خلاصه ی مقاله

در ایتالیا، گروههای رادیکالِ چپِ خارج از پارلمان که حضور جوانان در آنها پررنگ است، تقریباً هیچگونه همکاری ای با احزاب سیاسی، از جمله احزاب چپ، ندارند. این مقاله بررسی میکند که چرا چنین جدایی ای وجود دارد و فعالان جوان چگونه آن را توجیه میکنند. این پژوهش بر پایهٔ چهل و چهار مصاحبهٔ کیفی با فعالانی از ۳سی و هشت گروه در چهارده شهر انجام شده است. تحلیل داده ها نشان میدهد که ضعف همکاری را نمیتوان صرفاً با بی اعتمادی یا محاسبات راهبردی توضیح داد. بلکه این وضعیت بازتاب نوعی ناسازگاری چندسطحی میان صورت سازمانی حزب سیاسی و شیوه ها و انتظاراتی است که کنشگری رادیکالِ معاصرِ جوانان را شکل میدهند.

نخست، این شکاف به اهداف و افق های کنش مربوط میشود؛ به این معنا که فعالان، مشارکت و فعالیت سیاسی خود را نه در جهت سازش های نهادی، بلکه معطوف به دگرگونی رادیکال و ایجاد بدیلهای پیش انگارانه میکنند؛ یعنی بدیل هائی که می کوشند مناسبات اجتماعی و سیاسی مطلوب آینده را از همین اکنون در شیوهٔ سازماندهی و عمل خود مجسم کنند.

دوم، این شکاف به فرهنگ های سازمانی مربوط است. الگوهای مبتنی بر مجمع، افقی و متکی بر ابتکار عمل، با رویه های حزبیِ مبتنی بر تفویض اختیار، تمرکز بر رهبری و بوروکراسی در تعارض قرار میگیرند.

سوم، این شکاف به زبان سیاسی و میزان ارتباط و تناسب با مسائل روز مربوط میشود؛ به گونه ای که احزاب غالباً از سوی فعالان جوان، نهادهایی منسوخ و از مسائل زندگی واقعی گسسته تلقی میشوند.

سرانجام، این مسئله به معانی و کارکردهای مشارکت سیاسی مربوط میشود. برای بسیاری از جوانان، فعالیت سیاسی صرفاً وسیله ای برای دستیابی به اهداف سیاسی نیست، بلکه فضایی برای روابط اجتماعی، کسبِ به رسمیت شناخته شدن، شکل گیری هویت و رشد فردی نیز به شمار میآید؛ در حالی که شکل سازمانی حزب، از نظر بسیاری از آنان، اساساً قادر به تأمین چنین کارکردهایی نیست.

مقدمه

در حال حاضر رابطه ی میان جوانان و احزاب رسمی، در بسیاری از بسترهای ملی اروپایی، با حس گسترده‌ای از فاصله و گسست همراه است. نکته حائز اهمیت این است که حتی جوانانی که دست به مشارکت سیاسی می‌زنند، معمولاً گروه‌های خارج از پارلمان را به احزاب سیاسی ترجیح می‌دهند. در چندین کشور، الگوهایی از همکاری میان گروه‌های رادیکالِ خارج از پارلمان و نهادهای سیاسی دیده می‌شود، اما میزان شدت و پایداری این همکاری‌ها تفاوت چشمگیری با هم دارد. نمونه ایتالیا به دلیل وجود یک گسست بسیار پررنگ و مشخص میان «ساختار حزبی» و «گروه‌های رادیکال» (به‌ویژه گروه‌های چپ) متمایز است.

این مقاله به بررسی دلایل این عدم همگرایی، با استناد به گروه‌هایی که حضور جوانان در آن‌ها قوی‌تر است، می‌پردازد و بر برداشت‌ها و نگرش‌های فعالان جوان تمرکز دارد. این مقاله با بهره‌گیری از یک پژوهش کیفی مبتنی بر چهل و چهار مصاحبه انجام‌شده با فعالانِ سی و هشت گروه چپ‌گرای افراطیِ خارج از پارلمان در چهارده شهر ایتالیا، کار خود را با ایجاد گفتگو میان ادبیات موجود در زمینه «رابطه میان احزاب و جنبش‌ها در جریان چپ رادیکال» و «ادبیات مشارکت جوانان» آغاز می‌کند.

سپس این چارچوب نظری از طریق تحلیل ویژگی‌های خاص بستر ایتالیا بسط می‌یابد؛ بستری که مشخصه آن رسوب تاریخی و طولانی‌مدت رفتارهای خودمختارانه (خودگردان) خارج از پارلمان و همچنین وجود یک جریان حزبی چپ‌گرای ضعیف و تکه‌تکه است. بر این پایه‌ها، بخش‌های بعدی مقاله با اتکا به پژوهش ارائه‌شده، بازسازی برداشت‌های فعالان جوان از احزاب، نهادها و رای‌دهی، اهداف جمعی گروه‌ها، دلایل فردی تعهد و کنشگری، و شیوه‌های مداخله و سازماندهی را صورت می‌دهند. این مقاله نشان می‌دهد که چگونه مجموعه روش‌ها، معانی و انتظاراتی که به کنشگری جوانان شکل می‌دهند، اغلب تداوم همکاری با منطق حزبی را دشوار و ناممکن می‌سازد.

احزاب سیاسی و جنبش‌های اجتماعی در جریان چپ رادیکال: رویارویی‌ای دشوار

ادبیات پژوهشیِ مربوط به احزاب و جنبش‌های اجتماعی در جریان چپ رادیکالِ اروپا، سناریویی را ترسیم می‌کند که در آن، همکاری‌های ساختاریافته بیش از آنکه یک قاعده باشد، یک استثناست. آنچه به جای یک شراکت پایدار پدیدار می‌شود، دینامیک و پویاییِ یک تنش دائمی است که در آن، تعاملات اغلب شکننده و پرمناقشه‌اند.  اگرچه بحرانِ پس از سال ۲۰۰۸ در برخی بسترها موجب ظهور احزاب جدیدی شد که مستقیماً از دل جنبش‌ها متولد شده بودند، اما این هم‌زیستی اولیه به‌ندرت به پیوندهای پایدار تبدیل شد و علائق و اتصالات رسمی جای خود را به ارتباطاتی سست‌تر و غیررسمی‌تر دادند، یا اینکه در قالب‌های سازمانیِ ماندگار تثبیت نشدند.

دلایل این رابطه دشوار را عمدتاً می‌توان در یک بی‌اعتمادی متقابل یافت. از منظر جنبش‌ها، مانع اصلی در ترس از «به‌خدمت‌گرفته‌شدن» (استحاله/جذب توسط قدرت) و واگرایی در فرهنگ‌های سازمانی نهفته است. یک تقابل بنیادی میان منطق «افقی» جنبش‌ها — که بر دمکراسی مستقیم و خودمختاری استوار است — و منطق «عمودی» احزاب — که معطوف به رهبری و کارآمدی استراتژیک است — وجود دارد.

جنبش‌ها بیم آن را دارند که همکاری با یک حزب ممکن است به «رام‌شدن» و «اهلی‌شدن» انگیزه رادیکال آن‌ها منجر شود و آن را در مجرای روال‌های نهادی بیندازد و پتانسیل تحول‌آفرینش را خنثی سازد,. این ترس زمانی شدت می‌گیرد که احزاب وارد مدار حکومت‌داری می‌شوند؛ زیرا تجربه تاریخی نشان می‌دهد که نیاز به سازش، اغلب به گسست و بریدن از پایگاه اجتماعی‌شان می‌انجامد .

از منظر احزاب، این دشواری عمدتاً در محدودیت‌هایی نهفته است که توسط رقابت‌های انتخابی و نهادی تحمیل می‌شوند. احزاب متمایل‌اند برنامه‌های خود را تعدیل کنند و تصمیم‌گیری‌ها را تمرکز بخشند تا به عنوان نیروهای حکومتیِ باورپذیر و معتبر به نظر برسند؛ امری که میان آن‌ها و مطالباتِ سازش‌ناپذیرِ جنبش‌ها شکاف ایجاد می‌کند. از این رو، همکاری تنها با تعابیر ابزاری فهمیده می‌شود؛ به‌طوری‌که به بسیج‌های مردمی، بیشتر به چشم فرجی برای هدایت نارضایتی‌ها به سوی موفقیت در انتخابات نگریسته می‌شود تا یک اتحاد میان دو طرفِ برابر.

در بستر ایتالیا — که کانون تجربی این مقاله را تشکیل می‌دهد — ادبیات پژوهشی توصیف‌کننده سطح بسیار ضعیفی از همکاری میان احزاب سیاسی و جنبش‌های چپ رادیکال است . از طرف احزاب، انتخاب مکررِ اولویت‌دادن به «امکان حکومت‌داری»، اعتبار آن‌ها را خدشه‌دار کرده و آن‌ها را در تناقض آشکار با مطالبات و مبارزات جنبش‌ها قرار داده است؛ در حالی که هم‌زمان موجب شکل‌گیری چنددستگی و تفرقه مزمن در عرصه سیاسی شده و خود احزاب را نیز به مخاطبانی بی‌ثبات و تضعیف‌شده تبدیل کرده است. از طرف جنبش‌ها، فرهنگ دیرپای خودمختاری و بدبینی نسبت به منطق نهادی و سلسله‌مراتبِ احزاب، بارها با درک و برداشت از «خیانت» تقویت شده است — به‌ویژه زمانی که احزابِ حاضر در دولت از سیاست‌هایی حمایت کردند که با اعتراضات و بسیج‌های مردمی در تعارض بود؛ علاوه بر این، ماهیت رادیکالِ اهداف جنبش‌ها اغلب میانجی‌گری احزاب را در پیشبرد مبارزاتشان بی‌نیاز و غیرضروری ساخته است.

بر پایه این چارچوب، می‌توان این فرض را مطرح کرد که فعالان جوان در گروه‌های چپ رادیکال در ایتالیا نیز بی‌اعتمادی شدیدی نسبت به احزاب سیاسی ابراز می‌کنند؛ چراکه احزاب به عنوان موجودیت‌هایی غیرقابل‌اعتماد و متمایل به سازش تلقی می‌شوند و منطق «عمودی» آن‌ها با مدل‌های سازمانی جنبش‌ها در تعارض است و بدین‌ترتیب به ترس از استحاله و از دست رفتن رادیکالیسم دامن می‌زند.

