شونده ی محیط مثل خطر، غذا، جفت یابی، رقابت اجتماعی، همکاری، مراقبت از فرزند بهتر کنار بیاییم. برای مثال ترس یک ساز و کار تطبیقی محسوب می شود، چون اگر تباری نیاکان ما انسانها در برابر خطرها سریع تر واکنش نشان نمی دادند، احتمال بقایشان کمتر می شد. یا انزجار می تواند از خوردن خوراک فاسد جلوگیری کند و خطر بیماری را کم کند. از اینرو در این دیدگاه هیجان ها و احساسات کارکردی در حفظ و تداوم بقا دارند. در این دیدگاه، “تطبیقی” بدین معنی نیست که هر هیجان و احساسی در زمان معاصر هم همچنان مفید است، بلکه یعنی آن هیجان و احساس تباری در گذشته ی تکاملی احتمال بقا و تولید مثل را بیشتر کرده است. گاهی همان هیجان و احساس در دنیای امروز می تواند بیش از حد فعال شود و باعث آسیب به خود و دیگران و محیط زیست شود و یا کارکرد مفیدش را در شرایط جدید از دست بدهد. هیجانهای انطباقی یا سازگارانه ، هیجانهایی هستند که تباری و فردی کمک کرده اند و می کنند که با موقعیت کنار بیاییم و رفتار مفیدی انجام دهیم. برای مثال:
ترس می تواند باعث فرار از خطر شود.
خشم می تواند باعث دفاع از حق فرد شود.
غم می تواند به دریافت حمایت اجتماعی کمک کند.
شادی می تواند باعث معاشرت و نزدیکی شود.
در تفکیکی هیجانهای انطباقی یا سازاگارانه را در روانشناسی تکاملی احساسات از هیجانهای غیر انطباقی یا ناسازگارانه[۵] دسته بندی کرده اند. اگر هیجان در یک موقعیت کمک کند، سازگارانه است. اما اگر خیلی شدید، طولانی یا بی جا باشد و زندگی را مختل کند، می تواند ناسازگارانه شود. برای مثال:
ترس در برابر موتورسیکلت در حال حرکت سریع سازگارانه و مفید است. اما ترس در برابر موتورسیکلت پارک شده بی جا و ناسازگارانه است.
این تفکیک را می توان با جمله بندی زیر بهتر مشخص کرد:
هیجانهای سازگارانه، واکنش هایی هستند که به فرد کمک می کنند با نیازها و رفع نیازها، حفظ و دستیابی به منافع، بر طرف کردن دشواری ها و حل مشکلات برای بقا بطور موثر سازگار شود و در هر موقعیت، ارزیابی، مقابله و رفتار هدفمند مناسب تری نشان دهد. این هیجانها نقشی کارکردی دارند و به فرد کمک می کنند در موقعیتهای مهم برای بقا، بهزیستی و عملکرد اجتماعی، واکنشی موثر و متناسب داشته باشد.
هیجانهای ناسازگارانه، واکنشهایی هستند که به جای کمک به سازگاری فرد با موقعیت، باعث اختلال در ارزیابی، مقابله و عملکرد فرد می شوند و معمولا به پریشانی، کاهش کارکرد فردی یا بین فردی و رفتارهای نا کارآمد منجر می شوند. هیجانهای ناسازگارانه از نظر شدت، مدت و تناسب با موقعیت، فراتر از حد متعارف بوده و به جای تسهیل انطباق و سازگاری، روند سازگاری و تعامل را مختل می کنند.
تز اصلی زیستشناسی احساسات این است که احساسات فقط “درونی” نیستند بلکه همچون ابزارهای سازگاری اند. یعنی احساسات به جانوران کمک میکنند که سریع تر به تهدید، خوراک،جفت و همنوع و فرزند واکنش نشان دهند. داروین از نخستین کسانی بود که نشان داد بسیاری از هیجانها میان انسانها و حیوانات ریشه های مشترک دارند.
احساسات را نباید یک ویژگی ناگهانی، بلکه نتیجه ی تدریجی تکامل سامانه های عصبی و رفتاری دانست. در جاندارن بسیار ساده، پدیده ای شبیه ” احساس” به صورت گرایشهای پایه ای مشاهده می شوند: نزدیک شدن به خوراک مفید و دور شدن از خوراک زیان آور است. این سطح از واکنش در بسیاری از جانوارن بدون مغز پیچیده هم مشاهده می شود و پایه ی تکاملی هیجانهای بعدی است. با پیچیده تر شدن سامانه های عصبی این واکنشها به تدریج با حافظه، یادگیری، و تصمیم گیری ترکیب شده اند.
در مهره داران اولیه همچون ماهی ها، دوزیستان و خزندگان، هیجانها بیشتر به حفظ و تداوم بقا مربوط هستند. پژوهشها نشان داده اند که حتی ماهی ها نیز رفتارهای وابسته به کاراکتر و وضعیت دارند و واکنشهایشان فقط رفلکس نیست. در این گونه ها احساسات بیشتر ” کارکردی” هستند و به شکل های پیچیده ی اجتماعی هنوز خیلی گسترش نیافته اند.
در پرندگان و پستانداران، احساسات پیچیده تر هستند چون این گونه ها یادگیری بیشتر، حافظه ی بهتر و روابط اجتماعی وسیعتری دارند. در این مرحله ی تکامل احساسات، عواطف مراقبت از نوزاد، دلبستگی، اضطراب اجتماعی و حتی نوعی همدلی مشاهده شده. برای مثال پستانداران شبکه های زیست-شیمیایی عصبی مشابه با ما انسانها در پردازش هیجانها و احساسات دارند.
مختصر می توان شکلهای اصلی هیجانها را در جانوارن اینگونه دسته بندی کرد:
حشرات و بی مهرگان ساده برای حفظ و تداوم بقا و جهت یابی گرایش به پاداش و گریز از تهدید را در رفتارشان نشان می دهند.
ماهی ها برای حفظ و تداوم بقا، مهاجرت و سازگاری در رفتارشان ترس، رقابت، و تفاوتهای رفتاری فردی نشان می دهند.
پرندگان برای همکاری و پرورش نسل بعدی در رفتارشان پیوند، یادگیری اجتماعی و مراقبت از فرزند را نشان می دهند.
پستانداران برای زندگی اجتماعی و مراقبت طولانی تر از فرزند در رفتارشان دلبستگی، بازی، ترس و مراقبت را نشان می دهند.
تکامل احساسات از دیدگاه عصب شناختی، بی واسطه با پیچیده تر شدن ساختار مغز و سیستم عصبی در مسیر تکامل جانوارن گره خورده است، جایی که بخشهای پایه ای مانند ساقه مغز برای بقا به تدریج شکل گرفته و لایه های فوقانی مغز مانند سیستم لیمبیک، هیجانهای پیچیده را ممکن می سازد. این تکامل تغییرات عصبی، از شبکه های عصبی ساده در بی مهرگان تا قشر مغز تکامل یافته تر در پستانداران، به جانوران کمک کرده تا نه تنها واکنش سریع نشان بدهند، بلکه احساسات را با یادگیری، حافظه، و رفتار اجتماعی ترکیب و تلفیق کنند.
در جانداران ساده مثل حشرات و بی مهرگان، سیستم عصبی متمرکز نیست و بیشتر گره های عصبی یا گانگلیون ها دارا هستند که واکنشهای پایه ای مانند گریز از خطر و یا جستجوی خوراک را مدیریت می کند. این گانگلیون ها بدون آمیگدالا و یا هیپوکامپوس فقط رفلسکهای ساده ایجاد می کنند. در مهره داران اولیه مانند ماهی ها، ساختارهایی شبیه آمیگدالا وجود دارد که پردازش ترس و استرس را بر عهده دارد و واکنشهای فیزیولوژیک مانند افزایش هورمون کورتیزول را فعال میکند. این سطح از شبکه هابی عصبی، احساسات را به صورت ” حالتهای فیزیولوژیک” نگه می دارد اما بدون پیچیدگی روابط اجتماعی.
در خزندگان و دو زیستان، مغز تحتانی یا “مغز خزنده” غالب است که شامل ساقه مغز و گانگلیون های پایه می شود. این بخش غرایز اولیه مانند حمله، فرار، قلمروخواهی و تولید مثل را کنترل می کند اما بدون احساسات عاطفی پیچیده تر. انتقال دهنده های عصبی مانند دوپامین برای پاداش، سروتونین برای تنظیم خُلق در این مرحله تکامل احساسات شکل گرفته اند اما بدون حافظه ای برای احساسات پیچیده. این ساختارها برای بقای فردی کافی هستند اما روابط اجتماعی را پشتیبانی نمی کنند.
در پستاندارن و برخی پرندگان، سیستم لیمبیک تکامل یافته است که شامل آمیگدالا، هیپوکامپوس، هیپوتالاموس و قشر اوربیتوفرونتال می شود. این بخش مغز احساساتی همچون دلبستگی، غم جدایی، مراقبت از فرزند و بازی را پردازش میکند. پژوهشهای نورولوژیک یا عصب شناختی نشان داده اند که این سیستمها در پستانداران با انسانها مشترک هستند و الگوهای فعالیت مغزی مشابهی در هیجانها ایجاد می کنند. مواد شیمیایی عصبی همچون اکسی توسین برای پیوند اجتماعی و اندورفین برای لذت نقش کلیدی دارند.
در نخستی سانان و انسانها، قشر پیش پیشانی مغز بر سیستم لیمبیک مغز نظارت می کند و احساسات را با تفکر، همدلی، و کنترل خود ترکیب و تلفیق میکند. این لایه ی مغز اجازه می دهد هیجانها نه تنها واکنش، بلکه با تصمیم گیری آگاهانه ادراک و پردازش شوند. مشاهدات تصویر برداری عصبی مغز الگوهای مشابهی در پردازش ترس، شادی، و غم میان انسانها و شامپانزه ها نشان داده است.
انتقال دهنده های عصبی و هورمون ها در تمام مهره داران موجود هستند: دوپامین برای پاداش، نورآدرنالین برای هوشیاری و کورتیزول برای استرس. این شباهتها نشان دهنده تکامل مشترک است و اجازه می دهد احساسات در گونه های مختلف جانوران به شیوه های مشابه پردازش شوند.
مختصر می توان مراحل تکامل احساسات انسانها را اینگونه خلاصه کرد:
نخستی سانان دارای آمیگدالا و سیستم لیمبیک در مغزهایشان بوده اند و ازجمله ترس و خشم و شادی احساس می کرده اند.
انسانها ی اولیه شکارچی-گردآورنده دارای هیپوکامپوس و اکسی توسین شده اند و از جمله غم، انزجار و دلبستگی را احساس می کرده اند.
در مرحله ی بعدی تکامل انسانهایی که اجتماعی کشاورزی می کرده اند دارای قشر پیش پیشانی مغز شده اند و از جمله همدلی و گناه را احساس می کرده اند.
انسانهای مدرن یا انسان خردمند[۶] که از نظر فرهنگی در مقایسه با مراحل ماقبل تکامل یافته تر هستند دارای اتصالات کورتیکال کامل در مغز هایشان هستند و روابط اجتماعی پیچیده تری دارند ازجمله افتخار، امید و عشق را که احساسات پیچیده تری هستند احساس و ادراک میکنند.
با این توضیحات که کمابیش فشرده و مختصر بودند از جمله این پرسش مطرح می شود که آیا برای هر هیجان و هر احساس یک هورمون مشخص و یا یک ماده شیمیایی مشخص ترشح و جذب و پردازش می شود؟ این پرسش را با پاسخی منفی جواب میدهند و بدین دلیل که نمی توان برای هر هیجان یا احساس یک هورمون یا ماده شیمیایی مشخص و منحصر بفرد تشخیص داد چون هیجانها و احساسات نتیجه ی تعامل پیچیده چندین ماده شیمیایی، انتقال دهنده ی عصبی، هورمون ها و مدارهای مغزی هستند و نه نتیجه ی یک ماده واحد. این مواد مختلف و مدارهای مغزی ترکیبی عمل میکنند و برای مثال هیچ کدام به تنهایی شادی ایجاد نمی کند. برای مثال شادی با ترشح و جذب و پردازش دوپامین، آرامش و رضایت اغلب با ترشح و جذب و پردازش سروتونین و پیوند اجتماعی و اعتماد با ترشح و جذب و پردازش اکسی توسین و سرخوشی و لذت با ترشح و جذب و پردازش اندورفین و ترس و خشم با ترشح و جذب و پردازش آدرنالین و اضطراب و استرس با ترشح و جذب و پردازش کورتیزول همراه است اما این بدین معنی نیست که این هورمون ها یا مواد شیمیایی در هر حالتی بگونه تک علتی هیجان و احساسی همیشه باعث شوند چون اولا این مواد شیمایی و هورمونها همپوشانی دارند و دوما عوامل گوناگون زمینه و بافتارهای گوناگون و مرتبط مانند ژنتیک، محیط، تجربیات فردی و حتی افکار و شیوه ی سنجش و ارزیابی بر ترشح و تآثیر این مواد اثر می گذارند.
