گفتمان معکوس، کوئیرسازی تعیین سرنوشت و گسیختگی‌های جنسی: عبدالله اوجالان، حزب کارگران کوردستان و مسئله‌ی دولت-ملت
یوست یونگردن / ڕۆژیار قربانی

چکیده
ایده‌ی تعیین سرنوشت از طریق تشکیل دولت مستقل، اصل سیاسی بسیار مهمی برای گروه‌ها و سازمان‌هایی بود که در دوران پس از جنگ جهانی دوم در برابر سلطه‌ی استعماری و نظام کاپیتالیست جهانی مقاومت می‌کردند. جنبش‌ها و احزاب سیاسی کورد نیز از این قاعده مستثنا نبودند. آن‌ها این ایده را پذیرا شدند که در مقام یک ملت، مستحق داشتن دولتی هستند که کنترل انحصاری را بر سرزمین آن‌ها اِعمال کند. یکی از این احزاب، حزب کارگران کوردستان (پ‌ک‌ک) بود که در بستر مسئله‌ی کورد در ترکیه ظهور کرد و طی چهل سال گذشته به یکی از مهم‌ترین کنشگران سیاسی در کوردستان تبدیل شده است. پ‌ک‌ک در دهه‌ی ۲۰۰۰ شروع به طرح این پرسش کرد که تعیین سرنوشت باید از طریق ساخت دولت، مفهوم‌پردازی و عملی شود یا نه. درنتیجه، تعیین سرنوشت برحسب خودسازمان‌دهی اجتماعی، ایده‌ای فراتر از دولت-ملت متمرکز، بازتعریف شد. این مقاله نشان می‌دهد که پ‌ک‌ک چگونه مفهوم تعیین سرنوشت را از ایده‌ی دولت دور کرده و به سمت قابلیت‌های خودسازمان‌دهی و خودمدیریتیِ همه‌ی مردم برده است. این کوئیرسازیِ تعیین سرنوشت، درک اساساً جدیدی از مقاومت را ممکن ساخته است: بنا نهادن جامعه‌ی پساکاپیتالیستی، پسادولتی و پساپدرسالاری.
مقدمه
ایده‌ی تعیین سرنوشت از طریق تشکیل دولت مستقل، اصل سیاسی بسیار مهمی برای مقاومت در برابر سلطه‌ی استعماری و نظام کاپیتالیست جهانی در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم بود. این مقاومت در درجه‌ی اول درون روایت مارکسیست-لنینیستی، رویکرد مسلط به مبارزات ضدکاپیتالیستی و همچنین ضداستعماری در دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰، صورت‌بندی می‌شد. این قضیه درباره‌ی جنبش‌ها و احزاب سیاسی کورد نیز صدق می‌کرد که در روایت‌های آزادی‌بخش خود، تمایل به اتخاذ اندیشه‌ی مارکسیست-لنینیستی داشتند.
مبارزه‌ی کوردها برای حق تعیین سرنوشت نه‌تنها شامل جدایی سرزمین‌های اشغالی از دولت‌های استعمارگر پساامپراتوری (عثمانی و صفوی) پس از جنگ جهانی اول (ترکیه و ایران و مناطق تحت قیمومیت انگلستان و فرانسه که بدل به عراق و سوریه شدند)- بلکه شامل وحدت این پارچه‌ها در یک کشور یعنی کوردستان نیز بود. این مقاله بر مقاومت کوردها در ترکیه و داعیه‌ی آن‌ها برای داشتن یک دولت، تمرکز دارد. در آنجا، یکی از برجسته‌ترین جنبش‌های سیاسی که داعیه‌ی نمایندگی کوردها و کوردستان را دارد، یعنی حزب کارگران کوردستان (پ‌ک‌ک)، پس از نقادی و خودانتقادی در باب خصلت مبارزات آزادی‌بخش ملی، شروع به طرح این پرسش کرد که مقاومت و مبارزه‌ی آزادی‌بخش ضداستعماری باید از طریق ساخت دولت، مفهوم‌پردازی و عملی شود یا نه. این پرسشگری حول ایده‌ی دولت و مفهوم تعیین سرنوشت مرتبط با آن، متمرکز بود. این حزب، تعیین سرنوشت را از دولت جدا کرد و درکی از آن را برحسب رشد و گسترش ظرفیت‌های خودگردانی در بیرون یا فراسوی دولت پروراند. هدف اصلی، توانمندسازی اجتماعی از طریق تکثیر شبکه‌ای از مجامع یا شوراها بود که از طریق آن، مردم خودشان را سازمان‌دهی و امور خودشان را اداره می‌کنند. این تغییر جهت ایدئولوژیک که پ‌ک‌ک برای نشان‌دادن ژرفای آن با عنوان «تغییر پارادایم» به آن اشاره می‌کند، با زیرسؤال‌بردن اصول سیاسی عمیقاً جاافتاده و نوعی تغییر سازمانی همراه بود که خود حزب در آن به سازمانی شبکه‌مانند زیر چتر کنفدرالیسم جوامع کوردستان (ک‌ج‌ک) تبدیل شد. در فرایند این تغییر جهت عمده، پ‌ک‌ک شمار بسزایی از اکتیویست‌ها و کادرهای قدیمی خود را از دست داد. گاهی اوقات به نظر می‌رسید که این جنبش ممکن است ازهم بپاشد، اما نتیجه دگرگونی‌ای بود که انگیزه‌ی جدیدی به آن بخشید. این مقاله، بازتعریف تعیین سرنوشت را به‌عنوان دریچه‌ای برای فهم برداشت جدید پ‌ک‌ک از مبارزه‌ی آزادی‌بخش، در نظر می‌گیرد.