جوانان، سیاست و مشارکت: بازنمایی‌ها و تفسیرها

ادبیات پژوهشیِ بررسی‌شده در بخش قبل، به شیوه‌های تعامل میان احزاب و جنبش‌ها در جریان چپ رادیکال می‌پردازد. با این حال، این مقاله به‌طور خاص‌تر به گروه‌های سیاسی چپ‌گرای خارج از پارلمان اختصاص دارد که حضور چشمگیر جوانان در آن‌ها از ویژگی‌های بارزشان است. بنابراین، مهم است که برخی ویژگی‌هایی را که مشخص‌کننده رابطه معاصر میان جوانان، مشارکت و سیاست هستند، مد نظر قرار دهیم.

همان‌طور که به‌خوبی شناخته شده است، پژوهش‌ها بر فاصله عمیق جوانان از سیاست و مشارکت سیاسی، و به‌ویژه از شکل‌های نهادیِ آن، تأکید کرده‌اند (با تمرکز بر ده سال گذشته، این فاصله عمدتاً به‌عنوان پیامدِ ترکیبی از موارد زیر تبیین می‌شود: نامربوط بودن مقوله‌های سیاسی کلاسیک (مانند مختصات چپ-میانه-راست) در نزد جوانان، ارزش ضعیفی که آن‌ها برای سیاست قائل‌اند، و ضعفِ اعتمادشان به نهادهای سیاسی.

فرض ضمنیِ زیربنایی این است که مشارکت در سیاست، به‌ویژه توسط جهان‌بینی‌های مشترک درباره «واقعیتِ موجود چیست»، «واقعیت چگونه باید باشد»، و «واقعیت چگونه می‌تواند تغییر کند» هدایت می‌شود. با این حال، از آنجا که در حال حاضر تعداد کمی از جوانان سیاست را بسیار مهم توصیف می‌کنند، تعداد کمی از آن‌ها جهان‌بینی‌های جمعیِ ساختاریافته‌ی مرتبط با ایدئولوژی‌های سیاسی را به اشتراک می‌گذارند، و تعداد کمی از آن‌ها به بازیگران و سیستم‌های سیاسی ابراز اعتماد می‌کنند؛ بنابراین تعجب‌آور نیست که جوانان معدودی در شکل‌های نهادیِ مشارکت سیاسی درگیر هستند (با تمرکز بر ده سال گذشته، عنصر دیگری نیز به‌طور ویژه با تمرکز این مقاله مرتبط است. بخشی از جوانان در فعالیت‌های گروه‌ها و جنبش‌هایی که ماهیتی سیاسی دارند درگیر می‌شوند، و حتی نشانه‌های ایدئولوژیک مشخصی از خود بروز می‌دهند، هرچند که در خارج از ساختار بازیگران و سازمان‌های سیاسی نهادی قرار دارند و با آن‌ها همکاری نمی‌کنند. با وجود این، نکته کلیدی این است که رو به افزایش بودنِ پژوهش‌ها پیرامون درگیری جوانان در طیف وسیعی از شکل‌های مشارکت، نشان می‌دهد که این درگیری اغلب ریشه در چارچوب‌های شخصیِ پیچیده‌ای از معنا و انگیزه دارد؛ چارچوب‌هایی که ماهیتی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دارند و هم معطوف به خود و هم معطوف به دیگران هستند .

از جمله تازه‌ترین آثار می توان به نوشته های زیر مراجعه کرد: درباره انجمن‌های غیرانتفاعی؛  درباره کنشگری دانشجویی؛ درباره برنامه‌های کنشگری؛ درباره مصرف‌گرایی سیاسی؛ درباره کار داوطلبانه؛  درباره کلکتیوها یا جمع‌های سیاسی؛ درباره کنشگری راست افراطی؛ و درباره خانه‌های تصرف‌شده‌ی سیاسیِ چپ‌گرا.

بر اساس این عناصر مختلف، بی‌میلیِ فعالان جوانِ گروه‌های چپ رادیکال به همکاری با احزاب سیاسی ممکن است حتی از آنچه انتظار می‌رود قوی‌تر باشد. این موانع ممکن است فراتر از یک بی‌اعتمادی استراتژیکِ ریشه‌دار در تجربیات گذشته از خیانت باشند و به فاصله‌ای عمیق‌تر و گسترده‌تر مربوط شوند. اگر این فعالان جوان در قلمرویی از معانیِ شخصی، فرهنگی و هویتی فعالیت کنند که تا حد زیادی از مرزهای سیاست فراتر می‌رود، در این صورت زبان و منطق احزاب ممکن است نه تنها به‌عنوان موجودیتی غیرقابل‌اعتماد، بلکه به عنوان چیزی احساس شود که با دلایل تعهد و چشم‌اندازهای کنشِ آن‌ها هم‌نوایی و هم‌خوانی ندارد.

بستر پژوهش: ایتالیا

این مقاله بر ایتالیا تمرکز خواهد داشت؛ کشوری که به دلیل پیکربندیِ متمایز احزاب چپ رادیکال و گروه‌های خارج از پارلمان، بستری به‌شدت روشن‌گر و الهام‌بخش ارائه می‌دهد. در رابطه با احزاب سیاسی چپ‌گرا، به‌خوبی دانسته شده است که حزب کمونیست ایتالیا در زمره قوی‌ترین و تأثیرگذارترین احزاب کمونیستی بود که در یک کشور اروپایی غیرکمونیستی فعالیت می‌کرد. این حزب از درون به‌شدت دچار انشقاق و چنددستگی بود، اما سازماندهی و فرهنگ آن نقش سیاسی برجسته‌ای ایفا می‌کرد. برخلاف آنچه در بسیاری از دیگر کشورهای اروپای غربی رخ داد، بلافاصله پس از فروپاشی شوروی و «بلوک کمونیست»، حزب کمونیست ایتالیا فرآیند مستمری از تکه‌تکه‌شدن و انشعاب را آغاز کرد. از یک سو، این فرآیند به ایجاد یک حزب سوسیال‌دموکرات فرادست (جریان اصلی) انجامید که از طریق تحولات پی‌درپی خود ، به‌تدریج مواضع معتدل‌تر و نهادی‌تری را اتخاذ کرد. از سوی دیگر، این امر به تکثیر احزاب چپ‌گرای کوچک‌تر و رادیکال‌تر منجر شد؛ احزابی که به‌طور فزاینده‌ای دچار چنددستگی شده و با افت اقبال عمومی و آراء انتخاباتی مواجه گردیدند و در نهایت به غیبت کنونی‌شان در پارلمان ملی انجامید. اگرچه دوره‌هایی از همکاری‌های بیشتر میان این دو جبهه هم در سطح محلی و هم در سطح ملی وجود داشته است، اما در مجموع، مسیر حرکت با فاصله‌گیریِ فزاینده از احزابِ مستقر در جناح چپ‌تر همراه بوده است؛ این امر با انگیزهِ دست‌یابی به یک تصویر عمومی انجام شد که به‌روشنی از «گذشته کمونیستی» خود گسسته باشد.

ایتالیا همچنین مشخصه سنت دیرپا و متمایزی از رادیکالیسمِ خارج از پارلمان بوده است. تصمیم حزب کمونیست ایتالیا برای پذیرش یک نقش تماماً نهادی در سیستم سیاسی دموکراتیک، از اوایل دهه ۱۹۶۰ به بعد، موجب تحریک و شکل‌گیری چشم‌اندازی گسترده و ناهمگون از گروه‌ها و جنبش‌های چپ‌گرا شد که صراحتاً خود را در تقابل با این حزب قرار می‌دادند. این مسیر تاریخی، تجربه جنبش‌های پس از ۱۹۶۸ و «جنبش خودمختاری» در دهه ۱۹۷۰ را شامل می‌شود که به تثبیت یک فرهنگ سیاسی کاملاً متمرکز بر خودمختاری، کنش مستقیم و بدبینی نسبت به نمایندگیِ سیاسی کمک کردند. اگرچه این جنبش‌ها طی شش دهه گذشته دستخوش تحولات عمیقی شده‌اند، یکی از پایدارترین ویژگی‌های آن‌ها «تکه‌تکه‌بودن و انشقاق» بوده است. در طول فازهای بسیج عمومیِ شدید — مانند اواخر دهه ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰ و همچنین دهه ۱۹۹۰ تا اوایل دهه ۲۰۰۰ — صدها گروه در کنار یکدیگر وجود داشتند که اغلب در کشمکش و تقابل آشکار با یکدیگر بودند؛ در طول دوره‌هایی با مشارکت پایین‌تر، تعداد گروه‌ها کاهش یافت، اما این امر به شکل‌گیری ساختارهای سازمانیِ پایدار و متحد نینجامید. این تجربه تاریخی به استقرارِ یک «الگوی رفتاری کنش جمعیِ» ماندگار کمک کرده است که در آن، «ساختار حزبی» به عنوان یک کانال طبیعی یا ضروری برای میانجی‌گری سیاسی تلقی نمی‌شود.

در کنار این پس‌زمینه، نقش اتحادیه‌های کارگری نیز نیازمند بررسی است. بزرگ‌ترین اتحادیه چپ‌گرا، یعنی «کنفدراسیون عمومی کار ایتالیا» ، از مرحله موسوم به «سازش تاریخی» میان حزب کمونیست ایتالیا و دموکرات‌مسیحی‌ها به بعد، به‌تدریج موضعی کمتر تقابلی اتخاذ کرد و به‌شدت با تصمیمات سیاسی حزب کمونیست و بعدها نوع تغییر یافته ی آن همسو شد. از دهه ۱۹۹۰، سکوت نسبی این اتحادیه در فازهای حکومت‌داریِ چپ-میانه، درک و برداشت از مصلحت‌اندیشی و هضم‌شدن در ساختار نهادی را بیشتر تقویت کرد. این پویایی از اواخر دهه ۱۹۸۰ و اوایل دهه ۱۹۹۰ به بعد، زمینه را برای ظهور اتحادیه‌های کوچک‌تر و رادیکال‌تر فراهم ساخت؛ اتحادیه‌هایی که اغلب پیوندهای قابل توجه و شیوه‌های مشترکی را با جنبش‌های خارج از پارلمان توسعه داده‌اند. با این حال، ظرفیت محدود آن‌ها برای بسیج عمومی مانع از آن شده است که بتوانند تضعیف کانال‌های نهادیِ نمایندگی را جبران کنند.

