روز چهارشنبه گذشته، جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، در مصاحبه‌ای طولانی با جو روگان ادعای قابل‌ توجهی مطرح کرد: او گفت که یک کارزار «بسیار محتاطانه و به‌ شدت پرهزینه» برای بر هم زدن مذاکرات آمریکا و ایران در جریان بوده است. ونس با اشاره به گزارشی که همان هفته در مجله‌ی تایم منتشر شده بود، مدعی شد که برخی عناصر درون حاکمیت اسرائیل، از طریق شبکه‌ای از تأثیرگذاران دیجیتال، تلاش کرده‌اند افکار عمومی آمریکا را علیه تفاهم‌نامه‌ی ایران بشورانند و جنگ را بی‌هدف و بدون نقطه‌ی پایان ادامه دهند. او حتی در واکنش به کسانی که این کارزار را هدایت می‌کنند گفت: «بروید به جهنم؛ من کاری را می‌کنم که باید برای مردم آمریکا انجام دهم.»

این ادعا، فارغ از صحت جزئیاتش، یک واقعیت ساختاری مهم‌تر را روشن می‌کند: جنگ خلیج فارس، آتش بس و مذاکرات ایران فقط یک پرونده‌ی دوجانبه‌ی میان واشنگتن و تهران نیست. این مذاکرات به میدانی بدل شده‌اند که در آن بازیگرانی با منافع متضاد، برخی آشکار و برخی پنهان، همزمان در حال کشش و قوس‌ هستند.

در داخل ایران نیز جبهه‌ی پایداری، که به دلیل نزدیکی گفتمانی‌اش به مسکو با عنوان «روسوفیل» شناخته می‌شود، یکی از اصلی‌ترین مخالفان داخلی همین تفاهم است. این هم‌زمانی، مخالفت داخلی نزدیک به روسیه از یک‌سو، و کارزار نفوذ ادعایی مرتبط با اسرائیل از سوی دیگر، این پرسش را پیش می‌کشد که آیا خلیج فارس هم، مانند اوکراین، به صحنه‌ای برای رقابت قدرت‌های بزرگ بدل شده که منافع محلی طرف‌های منطقه‌ای در آن تنها یکی از چند لایه‌ی بازی است؟

امروز می توان اوکراین و خلیج فارس را دو صحنه‌ی بسیار مهم رقابتهای ژئوپلیتیکی قدرت‌های بزرگ دانست، اگرچه پیش زمینه ها، ساختار و معماری این دو رقابت یکسان نیستند. در اوکراین، رقابت اساساً دوقطبی و مستقیم است: روسیه در یک سو و غرب (ناتو و اتحادیه‌ی اروپا) در سوی دیگر. اوکراین نیز در حقیقت یک میدان نبرد است و نه لزوماً بازیگری با اراده‌ی کاملاً مستقل. بازیگری که بدون کمک های اطلاعاتی و نظامی غرب نمی تواند دوام بیاورد.

اما در خلیج فارس، رقابتها پیچیده تر و چندلایه تر هستند: آمریکا، ایران، اسرائیل، روسیه، چین، و بازیگران منطقه‌ای (عربستان، امارات، قطر، عمان و بحرین) همگی همزمان در حال محاسبه‌ی سود و زیان‌ هستند. این تفاوت ساختاری اما یک پیامد مهم دارد: در اوکراین، هر طرف می‌داند دقیقاً با چه کسی می‌جنگد یا مذاکره می‌کند. در خلیج فارس اما حتی خودِ جمهوری اسلامی، ناظران و قطعا جامعه ایران، گاه نمی‌دانند مخالفتی که با یک بند از تفاهم‌نامه می‌شود، از سرِ محاسبه‌ی امنیتی اسرائیل است، از سرِ منافع روسیه در تداوم بحران، یا از سرِ رقابت‌های داخلی جناح‌های داخلی خودش.

