جمهوری اسلامی در چهلوچند سال حیات خود، همواره یک باور را در میان ناظران و حتی برخی منتقدانش تثبیت کرده بود: این نظام، هرگاه بقایش واقعاً در خطر بیفتد، تن به سازش میدهد. خمینی «جام زهر» را نوشید و به قطعنامهی پایان جنگ با عراق تن داد؛ سالها بعد، همین حکومت پای میز مذاکرهی هستهای نشست و برجام را امضا کرد. این الگو، تصویری از حکومتی میساخت که هرچند در سرکوب داخلی بیرحم است، اما در برابر تهدید وجودی خارجی، عقلانیتی محاسبهگر از خود نشان میدهد.
اما ظاهراً الگوی بقای حکومت این روزها چیز دیگری شده است. جمهوری اسلامی، با وجود آنکه امتیازهای خوبی از طریق تفاهمنامهی چهاردهمادهای با آمریکا گرفته بود و میتوانست بقای خود را دستکم در کوتاهمدت و میانمدت تضمین کند، مجدداً حمله به کشتیهای تجاری را آغاز کرد و از سوی آمریکا متهم به نقض آتشبس شد؛ در مقابل، جمهوری اسلامی نیز آمریکا را به نقض همان تفاهمنامه و آتشبس متهم کرد. اینگونه بود که چرخهی جنگ، تنفسهای کوتاهمدت، و از سرگیریِ بمبارانهای دوطرفه از نو آغاز شد؛ چرخهای نامتعادل و بیثبات که اینبار گویی موقت نیست، بلکه قرار است ادامهدار بماند. گویی دیگر بحران، تهدیدی نیست که متوجه بقای حکومت باشد، بلکه حکومت قرار است در دل همین بحران به حیات خود ادامه دهد.
اگر در گذشته وضعیتهای استثنایی، مانند شرایط جنگی حاکم بر ایران، موقت تصور میشدند، و بسیاری نیز این شرایط را وضعیتی گذرا میدانستند، به نظر میرسد در دولتهای معاصر، وضعیت استثنا دیگر گذرا نیست، بلکه به تکنیکی برای حکمرانی بدل شده است. اگر بپذیریم جمهوری اسلامی اکنون در همین مسیر گام برمیدارد، باید از خود بپرسیم: آیا نظریهی «سازش هنگام تهدید وجودی» دیگر اعتبار خود را از دست داده؟ یا شاید دقیقتر: آیا خودِ تهدید، دیگر چیزی است که باید رفع شود، یا ابزاری است که حکومت به آن نیاز دارد؟
برای دیدنِ عمقِ این جابهجایی، باید سه دوره را از هم تفکیک کرد. در دههی نخست پس از انقلاب، راهبرد بقا بر صدور ایدئولوژیک استوار بود: جنگ با عراق در قالب «دفاع مقدس» و بسیج انقلابی معنا مییافت، و تهدید خارجی ابزاری برای تحکیم وحدت داخلی و حذف رقبای انقلاب بود. اما حتی در این دوره، وقتی هزینهی واقعیِ جنگ از منفعت ایدئولوژیک آن پیشی گرفت، خمینی «جام زهر» را نوشید؛ نشانهای از اینکه در ذهنیت بنیانگذاران نظام، حتی جنگی که برای بقای انقلاب توجیه میشد، در نهایت باید به نفع بقای خودِ نظام کنار گذاشته شود.
در دورهی دوم، از پایان جنگ ایران و عراق تا برجام، راهبردِ مصالحهی محاسبهشده در پیش گرفته شد. دولت جمهوری اسلامی در این دوره تصور میکرد تعارض با غرب، بحرانی مشخص و قابلحل است: میتوان بر سر برنامهی هستهای مذاکره کرد، امتیاز داد و امتیاز گرفت، و به تعادلی پایدار رسید. برجام اوجِ این نگرش بود — تعارض با آمریکا مسئلهای فنی-دیپلماتیک تلقی میشد که راهحلی مشخص دارد، نه وضعیتی که خودِ حکومت به آن نیازی ساختاری داشته باشد. این دیدگاه بر خلاف میل باطنی علی خامنه ای بر او نیز تحمیل شد و وی برجام را تایید کرد.
اما آنچه امروز شاهدیم، ظاهرا گسستی از هر دو الگوی پیشین است. چرخهی حمله-آتشبس-نقض، نه بهسمت پیروزی یا شکستی کامل پیش میرود و نه بهسمت مصالحهای پایدار، بلکه در نقطهای معلق باقی مانده است که گویی خودش به شرطِ تداومِ حکمرانی بدل شده است. این دقیقاً همان چیزی است که تفاوتِ راهبرد سوم را با دو راهبرد پیشین آشکار میکند: در دورهی اول و دوم، تعارضِ خارجی — هرچند پرهزینه — در نهایت وسیلهای برای هدفی دیگر (بقای نظام) بود که وقتی هزینهاش بیش از حد بالا میرفت، کنار گذاشته میشد. اما در راهبرد کنونی، تعارض دیگر وسیله نیست؛ خودش به منبعی برای مشروعیت و توجیه بدل شده، توجیهی برای تخصیصِ منابع به نهادهای امنیتی-نظامی، توجیهی برای سرکوبِ داخلی به نامِ دفاعِ ملی، و توجیهی برای پوشاندنِ بحرانِ عمیقترِ مشروعیت و در نهایت توجیهی برای بازسازی نظام حکمرانی پس از علی خامنه ای.
