تقدیم به تو که عشق را به من آموختی

تقدیم به تو که در جای جای این کتاب تو را جست­وجو کردم

پیش درآمد

تفاوت بین مرگ و آزادی در خواب‌های من خلاصه می‌شود، یا شاید بهتر بگویم در کابوس‌هایم. خواب؛ واژه نامأنوسی که سال‌هاست آن را بیشتر ابزاری برای شکنجه‌ی خود می‌بینم تا آرامشی برای روان و تن. دیگر نمی‌توانم خوب بخوابم، از خواب عمیق می‌هراسم. همین کابوس‌ها کافی است تا کلکم را بکند. انگار تنم تمام این رنج‌ها را در خود ذخیره کرده است؛ شب‌ها با گلویی خشک، قفسه سینه‌ای که از سنگینی غم به خس‌خس افتاده و تپش قلبی دیوانه‌وار از خواب می‌پرم و می‌فهمم که بدن، هیچ دردی را فراموش نمی‌کند. می‌دانم دیگر توان ادامه این زندگی را نخواهم داشت، اما خب… آدمی به امید زنده است.

غم را، که چون بختک روی زندگی من چنبره زده، سال‌هاست به عنوان دوست خود پذیرفته‌ام. امید… عجب واژه زیبایی! دقیقاً همه چیز از آن روزهای غمگین شروع شد. همان شب که تو را دیدم؛ آه نفرین بر آن شب که مرا عشق‌نشین کرد. عشق، عجب واژه غمگینی! ای کاش زمان به عقب بر می‌گشت و می‌گفتم چقدر تو را دوست دارم و چقدر با تو رها و آزادم. مگر آدمی چقدر می‌تواند تمام سناریوهای ممکن را در سرش مرور کند؟ می‌دانم، تنها راهی که باقی مانده بود همان بود. هیچ‌گاه تو را برای خودخواهی بزرگت سرزنش نکرده‌ام؛ برای تنها کردن من و این دخترک بی‌مادر که یادگار توست.

چشمانش تو را به یادم می‌آورد. تنها یادگاری که امروز از تو باقی مانده، همین دخترک بیچاره و یتیم، و عطرت که از ترس تمام شدنش، در آن را با چسب مهر و موم کرده‌ام. گویی دارم خاطرات را در شیشه حبس می‌کنم؛ خاطره‌ی بوی اصیل و غمگین گل رز که روزی لابه‌لای موهایت می‌پیچید و حالا تنها دلخوشی محبوس من در این شیشه است. ای کاش می‌توانستم تو را هم در شیشه‌ی قلبم حبس کنم و اجازه ندهم که بروی. سرزنشت نمی‌کنم، اما درک این موضوع حتی برای خواننده‌ی عزیزم هم دشوار است. تویی که همواره از مرگ من واهمه داشتی، در سالگرد یک دهه شدن عشقمان خود را از من گرفتی.

خواننده عزیزم، شما حتی نمی‌دانید که من در چه وضعیتی به سر می‌برم. اکنون که در این تاریکی نشسته‌ام و تنها صدای نفس‌های آرام دخترم از گوشه‌ی اتاق به گوش می‌رسد، ادامه زندگی برایم دشوار است، اما بیچاره دخترم… پس از من او را به چه کسی بسپارم؟ بیایید ماجرا را از روز اول برایتان تعریف کنم. شاید آن موقع شما را قانع کردم که مقصر این همه اتفاقات، من نبودم.

فصل اول

روز اول

کافه پاریس؛ نامی مضحک و وصله‌ای ناجور در انتهای کوچه‌ای خلوت و نمور، در قلب تاریک‌ترین شهر جهان. جایی که بوی قهوه‌ی تلخ با بوی کهنگی و ناامیدی گره خورده بود. شهری که سایه‌ی ترس در کوچه‌ پس ‌کوچه‌هایش پرسه می‌زد و حتی لنز دوربین‌های رهبر اعظم تا عمق تاریخ آجرهای فرسوده‌اش رسوخ کرده بود؛ چشمانی همیشه بیدار و شیشه­ها‌یی که هر نجوا و هر نگاهی را می‌بلعیدند. کافه پاریس تنها نقطه‌ی کور و پناهگاه من بود. زنگوله‌ی زنگ‌زده‌ی در به صدا درآمد. در آن جهنم زیر نظر، سرم را از روی میز بالا آوردم و تو را دیدم. میان آن همه سیاهی و وحشت وهم‌آلود، تو شبیه به یک خطای دید بودی؛ یک رویای ممنوعه که انگار از چشم دوربین‌ها پنهان مانده بود. همان لحظه بود که فهمیدم، قرار است در این زندان بزرگ، با تو آزادترین اسیر شهر باشم.

نوشتن همین کلمات هم بهای سنگینی دارد. حتی برای داشتن همین چند برگ کاغذ کاهی هم مجبور شدم از «اداره فرهنگ» مجوز بگیرم؛ آن هم با این شرط مضحک که باید تمام کاغذهای باطله و خط‌خورده را به آن‌ها تحویل دهم. آخر تا کی می‌توانم بهانه‌های احمقانه بیاورم؟ چند بار دیگر می‌توانم بگویم باطله‌ها را گم کرده‌ام یا باران زد و خمیر شدند؟ می‌دانم که دارند به من شک می‌کنند. سنگینی نگاهشان را حس می‌کنم؛ انگار مدام تحت نظرم. من، یک روشنفکر سرخورده که در بایگانی تاریک «اداره کار» حبس شده‌ام، تمام دلخوشی‌ام خواندن یواشکی کتاب‌های ممنوعه زیر نور زرد و نمور اتاقم شده است. کتاب‌هایی که بعد از خواندن، با دست‌های لرزان در آتش می‌سوزانم تا مبادا «پلیس تفتیش» در بازدیدهای سرزده‌ی هفتگی‌اش از خانه‌ها، ردی از آن‌ها پیدا کند.

اما بگذارید از این خفقان فاصله بگیرم و برگردم به کافه پاریس. در همان پناهگاه تاریک نشسته بودم؛ با ژستی که شاید از بیرون شبیه به یک انتلکت عاصی و بی‌تفاوت به نظر می‌رسید، اما درونم از ترس پلیس تفتیش مچاله بود. داشتم تلخی قهوه را بالا می‌کشیدم و پک‌های عمیقی به سیگار بدبوی «سرب» می‌زدم؛ همان سیگار ارزان‌قیمت دولتی که بعدها همیشه تو را به‌شدت آزرده می‌کرد و سرفه‌هایت را به جان می‌خرید. زنگوله‌ی در به صدا درآمد و تو وارد شدی. آمدی و درست روی صندلی میز روبه‌رویی من نشستی. برخلاف همه که در آن کافه به دنبال تلخی بودند تا کام روزگارشان را بشویند، تو یک استکان چای سفارش دادی. می‌گویند عشق در نگاه اول به‌شدت مبتذل و کلیشه‌ای است، اما تو با آن استکان چای و آن نگاه بی‌پروا، تمام معادلات ذهن محتاط مرا به هم ریختی…

قلم را همین‌جا روی میز می‌گذارم. برای روز اول همین‌قدر نوشتن کافی است، چون باید در ذخیره‌ی این کاغذها به‌شدت محتاط باشم. بقیه‌ی ماجرا بماند برای روزهای بعدی…

روز دوم

هنوز نیمی از کاغذهای کاهی دیروز باقی مانده است. باید کلماتم را فشرده‌تر و ریزتر بنویسم. در روزگاری که نفس کشیدن هم زیر سایه‌ی نظارت‌ها جیره‌بندی شده، اسراف در استفاده از همین فضای خالی روی کاغذ، حماقت محضی است که می‌تواند کار دستم بدهد. با وسواسی دوچندان قلم را دوباره به دست می‌گیرم. دخترم آرام خوابیده و من در ذهنم به کافه پاریس برگشته‌ام؛ به همان لحظه‌ای که با آن استکان چای، تمام معادلاتم را به هم ریختی.

نگاهم روی بخار کمرنگی که از استکانت بلند می‌شد قفل شده بود. در آن کافه‌ی دودگرفته که همه سعی می‌کردند خودشان را پشت سایه‌ها و روزنامه‌های دولتی پنهان کنند، تو با آن چای ساده‌ات، شبیه یک دهن‌کجی آشکار به تمام تلخی‌های شهر بودی. پک عمیق دیگری به سیگار «سرب» زدم و سعی کردم بی‌تفاوت به نظر برسم، اما چشمانم دست از سر تو برنمی‌داشت. تا اینکه بالاخره سرت را بالا آوردی و نگاهت به نگاهم گره خورد…

سرفه‌ی خشکی کردی. با دستت دود سنگین و بدبوی «سرب» را پس زدی و با لحنی که بیشتر به یک بازجویی بی‌رحمانه می‌مانست تا یک گلایه‌ی ساده، گفتی: «فکر می‌کنی کشیدن این زهر، درد زنده بودن تو این قبرستون رو کمتر می‌کنه؟ یا فقط می‌خوای ریه‌هات رو زودتر از افکارت خاکستر کنی؟»

صدایت پر از طعنه بود، اما در عمق چشمانت اندوهی چنان متراکم موج می‌زد که انگار زخمی کهنه و رنجی عمیق‌تر از تمام دردهای من را با خود می‌کشیدی. با این حال، در آن لحظه نتوانستم آن غم را ببینم. اولش جا خوردم. با خودم گفتم نکند از آن «گوش‌به‌مزدها» باشی؛ از همان جاسوس‌های بی‌نشان که مثل موریانه در درزهای شهر می‌لولند. شاید هم از بازداشتی‌های اخیر بودی که حالا اداره‌ی تفتیش دهانت را بسته و برای خریدن جانت، طعمه‌ی امثال من شده‌ای.

طعنه‌ات خشمم را بیدار کرد. با خودم گفتم مگر در من چه دیده که این‌طور گستاخانه سرم آوار می‌شود؟ من که سرم برای بازپرسی و دردسر درد نمی‌کرد. اما دروغ چرا… زیر آن خشم لحظه‌ای، ترسی سرد و چسبناک به جانم افتاد. نکند تمام این مدت داشتند تعقیبم می‌کردند؟ نکند تو فرستاده‌ی خودشان بودی؟

ذهنم مثل برق به چند روز پیش پر کشید؛ به همان بازرسی سرزده و شوم هفتگی. به نگاه سنگین و مشکوک مأمور تفتیش، وقتی تلی از خاکستر تازه‌ی کتاب‌ها را در شومینه‌ی اتاقم دید. با آن پوزخند کج‌وکوله‌اش پرسید: «وسط چله‌ی تابستون شومینه روشن می‌کنی، رفیق؟» و من احمق با صدایی که از شدت وحشت دو رگه شده بود، بهانه‌ی تب و لرز ناشی از یک سرماخوردگی بی‌موقع را پیش کشیدم. آیا واقعاً آن دروغ مضحک را باور کرده بودند؟ یا من تمام این مدت، مثل موشی کور در هزارتوی آن‌ها در حال بازی خوردن بودم و تو، تله‌ی جدیدشان بودی؟

کلمات زهرآگین تا نوک زبانم دویدند. می‌خواستم با پوزخندی بگویم: «تو این جهنم، هر کس طناب دارش رو خودش انتخاب می‌کنه!» اما ترس… آن ترس فلج‌کننده و همیشگی که در تاروپود ما رسوخ کرده بود، مثل دستی نامرئی گلویم را فشرد. اعتماد در این شهر نفرین‌شده، بلیط یک‌طرفه به سمت سلول‌های انفرادی اداره تفتیش و جوخه‌های اعدام بود. من قصد نداشتم جانم را سر یک لجاجت کلامی با غریبه‌ای که شاید طعمه‌ی مأموران بود، قمار کنم.

پس طعنه‌ام را قورت دادم. تنها پوزخندی تلخ، آمیخته با وحشتی که با تمام توان سعی در پنهان کردنش داشتم، روی لبم نشست. نگاهم را دزدیدم، ته‌مانده‌ی سیگارم را با حرصی عصبی در زیرسیگاری حلبی له کردم و در سکوت فرو رفتم؛ یک سکوت مطلق و دفاعی که بوی انزوا می‌داد.