در عین حال به باور من نکته‌ی مهم‌تر این است که این دو صحنه  را نباید کاملا از هم جدا دانست؛ به این معنی که تصمیمات هر یک بر محاسبات راهبردی طرف‌ها در دیگری اثر می‌گذارد. هرچه فشار تحریمی و نظامی بر روسیه در جبهه‌ی اوکراین بیشتر شود، انگیزه‌ی مسکو برای طولانی‌ کردن و پیچیده‌ کردن بحران خلیج فارس نیز افزایش می‌یابد؛ زیرا بحرانی نیمه‌ فعال در خاورمیانه، توجه، منابع نظامی و ظرفیت دیپلماتیک غرب را از اوکراین منحرف می‌کند.

از این زاویه، ایرانِ درگیرِ جنگ مداوم برای مسکو ارزشمندتر از ایرانِ آرام‌ شده و ادغام‌شده در یک نظم منطقه‌ای جدید است. این دقیقاً همان چیزی است که در نوشته‌ای پیشین با عنوان «تنهایی راهبردی» ایران، با اتکا به تحلیل ولی نصر، به آن اشاره کرده بودم: چین و روسیه ایران را نه به‌ عنوان متحدی راهبردی، بلکه به عنوان کارتی ابزاری در بازی بزرگ‌تر خود با غرب می‌بینند. خلیج فارس دقیقاً همان صحنه‌ای است که این «تله‌ی توازن قدرت جهانی» در آن به‌ طور عینی رخ می‌دهد.

از سوی دیگر، بخشی از حاکمیت اسرائیل نیز، اگر ادعای ونس را جدی بگیریم، منافعی در تداوم بی‌هدف جنگ می‌بیند، چرا که تفاهمی که ظرفیت هسته‌ای و نظامی ایران را دست‌نخورده نگاه می‌دارد را تهدیدی راهبردی برای امنیت بلندمدت خود تلقی می‌کند.

البته در این‌جا لازم است دقت کنیم که آن‌چه ونس و گزارش تایم مطرح می کنند، مشخصاً به کارزاری با منشأ اسرائیلی اشاره دارد، نه روسی. اما با توجه به منافع ژئوپلیتیک و استراتژیک روسیه و اسراییل، به جرات می توان از دو کارزار و پروژه موازی صحبت کرد. دو کارزاری که از دو منبع متفاوت و با دو انگیزه‌ی متفاوت سرچشمه می‌گیرند، اما در یک نقطه به هم می‌رسند: هر دو در تداوم و پیچیدگی‌ بحران خلیج فارس منفعت مشترک دارند، حتی اگر اهداف نهایی‌شان کاملاً متفاوت باشند.

اگر این چارچوب تحلیلی را مد نظر قرار دهیم، آنگاه مخالفت جبهه‌ی پایداری با تفاهم بین آمریکا و جمهوری اسلامی را دیگر نمی‌توان صرفاً یک اختلاف‌ نظر ایدئولوژیک داخلی دانست. این مخالفت، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، در راستای منافع بازیگرانی قرار می‌گیرد که تداوم بحران خلیج فارس را بر حل‌ و فصل آن ترجیح می‌دهند.

ایران ما با شدت یافتن حملات به مناطق جنوبی کشورمان، بار دیگر در معرض تهدید نابودی زیرساختهای استراتژیک انرژی و ارتباطات خود قرار گرفته است. ما این تهدید جدی را یکبار در جنگ ۴۰ روزه تجربه کردیم و خوشبختانه جامعه ایران توانست با پایداری و درایت، عقلانیت و مصلحت اندیشی را بر حاکمان جمهوری اسلامی تحمیل کند. نتیجه این مقاومت و درایت متن تفاهم نامه ای بود که بسیار به نفع منافع ملی ایران بود.

این درایت و پایداری اما اینبار در برابر یک چالش بزرگ داخلی قرار گرفته است. این چالش بزرگ روسوفیلهای داخلی تحت رهبری جبهه پایداری هستند. سکوت در برابر این جریان جایز نیست و باید به هر شکل ممکن این جریان را به حاشیه راند و دیپلماسی و مذاکره را مجددا فعال کرد. 

https://t.me/politicalphilosphy/774

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)