این مقاله توضیح می‌دهد که اولاً دولت و چپ‌ها چگونه در ترکیه از گفتمان تعیین سرنوشت برای انکار حق تعیین سرنوشت کوردها استفاده کردند؛ و ثانیاً چگونه کوردها سپس با تبدیل خودشان از ابژه‌های ملت‌سازی یا طبقه‌سازی به سوژه، آن روند را معکوس کردند؛ و ثالثاً، چگونه سپس در گامی فراتر، جنبش کوردی که در اینجا از آن با نام پ‌ک‌ک یاد می‌شود، شروع به کوئیرسازی مفهوم تعیین سرنوشت کرد و آن را از تعریفش برحسب دولت‌سازی در جهت گسترش اشکال سازمان‌دهی که علیه و فراسوی دولت هستند، خمیده کرد. به‌این‌ترتیب، کوئیرسازی در اینجا به بی‌ثباتی و بازتفسیرپذیریِ مفاهیم اشاره دارد و اینکه این امر چگونه اشکال جدیدی از کنش سیاسی را ممکن می‌سازد (هالبرستام، ۱۹۹۸: ص. ۱۵۹). در این نوشته، استدلال می‌کنم که پ‌ک‌ک با دور کردن مفهوم تعیین سرنوشت از جای‌گرفتگی‌اش در ایده‌ی دولت (یاگوس، ۱۹۹۷) که معنی‌اش در آن تثبیت شده بود (اوفیر، ۲۰۰۵) و دادن معنای جدیدی به آن مفهوم در رابطه با خودسازمان‌دهی دموکراتیک (متین، ۲۰۲۱)، آن مفهوم را کوئیر ساخت. ازنظر روش‌شناختی، این مقاله محصول رویکرد گسترده‌تری است (آکایا و یونگردن، ۲۰۱۱؛ یونگردن و آکایا، ۲۰۱۱؛ آکایا، ۲۰۱۶؛ یونگردن، ۲۰۱۶a؛ گونس و گورر، ۲۰۱۸؛ گونس، ۲۰۱۹؛ کناپ، ۲۰۱۹؛ متین، ۲۰۲۱) که به‌دنبال درک تغییرات درون پ‌ک‌ک در بستر تأسیس مجدد آن (پ‌ک‌ک، ۲۰۰۵) و متون دفاعیه‌ی عبدالله اوجالان است که جهت‌گیری ایدئولوژیک و سیاسی را فراهم کرده‌اند. تولید دانش پ‌ک‌ک درباره‌ی خودش (آکایا، ۲۰۰۵؛ کاراسو، ۲۰۰۹) از طریق مصاحبه با رهبران ارشد و نشریات، و همچنین متون دفاعیه‌ی عبدالله اوجالان، منابع کلیدیِ داده‌ها بوده‌اند.
«معکوس کردن» تعیین سرنوشت
مسئله‌ی کورد در ترکیه به‌عنوان پاسخی به فروپاشی و تجزیه‌ی امپراتوری عثمانی و ملی‌سازی هم‌زمان قلمرو آن تحت لوای یک سازمان سیاسی مرکزی، پدیدار شد (ناتالی، ۲۰۰۴؛ اوزوگلو، ۲۰۰۴). در این نظم دولتی جدید، کوردها به جمعیتی بیرونی تبدیل شدند، «دیگریِ» دولت که باید تابع آن و در آن هضم می‌شد. هویت کوردی پاک شد قبل از اینکه بتواند واجد حقوقی شود. دولت جمهوری ترکیه، تأسیس‌شده از بقایای امپراتوری عثمانی در سال ۱۹۲۳، به سیاست هویتی دامن زد که هویت فرهنگی تُرک در آن توسعه یافت و به قلمرو و مردمی که در آن زندگی می‌کردند، گره خورد. این فرایند ملت‌سازی شامل ادغام کوردها به‌عنوان «عناصر مسلمان» در سازمان سیاسی ترکیه بود، به این معنا که کوردها برای شهروند به‌حساب‌آمدن باید خودشان را تُرک تعریف می‌کردند و در واژگان سیاسیِ نخبگان کمالیست، واجد صلاحیت می‌شدند (بارکی و فولر، ۱۹۸؛ یگن، ۲۰۰۹). هویت‌هایی به‌جز هویت تُرک، همچون تهدید وجودی برای دولت تعریف شدند؛ زیرا نافی تجانس فرهنگی ضروری بین دولت، جغرافیا و مردم بودند. در گفتمان رسمیِ دولت، مسئله‌ی کورد درگذرزمان به‌خودی‌خود حل خواهد شد، زیرا کوردهای عقب‌مانده «طبیعتاً» از طریق فرایند مدرنیزاسیون به ترک‌های متمدن تبدیل می‌شوند.
تنها چند سال قبل از تأسیس ترکیه به‌عنوان دولت-ملت، رئیس‌جمهور ویلسون (ویلسون، ۱۹۱۸) به «آمال ملی» همچون چیزی که «باید محترم شمرده شود»، درود فرستاده بود؛ زیرا «اکنون بر مردم فقط می‌توان با رضایت خودشان تسلط یافت و حکومت کرد». به‌راستی، او اظهار داشت که «”تعیین سرنوشت” صرفاً عبارت‌پردازی نیست»، بلکه «اصل الزامیِ کنش‌ها» است. در ارجاع به اصل سیاسی‌ای که ویلسون به جهان معرفی کرده بود، نخبگان کورد مدعی حق خود برای داشتن دولت شدند. ارجاعات به معاهده‌ی سیور که امکان دولت جداگانه‌ی کوردستان را مهیا کرده بود، ثمری نداشت؛ زیرا این توافق پس از کنفرانس قاهره در سال ۱۹۲۱ که در آن تصمیم گرفته شد جنوب کوردستان (استان موصل) در دولت جدید عراق گنجانده شود و معاهده‌ی لوزان در سال ۱۹۲۳ (ابراهیم، ۱۹۹۵) که تقسیم کوردستان عثمانی بین ترکیه، عراق و سوریه را رسمیت بخشید، بلاموضوع گشت. بریتانیا و فرانسه که به‌تازگی جنگ ویرانگری را از سر گذرانده بودند، هیچ قصدی برای ایستادن در مقابل رژیم جدید قدرت‌طلب در ترکیه نداشتند. به‌این‌ترتیب، نظام دولتی جدیدی در خاورمیانه زاده شد و دولت‌های بانفوذ جهان با آن موافقت کردند. علاوه بر واقعیت‌های جدید سیاسی در میدان عمل، مهم است به یاد داشته باشیم که اصل ویلسونی در کل جمعیت‌های غیرغربی را کنار گذاشته بود، چون با استانداردهای تمدن مطابقت نداشتند و بنابراین درخور تعیین سرنوشت نبودند (گتاچو، ۲۰۱۹).