منتظر بودم بحث را ادامه دهی، یا شاید با همان لحن گزنده‌ات تیر خلاص را بزنی. اما تو هم سکوت کردی. نگاه سنگینت را از من گرفتی و بی‌آنکه تغییری در حالت چهره‌ات ایجاد شود، به بخار استکان چایت خیره شدی. هیچ نگفتی. نه خشمی در کارت بود، نه اصراری برای اثبات حرفت. بین ما دیواری از سکوت کشیده شد؛ اما از آن سکوت‌های کرکننده‌ای که هزاران کلمه‌ی ناگفته در آن ضجه می‌زدند. دو غریبه‌ی پر از زخم های ناسور، در انتهای کافه‌ای تاریک، که هر دو به خوبی می‌دانستند در این شهر، زبان تنها برای اعتراف‌گیری آفریده شده است و بس.

صدای قدم‌های سنگین گشتی‌های شبانه از کوچه به گوش می‌رسد. همین سکوت هم برای امشب کافی است. سایه‌ی شومشان دارد روی پنجره می‌افتد. باید چراغ را خاموش کنم و این تکه کاغذ را لای درز تخته‌های کف‌پوش پنهان کنم. ادامه‌ی ماجرا فردا، اگر فردایی در کار باشد….

روز سوم

امروز جوهر قلمم بوی خون و باروت می‌دهد. دست‌هایم چنان می‌لرزد که به سختی قلم را روی این کاغذ کاهی نگه داشته‌ام. صبح امروز، یکی از همکارانم در بایگانی را به جرم ارتباط با « سایه‌های بیدار»، همان تشکیلات زیرزمینی مبارز، از پشت میزش بیرون کشیدند و در همان حیاط سیمانی «اداره کار»، پیش چشم همه ما تیرباران کردند. می‌گویند زیر شکنجه، محل اختفای افراد تبعیدی را لو داده است؛ هرچند زمزمه‌هایی در راهروها می‌پیچید که بیش از صد و بیست نفر از این افراد را شبانه دستگیر کرده و به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده‌اند. پسران کوچک خانواده‌هایشان را برای شست‌وشوی مغزی به «کانون تطهیر افکار» برده‌اند و زنان و دخترانشان را برای بردگی و کارگری جنسی در تاریک‌خانه‌های شهر فروخته‌اند. در این خراب‌آباد هیچ‌چیز معلوم نیست و هیچ شایعه‌ای هم دروغ نیست. آخر جان آدمی در اینجا از پشیزی هم بی‌ارزش‌تر است؛ همین ماه پیش بود که چهل خانواده را در میدان اصلی شهر، مقابل چشم عموم سلاخی کردند و جنازه‌هایشان را در دریا ریختند، تنها به این جرم مضحک که اعتراض کرده بودند چرا در برنج‌های سهمیه‌ای دولتی، فضله‌ی موش پیدا شده است.

در دنیایی که تاوان اعتراض به یک فضله‌ی موش، حمام خون است، حق داشتی که در آن کافه‌ی تاریک، در سکوتی مرگبار تا مرز جنون بترسی. نگاهم هنوز روی تو بود. سعی می‌کردی با آن سکوت سنگی‌ات خودت را کنترل کنی، اما بدن هرگز نمی‌تواند دروغ بگوید. من که سال‌هاست با آناتومی رنج و فیزیولوژی ترس آشنایم، می‌دیدم که سیستم عصبی سمپاتیکت چطور شلیک کرده و بدنت در حال یک فروپاشی فیزیولوژیک تمام‌عیار است. انقباض شدید عروق محیطی باعث شده بود خون از زیر پوستت فرار کند تا به اعضای حیاتی‌ات برسد؛ رنگت مثل گچ دیوار پریده بود و دور لب‌هایت هاله‌ای از کبودی خفیف دیده می‌شد. دست‌هایت که دور استکان چای چفت شده بودند، چنان دچار رعشه‌ای ریز با فرکانس‌بالا بودند که بند انگشتانت از شدت فشار ایسکمیک، کاملاً سفید شده بود. ریتم تنفست در هم شکسته بود؛ نفس‌هایت سطحی و سریع شده بود و به وضوح می‌دیدم که عضلات فرعی تنفسی در گردنت برای بلعیدن همان اندک اکسیژن دودآلود کافه به تقلا افتاده‌اند. نبض کوبنده‌ی شریان کاروتید را در زیر پوست گردنت می‌دیدم که با سرعتی دیوانه‌وار می‌زد و مردمک‌های چشمت، با وجود نور کم کافه، از شدت هجوم آدرنالین بیش از حد گشاد شده بود. تو در حال تجربه‌ی یک حمله‌ی پنیک خاموش و ویرانگر بودی، اما با دندان‌های به هم کلیدشده، آن طوفان را در قفس سینه‌ات خفه می‌کردی تا صدایش به گوش هیچ «گوش‌به‌مزدی» نرسد.

کلماتت، مثل بیرون کشیدن ناگهانی یک نفر از عمق یک کابوس بود. دیدم که چطور تمرکزت از روی آن طوفان درونی، به سمت حرارت چای و خنده غیرمنتظره‌ی من چرخید. قفل فکت باز شد، سینه‌ات با یک دم عمیق و لرزان بالا آمد و بالاخره، پلک‌هایت که از شدت خیرگی می‌سوختند، برای لحظه‌ای روی هم افتادند. بدنت داشت کم‌کم کنترل خودش را پس می‌گرفت.

انتظار داشتم حالا که از آن لبه‌ی تاریک برگشته‌ای، چیزی بگویی؛ یک تشکر خشک‌ خالی، اعتراف به ترسی که بر تو گذشته بود، یا حتی از سر گرفتن همان طعنه‌های برنده‌ات. اما تو استاد بازی با سکوت بودی. تنها آهی کشیدی؛ از آن آه‌های عمیق و خسته‌ای که انگار وزن تمام مرده‌های این شهر را در خود پنهان داشت.

بدون اینکه نگاهم کنی، استکان را بالا آوردی و جرعه‌ای از آن چای حالا دیگر سرد شده را نوشیدی. سپس با حرکتی کند و حساب‌شده از جایت بلند شدی. دست در جیب بارنی نازک و تیره­رنگت بردی و چند «سکه‌ی سربی» روی میز انداختی؛ همان سکه‌های سیاه پانچ‌شده‌ای که نقش چشم رهبر اعظم روی آن‌ها حک شده بود و در این خراب‌آباد، بهای خون آدم‌ها با آن‌ها سنجیده می‌شد. صدای خشک برخورد فلز سربی با چوب میز، تنها جوابی بود که به من دادی.

یقه‌ی لباس نازکت را بالا دادی تا نیمی از صورتت را بپوشاند و بی‌آنکه حتی کلمه‌ای حرف بزنی یا نگاهی به عقب بیندازی، به سمت در خروجی رفتی. زنگوله‌ی زنگ‌زده‌ی در دوباره صدا کرد و تو در میان سایه‌های کوچه­های شهر محو شدی.

من ماندم و ته­مانده چای سرد شده­ات، چند سکه‌ی سربی که چشم رهبر از روی آن‌ها به من خیره شده بود، بوی محو گل رزی که در فضای کافه جا مانده بود، و معمای دختری که هنوز نیامده، تمام بایگانی ذهن محتاط مرا به هم ریخته بود.

صدای کوبیده شدن در همسایه‌ی طبقه پایین و فریاد مأموران تفتیش، مرا از خاطره‌ی آن شب بیرون می‌کشد. دستم می‌لرزد. باید همین الان نوشتن را متوقف کنم. کاغذ را زیر فرشینه‌ی پوسیده‌ی اتاق پنهان می‌کنم. تمام شهر بوی خون و سرب می‌دهد…

روز چهارم

دیشب تمام کاغذهایم تمام شد. دلیلش این بود که موعد تحویل باطله ها به اداره فرهنگ فرا رسیده بود. برای اینکه نوشته هایم را که حالا حکم طناب دارم را پیدا کرده اند لو ندهم، مجبور شدم تمام سهمیه کاغذ باقی مانده ام را قربانی کنم. تا صبح بیدار ماندم و با خط خطی کردن و کشیدن نقاشی های بی معنی و آماتور، آنها را به باطله تبدیل کردم. صبح، آنها را تحویل بازرس دادم تا باور کند که در حال تمرین طراحی بوده ام. این نمایش احمقانه جانم را خرید، اما تمام کاغذهایم را بلعید.

البته دلیل این بی کاغذی فقط آن نمایش احمقانه نبود. سایه شوم قحطی بر سر کشور سنگینی می کند و قطع بی رویه درختان، کارخانه های کاغذسازی را به مرز نابودی کشانده است. بوقچی های رهبر اعظم شبانه روز در گوشمان می خوانند که درختان فدای طرح بزرگ ساخت خانه های چوبی و رایگان برای مردم می شوند؛ بماند که به خاطر فروپاشی شبکه تامین انرژی، به جای سوخت، سهمیه هیزم به خورد مردم می دهند تا در همان خانه های خیالی از سرما یخ نزنند. امروز وقتی سهمیه کاغذم را خواستم، مامور بایگانی پوزخندی زد و گفت باید یک هفته دیگر هم دندان روی جگر بگذارم. قانون جدیدشان این است: از این به بعد سهمیه کاغذ هر دو هفته یک بار پخش می شود.

برای همین بود که امروز مجبور شدم همین یک برگ کاغذ را از زیر چشم های خمار مامور بایگانی اداره کار کش بروم. دست هایم هنوز از جسارتی که به خرج دادم می لرزد، اما برای نوشتن ادامه آن شب، حاضر بودم حتی بهای سنگین تری بپردازم. دخترم آرام خوابیده و من دوباره در ذهنم به کافه پاریس برگشته ام؛ به همان لحظه ای که با آن استکان چای، تمام معادلاتم را به هم ریختی.

از جایم بلند شدم. پول قهوه را روی میز گذاشتم و از کافه بیرون زدم. هوای بیرون بوی دود و آسفالت تفتیده می داد. سیگار دیگری آتش زدم و دکمه یقه پیراهنم را باز کردم تا شاید در آن گرمای خفه کننده راهی برای نفس کشیدن پیدا کنم. در تمام مسیر، در میان هوای دم کرده و غبار سنگینی که شهر را بلعیده بود، فقط به تو فکر می کردم. به سیاهی عمیق موهایت، و به آن ظرافت و عشوه پنهانی که حتی زیر بار آن همه وحشت و در دل آن لباس نازک و تاریکت، هنوز در حرکاتت نفس می کشید.

به چهارراه انقلاب رسیدم؛ اسمی مضحک و کنایه آمیز برای تقاطعی که هر روز شاهد سرکوب بود. ناگهان تو را دیدم. زیر سقف فلزی و زنگ زده ایستگاه اتوبوس ایستاده بودی. دیگر از آن دختر مسلط و ساکت در کافه خبری نبود. سرگردان و وحشت زده به انتهای خیابان تاریک خیره شده بودی و داشتی با اضطراب ناخن هایت را می جویدی. گویا هم مسیر بودیم.

قدم تند کردم و با فاصله ای امن، کنارت در ایستگاه ایستادم. حضورم را حس کردی اما برنگشتی. سکوتی کشنده بینمان آوار شد. در آن خیابان درندشت پرنده پر نمی زد؛ شهر مثل یک گورستان دسته جمعی متروکه بود. فقط ما دو غریبه بودیم و تاریکی. صدای خشک جویده شدن ناخن هایت با صدای سوختن تنباکوی سیگار سربی من در هم آمیخته بود. فضا به شدت سنگین و راکد بود. در آن سکوت خفه کننده و بی باد، حتی برگی تکان نمی خورد. سایه یک تابلو روی دیوار سیمانی روبرو افتاده بود. نور زرد و بیمار تیر چراغ برق بالای سرمان با صدای وزوز آزاردهنده ای پرپر می زد و با هر بار خاموش و روشن شدنش، سایه تابلو شبیه قامت یک مامور تفتیش کش می آمد و قلبم را در سینه می ریخت

همه چیز بوی حادثه می داد. هر لحظه منتظر بودم. انتظار داشتم سکوت را بشکنی و چیزی بگویی. انتظار داشتم گشتی های شبانه از پیچ خیابان ظاهر شوند و با نورافکن هایشان کورمان کنند. انتظار داشتم دست کم به سمتم برگردی تا دوباره آن چشم های وحشت زده را ببینم… اما هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ چیز. فقط سکوت بود و اتوبوسی که انگار قصد آمدن نداشت.