تا این حد اما می توان تشخیص داد که اغلب و وابسته به شرایط متناسب دوپامین، سروتونین و اندورفین باعث احساس های چون پاداش، رضایت و سرخوشی می شوند و اغلب و وابسته به شرایط متناسب اکسی توسین و دوپامین باعث ایجاد اعتماد و نزدیکی عاطفی می شوند و اغلب و وابسته به شرایط متناسب آدرنالین، کورتیزول و نورآدرنالین باعث واکنش فرار یا مبارزه می شوند و اغلب و وابسته به شرایط متناسب سروتونین و انتقال دهنده مهاری یا به بیانی دقیقتر گاما آمینوبوتیریک باعث ارامش و تعادل خُلقی می شوند و اغلب و وابسته به شرایط متناسب آدرنالین و تستوسترون باعث خشم ، افزایش انرژی و تمرکز می شوند. ازینرو می توان بدرستی گفت که هیجانها و احساسات منتج از عوامل گوناگونی هستند و یا به بیانی دیگر چند عاملی یا چند علتی هستند. عامل فیزیولوژیکی را می توان با توجه به کارکردهای انتقال دهنده های عصبی، هورمون ها و مدارهای مغزی و اعضاء بدن مختصر و فشرده توضیح داد:
دوپامین که کارکرد اصلی اش در ایجاد هیجان/احساس انگیزه، پاداش، لذت، یادگیری است در نورون های مغز به ویژه مسیرهای دوپامینی و هیپوتالاموس که در تنظیمات هورمونی نقش دارد تولید می شود و اینگونه که در سیناپس آزاد می شود و به گیرنده های دوپامینی روی نورون بعدی می چسبد.
سروتونین که کارکرد اصلی اش درایجاد هیجان/احساس شادی و خُلق آرام و ثبات هیجانی است، عمدتا در مغز و همچنین در دستگاه گوارش تولید می شود و اینگونه که به گیرنده های سروتونینی متصل می شود و بر خُلق و خواب و اشتها اثر می گذارد.
نورآدرنالین/ نوراپینفرین که کارکرد اصلی اش در ایجاد هیجان/احساس هوشیاری، بر انگیختگی و واکنش به استرس است در نورون های سمپاتیک و مغز تولید می شود و از دوپامین ساخته می شود و برای فعال سازی بدن در حالتهای “حمله یا فرار” است.
آدرنالین/ اپینفرین که کارکرد اصلی اش در ایجاد هیجان/ احساس ترس، اضطراب و آمادگی فوری بدن است در بخش مرکزی غده فوق کلیه تولید می شود و وارد خون شده و ضربان قلب، فشار خون و آماده سازی عضلات را بالا می برد.
کورتیزول که کارکرد اصلی اش در ایجاد هیجان/احساس خشم و عصبانیت است در قشر غده فوق کلیه تولید می شود و از راه خون به بافت ها می رسد و متابولیسم، انرژی و واکنش به استرس را تنظیم میکند.
اکسی توسین که کارکرد اصلی اش ایجاد هیجان/احساس اعتماد، دلبستگی و پیوند اجتماعی است در هیپوتالاموس ساخته و از هیپوفیز پسین ترشح می شود و از راه خون و همچنین مدارهای مغزی رفتارهای پیوندی را تقویت میکند.
اندورفین که کارکرد اصلی اش در ایجاد خوشحالی و سرخوشی، کاهش درد و آرامش است در مغز و هیپوفیز و برخی بخشهای دیگر دستگاه عصبی تولید می شود و اینگونه که به گیرنده های اپیوئیدی می چسبد و درد را کم میکند.
تستوسترون / استروژن که کارکرد اصلی اش در ایجاد هیجان/احساس میل جنسی، نزدیکی و رفتارهای جفتگیری است در بیضه ها و تخمدان ها تولید می شوند و از راه خون به مغز و بافت ها می رسند و بر رفتار و خُلق اثر می گذارند. میتوان این پرسش را طرح کرد که این هورمونها و مواد شیمیایی دقیقا چه ترکیباتی دارند و چگونه ترشح و جذب می شوند و به این پرسش هم پاسخی داد. اما در اینجا وارد بررسی و توضیح این موضوع نمی شویم و به همین توضیحات فشرده و مختصر بسنده میکنیم.
همانطور که توضیح داده شد هیجانها و احساسات نتایج چندین عامل یا علت هستند و انتقال دهنده های عصبی مغز، هورمون ها و مدارهای مغزی فقط چند عامل یا علت هستند که فقط جنبه ی فیزیولوژیک را مشخص میکند. فروکاست چندین عامل و یا علت و جنبه ی مختلف به یک جنبه ی فیزیولوژیک بی شک اشتباه است چون حداقل سه جنبه ی کلی را بایستی درنظر داشت:
جنبه ی زیستشناختی
جنبه ی روانشناختی
جنبه جامعه شناختی
برخی بر آن هستند که این سه جنبه یا سه بُعد قابل فروکاست به یکدیگر نیستند و هر یک شاخصها و مؤلفه های گوناگون مختص خود را دارند و در روند تحقیق و پژوهش می بایست روشی که تنوع و پیچیدگی و و تداخل و همپوشانی این سه بُعد را قابل توصیف و توضیح وتبیین کند، بکار گرفت. در این موضوع اینجا وارد نمی شویم و به همین اشاره بسنده می شود.
توجه به این موضوع که تجربه ی کیفی ذهنی هیجان و احساس یا کوآلیا که منحصر بفرد و خصوصی است و به این پرسش مربوط می شود که “چگونه چیزی در تجربه ی اول شخص احساس یا حس میشود؟” و نه توضیح شمیایی و فیزیکی آن مفید است و موضوع بحث و بررسی و پژوهش است. کوآلیا درعلم عصب شناسی تا حال توضیح و توصیفی مستدل نشده و موضوع بحث و اختلاف نظر در فلسفه ی ذهن است. برای مثال توماس نیگل و دیوید چالمرز قائل به این هستند که کوآلیا فراتر از فرایندهای فیزیکی و شیمیایی مغز است و در تقابل این دیدگاه دنیل دنت قائل به این است که کوآلیا ناشی از بدفهمی مساله است و توهمی بیش نیست و فقط توصیف عملکردی کافی است. زیر عنوان ” مشکل سخت آگاهی”[۷] در تفکیک از “مشکل سهل آگاهی” که توسط دیوید چالمرز در سال ۱٩٩۵ مطرح شده، پرسش اصلی فلسفه ذهن بحث می شود:
چرا و چگونه فعالیتهای فیزیکی و شیمیایی مغز ( نورون ها، هورمون ها، سیگنال های الکتریکی) به تجربه های ذهنی یا کوآلیا منجر می شود؟ علم می تواند توضیح دهد که چه اتفاقی درمغز می افتد اما چرایی تجربه ی کیفی درونی را پاسخ نمی دهد. در “مشکل سهل آگاهی” به این پرداخته می شود که آگاهی چگونه عملکردها یا فونکسیون هایی دارد و در “مشکل سخت آگاهی” بحث می شود که چرا وچگونه اصلا تجربه ی کیفی ادراکی حس یا احساس و غیره ممکن می شود؟ برای اینکه این بحث و این تفکیک تا حدی بیشتر قابل فهم و درک شود می توان به این دو نوع پرسش توجه کرد:
وقتی از رویدادی خوشحال می شوم، چه اتفاقی در مغز و سیستم عصبی بدنم می افتد؟
وقتی از رویدادی خوشحال می شوم، این احساس خوشحالی از نظر درونی و ذهنی چیست و چگونه تجربه و ادراک می شود؟
پرسش اولی را علومی همچون عصب شناسی پاسخ می دهند و پرسش دومی را فلسفه ذهن بحث میکند تا به این پی ببرد که تجربه ی کیفی ذهنی حواس یا احساسات آگاهانه چیست و چگونه ادراک می شود؟
این بحثی در فلسفه ذهن است زیر عنوان کوآلیا یا جنبه ذهنی اول شخص و کیفی تجربه با موضع گیری های متخالف و متفاوت:
توماس نیگل[۸] و دیوید چالمرز[۹] هر دو کوآلیا را هسته ی جنبه اول شخص و کیفی تجربه می دانند. اما نیگل بیشتر بر محدودیت تبیین عینی تآکید می کند و چالمرز بر ناممکن بودن تقلیل کامل آگاهی به فیزیک و نیاز به یک تبیین بنیادی تر.
نیگل در مقاله ی مشهور ” خفاش بودن چه کیفیتی دارد؟ ” یا به بیانی دیگر ” خفاش بودن چطور است؟” استدلال می کند که اگر موجودی آگاه باشد، همیشه ” چیزی هست که بودن ِ آن موجود را همچون یک احساس یا حس یا آگاهی همراه دارد” یا به بیانی دیگر که بیشتر قابل فهم باشد: هر موجود ی حسی و احساسی و آگاهی ای از خود دارد که منحصر به همان موجود است. این همان وجه ذهنی یا پدیداری تجربه است. نیگل بر این است که این جنبه تجربه با توصیف های کاملا عینی فیزیک یا زیست شناسی به طور کامل بدست نمی آید، چون این توصیف ها از منظر سوم شخص هستند، در حالیکه کوآلیا همیشه از منظر اول شخص پدیدار می شود. به بیان ساده، نیگل نمی گوید علم در باره مغز بیفایده است بلکه می گوید حتی اگر همه ساز و کارهای مغزی را بدانیم، هنوز فاصله ای توضیحی باقی می ماند میان ” چه می کند” و ” چه حسی دارد”. به نظر نیگل کوآلیا نشانه ی این است که آگاهی فقط با مفاهیم عینی و تقلیل گرایانه به طور کامل فهمیده نمی شود.
چالمرز این شکاف را به شکل رادیکال تری صورت بندی می کند و آن را “مساله سخت آگاهی” می نامد. یعنی مساله توضیح این که چرا و چگونه فرایندهای فیزیکی اصلا تجربه درونی و کیفی تولید می کنند.
چالمرز استدلالی معروف به استدلال زامبی ها دارد: موجودی را تصور کنید که از نظر فیزیکی و رفتاری کاملا مثل انسان است اما هیچ تجربه ی درونی ندارد و اگر این سناریو قابل تصور باشد پس آگاهی چیزی فراتر از توصیف صرفا فیزیکی است. در این استدلال و نظر کوآلیا فقط “حاشیه ای ” نیستند بلکه نشان می دهند که توضیح فیزیکی کامل رفتار و ساختار مغز هنوز برای توضیح “کیفیت تجربه” کافی نیست. چالمرز نتیجه می گیرد که آگاهی باید به عنوان ویژگی بنیادی طبیعت فهمیده شود و نه چیزی که صرفا از پیچیدگی ماده به طور کامل قابل تقلیل به فیزیک باشد.
نیگل بیشتر یک نقد معرفت شناختی ارائه می دهد که ما از بیرون کامل نمی توانیم کامل به درون تجربه آگاهانه راه پیدا کنیم. چالمرز علاوه بر این یک نقد متافیزیکی هم مطرح میکند که حتی اگر همه ی داده های فیزیکی را داشته باشیم، هنوز ممکن است چیزی در باره تجربه جا بماند و این “چیز جا مانده” همان کوآلیا است.
برای نیگل کوآلیا نشان می دهد که تبیین عینی ناقص است و برای چالمرز کوآلیا نشان می دهد که خود چارچوب فیزیک گرایانه احتمالا برای تبیین آگاهی کافی نیست. نیگل بر “ناتوانی دیدگاه سوم شخص” انگشت می گذارد و چالمرز بر ” نیاز به نظریه ای فراتر از فیزیک فعلی”.
مثال معروف نیگل خفاش است: حتی اگر همه اطلاعات علمی در باره پژواک یابی خفاش را داشته باشیم باز هم نمی دانیم خفاش بودن چه کیفیتی دارد.
مثال معروف چالمرز زامبی است: موجودی درست مثل انسان حرف می زند، درد را گزارش می دهد و واکنش نشان می دهد اما هیچ حس درونی ندارد.
این دو مثال یک پیام فلسفی مشترک دارند: تبیین رفتار و ساز و کار فیزیکی و زیست شناختی لزوما معادل کیفیت تجربه نیستند. نیگل بیشتر به “مرز شناخت انسانی” متوجه میکند و چالمرز به ” شکاف هستی شناختی میان فیزیک و آگاهی” متوجه میکند.
در تخالف با نظریات این دو فیلسوف، دنیل دنت[۱۰] اساسا با مفهوم رایج کوآلیا مخالف است و نظریاتش نیز در مقایسه تحلیلی و مستدل هستند و با علوم ادراکی و مغزشناسی نیز نزدیکی بیشتری دارند. دنت می گوید چیزی که فیلسوفان با این واژه می خواهند نام گذاری کنند، یا مبهم است یا با تحلیل دقیق ذهن و ادراک، آنقدر باز تفسیر می شود که دیگر به صورت یک ” ویژگی اسرار آمیز درونی” در می آید. به جای این که آگاهی را متکی بر ” حس های خصوصی غیر قابل توصیف” فرض کنیم، دنت آگاهی را محصول فرایندهای موازی، توزیع شده ، رقابتی و تلفیقی مغز می فهمد.
موضع اصلی دنت این است که بسیاری از بحث های سنتی درباره کوآلیا از یک خطای مفهومی شروع می شود: ما فرض می کنیم که تجربه های دورنی ناب، کاملا خصوصی، بی واسطه و توصیف ناپذیر وجود دارند اما این فرض در عمل یا نامفهوم است یا به درستی تعریف نشده. دنت بر این نظر نیست که ” هیچگونه تجربه حسی یا احساسی وجود ندارد” بلکه می گوید آن چیزی که به نام کوآلیا با یک سری ویژگی های مطلق و رازآمیز تعریف می شود، قابل دفاع نیست. در نتیجه مخالفت دنت بیشتر با یک برداشت فلسفی خاص با گرایشی به متافیزیک در بحث تجربه و آگاهی است و نه با این واقعیت که ما انسانها درد، رنگ، بو یا مزه را تجربه می کنیم.