دعاوی کوردها برای تعیین سرنوشت و حق داشتن دولت هنگامی به رسمیت شناخته شد که حق تعیین سرنوشت دوباره از طریق مبارزه‌ی آزادی‌بخش ضداستعماری پس از جنگ جهانی دوم، به صحنه‌ی سیاست بین‌المللی وارد شد. قطعنامه‌ی ۱۵۱۴ شورای عمومی سازمان ملل که در ۱۴ دسامبر ۱۹۶۰ تصویب شد، اعلام کرد که «تبعیت مردمان از انقیاد، سلطه و استثمار بیگانه، انکار حقوق بشر بنیادی به‌شمار می‌آید، خلاف منشور سازمان ملل است و مانع ترویج همکاری و صلح جهانی می‌شود». بااین‌حال، اصل و رویه‌ها در این اعلامیه پس از جنگ جهانی عمدتاً به آزادسازی سرزمین‌های تحت اشغال قدرت‌ها، در درجه‌ی اول برچیدن امپراتوری‌های بریتانیا و فرانسه و استعمارزدایی از «جهان سوم»، معطوف شده بود. البته کوردستان در این مقوله جای نمی‌گرفت. نمایندگان کوردها در مقاطع مختلف از دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ پرونده‌ی خود را به سازمان ملل بردند، اما بی‌نتیجه بود (ادموندز، ۱۹۷۱).
هر دو اصل تعیین سرنوشت ویلسون و سازمان ملل دارای دامنه‌ی محدود یا طردآمیزی بودند و برای کوردها فقط جذابیت محدودی داشتند. بااین‌حال، روایت بدیلی در باب تعیین سرنوشت وجود داشت که فرصت‌هایی برای داعیه‌ی دولت فراهم می‌کرد. مقدم بر ویلسون و سازمان ملل، بلشویک‌ها تعریفی از تعیین سرنوشت ارائه داده بودند که «اهمیت زیادی برای جنبش کورد داشته است» (بروینسن، ۱۹۹۴). استالین، کارشناس مسئله‌ی ملی در میان بلشویک‌ها که متنش در باب این موضوع جایگاه برجسته‌ای در میان کمونیست‌ها در سراسر جهان یافت، در فصل هفتم از مارکسیسم و مسئله‌ی ملی استدلال کرده بود که «حق تعیین سرنوشت، عنصر اساسی در حل مسئله‌ی ملی است» (استالین، ۱۹۱۳) – درحالی‌که لنین (لنین، ۱۹۱۴) در فصل آغازین حق تعیین سرنوشت ملل تصریح کرده بود که این حق به‌معنای «جدایی سیاسیِ این ملل از بدنه‌های ملی بیگانه و شکل‌گیری دولت ملی مستقل» است.
تعریف بلشویکی از تعین سرنوشت اصولاً محدودیت‌های ژئوپلیتیک را وارد نمی‌دانست. تعیین سرنوشت و به‌این‌ترتیب حق به دولت می‌توانست از سوی هر «اجتماع باثباتی از مردم شکل‌گرفته بر مبنای زبان، سرزمین، حیات اقتصادی و آرایش روانی مشترک که در فرهنگ مشترکی جلوه می‌یابد»، همچون بخشی از مبارزه‌ی انقلابی آن ادعا شود (استالین، ۱۹۱۳). به‌علاوه، درحالی‌که تأکید در تعریف سازمان ملل بر پایان‌دادن به حکومت بیگانه با تصور تعیین سرنوشت در بستر روابط دوجانبه بین استعمارگر و مستعمره بود، رویکرد بلشویکی به تعیین سرنوشت با تخیل مجدد رادیکالِ جهانی آزاد از سلطه همراه شد. لنین (۱۹۱۶) استدلال کرده بود که «درست همان‌طور که نوع بشر فقط با عبور از دوره‌ی گذارِ دیکتاتوری طبقه‌ی ستمدیده می‌تواند به لغو طبقات نائل شود، همچنین فقط با عبور از دوره‌ی گذارِ آزادی‌بخشی کامل تمام ملت‌های ستمدیده، یعنی آزادی جدایی آن‌ها، قادر است به ادغام اجتناب‌ناپذیرِ ملت‌ها دست یابد».
اکثر جنبش‌های مقاومت و آزادی‌بخش ملی کوردستان که بعد از جنگ جهانی دوم پدیدار شدند، مدعی چارچوب بلشویکیِ تعین سرنوشت بودند. گفتمان انقلابی آن‌ها مشروعیت مضاعفی را برای مبارزه فراهم می‌کرد. نخست با کاربست اصل تعیین سرنوشت ملی در نمونه‌ی کوردستان و دوم با تبدیل نمونه‌ی کوردستان به بخشی از مبارزه‌ی انقلابی بین‌المللی. به‌این‌ترتیب، احزاب سیاسی و جنبش‌های آزادی‌بخش کوردستان در دهه‌ی ۱۹۷۰ موقعیت خاص خود را به اصول کلی و جهان‌شمول پیوند زدند (بوزارسلان، ۲۰۰۸). این قضیه به کوردها کمک کرد که وارونگی موضعشان را متصور شوند، از ابژه‌ی دولت‌سازی توسط دولت‌هایی که خودشان را تحت آن‌ها می‌یافتند، به سوژه یا عامل دولت‌سازی و ازاین‌رو همچون بخشی از جنبش به هدف تغییر نظم بین‌المللی.