اتوبوس پس از تاخیری طولانی و کشنده، با ترمزهایی که مثل ناله یک حیوان زخمی جیغ می کشیدند، از دل آن غبار خفه کننده و دم کرده تابستانی بیرون آمد و جلوی پایمان ایستاد. ته مانده سیگار سربی ام را زیر پاشنه کفشم انداختم و با حرص روی آسفالت ساییدمش. آنقدر کفشم را روی آن چرخاندم تا مطمئن شوم حتی یک جرقه کوچک هم از آن باقی نمانده است؛ درست مثل امیدهایمان در این شهر که باید تا آخرین ذره له و خاموش می شدند تا کسی بویی از آنها نبرد.

درهای فلزی با صدای خش داری باز شدند. اول تو بالا رفتی و من با فاصله ای کوتاه به دنبالت. فضای داخل اتوبوس تاریک و دلگیر بود و بوی نا و عرق مانده می داد. یکراست رفتی و در تاریک ترین نقطه، روی صندلی های انتهای اتوبوس نشستی. خواستم دل به دریا بزنم و کنار یا حداقل نزدیکت بنشینم تا اگر دوباره آن حمله عصبی سراغت آمد تنها نباشی، اما ترس لعنتی دوباره گلویم را فشرد. محتاطانه روی یکی از صندلی های ردیف جلو، با فاصله ای زیاد از تو نشستم.

درست روبرویم، بالای سر راننده، قاب عکس رنگ و رو رفته رهبر اعظم به پنل فلزی بالای شیشه پیچ شده بود. چشم هایش در آن عکس طوری طراحی شده بود که از هر زاویه ای به تو خیره می شد؛ نگاهی سنگین، قاطع و همه جا حاضر که انگار می گفت هیچ نجوایی در این قفس آهنی از گوش های او پنهان نمی ماند.

منتظر فرصتی بودم تا موتور قراضه اتوبوس دور بگیرد تا آرام آرام جایم را تغییر دهم و به تو نزدیک تر شوم. اما هنوز چند متری جلو نرفته بودیم که نور قرمز و کورکننده ای شیشه های کثیف را روشن کرد. آژیر گشتی های اداره تفتیش بود. اتوبوس با تکان شدیدی کنار کشید. قلبم به سقف دهانم چسبید.

دو مامور سیاه پوش جلوی در ظاهر شدند. یکی از آنها مجوز تردد راننده را با لحنی تحقیرآمیز طلب کرد. مامور دوم اما، با نگاهی که مثل رادار صحنه را می شکافت، فضای نیمه تاریک اتوبوس را برانداز کرد. نگاهش از روی من گذشت و در انتهای اتوبوس، روی لرزش پنهان و حالت مضطرب تو متوقف شد. پوتین های سنگینش را روی پله اتوبوس گذاشت و وارد شد. صدای قدم هایش در آن سکوت مطلق، مثل کوبیدن میخ بر تابوت بود.

بالای سرت ایستاد. سایه شومش تمام وجودت را بلعیده بود. با صدایی زمخت و بی احساس که بوی دردسر می داد پرسید: « چیزی شده خانم؟ چرا اینقدر مضطربی؟ »

صدای لرزان و بیمناک تو از ته اتوبوس به گوشم رسید:

« نه… چیزی نشده »

مامور دستش را دراز کرد: « مدارک هویت.»

از داخل جیب لباس­ات، کارت هویتی را بیرون کشیدی و با دستی که سعی می کردی لرزشش را مهار کنی، به او دادی. مامور کارت را زیر نور چراغ قوه اش گرفت. نگاهم بین چهره بی تفاوت او و چشم های رهبر اعظم در قاب عکس در رفت و آمد بود. مامور مکثی طولانی و کشنده کرد. ثانیه ها مثل ساعت می گذشت و من با هر ضربان قلبم منتظر بودم تا دستبندهای فلزی روی مچت بنشیند. نگاهم را دزدیدم تا نفهمند ارتباطی با تو دارم. بالاخره صدای خشک مامور سکوت را شکست:

« بگیر.»

کارت را پس داد، چرخید و با همان قدم های سنگین از اتوبوس پیاده شد. درها بسته شد و اتوبوس با تکان شدیدی به راه افتاد. خطر از بیخ گوشمان رد شده بود، اما تازه در آن لحظه بود که فهمیدم طاقت دیدن دستگیری ات را ندارم.

اتوبوس با زوزه ای کشدار در تاریکی خیابان پیش می رفت. موتور دیزلی اش مثل قلب یک غول بیمار می تپید و بدنه فلزی اش روی دست اندازها تکان های شدیدی می خورد، اما حتی این سر و صدای کرکننده هم نتوانست آن صدای ظریف و در هم شکسته را بپوشاند. صدای گریه ات بود.

اولش فقط لرزش شانه هایت را در سایه روشن انتهای اتوبوس دیدم. بعد، صدای هق هق خفه ای به گوشم رسید؛ شبیه ناله کسی که تمام استخوان های قفسه سینه اش زیر بار یک کوه خرد شده باشد. دیگر خبری از آن دختر مسلط و یخی در کافه پاریس نبود. آن بازرسی بی رحمانه و آن ثانیه های کشنده زیر نور چراغ قوه مامور تفتیش، آخرین رشته های مقاومتت را پاره کرده بود. حالا بدنت داشت تقاص آن همه سرکوب و وحشت را پس می داد و سد دفاعی ات کاملا شکسته بود.

نگاهم دوباره به قاب عکس رهبر اعظم افتاد که با آن چشم های بی روحش از بالای سر راننده به من خیره شده بود. منطق، قانون بقا و تمام کتاب هایی که خوانده بودم فریاد می زدند که سر جایم بمانم. نزدیک شدن به دختری که نامش ممکن بود در لیست سیاه بایگانی اداره کار باشد و همین چند دقیقه پیش تا مرز دستگیری رفته بود، خودکشی محض بود.

اما دیگر توانش را نداشتم. تحمل شنیدن آن صدای خرد شده، از تحمل بازجویی های اداره تفتیش هم سخت تر شده بود. آن گریه های بی پناه، تمام محافظه کاری های یک کارمند ساده و ترسو را در من ویران کرد.

بی اعتنا به نگاه احتمالی راننده در آینه و دوربینی که شاید در گوشه سقف جاساز شده بود، از روی صندلی فلزی ام بلند شدم. میله های سرد و چسبناک اتوبوس را گرفتم و در حالی که کف اتوبوس زیر پایم می لرزید، قدم به قدم از زیر نگاه سنگین آن قاب عکس دور شدم و به سمت تاریکی انتهای اتوبوس، به سمت تو راه افتادم. روی صندلی کناری ات نشستم. فاصله مان حالا فقط چند سانتیمتر بود.

بدنت از حضور ناگهانی ام منقبض شد، اما وقتی در آن نیمه تاریکی چهره ام را شناختی، نفس لرزانی کشیدی و سرت را به شیشه سرد و کثیف اتوبوس تکیه دادی. با پشت دست، اشک هایت را که حالا با غبار و دود شهر قاطی شده بود پاک کردی.

انتظار داشتم بگویی ممنون که آمدی، یا با وحشت بپرسی چرا خودم را به خطر انداختم. اما در عوض، نگاه خیس و پر از کینه ات را به انتهای اتوبوس، به قاب عکس رهبر اعظم دوختی. با صدایی که هنوز از بغض خش دار بود، اما رگه هایی از همان دختر جسور کافه را در خود داشت، سکوت را شکستی:

« می دونی خنده دارترین چیز تو این خراب آباد چیه؟ روی نون کپک زده، روی چوب حرارتی، روی کاغذ و حتی روی نفس کشیدنمون تو این هوای سربی کنتور گذاشتن… اما هنوز نتونستن برای اشک ریختن سهمیه تعیین کنن. تنها چیزی که تو این شهر هنوز کاملا مجانیه، درد کشیدنه.»

سرم را به پشتی فلزی صندلی تکیه دادم. نگاهم را از نیمرخت گرفتم و به سقف زنگ زده اتوبوس دوختم. با صدایی که به زحمت از زمزمه بلندتر بود گفتم: «شاید چون اشک ریختن نشانه شکسته شدنه، و اونا دقیقا همین رو می خوان. می خوان انقدر بباریم تا خشک بشیم. تا مثل اون قاب عکس، تبدیل به یک تکه سنگ بی احساس بشیم که نه می ترسه، نه اعتراض می کنه و نه حتی یادش میاد که روزی زنده بوده. تو این شهر، داشتن احساسات بزرگترین جرم امنیتیه.»

چرخیدی و نگاهم کردی. چشم هایت در تاریکی می درخشید. فاصله مان آنقدر کم بود که می توانستم بوی محو گل رز را از لابلای بوی دود و نم اتوبوس حس کنم. گفتی: «پس چرا تو هنوز می ترسی؟ چرا وقتی دیدی ممکنه دستگیر بشم، اونطوری رنگت پرید؟ تو که سعی می کنی با اون سیگارهای بدبوت ادای آدمای بی تفاوت و سنگی رو دربیاری… تو چرا هنوز حس می کنی؟»

سوالش مثل یک چاقوی جراحی، لایه های محافظ روحم را شکافت. پوزخند تلخی زدم: «چون من یک ترسو ام. سنگ شدن شجاعت می خواد. پذیرش مرگ مطلق می خواد. من به درد کشیدن معتاد شدم تا یادم نره که هنوز نمردم. سیگار کشیدن من، سنگ شدن نیست… یک خودکشی تدریجیه برای فرار از یک اعدام دسته جمعی.»

دوباره سرت را به شیشه تکیه دادی. صدای موتور اتوبوس برای لحظه ای بالا رفت و دوباره فروکش کرد. گفتی: «من نمی خوام سنگ بشم. نمی خوام تدریجی بمیرم. این ترسی که الان تو جونمه، این قلبی که داره از سینه ام بیرون می زنه… این تنها دارایی منه. تنها چیزیه که بهم ثابت می کنه من هنوز از جنس اونا نشدم.»

سکوت کردم. حرفش مثل پتک روی سرم آوار شد. حق با او بود. مدتی فقط صدای زوزه موتور اتوبوس بود و تاریکی خفه کننده ای که از شیشه ها به داخل می خزید. بعد، بی آنکه نگاهش کنم، با صدایی که انگار از ته چاه درمی آمد گفتم: «کیرکگور یه جا میگه اضطراب، سرگیجه آزادیه. تو داری از این سرگیجه رنج می بری چون هنوز تو ذهنت آزادی. قلبت میزنه چون هنوز باور داری که حق داری انتخاب کنی. اما من… من خیلی وقته رو زمین دراز کشیدم تا سرم گیج نره. من آزادی رو کشتم تا از اضطرابش فرار کنم.»

اتوبوس با ترمز خش داری ناله کرد و سرعتش کم شد. ایستگاه من بود. از جایم بلند شدم. میله سرد و چسبناک را گرفتم تا پیاده شوم. قدم اول را که برداشتم، چیزی درونم فرو ریخت. برای آخرین بار سرم را برگرداندم. نگاهش میخکوبم کرد. آن چشم های جسور و بی پروای کافه پاریس، حالا مثل چشم های آهویی که در محاصره گرگ ها مانده باشد، هاج و واج و معصومانه به من خیره شده بود. ترسی عمیق و لرزان در عمق مردمک هایش موج می زد؛ ترس از تنها ماندن در این قفس متحرک، ترس از تاریکی مطلق این شهر.

