جمهوری اسلامی موجودی بحرانزی و بحرانزاست؛ زندگی در بحران و ایجاد بحران جزء اصلیِ سرشت این حکومت است. این گزاره را میشود ساده و شعارگونه خواند، اما اگر جدی گرفته شود، پرسشی جدی برمیانگیزد: اگر بحران واقعاً بخشی از ذاتِ این نظام است، این ذات در طول چهار دهه و نیم چه شکلی داشته؟ آیا بحرانی که در سالهای نخست انقلاب زیستیم، همان بحرانی است که امروز شاهدش هستیم؟ پاسخ من نه است. جمهوری اسلامی سه مرحلهی متمایز از بحرانزایی را از سر گذرانده — بحرانِ اصیل، بحرانِ مهندسی شده، و آنچه امروز به آن وارد شده: بحرانِ پراکنده.
هانا آرنت در تحلیل حکومتهای توتالیتر (آلمان نازی، شوروی استالینی) استدلال میکند که این نظامها را نباید صرفاً حکومتهای سرکوبگر دانست. ذاتِ آنها «حرکتِ دائمی» است: ایدئولوژی برایشان یک منطقِ خودبسنده است که باید همیشه در حال پیشروی باشد. در تحلیل آرنت، ترور در حکومت توتالیتر از یک ابزار مقطعی برای سرکوب مخالفان فراتر میرود و به یکی از سازوکارهای اصلی تحقق منطق ایدئولوژیک حکومت تبدیل میشود. مقولهی «دشمنِ عینی» در این نظامها هرگز تمامشدنی نیست؛ وقتی دشمن بیرونی کمرنگ میشود، دشمن به درونِ خودِ نظام منتقل میشود. تصفیههای استالین در نهایت حتی بلشویکهای وفادار را بلعید، چون ماشینِ تصفیه، برای بقای خود، نیازمندِ دشمنِ تازه بود، نه چون این افراد واقعاً خطری بودند.
کارل اشمیت از زاویهای دیگر به همین نقطه میرسد: امر سیاسی با تمایزِ دوست/دشمن تعریف میشود. برای اشمیت، حاکم کسی است که درباره وضعیت استثنایی تصمیم میگیرد، نه ادارهی روزمرهی امور. از این منظر، حکومتی که هویت خود را با دشمن و وضعیت استثنایی تعریف میکند، برای حفظ این هویت به بازتولید مداومِ هر دو نیاز پیدا میکند.
جمهوری اسلامی در نخستین دهه از حیات خود دقیقاً در همین منطق زیست. جنگ با عراق، که صرفا یک بدشانسیِ تاریخی که بر مردم ایران تحمیل شد نبود بلکه خمینی آشکارا آن را «نعمت» میخواند، بستری شد برای تثبیتِ نهادهای انقلابی، حذفِ رقبای داخلی، و بازتولیدِ بسیجِ انقلابی. یعنی یک شرایط کاملا استثنایی برخاسته از ماهیت انقلابی و ایدئولوژی رهبران آن زمانِ جمهوری اسلامی تازه تاسیس که صدور انقلاب بخشی از برنامه های آنها بود. البته این دوره با پایان جنگ ایران و عراق و مرگ خمینی خاتمه یافت. همانطور که آلمان نازی تنها دوازده سال دوام آورد و نمونهی شورویِ استالینی نیز نشان داد که این نوع از بحران زایی و بحران سازی که می توان آنرا بحرانِ اصیل نامید، حتی در توتالیتر ترین شکلش، ابدی نیست.
همانطور که پس از مرگِ استالین در ۱۹۵۳، شوروی وارد دورهای شد که با دورهی پیشین زمین تا آسمان فرق داشت: خروشچف و سپس برژنف. ترورِ نهادین به شدت افول کرد؛ حزب به ساختاری بوروکراتیک-اداری بدل شد؛ ایدئولوژی باقی ماند، اما دیگر موتورِ بسیجِ دائمی نبود، بلکه آیینی برای مشروعیت بخشی بود.
جمهوری اسلامیِ دورهی علی خامنهای نیز، به ویژه در دهههای اخیر، دقیقاً همین مسیر را رفته است، اما با یک تفاوتِ مهم با شورویِ برژنفی: بهجای رکود و کاهشِ بحران، این نظام بحران را ابزاری کرد. پروندهی هستهای، الگویی تکرارشونده از تشدید-تعلیق-تشدید را طی کرد. رفتارِ منطقهای نظام الگوی بی ثبات سازی کشورهای پیرامونی را نشان داد. به عبارت دیگر در جمهوری اسلامی دوران خامنه ای زندگی در بحران نه الزاما از سرِ ایمانِ ایدئولوژیک، بلکه از سرِ محاسبهی بقا مدیریت و گسترش مرزهای امنیتی خود به کشورهای منطقه. این نوع از ساختار بحران زی و بحران زای جمهوری اسلامی دوران علی خامنه ای را می توان بحران مهندسی شده نامید.
اما بحرانِ مهندسی شده به یک پیشفرض نیاز دارد: یک مرکزِ تصمیم گیر واحد که بتواند این بحران را هدایت کند. این پیشفرض امروز دیگر برقرار نیست. با غیبتِ علی خامنهای و ناتوانیِ مجتبی خامنهای در پرکردنِ آن جایگاه، آنچه جای مرکز را گرفته، شبکهای از بازماندگانِ ساختارِ قدیم است، عبداللهی در ستادِ مشترک، طائب در بسیج، رضایی در شورای امنیت ملی، که هرکدام نه از سرِ ایمانِ ایدئولوژیک و نه از سرِ محاسبهی راهبردیِ واحد، بلکه از سرِ منافعِ سازمانیِ خودشان عمل میکنند. این وضعیت را می توان ساختار بحران زی و بحران زای پراکنده نامید که هر بخشی از حکومت بر اساس منافع باندهای وابسته به خود عمل می کند.
البته این دگردیسی، دگردیسی تکاملی نیست و نشانه های جدی از افول و فروپاشی ساختار بحران زای جمهوری اسلامی دارد. در درجه نخست ظرفیتِ تعهدِ ایدئولوژیک و یا تعهد متمرکز به رهبری افول میکند. برای مثال اگر یک بازو بخواهد به سمتِ مذاکره و آرامش حرکت کند، بازوی دیگر میتواند مستقل عمل کرده و آن را بیاثر سازد. همچنین بحران دیگر یک استراتژی برخاسته از ایدئولوژی و یا تاکتیکِ برخاسته از استراتژی بقا نیست، بلکه به وضعیتِ پیشفرض بدل میشود، به این دلیل که هیچ بازیگری قدرتِ کافی برای پایان دادن به آن ندارد. و مهمتر از همه اینها این شرایط برای اپوزیسیون و جامعهی مدنی دیگر یک «اتاقِ تاریک» که جمهوری اسلامی در آن پیشتر یک بازیگرِ حسابگر بود نیست، بلکه هر روز روزنه هایی به سوی این اتاق تاریک باز می شوند و ناهماهنگی های واقعی و اختلافات جدی میانِ بازیگرانی حکومتی را آشکار می کنند.
در واقع می توان گفت که جمهوری اسلامی از بحرانی که زندگی میکرد، به بحرانی که مدیریت میکرد، و اکنون به بحرانی رسیده که دیگر کسی آن را هدایت نمیکند رسیده است.
https://t.me/politicalphilosphy/815

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.