دنت در انتقاد از مفهوم سنتی و بحث کوآلیا چند ویژگی را هدف می گیرد: خصوصی بودن کامل، دسترسی ناپذیری، تغییر ناپذیری ذاتی و توصیف ناپذیری کامل.
دنت می پرسد اگر این کیفیات واقعا مستقل و ذاتی باشند، چرا با شرایط، توجه، زمینه و بافتار، و یادگیری تغییر می کنند؟ مثلا یک مزه در زمان ها و مکانها و موقعیت های مختلف برای ما متفاوت تجربه می شود. از دید دنت، این تغییر پذیری نشان می دهد که آنچه ما “حس درونی” می نامیم، در واقع به فرایندهای شناختی، تفسیری و مقایسه ای وابسته است و نه به یک جوهر و ذات جداگانه و دست نخورده. به همین دلیل دنت می گوید مفهوم کوآلیا اغلب بیش از آنکه یک ابزار توضیحی باشد، یک توهم نظری یا یک برچسب گمراه کننده است.
هسته ی تئوریک جایگزین دنت برای تصویر سنتی آگاهی ” مدل پیش نویس های چند گانه ” است. در این مدل در مغز یک ” تأتردرونی” با یک ناظر مرکزی وجود ندارد، بلکه پردازش های متعدد به طور موازی رخ می دهد و آنچه ما به صورت تجربه یکپارچه می شناسیم، حاصل رقابت و مقایسه، ویرایش، باز تفسیر و روایت سازی پسینی است. از اینرو برای دنت آگاهی بیشتر شبیه یک ” داستان در حال تدوین” است تا یک صحنه ی ثابت که در آن کوآلیا به طور مستقل و خالص نمایش داده شود. این دیدگاه مستقیما به انکار ” ناظر درونی” و ” کیفیت های ذهنی کاملا خصوصی” منتهی می شود.
هدف دنت این است که فلسفه ذهن را از زبان رازآلود تجربه ی ناب به سمت توضیح و تبیین طبیعی و علمی ببرد. از نظر دنت، اگر نظریه ای در باره ذهن نتواند در چارچوبی رفتار، گزارش، توجه، حافظه و یادآوری را توضیح دهد، آن نظریه بیش از حد متافیزیکی و کم ثمر است. به همین دلیل دنت از این ایده فاصله می گیرد که کوآلیا چیزی ” فرا علمی” یا ” غیر قابل تقلیل” در معنی قوی این اصطلاحات باشد. دنت بر این نظر است که وقتی ساز و کارهای مغزی را دقیق بفهمیم، نیاز به فرض لایه ای جداگانه به نام کوآلیا از میان می رود. در دیدگاه دنت ” خود” هم یک موجود ثابت و درونی نیست، بلکه محصولی روایی و تکاملی و اجتماعی است. دنت این تصویر را با آگاهی مرکز زدایی شده پیوند می دهد: ذهن شبکه ای است از فرایندهای متعدد که هیچ کدام به تنهایی ” صاحب” تجربه نیستند، اما در مجموع احساس یکپارچگی و هویت شخصی را می سازند. اگر ما فکر می کنیم که “یک حس ناب و خصوصی” داریم، دنت می گوید این احساس خصوصی بودن خودش بخشی از ساز و کارهای مغز برای یکپارچه سازی اطلاعات است و نه شاهدی بر وجود کوآلیا ی مستقل. در این دیدگاه آگاهی نه یک تأتر با بازیگری پنهان، بلکه یک سامانه ی در حال تولید روایت است. دیدگاه دنت در فلسفه ذهن یک پروژه محسوب می شود و دفاع از این ایده است که آگاهی را باید بدون توسل به “کیفییات درونی مرموز” فهمید و توضیح داد. هدف اصلی دنت در فلسفه ذهن این است که کوآلیا را از جایگاه یک “جوهر اسرار آمیز ذهن” پایین آورد و آن را به سطح توضیح و تبیین کاربردی و تحلیلی ادراک برگرداند.
در اینجا بیش از این وارد این بحث پیچیده و دامنه دار نمی شویم و به همین توضیحات مختصر در این بخش کفایت می کنیم.
احساسات چه هستند؟
در صفحات فوق به این پرسش توجه کردیم و تا حدی نیز به آن پاسخ دادیم. حال مجدد با بررسی و توضیحاتی بیشتر به این پرسش پاسخی تا حد ممکن سنجیده و مستدل داده می شود. در توضیحاتی که تا حال در این بخش پژوهش داده شدند به چندین بحث و پژوهش در زیستشناسی و روانشناسی تکاملی احساسات و فلسفه ذهن اشاره هایی شد و تا حدی نیز با این نظرات و مباحث آشنا شدیم.
پرسش از چیستی و ماهیت یک برابرایستا اگر دردنباله روی از سنت مکتبهای فلسفی همچون ایده آلیسم و ذات گرایانه باشد، به بیراهه می رود و چه بسا باعث ابهام بیشتر و اشتباه شود چون چیستی و ماهیت یک برابرایستا چیزی بیش از تداوم و تکرارو ثبات نسبی برخی ویژگی های آن برابرایستا نیست. اندیشه و بحث مربوط به شباهتها و تفاوتها را همواره بایستی در نظر داشت و از در غلتیدن اندیشه در مرداب ذات گرایی پیشگیری کرد. این یادآوری و توجه مفید و لازم است چون وقتی می پرسیم احساسات و احساس چیست، این می تواند تبادر شود که چیستی احساسات و احساس پدیده ای پشت یا فرای واقعیت تجربه ی ذهنی و فردی و اجتماعی است که در آن زیست و زندگی میکنیم.
تجربه ی فرد با خودش و دیگران در محیط زندگی و زیست و اجتماع در بافتارهای گوناگونی که دارد تا حدی نه چندان کم با هیجان ها و احساسات همراه است: احساساتی که فرد به خودش دارد، احساساتی که به محیط زیست و زندگی اش دارد، احساساتی که به همنوعان و حیوانات دارد. در تمامی بافتارهای گوناگون زیست و زندگی بشری احساسات نقشی تعیین کننده دارند چون احساسات کارکردهایی گوناگون در روند تکامل زیستی و فرهنگی انسانها داشته و دارند. هیجانها فقط در احساسات نمودار نمی شوند بلکه در هر آنچه انجام می دهیم و مصرف می کنیم، در روابط اجتماعی با دیگران و طبیعت و حیوانات، لوازم و دستگاهها و ماشین ها، تأسیسات و اماکن مختلف، ادارات و دادگاهها و نیروهای انتظامی و امنیتی و ارتش، در روابط کاری و شغلی و ورزشی وغیره. هیجانها و احساسات نقشی مرکزی در زیست و زندگی انسانها دارند. برای رفتار روزمره متناسب در وقت آزاد و یا وقت کار، در روابط همسایگی و دوستی، در روابط زناشویی و خانوادگی و غیره فقط قصد و هدف و برنامه نداریم بلکه همچنین حیاتی است که احساساتمان را متناسب و متعادل بروز دهیم و احساسات دیگران را تشخیص دهیم. هیجانها و احساسات برای تنظیم رفتار در بده بستانهای زندگی اجتماعی بین فردی و یا مابین گروه های مختلف ضروری هستند. هیجانها گاهی همچون پدیده های عمومی نمودار می شوند، برای مثال در یک مسابقه فوتبال، یا در یک گروه کوچک، یا در یک صحبت حضوری با فردی دیگر با نزدیکی زیاد یا فاصله ای محترمانه. هیجانها و احساسات “قدرتی” دارند که برخی از آن استفاده میکنند تا افراد و گروه های مختلف و یا مردم یک کشور را در آن مسیری راهبری کنند که سود آور است. در آگهی های تبلیغاتی و روابط بازارها و بورس از “قدرت” هیجانها و احساسات استفاده می کنند. رسانه های سمعی و بصری، روزنامه ها و مجلات کاغذی و سایتهای اینترنتی و کانالها ی اینترنتی وشوپ ها ، بازی های اینترنتی از “قدرت” هیجانها و احساسات استفاده میکنند تا مخاطبین و مشتری ها ی بیشتری بدست آورند و آنها را مشتری دائمی نگه دارند.
اما احساسات چه هستند؟ به طرق مختلفی می توان به این پرسش پاسخ داد. در صفحات فوق به مفاهیم هیجان، عاطفه و خُلق نیز توجه کردیم و تلاش هم شد که در تفکیک از هم این مفاهیم را توضیح دهیم تا پاسخگویی به پرسش چیستی و ماهیت احساسات هموار شود. همانطور که خوانندگان هوشیار توجه دارند، آنقدر سهل و ساده نمی توان تعریفی علمی که مستدل باشد، از احساسات کرد و تعاریف مختلفی تا حال در زیستشناسی و روانشناسی احساسات مطرح شده که هر یک وزنه ی تعریف را روی یک یا چند جنبه گذارده. برخی از روانشناسان احساسات به تعریف کاربردی بسنده کرده اند. کلاینگینا و کلاینگینا – روانشناسان احساسات – تقریبا صد تعریف از نویسندگان مختلف را جمع آوری و بررسی کرده اند و آنها را جمع بندی کرده و تعریفی کاربردی برای احساسات مطرح کرده اند که در پیامد به آن توجه میکنیم. در این تعریف کاربردی از سویی پدیده های مشابه و مشترک با احساسات را در چهار دسته توصیف کرده اند. “تجربه های هیجانی” در این تعریف کاربردی نامیده شده اند، این هیجانها می توانند، تنش را منعکس کنند و احساس خوشایند و ناخوشایند را منعکس کنند. هیجانها فقط احساسات را ایجاد نمی کنند بلکه می توانند روی روند فکر و اندیشه تآثیر بگذارند و همچنین در قضاوت و داوری ای که می کنیم. مضاف بر این در این تعریف کاربردی پروسه های فیزیولوژیک و بدنی که جنبه ای مهم از احساسات هستند در نظر گرفته شده. احساسات در این تعریف کاربردی به مثابه انطباقها یا سازگاری های موفق و مشروطی با خود و محیط محسوب می شوند که توسط هیجانها ایجاد می شوند.
تعریف کاربردی:
احساس یک بافت کنش-واکنش پیچیده دارای جنبه های ذهنی و عینی است که توسط سیستمهای نورونی و هورمونی ایجاد می شود که:
الف. تجربه های هیجانی همچون تنش و احساسات پایه یا احساس خوشایند یا ناخوشایند می تواند باعث شود،
ب. پروسه های ادراکی همچون تآثیرات حواس که از نظر احساسی مهم تلقی می شوند و همچنین قضاوت و داوری و پروسه های دسته بندی یا مقوله بندی می تواند باعث شود،
ث. انطباقها یا سازگاری های فیزیولوژیکی و زیستی مشروط به محرکها ی درونی و بیرونی می تواند فعال کند،
د. به رفتار اندامی و اجتماعی می تواند منتج شود که اغلب بیانگر و هدفمند و سازگار با محرکهای درونی و بیرونی است.
در سطر د. رفتار سازگاری که منتج از احساسات می تواند هدفمند باشد، تخالفی با این نظرشایع دارد که اغلب احساسات و تعقل در تضاد با هم هستند و از اینرو ممکن نیست که رفتار سازگار و هدفمندی از احساسات منتج شود بلکه بیشتر احساسات مانع رفتار سازگار و هدفمند می شوند. اما همانطور که در سطر ب. آمده احساسات می توانند باعث پروسه های ادارکی هدفمند برای حل مشکل شوند و همچنین در صورت شدت و حدت زیاد مانع رفتار سازگار و هدفمند شوند. از ینرو این نظر شایع و رایج که احساسات همیشه در تضاد با تعقل هستند، مستدل و درست نیست و فقط به نمونه های بروز احساسات به گونه ای شدید یا طولانی اکتفا کرده است. در پروسه های تصمیم گیری برای مثال احساسات همواره کارکردی دارند که می تواند تصمیم گیری را تسهیل کند، اما در صورتی که احساسات سازگارانه و هدفمند نباشند و شدت و اثرگذاری زیادی داشته باشند می توانند پروسه تصمیم گیری را مختل و مانع شوند. یا برای مثال وقتی روحیه و خُلق کدر و تنگ است، شیوه ی ادراکی گرایشی به توجه و دقت بیشتر به جزئیات دارد و وقتی روحیه و خُلق روشن و باز است و احساس اصلی خوشایند است، به جزئیات کمتر توجه و دقت می شود و به شمای کلی و رایج و عمومی بسنده می شود.
پروسه های ادراکی ای که احساسات می توانند فعال کنند همیشه و همواره آگاهانه نیستند و همیشه و همواره هم عقلانی و قابل کنترل نیستند. احساسات می توانند رفتار اندامی و زبانی و اجتماعی معقول و هدفمند و سازگارانه باعث شوند و همچنین در صورتی که شدت و مدت زیادی داشته باشند، می توانند رفتار اندامی و زبانی و اجتماعی نامعقول و بی هدف و نا سازگارانه باعث شوند.