تمام محافظه کاری ام در یک ثانیه دود شد و به هوا رفت. صدایی در سرم فریاد زد که پیاده شو و خودت را درگیر این پرونده مرگبار نکن، اما پاهایم روی کف فلزی اتوبوس میخکوب شده بود. برگشتم سمتش. با لحنی که خودم هم از قاطعیتش جا خوردم گفتم: «می خوای تا خونه همراهیت کنم؟»

جا خورد. بدنش منقبض شد. می دانستم که در این شهر به هیچ غریبه ای نباید اعتماد کرد، اما بعد از چند ثانیه تردید کشنده، با حرکتی نامحسوس و لرزان سرش را تکان داد. پذیرفت.

چند ایستگاه بعد، در محله ای متروکه تر و تاریک تر پیاده شدیم. در امتداد کوچه های باریک و نمور راه افتادیم. غبار سربی رنگ هنوز روی زمین می خزید. قدم می زدیم و حرف می زدیم؛ مکالمه ای که انگار از دل رمان های داستایوفسکی بیرون آمده بود و در این خراب آباد جان می گرفت. بحثمان به رنج و گناه کشید.

گفتم: «گاهی فکر می کنم اونایی که دارن ما رو شکنجه میدن، از ما بدبخت ترن. اونا روحشون رو کشتن تا بتونن زنده بمونن. جنایتکار واقعی کسی نیست که خون می ریزه، کسیه که وجدانش رو اخته کرده تا بتونه راحت بخوابه.»

او لباسش را محکم تر دور خودش پیچید، صدای قدم هایش روی آسفالت اکو می شد: «اما رنج کشیدن ما چه فایده ای داره؟ داستایوفسکی می گفت رنج انسان رو تطهیر می کنه، اما تو این شهر، رنج فقط آدم رو می پوسونه. ما داریم زیر بار این آگاهی له میشیم. اونا که نمی فهمن و تسلیم شدن، راحت ترن.»

نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم : «شاید. اما تباه شدن با آگاهی، شرف داره به زنده موندن تو حماقت و بردگی. درد کشیدن ما، تنها انتقامیه که می تونیم ازشون بگیریم.»

به انتهای یک بن بست آجری رسیدیم. جلوی یک در چوبی رنگ و رو رفته ایستاد. دست برد توی جیب لباس اش و کلید آهنی بزرگی را بیرون آورد. کلید را در قفل زنگ زده چرخاند. صدای خشک باز شدن قفل در سکوت کوچه پیچید. دستگیره را پایین کشید. نیمی از بدنش داخل تاریکی راهرو بود که متوقف شد و به سمتم برگشت. وقت رفتن بود. می دانستم اگر الان بگذارم برود، شاید دیگر هرگز نبینمش.

آب دهانم را قورت دادم و با صدایی خفه، اما مصمم پرسیدم: «اسمت چیه؟»

نیمی از صورتش در تاریکی مطلق راهرو فرو رفته بود و نیم دیگرش زیر نور ضعیف و زرد رنگ ماه که به زحمت از میان غبار سربی عبور می کرد، روشن بود. لبخند محو و تلخی روی لب های ترک خورده اش نشست؛ از آن لبخندهایی که هزار بار از گریه کردن در اتوبوس غم انگیزتر بود.

با صدایی آرام که در زوزه باد کوچه می پیچید گفت: «تو این شهر، داشتن اسم هم مثل داشتن احساسات خطرناکه. اسم ها فقط به درد کنده کاری روی سنگ قبر می خورن، یا برای پر کردن فرم های اعدام تو اداره کار.»

از شنیدن کلمه «اداره کار» پشتم لرزید. آیا او می دانست من کجا کار می کنم؟ یا این فقط یک حدس از روی ظاهر کارمندی ام بود؟ خواستم چیزی بپرسم اما او ادامه داد. باد خنکی وزید و بوی خاک نم دار و عطر محو گل رز را دوباره در هوا پخش کرد.

«اما اگه اصرار داری بدونی… بهم بگو نادیا. نادیا تو یه زبان باستانی یعنی امید. همون بیماری کشنده ای که امشب تو اتوبوس در موردش حرف زدیم.»

بدون اینکه منتظر واکنشم بماند، در چوبی را بست. صدای چرخیدن دوباره قفل زنگ زده از داخل، خط پایانی بود بر جنون امشب. پشت در ایستادم. دلم می خواست در بزنم، دلم می خواست بگویم نرو، اما فقط سکوت کردم.

حالا من مانده ام و کوچه ای تاریک، ته مانده یک سیگار سربی، و نامی که مثل یک ویروس کشنده به جانم افتاده است.

حالا در اتاق سردم نشسته ام. جوهر قلمم دارد تمام می شود و سوسوی شمع روی میز جان می کند. همین یک برگ کاغذی که امروز از بایگانی دزدیدم هم تا مرز پاره شدن پر از کلمات شده است و دیگر جای سوزن انداختن ندارد. دستم از نوشتن کرخت شده. صدای نفس های آرام دخترم از گوشه اتاق می آید. باید تا قبل از اینکه گشتی های صبحگاهی خرخره شهر را بجوند، این کاغذ را زیر فرشینه پوسیده مخفی کنم. فردا در تاریک خانه بایگانی کار بزرگی دارم….

روز پنجم

امروز باز هم در تاریک خانه بایگانی اداره، لابلای پرونده های راکد و خاک خورده به دنبال یک تکه کاغذ می گشتم. در قعر یکی از کشوهای زنگ زده، درون یک پرونده قدیمی، برگه ای پیدا کردم که تقریبا سفید بود. فقط در گوشه بالای آن، با خطی رنگ و رو رفته و جوهری سیاه، یک اسم و چند کلمه کوتاه نوشته شده بود: «آرنو. اعدام در بیست و سه آوریل. جرم: فروش غیرمجاز سیب زمینی.»

همین. جان یک انسان به خاطر چند عدد سیب زمینی گرفته شده بود و حالا من قرار است روی سفیدی باقی مانده از پرونده مرگ او، ادامه جنون خودم را بنویسم. امروز را روی همین برگه سر می کنم تا ببینم فردا باید چه خاکی بر سرم بریزم و از کجا کاغذ پیدا کنم.

امروز در اداره، مراسم بازنشستگی یکی از همکارانم بود؛ البته اگر بشود اسم آن نمایش مضحک و خشک را جشن گذاشت. پیرمرد بیچاره بعد از چهل و پنج سال کار مداوم و فرساینده، بالاخره در هشتاد سالگی بازنشسته شد. البته دولت و مدیران تفتیش از روی لطف و انسانیت او را رها نکردند؛ مشکلات قلبی پیرمرد آنقدر جدی و وخیم شده بود که دیگر حتی توان نفس کشیدن و جابجا کردن زونکن های مقوایی را نداشت. اگر قلب فرسوده اش از کار نمی افتاد، بدون شک باز هم مجبور بود تا آخرین قطره خونش برای این سیستم حمالی کند. در این کشور، بازنشستگی یعنی اینکه دولت مطمئن شود دیگر حتی یک قطره سود هم برای مکیدن در رگ هایت باقی نمانده است.

آن شب، وقتی صدای چرخیدن قفل زنگ زده در کوچه پیچید و من پشت در فلزی خانه اش تنها ماندم، راه افتادم. خانه اش فقط دو ایستگاه با دخمه من فاصله داشت. در مسیر برگشت، از آن گرمای خفه کننده و راکد روز کمی کاسته شده بود و نسیم نامحسوسی، شبیه یک بازدم خسته، در سیاهی کوچه ها می وزید.

تمام مسیر را در هاله ای از گیجی و خلسه طی کردم. ذهنم آنقدر درگیر سیاهی چشمانش، آن لبخند تلخ در نیمه تاریک راهرو و کلماتی که زمزمه کرد بود، که اصلا نفهمیدم چطور فاصله آن دو ایستگاه را قدم زدم و کی به در خانه خودم رسیدم. انگار روحم در همان بن بست آجری جا مانده بود و فقط جسمم روی آسفالت شهر کشیده می شد.

آن شب، وقتی بالاخره روی تخت سفت و سردم افتادم، به خواب عمیقی رفتم. برای اولین بار در این سال های سیاه، خوابم با خون، اتاق های بازجویی و طناب دار شروع نشد. اولین کابوس شیرینم را دیدم؛ کابوسی که از اضطراب و دلهره پر بود، اما تماما به او ختم می شد. تصویر دختری که در میان دود و غبار شهر ایستاده بود… دختری به نام نادیا. اسمی که در این خراب آباد، حتی معلوم نبود واقعی باشد، اما مثل یک طلسم، مثل یک بیماری کشنده، تمام وجودم را تسخیر کرده بود.

خواب نبود؛ یک سفر فرسایشی به اعماق نیستی بود. چشم‌هایم که بسته شد، خودم را در میان یک برهوت بی‌پایان، زیر سقفی از غبار سربی رنگ و راکد پیدا کردم. هوا، سنگین‌تر و دم‌کرده‌تر از هوای تابستان بیرون بود؛ بوی کهنگی و مرگ می‌داد.

ناگهان، صدایش در فضا پیچید. یک پژواک ظریف و مبهم، که انگار از لابلای ترک‌های دیوارهای نامرئی این زندان می‌آمد: «من اینجام… بیا….»

قلبم دوباره به تپش افتاد. شروع کردم به دویدن در میان غبار. وحشت‌زده فریاد می‌زدم و نامی را که هنوز بوی امید می‌داد، صدا می‌کردم: «نادیا… نادیا کجایی؟… نادیا….»

تصویرش را از دور، در انتهای یک راهروی باریک و تاریک که از فایل‌های بایگانی زنگ‌زده ساخته شده بود، دیدم. در هاله‌ای از دود و غبار طلایی رنگ، مثل یک رویای ممنوعه ایستاده بود. اما هرچه با تمام توان، با پاهای برهنه و زخمی‌ام به سمتش می‌دویدم، او دورتر می‌شد. انگار زمین زیر پایم کش می‌آمد و فاصله مان، به جای کم شدن، هزار برابر می‌شد. دستم را دراز کردم تا فقط لبه‌ی لباسش را بگیرم، اما انگشتانم فقط هوا و غبار را چنگ زدند.

ناگهان، زمین زیر پایم خالی شد. از لبه‌ی یک پرتگاه نامرئی، از لبه‌ی صخره‌ی یخی که تمام محافظه‌کاری‌هایم روی آن بنا شده بود، به پایین پرت شدم. سقوط آزاد در میان سیاهی مطلق.

با تکانی شدید و یک جیغ خفه، از خواب پریدم. بدنم خیس عرق بود و قفسه سینه‌ام از شدت تپش دیوانه‌وار قلبم، خس‌خس می‌کرد. هنوز بوی محو گل رز را در هوای اتاق حس می‌کردم. کابوسی شیرین، که با وحشت مرگ تمام شد و دوباره مرا به این واقعیت تلخ و سربی رنگ پرتاب کرد…

ساعت پنج صبح بود. بدنم خیس عرق بود و هوای اتاق آنقدر گرم و دم کرده بود که احساس می کردم سرب داغ استنشاق می کنم. نفس کشیدن سخت شده بود. از جایم بلند شدم؛ ملافه ها و تمام تخت از عرق سردی که به خاطر آن کابوس ریخته بودم، کاملا خیس و چسبناک شده بود.

کورمال کورمال یک لیوان آب ولرم و بدمزه سر کشیدم تا خشکی آزاردهنده گلویم را از بین ببرم. بعد رفتم کنار پنجره. لنگه چوبی و قدیمی اش را با صدای جیرجیر کشداری باز کردم. هوای بیرون هم دست کمی از اتاق نداشت؛ راکد و خفه کننده. یک نخ سیگار روشن کردم. زهر تلخش را به درون ریه هایم فرستادم و در حالی که به سیاهی شهر خیره شده بودم، دوباره تمام فکرم پر شد از نادیا. از آن چشم های وحشت زده و آن اسم عاریه ای.

سیگار که به فیلتر رسید، خواستم بروم زیر دوش تا حداقل این عرق سرد و بوی کابوس را از تنم بشویم، اما ناگهان قانون لعنتی جیره بندی مثل پتک توی سرم خورد. امروز شنبه بود و شنبه ها آب این منطقه کاملا قطع می شد. زیر لب غریدم: «گندش بزنن.»

