«دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست »
زندگی انسان را نمیتوان تنها فاصلهای میان تولد و مرگ دانست. انسان، برخلاف دیگر موجودات، نه
فقط زندگی میکند، بلکه دربارهٔ زندگی، مرگ، آزادی، حقیقت و جایگاه خویش در جهان میاندیشد. از
همین ویژگی، فلسفه، عرفان، علم، هنر و تاریخ زاده شدهاند. از این منظر، زندگی انسان نه رویدادی
صرفاً زیستی، بلکه فرایندی تاریخی، وجودی و آگاهیبخش است که در آن، انسان پیوسته در حال «شدن»
است.
در حکمت فلسفی، انسان «ممکنالوجود» است؛ موجودی که هستی او در پیوند با زمان، مکان، طبیعت،
جامعه و تاریخ معنا مییابد. او نه موجودی ایستا، بلکه حقیقتی پویا و در حال دگرگونی است که در تعامل
مداوم با جهان، هم از آن اثر میپذیرد و هم بر آن اثر میگذارد. از اینرو، هویت انسان محصول
فرایندی تاریخی و آگاهانه است و نه امری ثابت و از پیش تعیینشده.
انسان از لحظهٔ تولد، در جهانی از پدیدههای طبیعی، اجتماعی، فرهنگی و تاریخی قرار میگیرد. در
آغاز، بیشتر «ابژه» نیروهای بیرونی است؛ طبیعت، خانواده، جامعه، قدرت، سنت، اقتصاد و فرهنگ بر
او اثر میگذارند. اما هرچه آگاهی او گسترش مییابد، بهتدریج از موجودی منفعل به «سوژهای» آگاه،
اندیشنده و مسئول تبدیل میشود؛ فاعلی که میتواند جهان را بشناسد، آن را نقد کند و در دگرگونی آن
مشارکت داشته باشد.
در زبان فلسفه، این فرایند، دیالکتیک «سوژه» و «ابژه» است؛ رابطهای که در آن، انسان و جهان بهطور
متقابل یکدیگر را دگرگون میکنند. از این منظر، تاریخ تمدن، تنها تاریخ دولتها، جنگها و قدرتها
نیست، بلکه تاریخ تکامل آگاهی انسان و تلاش او برای رهایی از جهل، سلطه، ترس و بیگانگی است.
در این مسیر، انسان از وادیهای گوناگون حیات عبور میکند؛ وادی بقا، شناخت، عشق، مسئولیت،
آزادی و سرانجام پذیرش مرگ. هر یک از این مراحل با گونهای از ترس همراه است؛ ترس از طبیعت،
گرسنگی، بیماری، استبداد، جنگ، تنهایی، بیگانگی، پوچی و سرانجام مرگ. این ترسها صرفاً
احساساتی روانشناختی نیستند، بلکه بازتاب شرایط تاریخی، اجتماعی و فرهنگی هر عصر بهشمار
میآیند.
ازاینرو، تاریخ را میتوان تاریخ مبارزهٔ انسان با انواع ترسها نیز دانست. این مبارزه تنها با پیشرفت
ابزار و فناوری تحقق نیافته، بلکه با رشد خرد، تجربه، دانش، اخلاق، آزادی و مسئولیت انسانی پیوندی
ناگسستنی دارد. خرد تجربی و انتقادی، انسان را از جزماندیشی، خرافه و سلطه رهایی میبخشد و او را
به شناخت مسئولانهٔ خویش، جامعه و جهان فرامیخواند.
مرگ نیز در این میان، صرفاً پایان زیستشناختی انسان نیست، بلکه یکی از بنیادیترین مسائل
هستیشناختی است. آگاهی از مرگ، انسان را با محدودیت وجود خویش روبهرو میکند و او را به تأمل
دربارهٔ معنای زندگی، آزادی، حقیقت و مسئولیت فرا میخواند. از همینرو، مرگ در عرفان ایرانی،
فلسفهٔ یونان، حکمت اسلامی و اندیشهٔ مدرن غرب، همواره نقطهٔ آغاز تأمل دربارهٔ حقیقت انسان بوده
است.
در عرفان ایرانی، مرگ پایان نیست، بلکه گذار از مرتبهای از وجود به مرتبهای دیگر و رهایی جان از
محدودیتهای جهان مادی است. در فلسفهٔ غرب نیز، بهویژه در اندیشهٔ کانت، هگل، هایدگر و سارتر،
آگاهی از مرگ، انسان را به اصالت، آزادی و مسئولیت رهنمون میشود. با وجود تفاوتهای بنیادین این
دو سنت، هر دو بر این نکته تأکید دارند که انسان تنها هنگامی به آزادی نزدیک میشود که بر ترسهای
بنیادین خویش آگاه گردد و آنها را با خرد، عشق، شناخت و مسئولیت اخلاقی دگرگون سازد.
در حکمت عرفانی ایران، عشق صرفاً احساسی انسانی نیست، بلکه جوهر هستی، نیروی زاینده و حقیقتی
فراگیر است که سراسر مراتب وجود را در بر میگیرد. عشق، پیونددهندهٔ جهان متعین با حقیقت نامتناهی
و سرچشمهٔ حرکت، آفرینش و تکامل است. هر موجودی، به اقتضای سرشت خویش، در طلب مرتبهای
برتر از کمال است و همین کشش ذاتی، او را از قوه به فعل، از نقص به کمال و از پراکندگی به وحدت
رهنمون میسازد. انسان نیز در پرتو همین عشق، از خودمحوری به حقیقت، از ترس به آزادی و از
ناآگاهی به خودآگاهی گام برمیدارد.
بدینسان، زندگی از تولد تا مرگ، تنها سفری در زمان نیست، بلکه سیر تکامل آگاهی در بستر هستی و
تاریخ است. انسانِ ممکنالوجود، در دیالکتیک پیوستهٔ سوژه و ابژه، از جهل به معرفت، از انفعال به
کنشگری، از سلطهٔ ترس به آزادی و از زیستن صرف به آفرینش معنا حرکت میکند. از این منظر،
هستی، هستیِ پویا و هوشمند است؛ جهانی که در آن عشق، خرد، آزادی و مسئولیت، ارکان اصلی تکامل
انساناند. ازاینرو، جاودانگی انسان نه در گریز از مرگ، بلکه در تداوم آگاهی، فرهنگ، عدالت، آزادی
و حقیقتی است که در بستر تاریخ برای آیندگان به یادگار میگذارد.
در نهایت، انسان تنها زمانی به مقام حقیقی خویش نزدیک میشود که بداند هستی نه صحنهٔ سلطهٔ ترس،
بلکه میدان گشایش آگاهی است؛ آگاهیای که در آن، هر لحظه امکان دگرگونی، رهایی و آفرینش دوبارهٔ
معنا وجود دارد. بدینگونه، تاریخ نه روایت پایانها، بلکه روایت پیوستهٔ آغاز شدن انسان است.
و سرانجام، میتوان گفت که انسان در این مسیر بیپایان، نه در جستوجوی رهایی از جهان، بلکه در
جستوجوی فهم عمیقتر از بودن خویش است؛ فهمی که او را از موجودی صرفاً زیستمند به موجودی
آگاه، خلاق و مسئول بدون میانجی و واسطه در رابطه با ذات واجب الوجود ، حق و حقیقت یا ذات هستی
هوشمند بدل میسازد.
این قافلهٔ عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد»
خیام
«بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
حافظ
۶ اوت ۲۰۲۶

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.