در روانشناسی احساسات، کارکرد اصلی هیجانها و احساسات را در این تشخیص داده اند که آمادگی برای کنش و عمل را میسر میکنند. وقتی هیجان و احساسی ناشی از محرکی حسی ایجاد می شود، کنش و عمل متناسب با آن محرک حسی در رفتار اندامی و زبانی و اجتماعی ارجحیت می یابد. این آمادگی برای کنش و عمل ناشی از هیجان و احساس فقط برای فرد مهم نیست بلکه برای افراد دیگری که با فرد ارتباط دارند نیز اهمیت دارد و به بُعد اجتماعی احساسات در رفتار اندامی و زبانی و اجتماعی افراد مربوط می شود. احساسات نیز همچون حواس با قیاس در روابط اجتماعی توسط افراد گوناگون بگونه ای پیش آگاهانه و یا آگاهانه استنتاج می شوند که تا حدی نه چندان کم با حالات چهره، صدا و لحن ورفتار اندامی قابل تشخیص می شود.
همانطور که در تعریف کاربردی بگونه ای اجمالی اشاره شده، هیجانها از چندین پروسه ی جزئی و یا به بیانی دیگر دارای چندین جنبه هستند و منحصر به تجربه ی ذهنی احساس نمی شوند. برای مثال پروسه ی ادراکی و پروسه ی انگیزشی را می توان نام برد. مضاف بر این به پروسه بیان احساس و پروسه نوروفیزیولوژیکی یا عصب-زیستشناختی می توان اشاره کرد. روانشناسان احساس در یک مدل بگونه ای نسبتا جامع تمامی پروسه ها و یا به بیانی دیگر جنبه های گوناگون احساس را جمع بندی کرده اند که در پیامد به آن توجه می کنیم:
فونکسیون: زیرسیستم: جنبه:
قضاوت محرک سیستم پردازش اطلاعات جنبه ادراکی
سیستم تنظیمی سیستم تدارکی جنبه عصب-زیستشناختی
آمادگی برای عمل سیستم راهبردی جنبه انگیزشی
رسانش واکنش و قصد سیستم عمل جنبه ی بیانگری
تآمل و کنترل سیستم نظارت جنبه احساسی
جنبه ی ادراکی برای داوری و قضاوت محرکی است که مهم تلقی شده و پردازش آن، در جنبه ی عصب-زیستشناختی هیجان ناشی از دریافت و ادراک محرک ارگانیسمی تنظیم و آمادگی برای واکنش و عمل تدارک می شود که جنبه ای انگیزشی و راهبردی دارد که چگونه و چطور می بایست واکنش نشان داد و در جنبه ی بیانگری و سیستم عمل واکنش و قصد از جمله با حالات چهره و لحن و رفتار اندامی و زبانی و اجتماعی رسانش می شود و در جنبه ی احساسی، هیجان در سیستم نظارتی برابرایستای ممکن تآمل و کنترل می شود.
اگر بخواهیم در چند جمله جمعبندی کنیم و تعریفی از احساس ارائه دهیم، می توان گفت که:
احساس فقط یک حالت ذهنی ساده نیست بلکه حاصل تعامل چند مؤلفه است:
تجربه ی ذهنی: چیزی که فرد از درون احساس می کند.
تغییرات فیزیولوژیک: مثل افزایش ضربان قلب، تنفس سریع، یا تنش عضلانی.
رفتار و بیان: مثل حالت چهره، لحن صدا، یا نحوه واکنش زبانی و یا اندامی.
ارزیابی شناختی: یعنی در هنگام احساس مغز رویداد را معنا و تفسیر میکند.
احساس کیفیت پدیداری یک حالت هیجانی است که از تعامل میان برانگیختگی بدنی، تفسیر شناختی و زمینه ی موقعیتی حاصل می شود و تجربه ای آگاهانه، معنا دار و ذهنی از وضعیت درونی ارگانیسم است.احساس جنبه ی خود آگاه فرایند هیجانی است.
احساسات چند گونه هستند؟
راه دیگری که برای شناخت بهتر و تعریفی دقیقتر از احساسات می توان رفت، این است که لیستی از احساسات تهیه شود و یک به یک هر احساس تحلیل شود. برای این کار می توان به اسامی احساسات توجه کرد یا اینکه به حالات گوناگون چهره هنگامی که احساسی بلفعل می شود. یکی از لیستهای کلاسیک احساسات توسط چارلز داروین ( ۱۸۸۲ -۱۸۰۹ م.) تهیه شده است که برای آن از آثار نویسندگان معاصرش استفاده کرده. داروین برای مثال به آثارفرانتس یوزف گال ( ۱۸۲۸ – ۱۷۵۸ م.) در باره ی جمجمه شناسی اشاره میکند که همراه با لیستهای متفاوت از احساسات است. داروین در کتابی بنام ” بیان هیجان ها در انسانها و حیوانات[۱۱]” منتشر شده در سال ۱۸۷۳ میلادی یک سری از احساسات را توصیف کرده که اجمالی می توان مورد توجه قرار داد:
رنج و گریه
سرخوردگی، افسردگی، نگرانی، غصه، بی حالی، سردرگمی
شادی، شادی بی پروا، عشق، احساس لطیف، خشوع
تآمل، اندیشیدن، بدخُلقی، قهرکردن، عزم
تنفر و خشم
خفت، تحقیر، انزجار، گناه، غرور و افتخار، احساس بیچارگی، صبر، رد و تآئید
سورپریز، حیرت و اعجاب، ترس، وحشت
مراقبه، شرم، خجالت، فروتنی، از خجالت سرخ شدن.
همانطور که با کمی توجه و دقت می توان تشخیص داد، لیست داروین اگر چه در زمان خودش مفید بوده اما در مقایسه با لیستهای معاصر احساسات که توسط روانشناسان احساس تهیه شده آنقدر درست و دقیق نیست. برای مثال نمی توان قبول کرد که تآمل و اندیشیدن یک احساس است هر چند می تواند روند تآمل و اندیشه با احساسی نیز همراه باشد که اغلب هم هست. در پیامد به یک لیست معاصر احساسات با توضیحی کوتاه توجه می کنیم:
احساسات پایه
اینها احساسات اصلی و بنیادیاند که بیشتر احساسات دیگر از آنها منشعب میشوند:
- شادی: حس رضایت، لذت و خوب بودن
- غم: احساس ناراحتی، فقدان یا اندوهگین شدن
- ترس: واکنش به خطر یا تهدید
- خشم: واکنش به مانع، بیعدالتی یا آسیب
- تنفر/انزجار: دوریکردن از چیز ناخوشایند
- تعجب/شگفتی: واکنش به چیزی غیرمنتظره
احساسات مثبت
این احساسات معمولاً تجربهای خوشایند ایجاد میکنند:
- عشق: دلبستگی عمیق و محبت
- امید: انتظارِ نتیجهی خوب در آینده
- سپاسگزاری: قدردانی از لطف یا کمک
- رضایت: احساس خوب از برآورده شدن خواستهها
- آرامش: کاهش تنش و احساس امنیت
- شوق: میل و انرژی زیاد برای انجام کاری
- تحسین: ستایش ارزش یا توانایی فرد یا چیز
- شفقت: همدلی همراه با میل به کمک
- دلسوزی: همدردی با رنج دیگران
احساسات منفی
اینها معمولاً با ناراحتی، فشار روانی و احساسی ناخوشایند همراهاند:
- غم: اندوه و ناراحتی
- ترس: نگرانی از خطر
- خشم: برانگیختگی در برابر بیعدالتی یا مانع
- اضطراب: ترس مبهم و مداوم نسبت به آینده
- نگرانی: درگیری ذهنی درباره احتمالِ بد شدن امور
- ناامیدی: از دسترفتن امید به نتیجه مطلوب
- حسادت: ناراحتی از داشتن چیزی توسط دیگری
- شرم: ناراحتی از قضاوت شدن یا دیده شدن نقص
- گناه: احساس خطا کردن یا آسیب زدن به دیگران
- خجالت: ناراحتی در موقعیتهای اجتماعی
- دلخوری: رنجش خفیف از رفتار دیگران
- نارضایتی: نرسیدن به خواسته یا انتظار
- تحقیر: احساس کمارزش شدن
- تنهایی: حس جداافتادگی و نبود ارتباط کافی
- افسردگی: غم پایدار همراه با کاهش انگیزه
احساسات ترکیبی یا ظریف
اینها نه کاملاً مثبتاند و نه کاملاً منفی، یا بسته به موقعیت تغییر میکنند:
- غبطه: خواستنِ چیزی که دیگری دارد، بدون بدخواهی
- تردید: ناتوانی در تصمیمگیری یا اطمینان
- بیعلاقگی: نبود کشش یا انگیزه نسبت به چیزی
- بدبینی: انتظار نتیجه منفی
- تنش: برانگیختگی شدید ذهنی و جسمی
- حقشناسی: قدردانی عمیق و پایدار
- دلتنگی: احساس نبودنِ فرد، مکان یا زمان محبوب
- غرور: حس ارزشمندی یا موفقیت
بهطور کلی، انسانها چند احساس پایه و دهها احساس فرعی و ترکیبی دارند. بنابراین “تعداد دقیق” احساسات ثابت نیست و به مدل روانشناسی بستگی دارد. می توان مجدد به نظرات و پژوهش اکمن توجه کرد که در صفحات فوق کمی توضیح داده شد و اگر چه این توضیحات مختصر هستند اما از این نظر مفید هستند که ازجمله به این پرسش پاسخی می دهند که اصلا منظور از احساسات پایه چیست و چرا هر احساسی، احساس پایه قلمداد نمی شود.
پل اکمن و والاس فریزن در دهه شصت و هفتاد میلادی تئوری نورو-فرهنگی احساسات پایه را پی ریزی کردند. آنها تئوری تکامل را وسعت دادند و بدین طریق که تآثیر فرهنگ را روی شیوه های بیان و تشخیص احساسات تحقیق و پژوهش کردند. همانطور که نام این تئوری بیان میکند، آنها از این نظر دفاع می کردند که فقط مبنای زیستشناختی، گرایش به هیجانها و احساسات انسانها را توضیح نمی دهد بلکه تآثیرات اجتماعی-فرهنگی نیز شیوه های بیان و تشخیص هیجانها و احساسات را شکل و تغییر می دهند. تلاشی که این روانشناسان در دهه شصت و هفتاد میلادی کردند در قرن فعلی نیز موضوعی مطرح و به روز هستند و اکثریت پژوهشگران از این نظر دفاع میکنند که فقط جنبه ی زیستشناختی، بیان و تشخیص هیجانها و احساسات را توضیح نمی دهد و بایستی به تفاوتهای جوامع و فرهنگها همچون بُعد مکمل توجه کرد و آن را تا حد ممکن بررسی و پژوهش کرد.
اکمن و ایزارد حالات چهره حین بیان هیجانها و احساسات را در چندین فرهنگ مختلف پژوهش کردند. در این پژوهش با این فرضیه کار کردند که احساسات و بیان احساسات نتیجه ی تنازع بقا و گزینش است و از اینرو در حالات چهره ی تمامی انسانها بایستی قابل یافتن باشد.نتایج پژوهشهای اکمن و والاس تز جهانشمول بودن برخی احساسات که احساسات پایه نامیده شدند را تآئید کردند. اما احساسات پایه فقط با جهانشمول بودن حالات چهره ها در بروز احساسات در فرهنگهای مختلف اثبات نمی شوند. استدلال اکمن برای احساسات پایه روی این اندیشه بنا شده که احساسات پایه سیستمهای مستقلی هستند که به هم وابسته نیستند و فرا تر از توصیف بُعد هر یک از احساس ها هستند و نتیجه ی پروسه تکامل جانوران و انسانها هستند. دو فرض تشخیص کاراکتر برای بکارگیری مفهوم احساسات پایه برای برخی احساسات را می توان به شکل زیر جمله بندی کرد:
۱. این فرض که یک تعداد مشخص احساس با فرقهای بارز وجود دارد که تشخیص آنها از امکان توصیف بُعدی هر احساس فراتر می رود.
۲. ویژگی ها ی مختص هر یک از احساسات پایه و همچنین کارکرد هر یک از آنها تا حدی بسیار زیاد نتیجه ی پروسه ی تکامل است.
در مدل منتج از پژوهشهای اکمن و ایزارد احساسات پایه اینها هستند:
شادی، تعجب، غم، ترس، انزجار و خشم. احساسات دیگری نیز از طرف روانشناسان دیگر به این لیست اضافه شده اما مبنای پژوهش تجربی کمی دارد یا اصلا ندارد. برای اینکه نامیدن عجولانه و دلبخواهی هر گونه احساسی بعنوان احساس پایه پیشگیری شود، اکمن شاخصهایی برای تشخیص احساسات پایه مطرح کرده است. این شاخصها یا به بیانی دیگر مؤلفه های تشخیص احساسات پایه برای تشخیص و تفکیک از هم و از احساسات دیگر اینها هستند:
– نشانه ی جهانشمول مختص هر احساس
– که همچنین در نخستی سانان دیگر هم مشاهده می شوند
– فیزیولوژی مختص احساس
– رویداد ها و رخدادهایی که جهانشمول باعث ایجاد احساسات پایه می شوند
– تطابق مابین سیستم واکنش هیجان همچون طرز بروز و بیان و فیزیولوژی هر احساس پایه
– شروع سریع
– مدت زمانی کم
– ارزیابی خودبخود احساس پایه در تخالف با کنش ادراکی ارادی و آگاهانه
– پیش آمدن ناخواسته احساس پایه در شیوه بیان احساس پایه وتغییرات خود به خودی فیزیولوژیک برای هریک از احساسات پایه بدون اینکه ارگانیسم کاری انجام دهد. احساسات پایه در تفکیک از احساسات دیگر به اصطلاح خود به خودی پیش می آیند .
