چپ و راست در جدالی دویستساله
دانلود نسخه پی دی اف
https://asoroj.blogspot.com/2026/08/blog-post_12.html
مقدمه: شاید شما هم چپ باشید
از یک رهگذر خیابان بپرسید «سوسیالیسم چیست؟» احتمالاً واژههایی چون «استبداد»، «قحطی»، «صفهای طولانی»، «کره شمالی» یا «دیوار برلین» را خواهید شنید. اما آیا این تصویر، حقیقت یک ایدهٔ دوصدساله است؟ یا محصولی است حاصل دههها مهندسی دقیق افکار عمومی؟
حقیقت شگفتانگیز این است: اکثریت مردم جهان، در اعماق وجود و باورهای روزمرهٔ خود، سوسیالیستاند؛ بیآنکه خود بدانند.
زمانی که خواستار آموزش رایگان و باکیفیت برای فرزندانتان هستید؛ زمانی که معتقدید هیچ انسانی نباید بهخاطر نداشتن پول در بیمارستان جان ببازد؛ زمانی که مسکن امن و شغل شرافتمندانه را حق طبیعی هر فرد میدانید؛ و زمانی که از فاصلهٔ طبقاتی فزاینده و ثروتهای افسانهای یک درصد خشمگین میشوید—شما دقیقاً در حال زیستنِ ارزشهای بنیادین سوسیالیسم هستید.
این دستاوردها—هفتهٔ کاری چهل ساعت، بیمهٔ بیکاری، بازنشستگی، حق رأی زنان، و تعطیلات آخر هفته—نه هدیهٔ «بازار آزاد»، بلکه محصول دههها مبارزهٔ کارگران و روشنفکران چپ بوده است. اما رسانههای امپریالیستی، متعلق به ثروتمندترین اقلیت جهان، این تاریخ را پاک کردهاند تا مردم گمان کنند این نعمتها «طبیعت سرمایهداری» است.
هدف این مقاله، زدودن زنگارهای تبلیغاتی، بازخوانی حقیقت تاریخ، و تجهیز نسل جوان به ابزار فکری برای تشخیص دروغ از راستی است. این مقاله داستانی است دربارهٔ اینکه انسانها دو قرن است برای زندگی بهتر مبارزه میکنند، و چگونه قدرت و ثروت تلاش کردهاند این داستان را از حافظهٔ جمعی ما محو کنند.
اگر شما هم احساس میکنید جهان میتواند عادلانهتر باشد، اگر از نابرابری خشمگین میشوید، اگر معتقدید آموزش و درمان نباید کالای لوکس باشد—بدانید که بخشی از شما، چه بدانید و چه ندانید، سوسیالیست است. هدف این نوشتار این است که آن بخش را بشناسید، تقویت کنید، و به میدان بیاورید.
فصل اول: تولد چپ و راست در انقلاب فرانسه۱۷۸۹
داستان معمولاً اینطور تعریف میشود: در سال ۱۷۸۹، مردم فرانسه علیه یک پادشاه ظالم قیام کردند و دموکراسی را ابداع کردند. این درست است، اما نصف ماجرا است.
حقیقت این است که انقلاب فرانسه، نخستین نبرد بزرگ میان دو دیدگاه متضاد از آزادی بود. در سمت راست مجلس مؤسسان، اشراف زمیندار، بانکداران بزرگ، و روحانیون ثروتمند نشسته بودند. آنها «آزادی» را اینگونه میفهمیدند: آزادی در بهدستآوردن ثروت، بدون مالیات سنگین و بدون حمایت از فقرا. آنها میخواستند نظم قدیمی حفظ شود، با این تفاوت که خودشان بهجای پادشاه، سکان قدرت را در دست بگیرند.