چاره ای نبود. همان لباس های کارمندی و پوسیده ام را روی تن خیس و چسبناکم کشیدم و از خانه بیرون زدم. در تاریکی وهم آلود صبحگاهی، مسیرم را به سمت همان ایستگاه اتوبوس کج کردم. با قدم هایی تند و قلبی که دوباره به تپش افتاده بود، به ایستگاه رفتم؛ فقط به این امید احمقانه و ویرانگر که وقتی درهای فلزی اتوبوس باز می شود، دوباره او را در تاریکی انتهای صندلی ها ببینم.

درهای فلزی با همان صدای خش دار همیشگی باز شدند. اتوبوس پر بود از صورت های مفلوک، تکیده و لاغری که از فرط گرسنگی، کار اجباری و خواب کم، شبیه به مرده های متحرک شده بودند؛ چشم هایی گود افتاده، پوست هایی زرد که به استخوان چسبیده بود و نگاه هایی که روی کف چرک مرده اتوبوس میخکوب شده بود. اما در میان این لشکر شکست خورده و بیمار، خبری از تو نبود.

با ناامیدی سوار شدم و خودم را در گوشه ای از این قفس متحرک جا دادم. مسیر تا اداره کار مثل یک شکنجه کشدار بود و تمام مدت، حتی وقتی پشت میزم در تاریک خانه بایگانی نشستم و کوه پرونده ها را جابجا می کردم، فقط در فکر او بودم. صدای خشک مهر زدن ها و همهمه راهروها در سرم گم می شد.

نقشه ای در ذهنم شکل گرفته بود؛ یک نقشه ناشیانه برای فرار از این سردرگمی و جنون. با خودم قرار گذاشتم که بعد از پایان کار، دوباره به کافه پاریس بروم. شاید آنجا باشد، شاید دوباره پشت همان میز تاریک پناه گرفته باشد. و اگر نبود… اگر آنجا پیدایش نکردم، به محله شان می روم و در کوچه های اطراف خانه اش پرسه می زنم. نقشه ام این بود که اگر ناگهان با او روبرو شدم، همه چیز را یک تصادف محض نشان دهم. یک دروغ احمقانه برای پنهان کردن این ولع دیوانه وار، اما خودم هم خوب می دانستم که در این شهر نفرین شده، من تنها کسی هستم که دارم با این توهمات خودم را گول می زنم.

شاید وقتش رسیده باشد که بزرگترین و کثیف ترین راز این خراب آباد را برایتان فاش کنم؛ رازی که تا مغز استخوان این سیستم ناکارآمد و فاسد رسوخ کرده است. در این شهر، هیچ ارگان و اداره ای کاری را که نامش نشان می دهد، انجام نمی دهد. نام گذاری ها یک دروغ سیستماتیک، یک شوخی بیمارگونه برای گیج کردن و تحقیر مردم است. «اداره فرهنگ» جایی است که کتاب ها را خمیر می کند و سهمیه کاغذ را برای خفه کردن صدای نویسندگان جیره بندی می کند. «سازمان رفاه» مسئول توزیع سهمیه های کپک زده و هیزم های خیس است. اما تاریک ترین طنز ماجرا، جایی است که من در آن عمرم را می پوسانم: «اداره کار.»

اگر فکر می کنید اداره کار جایی برای کاریابی یا رسیدگی به حقوق کارگران است، سخت در اشتباهید. وظیفه اصلی و پنهان این ساختمان بتنی و بدقواره، نظارت بر تصفیه و اعدام عوامل دولتی است. ما اینجا کارمندان را استخدام نمی کنیم؛ ما پایان کار آن ها را با گلوله و طناب دار ثبت می کنیم.

فضای اداره، تجسم مطلق ناکارآمدی و هرج و مرج است. راهروهایی با نور مهتابی های نیم سوز که مدام چشمک می زنند، پنکه های سقفی زنگ زده ای که در این گرمای جهنمی فقط هوای مرده و بوی عرق و جوهر را جابجا می کنند، و کوهی از زونکن های مقوایی که تا سقف روی هم تلنبار شده اند. همه چیز در یک بوروکراسی فلج کننده و احمقانه غرق شده است.

برای اعدام یک کارمند ساده که مثلا در گزارش روزانه اش غلط املایی داشته یا به کیفیت چای غذاخوری اعتراض کرده، باید چهارده فرم مختلف در سه رنگ متفاوت پر شود. گاهی اوقات جوهر استامپ قرمز در طبقه دوم تمام می شود و حکم اعدام یک نفر، فقط به خاطر نبودن جوهر، سه هفته به تعویق می افتد و او در سلول انفرادی از وحشت دیوانه می شود. گاهی یک کارمند دایره ثبت از روی خستگی یا گرسنگی، شماره پرسنلی را اشتباه می نویسد و فردا صبح، به جای یک متهم امنیتی، یک آبدارچی بی گناه را در حیاط سیمانی اداره به رگبار می بندند. هیچ کس هم پاسخگو نیست؛ فقط روی پرونده آبدارچی مهر «خطای سیستمی – مختومه» می زنند و آن را به تاریک خانه من می فرستند تا در قفسه های فلزی چالش کنم.

اینجا کارمندان با چهره هایی تکیده، پشت میزهای فلزی زنگ زده نشسته اند و در حالی که از سوءتغذیه دست هایشان می لرزد، فرم های مرگ همکاران میز بغلی شان را منگنه می کنند. صدای سرفه های خشک با صدای خرد شدن کاغذ در دستگاه های فرسوده در هم آمیخته است. هیچ کس به هیچ کس اعتماد ندارد. هر صدای مهری که روی کاغذ کوبیده می شود، شبیه صدای کشیده شدن گلنگدن یک اسلحه است.

من در دل این ماشین کشتار زنگ زده و احمق نشسته ام؛ جایی که مرگ آدم ها نه از روی یک ایدئولوژی دقیق و حساب شده، بلکه در میان گم شدن کاغذها، بی حوصلگی مدیران، کمبود پوشه های مقوایی و خراب شدن دستگاه های تایپ رقم می خورد. یک سیستم عریض و طویل که حتی در کشتن آدم های خودش هم بی عرضه و فلج است. و در تمام این ساعات خفه کننده، در میان این بوی خون، جوهر ارزان قیمت و کاغذ باطله، ذهن من دور از این جنون اداری، فقط در کوچه های تاریک اطراف خانه نادیا پرسه می زد.

سرم میان زونکن های مرگ گرم بود که ناگهان نگاهم در انتهای راهروی تاریک طبقه دوم خشک شد. زنی آنجا ایستاده بود. فقط پشت سرش را می دیدم، اما همان شانه های افتاده، همان تار موهای سیاه و همان حالت ایستادن کافی بود تا قلبم از حرکت بایستد. شبیه نادیا بود. نه، خودش بود.

شوک مثل یک جریان برق فشار قوی از ستون فقراتم گذشت و تمام بدنم را بی حس کرد. هجومی از افکار مسموم به ذهنم سرازیر شد: نکند تمام این مدت جاسوس بود؟ نکند آن شب، آن کافه، اتوبوس، و حتی آن گریه های در هم شکسته، همه اش یک نمایش کثیف و از پیش تعیین شده از طرف اداره تفتیش بود؟ نکند آن مامور گشتی با او همدست بود تا من را تحت نظر بگیرند و از زیر زبانم حرف بکشند؟ طوفانی از «نکند»های بی پاسخ در سرم می چرخید و داشت دیوانه ام می کرد.

باید مطمئن می شدم. اما در این سلاخ خانه اداری، بلند شدن از پشت میز بدون اجازه، حتی برای نوشیدن یک جرعه آب، حکم خودکشی را داشت. بوروکراسی فلج کننده این سیستم حتی روی عطش و نفس کشیدن کارمندانش هم کنتور گذاشته بود؛ هیچکس حق نداشت تا قبل از به صدا درآمدن زنگ مضحک ناهار، حتی یک سانتیمتر از صندلی فلزی اش فاصله بگیرد.

باید بهانه ای می تراشیدم. نگاهم به مافوقم افتاد؛ سرپرست بخش بایگانی. پیرمردی فرتوت و خشکیده که پشت میز چوبی اش در جلوی سالن قوز کرده بود. او تجسم زنده و ترسناک خود حکومت بود؛ با آن یونیفرم رنگ و رو رفته، مدال های حلبی بی ارزش روی سینه اش و چشم هایی که از فرط بدبینی و جاسوسی مداوم، به دو شکاف تاریک و بی روح تبدیل شده بود. همیشه برایم سوال بود که این جان فدایی احمقانه برای سیستمی که خون همه را می مکد، از سر ترس است یا به طمع مزایا؟ هرچند در این خراب آباد که پاداش وفاداری، فقط چند تکه نون کپک زده بیشتر بود، مزایا اصلا معنایی نداشت؛ او به احتمال زیاد روحش را سال ها پیش به وحشت فروخته بود و حالا خودش به بخشی از این چرخ دنده های له کننده تبدیل شده بود.

سرفه ای خشک و مصلحتی کردم؛ از همان سرفه هایی که یادگار کشیدن سیگارهای سربی بود. از جایم بلند شدم و با قیافه ای در هم کشیده و مطیع به سمت میزش رفتم. سرم را پایین انداختم و با صدایی که سعی می کردم ضعیف و بیمار به نظر برسد گفتم: «قربان، گلویم به شدت خشک شده و سرفه هایم دارد خونی می شود. می ترسم قطره ای روی این فرم های ثبت اعدام بچکد و جوهر اموال دولتی مخدوش شود. اجازه می دهید از آبخوری پایین فقط یک جرعه آب بنوشم؟»

اسم «اموال دولتی» و ترس از خراب شدن کاغذها کار خودش را کرد. پیرمرد با انزجار نگاهم کرد. انگار که به یک حشره موذی و بی ارزش نگاه می کند، بدون اینکه حتی کلمه ای حرف بزند، با حرکت عصبی سرش به سمت در اشاره کرد.

مجوز صادر شد. با قدم هایی که از شدت استرس سنگین شده بود، به سمت پله های طبقه پایین راه افتادم و از سالن خارج شدم.

دیدمش. خودش بود. نادیا.

ترس مثل یک اسید سوزان تمام وجودم را در خود حل کرد. او هم مرا دید. نگاهمان برای کسری از ثانیه در هم گره خورد. در عمق مردمک های لرزانش، ملغمه ای عمیق از ترس و امید موج می زد. هردو از وحشت لو رفتن در این سلاخ خانه اداری، به طور غریزی تظاهر کردیم که دو غریبه ایم. به سمتش نرفتم، به سمتم نیامد. حتی مسیر نگاهم را دزدیدم و پله های سیمانی را به سمت بالا طی کردم.

اما رها نشده بودم. ناگهان احساس کردم کسی دارد مرا دنبال می کند. صدای ساییده شدن کفشی روی پله ها می آمد. باز هم همان ترس آشنا؛ همان کثافتی که مثل یک انگل سیری ناپذیر سال هاست درونم لانه کرده و دارد ذره ذره گوشت و روحم را از درون می خورد و نابود می کند.

به انتهای سالن رسیدم. کنار آبخوری زنگ زده و فلزی ایستادم. درست بالای شیر آب، روی دیوار کثیف، قاب عکس دیگری از رهبر اعظم نصب شده بود که با انگشت اشاره اش به روبرو اشاره می کرد و زیرش با خطی درشت نوشته شده بود: «صرفه جویی در هر قطره آب، تضمین آینده ای روشن است.» چه شعار مضحکی برای مردمی که اصلا آینده ای نداشتند.

شیر سفت و رسوب گرفته را چرخاندم. آب گرم و بدطعمی با فشار کم بیرون زد. سرم را پایین بردم و لب هایم را به شیر فلزی نزدیک کردم تا شاید این آتش درونم خاموش شود.

در همان لحظه، سایه ای روی سایه ام افتاد. کسی درست کنارم ایستاد. بوی محو گل رز در فضای متعفن اداره پیچید. خودش را خم کرد، انگار که منتظر نوبت آب خوردن است، و با صدایی که از زوزه ی پنکه های سقفی هم آرام تر بود، کنار گوشم زمزمه کرد:

«فکر نمی کردم اینجا ببینمت… اما الان تو تنها چهره آشنای من تو این شهر نفرین شده ای. بدجوری گیر افتادم. التماست می کنم… کمکم کن.»