پ‌ک‌ک به طریق مشابه با بسیاری از هم‌عصران آن نظیر کاوه، ک‌وک ، رزگاری، و آلا رزگاری، نیاز به ساختن دولتی مستقل و وحدت کوردها فراسوی مرزهای سرزمینی موجود را اعلام کرده بود. به‌این‌ترتیب، مانیفست ۱۹۷۸ حزب، برخورداری از دولت مستقل را یگانه هدف سیاسی صحیح تلقی می‌کرد که در بافتار مبارزه‌ی جهانی برای آزادی‌بخشی ملل ستمدیده قرار گرفته است:
با توجه به شرایط امروز، دولت مستقل تنها راه صحیح و حقیقی و بنابراین تنها تز انقلابی است. تزها و نقشه‌های راه دیگر، رفورمیستی هستند؛ زیرا به مرزهای دولتی دست نمی‌زنند و ازآنجایی‌که رفورمیستی هستند، ارتجاعی‌اند. با هدف ایجاد کشوری مستقل ازنظر سیاسی، اقتصادی و غیره، جنبش آزادی‌بخش کوردستان، نخست در رابطه با مردمان همسایه، سپس مردمان منطقه و جهان، به نفع انقلاب جهانی پرولتاریا کار خواهد کرد. (پ‌ک‌ک، ۱۹۷۸a: ص. ۱۲۸)
پ‌ک‌ک از طریق فعل گفتاریِ تعیین سرنوشت و آزادی‌بخشی ملی -با بسیج واژگان سازمان سیاسی مدرن در دهه‌ی ۱۹۷۰- مدعی هردوی این‌ها شد: ۱) منزلت مردم برای کوردها و ۲) حق آن‌ها به دولت. به‌این‌ترتیب، روایت قدرتمندی را علیه معرفی مسئله‌ی کورد در گفتمان رسمی ترکیه به‌عنوان تجلیِ سیاست مذهبی ارتجاعی، مقاومت عشیره‌ای و عقب‌افتادگی منطقه‌ای پروراند (یگن، ۱۹۹۷). جنبش سیاسی کوردستان با داعیه‌ی منزلت مردم و دولت، کوردها را به‌عنوان سوژه‌هایی در مبارزه برای تعیین سرنوشت، مستقر کرد؛ به‌جای اینکه ابژه‌های ناسیونالیسم ترک باشند. کوردها که قبلاً طبق نفی و تضاد، در تقابل با تُرک مدرن تعریف شده بودند، بدین‌وسیله اکنون قادر بودند مدعی هویت مردم شوند. این یعنی «معکوس کردن» (هالپرین، ۲۰۰۸). به این معنا، موضع ابژه (دیگری) که در گفتمان ناسیونالیست ترکیه یه آن‌ها منتسب شده بود، با پذیرش موضع سوژه (عامل) تغییر می‌یابد: کوردها شروع به صحبت از طرف خودشان در مقام کوردها کردند.
گفتمان معکوس: داعیه‌ها برای دولت
بازتعریف پ‌ک‌ک از تعیین سرنوشت را می‌توان از دیدگاه گفتمان «معکوس» درک کرد. گفتمان «معکوس» یعنی تصاحب مفهومی که سابقاً برای رد صلاحیت و سرکوب دعاوی تعیین سرنوشت از آن استفاده می‌شد و ذکر آن مفهوم به‌گونه‌ای‌که بیانگر آوای اقتدار باشد. بر مبنای تعریف فوکو از گفتمان معکوس، در آن کسانی که ابژه‌ی یک روایت شده‌اند، خودشان شروع به صحبت از طریق یا با آن روایت می‌کنند. به‌این‌ترتیب، جنبش‌های کورد دیگر ابژه‌ی دولت‌سازی توسط قدرت‌های استعماری نبودند، بلکه شروع به داعیه‌ی دولت برای کوردها به‌عنوان ابزار آزادی‌بخشی کردند. این داعیه برای دولت از طریق اصل تعیین سرنوشت انجام گرفت. بعداً استدلال خواهم کرد که مفهوم تعیین سرنوشت به‌گونه‌ای بازتفسیر و بازتعریف شد که تحقق اصل آن دیگر وابسته به تشکیل دولت نباشد. به این قضیه کوئیرسازی گفته می‌شود، خمیدگی و بازتفسیرپذیری یک مفهوم یا رویه و برساخت خلاقانه‌ی برداشت‌ها و کردارهای مختلف (هالبرستام، ۱۹۹۸: ص. ۱۵۹). کوئیرسازی مفهوم تعیین سرنوشت توسط پ‌ک‌ک با دور کردن آن مفهوم از ارتباط با ایده‌ی دولت و دادن معنای جدیدی به آن مربوط به خودسازمان‌دهی دموکراتیک، صورت گرفت.
فوکو در آغاز مجلد اول تاریخ سکسوالیته (فوکو، ۱۹۷۸: ص. ۱) ارجاع مختصر اما بسیار مهمی به مفهوم گفتمان «معکوس» دارد. او استدلال می‌کند که همجنس‌گرایی که سابقاً ابژه‌ی کنترل اجتماعی بود، اکنون شروع به صحبت از طرف خودش می‌کند و طالب این می‌شود که مشروعیت آن به رسمیت پذیرفته شود. فوکو (۱۹۷۸) از «معکوس» صحبت کرد و این لفظ را درون گیومه گذاشت تا نشان دهد که ضدگفتمان یا گفتمان متقابل نیست، بلکه در عوض داعیه‌ی واژگان است که طی آن ابژه‌ی یک گفتمان با اتخاذ زبان آن، شروع به صحبت از طرف خودش می‌کند. معکوس‌سازی متضمن تغییری در موضع است: ابژه‌ی کنترل اجتماعی و قدرت-دانش، بدل به سوژه می‌شود (اسپارگو، ۱۹۹۹: ص. ۲۲). فوکو استدلال می‌کند که معکوس‌سازی ابژه-سوژه «با همان واژگان و با استفاده از همان مقولات» انجام می‌شود – یعنی با همان‌هایی که سابقاً گروه اجتماعی‌ای را ابژه ساخته و به‌عنوان مردم رد صلاحیت کرده بودند (فوکو، ۱۹۷۸: ص. ۱).
صحبت از طرف «خود» در رابطه با دو گفتمان مسلط صورت گرفت که مرزهای هویت از طریق آن‌ها بادقت ترسیم شده بودند. نخست، گفتمان هژمونیک دولت کمالیست، کوردها را به‌عنوان مردمی پیشامدرن و عقب‌افتاده تعریف می‌کرد که از طریق فرایند مدرنیزاسیون، تُرک می‌شدند. در گفتمان دولتی در باب ترکیه‌ی مدرن، هیچ کوردی وجود نداشت. گفتمان مسلط دوم، تحلیل طبقاتی چپ بود که تمایل به رد منزلت استعماریِ کوردستان داشت و ازاین‌رو مبارزه‌ی کوردها برای تعیین سرنوشت را تفرقه در طبقه‌ی کارگر می‌دانست. در گفتمان چپ‌گرا در باب طبقه، کارگران نیاز به اتحاد داشتند. به‌این‌ترتیب، تنها هویت به‌رسمیت‌شناخته‌شده نزد دولت، تُرک بود؛ درحالی‌که نزد چپ، طبقه بود. علیه این، جنبش‌های کورد که از دهه‌ی ۱۹۶۰ در ترکیه پدیدار شدند، مدعی منزلت کوردها به‌عنوان یک مردم شدند که به‌این‌ترتیب حق به دولت داشتند. آن‌ها در تعامل با چپ، وارد بحثی متمرکز حول مسئله‌ی منزلت استعماریِ کوردستان شدند و همان‌طور که کنشگران سیاسی کورد در دهه‌ی ۱۹۷۰ بر ادعای استعمار تأکید داشتند، کوردها شروع به صحبت از طرف خودشان در مقام فرودست به شیوه‌هایی فراتر از هویت طبقاتی کردند. یکی از این احزاب، پ‌ک‌ک بود که در پس‌زمینه‌ی یک کودتای نظامی در ترکیه در سال ۱۹۷۱ شکل گرفت و بعداً از سرکوب مجدد چپ انقلابی پس از کودتای ۱۹۸۰ جان به‌در برد.