برای فعالان جوانِ امروزی در جریان چپ رادیکال، این مسیر تاریخی به‌طور فعال چشم‌انداز سیاسیِ امروزینِ مواجه با آنان را شکل داده است. از یک سو، میراث فرهنگیِ قوی‌ای از تعهد رادیکال، خودمختاری و کنش جمعی ایجاد کرده که همچنان کنشگریِ خارج از پارلمان را هم مشروع و هم معنا‌دار می‌سازد. از سوی دیگر، یک جریان چپ نهادی ایجاد کرده که پس از شکست‌های مکرر در بازسازی و تجدید قوا و تجربیاتِ مصلحت‌جویی سیاسی، به عنوان جریانی تضعیف‌شده، تکه‌تکه‌شده و ساختاراً متمایل به سازش درک می‌شود. در درون این پیکربندی، احزاب سیاسی بیشتر از آنکه کانال‌هایی حیاتی برای تحول اجتماعی به نظر برسند، به عنوان ساختارهای سازمانیِ فرسوده و تهی‌شده جلوه می‌کنند که قادر به برآورده ساختن انتظارات و شیوه‌های درگیری و تعهد نسل‌های جوان‌تر نیستند. در نتیجه، کنشگریِ خارج از پارلمان ممکن است نه صرفاً از یک ردّ ایدئولوژیک، بلکه از یک ارزیابی واقع‌بینانه (پراگماتیک) از عرصه سیاسیِ چپی نشأت بگیرد که فرصت‌های نهادیِ محدودی ارائه می‌دهد و در مقابل، جایگزین‌های خودمختارِ قوی‌تری را پیش‌رو می‌گذارد.

روش پژوهش

این مقاله با تمرکز بر گفتمان‌های فعالان جوانِ درگیر در گروه‌های چپ‌گرای رادیکال و خارج از پارلمان در ایتالیا، تعامل میان این گروه‌ها و احزاب سیاسی را بررسی می‌کند. مقاله به کاوش در عواملی می‌پردازد که زیربنای ضعفِ این همکاری هستند و ریشه آن را در موارد زیر ردیابی می‌کند:

  • عدم سازگاری اهداف: در حالی که گروه‌ها دگرگونیِ بنیادین و رادیکالِ اجتماعی را هدف قرار می‌دهند، احزاب معطوف به سازش‌های نهادی هستند.
  • ضعف احزاب و بی‌اعتمادی: احزاب با شیوه‌های کنشِ خود، در رابطه با اهداف گروه‌ها ناکارآمد هستند و حتی در جایی که ممکن است کارآمد باشند، قابل اعتماد تلقی نمی‌شوند.
  • تفاوت‌های سازمانی: منطق «افقی» گروه‌ها — که بر ابتکار عمل فردی و دمکراسی مستقیم استوار است — با منطق «عمودی» و سلسله‌مراتبیِ احزاب — که اولویت را به رهبری و کارآمدی استراتژیک می‌دهد — در تعارض است.
  • فاصله فرهنگی: فعالان جوان، تعهد و کنشگری خود را بر مجموعه‌ای از معانیِ شخصی استوار می‌سازند که زبان و منطق احزاب را ناکافی و نامناسب می‌سازد.

این مقاله بر اساس یک پژوهش کیفی شامل مصاحبه با فعالان جوان تنظیم شده است. در مجموع چهل و چهار مصاحبه در سی و هشت گروه چپ رادیکال در چهارده شهر، با مشارکت‌کنندگانی در بازه سنی هیجده تا ۳سی و چهار سال (شامل هفده زن و بیست و هفت مرد) انجام شد. معیارهای انتخاب گروه‌ها عبارت بودند از: داشتن خواستگاه و خط‌مشی سیاسی (ماتریس سیاسی) چپ رادیکال، و حضور چشمگیر و قابل توجه جوانان در میان فعالان آن‌ها.

در این پژوهش، یک «گروه» به‌عنوان مجموعه‌ای از افراد تعریف شد که فعالیت‌های جمعی را سازماندهی می‌کنند و خود را در عرصه عمومی تحت یک نام واحد معرفی می‌نمایند؛ همچنین یک گروه در صورتی «خارج از پارلمان» تلقی شد که هیچ نماینده رسمی در نهادهای حاکمیتی نداشته و برای ایجاد آن نیز اقدامی نکرده باشد. با پیروی از گوزمان-کنچا (۲۰۱۵)، یک گروه در صورتی «رادیکال» محسوب می‌شود که دستور کارِ تغییرات شدید و بنیادی را دنبال کند (تغییراتی که منافع و مواضع اجتماعیِ نخبگان را تحت تأثیر قرار دهد)، الگوهائی از کنش‌های معترضانه و مناقشه‌انگیز را با استفاده از ابزارهای غیرمرسوم به اجرا درآورد، و اهداف و روش‌های غیرمرسوم را چارچوب‌بندی کرده و توجیه نماید.

خط‌مشی و ماتریس سیاسی گروه‌ها بر اساس محتوای موجود در مواد اطلاع‌رسانی آن‌ها (وب‌سایت‌ها و صفحات شبکه اجتماعی) ارزیابی شده است. حضور فعالان جوان نیز بر اساس اظهارات اعضا مورد سنجش قرار گرفت. برای این سنخ از گروه‌ها در ایتالیا، هیچ فهرست رسمی و هیچ پژوهشی که نقشه‌برداری‌های به‌روز و جامعی ارائه دهد (حتی در یک مفهوم صرفاً سنخ‌شناختی) وجود ندارد. در نتیجه، تعیین گروه‌های مورد نظر در این پژوهش طبق یک فرآیند دو مرحله‌ای صورت گرفت: بر اساس پژوهش‌های قبلی و کاوش آنلاین، فهرستی از گروه‌ها تعریف شد؛ سپس، این فهرست با پیروی از نشانه‌های به دست آمده از مصاحبه با فعالانِ همان گروه‌ها تکمیل گردید. افزودن گروه‌ها و جمع‌آوری مصاحبه‌ها زمانی به پایان رسید که داده‌های گردآوری‌شده نشان‌دهنده دست‌یابی به «اشباع نظریِ» قابل توجه بود. جدول و برنامه مصاحبه‌ها شامل ۵۸ پرسش بود. همسو با اهداف اصلی این مقاله، بخش‌های بعدی بر پنج موضوع اصلی تمرکز دارند.

یک – بازنمایی‌ها و برداشت‌ها از نهادها و احزاب سیاسی

دو – بازنمایی‌ها از جامعه کنونی

سه – اهداف جمعی برای مداخله

چهار – انگیزه‌های فردی برای مشارکت

پنج – مدل‌های سازمانی

فعالان جوان در گروه‌های چپ رادیکال

احزاب سیاسی: تصمیم برای عدم همکاری

روایت‌های فعالان، بستری را ترسیم می‌کند که در آن «عدم همکاری با احزاب سیاسی» هم یک نورم و قاعده عمومی است و هم یک تصمیم بنیادی. گرایش غالب — هرچند کاملاً یک‌دست و تک‌ساخت نیست — به سمت یک جداییِ شفاف و آگاهانه است که در بسیاری از موارد به ردّ صریحِ هرگونه همکاریِ ساختاریافته ترجمه می‌شود. این فاصله تصادفی نیست، بلکه ریشه در یک انتخاب شفاف دارد؛ چراکه بسیاری از گروه‌ها خود را به‌عنوان موجودیت‌هایی «سیاسی اما فراتر از سیاستِ حزبی» تعریف می‌کنند. همان‌طور که در یکی از مصاحبه‌ها به‌روشنی مشهود است، رویدادها «شدیداً سیاسی هستند؛ سیاسی اما فراتر از سیاست حزبی. ما اجازه ورود احزاب را به داخل نمی‌دهیم. […] نه به این دلیل که آنارشیست هستیم، […] بلکه صرفاً به این دلیل که اینجا یک فضای اجتماعی و سیاسی است که از همان آغاز پیدایش، از احزاب جدا بوده است» (مصاحبه ۵، مرد ۲۸ ساله).

با این حال، این موضع‌گیریِ ظاهراً بسته می‌تواند درجه‌ای از انعطاف و تنوع را در بر بگیرد. این سرسختی در سطح ملی و اروپایی — جایی که بی‌اعتمادی مطلق است — حالتی تقریباً کامل دارد، اما در سطح محلی تعدیل می‌شود؛ یعنی جایی که یک رویکرد واقع‌بینانه‌تر (پراگماتیک‌تر) ممکن است به تعاملات پراکنده بینجامد. این تماس‌ها هرگز به عنوان ائتلاف‌های سیاسی تفسیر نمی‌شوند، بلکه همگرایی‌هایی تاکتیکی بر سر اهداف مشخص و دارای محدودیت زمانی تلقی می‌گردند. تنوع موجود، خود را در قالب‌های مختلفی نشان می‌دهد: از مشارکت در تظاهراتِ سازمان‌دهی‌شده توسط «فهرست‌های شهروندی» (که نسبت به احزاب سنتی، طرف‌های گفتگوی متفاوت و دسترس‌پذیرتری محسوب می‌شوند) گرفته تا استفاده از این فهرست‌ها به‌عنوان «اسب تروآ» برای درگیر شدن با نهادها. در موارد دیگر، کاندیداتوریِ فعالانِ فردی در حوزه‌های اداری و محلی، به عنوان یک انتخاب کاملاً شخصی برخورد می‌شود که از هویت و استراتژی‌های کلکتیو و جمع، کلاً جداست.

در ریشه ی این بی‌میلیِ پررنگ برای همکاری، یک بی‌اعتمادیِ عمیق و چندلایه نهفته است. احزاب سیاسی به عنوان بازیگرانی درک می‌شوند که متمایل‌اند سایر سوژه‌ها و جریان‌ها را بلعیده و هضم کنند، مبارزات را ابزار دست خود سازند — یعنی از دیده شدنِ آن‌ها سوءاستفاده کرده و سپس پس از انتخابات رهایشان کنند — و اعتبار و دستاوردهای بسیج‌های عمومی را به نام خود مصادره نمایند. بزرگ‌ترین خطری که فعالان بر آن تأکید می‌کنند، جذب‌شدن و خنثی‌شدن است؛ امری که به از دست رفتن هم‌زمانِ «خودمختاری در تصمیم‌گیری» و «تصویر عمومیِ رادیکال و متمایز» می‌انجامد. از این منظر، همکاری به معنای همدستی با سیستم سیاسی‌ای خواهد بود که فاصله‌ای انتقادی و نفوذناپذیر با آن به‌طور آگاهانه حفظ شده است.