اما در سمت چپ، کسبهها، روشنفکران، کارگران شهری، و دهقانان فقیر قرار داشتند. برای آنها آزادی یعنی کودک دهساله مجبور نباشد در کارخانه جان بدهد. یعنی نان گران نشود وقتی گندمکاران گرسنهاند. یعنی هر کس حق داشته باشد بخواند و بنویسد، صرفنظر از اینکه پدرش ثروتمند است یا نه.
انقلاب فرانسه نه فقط علیه یک پادشاه بود؛ نخستین نبرد علیه منطق سرمایهداری بود. منطقی که میگوید «هر کس برای خودش» و «ثروت نشانهٔ برتری است». چپ از همان روز اول میگفت: جامعه یک قرارداد مشترک است، نه جنگل رقابت فردی.
دستاوردهای اولیهٔ چپ—آموزش عمومی، جدایی دین از دولت، و لغو امتیازات طبقاتی—نشان داد که حقوقی که امروز «بدیهی» میپنداریم، حاصل مبارزهٔ نیروهای چپ بوده است. اما راستگرایان، که ثروتمندتر و قدرتمندتر بودند، خیلی زود انقلاب را مصادره کردند. آنها ترور و خونریزی را به نام «انقلاب» تبلیغ کردند تا مردم از اصل مطلب—یعنی عدالت اجتماعی—بترسند. این همان ترفندی است که تا امروز ادامه دارد: وقتی صحبت از عدالت میشود، فوراً کلمهٔ «خطر» را به کار میبرند.
فصل دوم: قرن نوزدهم؛ غول صنعتی و پاسخ سوسیالیسم
انقلاب صنعتی، جهان را مانند زلزلهای لرزاند. کارخانهها قارچگونه رشد کردند. میلیونها دهقان به شهرها هجوم آوردند. ثروتهای افسانهای ساخته شد، اما نه برای کارگران. کودکان زیر چرخ ماشینها له میشدند. مردان و زنان شانزده ساعت در روز کار میکردند و حقوقی دریافت میکردند که کفاف یک اتاق گرمنشده را هم نمیداد.
در این میان، سه پاسخ سیاسی شکل گرفت:
لیبرالیسم گفت: «بگذارید همه آزاد باشند تا ثروتمند شوند.» اما آزادی آنها در عمل یعنی آزادی کارفرما در پرداخت کمترین دستمزد ممکن.
محافظهکاری گفت: «نظام قدیم خوب بود.» اما نظام قدیم، همان نظامی بود که مردم را به فقر مطلق فروخته بود.
سوسیالیسم اما چیزی متفاوت گفت: «ثروتی که کارگران تولید میکنند باید به خود آنها تعلق گیرد، نه به معدودی سهامدار که پشت میز نشستهاند.»
کارل مارکس و فریدریش انگلس نشان دادند که سرمایهداری فقط یک «نظام» اقتصادی نیست؛ یک رابطهٔ اجتماعی است. رابطهای که در آن عدهای مالک ابزار تولیدند و عدهای مجبورند نیروی کار خود را بفروشند. مارکس اثبات کرد که ثروت سرمایهداران، حاصل ارزش اضافی است؛ یعنی بخشی از دسترنج کارگری که به او پرداخت نمیشود.
اما سوسیالیسم فقط نقد نبود. سوسیالیستها نخستین کسانی بودند که خواستار آموزش همگانی، بیمهٔ اجتماعی، حق رأی برای زنان، و لغو بردهداری شدند. امروزه وقتی این موارد را «بدیهی» میدانیم، فراموش میکنیم که هر کدامشان با مبارزهٔ چپ به دست آمده است.
فصل سوم: قرن بیستم؛ امپریالیسم، انقلاب و جنگ سرد
قرن بیستم، قرن شگفتانگیزی بود: بشریت به فضا رفت، پزشکی پیشرفت کرد، و دانش در سطحی بیسابقه گسترش یافت. اما همزمان، دو جنگ جهانی میلیونها نفر را به کشتن داد.