این شاخص ها می توانند بعنوان محک بکار برده شوند تا بهتر بتوان تشخیص داد که یک احساس واقعا یک احساس پایه است یا نیست.
بیان احساسات در چند سوال و جواب از زبان روزمره و توضیحی فشرده در باره جامعه شناسی احساسات
همانطور که تا حال در بخشهای دیگر جای جای توضیح داده شد، در زبانی که بکار می بریم علاوه بر واجها و صوت شناسی واجها و کلمات و جملات و مفاهیم واصطلاحات که می توانند بجا یا نابجا و صدق یا کذب کنند ویا متناسب در باره ی برابر ایستایی قابل تشخیص باشند،همواره هیجانها و احساسات هم بیان می شوند. به عبارتی دیگر زبانی که شفاهی و کتبی رایج و عمومی بکار می بریم جنبه ی بیانگرانه ای دارد که دارای هیجان و احساس نیز هست. در زبان شفاهی حضوری عموما از لحن صدا و حالت چهره و حرکات دستها و بدن تا حدی نه چندان کم می توان تشخیص داد که جملاتی که بکار برده می شوند چه هیجان و احساسی را بیانگری می کنند و با همین شیوه نیز می توان هیجان و احساسی را شفاهی بیان کرد. در زبان کتبی با صفتها و قید ها و برخی حروف ندا و برخی اصطلاحات می توان هیجان و احساس را بیان کرد و آنها را نیز تشخیص داد و فهمید. توجه به این مطلب در مورد بیان و تشخیص هیجان و احساسات لازم است که اصولا در تمامی روابط اجتماعی انسانها چه شفاهی و حضوری چه شفاهی از راه دور و چه کتبی روی کاغذ و چه مجازی همواره این احتمال هست که تظاهر و ریا و فریبکاری باشد و هیجان و احساسی فقط بیان شود و بروز داده شود اما با روی آورندگی و قصد واقعی مطابقت نکند. صداقت در بیان هیجان و احساس نیز البته در هر رابطه و بافتاری معقول و سنجیده نیست و از جمله قابلیتهای روابط اجتماعی/ ارتباطی یکی نیز این است که هیجان و احساس را بتوانیم با خودداری یا ساکت کنیم یا تعدیل کنیم یا مخفی کنیم و یا متناسب هیجان و احساسی دیگر بیان کنیم. این احتمال تظاهر هیجان و احساس را اما نمی توان همچون یک قاعده عمومی و رایج تعبیر کرد چرا که تظاهر هیجان و احساس و اصولا ریاکاری و دروغگویی و فریبکاری در مقایسه با راستگویی پیچیده تر و دشوار تر است و به صرفه نیست و اغلب نیزدر صورت معلوم شدن باعث دلخوری و کدورت می شود. اما همانطور که گفته شد راستگویی و صداقت در هر رابطه و بافتاری معقول و سنجیده نیست.
حال به چند سوال و جواب از زبان روزمره توجه میکنیم که در جمله بندی کتبی شان بارز هیجان و احساسی پایه را بیان میکنند هر چند که بی مایه هستند:
شادی: خبر خوبو شنیدی؟ – آره! از خوشحالی نمی دونم چی بگم!
شادی: امتحانت چطور شد؟ – عالی شد! خیلی خوشحالم!
غم: چرا ساکتی امروز؟ – حوصله ندارم …. دلم گرفته.
غم: هنوز بهش فکر میکنی؟ – آره، خیلی دلم براش تنگ شده.
ترس: می خوای تنها بری اونجا؟ – راستش یه کم می ترسم… .
ترس: اگر شکست بخوریم چی ؟ – همین فکرش هم منو می ترسونه.
خشم: چرا دوباره دیر کردی؟! – چون عصبانی بودم و نمی خواستم بیام!
خشم: کی اینو خراب کرده؟! – نمی دونم، ولی واقعا کلافه ام!
انزجار: این غذا چرا اینجوریه؟! – نمی توانم بخورمش، بد مزه ست!
انزجار: دیدی چی شد؟! – آره واقعا حال به هم زن بود!
شگفتی: این هدیه برای منه؟! – آره! سورپرایز شدی؟!
شگفتی: تو اینو تنهایی ساختی؟! – آره ، خودمم تعجب کردم!.
در زبان شفاهی لحن و آوای کلام بیانگر هیجان و احساس می تواند باشد. در این مثالهای کتبی بارز واژه ی مخصوص هیجان و احساس نیز بکار برده شده. در برخی جملات شفاهی و یا کتبی اینگونه بارز واژه ی مختص یک هیجان و احساس بکار برده نمی شود اما هیجان و احساسی را بیان میکند.
مفید است که به این مطلب درست توجه کنیم که از نظر تکاملی قدمت هیجانها و احساسات بسیاربیشتر است از شکلگیری و تکامل زبان و لزوما نمی توان برای تشخیص و شناخت هیجانها و احساسات فقط به واژه هایی تکیه کرد که هیجانها و احساسات را در یک زبان مشخص میکنند. نامیدن یک هیجان ویک احساس و توضیح آن بدین معنی نیست که آن هیجان و احساس را کاملا شناخته ایم بلکه فقط تا حدی محدود به شناخت ما می افزاید. برای شناخت هیجانها و احساسات همانطور که مختصر اشاره ای شد بایستی در موازات هم و تداخلی که با هم دارند بُعد زیستشناختی، بُعد روانشناختی و بُعد جامعه شناختی را در نظر گرفت و تمرکز یک جانبه روی کلمات و واژه های یک زبان برای نامیدن هیجانها و احساسات به هیچ وجه کفایت نمی کند.
مضاف بر این یک هیجان و یک احساس را در روانشناسی احساسات در چهار جنبه تفکیک می کنند:
ارزش: خوشایند / ناخوشایند، مثبت / منفی
فعالیت: تنش / آرامش
توان: قوی / ضعیف
شدت: کم / زیاد
و این تفکیک را که با درجاتی متفاوت است نمی توان در کلمات مختص هیجان و احساس بگونه ای که در لیستها مشخص شده اند، تشخیص داد و ازینرو برای تعریف هیجانها و احساسات بیش از کلماتی لازم داریم که با آنها نامیده می شوند. مطلب دیگر به این مربوط می شود که در فرهنگهای متفاوت گاهی هیجان و احساسی هم نام هستند اما پدیده ی هیجان و احساس متفاوت تجربه می شوند که دلیل این تفاوت نیز این است که تا حدی نه چندان کم بیان هیجانها و احساسات و همچنین پسندیده بودن و ناپسند بودن آنها در روابط اجتماعی مختلفی که فرهنگهای مختلف با هم دارند، متفاوت است. مطلب دیگری که توجه به آن مفید است این است که از اوان کودکی در تربیت و پرورش کودکان با تشویق و سرزنش و گاهی نیز با پاداش و تنبیه، بیان و بروز برخی هیجانها و احساسات را خانواده و اجتماع و جامعه تا حدی نه چندان کم عادت و بومی خُلق و خو میکند. هیجانها و احساسات فقط پدیده هایی فردی و درونی نیستند بلکه آنها تا حد زیادی در روابط اجتماعی، فرهنگ، هنجارها و نقش های اجتماعی شکل می گیرند و معنا پیدا میکنند. به همین دلیل احساساتی همچون شرم، گناه، غرور، حسادت، همدلی و عشق بُعد جامعه شناختی و اجتماعی قوی تری دارند و صرفا زیستی نیستند و به روابط و ارزیابی دیگران نیز وابسته هستند. جامعه از اوان کودکی به ما می آموزد که چه چیزی را، کی و کجا و چگونه احساس کنیم و این بدین معنی است که هیجانها و احساسات اجتماعی سازی می شوند و با فرهنگ و موقعیت اجتماعی تغییر میکنند. برای مثال ابراز خشم در یک محیط ممکن است پذیرفتنی باشد اما در محیطی دیگر نشانه بی ادبی یا ضعف تلقی شود. جامعه شناسی احساسات تآکید میکند که هیجانها و احساسات در واکنش به کنش متقابل با دیگران شکل می گیرند و نه فقط در پاسخ به محرکهای زیستی. از اینرو احساساتی همچون حسادت یا شرم بدون مقایسه ی اجتماعی، ارزیابی دیگران و قواعد فرهنگی مربوط به ” خوب یا بد” ، “پسندیده یا ناپسندیده” بلفعل نمی شوند. فرهنگ تعیین میکند چه هیجان و احساسی ارزشمند، قابل قبول و یا ناپسند است و افراد اغلب هیجانها و احساسات خود را مطابق انتظارات اجتماعی تنظیم میکنند. از نظر جامعه شناسی هیجان و احساس، هیجانها و احساسات هم تجربه ای شخصی اند و هم محصول روابط و هنجارهای اجتماعی. به بیانی ساده: ما احساسات را فقط “نداریم” بلکه آنها را در زندگی اجتماعی می سازیم، می آموزیم و تنظیم میکنیم.
احساسات و پرسیدن چگونه ارتباط و مناسبتی با هم دارند؟
هیجانها و احساسات می توانند باعث شوند که سوالی کنیم یا پرسشی طرح کنیم. تمامی هیجانها و احساسات پایه و احساسات تلفیقی این نقش را می توانند بازی کنند که انگیزه و تمایل و تنش یا نیاز و کنجکاوی ایجاد کرده و علت و دلیل سوال و پرسش شوند. اگر چه نمی توان این قابلیت را به فقط چند هیجان و احساس یا گرایش ذهنی محدود کرد، اما نیاز و کنجکاوی که به بیانی ساده همراه سائقه های هیجانی هستند، برای سوال کردن و پرسیدن نقش مؤثرتر و قوی تری بازی می کنند. از اینرو می توان سائقه های هیجانی اصلی سوال کردن و پرسیدن و کنش های زبانی مشابه را نیاز و کنجکاوی و یا ترکیبی از این دو قلمداد کرد ، یعنی وقتی که سوال یا پرسشی می کنیم که سبب و یا دلیل آن این است که نیازی داریم و همچنین کنجکاو هستیم. برای اینکه این بررسی و توضیحات تا حد ممکن با واقعیت مطابق باشد یا به آن نزدیک باشد، مفید است قید ها و صفتهایی را درنظر بگیریم که در بخش های قبلی این پژوهش تا حدی توضیح داده شدند:
مشخص / نامشخص
مستقیم / غیر مستقیم
این شاخص ها را می توان اینگونه در این بحث فعلی مربوط به نیاز و کنجکاوی بکار گرفت که برای تشخیص سبب یا دلیل سوال / پرسش وابسته به نمونه ی بلفعل شده، گاهی مشخص و مستقیم سبب یا دلیل سوال / پرسش نیاز است و متناسب هم بیان می شود و قابل تشخیص است. گاهی اینگونه نیست و سبب یا دلیل نامشخص و غیر مستقیم و مبهم در سوال / پرسش محاوره می شود. این در مورد سوال / پرسش از سر کنجکاوی نیز صدق میکند و همچنین ترکیب نیاز و کنجکاوی به درجاتی متفاوت وقتی سبب یا دلیل نامشخص، غیر مستقیم و مبهم محاوره می شود. در نظر گرفتن این شاخصها برای نیاز و کنجکاوی همچون دو سائقه ی هیجانی اصلی سوال / پرسش در بررسی وتوضیحات پیامد مفید است، هرچند که انضمامی به این تفکیک با مثالهای متعددی پرداخته نمی شود. منظور از این توضیح کوتاه را می توان با چند مثال واضح تر کرد:
آیا به مشاوره نیاز دارید؟ – بله. به مشاوره نیاز دارم.
آیا در باره ی این کنجکاو هستید که بدانید، چگونه می توان توت فرنگی خوش طعم کشت وبرداشت کرد؟ – بله. کنجکاوم که بدانم.
در این دو مثال مستقیم و مشخص قابل تشخیص است که نیاز و یا کنجکاوی سبب سوالها و جوابها بوده.
بیش از این وارد این تحلیل و بررسی در اینجا نمی شویم و به همین توضیح کوتاه بسنده می کنیم.
آیا نیاز و کنجکاوی احساس هستند؟
نیاز و کنجکاوی را نمی توان احساس محسوب کرد بلکه نوعی میل و تمایل که همراه با احساس می توانند باشند. میل و تمایل اغلب ناشی از کمبود است و می توان سبب های نیاز و کنجکاوی را در مفهومی کلی کمبود قلمداد کرد اما کمبودی که نیاز را باعث می شود ضروری یا حیاتی تجربه می شود در مقایسه با کمبودی که کنجکاوی را باعث می شود.
کنجکاوی بیشتر یک گرایش یا انگیزهٔ درونی برای دانستن و کشف کردن است، و در برخی منابع حتی بهصورت “تمایل هیجانی برای کسب اطلاعات” توصیف میشود. نیاز هم معمولاً یک حالت کمبود یا خواستِ برآورده نشده است، نه خودِ احساس؛ هرچند میتواند همراه با احساسهایی مثل ناراحتی، اشتیاق یا تنش تجربه شود.
احساس چیزی مثل ترس، شادی، خشم است اما نیاز حالتی است که تجربه ی آن دلیلش این است که ما انسانها چیزی برای بقا، رشد یا رضایت میخواهیم.کنجکاوی نیز بیشتر یک انگیزه/ گرایش یا میل است که میتواند با احساس همراه شود، اما خودش لزوماً “احساس” به معنای دقیق نیست. اگر بخواهیم دقیق بگوییم: نیاز و کنجکاوی خودِ احساس نیستند؛ بیشتر در قلمرو انگیزهها و گرایشهای روانی و میل قرار میگیرند، هرچند با احساسها ارتباط نزدیک دارند.