اگر رفتارهای مبتنی بر همکاری تقریباً به‌طور کامل غایب هستند، دلایل چنین فاصله‌ای در یک بازنمایی و تصویرسازیِ شدیداً انتقادی و چندوجهی از «ساختار حزبی» نهفته است. تحلیل‌ها یک قضاوت منفی را نشان می‌دهند که در سه سطح مختلف عمل می‌کند: فرهنگ داخلی احزاب، ماهیت حزب به عنوان یک ابزار سیاسی، و رفتار عملی آن‌ها.

نخست، یک نقد عمومی نسبت به تصویر و زیباشناسی احزاب پدیدار می‌شود؛ احزابی که «دور»، «کهنه» و ناهماهنگ با زمانه (اناکرونیست) تلقی می‌شوند. همان‌طور که در یکی از مصاحبه‌ها روایت شده است: «ساختار حزبی هرگز برای من جذابیتی نداشته… یادم می‌آید وقتی جوان‌تر بودم، در ۱۷ سالگی، به حزب [کمونیست] ریفونداسیونه نزدیک شدم و در چهار یا پنج مجمع و جلسه شرکت کردم… حس می‌کردم در قرن نوزدهم هستم! … هیچ چیز جذابی برای من وجود نداشت. و بلافاصله می‌پرسیدند: «خب، قرار است کارت عضویت بگیری؟». نه! اصلاً در این باره با من صحبت نکن…» (مصاحبه ۲۶، زن ۲۴ ساله). کارکرد داخلی احزاب به عنوان ساختاری به‌شدت «دیوان‌سالارانه» (بوروکراتیک) و «سلسله‌مراتبی» توصیف می‌شود که تحت سلطه آیین‌ها و زبان‌هایی است که با حساسیت‌های افقی و غیررسمیِ فعالان جوان بیگانه است.

دوم، نقدی عمیق‌تر، اصلِ «ساختار حزبی» را به عنوان ابزاری برای تحول و تغییر به چالش می‌کشد. بسیاری از فعالان، اصلِ «نمایندگی و واگذاری اختیاررا کاملاً رد می‌کنند و آن را ناکارآمد و سلب‌کننده قدرت می‌دانند. همان‌طور که یکی از مصاحبه‌شوندگان تأکید می‌کند: «من مطلقاً هیچ اعتمادی به نمایندگی پارلمانی ندارم… باور ندارم کسی که در پارلمان نشسته مطالبات مرا پیش ببرد؛ نه صرفاً به خاطر افرادی که ممکن است به آن‌ها رای دهم، بلکه به این دلیل که خودِ واگذاری اختیار، بسیاری از چیزهایی را که فرد می‌تواند خودش پیش ببرد، قطع و نابود می‌کند» (مصاحبه ۲، مرد ۲۴ ساله). دیگران موضعی دوگانه و تردیدآمیزتر اتخاذ می‌کنند و میان «حزب در تئوری» (که پتانسیل تبدیل شدن به یک ابزار مفید را دارد) و «تحقق عملی آن» (که ناموفق و صرفاً معطوف به جلب آراء انتخاباتی ارزیابی می‌شود) تفکیک قائل می‌شوند.

سوم، در کنار محکومیتِ همه‌جانبه‌ی ناکارآمدی و فساد، درک و برداشتی از یک طبقه سیاسیِ کاملاً گسسته از واقعیت شکل می‌گیرد: «پارلمان به عمیق‌ترین شکل ممکن از واقعیت جداست؛ در واقع سیاستِ همه احزاب از واقعیت بریدگی دارد. اگر به موضوعات کمپین‌های انتخاباتی فکر کنم، […] همه آن‌ها اساساً مسائلی غیرواقعی و موهوم هستند، یا دست‌کم تلاشی مداوم برای جلب موافقت بر سر مسائلی است که ربط چندانی به زندگی واقعی ندارند.»

نهادهای سیاسی و رای‌دهی

برای درک عمیق‌تر از فاصله پررنگی که فعالان جوان نسبت به احزاب سیاسی ابراز می‌کنند، بررسی بازنمایی آن‌ها از «نهادهای سیاسی» و نگرش‌شان نسبت به «رای‌دهی» نیز مفید است. در رابطه با نقطه نخست، یک توافق عمومی و گسترده پدیدار می‌شود: نهادهای سیاسیِ امروز فاقد معنا و کارآمدی هستند. این درک و دریافت هم ریشه در یک شرایط تاریخیِ گذرا (تخریب و تنزل سیستم سیاسی) دارد و هم در نقدی بر ذات و ماهیتِ این سنخ از سیستم‌ها. ناکارآمدی، فساد و گسستگی به عنوان انحرافات تصادفی نگریسته نمی‌شوند، بلکه پیامدهای ذاتیِ یک مدل سیاسی هستند که اصول و بنیادهایش دچار اشکال است. بسیاری از فعالان، نهادها را یا به عنوان «روبنایی» برای بازتولید منطق اقتصادی سرمایه‌داری می‌بینند، یا به‌طور ملموس‌تر، آن‌ها را موجودیت‌هایی «غایب» در بسترهای حاشیه‌ای و پیرامونی تلقی می‌کنند. به همین دلیل، دگرگون ساختن منطق آن‌ها ضروری دانسته می‌شود: به جای عمل از بالا به پایین، آن‌ها باید از پایین به بالا عمل کنند؛ طبق مدلی که در آن، مردم و جوامع از طریق خودسازمان‌دهی، سیاست‌هایی را تعریف کنند که ساختارها سپس به اجرای آن‌ها بپردازند.

با این حال، در مجموع، ارزیابی‌های فعالان از شکل‌های ممکنِ تعامل با نهادهای سیاسی پیچیده‌تر است، تا جایی که می‌توان سه رویکرد متمایز را شناسایی کرد:

در رویکرد نخست، یک مخالفت و تقابلِ شفاف غلبه دارد که با ردّ هرگونه تعامل، گفتگو یا مواجهه همراه است؛ هدف صرفاً سرنگونی و دگرگونی سیستم و بازسازی روش‌های حکمرانی در سطوح محلی و فراگیرتر است. این دیدگاه به نقد محدود نمی‌شود، بلکه ساخت جایگزین‌های رادیکال را پیشنهاد می‌کند؛ همان‌طور که در یکی از مصاحبه‌ها بیان شده است: «حتی زمانی که درباره کنترل از بالا و کنترل از پایین صحبت می‌کنیم… کنترل از پایین به میزان بسیار ناچیزی وجود دارد، در حالی که [ما خواهان] نوعی از جامعه هستیم که ساختار آن از […] شوراهای کاملاً محلی آغاز شود، از مشکلات ملموس شروع کند و […] کم‌کم با کادرهای آموزش‌دیده، حتی در این سطوح، با مشکلات عمومی‌تر مواجه شود» (مصاحبه ۴۲، مرد ۲۳ ساله).

در رویکرد دوم، گفتگو با نهادها گاهی برای دست‌یابی به اهداف گروه ضروری دانسته می‌شود. این امر از اعتماد نشأت نمی‌گیرد، بلکه حاصل واقع‌بینی و پراگماتیسم است: روابط با نهادها به عنوان یک ابزار سیاسی برای اعمال فشار و ایجاد یا تضعیف مناسبات قدرت در منطقه نگریسته می‌شود. از این منظر، تعامل با نهادها (حتی به شیوه‌های پرمناقشه و کشمکش‌آمیز) می‌تواند ابزاری برای تلاش جهت تغییر آن‌ها باشد. همان‌طور که یکی از فعالان تأکید می‌کند: «امتناع کامل از به رسمیت شناختن نهادها، هرچند مطمئناً با آن‌ها می‌جنگیم، […] به نظرم رویکردی کوته‌بینانه است؛ یعنی […] من فردی نیستم که گفتگو با نهادها را کاملاً رد کند، حتی به مفهوم دیالکتیک یا کشمکش، چون نمی‌توانم وجودشان را انکار کنم… منظورم این است که نهادها وجود دارند و احتمالاً لازم است حتی در درون آن‌ها دست به عمل زد تا تغییرشان داد» (مصاحبه ۴۷، مرد ۲۷ ساله).

در نهایت، در رویکرد سوم که یک موضع اقلیتی است، در عین حفظ نگاه انتقادی، پذیرش یک نقش در درون نهادها اما با هدف نوآوری رادیکال در قالب‌های آن‌ها قابل قبول تلقی می‌شود. این به معنای پذیرش مدل موجود نیست، بلکه آزمودنِ سنتزها و تلفیق‌های جدید میان کنش مستقیم و حضور نهادی است؛ همان‌طور که در این تحلیل خلاصه شده است: «طی سال‌ها ما باور داشته‌ایم […] به این ایده که می‌شود شکل‌های سازمانی‌ای را امتحان کرد که در «ساختار حزبی» نوآوری ایجاد کنند، اما [با] شکل‌های سیاسی-سازمانی در سطح منطقه‌ای و با پایه شهرداری، که در عین حال نسبت به «ساختار حزبی» و «ساختار جنبشی» نگاهی انتقادی داشته باشند» (مصاحبه ۴۴، مرد ۳۲ ساله).

