در انتهای یادداشت پیشین خود با عنوان «ایران پسا-جنگ و پسا-خامنهای؛ جمهوری اسلامی سوم و افقهای این دوران گذار در ظرف دولت-تمدن» نوشتم:
«فرآیند گذاری را که جامعه و حاکمیت ایران در آستانه دوران پس از علی خامنهای در حال تجربه و طی کردن است، باید در همین چارچوب تمدنی (دولت-تمدن ایرانی) به ارزیابی نشست و انتظارات، ظرفیتها و مخاطرات پیشرو را بر اساس آن تنظیم کرد.»
پیش از ادامه این بحث، لازم است تأکید کنم که طرح مفهوم «دولت-تمدن» به هیچ وجه به معنای دفاع از الگوهای اقتدارگرایانهای نیست که در برخی قرائتهای معاصر چینی، روسی یا جمهوری اسلامی از این مفهوم ارائه شده است. دولت-تمدن در اینجا نه یک الگوی مطلوب حکمرانی، بلکه یک چارچوب تحلیلی برای فهم تجربه تاریخی ایران است.
مسئله این نیست که دولت باید بر جامعه مسلط باشد یا تمدن بهانهای برای محدود کردن آزادیهای فردی و سیاسی شود؛ مسئله این است که آیا تجربه تاریخی ایران را میتوان صرفاً با قالب دولت-ملت مدرن اروپایی توضیح داد یا اینکه لایههای عمیقتر تاریخی و تمدنی نیز باید در تحلیل ما حضور داشته باشند.
اهمیت این پرسش در یک واقعیت ساده اما مهم نهفته است: در ایران تقریباً همه نیروهای سیاسی، حتی مخالفان حکومت، هنگامی که از آینده سخن میگویند، از «نجات ایران» سخن میگویند.
در بسیاری از کشورهای اروپای غربی، رقابت سیاسی عمدتاً حول موضوعاتی مانند مالیات، رفاه اجتماعی، مهاجرت، محیط زیست و نحوه اداره دولت شکل میگیرد. اما در ایران، بهویژه در شرایط حساس کنونی، تقریباً همه جریانهای سیاسی خود را در نسبت با مفاهیمی مانند بقای ایران، تمامیت ارضی، هویت ایرانی و تمدن ایران تعریف میکنند.
این واقعیت نشان میدهد که در تجربه تاریخی ایران، امر سیاسی تنها در چارچوب دولت-ملت خلاصه نمیشود و لایهای عمیقتر از تعلق تاریخی و تمدنی در حال عمل کردن است.
حتی در جمهوری اسلامی نیز، با وجود تأکید ایدئولوژیک بر امت اسلامی، نشانههایی از این واقعیت دیده میشود. زمانی که علی خامنهای در یک مراسم از یک مداح خواست سرود ایران را بخواند، یا زمانی که تهدیدهای دونالد ترامپ علیه تمدن ایران با واکنش گستردهای در جامعه روبهرو شد، میتوان دید که مفهوم ایران به عنوان یک حافظه تاریخی و تمدنی همچنان نیرویی مستقل و اثرگذار است.
اما برای رفع هرگونه سوء تفاهم درباره مفهوم دولت-تمدن، پرسش اصلی این نیست که آیا ایران دارای یک تداوم تمدنی است یا نه؛ بلکه پرسش بنیادی تر این است: «چگونه میتوان تداوم تمدنی را با گردش دموکراتیک قدرت، حقوق شهروندی و آزادیهای سیاسی آشتی داد؟»
این پرسش بسیار فراتر از دوگانههایی مانند سلطنت یا جمهوری قرار میگیرد. مسئله اصلی، یافتن شکلی از نظم سیاسی است که بتواند هم حافظه تاریخی و تمدنی ایران را به رسمیت بشناسد و هم امکان تغییر، رقابت سیاسی و گردش قدرت را تضمین کند.
نخستین تلاش جدی برای پاسخ دادن به این پرسش را شاید بتوان در انقلاب مشروطه مشاهده کرد. مشروطه خواهان با وادار کردن مظفرالدین شاه قاجار به پذیرش فرمان مشروطیت، گام نخست را در جهت محدود کردن قدرت سیاسی به قانون و ایجاد نهاد نمایندگی برداشتند. مشروطه در حقیقت تلاشی بود برای پیوند دادن یک سنت تاریخی دیرپا با ضرورتهای جهان جدید. به عبارت دیگر، مشروطه فقط انتقال از سلطنت مطلقه به سلطنت مشروطه نبود؛ بلکه تلاش برای پاسخ دادن به یک پرسش بزرگ بود: چگونه میتوان یک تمدن تاریخی را در عصر دولت مدرن، قانون، علم، فناوری و قدرتهای جهانی بازسازی کرد؟
با این حال، در دوره پهلوی و سپس جمهوری اسلامی، دو قرائت یکسویه از تمدن ایرانی شکل گرفت که هر یک بخشی از این میراث پیچیده را برجسته و بخشهای دیگر را به حاشیه راندند.