 کلماتش مثل سرب داغ در گوشم فرو رفت. آب گرمی که در دهانم بود، راه گلویم را بست. به سرفه افتادم؛ این بار یک سرفه واقعی و خفه که قفسه سینه ام را می لرزاند. دستم را روی لبه فلزی و سرد آبخوری گذاشتم تا زمین نخورم.

جرات نداشتم سرم را برگردانم. می دانستم لنز دوربین انتهای راهرو، مثل چشم یک لاشخور حرکاتمان را زیر نظر دارد. در حالی که با پشت دست خیس عرق، دهانم را پاک می کردم، سرم را پایین نگه داشتم و با صدایی که از فرط وحشت دورگه شده بود، رو به سوراخ فاضلاب آبخوری زمزمه کردم:

«دیوانه شدی؟ اینجا سلاخ خونه ست… اگه مارو با هم ببینن هردومون رو می کشن. امشب… ساعت نه… همون کافه پاریس.»

مکثی کوتاه و کشنده اتفاق افتاد. فقط صدای چکه کردن آب زنگ دار در فاضلاب می آمد. گرمای نفس های مضطربش را از پشت گردنم حس می کردم. بعد، با لحنی که همزمان بوی التماس و بوی خون می داد، کنار گوشم زمزمه کرد:

«کافه پاریس دیشب پلمپ شد… پر از گوش به مزده. ساعت نه، انتهای همون بن بست دیشب… خواهش می کنم… فردا شب قراره خاکسترش کنن.»

جمله آخرش مثل پتک روی سرم آوار شد. او می دانست. صدای قدم هایش را شنیدم که به آرامی از من دور شد و در همهمه راهرو گم شد.

بدون اینکه سرم را برگردانم یا حتی نگاهش کنم، راهم را کشیدم و با قدم هایی که حالا از ترس می لرزید، به سمت پله ها برگشتم. قلبم چنان به دنده هایم می کوبید که حس می کردم صدای شکستن استخوان هایم در تمام اداره می پیچد. حالا وزن آن نقشه ی مرگبار در بایگانی، هزار برابر سنگین تر شده بود.

پله‌های سیمانی را دو تا یکی پایین رفتم. هر قدمی که برمی‌داشتم، انگار وزنه ای هزار کیلویی به پاهایم بسته بودند. به سالن بایگانی برگشتم. پیرمرد سرپرست، بدون اینکه سرش را از روی لیست‌های سیاه بلند کند، با همان لحن خشک و ماشینی‌اش غرید: «زیادی طول کشید… جیره ی آب دولت برای شستن گلو است، نه برای غرق شدن در آن.»

بی آنکه جوابی بدهم، پشت میزم خزیدم. دست‌هایم به شکل غریزی روی کاغذهای کاهی و پوشه‌های زنگ‌زده شروع به حرکت کردند. چشمانم خطوط را می‌دید و انگشتانم مهرها را روی کاغذ می‌کوبیدند، اما من آنجا نبودم. مغزم در همان راهروی مرطوب، کنار آن آبخوری بدبو جا مانده بود. کلمات نادیا مثل یک تکه استخوان در گلویم گیر کرده بود و راه نفسم را می‌بست. «فردا شب قراره خاکسترش کنن…»

اصلاً نمی‌فهمیدم چطور دارم کار می‌کنم. انگار بدنم به یک ماشین خودکار تبدیل شده بود که بدون نیاز به روح، فرم‌ها را دسته‌بندی می‌کرد و زونکن‌ها را جابجا می‌نمود. زمان اما، قصد گذشتن نداشت. عقربه‌های ساعت بزرگ بالای سر مافوق، انگار در قیر داغ فرو رفته بودند؛ هر بار که جرأت می‌کردم و زیرچشمی به آن نگاه می‌کردم، لرزش نامحسوس عقربه ثانیه‌شمار را می‌دیدم که با جان کندن جابجا می‌شد. تیک‌تاک ساعت، در سکوت سنگین سالن که فقط با صدای سرفه‌های خشک و جیرجیر صندلی‌ها می‌شکست، مثل ضربات تبر بر مغزم فرود می‌آمد.

هوا هر لحظه دم‌کرده‌تر و سنگین‌تر می‌شد. غبار در نور بی‌جان مهتابی‌ها معلق بود و من حس می‌کردم دیوارها دارند به هم نزدیک می‌شوند تا مرا لابلای این همه کاغذ باطله دفن کنند. فقط منتظر بودم؛ منتظر لحظه‌ای که این کابوس بیداری به پایان برسد. انگار تمام سلول‌های بدنم برای رسیدن ساعت خروج فریاد می‌زدند، اما خورشید پشت پنجره‌های کثیف بایگانی، خیال غروب کردن نداشت.

بالاخره، زنگ پایان کار با صدایی خراشنده و ناهنجار، سکوت را در هم شکست. این صدا برای من، صدای باز شدن در سلول بود. با دستانی که هنوز بی‌حس بودند، وسایلم را جمع کردم و در صف طویل کارمندان تکیده قرار گرفتم که به سمت خروجی می‌خزیدند.

به گیت بازرسی رسیدم. همان تشریفات تحقیرآمیز هر روزه، اما امروز با طعم وحشت. مامور بازرسی با آن لباس سیاه و براق، بدون اینکه به صورتم نگاه کند، دست‌هایش را با دستکش‌های پلاستیکی و سرد روی بدنم لغزاند. بازوها، پهلوها و کمرم را با وسواس چک کرد. در آن لحظه، حس می‌کردم تپش دیوانه‌وارِ قلبم آنقدر بلند است که تمام اداره آن را می‌شنوند. لبه‌ی تیز کارت شناسایی‌ام را که در مشتم می‌فشردم، در کف دستم فرو می‌رفت. مامور با بی‌حوصلگی مرا به جلو هل داد و با صدایی دورگه گفت: «برو… نفرِ بعد.»

از در سنگین فلزی گذشتم و به خیابان پرتاب شدم. هوای بیرون هم گرم و سربی بود، اما حداقل بوی جوهر و کاغذ پوسیده نمی‌داد. با قدم‌هایی سریع که سعی می‌کردم عادی به نظر برسد، به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادم.

همراه با سیل آدم های خسته و خاموش وارد اتوبوس شدم و در گوشه ای کنار پنجره کثیفش کز کردم. چرخ های اتوبوس که روی آسفالت به حرکت درآمد، فکری مثل خوره به جانم افتاد. تصمیم گرفتم مسیرم را عوض کنم و ایستگاه نزدیک کافه پاریس پیاده شوم. باید با چشم های خودم می دیدم آیا حرف نادیا درست بود یا نه. چگونه پلمپ شده است؟ اصلا اگر آنجا پر از گوش به مزد است، پس چرا باید پلمپ شده باشد؟ داستانش پر از تناقض بود؛ البته شاید نباید تعجب می کردم، زن ها حتی در این تاریکی مطلق هم پر از تناقض بودند.

اتوبوس با ترمز خش داری متوقف شد. ایستگاه کافه پاریس پیاده شدم. نام ایستگاه روی تابلوی فلزی و زنگ زده ای نوشته شده بود: «اول ژانویه». همان روز شومی که دولت قبلی سقوط کرد و این انقلابیون، حکومت خونین و جدیدشان را روی کوهی از جنازه بنا کردند.

تا کافه پاریس پنج دقیقه بیشتر راه نبود. باد گرمی زباله های کف خیابان را جابجا می کرد. قدم هایم را تند کردم و خودم را در سایه ی ساختمان ها کشیدم. از نبش خیابان که پیچیدم، ناگهان پاهایم روی آسفالت قفل شد.

کافه باز بود.

نور زرد و بیمار نئونش توی سیاهی خیابان می درخشید و سایه چند مشتری از پشت شیشه های چرک مرده و کدر که لایه ای ضخیم از چربی و غبار تابستانی روی آن نشسته بود، تکان می خورد. هیچ نوار زرد رنگ یا تابلوی پلمپی روی در چوبی اش نبود. در باز و بسته شد و صدای همهمه ای خفه به بیرون خزید.

زانوهایم ناگهان سست شد. دهانم طعم مس و خون مرده گرفت. چرا دروغ گفت؟

نگاهم بی اختیار و با شتاب به اطراف چرخید. تاریکی کوچه های مجاور حالا شکل دیگری به خود گرفته بود. مردی که آن دست خیابان زیر تیر چراغ برق ایستاده بود و سیگار می کشید… چرا دود سیگارش را بیرون نمی داد؟ چرا فقط زل زده بود به سنگفرش؟ آن ماشین سیاه رنگی که بیست متر جلوتر با موتور روشن پارک شده بود، منتظر چه کسی بود؟

قطره عرقی از شقیقه ام سر خورد، از روی گونه ام گذشت و روی یقه ی چرک لباسم چکید. با وجود گرمای خفه کننده ی تابستان، لرز سرمایی از زیر پوستم رد شد و به استخوانم رسید. بن بست… قرارمان در آن بن بست تاریک بود. جایی که نه دوربینی دارد، نه رهگذری و نه شاهدی. جان می دهد برای شلیک یک گلوله ی بی صدا در جمجمه ی یک کارمند بایگانی احمق که فکر می کند ناجی شده است.

نکند اداره تفتیش حالا زن ها را به عنوان طعمه می فرستد؟ آن چشم های وحشت زده، آن بوی گل رز، آن التماس های لرزان کنار آبخوری… نکند همه اش یک نمایش کثیف بود تا مرا از منطقه ی امن اداره بیرون بکشند؟ داشتم با پای خودم به مسلخ می رفتم.

ایستادم و به تابلوی نئون خیره ماندم. سرم گیج می رفت، اما در اعماق این گرداب وحشت، ناگهان چیزی درونم شکست؛ یک تسلیم محض، یک رهایی جنون آمیز.

با خودم فکر کردم تمام عمرم را مثل یک حشره در تاریکی و ترس خزیده ام. از سایه خودم، از صدای زنگ در، از نگاه همکارانم و از تک تک ماشین های عبوری ترسیده بودم. حالا چه فرقی می کرد؟ اگر این یک تله بود، اگر قرار بود در آن بن بست تاریک، ماموران تفتیش از تاریکی بیرون بیایند و گلوله ای در جمجمه ام خالی کنند، بگذار بکنند. حداقل پایان این زندگی نکبت بار به دست زنی رقم می خورد که در یک نگاه، تمام وجودم را به آتش کشیده بود. سال ها انزوا و تنهایی، این عشق ناگهانی را مثل یک ویروس کشنده به جانم انداخته بود و تمام منطقم را فلج کرده بود. اگر قرار بود بمیرم، ترجیح می دادم او مرا به مسلخ ببرد.

پشتم را به کافه کردم و راه افتادم. به جای اتوبوس که یک ساعته مرا به آنجا می رساند، پیاده به دل خیابان های خفه شهر زدم. ساعت ها راه رفتم. پاهایم روی آسفالت داغ و ناهموار کشیده می شد، اما دردی حس نمی کردم. از میان کوچه های مخروبه، از کنار دیوارهایی که با شعارهای دولتی و خون خشک شده پوشانده شده بودند گذشتم. این پیاده روی طولانی، مثل یک مراسم تطهیر پیش از مرگ بود. وقتی به حوالی ایستگاه انقلاب و آن بن بست شوم رسیدم، هوا کاملا تاریک شده بود و رطوبت شبانه با دود کارخانه های حومه شهر ترکیب شده بود.

هنوز چند دقیقه ای به نه مانده بود. در سایه ی دیوار فرو رفتم. سکوت کوچه آنقدر سنگین بود که صدای جریان خون را در شقیقه هایم می شنیدم. قفسه سینه ام به شدت بالا و پایین می رفت. قلبم دیگر نمی تپید؛ داشت خودش را به دنده هایم می کوبید. مثل یک حیوان وحشی و زندانی که بوی خون به مشامش رسیده و با ضربات جنون آمیز می خواهد قفس استخوانی اش را بشکافد و بیرون بپرد. ضربانم آنقدر محکم و کوبنده بود که لرزشش را در نوک انگشتانم و پشت حدقه چشمانم حس می کردم. دهانم طعم خاکستر می داد.