تصویر موجود در رابطه با نقطه دوم، یعنی موضوع رای‌دهی، حتی متنوع‌تر و گوناگون‌تر است؛ جایی که مجموعه‌ای پیچیده از مواضع در امتداد تسلسل و طیفی از کشش‌های متضاد ابراز می‌شود:

  • رد کامل فرآیند انتخابات: در یک انتهای طیف، برخی مصاحبه‌شوندگان فرآیند انتخابات را به عنوان امری بنیادی و ناسازگار با اصول خود رد می‌کنند. نقد اصلی بر «نمایندگی و واگذاری اختیار» تمرکز دارد که به عنوان دست‌کشیدن از کنش مستقیم و مسئولیت فردی دیده می‌شود. همان‌طور که یکی از فعالان توضیح می‌دهد، موضع او صرفاً بی‌علاقگی نیست، بلکه یک انتخاب سیاسی دقیق است: «من معمولاً رای نمی‌دهم، […] چون فکر نمی‌کنم ابزار معتبری برای بیان اراده من باشد. باور دارم دمکراسی لیبرال، هرچند دقیقاً حاصل چیزی است که امروز به عنوان رهایی از فاشیسم در ایتالیا ستوده می‌شود، در واقع یک قفس‌بندی در درون همان فرضیاتی است که به آن انجامید؛ اساساً جهانی که هنوز خط فاصله‌ای میان کسانی که فرمان می‌دهند و کسانی که اطاعت می‌کنند می‌بیند» (مصاحبه ۴۵، مرد ۲۶ ساله).
  • رای‌دهی به عنوان مناسک خالی از معنا:  برای دیگران، رای‌دهی در تئوری پتانسیل مفید بودن دارد، اما در عمل عمدتاً بی‌پیوستگی و بی‌ارتباط است، مگر اینکه با کنش مستقیم ترکیب شود. در این دیدگاه، عملِ رای‌دهی در معرض این خطر است که به یک مناسک خالی تبدیل شود که حواس را از شکل‌های ملموس‌تر تعهد سیاسی پرت می‌کند. این امر نه به عنوان یک عمل مشارکتی، بلکه به عنوان یک «آیین و تشریفات» دیده می‌شود که هیچ تغییر واقعی‌ای ایجاد نمی‌کند، هرچند گاهی بدون هیچ‌گونه «بت‌واره‌پنداری» و صرفاً به عنوان ابزاری در میان ابزارهای دیگر انجام می‌شود: «من از یک سنت سیاسیِ خارج از پارلمان می‌آیم، بنابراین بگذارید بگویم هرگز رای نداده‌ام… فقط یک بار رای دادم، […] و هرگز هیچ نگاه بت‌وارانه‌ای به رای‌دهی نداشته‌ام؛ همواره به چشم یک ابزار به آن نگریسته‌ام. فکر می‌کنم خودِ رای‌دهی چیزی را تغییر نمی‌دهد، […] در بسیار از موارد نماد چیزی جز یک آیین و تشریفات نیست» (مصاحبه ۳۰، مرد ۲۹ ساله).
  • رای‌دهی به عنوان یک ضرورت استراتژیک: در مقابل، گروه قابل توجهی از مصاحبه‌شوندگان به رای‌دهی به عنوان یک ضرورت استراتژیک می‌نگرند. آن‌ها در عین حال که به اثربخشیِ تحول‌آفرین آن باور ندارند، برای «کاهش خسارت و دفع شرّ»، دفع نیروهای سیاسی نامطلوب، یا حمایت از کاندیداهایی که ممکن است به عنوان طرف گفتگو عمل کنند، در انتخابات شرکت می‌کنند. این موضع اغلب در رابطه با انتخابات محلی یا همه‌پرسی‌ها (که تأثیر ملموس‌تری در آن‌ها احساس می‌شود) قوی‌تر است. بسیاری تفکیک شفافی میان سطوح مختلف انتخاباتی قائل می‌شوند: «این بحث را باید به سه بخش تقسیم کرد: محلی، ملی و اروپایی. مکانیسم اروپایی صرفاً یک رایِ ابراز عقیده است، هیچ تأثیری ندارد و نامربوط است؛ در بستر ملی، وزنی تا حدی متفاوت دارد […]؛ در سطح محلی، فوق‌العاده متفاوت است» (مصاحبه ۱۰، مرد ۲۳ ساله).
  • رای‌دهی به عنوان وظیفه شهروندی:  در نهایت، در انتهای دیگر این طیف، اقلیتی از مصاحبه‌شوندگان همچنان رای‌دهی را یک وظیفه شهروندی می‌دانند؛ عملی که باید نه تنها به خاطر ارزش نمادینش، بلکه به پاس قدردانی از مبارزاتی که آن را ممکن ساختند، پاس داشته شود. برای این گروه، رای‌دهی یک عمل احترام‌آمیز نسبت به کسانی است که برای حق مشارکت در فرآیندهای دموکراتیک جنگیدند: «فکر می‌کنم رای دادن وظیفه و حق هر شهروند است، زیرا […] مبارزاتی برای به دست آوردن آن صورت گرفته است و به مبارزات باید همواره ارزشی را که شایسته آن هستند داد. […] برای من، رای دادن همچنین لحظه‌ای برای […] ادای احترام و یادآوری آن مبارزات است» (مصاحبه ۳۵، زن ۲۹ ساله). با این حال، همان‌طور که اشاره شد، این یک موضع اقلیتی است.

نتیجه‌گیری: بی‌اعتمادی گسترده نسبت به نهادها بیش از هر چیز در نحوه نگرش فعالان به احزاب و رای‌دهی بروز می‌یابد. تصویری که فعالان از احزاب ارائه می‌دهند همواره منفی است: آن‌ها به عنوان ساختارهایی سلسله‌مراتبی، دیوان‌سالار و متمایل به ابزار دست کردنِ مبارزات توصیف می‌شوند؛ امری که همکاری را نه تنها نامطلوب، بلکه ناسازگار با اصول «خودمختاری» و «افقی‌بودن» (که تعریف‌کننده این گروه‌هاست) می‌سازد. بنابراین، عدم همکاری به یک انتخاب قوام‌بخش تبدیل می‌شود که هدف آن حفظ هویت و استقلال است.

گفتمان مربوط به رای‌دهی تمایزیافته‌تر اما به همان اندازه انتقادی است. برخی فعالان آن را کاملاً رد می‌کنند و نمایندگی را سلب‌کننده قدرت و ناسازگار با کنش مستقیم می‌دانند. دیگران با واقع‌بینی و پراگماتیسم با آن مواجه می‌شوند و بدون داشتن توهم، از آن برای کاهش خسارت یا مداخله محلی استفاده می‌کنند. اقلیتی نیز ارزش نمادینی برای آن قائل‌اند و مبارزاتی را یادآوری می‌کنند که حق رای را تضمین کرد. با این حال، وجه مشترک این مواضع این فکر است که رای‌دهی، احزاب را به عنوان طرف‌های گفتگوی باورپذیر بازسازی نمی‌کند. هر دو نقد در جهت تقویت ترجیحِ «خودمختاری» و «مشارکت مستقیم» بر «تعهد و درگیری نهادی» همگرایی دارند.

اهداف جمعی

بخش‌های قبلی، تصویری از فاصله و بی‌اعتمادی گسترده فعالان جوان نسبت به احزاب و نهادهای سیاسی را ترسیم کرد؛ موضعی که با اشکال مختلف به خودِ رای‌دهی نیز سرایت می‌کند، چراکه رای دادن به‌ندرت به‌عنوان کانالی معنا‌دار یا قابل اعتماد برای مشارکت تلقی می‌شود. در نگاه نخست، این نگاه انتقادی ممکن است آن‌ها را همسو با طیف وسیعی از هم‌سالانشان نشان دهد که آنان نیز از شکل‌های سنتی سیاست گسسته‌اند. با این حال، برخلاف اکثریت، این جوانان پیشگامانِ یک درگیری و تعهد سیاسیِ شدید هستند، هرچند تعهدی که در قالب‌های غیرنهادی بروز می‌یابد. برای درک کامل دلایل عمیق‌تر انتخاب آن‌ها و همکاریِ ضعیف موازی با احزاب، لازم است تحلیل را از نفیِ صرفِ سیستم موجود فراتر ببریم. اکنون وظیفه این است که محتوای ایجابیِ تعهد آن‌ها بازسازی شده و در پرتو پیش‌ران‌های مشارکت اجتماعی و سیاسی جوانان (که در بخش ابتدایی این مقاله شناسایی شدند) تحلیل شود. در انجام این کار، میان توصیفی که فعالان جوان از اهداف مشخص‌کننده کنش گروه خود ارائه می‌دهند و دلایلی که در بنیادِ کنشگریِ خود می‌گذارند، تفکیک قائل خواهیم شد.

با شروع از موضوع نخست، هنگامی که از جامعه کنونی پرسش شد، اکثر مصاحبه‌شوندگان قضاوت کاملاً انتقادی ابراز کردند. با این حال، به دلیل پیچیدگی ادراک‌شده موضوع، شناسایی یک تفسیر واحد همچنان دشوار است؛ در واقع به نظر می‌رسد هیچ چارچوب تفسیری جمعیِ یگانه‌ای وجود ندارد. آنچه از مصاحبه‌ها برجسته می‌شود این است که اهداف گروه‌های فعالان مستقیماً از یک آسیب‌شناسی و تشخیص دقیق از دینامیک‌های جامعه کنونی نشأت گرفته است.

جامعه در درجه اول به‌عنوان سیستمی توصیف می‌شود که تحت سلطه رقابت فراگیر و فردگراییِ افسارگسیخته است؛ امری که این درک عمومی را القا می‌کند که «فضای کافی برای همه وجود ندارد». این امر به منفعت‌طلبیِ متمرکز بر سود شخصی و انزوایی ترجمه می‌شود که پیوندهای اجتماعی را تضعیف می‌کند و به آنچه بسیاری «اتمیزه شدن و ذره‌ای شدن فرد» تعریف می‌کنند می‌انجامد. همان‌طور که یکی از فعالان تأکید می‌کند، این فردگرایی یک پیامد دراماتیک به همراه دارد: «در مواجهه با مشکلات اجتماعی و جمعی، […] این مشکلات توسط بخش بزرگی از جامعه به عنوان مشکلات فردی» و حاصل «عدم کفایت و ناتوانی شخصی» تلقی می‌شوند (مصاحبه ۲۳، مرد ۳۷ ساله).

عنصر کلیدی دوم، بی‌ثباتی و ناپایداری است؛ نه تنها در اشتغال، بلکه به‌طور کلی‌تر در عرصه زیست و زندگی. از بین رفتن مسیرهای زندگیِ پایدار و غیاب «چشم‌اندازهای بزرگ برای آینده»، حس تهی‌بودن و درماندگی ایجاد می‌کند. این شرایط پیوندی تنگاتنگ با بی‌عدالتیِ عمیق از نظر نابرابری‌های درآمدی، جنسیتی و طبقاتی دارد. سیستم اجتماعی به عنوان ابزاری برای تداوم این نابرابری‌ها و بر اساس مکانیسم‌های استثماری دیده می‌شود که یک بی‌عدالتی بنیادی را تقویت می‌کنند. همان‌طور که یکی از مصاحبه‌شوندگان مشاهده می‌کند، ما در جهانی زندگی می‌کنیم که منابع برای همه کافی خواهد بود، اما «یک اقلیت آن‌ها را مصادره می‌کند و نیروی کار را به شیوه‌ای نامعقول استثمار می‌نماید… به نظرم واقعاً باورنکردنی است که با تکنولوژی‌های امروز همچنان مجبور باشیم چهل ساعت در هفته کار کنیم، […] و این به دلیل جنونِ این سیستم اقتصادی رخ می‌دهد» (مصاحبه ۲۲، مرد ۳۳ ساله).