جنگ جهانی اول نشان داد که امپریالیسم—تقسیم جهان میان قدرتهای بزرگ برای چپاول منابع—چقدر خطرناک است. کمپانیهای بزرگ و بانکها از جنگ سود بردند، اما جوانان فقیر در سنگرها جان باختند.
در میانه این کانون فساد، انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه رخ داد. برای نخستین بار در تاریخ، کارگران و دهقانان حکومت را از دست طبقات حاکم بیرون کشیدند. انقلاب روسیه اثبات کرد که دنیای بدون سرمایهدار نهتنها ممکن است، بلکه میتواند سوادآموزی همگانی، صنعتیسازی سریع، بهداشت رایگان و حق کار را برای همگان به ارمغان آورد.
اما اینجا باید صادق باشیم: شوروی در مسیر خود دچار انحراف شد. استالینیسم، ترور مخالفان، و فقدان آزادیهای سیاسی، لکهٔ سیاهی بر تاریخ چپ است. آیا این لکهها به معنای «مرگ ایده» هستند؟ خیر. اگر ایدهای را بهخاطر انحرافاتش بکشیم، باید لیبرالیسم را هم بهخاطر بردهداری، استعمار، و فاشیسم بکشیم—چرا که همهٔ اینها در کشورهای لیبرال شکل گرفتند.
پس از جنگ، جهان به دو بلوک تقسیم شد. در یک سوی امپریالیسم با پرچم آمریکا: کشورهایی که با زور نظامی و اقتصادی بر بقیهٔ جهان سلطه میکردند. در سوی دیگر، سوسیالیسم واقعاً موجود با پرچم شوروی: آزمایشی بزرگ که با همهٔ نقصانهایش ثابت کرد میتوان جامعهای ساخت که آموزش و درمان در آن رایگان باشد.
جنگ سرد در واقع، جنگ دو «مدل توسعه» بود. مدل غربی میگفت: «بگذارید ثروتمندان ثروتمند شوند، شاید چیزی به فقرا هم برسد.» مدل شرقی میگفت: «دولت باید برنامهریزی کند تا همه از سفرهٔ توسعه سهم ببرند.»
نکتهٔ تاریخی حیاتی این است: دولت رفاه در اروپای غربی—یعنی همان بیمهٔ بیکاری، بازنشستگی، و درمان رایگان که امروز داریم—فقط به این دلیل به وجود آمد که سرمایهداران غربی از چپ و شوروی میترسیدند. آنها مجبور شدند امتیاز بدهند تا مردم به سمت سوسیالیسم نروند. پس وقتی امروز از بیمهٔ درمانی استفاده میکنید، در حال استفاده از «غنائم جنگ سرد» هستید که چپ برایتان به ارمغان آورده است.
فصل چهارم: دولت رفاه؛ باج سرمایه از ترس سوسیالیسم
بعد از جنگ جهانی دوم، اتفاق شگفتانگیزی در اسکاندیناوی، بریتانیا، و بخشهایی از اروپا رخ داد. احزاب سوسیالدموکرات و کارگری به قدرت رسیدند و ثابت کردند که میتوان بدون انقلاب خونین، جامعهای ساخت که در آن مدرسه رایگان باشد، بیمارستانها پولی نگیرند، مسکن ارزان در اختیار همه باشد، و کارگران در تصمیمگیریهای کارخانهها مشارکت کنند.
سوئد، نروژ، دانمارک—این کشورها ثابت کردند که سوسیالیسم لزوماً به معنای دیکتاتوری نیست؛ میتواند به معنای دموکراسی اقتصادی باشد. دموکراسی فقط انتخابات هر چهار سال یکبار نیست؛ دموکراسی یعنی اینکه در محل کار، در مدرسه، و در بیمارستان، صدای شما شنیده شود.