هرچند پ‌ک‌ک اهداف خود را به‌عنوان تأسیس دولتی مستقل (کوردستان) و پایان‌دادن به روابط استثمار درون گفتمان مارکسیست-لنینیستی مفصل‌بندی کرده بود که دهقانان و کارگران کوردستان را در مقام عوامل انقلابی اصلی فرض می‌گرفت، اما پ‌ک‌ک از اکسیوم‌های اکثر هم‌عصران انقلابی آن در ترکیه همچون «راه انقلابی» پیروی نکرد. به بیان گسترده، چپ ترکیه استدلال می‌کرد که تناقض مسلط و تعیین‌کننده با جایگاه ترکیه در نظام کاپیتالیست جهانی تعریف می‌شود و ترکیه را به‌عنوان نیمه‌مستعمره تعریف می‌کرد. ترکیه که خودش نیمه‌مستعمره بود، نمی‌توانست هم‌زمان قدرت استعماری باشد. ازاین‌رو، فقط کارگران متحد ترکیه در همکاری با بخش‌های دموکراتیک در جامعه می‌توانستند آزادی را برای استثمارشدگان و ستمدیدگان به ارمغان بیاورند (یونگردن و آکایا، ۲۰۱۱، ۲۰۱۲). بخش‌هایی از چپ استدلال می‌کردند که کوردها به‌عنوان «اجتماع مردم» دارای «حیات اقتصادی» مشترک نیستند، جنبه‌ی بسیار مهمی از تعریف استالین از مردم و وضعی که به‌حق می‌توانست مدعی دولت شود. به‌علاوه، در میان چپ، این ایده شایع بود که مبارزه‌ی کوردها در زمین امپریالیسم انگلستان یا آمریکا بازی می‌کند. انقلابیون کوردستان، گروهی که در اطراف عبدالله اوجالان شکل گرفت و بعداً به پ‌ک‌ک تغییر نام یافت، این تقلیل و تبعیت مبارزه برای حقوق کوردها از نبرد طبقاتی ترک‌ها را رد کردند (پ‌ک‌ک، ۱۹۷۸). آن‌ها استدلال کردند که انکار کوردستان و کوردها شوونیستی است، ستم نظامی و فرهنگی و همچنین اقتصادی. و چالش برای آن‌ها ایجاد نه‌فقط بشریت پساکاپیتالیستی بلکه همچنین پسااستعماری بود (یونگردن، ۲۰۱۶).
انقلابیون کوردستان و سپس پ‌ک‌ک در تلاش برای داعیه‌ی موضع سوژگی به‌عنوان کورد در جنبش انقلابی ملهم از مارکسیسم-لنینیسم، سعی کردند تعادلی بین نزدیکی به گفتمان چپ‌گرای زمانه و دوری از آن برقرار کنند. آن‌ها به درک مارکسیسم-لنینیسم در باب مسئله‌ی ملی و مسئله‌ی استعمار متعهد بودند (آکایا، ۲۰۱۶: ص. ۱۷۸) و درعین‌حال با مدل انقلابی که انقلاب اکتبر در روسیه، انقلاب چین و مقاومت‌ها در ویتنام، آنگولا، موزامبیک، اریتره و سایر کشورها و مناطق در سراسر جهان در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ را به‌طور استراتژیکی به‌عنوان بخشی از میراث مشترکِ ستمدیدگان اعلام می‌کرد، هم‌ذات‌پنداری نداشتند. صورت‌جلسه‌ی کنگره‌ی مؤسس در سال ۱۹۷۸ این گفته‌ی اوجالان را ثبت کرده است: «ما گرته‌برداری نمی‌کنیم» (همان: ص. ۱۶۹). پ‌ک‌ک نه به‌دنبال مدل‌ها بلکه به‌دنبال شباهت‌ها می‌گشت.
از فهرست بلندبالای انقلاب‌ها و مقاومت‌ها، مبارزات در آنگولا و اریتره به ترتیب علیه پرتغال و اتیوپی توجه ویژه‌ای از سوی انقلابیون کوردستان/پ‌ک‌ک دریافت کردند، زیرا این استدلال را پیش می‌کشیدند که زیرمستعمره‌ها (مستعمرات نیمه‌مستعمره‌ها) می‌توانند وجود داشته باشند (آکایا، ۲۰۱۶: ص. ۹۹). به‌عبارت‌دیگر، انقلابیون کوردستان/پ‌ک‌ک از طریق بحث‌های ایدئولوژیک درباره‌ی منزلت ترکیه به‌عنوان (نیمه)مستعمره و جهت‌گیری به سمت مبارزات انقلابی در جاهای دیگر، داعیه‌ی خود را برای منزلت مردم و حق تعیین سرنوشت مطرح کردند و به‌این‌ترتیب خودشان را هم انقلابی و هم کورد معرفی کردند. به‌عبارت‌دیگر، انقلابیون کوردستان/پ‌ک‌ک در دوره‌ی نخست وجود آن‌ها در طول دهه‌های ۱۹۷۰ و ۸۰ گفتمان تعیین سرنوشت را معکوس کردند و کوردها را از ابژه‌های یک پروژه‌ی دولت‌سازی توسط دیگران به سوژه‌های دولت‌سازی خودشان تبدیل کردند.