با این حال، چرا این وضعیت به‌طور گسترده پذیرفته شده است؟ پاسخ در فقدان آگاهی و ازخودبیگانگی عمیق نهفته است. بسیاری از مصاحبه‌شوندگان سطحی‌نگری و دستکاریِ اطلاعات را محکوم می‌کنند؛ امری که باعث می‌شود مردم «بر اساس شنیده‌ها یا گوش دادن منفعلانه به تلویزیون یا شبکه‌های اجتماعی» به اظهار نظر بپردازند. این پویایی، همراه با دشواریِ به‌روزرسانی مدل‌های تفسیری از یک واقعیتِ به‌سرعت در حال تغییر، به «پسرفت و تنزل اندیشه‌های چپ» دامن می‌زند. ریشه مشترک این مشکلات اغلب در سرمایه‌داری شناسایی می‌شود: یک مدل اقتصادی مبتنی بر سود و استثمار که افراد را به مبارزه‌ای مداوم برای بقا وادار می‌سازد.

در مجموع، تصویری شدیداً منفی از جامعه پدیدار می‌شود که بدون تردید به‌عنوان جامعه‌ای «سرکوبگر» یا «مزخرف» توصیف می‌گردد. با این حال، این دیدگاه سرخورده و ناامید نیست. همان‌طور که یکی از مصاحبه‌شوندگان خلاصه می‌کند، این یک دیدگاه «منفی… اما… غیرمنقاد و تسلیم‌نشده» است، زیرا «ما نیز بخشی از این جامعه هستیم، […] [بنابراین] این یک دیدگاه بدبینانه نیست، بلکه دیدگاه کسانی است که می‌کوشند در میان امور باقی بمانند […] و تلاش کنند چیزی را تغییر دهند» (مصاحبه ۲۶، زن ۲۹ ساله).

در پرتو این آسیب‌شناسی، اهداف گروه‌های سیاسی به‌عنوان بخشی از یک پاسخ مستقیم و چندوجهی ترسیم می‌شوند. هدف نهایی، یک تغییر اجتماعی عمومی و رادیکال است که «کمونیسم» یا «انقلاب» را نشانه می‌گیرد، اما این غایات در سه چشم‌انداز متفاوت مفصل‌بندی می‌شوند که اغلب هم‌زیست یا مرتبط با یکدیگر یافت می‌شوند:

  • چشم‌انداز تحول اجتماعی و همیاری متقابل:  از یک سو، هدف ایجاد تغییر طولانی‌مدت در ساختارهای قدرت است؛ از سوی دیگر، فوراً برای بهبود شرایط زندگی بخش‌های خاصی از جمعیت اقدام می‌شود. منطق کار، مقابله با بی‌عدالتی‌ها از طریق فشار بر افکار عمومی و مراکز تصمیم‌گیری است، اما بیش از هر چیز از طریق شکل‌های حمایت مستقیم و ایجاد یک «رفاه از پایین به بالا» صورت می‌گیرد. همان‌طور که یکی از فعالان توضیح داد، هدف ایجاد جایگزینی برای آن چیزی است که دولت ارائه نمی‌دهد: «وقتی متوجه می‌شوی بچه‌ها بالاخره می‌توانند بازی کنند چون ورزش به هزینه‌ای کمرشکن برای همه خانواده‌ها تبدیل شده و شما موفق می‌شوید آن را با قیمت‌های بسیار نازل و ناچیز ارائه دهید، این یک پیروزی اولیه است… شما تقریباً و در کمال تناقض، جایگزینی برای خدمات رفاهی هستید؛ خودتان یک رفاه از پایین به بالا می‌سازید، همان چیزی که دولت باید برای شما فراهم کند» (مصاحبه ۱۴، مرد ۲۸ ساله).
  • رویکرد اجتماعی و جمع‌گرایانه:  تلاشی معطوف به ایجاد فضاهایی برای مواجهه‌ها و دیدارهایی که نه تنها «سیاسی» بلکه «انسانی» هستند، تا شکلی از جامعه‌پذیری را پیشنهاد کند که جایگزینِ فردگرایی و مصرف‌گرایی باشد. هدف، ساختن مکان‌هایی در «اینجا و اکنون» است که در آن‌ها مدل‌های فرهنگی و قواعد اجتماعی متفاوت به آزمون گذاشته شوند. همان‌طور که در یکی از مصاحبه‌ها برجسته شده، این امر به قلب کنش جمعی می‌زند: «غالباً به‌طور ناخودآگاه، هدف اصلی بازسازی روابط بین‌فردی است، صرف نظر از قصد و نیات کم‌وبیش رادیکال برای تغییر جامعه… آنچه مهم‌تر است و من آن را در همه گروه‌ها می‌بینم، جستجو برای راهی متفاوت جهت کنار هم بودن است؛ تلاشی برای بازتولید نکردنِ دینامیک‌های بین‌فردیِ خشونت‌آمیز، جنسیت‌زده و سلطه‌جویانه» (مصاحبه ۱۱، مرد ۲۵ ساله). ایجاد این جوامع نه تنها هدفی در خود، بلکه نخستین گام به سوی یک تحول اجتماعی گسترده‌تر است.
  • چشم‌انداز آگاهی‌بخشی و آموزشی:  این مسیر در دو جهت گشوده می‌شود: یکی رو به بیرون، با هدف افزایش آگاهی عمومی و انتشار یک «روایتِ بدیل»  در برابر روایت مسلط؛ و دیگری رو به درون، که با منطق خودآموزی و پژوهشِ به اشتراک گذاشته‌شده برای صیقل دادنِ ابزارهای تحلیل و مبارزه هدایت می‌شود. همان‌طور که یکی از فعالان خلاصه می‌کند: «ما می‌کوشیم ایده، ابتکارات و پیشنهادات خود را منتشر کنیم، خود را بشناسانیم، خود را به آن دسته‌ای از دانشجویان که ممکن است گروه‌هایی مانند ما را نشناسند معرفی کنیم، آن‌ها را به جنبش نزدیک‌تر سازیم یا اطلاعات کاربردی ارائه دهیم» (مصاحبه ۷، مرد ۲۱ ساله).

آسیب‌شناسیِ یک جامعه اتمیزه‌شده و ناپایدار بدین‌ترتیب اهدافی را تعریف می‌کند که احزاب قادر به درک و جذب آن‌ها نیستند و همین امر همکاری را ناپذیرفتنی می‌سازد: کنش احزاب در این معنا به عنوان امری درون‌سیستمی (درون سیستمی که باید با آن جنگید) درک می‌شود، نه به عنوان ابزاری ممکن برای تغییر بنیادیِ آن.

انگیزه‌های فردی برای تعهد و کنشگری

پس از بررسی اهداف و مدل‌های سازمانی گروه‌هایی که فعالان جوان در آن‌ها حضور دارند، توجه اکنون به بعد دوم معطوف می‌شود: تحلیل «دلایل شخصی» آن‌ها برای تعهد و کنشگری در این گروه‌ها؛ با تمرکز بر اینکه چرا در ابتدا به آن‌ها نزدیک شده‌اند و چرا همچنان درگیر و فعال باقی مانده‌اند.

در اکثر روایت‌های تحلیل‌شده در اینجا، مسیرهای شخصیِ فعالان به سوی مشارکت، از انتخاب‌های مرتبط با حساسیت آن‌ها نسبت به مسائل خاص اجتماعی و سیاسی آغاز شده است. گزارش‌ها اغلب نشان می‌دهند که یک «حس عمیقِ بی‌عدالتی» و نوعی «نارضایتیِ مستمر» نسبت به جامعه کنونی و نقش فرد در آن، دست به دست هم داده تا خشم، حس تفاوت و ناسازگاری، و در نتیجه حس مسئولیت و میل به کنش برای تغییر آن را تولید کند. همان‌طور که یکی از مصاحبه‌شوندگان توضیح می‌دهد، مبارزه‌جویی او از «یک احساس عمیق ناشئ از عدم تحملِ مشاهده این موضوع سرچشمه می‌گیرد که مثلاً شهرت، حتی اگر بتواند فرصتی به تو بدهد، آن را از بسیاری دیگر دریغ می‌کند… و این چیزی نیست که بتوانی با آن کنار بیایی» (مصاحبه ۱۵، مرد ۳۱ ساله).

موضوع مسئولیت یک نقطه مرکزی است: فعالان احساس می‌کردند نگاهی انتقادی به واقعیت دارند که تنها توسط یک اقلیت به اشتراک گذاشته شده است، و بسیاری بر این باور بودند که نمی‌توانند ترویج آن را به دیگران واگذار کنند. این امر به یک باور محکم ترجمه می‌شود؛ همان‌طور که در یک مصاحبه بیان شده است: «من هنوز اینجا هستم چون هیچ‌کس این کار را برای من انجام نخواهد داد، هیچ‌کس جامعه را بهبود نخواهد بخشید و جهان را آن‌طور که من می‌خواهم نخواهد ساخت، مگر اینکه خودم شخصاً آن را انجام دهم» (مصاحبه ۴۶، مرد ۲۷ ساله). در ابتدا ممکن است این حس مسئولیت به‌طور فردی تجربه شود، اما مواجهه با افراد دیگری که در این حس شریک‌اند و در قالب یک گروه سازمان یافته‌اند، می‌تواند پایه‌ای برای درگیری و تعهد شخصی در یک پروژه جمعی فراهم کند. گروه، یک شکل اجتماعیِ ساختاریافته، سازمان‌یافته و دارای جهت‌گیری سیاسی را بازنمایی می‌کند که در درون آن امکان‌پذیر است کنشِ فردی را (که در غیر این صورت فاقد اثربخشی خواهد بود) جانمایی کرد.

اما موضوع صرفاً تولید ملموسِ تحول اجتماعی نیست؛ مسئله خودِ امکانِ دنبال کردنِ این تغییر و احساس «فعال بودن» است، فراتر از امکانِ واقعیِ مشاهده دست‌یابی به اهداف درازمدت. برای برخی فعالان، صرفِ زمان و انرژی در تلاش برای بهبود شرایط موجود، ساده بگویم «کار درست» است (مصاحبه ۳۳، مرد ۳۲ ساله). برای دیگران، تعهد و کنشگری به یک نیاز تقریباً وجودی (اگزیستانسیال) پاسخ می‌دهد؛ همان‌طور که یکی از مصاحبه‌شوندگان تأکید می‌کند: «در واقع دقیقاً همین چیزهاست که باعث می‌شود احساس زندگی و فعال بودن کنم… به این معنی که… در لحظه‌ای که شاید روزی را بگذرانم که در آن کاری انجام ندهم… حالم بد می‌شود… به نظرم می‌رسد که بی‌پیدا و بی‌فایده هستم» (مصاحبه ۳۵، زن ۱۸ ساله). قابل توجه است که کلمه «فعال» — و مشتقات آن — توسط اکثر مصاحبه‌شوندگان به کار رفته است.