اما از دههٔ ۱۹۸۰ به بعد، با ظهور نئولیبرالیسم—همان ایدهٔ قدیمی «بگذارید بازار آزاد کار خودش را بکند»—دولتهای رفاه یکییکی تخریب شدند. خصوصیسازی، کاهش مالیات بر ثروتمندان، و تبدیل آموزش و بهداشت به «کالا»، دوباره مردم را به استثمار بازگرداند. امروزه، جوانان اروپایی که دو نسل پیش میتوانستند خانه بخرند، حالا حتی از پس اجارهٔ یک اتاق هم برنمیآیند. این نتیجهٔ «بازگشت به راست» است.
فصل پنجم: جهان در حال توسعه؛ سوسیالیسم و ضدامپریالیسم
در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، سوسیالیسم مترادف بود با استقلالطلبی و مبارزه با استعمار. رهبرانی مردمی همچون آلنده در شیلی، لومومبا در کنگو، مصدق در ایران، و چاوز در ونزوئلا تلاش کردند منابع ملی را از چنگ شرکتهای فراملیتی خارج کرده و صرف رفاه مردم کنند.
اما پاسخ امپریالیسم چه بود؟ کودتاهای خونین (کودتای ۱۳۳۲ ایران، کودتای ۱۹۷۳ شیلی)، ترور، تحریمهای خانمانسوز، و بیثباتسازی اقتصادی.
امپریالیسم برای شکست جنبشهای چپ، همواره از ائتلافی کثیف استفاده کرده است: ائتلاف امپریالیسم خارجی و ارتجاع داخلی. پدیدهٔ شوم لُمپَنبورژوازی—طبقهٔ دلال، رانتخوار و وابستهای که هیچ تولیدی ندارد و سودش در وابستگی کشور به غرب است—همواره جادهصافکن مداخلات خارجی بوده است. امپریالیسم با تسلیح جریانهای مرتجع و استفادهٔ ابزاری از دین و ملیگراییهای توخالی، جریانهای پیشرو را سرکوب کرده تا جوامع را به توحش بکشاند و منابعشان را غارت کند.
فصل ششم: تجربهٔ چین؛ اثبات توانایی برنامهریزی اجتماعی
در سال ۱۹۴۹، وقتی مائو تسهتونگ اعلام کرد «چین بیدار شده است»، منظورش این بود که کشوری صدساله در چنگ امپریالیسم، دوباره صاحب خود شده است. انقلاب چین، با همهٔ اشتباهاتش، یک حقیقت بزرگ را ثابت کرد: یک کشور فقیر میتواند بدون استعمار و بدون تسلیم شدن در برابر شرکتهای چندملیتی، توسعه یابد.
پس از اصلاحات ۱۹۷۸، چین الگویی مبتنی بر هدایت و برنامهریزی مرکزی دولتی همراه با استفادهٔ کنترلی از مکانیسمهای بازار را پیاده کرد. نتیجه؟ خارج کردن بیش از ۸۰۰ میلیون نفر از فقر شدید در عرض چهار دهه. این بزرگترین عملکرد ضدفقر در تاریخ بشر است.
رسانههای امپریالیستی که همواره مدعی بودند فقط بازار آزاد میتواند کشورها را رشد دهد، در برابر این معجزه اقتصادی خفه شدند. مقایسهٔ چین با کشورهایی چون هند و پاکستان که زیر چتر الگوی غربی ماندند، بهوضوح برتری برنامهریزی اجتماعی و هدایت دولتی را بر بینظمی بازار آزاد نشان میدهد.
منتقدان چین—که اکثراً در رسانههای متعلق به میلیاردرهای غربی صحبت میکنند—معمولاً از «آزادی سیاسی» حرف میزنند. اما جالب است که همین رسانهها وقتی نوبت به متحدان دیکتاتور غربی (مثل عربستان سعودی) میرسد، خیلی نگران «آزادی» نیستند. این نشان میدهد که «انتقاد از چین» اغلب پوششی برای حفظ سلطهٔ امپریالیستی بر اقتصاد جهانی است.