بااین‌حال، آن جنبش در دهه‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ شروع به زیر سؤال بردن خود ایده‌ی پروژه‌ی دولت‌سازی کرد. این پرسشگری از طریق آنچه می‌توان از آن به‌عنوان کوئیرسازی تعیین سرنوشت یاد کرد، یعنی با تغییر قابل‌توجه معنای این اصطلاح، مشخصاً با انفصال ایده‌ی تعیین سرنوشت از ایده‌ی دولت‌سازی، صورت گرفت. درواقع، این کوئیرسازی تاریخچه‌ای طولانی داشت. پیش‌زمینه‌ی مهمی برای آزمودن مجدد ایده‌ی تعیین سرنوشت در سخنرانی‌های اوجالان در دهه‌ی ۱۹۸۰ که به سوسیالیسم اختصاص یافته بودند (آکایا، ۲۰۱۶) پیدا می‌شود. او در آن‌ها استدلال کرد که توسعه‌ی یک دولت بوروکراتیک در سوسیالیسم واقعاً موجود (و نه آن‌طور که تخیل یا ایدئال‌پردازی شده بود) به بیگانگی و انقیاد منجر شده است.
کوئیرسازی تعیین سرنوشت
نوشته‌های عبدالله اوجالان که به‌طورکلی و در این مورد خاص پ‌ک‌ک را هدایت کرده یا به آن جهت داده‌اند، کلید درک کوئیرسازی تعیین سرنوشت هستند. به‌علاوه، حبس اوجالان در زندان فوق امنیتی جزیره‌ی امرالی در آب‌های ترکیه در دریای مرمره پس از ربوده شدنش از کنیا در سال ۱۹۹۹ از قضا تغییر جهت سیاسی پ‌ک‌ک را از طریق کوئیرسازی مفهوم تعیین سرنوشت، تسهیل کرد. او به‌عنوان متهمی که به جرم خیانت محاکمه می‌شد، حق قانونی داشت که دفاع خودش را ارائه دهد و به منابع لازم برای این کار دسترسی داشته باشد. نتیجه، مطالعات گسترده‌ای در نظریه‌ی سیاسی و اجتماعی، فلسفه و تاریخ بود و ارائه‌ی اوجالان نه دفاعی حقوقی بلکه دفاعی سیاسی بود که نقد دولت در آن به نقطه‌ی کانونی بدل شد. این امر، امکان تغییر جهت رادیکالِ اهداف و پراتیک سیاسی پ‌ک‌ک را فراهم کرد.
متون دفاعی اوجالان عمدتاً به دو دسته از متون تقسیم می‌شوند (آکایا، ۲۰۱۶). دسته‌ی اول شامل آن متونی است که به دادگاه‌های ترکیه ارائه شده و او ایده‌ی جمهوری «حقیقتاً» دموکراتیک جدیدی را در آن‌ها پرورانده است. گرچه اوجالان فوراً به بدعهدی متهم شد، او اعلام کرده بود که از مبارزه برای آزادی عقب نمی‌نشیند، بلکه به‌دنبال استقرار مجدد آن است. دسته‌ی دوم، متونی هستند که به دادگاه حقوق بشر اروپا (ECHR) در استراسبورگ و به دادگاهی در آتن در پرونده‌ای مربوط به اخراج او از یونان ارائه شده‌اند. در این متون، اوجالان به تشریح نقدش به دولت، ازجمله تجارب سوسیالیستی، پرداخته و استدلال می‌کند که آزادی را نمی‌توان از طریق دولت‌سازی به دست آورد، بلکه مستلزم تعمیق دموکراسی است. اوجالان هنگام تهیه‌ی این دفاعیه تحت‌تأثیر آثار مورای بوکچین قرار گرفت، کسی که اوجالان از او به‌عنوان معلمش یاد کرده است. او در کار بوکچین ایده‌هایی را یافت که از طریق آن‌ها توانست رویکرد نظام‌مند مثبتی به نقد دولت ایجاد کند (یونگردن، ۲۰۱۹) و جهت‌گیری جدیدی به پ‌ک‌ک ارائه دهد (یونگردن و گونش، ۲۰۲۱).
ریشه‌های تاریخیِ این جهت‌گیری مجدد را می‌توان در فاصله‌گیری اولیه‌ی انقلابیون کوردستان/پ‌ک‌ک از چپ ترکیه و هرگونه خط مارکسیست-لنینیستی «استاندارد» و سپس تحول آن با سخنرانی‌های اوجالان در طول دهه‌ی ۱۹۸۰ با تمرکز مهم آن‌ها بر سوسیالیسم و انتقاد از اتحاد جماهیر شوروی دانست (برای مثال، اوجالان، ۱۹۹۳: ص. ۶۱). همان‌طور که آکایا (۲۰۱۶: ص. ۳۱۰) استدلال می‌کند:
این اولین باری بود که پ‌ک‌ک علناً از اتحاد جماهیر شوروی و درک آن از سوسیالیسم انتقاد کرده [بود]، اگرچه پ‌ک‌ک هرگز به‌عنوان یک سازمان کلاسیک طرف‌دار شوروی در نظر گرفته نشده [بود]. اوجالان در آن [نقدها] بیان می‌کند که سوسیالیسم تحقق‌یافته در اتحاد جماهیر شوروی، مسائل تاریخی جدی دارد و آن مسائل را نمی‌توان از طریق رویکردهای جزمی که عمدتاً مبتنی بر درک ماتریالیستی مبتذل هستند، حل کرد. بااین‌حال، او نه از بازگشت به نسخه‌ای جزمی‌تر [مانند] مورد آلبانی حمایت می‌کند و نه از نسخه‌ای از «سوسیالیسم بازار». در عوض، اوجالان «سوسیالیسم جدید» را پیشنهاد می‌دهد، [یعنی] نه مبتنی بر سیاست‌های دولتی بلکه [بر] تحول رادیکالی از پایین که تقریباً دو دهه‌ی بعد آن را تشریح می‌کرد.
اوجالان در نوشته‌های زندان خود، ایده‌ی تعیین سرنوشت را از ایده‌ی دولت جدا کرد. در عوض، او تعیین سرنوشت را به‌عنوان حق و ظرفیت‌های مردم برای اداره‌ی امور خودشان مفهوم‌پردازی کرد که آن را از طریق مفاهیم خودآیینی دموکراتیک و کنفدرالیسم دموکراتیک نزد مورای بوکچین بیان کرد. این مفاهیم به رویکردی به اداره‌ی امور فراسوی دولت بر مبنای هر دو حقوق گروهی و مشارکت افراد در اداره‌ی امور خودشان، شکل دادند (آکایا و یونگردن، ۲۰۱۳؛ گونس، ۲۰۱۹؛ متین، ۲۰۲۱).