درروانشناسی معمولاً احساس، نیاز و کنجکاوی را از هم تفکیک میکنند چون باهم فرقهایی دارند.
احساس نوعی واکنش درونی به یک موقعیت است ،مثل ترس، شادی، خشم، غم، شرم. نیاز حالتی است که در آن خواستار چیزی برای ادامهٔ زندگی، تعادل یا رشد هستیم، مثل نیاز به غذا، امنیت، تعلق، احترام. کنجکاوی حالتی است که درتجربه ی آن میل به دانستن، کشف کردن، فهمیدن و کم کردن ابهام داریم.
نیاز بیشتر یک وضعیت یا فشار درونی است تا یک احساس خالص و ناشی از کمبود است.
مثلاً وقتی گرسنه میشویم، آگاهی به گرسنگی “نیاز” است؛ ولی آنچه که ممکن است تجربه شود میتواند احساسهایی مثل بیقراری، عصبانیت یا ضعف باشد.
با جملاتی سوالی می توان فرق این دو مفهوم را واضح تر بیان کرد:
نیاز = «چه چیزی کم است؟»
احساس = «من این کمبود را چطور تجربه میکنم؟»
مثال:
نیاز به آب که حاصل تشنگی است.
احساس: ناراحتی، عجله، عصبیشدن.
کنجکاوی هم معمولاً یک انگیزش درونی یا میل ذهنی محسوب میشود.وقتی چیزی مبهم یا ناشناخته باشد، کنجکاوی فعال میشود و ما را به سمت پرسیدن، جستوجو کردن و یاد گرفتن میبرد.
اما کنجکاوی میتواند با احساسها همراه شود:
هیجان
اشتیاق
لذت
گاهی اضطراب یا ناآرامی
کنجکاوی نوعی فعالیت و “حرکت به سمت دانستن ” است، نه صرفاً یک احساس مثل شادی یا ترس.
به بیانی موجز میتوان این سه مفهوم را اینگونه توضیح داد:
احساس : آگاهی به هیجانی عاطفی
نیاز : کمبود یا ضرورت
کنجکاوی : میل به دانستن و اکتشاف و رفع ابهام.
اینها در زندگی روزمره و زبان روزمره به نظریکسان می آیند، برای همین گاهی مردم همه را “احساس” مینامند. اما با نگاهی دقیق می توان فرقهای شان را مشخص کرد.
نیاز و کنجکاوی از اینرو بهطور دقیق احساس نیستند؛ نیاز بیشتر “کمبود/ ضرورت” است و کنجکاوی بیشتر “انگیزهٔ دانستن” است. با این حال، هر دو میتوانند با احساسهایی همراه شوند و در تجربهٔ ما به شکل احساسی به نظر برسند.
در روانشناسی، احساس معمولاً به حالتهای عاطفی مثل شادی، ترس، خشم و غم گفته میشود. اینها تجربههای درونیاند که به یک رویداد یا ارزیابی ذهنی پاسخ میدهند.
اما نیاز بیشتر یک کاهش یا کمبود درونی است، نه یک احساس. مثلاً نیاز به آب، امنیت، تعلق یا احترام. وقتی نیاز برآورده نمیشود، ممکن است احساسهایی مثل اضطراب، ناراحتی، تنش یا بیقراری ایجاد شود. یعنی نیاز خودش احساس نیست، ولی احساس را برمیانگیزد.
کنجکاوی هم در روانشناسی معمولاً یک انگیزهٔ درونی یا میل به دانستن است. وقتی با چیزی ناشناخته روبهرو میشویم، ذهن میخواهد ابهام را کم کند. این میل میتواند همراه با هیجان، لذت یا حتی ناآرامی باشد، اما خودش دقیقاً هممعنای احساس نیست. در بیانی موجز مجدد می توان این سه مفهوم را اینگونه تفکیک کرد:
احساس : واکنش عاطفی.
نیاز : کمبود یا ضرورت.
کنجکاوی : انگیزش برای کشف و فهم.
در فلسفه، این تمایز عمیقتر میشود. بسیاری از فیلسوفان میان حالتهای عاطفی، میلها و قوای شناختی فرق میگذارند:
احساس به کیفیت تجربهٔ زیسته مربوط است.
نیاز به وابستگی انسان به جهان و محدودیتهای وجودی او مربوط است.
کنجکاوی به رابطهٔ انسان با حقیقت و نادانستهها مربوط است.
ما انسانها فقط جاندارانی دارای احساسات نیستیم بلکه جاندارانی نیازمند و پرسشگر هم هستیم.
نیاز نشان میدهد که انسان ناقص و وابسته است. کنجکاوی نشان میدهد که انسان فقط برای بقا زندگی نمیکند، بلکه میخواهد بفهمد.
اگر بخواهیم دقیقتر سوالی بگوییم:
احساس میگوید «چه هیجانی دارم؟»
نیاز میگوید «چه کم دارم؟»
کنجکاوی میگوید «چه نمیدانم؟»
این سه پرسش، سه بُعد متفاوت از انسان را نشان میدهند: عاطفی، زیستی-وجودی، و معرفتشناختی.
میتوان این بحث را هم با نظر فروید، مازلو، و ارسطو مختصر توضیح داد:.
از نظر ارسطو، نیاز و کنجکاوی دو پدیدهٔ همسنخ نیستند: نیاز بیشتر به قلمرو اشتها و بقا مربوط است، اما کنجکاوی به قلمرو شناخت و فلسفهورزی تعلق دارد. ارسطو انسان را موجودی دارای لایههای گوناگون میدید: لایهٔ تغذیهای/زیستی، لایهٔ عاطفی، و لایهٔ عقلانی؛ و در این میان، بخش عقلانی عالیترین سطح است که زندگی انسانی را هدایت میکند.
در نگاه ارسطو، نیازها به آن بخش از روان و زندگی مربوط اند که با بدن، بقا، و خواستههای طبیعی سروکار دارد. اینها لازماند، اما اگر مهار نشوند میتوانند به افراط و لذتمحوری بیانجامند؛ به همین دلیل اخلاق ارسطویی بر اعتدال و حدّ وسط تأکید میکند. پس نیاز نزد ارسطو امری طبیعی و ضروری است، اما بهخودیخود عالیترین ساحت انسان نیست.
کنجکاوی را میتوان با میل انسان به دانستن علل و مبادی فهمید؛ ارسطو در آغاز کتاب متافیزیک میگوید همهٔ انسانها طبیعتاً خواهان دانستناند، و این گرایش مبنای حرکت به سوی فلسفه و دانش است. بنابراین کنجکاوی برای ارسطو صرفاً یک هیجان نیست، بلکه نشانهٔ بُعد عقلانی انسان و تمایل او به فهم حقیقت است. کنجکاوی از نظر ارسطویی یک میلِ معرفتی است، نه صرفاً یک نیاز زیستی.
ارسطو هر میل و کششی را ارزشمند نمیداند؛ مهم این است که آن میل در چارچوب فضیلت و با هدایت عقل سامان یابد. نیاز اگر بیمهار شود به افراط میرسد، و کنجکاوی اگر از راه درست هدایت نشود میتواند به فضولی یا پراکندگی ذهنی تبدیل شود، هرچند خودِ میل به دانستن در اصل مثبت است. به همین دلیل، در اخلاق ارسطویی مسئله فقط “داشتن” نیاز یا کنجکاوی نیست، بلکه چگونهداشتن و چگونهورزیدن آنهاست.
در بیانی فشرده، ارسطو نیاز را پدیدهای مربوط به ساحت طبیعی و زیستی انسانها میداند، و کنجکاوی را پدیدهای مربوط به ساحت عقلانی و حقیقتجوی انسانها. البته به زعم ارسطو بایستی به این توجه کنیم که ساحت عقلانی و حقیقت جوی ما انسانها نیز طبیعی و زیستی هستند که در مقایسه با مثلا تشنگی و گرسنگی و رفع آنها فاصله ای با موارد زیستی و زندگی دارند. انسان خوب از نظر ارسطو کسی است که نیازهایش را با اعتدال تنظیم کند و کنجکاویاش را به سوی شناختِ درست و زندگیِ فضیلتمند هدایت کند.
از نظر فروید، نیاز و کنجکاوی هر دو بهنوعی از نیروهای برانگیزانندهٔ رفتار هستند، اما جایگاهشان یکی نیست. نیاز بیشتر به غریزه، تنش بدنی، و اصل لذت مربوط است؛ کنجکاوی بیشتر به کشش روانی برای دانستن و گاهی به رشد جنسی-روانی و اکتشاف جهان مرتبط میشود.
فروید انسان را موجودی میدید که رفتار او تا حد زیادی از غرایز و کوشش برای کاهش تنش ناشی از آنها شکل میگیرد. در این نگاه، وقتی بدن دچار کمبود میشود، تنش روانی ایجاد میشود و فرد به سمت ارضا میرود؛ مثل گرسنگی، تشنگی، یا میل جنسی. پس نیاز در فروید یک حالت صرفاً ذهنی نیست، بلکه ریشه در بدن و انرژی غریزی دارد.
کنجکاوی از نظر فروید فقط “علاقه به دانستن” نیست، بلکه میتواند بخشی از کنشورزی لیبیدویی و رشد روانی-جنسی باشد. فروید بهویژه در کودکی، پرسشهای مربوط به بدن، تفاوتهای جنسی، و منشأ تولد را نشانهٔ کنجکاویای میدانست که با سائقهای ناهشیار و رشد روانی درهمتنیده است. بنابراین کنجکاوی در این چارچوب یک میل خنثی و صرفاً عقلانی نیست، بلکه اغلب لایهای ناهشیار و سائقمحور هم دارد.
در دستگاه نظری فروید، نهاد منبع اصلی امیال و نیروهای غریزی است و با اصل لذت کار میکند. نیازها و بسیاری از تکانههای خام در این سطح ریشه دارند. خود این خواستهها را با واقعیت تنظیم میکند، و فراخود آنها را از نظر اخلاقی و هنجاری مهار میکند. کنجکاوی هم میتواند در این میان از نهاد انرژی بگیرد، اما توسط خود سازمان پیدا کند و به جستوجوی دانش یا اکتشاف تبدیل شود. از نظر فروید نیاز نوعی فشار غریزی یا بدنی برای ارضا و کاهش تنش است و کنجکاوی نوعی میل به اکتشاف و دانستن که اغلب ریشههای ناهشیار و رشدی دارد.
هم نیاز و هم کنجکاوی در نظر فروید در نهایت به انرژی روانی و تعارض میان ارضا، واقعیت، و مهار اخلاقی گره میخورند.فروید نیاز را یک سائق زیستی-غریزی میدید و کنجکاوی را یک میل روانیِ رشددهنده که میتواند از همان انرژیهای غریزی تغذیه کند، اما به سمت شناخت هدایت شود.
از نظر مازلو[۱۲]، نیاز پدیدهٔ مرکزی در انگیزش انسانهاست است و رفتار انسانها را در مسیر ارضا و رشد هدایت میکند. مازلو نیازها را هم بهصورت کمبود و هم بهصورت رشد میفهمد: نیازهای پایینتر مثل غذا، امنیت و تعلق بیشتر از جنس کمبودند، و نیازهای بالاتر مثل احترام و خودشکوفایی[۱۳] بیشتر از جنس رشد.
مازلو معتقد بود انسانها با مجموعهای از نیازهای فطری به دنیا میآیند که رفتار شان را برمیانگیزند. این نیازها بهصورت سلسلهمراتبی سازمان یافتهاند: فیزیولوژیک، ایمنی، عشق و تعلق، احترام، و خودشکوفایی. وقتی نیازهای پایینتر ارضا نشوند، توجه روان بیشتر به همانها معطوف میماند و رشد به سطوح بالاتر دشوار می شود.
مازلو برای دانستن و فهمیدن هم جایگاه مستقل قائل بود و آن را بخشی از نیازهای شناختی میدانست. از نظر مازلو، کنجکاوی طبیعی کودک در اوایل زندگی نشانهٔ فعال شدن این نیازهاست. یعنی کنجکاوی فقط یک احساس گذرا نیست، بلکه یک نیاز شناختی و یک نیروی رشددهنده است که به فهم جهان و در نهایت به خودشکوفایی کمک میکند.
در مدل مازلو، بعضی نیازها کمبودمحور هستند؛ یعنی وقتی نباشند، فرد دچار نارسایی و تنش میشود. اما بعضی نیازها، از جمله دانستن و فهمیدن، جنبهٔ رشدمحور دارند و ارضای آنها ظرفیتهای انسانی را گسترش میدهد. کنجکاوی در این چارچوب بهوضوح در سوی رشد قرار میگیرد، چون انسانها را به سمت یادگیری، معناجویی و خودشکوفایی میبرد.
موجز می توان نظر مازلو را اینگونه جمعبندی کرد:
نیاز محرک بنیادین رفتار، با سلسلهمراتب کمبود و رشد است.
کنجکاوی یک نیازادارکی-شناختی و رشددهنده است و نه صرفاً یک احساس.