فصل هفتم: فروپاشی شوروی و افسانهٔ پایان تاریخ
سال ۱۹۹۱. دیوار برلین فرو ریخت. بسیاری فکر کردند «تاریخ تمام شد» و سرمایهداری پیروز ابدی است. اما بیایید دقیقتر نگاه کنیم.
فروپاشی شوروی نه بهخاطر «بد بودن سوسیالیسم» بود، بلکه ناشی از انحرافات درونساختاری، دیوانسالاری (بوروکراسی)، و فشارهای نظامی-اقتصادی غیرقابل تحمل آمریکا بود. وقتی شوروی فروپاشید، غرب وعده داد که «دموکراسی و بازار آزاد» همهچیز را حل میکند.
نتیجه چه شد؟ در روسیه، نرخ مرگومیر افزایش یافت، امید به زندگی سقوط کرد، و ثروت ملی به دست هفت «الیگارش» افتاد. در بقیهٔ جهان، شرکتهای چندملیتی با قیمتهای نازل منابع کشورها را چپاول کردند. این پیروزی «بازار آزاد» بود: پیروزی معدودی غارتگر.
اما فروپاشی شوروی یک درس مهم به چپ داد: سوسیالیسم بدون دموکراسی واقعی، بدون آزادی بیان، و بدون مشارکت مردم، پایدار نخواهد بود. نسل جدید چپ باید این درس را یاد بگیرد: ما نه فقط برای «دولت قوی»، بلکه برای دولت پاسخگو و دموکراتیک مبارزه میکنیم.
دههٔ ۱۹۹۰ و بحران مالی ۲۰۰۸ پوچی ادعای «پایان تاریخ» را ثابت کرد. سرمایهداری نئولیبرال با خصوصیسازیهای غارتگرانه، تعطیلی بیمارستانها و مدارس دولتی، و تمرکز ثروت جهانی در دست تنها یک درصد از جمعیت، جهان را به ورطهٔ بحران کشاند.
فصل هشتم: چپ و راست امروز؛ بحرانهای قرن بیستویکم
شاید فکر کنید مسئلهٔ چپ و راست قدیمی شده است. اما نگاهی به بزرگترین بحرانهای امروز بیندازید:
بحران اقلیمی: شرکتهای نفتی چندملیتی—ثروتمندترین نهادهای جهان—با لابیگری مانع قوانین محیطزیستی میشوند. چپ میگوید: «زمین مال همه است، نه مال شرکتها.»
انقلاب دیجیتال و هوش مصنوعی: فناوری که باید کار انسان را آسان کند، به ابزاری برای اخراج کارگران و انباشت ثروت برای کارتلهای فناوری تبدیل شده است. چپ میگوید: «سود حاصل از رباتها باید بین همه تقسیم شود.»
مهاجرت: برآیند مستقیم جنگهای امپریالیستی و فقر ناشی از غارت غرب در جنوب جهانی. راست میگوید: «مرزها را ببندید.» چپ میگوید: «انسانها کالا نیستند. کسی که از جنگ میگریزد، حق زندگی دارد.»
هویت: مبارزه علیه نژادپرستی، جنسیتپرستی، و تبعیض علیه اقلیتها، بخشی جداییناپذیر از مبارزهٔ چپ است. چون سوسیالیسم فقط عدالت اقتصادی نیست؛ عدالت اجتماعی کامل است.
فصل نهم: بازتعریف چپ؛ پنج ستون کرامت انسانی
حالا به قلب این نوشتار میرسیم. چپ برای قرن بیستویکم چه معنایی دارد؟
من نمیخواهم شما را با اصطلاحات پیچیده خسته کنم. بیایید ساده فکر کنیم. هر انسانی—صرفنظر از اینکه کجا متولد شده، چه رنگ پوستی دارد، یا چقدر پول دارد—به پنج چیز نیاز دارد:
۱. آموزش و رشد
انسان موجودی است که یاد میگیرد. مدرسه نباید کارخانهٔ تولید نیروی کار ارزان باشد. دانشگاه نباید فقط برای ثروتمندان باشد. آموزش، حق بشری است، نه کالای تجاری.