اوجالان رویکردی تاریخی به نقد دولت اتخاذ کرد. این امر به او اجازه داد از درک تطوری که دولت مدرن در آن همچون شکل عالی‌تری از سازمان‌دهی دیده می‌شود و درک ابزاری که دولت در آن به ابزار صرف تقلیل می‌یابد، فراتر برود. اوجالان با بررسی تبارشناسی دولت، آن را این‌گونه دید: ۱) پندار و رویه‌ی سیاسی که در طول تاریخ با رویه‌های مشارکتی و جمعی در تضاد بوده است، و ۲) نه‌تنها محصول، بلکه همچنین واسطه‌ای که استثمار و انقیاد از طریق آن تولید می‌شوند. او به تمایز بین دو تمدن رسید، یکی متمرکز حول ایده‌ی دولت، دیگری حول اشکال سازمان جمعی مرتبط با دوران نوسنگی (حدود ۱۰.۰۰۰ تا ۴.۰۰۰ سال قبل از میلاد).
اوجالان (اوجالان، ۲۰۱۵: ص. ۷۲) مانند گوردون چایلد، باستان‌شناسی که اصطلاح «نوسنگی» را ابداع کرد (ورهوفن، ۲۰۱۱) و فردیناند برودل، مورخی که نوسنگی را گسست بنیادی در تاریخ بشر می‌دانست (هریس، ۲۰۰۴: ص. ۱۷۱)، این دوره را دوره‌ای کلیدی در تاریخ بشر در نظر گرفت که با آغاز کشاورزی، صنایع دستی، هنرها، حمل و نقل، مسکن، اداره و دین مشخص می‌شود – تحولاتی که قرار بود به دوران مدرن شکل دهند. در بیشتر این دوره زندگی جمعی بود، مازادی تولید نمی‌شد و (به همین ترتیب) مالکیت خصوصی وجود نداشت. این دوران کمونیسم اولیه بود (اوجالان، ۲۰۱۳: صص. ۳۰، ۱۴-۱۵). با گذار از دوران نوسنگی به دوران سومری، تمدن دولتی پدرسالار و تقسیم طبقاتی به وجود آمد (اوجالان، ۲۰۱۷b: ص. ۱۴۴). بااین‌حال، این شکل‌بندی اجتماعی بر مبنای دولت، تقسیم طبقاتی و نابرابری جنسیتی جایگزین اشکال سازمان جمعی نشد، بلکه بر آن‌ها سلطه یافت. بنابراین، تاریخ را باید محصول مبارزه‌ای بین دو «تمدن» دانست که همزیستی دارند: از یک‌سو، دولت به‌عنوان نهادینه‌سازی پدرسالاری که روابط سلطه و استثمار را ایجاد می‌کند؛ و از سوی دیگر، نظم جمعیِ اشتراک و مراقبت که ریشه در دوران نوسنگی دارد. پس مبارزه برای تعیین سرنوشت که خودش را به هدف دولت‌بودگی معطوف می‌کند، محکوم به شکست است؛ زیرا دولت خودش هم محصول و هم واسطه‌ی تقسیمات طبقاتی و جنسیتی است.
بر مبنای این تاریخ و هم‌زیستی دو «تمدن»، اوجالان سه ناکامی در اندیشه‌ی انقلابی را شناسایی کرد که به‌نوبه‌ی خود بر اندیشه‌ی او درباره‌ی تعیین سرنوشت تأثیر گذاشتند و در خمیدگی یا کوئیرسازی این مفهوم نزد او اهمیت یافتند. این ناکامی‌ها عبارت بودند از: ۱) درک کاپیتالیسم به‌عنوان نیرویی مترقی که جوامع در آن نیاز به گذار به اشکال برابرتر و عادلانه‌ترِ زیستن با همدیگر دارند، و نقش دولت در این فرایند، ۲) تسلط رویکرد ماتریالیستی بر رویکردهای فرهنگی، و ۳) نادیده‌گرفتن جنسیت به‌عنوان کلید درک ستم و درنتیجه آزادی‌بخشی.
نخستین ناکامی مربوط به ایده‌ی مارکسی از کاپیتالیسم به‌مثابه نیرویی مترقی است. مارکس در نقد خود به اقتصاد سیاسی نشان داده بود که استثمار و تولید نابرابری در ذات شیوه‌ی تولید کاپیتالیستی هستند؛ بااین‌حال، او همچنین کاپیتالیسم را نیرویی مترقی در تاریخ بشر می‌دانست. کاپیتالیسم، زنجیرهای فئودالیسم را پاره کرده و نیروهای تولید را به‌گونه‌ای متحول کرده بود که عاقبت خودش را زائد می‌ساخت؛ زمانی که خلع‌یدکنندگان خلع‌ید می‌شدند (مارکس، ۱۹۹۰: ص. ۹۲۹) – اتفاقی که آغازگر دوران کمونیسم می‌بود. اگرچه اوجالان (۲۰۱۷) نیز کاپیتالیسم را مرحله‌ای از توالی تاریخ در نظر می‌گرفت، آن را نیرویی نه مترقی بلکه واپس‌گرا می‌دانست.