به همین دلیل، نظریهی «سازش هنگام تهدید وجودی»، که بر تجربهی دورهی اول و دوم بنا شده بود، در برابر این راهبرد سوم، اعتبار پیشین خود را از دست میدهد؛ چرا که اینبار، حلشدنِ کاملِ تعارض نه راهِ نجات نظام، بلکه از دستدادنِ آخرین ابزارِ باقیماندهی توجیهاتش خواهد بود.
اما این جابهجاییِ راهبردی از کجا میآید؟ به نظر میرسد سه عامل همزمان دستبهدستِ هم دادهاند. نخست، ضعفِ رهبریِ پساکاریزماتیک: تصمیمی به سنگینیِ «جام زهر» یا مذاکراتِ برجام، به اقتداری شخصی نیاز داشت که بتواند مسئولیتِ یک عقبنشینیِ تاریخی را بر دوش بگیرد، بیآنکه به «خیانت» یا «ضعف» متهم شود؛ چنین اقتداری، در نظامی که رهبرِ غایب آن نه از کاریزمای بنیانگذارِ جمهوری اسلامی برخوردار است و نه حتی از اقتدارِ پدر خود، بهسختی یافت میشود.
دوم، تحکیمِ نهادیِ سپاه بهعنوان بازیگری با منافعِ مستقل. برخلافِ دههی ۶۰ که نهادهای نظامی-امنیتی هنوز در حالِ شکلگیری بودند، امروز سپاه شبکهای گسترده از منافعِ اقتصادی، پیمانکاری، و دورزدنِ تحریم دارد که مستقیماً از تداومِ وضعیتِ تنش تغذیه میکند. برای چنین نهادی، پایانیافتنِ کاملِ تعارض نه پیروزی، بلکه از دستدادنِ توجیهِ ساختاریاش برای سهمخواهی از قدرت و منابع است.
سوم، فروپاشیِ امکانِ مذاکره بهشکلِ برجامی. آن الگو به وجودِ طرفی قابلپیشبینی در سویِ مقابل نیاز داشت؛ دولتی که بتوان با آن روی توافقی چندساله حساب باز کرد. در فضای کنونی، با سیاستورزیِ غیرقابلپیشبینیِ دولتِ ترامپ، حتی اگر رهبریِ ایران بخواهد بار دیگر «جام زهر» را بنوشد، مشخص نیست اساساً ظرفی برای نوشیدن وجود داشته باشد؛ یعنی فقدانِ مسیرِ مصالحه، شاید به همان اندازهی فقدانِ اراده برای آن، در تداومِ این چرخه نقش دارد.
این سه عامل، در کنارِ هم، تصویری میسازند که فراتر از یک انتخابِ راهبردیِ آگاهانه است: نه لزوماً حکومت تصمیم گرفته که «جنگِ دائمی» را جایگزینِ مشروعیتِ داخلی کند، بلکه در غیابِ کاریزما و اقتدار رهبران پیشین، در برابرِ نهادی که از تنش سود میبرد، و در نبودِ طرفِ مذاکرهی قابلاعتماد، این وضعیت بهمثابهی تنها مسیرِ ممکن بر او تحمیل شده است. به این معنا، سؤالِ نهاییِ این یادداشت شاید نه «چرا حکومت این راهبرد را انتخاب کرد؟» بلکه «آیا اساساً راهبردِ دیگری پیشِ رویش باقی مانده بود؟» است.
شاید بتوان گفت جمهوری اسلامی در حالِ گذار است: از راهبردِ بقای مبتنیبر مصالحه، به راهبردِ بقای مبتنیبر تنشِ دائمی؛ از جمهوریِ اسلامیِ ایدئولوژیک، به نظامی که عملاً حولِ محورِ امنیت و بقای سپاه پاسداران بازتعریف میشود. در این خوانش، جنگ واقعاً نقشِ کاتالیزور دارد: نه چیزی که باید تمام شود، بلکه محیطی که تحتِ پوششِ آن، جابهجاییِ قدرت از ساختارِ رهبریِ پیشین به کمپلکسِ نظامی-امنیتی، بیآنکه با پرسشِ مشروعیت رودررو شود، انجام میگیرد.
https://t.me/politicalphilosphy/772

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.