راس ساعت نه، صدای جیرجیر خفیفی سکوت کوچه را برید. لای در فلزی و زنگ زده ی یکی از ساختمان های فرسوده ی انتهای بن بست باز شد. شبحی در قاب تاریک در ظاهر شد و با صدایی که به زحمت شنیده می شد، گفت: «بیا بالا.»

پاهایم بی اختیار به حرکت درآمدند. از در گذشتم و وارد تاریکی راهرو شدم. بوی تند نا، گوگرد و کلم گندیده زیر دلم زد. لامپ راهرو سوخته بود و فقط نور ضعیف و زرد رنگ خیابان از نورگیر کثیف سقف، پله های سیمانی و ساییده شده را روشن می کرد. دستم را به نرده های چسبناک و چوبی گرفتم و بالا رفتم. با هر قدم، صدای قلبم در فضای خفه و بسته ی راه پله اکو می شد: بوم… بوم… بوم. حس می کردم پرده گوشم پاره خواهد شد. دیوارهای راه پله پوسته پوسته شده بود و رطوبت مثل عرق سرد روی گچ های تبخله زده نشسته بود.

طبقه اول… طبقه دوم… زانوهایم توان کشیدن وزن بدنم را نداشتند، اما آن جنون و کشش بیمارگونه مرا به بالا می کشید. رسیدم. طبقه سوم. در انتهای یک راهروی باریک، در چوبی رنگ و رو رفته ای نیمه باز بود. نور ضعیفی از لای در روی کفپوش های سیمانی راهرو افتاده بود. روی در، با رنگ سیاه و اعدادی که نیمی از آن ها پاک شده بود، نوشته شده بود سیزده.

از درگاه عبور کردم. نادیا پشت سرم در را بست و با چرخاندن چند قفل زنگ زده، فضای خانه را از جهنم بیرون جدا کرد.

باورم نمی شد. در قلب آن بلوک بتنی و فرسوده، واحد سیزده تجسم مطلق وحشت حزب بود. یک خانه ی کمونیستی؛ جایی که کارکرد، صمیمیت را بلعیده بود. فضا به شدت تنگ و خفه بود. بوی ماندگی کلم، گوگرد و جوهر ارزان قیمت در هوا موج می زد. دیوارها با کاغذ دیواری تبخله زده و کدر پوشانده شده بودند که روی آن ها، سایه های بلند و لرزان ما می رقصیدند.

در گوشه ی اتاق، مبلی لکنتی با روکش کهنه و گلدار قرار داشت که انگار از یکی از دفاتر اداری دزدیده شده بود. به سمتش رفتم و روی آن نشستم. مبل با صدای خش دار و کشداری ناله کرد و زیر وزنم فرو رفت. تلاشم برای پنهان کردن اضطرابم بی فایده بود. دست هایم می لرزید و حس می کردم نفس کشیدن برایم سخت تر شده است. از میان نور ضعیف و زرد مهتابی نیم سوز که بالای سرمان بود، نگاهم بی اختیار به اطراف می چرخید.

همه چیز در این خانه، بوی «اشتراکی بودن» و «کنترل» می داد. روی دیوارهای پوسته پوسته شده، به جای عکس های خانوادگی، قاب عکس بزرگی از رهبر اعظم با آن نگاه سنگی و قاطع نصب شده بود که انگار از تمام زاویه ها ما را می پایید. زیر آن، یک جمله از شعارهای حزبی با خطی درشت و سیاه نوشته شده بود: «تنها در سکوت، خیانت پنهان می شود.» چه شعار مضحکی برای خانه ای که در آن، حتی نفس کشیدنمان هم بوی التماس و راز می داد.

نادیا آرام آرام به سمتم آمد. بوی محو گل رز که حالا در این فضای متعفن تندتر و شیرین تر به نظر می رسید، مرا احاطه کرد. تمام وحشتم در برابر جذبه ی چشمانش ذوب شد. او دقیقاً در همان قاب تاریکی که از راهرو دیدم، ایستاد و با نگاهی که همزمان بوی امید و بوی خون می داد، زمزمه کرد:

«تصادفی در کار نیست… من می دونستم تو تو بایگانی کار می کنی.»

کلماتش مثل سرب داغ در گوشم فرو رفت. تمام نقشه ها، تمام دروغ ها و تمام فداکاری ها… همه اش یک بازی کثیف بود تا مرا به این مسلخ بکشاند. و من، احمق تر از آن بودم که نفهمم.

روی مبل لکنتی، که انگار از یکی از دفاتر اداری اوراق شده بود، خشکم زد. بوی نا و سرب خانه با بوی تند و شیرین گل رز از تن نادیا مخلوط شده بود و داشت گیجم می کرد.

صدایم از ته گلو بیرون آمد، ضعیف و لرزان: «چرا من؟ من فقط یه کارمند دون پایه تو بخش بایگانی ام… از کجا می دونستی می تونم کمکت کنم؟»

نادیا قدمی جلو گذاشت. نور مهتابی نیم سوز، روی صورتش سایه های عجیبی می انداخت. آرام آمد و روی لبه مبل، درست کنارم نشست.

«من اصلا نمی دونستم تو تو کدوم دخمه ای از اون ساختمون کار می کنی. » صدایش لحن عجیبی پیدا کرد؛ نرم شد، مثل یک پچ پچ صمیمانه، اما پشتش می فهمیدم که دارد با استیصال، تمام زنانگی و آسیب پذیری اش را به کار می گیرد تا مرا در این تله نگه دارد. «سه هفته ست جلوی اون جهنمی بتنی، هر روز عصر، تک تک آدم ها رو تماشا می کنم. همه شون مثل هم ان. صورت های سنگی، قدم های ماشینی. اما تو…»

دستش را آرام گذاشت روی دست سرد و لرزان من.

«تو تنها کسی بودی که هنوز حس می کردی. هر روز که از اون در بیرون می اومدی، نگاهت پر از وحشت بود. دست هات می لرزید. تو تنها کسی بودی که هنوز از بوی خون می ترسید. من روی عذاب وجدانت قمار کردم. می دونستم اگه بهت نزدیک بشم، به خاطر اینکه هنوز یه تیکه قلب تو سینه ت می تپه، کمکم می کنی.»

دستش را از روی دستم برداشت و از جیب پالتوی رنگ و رو رفته اش، یک تکه کاغذ مچاله و نیمه سوخته را بیرون کشید. آن را با احتیاط روی زانویم گذاشت.

«هفته پیش، اینو با لباس هاش تحویلم دادن. گفتن اعدام شده و حق ندارم بپرسم جسدش کجاست.» صدایش شکست و قطره اشکی روی گونه اش غلتید: «حالا که گفتی تو بایگانی هستی، کار خیلی راحت تر شد. با این کد می تونی پرونده اش رو پیدا کنی. التماست می کنم… فقط بهم بگو کجا خاکش کردن.»

نگاهم را از چشم های خیسش گرفتم و به کاغذ کاهی روی زانویم دوختم. خطوط خشک و ماشین نویسی شده اداری. نام مجرم… تاریخ اجرای حکم… اما ناگهان نگاهم روی گوشه پایین سمت چپ کاغذ قفل شد.

قلبم برای یک ثانیه از تپش ایستاد. هوای اتاق در ریه هایم یخ زد.

یک مهر آبی رنگ. کد بخش بایگانی راکد. و درست زیر آن، یک امضای خرچنگ قورباغه با جوهر مشکی.

من حکم اعدامش را صادر نکرده بودم. بازجویش هم نبودم. طناب را هم من به گردنش نینداخته بودم. من فقط کارمند دون پایه ای بودم که تایید کرده بود جسد سوخته، فرم ها تکمیل شده و نام این مرد برای همیشه به بایگانی تاریک طبقه منفی دو منتقل شده است. من پرونده مرگش را بایگانی کرده بودم.

سرم را به آرامی بالا آوردم. نادیا با چشم هایی که حالا پر از امید یک زن بی پناه بود، نگاهم می کرد. او نمی دانست. او فقط دستش را به سمت یک سایه دراز کرده بود، غافل از اینکه دست متصدی مرگ شوهرش را گرفته است.

دهانم طعم خاکستر و خون گرفته بود. صدایم وقتی از گلویم خارج شد، شبیه صدای خودم نبود؛ شبیه ناله یک مرده بود که از گور بیرون می آید:

«این… این امضای منه.»

کلماتم مثل یک قطره زهر در هوای خفه و سنگین اتاق چکید.

سکوتی مطلق و کشنده بینمان خیمه زد. نادیا پلک نزد. فقط نگاهم کرد. انگار مغزش توان هضم این جمله کوتاه را نداشت. نگاهش به آرامی از چشم های وحشت زده من پایین لغزید و روی کاغذ کاهی مچاله شده افتاد. به همان گوشه پایین. به همان لکه سیاه جوهر.

نفسش با صدایی شبیه به یک سکسکه ی خفه تو سینه اش حبس شد. دستش را که هنوز روی مبل و نزدیک دست من بود، به آرامی اما با انزجاری عمیق عقب کشید، انگار که پوست من به یک بیماری مسری آلوده باشد.

از روی لبه مبل بلند شد. قدم هایش لرزان بود اما غریزه اش او را وادار کرد دو سه قدم به عقب بردارد تا از من فاصله بگیرد. دیگر خبری از آن زن حسابگر که با لحنی نرم می خواست از تنهایی من سوءاستفاده کند نبود. حالا فقط زنی در هم شکسته بود که می دید در تاریکیِ این شهر، دست به دامنِ کسی شده که روی برگه ی محو شدن شوهرش مهر تایید زده است. من قاتل نبودم، طناب دار را هم من دور گردن شوهرش نینداخته بودم، اما امضای من آخرین میخِ بایگانی این حکومت روی نام آن مرد بود. من کسی بودم که پایان او را رسمیت بخشیده بودم.

قفسه سینه اش به سرعت بالا و پایین می رفت. هر دو دستش را دور خودش حلقه کرد، انگار در این گرمای خفه کننده ی تابستان، یکباره تا مغز استخوانش یخ زده باشد. چشم های درشت و سیاهش پر از ناباوری بود. اشکی که تا چند لحظه پیش سلاحش برای فریب دادن من بود، حالا بی صدا و از سر یک شوک واقعی و عمیق روی گونه اش می لغزید. او مرا به اینجا کشانده بود تا روزنه ی امیدش باشم، اما دست بی رحم این شهر، سنگینی پرونده ی مختومه ی شوهرش را دوباره روی زانوهای من انداخته بود.

صدایم شبیه کشیده شدن سمباده روی آهن زنگ زده بود. سعی کردم از زیر آوار این گناه بیرون بیایم: «من… من نمی دونستم. قسم می خورم. من روزی سیصد تا از این برگه ها رو مهر می کنم. اصلا اسم ها رو نمی خونم. فقط یه مهر خشک و یه امضای لعنتی. من فقط یه چرخ دنده ی کوچیکم که تایید می کنه پرونده بسته شده. من جونش رو نگرفتم.»

کلماتم در فضای خفه ی اتاق معلق ماند. نادیا هنوز با وحشت نگاهم می کرد، اما کم کم آن انزجار جای خودش را به یک استیصالِ ویرانگر داد. او زنی بود که به انتهای خط رسیده بود و من تنها کسی بودم که کلید تاریک خانه ی شوهرش را در دست داشتم.

دوباره قدمی جلو گذاشت. زانوهایش تا شد و در کمال ناباوری، روی کفپوش سیمانی و سرد جلوی پاهایم زانو زد. لبه ی شلوار کثیفم را با دست های لرزانش چنگ زد و سرش را بالا گرفت. چشم هایش حالا فقط التماس بود؛ یک التماس برهنه و دردناک.

«مهم نیست… دیگه هیچی مهم نیست. تو نکشتیش، می دونم. فقط… فقط بهم بگو کجا خاکش کردن. قطعه ی چند؟ کدوم گورستان بی نام و نشون؟ فقط می خوام یه وجب خاک داشته باشم که بتونم روش بشینم و گریه کنم. یه جا که بتونم باهاش حرف بزنم. التماست می کنم.»