لایه ی قابلیتهای احساسی درشکلگیری و فعالیت سایر قابلیتهای لایه های بیانمندی چگونه نقشی دارد؟
برای پاسخگویی به این پرسش ابتدا بایستی به این توجه کرد که سایر لایه های قابلیتهای بیانمندی، یعنی قابلیتهای حسی، قابلتهای ادارکی، قابلیتهای فرهنگی و قابیلتهای کلامی به درجاتی متفاوت همراه با احساسات آموخته و آمخته و بلفعل می شوند و قابلیتهای احساسی در تمامی این قابلیتها تداخل داشته و آمیخته به آنها هستند. احساسات را می توان با تشبیهی ، جو و اتمسفری محسوب کرد که روی تمامی قابلیتهای بیانمندی تأثیر گذار است. از اینرو نقش لایه قابلیتهای احساسات در سایر قابلیتهای بیانمندی هم در تکوین و رشد و هم در آموختن و آمخته شدنشان تا حدی تعیین کننده است و در چگونگی دریافت و ادراک حسی، در چگونگی کیفیت و کمیت ادراک، در چگونگی کیفیت قابلیتهای فرهنگی و همچنین در چگونگی کیفیت و کمیت قابلیتهای کلامی تأثیر گذار است. این تأثیرگذاری لایه قابلیتهای احساسی روی لایه های قابلیتهای دیگر بیانمندی در روند تکوین و رشد تباری و رشد فردی در اوان کودکی به درجاتی بیشتر بوده و بیشتر است چرا که در جنبه ی زیستشناختی در روند تکامل تباری و رشد فردی قسمتهایی از مغز شکل گرفته اند و می گیرند که مسوول کنترل و هدایت احساسات هستند. تجربیات فردی در روند رشد در جنبه روانشناختی و جامعه شناختی در تعامل با امیال و احساسات و همچنین درروابط اجتماعی و فرهنگی احتمال اینکه هیجانها و احساسات سازگارانه بیشتر از هیجانها و احساسات ناسازگارانه بلفعل شوند را بیشتر میکند و در بیانی تساهلی می توان گفت که شدت و حدت و مدت هیجانها و احساسات در مقایسه با دوران کودکی، نوجوانی و جوانی در میانسالی و کهنسالی خفیف می شود که این روند تعادلی نیز البته به شرایط و امور و موارد جامعه شناختی وابسته است و فقط جنبه ی زیستشناختی و روانشناختی در متعادل شدن هیجانها و احساسات به تنهایی تعیین کننده نیست. اما عموما با بالا رفتن سن کنترل و مدیریت و هدایت سازگارانه ی هیجانها و احساسات بدلایل زیستشناختی و روانشناختی راحت تر ممکن می شود و همچنین تجربیاتی بیشتر در طول سالیان کسب می شود.
تداخل و آمیختگی احساسات گوناگون با قابلیتهای حسی را از جمله اینگونه می توان توضیح داد که گاهی احساسی باعث بلفعل کردن قابلیتهای حسی می شود. برای مثال وقتی که ترس داریم و به پشت سرمان نگاه می کنیم و یا شاد هستیم و صدای آواز هر گونه پرنده ای را خوش نوا دریافت و ادراک حسی کنیم. تداخل و آمیختگی احساسات گوناگون با قابلیتهای ادراکی را نیز از جمله اینگونه می توان توضیح داد که گاهی احساسی باعث بلفعل کردن قابلیتهای ادراکی می شود. برای مثال وقتی که نگران وقوع موردی ناخوشایند هستیم و در حل مشکلی روزمره و یا تخصصی توجه و دقت بیشتری می کنیم و به اصطلاح محکم کاری میکنیم. تداخل و آمیختگی احساسات گوناگون با قابلیتهای فرهنگی را از جمله اینگونه می توان توضیح داد که گاهی احساسی باعث بلفعل کردن قابلیتهای فرهنگی می شود. برای مثال وقتی که احساس همدلی با دیگری می کنیم وبی دریغ کمک می کنیم. تداخل و آمیختگی احساسات گوناگون با قابلیتهای کلامی را نیز از جمله اینگونه می توان توضیح داد که گاهی احساسی باعث بلفعل شدن قابلیتهای کلامی می شود. برای مثال وقتی که بدلیل موردی ناعادلانه خشمگین هستیم و توهین آمیز حرف می زنیم و یا وقتی احساس رضایت میکنیم و در صحبت با دیگران فواید امیدواری و شکیبایی را محاوره می کنیم. با این توضیحات مختصر تا حدی واضح می شود که احساسات در قابلیتهای دیگر بیانمندی تداخل و تأثیر و تأثر دارند و در آنها آمیخته هستند.
نقش و کارکردهایی که احساسات در لایه های دیگر بیانمندی دارند گاهی به درجاتی قوی و گاهی ضعیف تعیین کننده می تواند باشد. بایستی به این توجه کافی کرد که احساسات گوناگون در تمامی زیست و زندگی ما انسانها در بافتارهای بیشمار و گوناگون کارکرد و نقش دارند و همواره تا وقتی زنده هستیم در هر وضعیتی احساسی هم داریم که گاهی به آن واقف هستیم و میتوانیم آنرا به کلام بیان بیان کنیم و گاهی نیز قادر نیستیم آنرا با کلام بیان کنیم.
در شکلگیری قابلیتهای فرهنگی احساسات نقشی ویژه دارند که یکی از دلایل آن نیز موجود بودن نورون های آینه ای در سیستم مغز هستند که موجب می شود با دیگران وجانداران احساسی از همدلی داشته باشیم. قابلیتهای فرهنگی ما انسانها در جوامع و اجتماعات تکوین و رشد یافته اند و در جوامع و اجتماعات نیز آموخته و آمخته و ابداع شده و می شوند و در پروسه های رشد و توسعه ی قابلیتهای فرهنگی در جوامع و اجتماعات،برای مثال احساساتی همچون تعلق داشتن به یک جمع، اعتماد وهمدلی نقشی مهم دارند. بدون احساسات لازمه، رشد و توسعه قابلیتهای فرهنگی یا ممکن نمی شود یا بسیار کند و دشوار میسر می شود.
توضیحاتی مختصر در باره ی نورونهای آینه ای می تواند مفید باشد، هر چند که در مقایسه با متون تخصصی آنقدر مشروح نیست و وارد جزئیات و مواضع مختلف نمی شود.
نورونهای آینهای دستهای از نورونها هستند که هم هنگام انجام یک عمل و هم هنگام دیدنِ همان عمل در دیگری فعال میشوند؛ به همین دلیل به آنها “آینهای” میگویند، چون الگوی فعالیت دیگری را در مغز بازتاب میدهند.
ایده مرکزی این موضوع این است که مغز فقط “تماشا” نمیکند، بلکه بخشی از همان شبکههای حرکتی و ادراکی را که برای انجام عمل لازماند، هنگام مشاهده هم به کار میگیرد.
برای مثال، وقتی کسی لیوانی را برمیدارد و شما همان حرکت را میبینید، برخی نورونها به شکلی مشابه حالتی فعال میشوند که گویی خودتان آن حرکت را انجام میدهید.
این ویژگی باعث شده نورونهای آینهای بهعنوان پلی میان دیدن، فهمیدن و تقلید کردن توصیف شوند.
نخستین شواهد مهم از پژوهش روی میمونها به دست آمد و بعد در انسان هم شواهدی برای شبکههای مشابه گزارش شد.
در منابعی که بررسی شده، به نواحیای مانند قشر پیشحرکتی، قشر جداری تحتانی، و در برخی گزارشها بخشهایی از نواحی مرتبط با پردازش اجتماعی و هیجانی مغز اشاره شده است.
البته در انسان، بحث علمی بیشتر درباره “شبکه نورونی آینهای” است تا یک گروه کاملاً مشخص و جداگانه از سلولها.
مهمترین نقشهایی که برای این سیستم مطرح شدهاند عبارتاند از:
یادگیری از راه مشاهده، یعنی یاد گرفتن یک عمل با دیدنِ آن دررفتار دیگران.
تقلید و هماهنگسازی رفتار، بهویژه در رشد کودک و یادگیری مهارتها.
درک قصد و نیت و هدفِ عمل دیگران، نه فقط دیدن حرکت ظاهری آنها.
همدلی و فهم هیجانی یا به بیانی دیگر هوش هیجانی، چون مشاهده حالت یا رفتار دیگری میتواند شبکههای مشابهی را فعال کند.
برخی پژوهشگران نقش نورونهای آینهای را در شکلگیری زبان، یادگیری گفتار، و رشد ارتباط اجتماعی مهم دانستهاند.
منطق این دیدگاه این است که کودک ابتدا با دیدن و شنیدن، الگوهای رفتاری و گفتاری را بازنمایی میکند و سپس آنها را در عمل به کار میبرد.
به همین دلیل این نورونها در بحثهای مربوط به رشد اجتماعی و تعامل انسانی زیاد مطرح میشوند.
در بعضی منابع، از ارتباط احتمالی اختلال در این سیستم با دشواریهای همدلی و برخی ویژگیهای اوتیسم صحبت شده است. اما این نظر هنوز مستدل نیست؛ یعنی اوتیسم را نمیتوان فقط با نورونهای آینهای توضیح داد.
در واقع، نورونهای آینهای یکی از قطعات پازلاند، نه توضیح کامل همه تفاوتهای اجتماعی و ادراکی-شناختی.
یک سوءبرداشت رایج در باره ی نورونهای آینه ای این است که نورونهای آینهای همدلی را بهتنهایی میسازند. این ادعا دقیق نیست، چون همدلی به شبکههای پیچیدهتری از مغز و تجربههای فردی در اجتماع هم وابسته است.
سوءبرداشت دیگر این است که هر بار انسان چیزی را تقلید میکند، حتماً فقط نورونهای آینهای مسئولاند؛ در حالی که یادگیری و تقلید به سیستمهای متعدد مغزی وابستهاند.
نورونهای آینهای به مغز کمک میکنند رفتار دیگران را درونیسازی کند و از طریق مشاهده، فهم، تقلید و یادگیری را آسانتر سازد.
اهمیت آنها در علوم اعصاب، روانشناسی رشد، یادگیری، و تعامل اجتماعی بالاست، اما درباره دامنه دقیق کارکردشان هنوز بحثهای علمی ادامه دارد.
نورونهای آینهای را میتوان به زبان تخصصی بهعنوان بخشی از یک سامانه بازنمایی–عمل در مغز تعریف کرد که هنگام اجرای یک کنش و نیز هنگام مشاهده همان کنش در دیگری، الگوی فعالیت مشابهی نشان میدهد. این مفهوم نخستینبار از مطالعات نوروفیزیولوژیک روی میمونها مطرح شد و سپس بهصورت گسترده در علوم اعصاب شناختی، روانشناسی رشد، و علوم اجتماعی مورد بحث قرار گرفت.
از منظر عصبشناختی، نورونهای آینهای نورونهایی هستند که پاسخ آنها به یک هدف–عمل وابسته است، نه صرفاً به حرکت مکانیکی. یعنی آنچه برای این نورونها اهمیت دارد، تنها انقباض عضلانی یا جابهجایی فیزیکی نیست، بلکه کنش معناداری است که به سمت یک هدف رفتاری مشخص جهتگیری دارد.
به همین دلیل، این نورونها در بحث ادراک کنش و کُنشگری جایگاه مهمی دارند.
شواهد کلاسیک این حوزه از مطالعات روی میمونهای ماکاک بهدست آمد؛ در آن پژوهشها نورونهایی در نواحی پیشحرکتی و جداری مغز شناسایی شدند که هم در زمان انجام عمل و هم در زمان مشاهده همان عمل فعال میشدند.
اهمیت این یافته در آن بود که نشان میداد مغزِ مشاهدهگر صرفاً یک گیرنده منفعل اطلاعات نیست، بلکه بخشی از معماری حرکتی خود را برای فهمیدن رفتار دیگری بهکار میگیرد.
در انسان، بهدلیل محدودیتهای روششناختی، بحث بیشتر بر پایه تصویربرداری عصبی، تحریک مغزی، و دادههای رفتاری است و بنابراین سخن گفتن از یک سامانه آینهای در انسان دقیقتر از نسبتدادن همه چیز به یک تعداد نورون کاملاً مشخص است.
در ادبیات علمی، بیشترین توجه به نواحی قشر پیشحرکتی تحتانی و لوب جداری تحتانی مغز معطوف بوده است، زیرا این نواحی در همزمانیِ مشاهده و اجرای عمل نقش دارند.
در برخی مدلها، این سامانه با شبکههای حسی-حرکتی گستردهتر و نیز با نواحی مرتبط با پردازش هیجانی و اجتماعی تعامل دارد.
بنابراین، نورونهای آینهای را نباید بهصورت یک جزیره مجزا در مغز تصور کرد؛ بلکه باید آنها را درون یک شبکه توزیعشده فهمید که میان ادراک، حرکت، و شناخت اجتماعی پل میزند.
مهمترین کارکردی که برای این سامانه مطرح شده، یادگیری مشاهدهای است؛ یعنی فرد با دیدنِ عمل دیگران، الگوی عصبی مربوط به آن عمل را در خود فعال میکند و این امر یادگیری را تسهیل میکند.
کارکرد دوم، فهم قصد و نیت عمل است؛ یعنی سامانه آینهای میتواند به مغز کمک کند از سطح حرکت فراتر رود و مقصد رفتاری کنش را بازنمایی کند.
کارکرد سوم، تقلید و هماهنگی اجتماعی است؛ بهویژه در رشد دوران کودکی، تقلید میتواند سازوکاری کلیدی برای انتقال مهارتها، رفتارها، و الگوهای ارتباطی باشد.