در عین حال، جستجوی شبکه‌های اجتماعی جدید و دوستی‌ها به همان اندازه به‌عنوان یک پیش‌ران برای درگیری اهمیت دارد. گاهی اوقات، علاقه به اهداف سیاسی گروه از قبل وجود دارد و نزدیک‌شدن به گروه در جستجوی افراد هم‌فکر صورت می‌گیرد. در اوقات دیگر، این حساسیت‌ها بعداً پدیدار می‌شوند، در حالی که در ابتدا خودِ گروه جذابیت دارد. در هر دو حالت، هنگامی که افرادی برای به اشتراک گذاشتن فعالیت‌ها و علاقه‌مندی‌ها پیدا می‌شوند و پیوندهای اجتماعی شکل می‌گیرند، دست کشیدن از آن‌ها بسیار دشوار می‌شود. همان‌طور که یکی از فعالان توضیح می‌دهد: «این دنیای من است… موارد زیادی وجود دارد… حتی در سطح تاریخچه شخصی‌ات، تو با در یک سری از مسائل همراه با افراد دیگر مواجه می‌شوی که نمی‌توانی از آن‌ها فاصله بگیری، […] آن‌ها فقط رفیق نیستند، بلکه دوست هم هستند» (مصاحبه ۳۶، زن ۲۷ ساله). بنابراین برای بسیاری از فعالان، گروه همچنین یک شبکه اجتماعی را بازنمایی می‌کند که از طریق آن در مواجهه با جامعه بیرونی (که «متفاوت» درک می‌شود) احساس انزوا نکنند.

عامل مهم دیگر، جستجوی هویت و تعلق است. حس فاصله از بسیاری از ویژگی‌ها و مدل‌های فرهنگیِ جامعه کنونی، نوعی سردرگمی و جستجو برای یک هویت جمعی ایجاد می‌کند. آنچه در میان است تنها پیشنهاد سیاسی نیست، بلکه ویژگی‌های فرهنگی و زیباشناختی، «سبک» و «اتمسفرِ» فعالیت‌های آن است. گاهی اوقات، ورود به گروه از طریق ابعاد خرده‌فرهنگی واسطه‌گری می‌شود؛ همان‌طور که یکی از مصاحبه‌شوندگان به یاد می‌آورد: «[من به گروه پیوستم] اساساً به خاطر موسیقی پانک، […] من در ابتدا به خاطر بعد خرده‌فرهنگی قضیه به گروه نزدیک شدم تا بعد سیاسی آن، [به خاطر] این واقعیت که فضایی برای سلیقه‌های موسیقایی متفاوت و یک زیباشناسی متفاوت وجود داشت» (مصاحبه ۲، مرد ۲۴ ساله). برای دیگران، گروه به مکانی تبدیل می‌شود که در آن بالاخره جایگاه خود را در جهان پیدا می‌کنند: «من هرگز پام را در یک خانه تصرف‌شده سیاسی نگذاشته بودم… و یک بار که این کار را کردم، دور و برم را نگاه کردم و گفتم اوکی… بعد از بیست و دو سال ابعاد خودم را پیدا کردم… رفقا را پیدا کردم… این واقعاً… تکه‌ای از من بود که کم داشتم و بالاخره سر جایش گذاشتم» (مصاحبه ۳۱، زن ۲۴ ساله).

در نهایت، یک عامل مهم دیگر در درگیری، تمایل به کسب و توسعه دانش و مهارت‌های جدید است. بنابراین گروه به‌عنوان یک شبکه اجتماعی ظاهر می‌شود که در آن امکان بحث و رشد، کسب تجربیات جدید و به دست آوردن شایستگی‌ها وجود دارد. باقی ماندن در گروه به معنای داشتن فرصتی مستمر برای بهره‌مندی از پیشنهادهای فرهنگی آن، و همچنین محرک‌ها و فرصت‌هایی برای بحث است که در بیرون به‌سختی پیدا می‌شود. همان‌طور که یکی از فعالان توضیح می‌دهد، گروه «فضایی برای رشد است… می‌گویم چون با هر ابتکار عمل کمی بیشتر رشد می‌کنم، هم در خلق آن، هم در شرکت کردن، و هم در دیدن آنچه از دل آن در سطح بحث و گفتگو برمی‌خیزد» (مصاحبه ۳۹، زن ۲۳ ساله).

بنابراین، اگر کنشگری جوانان با نیازهای شخصیِ مفصل‌بندی‌شده (هم معطوف به دیگران و هم معطوف به خود) هدایت می‌شود، همکاری با احزاب سیاسی در معرض خطرِ به سازش کشاندنِ شکل‌هایی از مشارکت قرار می‌گیرد که قادر به برآورده ساختن هر دو جبهه هستند.

شیوه‌های مداخله و سازماندهی

همان‌طور که مشاهده شده است، در حالی که برخی از دلایل شخصیِ فعالان برای مشارکت با اهداف گروه‌ها همسو است، برخی دیگر به‌طور اساسی از آن‌ها جدا و بی‌ارتباط هستند. مدیریت این عدم هم‌راستایی به‌هیچ‌وجه برای گروه‌ها ساده نیست. از این رو، این بخش به فعالیت‌های توسعه‌یافته توسط گروه‌ها و شیوه‌های سازماندهی آن‌ها می‌پردازد.

گروه‌هایی که در این پژوهش مورد بررسی قرار گرفته‌اند، طیف وسیعی از فعالیت‌ها را توسعه می‌دهند که می‌توان آن‌ها را در سه حوزه کلان خلاصه کرد:  

اجتماعی (میزهای اطلاع‌رسانی، دوره‌های زبان، سالن‌های ورزشی، فعالیت‌های پس از مدرسه)؛

هنری-فرهنگی (کنسرت‌ها، اتاق‌های تمرین، معرفی کتاب، دوره‌های نویسندگی، سینما، نمایش‌ها یا دوره‌های تئاتر، کارگاه‌های عکاسی، کارگاه‌های دوچرخه‌سازی)؛

و سیاسی (رویدادهای اطلاع‌رسانی، حمایت از اعتصابات و راهپیمایی‌ها، فعالیت‌های خودتأمین مالی).

با توجه به این تنوع، فرآیندهای سازمانی تمایزیافته هستند، با این حال می‌توان برخی ویژگی‌های فرارشته‌ای و عرضی را شناسایی کرد که این گروه‌ها را به‌روشنی از ساختارهای حزبیِ سنتی متمایز می‌سازد. مرکز تصمیم‌گیری تقریباً همیشه مجمع عمومی است؛ یعنی زمانی گشوده به روی همگان که در آن پیشنهادات به بحث گذاشته می‌شوند. این پیشنهادات ممکن است از سوی یک عضو گروه مطرح شود، از بیرون به‌عنوان یک پیشنهاد همکاری بیاید، یا به‌عنوان یک درخواست از سوی بخش خاصی از جمعیت شکل بگیرد. برخلاف منطقِ اکثریتیِ احزاب، در اینجا تصمیمات تقریباً هرگز از طریق رای‌گیری اتخاذ نمی‌شوند. شیوه غالب، دست‌یابی به «اجماع» یا «سنتز و تلفیق» است؛ فرآیندی مبتنی بر گفتگو و ظرفیت متقاعدسازیِ متقابل. همان‌طور که یکی از فعالان توضیح می‌دهد: «بحث و گفتگو ابزار اصلی است؛ من باید تو را نسبت به موضع خود قانع کنم، یا تو باید مرا قانع کنی […] با رای‌گیری همیشه اقلیتی وجود دارد که ناراضی باقی می‌ماند» (مصاحبه ۳، زن ۳۲ ساله). این روش، اگرچه گاهی کند یا نزدیک به «مرز فرسایش» درک می‌شود، اما برای تضمین اینکه هر تصمیم به‌واقع جمعی و مشترک است، بنیادی تلقی می‌گردد.

پس از مشخص شدن فعالیت، فرآیند به سمت تقسیم وظایف پیش می‌رود که به نظر می‌رسد بر دو اصل اصلی (کاربردی با انعطاف‌پذیری بالا) استوار است:

  • داوطلب شدن فردی:  بر اساس علاقه‌مندی‌ها و زمان و انرژیِ در دسترس، افراد برای یک فعالیت مشخص اعلام آمادگی می‌کنند. کارآمدی این روش تا حد زیادی به آگاهیِ شخصی از ضرورتِ برعهده‌گرفتنِ کارهای کم‌جذاب‌تر و در نتیجه به حس مسئولیت فردی متکی است. همان‌طور که یکی از مصاحبه‌شوندگان خلاصه می‌کند: «همه چیز بر پایه داوطلبانه است و تا حد زیادی بر آنچه فرد را ترغیب، جذب و تحریک می‌کند استوار است» (مصاحبه ۶، مرد ۲۴ ساله). این رویکرد برای تمایل و اشتیاق فرد ارزش قائل است و در تقابل شدید با واگذاریِ نقش‌های صلبِ رایج در ساختارهای دیوان‌سالار قرار دارد.
  • شایستگی‌ها و مهارت‌ها:  افرادی با مهارت‌های بالاتر در یک حوزه مشخص، عمدتاً در فعالیت‌های مرتبط درگیر می‌شوند. همان‌طور که یکی از فعالان مشاهده می‌کند: «افرادی هستند که برخی کارها را راحت‌تر انجام می‌دهند و دیگرانی که کارهای دیگری را انجام می‌دهند… […] این بستگی به دسترسی و توانایی فرد دارد، اما هیچ تقسیم صلب و سخت‌گیرانه‌ای وجود ندارد» (مصاحبه ۲، مرد ۲۴ ساله). با این حال، این اصل به صورت صلب اعمال نمی‌شود. برعکس، در بسیاری از گروه‌ها انگیزه قوی‌ای به سمت گردش وظایف و به اشتراک‌گذاری مهارت‌ها از طریق فرآیندی مستمر از خودآموزیِ داخلی وجود دارد. هدف صرفاً کارآمدی نیست، بلکه ارتقاء رشد جمعی و فردی است: افراد کم‌تجربه‌تر تشویق می‌شوند تا در کنار افراد ماهرتر کار کنند تا برای مثال نحوه نگارش بیانیه خبری یا سخنرانی در یک جمع عمومی را بیاموزند.