۲. بهداشت و درمان
وقتی کسی بیمار میشود، نباید بین «درمان شدن» و «ورشکستگی» یکی را انتخاب کند. سلامت عمومی یعنی جامعهای سالم، نه بیمارستانی که سود سهامدارانش را افزایش دهد.
۳. مسکن مناسب و امن
خانه پناهگاه است، نه ابزار سوداگری. وقتی صاحبخانهها قیمت اجاره را دوبرابر میکنند، آنها در حال نقض حقوق اولیهٔ انسانی هستند.
۴. کار مفید و کرامتمند
همه باید حق داشته باشند کاری انجام دهند که به جامعه کمک کند و در عین حال، زندگیشان را تأمین کند. کار نباید شکنجه باشد. کارگر باید در تصمیمهای محل کارش مشارکت داشته باشد.
۵. برابری واقعی زن و مرد
نه فقط برابری در قانون، بلکه برابری در دستمزد، در خانه، در مراقبت از فرزندان، و در قدرت سیاسی.
رهایی از کالاییسازی (De-commodification)
این مفهوم کلیدی را به خاطر بسپارید: کالاییسازی یعنی تبدیل چیزی که حق طبیعی است به کالایی که باید پول بدهی تا بخری. وقتی آب را میفروشند، وقتی هوای پاک را با «اعتبار کربن» معامله میکنند، وقتی ژن انسان ثبت اختراع میشود—اینها کالاییسازی است.
چپ قرن بیستویکم میگوید: برخی چیزها باید از بازار خارج شوند. آموزش، سلامت، مسکن، آب، و انرژی نباید ابزار سود باشند. اینها حقوق بشر هستند.
اصول مشترک مبارزه:
- مبارزهٔ بیامان با امپریالیسم و مداخلات خارجی
- دفاع قاطع از حقوق کارگران، کشاورزان و زحمتکشان
- محو هرگونه تبعیض جنسیتی، نژادی، قومی و طبقاتی
- استقرار دموکراسی واقعی تودهها در برابر دموکراسی صوری ثروتمندان
فصل دهم: مهندسی فکر؛ چگونه رسانهها سوسیالیسم را ترسناک جلوه میدهند
حالا بیایید صادق باشیم. اگر سوسیالیسم اینقدر خوب است، چرا بیشتر مردم از آن میترسند؟
پاسخ: چون ترسیدن از سوسیالیسم، برای عدهای بسیار سودآور است.
به مالکان رسانهها نگاه کنید. بزرگترین شبکههای خبری جهان متعلق به چند میلیاردر هستند. آیا انتظار دارید همین آدمها—که ثروتشان از سیستم موجود حفاظت میکند—به شما بگویند «سیستم موجود ناعادلانه است»؟
اینها همان ترفندهای قدیمی است:
ترسافکنی: سوسیالیسم = شوروی = گولاگ = ترور. اما آیا کسی به شما گفت که بریتانیا و آمریکا هم در تاریخ خودشان استعمار، بردهداری، و بمباران شهرهای غیرنظامی داشتهاند؟
تفرقهافکنی: «چپها ضد مذهب هستند»، «چپها دشمن خانوادهاند»، «چپها میخواهند همهچیز را دولتی کنند.» اینها دروغهایی است که با هدف جدا کردن مردم از هم گفته میشود.
انکار تاریخ: به شما نمیگویند که هفتهٔ کاری چهل ساعت، بیمهٔ بیکاری، و حق رأی زنان، همه محصول مبارزهٔ چپ بوده است. میخواهند فکر کنید اینها «هدیهٔ طبیعت سرمایهداری» بوده است.