در بحثهای نظری، نورونهای آینهای اغلب با همدلی پیوند داده میشوند، زیرا مشاهده حالت یا کنش دیگری میتواند در ناظر، نوعی بازنمایی درونی مشابه ایجاد کند.
با این حال، از دید تخصصی باید دقت کرد که همدلی یک پدیده چندلایه است و تنها به این سامانه محدود نمیشود؛ بلکه شامل پردازشهای هیجانی، شناختی، حافظهای و زمینهای نیز هست.
به بیان دیگر، نورونهای آینهای احتمالاً یکی از سازوکارهای زیربناییِ فهم دیگریاند، نه کل توضیح همدلی انسانی.
برخی فرضیههای مهم، نورونهای آینهای را در پیدایش یا پشتیبانی از زبان دخیل میدانند، بهویژه از منظر پیوند میان کنش دهانی، تقلید آوایی، و یادگیری گفتار.
در چارچوب رشد، این سامانه میتواند به کودک کمک کند تا از طریق مشاهده و تقلید، الگوهای حرکتی و ارتباطی را درونی کند.
با این حال، ادعای اینکه نورونهای آینهای “منشأ زبان” هستند، بیش از حد سادهسازی است و با احتیاط علمی باید بیان شود.
همانطور که اشاره شد در برخی پژوهشها، به ارتباط احتمالی میان ضعف در پردازش آینهای و دشواریهای اجتماعی در اوتیسم اشاره شده است.
اما این حوزه از نظر تجربی بسیار پیچیده است و شواهد موجود نشان نمیدهند که اوتیسم را بتوان صرفاً با یک نقص در نورونهای آینهای توضیح داد.
از منظر تخصصی عصب شناسی بر آن هستند که بهتر است این ارتباط را یک فرضیه پژوهشی بدانیم که باید در کنار عوامل ژنتیکی، رشدی، حسی، و شبکهایِ دیگر بررسی شود.
یکی از نقدهای مهم این است که برخی روایتهای عامهپسند، نقش نورونهای آینهای را بیش از اندازه بزرگ میکنند و آنها را به توضیحی جهانی برای یادگیری، همدلی، اخلاق، هنر و فرهنگ تبدیل میکنند.
نقد دوم این است که در انسانها، شواهد مستقیم الکتروفیزیولوژیک بهمراتب محدودتر از مطالعات میمونهاست و بنابراین باید میان “یافته تجربی” و “تفسیر نظری” تمایز گذاشت.
نقد سوم این است که بسیاری از رفتارهای پیچیده اجتماعی در چارچوب شبکههای گسترده مغزی رخ میدهند و نباید با یک سازوکار واحد تبیین شوند. همانطور که چند جا توضیح داده شد، در این بحث نیز می بایست سه بُعد زیستشناختی، روانشناختی و جامعه شناختی را در تداخل و تأثیر و تأثر و همپوشانی ای که دارند، در نظر گرفت و اشتباه است اگر تمامی این بحث را به بُعد زیستشناختی فروکاست کنیم.
نورونهای آینهای را باید بهعنوان بخشی از سازوکارهای مغزیِ مرتبط با مشاهده عمل، تقلید، یادگیری اجتماعی، و شاید برخی ابعاد همدلی فهمید.
اهمیت نظری این مفهوم در آن است که نشان میدهد ادراک و عمل در مغز کاملاً جدا از هم نیستند، بلکه میتوانند در سطوحی همپوشانی داشته باشند.
در عین حال، ادبیات علمی معاصر بر احتیاط در تفسیر این یافتهها تأکید دارد و از نسبتدادن کارکردهای بیش از حد گسترده به این سامانه پرهیز می کند.
به بیانی دیگر نورونهای آینهای را میتوان بهمثابه بخشی از یک سامانه عصبیِ حسی–حرکتی دانست که در آن، بازنماییِ ادراکِ کنش و اجرای کنش همپوشانی پیدا میکند.همانطور که اشاره شد این نورونها نخست در مطالعات الکتروفیزیولوژیک روی میمونهای ماکاک شناسایی شدند و نشان داده شد که برخی نورونها در قشر پیشحرکتی و نواحی جداری مغز، هم هنگام انجام یک عمل هدفمند و هم هنگام مشاهده همان عمل در دیگری دشارژ میکنند یا به بیانی دیگر فعال می شوند. اهمیت این یافته در آن بود که مرز کلاسیک میان “ادراک” و “کنش” را تا حدی مخدوش کرد و نشان داد مغز میتواند رفتار مشاهدهشده را در قالب یک بازنمایی درونیِ کنشی ادارک و فهم کند.از منظر نوروآناتومیک، بیشترین توجه به قشر پیشحرکتی تحتانی و لوب جداری تحتانی مغز معطوف بوده است؛ نواحیای که در ادبیات کلاسیک عصب شناسی با طرحوارههای حرکتی، برنامهریزی کنش، و انتگرهکردن اطلاعات بینایی و حرکتی ارتباط دارند. در بسیاری از مدلها، این سامانه را بخشی از یک شبکه گستردهتر شامل قشر حسی-حرکتی، سامانه بینایی کنشمحور، و برخی مؤلفههای شناخت اجتماعی میدانند. بههمین دلیل، نورون های آینهای صرفاً “نورون تقلید” نیستند، بلکه سامانه ای است که در فهم هدفِ کنش، تطبیق مشاهده با طرحواره حرکتی، و تسهیلِ نگاشت ادراک-عمل نقش دارد.
از نظر عصبشناختی، این نورونها معمولاً به محرکهایی پاسخ میدهند که کنش را بهصورت معنادار و هدفمند نشان میدهند. بنابراین، پاسخ آنها به حرکت خامِ اندام محدود نیست، بلکه به اکشنگرامی یا الگوی رفتاریِ دارای هدف وابسته است. این تمایز مهم است، زیرا نشان میدهد آنچه ثبت میشود صرفاً توالی حرکتی نیست، بلکه بازنماییِ هدف نهایی و ساختار کنش است. در نتیجه، وقتی فردی فنجان را برای نوشیدن برمیدارد، شبکه آینهای نه فقط حرکت دست، بلکه رابطه آن حرکت با قصد و هدف “نوشیدن” را نیز میتواند فهم و درک کند.
در سطح ادراکی- شناختی، این سامانه در یادگیری مشاهدهای و تقلید حرکتی اهمیت دارد. هنگامی که مشاهدهگر عمل دیگری را میبیند، الگوهای عصبی متناظر در او فعال میشوند و این همفعالی میتواند به شکلگیری یا تقویت طرحوارههای حرکتی منجر شود. از این منظر، یادگیری مهارتهای حرکتی، فراگیری رفتارهای اجتماعی، و حتی برخی جنبههای رشد زبان میتوانند از طریق سازوکارهای آینهای تسهیل شوند. با این حال، در ادبیات علمی تأکید میشود که این سامانه تنها یکی از اجزای شبکههای دخیل در یادگیری است و نباید نقش آن را مطلقسازی کرد.
در بحث شناخت اجتماعی، نورونهای آینهای اغلب با همدلی و درک نیت دیگران مرتبط دانسته میشوند. تبیین پیشنهادی این است که مشاهده حالت یا عمل دیگری، بازنمایی درونی مشابهی را در ناظر فعال میکند و این امر میتواند بنیانی برای فهم حالت ذهنی یا هیجانی دیگران فراهم آورد. با این حال، همدلی یک پدیده چندمولفهای است و به شبکههایی فراتر از سامانه آینهای وابسته است؛ از جمله ساختارهای لیمبیک، قشر پیشپیشانی میانی، و شبکههای مرتبط با نظریه ذهن. بنابراین، نورونهای آینهای را باید یک زیرسامانه تسهیلگر دانست، نه سازوکار یگانه و کافی برای همدلی.
از منظر رشد عصبی، این سامانه احتمالاً در شکلگیری هماهنگی بین مشاهده و تقلید در دوران کودکی نقش دارد. کودک از طریق مشاهده حرکات چهره، دست، و بدن دیگران، الگوهای حرکتی را استخراج میکند و سپس آنها را در رفتار خود بازتولید مینماید. چنین فرایندی برای رشد مهارتهای ارتباطی، یادگیری اجتماعی، و درونیسازی قواعد رفتاری اهمیت دارد. در این چارچوب، نورونهای آینهای میتوانند یک بستر عصبی برای انتقال از “دیدنِ کنش” به “اجرای کنش” فراهم کنند.
در حوزه اختلالات عصبرشدی، بهویژه اوتیسم، گاه فرض شده است که نقص در سامانه آینهای ممکن است به دشواریهای تقلید، درک کنش، و تعامل اجتماعی منجر شود. با این وجود، شواهد موجود پیچیدهتر از آناند که بتوان این اختلال را به یک ناهنجاری واحد در نورونهای آینهای فروکاست. اوتیسم با ناهمگونی بالای فنوتیپی و زیستشناختی همراه است و احتمالاً چندین مسیر عصبی و رشدی در بروز آن مشارکت دارند. از این رو، در ادبیات تخصصی، نسبتدادن ساده و مستقیم اوتیسم به “اختلال نورونهای آینهای” مورد نقد قرار گرفته است.
از نظرروش شناختی، پژوهش سامانه ی نورونهای آینه ای در انسانها با محدودیتهایی همراه است. درحالی که در شاخصهای رفتاری حیوانات امکان ثبت تک نورون ها بگونه ای مستقیم وجود دارد، در انسانها عمدتا وجود یک نورون آینه ای منفرد را با قطعیت نمی توانند اثبات کنند. به همین دلیل، برای انسانها بهتر است از اصطلاح “سامانه آینه ای” یا “شبکه ی آینه ای” استفاده شود تا از اغراق در بکار گیری این مفهوم جلوگیری شود.
از نظر تبیین نظری، جذابیت نورونهای آینهای در این است که آنها امکان میدهند مغز را نه بهصورت یک گیرنده منفعل، بلکه بهعنوان دستگاهی فعال برای شبیهسازی درونی رفتار دیگران ببینیم. این دیدگاه با ایدههای معاصر در علوم اعصاب شناختی درباره بازنماییهای پیشبینیکننده، کُدگذاری کنشمحور، و پیوند بین ادراک و عمل همراستا است. با این حال، اعتبار این نظریه در محدوده شواهد تجربی باید سنجیده شود و نباید به فرضیههای فراتر از دادهها تعمیم یابد.
در جمعبندی، نورونهای آینهای را میتوان بخشی از معماری عصبیِ ادراک کنش، یادگیری مشاهدهای، تقلید، و احتمالاً برخی مؤلفههای شناخت اجتماعی دانست. ارزش علمی این مفهوم بیش از آنکه در ادعای توضیح همه رفتارهای انسانی باشد، در نشاندادن پیوند عمیق میان سامانههای حسی و حرکتی نهفته است. از این رو این نورونها نمونهای مهم از همپوشانی بازنماییهای ادراکی و حرکتی در مغز بهشمار میآیند، اما تفسیر آنها باید با دقت، احتیاط و بر پایه شواهد چندرشتهای انجام شود و نه فقط بسنده کردن به شواهد در زیست شناسی مغز و دستگاه عصبی.
جمعبندی
در این بخش از پژوهش پرسیدن و پاسخ دادن، در تداوم به لایه های قابلتیهای بیانمندی توجه کردیم و با تحلیل مختصر چند نمونه سوال /پرسش و جواب /پاسخ با کاربرد این مفهوم بیشتر آشنا شدیم. روی لایه ی قابلیتهای احساسات متمرکز شدیم و به ترتیب در بُعد زیسشناختی و بُعد روانشناختی با توضیحاتی به این پرسشها پاسخی داده شد که احساسات چه هستند، چند گونه هستند، چگونه روند تکاملی داشته اند و چگونه می توان از هیجان و احساس و برخی مفاهیم وابسته تعریفی کرد. سپس با چند نمونه به شیوه ی بیان کتبی بارز احساسات در سوال / جواب از زبان روزمره توجه کردیم و به بُعد جامعه شناختی احساسات اشاراتی شد.در ادامه به دو مفهوم نیاز و کنجکاوی در تفکیک از احساسات توجه کردیم که در شکلگیری سوالات و پرسشها نقشی اصلی دارند. در پایان این بخش از پژوهش به توضیحاتی در باره ی نورونهای آینه ای پرداختیم که از جمله دریادگیری زبان و روابط و تعامل اجتماعی کارکردی زیستشناختی دارند. در مباحث گوناگونی که از جمله مربوط به زبان، تکوین و تکامل زبان، یادگیری و بکارگیری زبان وقواعد اجتماعی مرتبط با زبان هستند درست در نظر گرفتن کافی سه جنبه ی زیستشناختی، روانشناختی و جامعه شناختی است.
ادامه دارد.
[1] Serviceable habits
[2] Antithesis
[3] Direct action oft he nervous system
[4] Adaptive Mechanisms of Emotion ; Adaptive Mechanismen der Emotionen
[5] Maladaptive Emotion
[6]Homo sapiens
[7] Hard Problem of Consciousness ; Das harte Problem des Bewußtseins
[8] Thomas Nagel 1937-
[9] David John Chalmers 1966-
[۱۰] Daniel Dennett 1943-2024
[11] The Expression of the Emotions in Man and Animals.
[12] Abraham Harold Maslow ۱۹۰۷ – ۱۹۷۰
[۱۳] Selbstverwirklichung

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.