در دوران پهلوی، تاکید افراطی بر ایران باستان و شکوه امپراتوریهای پیش از اسلام، گاه به نادیده گرفتن لایههای دیگر تاریخ ایران، از جمله سنت اسلامی و تنوع فرهنگی جامعه ایرانی انجامید. در واقع پروژه پهلوی در پی یک پاسخ ساده و یک سویه به همین پرسش بود: چگونه میتوان با ساختن دولت متمرکز و مدرن، عظمت و استقلال ایران را بازتولید کرد؟
در جمهوری اسلامی نیز قرائتی خاص از تشیع و مفهوم امت اسلامی، به قیمت کمرنگ شدن عناصر دیگر هویت تاریخی ایران تمام شد. جمهوری اسلامی هم پاسخی متفاوت اما باز هم یک سویه ارائه کرد: چگونه میتوان هویت تاریخی ایران را در چارچوب یک نظم دینی-انقلابی باز تعریف کرد؟
در هر دو تجربه، مشکل نه در توجه به یکی از عناصر هویت ایرانی، بلکه در تبدیل یک عنصر به تمامیت ایران بود. تمدن ایرانی، برخلاف این قرائتهای یکسویه، همواره محصول تعامل و همزیستی لایههای گوناگون تاریخی، فرهنگی، زبانی و مذهبی بوده است.
شاید یکی از دلایل ناکامی این پروژههای یکسویه همین باشد که ایران تاریخی را نمیتوان به یک مؤلفه فروکاست؛ نه صرفاً ایران باستان، نه صرفاً تشیع، و نه هیچ روایت دیگری به تنهایی قادر به توضیح تمامیت تجربه ایرانی نیست.
جامعه ایران در دهههای اخیر نیز نشان داده است که با حفظ سنتها، آیینها، زبان، ادبیات و فرهنگ تاریخی خود، توانسته است در برابر برخی تلاشها برای یکسانسازی ایدئولوژیک مقاومت کند. شعر و ادب فارسی، حافظه تاریخی و عناصر فرهنگی مشترک، همچنان نقش مهمی در حفظ این تداوم تمدنی ایفا کردهاند.
از این منظر، شاید مسیر آینده ایران نه در نفی گذشته و نه در بازگشت سادهانگارانه به آن، بلکه در بازسازی خلاقانه رابطه میان تاریخ، تمدن و سیاست مدرن باشد. همراه با این پرسش مهم که آیا میتوان شکلی از دولت مدرن و دموکراتیک ساخت که نه در برابر حافظه تمدنی ایران قرار گیرد و نه اسیر گذشته شود؟
از این منظر است که گذار سیاسی آینده ایران، اگر قرار است پایدار باشد، صرفاً انتقال قدرت از یک گروه به گروه دیگر نخواهد بود؛ بلکه انتقال روایت مسلط از ایران خواهد بود: روایتی که باید بتواند میان تداوم تاریخی و آزادی سیاسی، میان هویت جمعی و حقوق فردی، و میان میراث تمدنی و ضرورتهای جهان مدرن تعادل برقرار کند. و بنظر من اگر دخالت های خارجی از جمله جنگ اخیر نباشد، جامعه ایران می تواند با ادامه همان مسیری که تا کنون پیموده و تا حدود موفق شده است حاکمیت جمهوری اسلامی را به عقب براند، و در صورت پایداری در این مسیر، باز هم خواهد توانست اراده خود را بر فرایند گذاری که اکنون در حال وقوع است تحمیل نماید.
اگر برای رهبری و ساختار مرکزی جمهوری اسلامی، ایران بیش از هر چیز در نسبت با انقلاب اسلامی، امت و تشیع معنا مییابد، اما در میان مخالفان حکومت هنوز روایت واحدی از «ایران آینده» شکل نگرفته است. بخش مهمی از نیروهای مخالف، آینده ایران را همچنان در چارچوب الگوی کلاسیک دولت-ملت صورتبندی میکنند؛ هرچند در درون همین چارچوب نیز اختلافهای بنیادینی وجود دارد. برخی دولت-ملت را در قالب نظام پادشاهی، برخی در قالب جمهوری سکولار و برخی دیگر بر پایه شهروندی، حقوق فردی و جدایی نهاد دین از دولت تعریف میکنند؛ الگویی که عمدتاً از تجربه تاریخی دولت-ملت در غرب الهام گرفته است.
اما شاید هنوز پرسش بنیادی تری بیپاسخ مانده باشد: آیا ایران را اساساً باید در چارچوب مفهومی دولت-ملت فهمید، یا تجربه تاریخی آن نیازمند چارچوب دیگری است که بتوان آن را «دولت-تمدن» نامید؟ اگر این پرسش را جدی بگیریم، بسیاری از منازعات سیاسی امروز معنایی متفاوت پیدا خواهند کرد. در این صورت، اختلاف اصلی تنها بر سر شیوه اداره کشور یا شکل حکومت نخواهد بود، بلکه بر سر این خواهد بود که «ایران» چیست و کدام روایت از تاریخ، هویت و آینده آن میتواند مبنای نظم سیاسی جدید قرار گیرد.
از این منظر، شاید بتوان گفت مهمترین رقابت سیاسی ایران امروز، رقابت بر سر «تعریف ایران» است، نه صرفاً رقابت بر سر «اداره ایران».
https://t.me/politicalphilosphy/767
https://haghaei.blogspot.com/

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.