کلماتش مثل میخ های داغ در جمجمه ام فرو می رفت. نگاهم را از صورت خیس و ملتمسش دزدیدم و به دیوار تبخله زده دوختم. قفسه سینه ام از دردی کشنده فشرده می شد. چطور باید به او می گفتم؟ چطور می توانستم در آن چشم های امیدوار نگاه کنم و بگویم حتی یک وجب خاک هم برای سوگواری وجود ندارد؟

ذهنم به طبقه ی منفی دو کشیده شد. به بخشنامه ی محرمانه ای که چند ماه پیش روی میزم افتاده بود. سیستم دیگر پولی برای دفن کردن خائنین خرج نمی کرد. زمین ها ارزش داشتند و حزب به منابع نیاز داشت. حالا جسد اعدامی ها مستقیم به کوره های آجرپزیِ ته حیاطِ زندان می رفت. می سوختند و خاکسترشان در کیسه های پلاستیکی سیاه بسته بندی می شد تا نیمه شب ها، با کامیون های بی پلاک به کارخانه های بازیافت و کمپوست سازی حومه ی شهر فرستاده شود. دولت از خاکستر مرده ها کود می ساخت تا برای تولید چوب بیشتر، در مزارعِ صنعتی درخت پرورش دهد. انسان ها در این سیستم جهنمی، حتی بعد از مرگ هم باید به عنوان کود به ماشینِ اقتصادِ حزب خدمت می کردند.

حتی زمزمه هایی در راهروهای تاریک و دودگرفته ی بایگانی پیچیده بود که به زودی قانون جدیدی تصویب می شود: مرگ طبیعی هم دیگر معنایی نخواهد داشت. شایعه بود که می خواهند گورستان ها را شخم بزنند. هر کس بمیرد، چه خائن چه شهروند عادی، جسدش متعلق به دولت است و خاکسترش باید به عنوان سهمیه ی ملی تحویل داده شود.

آب دهانم را به سختی قورت دادم. طعم خون و خاکستر در دهانم پیچید. دست لرزانم را بالا آوردم و روی انگشت های سردش که شلوارم را چنگ زده بود، گذاشتم. باید می گفتم. باید این آخرین توهمِ داشتنِ یک مزار را هم در او می کشتم. کلنجار رفتن دیگر فایده ای نداشت.

«نادیا…» صدایم شکست و شبیه یک ناله ی خفه از گلویم بیرون خزید: «خاکی… خاکی در کار نیست. قبری وجود نداره.»

سرش را با گیجی تکان داد. انگار متوجه منظورم نمی شد. اخم کمرنگی روی پیشانی اش نشست: «یعنی چی؟ مگه می شه تو هوا محو شده باشه؟ بالاخره یه جایی خاکش کردن…»

چشم هایم را بستم تا ویرانی اش را نبینم: «چند ماهه که دیگه کسی رو خاک نمی کنن… همه شون رو… همه شون رو می سوزونن. می فرستن کوره. خاکسترشون هم میره برای کارخونه های کمپوست. برای کودِ درخت های دولتی. شوهرت… شوهرت حالا بخشی از یه جنگل صنعتیه.»

دست هایش که لبه ی شلوارم را چنگ زده بود، ناگهان بی حس شد و پایین افتاد.

کلماتم در فضای تنگ اتاق اکو می شد: کارخانه کمپوست… کود… جنگل صنعتی. نگاهش روی صورتم قفل شده بود، اما دیگر مرا نمی دید. انگار داشت به یک هیولای بی شاخ و دم که پشت سرم ایستاده بود زل می زد. مردمک چشم هایش آنقدر گشاد شده بود که عنبیه ی سیاهش در آن گم شده بود.

«کود…؟»

کلمه را با صدای خش داری ادا کرد، انگار زبانی بیگانه است و معنی اش را نمی فهمد.

یکباره رنگ از صورتش پرید و به سفیدی گچ دیوارهای تبخله زده شد. دستش را روی معده اش گذاشت و به شدت به جلو خم شد. عق زد. صدایی خشک، حیوانی و دردناک از انتهای گلویش بیرون پرید؛ انگار تمام کثافت این سیستم وحشتناک یکباره در معده اش جمع شده بود و می خواست آن را بالا بیاورد. اما چیزی برای بالا آوردن نداشت؛ فقط یک مشت هوای مسموم آغشته به بوی رز و نا.

به پهلو روی کفپوش سیمانی افتاد. خودش را محکم مچاله کرد، مثل جنینی که می خواهد از این دنیای کثیف فرار کند. دست هایش را محکم روی گوش هایش فشار می داد تا جلوی ورود دوباره ی کلماتم را بگیرد.

انتظار داشتم جیغ بکشد، انتظار داشتم بلند شود و با مشت و ناخن به صورتم بکوبد، اما او فقط لرزید. ناگهان، یک خنده ی کوتاه، بریده و دیوانه وار از میان لب های قفل شده اش بیرون خزید. خنده ای که از هزاران جیغ، مو به تن سیخ کن تر بود. خنده ی زنی که متوجه شده تمام نقشه هایش، تمام التماس هایش، و تمام این بازی خطرناک برای پیدا کردن یک وجب خاک بوده… و حالا می فهمید شوهرش، در ریشه ی درختانی جریان دارد که قرار است فردا کاغذ پرونده ی اعدامی های بعدی بشوند.

این حقیقت پوچ و کثیف، آخرین رشته ی عقلش را پاره کرده بود.

روی زمین مچاله شده بود و صدای خنده‌های عصبی و بریده‌اش در اتاق می‌پیچید. می خواستم چیزی بگویم، توضیحی بدهم. می خواستم روی کفپوش سیمانی کنارش زانو بزنم، بغلش کنم، لمسش کنم و در آن جنون تاریک آرامش کنم… اما توانش را نداشتم. مثل یک مجسمه ی سنگی روی مبل خشکم زده بود. نتوانستم. باز هم همان «کاش» هایی که در تمام این سال ها، در گذر زمان جز یک حسرت بزرگ و متعفن چیزی برایم نداشته اند، گلویم را فشرد.

من با تمام وجود قادر به درک غمش نبودم. راستش را بخواهید، نمی توانم بگویم که در اعماق آن لحظه ی ویرانگر، در میان آن همه تاریکی، نرنجیده بودم. زنی که در یک نگاه تمام دنیای سردم را زیر و رو کرده بود و عاشقش شده بودم، عاشق کسی دیگر بود. دلش گیر مردی بود که دیگر وجود نداشت؛ مردی که حالا فقط مشتی خاکستر در ریشه ی درختان بود. با خودم فکر کردم حتی اگر فردا خورشید از مغرب طلوع می کرد و من شانس بودن کنارش را می یافتم، چطور می توانست به کسی فکر نکند که اینگونه دیوانه وار برایش حاضر بود جان بدهد؟

غمش، ضجه های بی صدایش، نشان دهنده ی یک عشق عمیق و دست نیافتنی بود. آن مرد مرده، کسی بود که الفبای عشق را در این شهر بی رحم به او آموخته بود. گمانم حتی بالاتر از آن بود؛ او مردی بود که تمام اولین های این زن با او رقم خورده بود و من فقط متصدی پایانش بودم.

در این ویرانه، در این خراب شده ای که آدم ها برای گرفتن جیره ی اضافه گلوی برادرشان را می جوند، خیلی کم پیش می آمد کسی این قدر عاشق باشد که بخواهد چنین ریسک مرگباری بکند. او خطر کرده بود و مرا از دلِ آن اداره ی جهنمی پیدا کرده بود. قطعا می دانست که ممکن است من هم یک گوش به مزد کثیف باشم. می دانست که می توانم فقط با یک اشاره، با یک گزارش ساده به مافوقم، زندگی او را برای نفع شخصی ام یا گرفتن یک ترفیع حقیرانه تمام کنم. اما عشق، او را کور و شجاع کرده بود. شجاعتی برای مردی دیگر؛ عشقی که سهم من نبود.

به سختی از روی مبل لکنتی بلند شدم. پاهایم مثل سرب سنگین شده بود. قدمی به سمتش برداشتم. هنوز روی زمین مچاله بود و شانه هایش با آن لرزش های عصبی تکان می خورد. بالای سرش ایستادم. دستم برای نوازش یا در آغوش کشیدنش جلو نرفت. توانش را نداشتم که به حریم این سوگواری مطلق وارد شوم. فقط نگاهش کردم و با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد، در میان آن تاریکی زمزمه کردم:

«متاسفم.»

همین یک کلمه، تمام سهم من از این عشق نافرجام بود.

چرخیدم و به سمت در چوبی رفتم. دستگیره زنگ زده را پایین کشیدم، در را باز کردم و از آن خانه ی پر از درد خارج شدم. درست در همان ثانیه ای که در را پشت سرم بستم و صدای خشک بسته شدن چارچوب در فضا پیچید، سد سکوتش شکست.

صدای جیغش بلند شد. جیغی ممتد، خراشنده و پر از خون که از اعماق یک روح متلاشی شده بیرون می زد. جیغ زنی که تازه فهمیده بود عزاداری اش هیچ مقصدی ندارد و دیگر حتی خاکی برای چنگ زدن برایش باقی نمانده است. صدا در تمام راه پله سیمانی اکو می شد و مثل شیشه ی خرده روی صورتم می پاشید.

بی اعتنا به آن صدای ویرانگر، قدم هایم را تند کردم. از پله ها پایین رفتم، در حالی که قلبم مثل یک تکه گوشت کوبیده شده در سینه ام می سوخت. نمی توانستم برگردم. دیگر چیزی برای من آنجا نمانده بود.

به خیابان های تاریک شهر زدم. باد خنک نیمه شب زباله ها را دور پاهایم می پیچاند. در تمام مسیر پیاده روی ام، در میان سایه ی ساختمان های بتنی و سکوت مرگبار خیابان ها، فقط یک فکر مثل خوره مغزم را می جوید: ای کاش جای آن مرد بودم. ای کاش من آن کسی بودم که در کوره سوخته و به خاکستر تبدیل شده بود، اما زنی مثل نادیا در تاریکی این شهر نفرین شده، اینطور دیوانه وار برایم اشک می ریخت و اینگونه جهان را با جیغ هایش پاره می کرد. ای کاش در تمام این عمر طولانی و بی حاصلم، کسی پیدا می شد که من را فقط نیمی از آنچه او شوهرش را دوست می داشت، دوست بدارد.

وقتی به چهاردیواری سرد و بی روح خودم رسیدم، ساعت خیلی وقت بود که از نیمه شب گذشته بود. خسته، خالی و تمام شده بودم. بدون اینکه چراغی روشن کنم یا حتی لباس های چرک مرده ام را در بیاورم، خودم را روی تخت انداختم. تاریکی اتاق، تاریکی درونم را در آغوش کشید. چشم هایم را بستم و مثل جنازه ای که به خاک سپرده می شود، به خوابی سنگین و بی رویا فرو رفتم.

باید قلم را زمین بگذارم. برای امروز کافی است. سفیدی این کاغذهای کاهی که با هزار ترس و لرز از بایگانی کش می روم، دارد تمام می شود. تا کی می توانم هر عصر، چند ورق فرم باطله را زیر پیراهنم، چسبیده به پوست داغ و عرق کرده ام پنهان کنم و از زیر نگاه سنگی مامورانِ بازرسی رد شوم؟ آخرش یک روز، صدای خش خش یک کاغذ لعنتی در سکوت گیت خروجی مرا لو می دهد و کلکم را می کنند. می دانم که یک روز همین کلمات طناب دارم می شوند، اما نمی توانم ننویسم. این جوهر دزدی و این کاغذهای مچاله، تنها چیزی است که ثابت می کند من هنوز کاملا به یک چرخ دنده ی بی روح در این ماشین کشتار تبدیل نشده ام. شمع دارد به پت پت می افتد. باید بخوابم، قبل از آنکه صدای جیغ های او دوباره در تاریکی اتاق بیدار شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)