اما اینجا نکتهٔ امیدبخش وجود دارد: مهندسی فکر همیشه موفق نمیشود. وقتی جوانان میبینند که با وجود پیشرفت فناوری، زندگیشان سختتر شده، شک میکنند. وقتی میبینند سیاره در حال سوختن است و شرکتها همچنان سود میبرند، عصبانی میشوند. این شک و این خشم، بذر چپ است.
فصل یازدهم: نتیجهگیری؛ آیا جدال چپ و راست تمام شده است؟
خیر. جدال چپ و راست هرگز تمام نخواهد شد، چون این جدال، جدال دو دیدگاه از انسان است:
- راست میگوید: جهان جنگل است؛ قویتر باید بخورد و بقیه بمانند.
- چپ میگوید: جهان یک خانه است؛ همه ساکنانش حق دارند زندگی کنند.
امپریالیسم—سیستمی که در آن چند کشور ثروتمند با زور نظامی و اقتصادی، منابع و نیروی کار جهان را میبلعند—هنوز زنده است. اما امروز، با اینترنت و ارتباطات جهانی، مردم بیشتر از هر زمان دیگری میتوانند حقیقت را ببینند.
نسل شما—نسل جوان امروز—همزمان با بحران اقلیمی، اقتصادی، و معنا دستوپنجه نرم میکند. اما دقیقاً به همین دلیل، شما نسلی هستید که میتوانید بازتعریف چپ را عملی کنید.
سوسیالیسم یعنی دموکراسی واقعی. یعنی دموکراسی نه فقط در صندوق رأی، بلکه در محل کار، در مدرسه، و در برنامهریزی اقتصادی. یعنی جامعهای که انسانها در آن به جای «نیروی کار»، شهروند و شریک هستند.
تاریخ تمام نشده است. تاریخ منتظر شماست. و حقیقت این است که اکثریت مردم جهان—چه در غرب و چه در شرق—ارزشهای سوسیالیستی را دوست دارند: همکاری به جای رقابت بیرحم، عدالت به جای نابرابری افسانهای، و زندگی به جای بقا.
اگر این ارزشها را در خود حس میکنید، بدانید که تنها نیستید. میلیاردها انسان در تاریخ، برای همین ارزشها جنگیدهاند. حالا نوبت شماست که این میراث را بشناسید، از آن دفاع کنید، و دنیایی بسازید که شایستهٔ همهٔ ما باشد.
چپ یعنی آینده. چون آینده انسانمحور خواهد بود
ضمیمه: واژهنامه
سوسیالیسم: نظامی انسانی که در آن ثروت و وسایل تولید متعلق به عموم مردم است و هدف اقتصاد، رفع نیازهای انسانهاست نه سودجویی اقلیت.
امپریالیسم: مرحلهٔ نهایی سرمایهداری که در آن چند کشور ثروتمند با زور نظامی، تحریم، رسانه و کودتا، باقی جهان را غارت میکنند.
مهندسی افکار عمومی: استفادهٔ سیستماتیک از اخبار، فیلمها و شبکههای اجتماعی برای تطبیق افکار مردم با منافع ثروتمندان.
کالازدایی (De-commodification): خارج کردن نیازهای اساسی زندگی (آموزش، درمان، مسکن) از دست بازار و سودجویان.
لُمپَنبورژوازی: طبقهٔ دلال و فاسد داخلی در کشورهای جهان سوم که جادهصافکنِ امپریالیسم غرب است.
ارزش اضافی: بخشی از دسترنج کارگر که به او پرداخت نمیشود و بهعنوان سود نصیب سرمایهدار میگردد.
باید اندیشیدن را آموخت
این متن، ابزاری برای تفکر است، نه برای «پاکسازی مغز». هدف ما این نیست که جای تبلیغات قدیمی، تبلیغات جدید بدهیم. هدف این است که ابزار فکری در اختیار نسل جوان قرار دهیم تا خودشان بتوانند دروغ را از راستی تشخیص دهند.
تاریخ هنوز ادامه دارد، و ما می توانیم در نگارش آن سهیم باشیم

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.