این مدل سازمانی، در حالی که سلسله‌مراتبِ رسمی را رد می‌کند، تأثیرات و نفوذهای غیررسمی را نفی نمی‌کند. بسیاری از فعالان رک و صریح اذعان می‌دارند که افراد با تجربه بیشتر، کاریزمای بیشتر یا کسانی که صرفاً «سخت‌تر کار می‌کنند»، در نهایت وزن بیشتری در بحث‌ها پیدا می‌کنند. با این حال، این اتوریته به عنوان یک قدرتِ تحمیل‌شده تجربه نمی‌شود، بلکه به عنوان یک منبع برای جمع تلقی شده که به‌طور مستمر توسط مجمع عمومی تعدیل می‌گردد. قدرت گروه دقیقاً در تلاش برای ایجاد تعادل در این عدم تقارن‌ها نهفته است، به طوری که تضمین شود همه افراد — از مبارزان قدیمی گرفته تا دانشجویان تازه وارد — می‌توانند نظرات  خود را ابراز کنند و احساس کنند بخشی از فرآیند تصمیم‌گیری هستند.

نتیجه‌گیری: مدل‌های سازمانی این گروه‌ها — که برای درگیر ساختن جوانان و ترکیب حساسیت‌های فردی آن‌ها با اهداف جمعی ضروری هستند — در تقابل شدید با منطق سلسله‌مراتبیِ رایج در احزاب قرار دارند. آنچه در میان است صرفاً مجموعه‌ای متفاوت از رویه‌ها نیست، بلکه یک فرهنگ سیاسیِ به‌شدت متفاوت است. تصمیم‌گیریِ مبتنی بر مجمع عمومی، اجماع‌سازی، مشارکت داوطلبانه و گردش وظایف، فرضیه‌ای از سیاست را بیان می‌کنند که در آن مشارکت به عنوان یک کنش رابطه‌ای و پرورشی، ریشه‌دار در افقی‌بودن و یادگیریِ متقابل فهمیده می‌شود. برای فعالان جوان، این مدل هم تضمینی برای خودمختاری و هم فرصتی برای توانمندسازی است؛ جایی که اشتیاق‌ها و مهارت‌های فردی در زندگیِ جمعی ادغام می‌شوند. چنین افقی، همکاری با احزاب را به‌طور ویژه‌ای مسئله‌ساز می‌سازد: ادغام در ساختارهای سلسله‌مراتبی در معرض خطر فرسایشِ دقیقاً همان شیوه‌ها و ارزش‌هایی قرار می‌گیرد که حیات و ظرفیتِ بسیجِ گروه‌ها را حفظ می‌کنند. بنابراین، این فاصله از بی‌اعتمادی نسبت به احزاب فراتر رفته و خودِ منطق‌های سازمانیِ زیربنایی آن‌ها را در بر می‌گیرد.

نتیجه‌گیری

هدف این مقاله تحلیل دلایل همکاریِ ضعیف میان گروه‌های رادیکالِ چپ غیرپارلمانی (که با حضور قوی جوانان مشخص می‌شوند) و احزاب سیاسی در ایتالیا، با تمرکز بر نقشِ بازنمایی‌ها و پیش‌ران‌های تعهد در میان فعالان جوان بوده است. این مقاله با فراتر رفتن از توضیحاتی که صرفاً بر بی‌اعتمادی استراتژیک یا ناسازگاری سازمانی تمرکز دارند، پیشنهاد کرده است که فاصله میان این بازیگران را می‌توان به‌عنون یک عدم هم‌راستاییِ چندسطحی میان فرم‌ها، شیوه‌ها و معناهای سیاسی بهتر درک کرد. یافته‌های حاصل از مصاحبه‌ها تا حد زیادی از این منظر پشتیبانی کرده و روشن می‌سازند که چگونه این امر، پیکربندیِ مشخص و به‌ویژه نمایانی در نمونه ایتالیا به خود می‌گیرد.

نخست، این تحلیل شواهدی از چندین مکانیسم برجسته‌شده در ادبیات پژوهشیِ موجود درباره روابط دشوار میان احزاب و جنبش‌ها در درون چپ رادیکال را می‌یابد. بی‌اعتمادی، ترس از مصادره به مطلوب  و ادراک از احزاب به‌عنوان ساختارهایی که ذاتاً معطوف به سازشِ نهادی هستند، به‌طور مستمر در روایت‌های فعالان تکرار می‌شوند. تقابل میان شیوه‌های افقی، مجمع‌محور و ابتکارعمل‌محور از یک سو، و اشکالِ کنشِ عمودی، رهبرمحور و مبتنی بر وکالت/نمایندگی از سوی دیگر، بارها به‌عنوان دلیلی کاربردی و هنجاری برای عدم همکاری مطرح می‌شود. از این حیث، مقاله از این ایده پشتیبانی می‌کند که همکاریِ ضعیف، امری عرضی یا مقطعی نیست، بلکه ریشه در یک ناسازگاریِ تجربه‌شده در اهداف و منطق‌های سازمانی دارد.

در عین حال، مقاله با تغییر تمرکز تحلیلی از تنش‌های صرفاً استراتژیک و سازمانی به ابعادِ تجربی و انگیزشیِ تعهد سیاسی، ادبیات موجود را ارتقا می‌دهد. برای بخش قابل توجهی از مصاحبه‌شوندگان، فاصله از فرمِ حزبی نه تنها با اختلاف‌نظر سیاسی، بلکه با معناهایی که مشارکت در زندگی روزمره آن‌ها دارد، تغذیه می‌شود. گروه‌های غیرپارلمانی صرفاً به‌عنوان ابزارهای مداخله سیاسی عمل نمی‌کنند، بلکه فضاهایی برای جامعه‌پذیری، به رسمیت شناخته‌شدن، هویت‌سازی و رشد شخصی هستند. از این منظر، فرمِ حزبی نه فقط غیرقابل اعتماد یا ناکارآمد، بلکه اصولاً نامناسب برای میزبانی و بازتولیدِ ابعاد رابطه‌ای، فرهنگی و عاطفیِ انگیزه‌بخش برای تعهد به نظر می‌رسد. بنابراین، مقاله پیشنهاد می‌کند که همکاری ضعیف نه تنها به‌عنوان مسئله عدم هم‌راستایی استراتژیک، بلکه به‌عنوان مسئله متناسب‌بودنِ تجربی میان فرم‌های سیاسی نهادی و حالت‌های معاصرِ مشارکت جوانان مفهوم‌سازی شود.

این بازکاهش و مفهوم‌سازیِ مجدد دارای پیامدهای نظری گسترده‌تری برای مطالعه روابط حزب–جنبش است. در حالی که بخش اعظم ادبیات پژوهشی ضمناً فرض می‌کند که همکاری هرگاه نزدیکیِ برنامه‌ای وجود داشته باشد مطلوب است، یافته‌ها نشان می‌دهند که سازگاری باید در سطح تجربه سیاسی و سوژه‌شدگی نیز ارزیابی شود. در جایی که مشارکت هم‌زمان سیاسی و غیرسیاسی است — یعنی در شبکه‌های دوستی، شیوه‌های فرهنگی، کار هویتی و سرمایه‌گذاری‌های عاطفی تنیده شده است — فرم حزبی ممکن است صرف نظر از قرابت ایدئولوژیک، به‌عنوان محیطی محدودکننده یا حتی مخرب درک شود. در این معنا، مقاله به بازتعریف همکاری به‌عنوان یک فرآیند چندبعدی کمک می‌کند که نه تنها توسط استراتژی‌ها و فرصت‌ها، بلکه توسط ظرفیتِ فرم‌های سیاسی برای گنجاندنِ معناهای زیسته‌شده از تعهد شکل می‌گیرد.

این دینامیک‌ها با بافت ویژه ایتالیا که در مقاله تحلیل شده، بیش از پیش تشدید می‌شوند. رسوبِ طولانی‌مدتِ الگوی کنش‌های غیرپارلمانی و مرکزیت تاریخیِ خودمختاری و کنش مستقیم، زیرساختی آماده را برای کنشگری در خارج از احزاب فراهم می‌کند. در عین حال، ضعف و پراکندگیِ معاصر در چشم‌انداز احزاب چپ رادیکال، مشوق‌ها را برای همکاری نهادی (حتی برای فعالانی که رویکردهای پرگماتیک دارند) کاهش می‌دهد. در این پیکربندی، عدم همکاری تمایل دارد نه صرفاً به‌عنوان یک ترجیح هنجاری، بلکه به‌عنوان یک پاسخ معقول و مبتنی بر زمینه به عرصه سیاسیِ موجود تجربه شود؛ عرصه سیاسی که در آن کانال‌های نهادی به‌عنون کانال‌هایی شکننده، ناپایدار یا ساختاراً ناهم‌راستا با اهداف و حالت‌های کنشگریِ رادیکال ادراک می‌شوند.

دو پیامد از این تحلیل حاصل می‌شود:

  • از نظر تجربی:  نمونه ایتالیا نشان می‌دهد که یک فرهنگِ تاریخیِ تثبیت‌شده از خودمختاری، در ترکیب با یک سیستم حزبی تضعیف‌شده، می‌تواند جداییِ پایدار میان گروه‌های جوانان رادیکال و سیاست نهادی را حفظ کند، در حالی که جذابیتِ فضاهای غیرپارلمانی را به‌عنوان فضاهایی برای جامعه‌پذیریِ روزمره و زیست جمعی تقویت می‌نماید.
  • از نظر مفهومی:  یافته‌ها ما را به تغییری در نگاه فرا می‌خوانند؛ از دیدنِ همکاری عمدتاً به‌عنوان یک محاسبه استراتژیک به سمت فهمِ آن به‌عنوان مسئله سازگاریِ تجربی و انگیزشی. در جایی که تعهد سیاسی حول اشکالی از آزمون‌گریِ جمعی، شدتِ رابطه‌ای و هویت سازمان می‌یابد، سیاست حزبی نهادی ممکن است نه فقط به دلیل فاصله ایدئولوژیک، بلکه به دلیل عدم هم‌راستایی میان فرم‌های سیاسی و انواع مشارکتی که فعالان جوان به دنبال آن هستند و برایش ارزش قائلند، شکست بخورد.

منبع اصلی

مترجم: بهمن زرّین – اتحاد کارگران انقلابی ایران

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)