به تأسی از توصیف برودل (برودل، ۱۹۸۳: ص. ۲۳۰) از کاپیتالیسم به‌عنوان «ضدبازار»، اوجالان (۲۰۱۷: ص. ۱۳۰) از آن به‌عنوان فضای انحصارها و غارتگران یاد کرد. به‌این‌ترتیب، علیه ستایش توسعه‌ی نیروهای تولید تحت لوای کاپیتالیسم که رهبران اولیه‌ی شوروی را بر آن داشت تا روش‌های تولید مشابهی را تحت کنترل دولت پیاده کنند (بلوم، ۱۹۸۵)، اوجالان با انگاره‌ی مبارزه علیه کاپیتالیسم با استفاده از ابزارهای آن مخالفت کرد. ناامیدی بزرگ قرن بیستم برای او این بود که اتحاد جماهیر شوروی و چین به‌جای تحقق سوسیالیسم، به عوامل تقویت‌گر کاپیتالیسم تبدیل شدند (اوجالان، ۲۰۱۷: ص. ۳۱۶). او این مسئله را از دریچه‌ی دولت مطرح کرد و استدلال کرد:
مشکل اصلی در شکل‌گیری پ‌ک‌ک، ابهام آن در رابطه با ایدئولوژی دولت-ملت‌گرا است. در این راستا، تز جِی. استالین در باب مسئله‌ی ملی تأثیر ویژه‌ای داشته است. استالین به مسئله‌ی ملی به‌عنوان مسئله‌ی تأسیس دولت نگاه می‌کرد. این رویکرد بر همه‌ی نظام‌های سوسیالیستی و جنبش‌های آزادی‌بخش ملی تأثیر گذاشت. لنین نیز این حق تعیین سرنوشت ملل و تقلیل آن به تشکیل دولت را پذیرفت و این دلیل اصلی ابهام ایدئولوژیکِ احزاب کمونیست و سوسیالیست است. ایده‌ی اساسی برای حل مسئله‌ی کورد در هنگام تأسیس پ‌ک‌ک، مدل تشکیل دولت بود که استالین پرورانده و به تأیید لنین رسیده بود. اکثر جنبش‌های آزادی‌بخش که در آن دوره (۱۹۵۰-۱۹۷۰) به اوج رسیدند، تأسیس دولت را هدف قرار دادند و این را یگانه مدل می‌دانستند. دولت جداگانه به اصل مقدسِ مسلک سوسیالیستی تبدیل شد. سوسیالیست بودن و حمایت از تأسیس دولت به‌دست ملل ستمدیده و استعمارزده، یکسان تلقی می‌شد. اگر متفاوت فکر می‌کردید، سوسیالیست نبودید. درواقع، اصل حق تعیین سرنوشت توسط ویلسون رئیس‌جمهور آمریکا پس از جنگ جهانی اول مطرح شد و با گسترش هژمونی ایالات‌متحده ارتباط یافت. لنین که نمی‌خواست زیر سایه‌ی ویلسون بماند و می‌خواست حمایت ملل استعماری را برای اتحاد جماهیر شوروی به دست آورد، این اصل را رادیکال‌تر کرد و آن را به تأسیس دولت مستقلی تقلیل داد. به‌این‌ترتیب، رقابتی بین دو نظام آغاز شد. بارزترین نمونه، حمایتی بود که هر دو سعی کردند به مقاومت ملی آغازشده در آناتولی عرضه کنند. (اوجالان، ۲۰۱۲: صص. ۲۷۱-۲)
بااین‌حال، هر جا که دولت‌ها تأسیس می‌شدند، به‌ویژه در شکل دولت-ملت آن‌ها، تمایل داشتند به مراکز همگون‌سازی و همگن‌سازی تبدیل شوند و مردم و مرزها را تحت نظارت قرار دهند (اوجالان، ۲۰۱۰: ص. ۱۹۵). به‌این‌ترتیب، اوجالان شروع به برخورد با ایده‌ی تعیین سرنوشت از طریق تشکیل دولت به‌عنوان ایده‌ای مسئله‌دار کرد و در چندین مناسبت به بحث درباره‌ی آن پزداخت.
دوم، اوجالان شروع به رد رویکرد ماتریالیستی در زیربنای تاریخ‌نگاری مارکسیستی کرد. این شالوده‌ی ماتریالیستیِ تاریخ‌نگاری را می‌توان دومین ناکامی در اندیشه‌ی انقلابی و جنبش‌های استقلال و آزادی دانست. مارکس و انگلس (مارکس و انگلس، ۱۹۷۴) در ایدئولوژی آلمانی استدلال کرده بودند که شرایط مادی که مردم در آن زندگی می‌کنند، به آگاهی آن‌ها شکل می‌دهد و نظام‌های اعتقادی و نهادهای سیاسی آن‌ها را تعیین می‌کند. این شرایط حاوی تناقضات درونی بود که عاقبت منجر به فروپاشی و جایگزینی خودشان (با یک شیوه‌ی تولید برتر) می‌شد. دوره‌های اصلی که در این تحلیل متمایز شده‌اند، دوره‌های سوسیالیسم اولیه، برده‌داری، فئودالیسم و کاپیتالیسم هستند. انگلس (انگلس، ۱۸۹۰) رابطه‌ی دیالکتیکی بین شرایط مادی و آگاهی مولد دوره‌های تاریخی خاص را «ماتریالیسم تاریخی» نامید. اوجالان (۲۰۱۷: ص. ۲۰۱) با اشاره به مکانیک کوانتومی و این ایده که «اجزای تشکیل‌دهنده‌ی نور و ماده هم‌زمان موج‌مانند و ذره‌مانند هستند»، استدلال کرد که کاپیتالیسم محصول هر دو نظام اقتصادی و نظام ذهنیتی است (اوجالان، ۲۰۱۷: ص. ۱۳۰). بنابراین، مبارزه برای تغییر باید در سطح آگاهی نیز انجام شود.
سومین ناکامی، درک و مفهوم‌پردازی نابسنده و نادرست از تقسیم جنسی به‌مثابه بنیان مدرنیته‌ی کاپیتالیستی و بنابراین بنیان مبارزات آزادی‌بخش بود (اوجالان، ۲۰۱۳، ۲۰۱۵، ۲۰۱۷). اوجالان (۲۰۱۳) با تحلیل تاریخ شکل‌گیری دولت به‌عنوان ظهور «مرد مسلط»، تز «زنان، آخرین مستعمره» (میس، بنهولد-تامسن و ورلوف، ۱۹۸۸) را وارونه کرد. در عوض، او استدلال کرد که نابرابری‌های اجتماعی و بی‌عدالتی‌های فرهنگی با ظهور سلسله‌مراتب‌های جنسیتی و هویت‌یابی زنان با سپهر خانگی («خانه‌دارسازی») در دوران نوسنگی آغاز شد؛ به‌این‌ترتیب، او از زنان به‌عنوان «اولین مستعمره» یاد کرد. اوجالان استدلال کرد که استقرار مرد مسلط، سازنده‌ی فرایند شکل‌گیری دولت بود. درنتیجه، نابرابری‌های جنسیتی دیگر نه همچون مسئله‌ای فرع بر انقلاب، بلکه به‌عنوان چالشی کلیدی در نظر گرفته شدند (تاکس، ۲۰۱۶) و دموکراسی بدون دولت و برابری جنسیتی به ابعاد کلیدی در پارادایم جدید پ‌ک‌ک تبدیل شدند (گونز، ۲۰۱۲: صص. ۱۴۱-۳). اوجالان (۲۰۱۳: ص. ۲۵) موضوع را این‌گونه بیان کرد:
بدون تجزیه‌وتحلیل منزلت زنان در نظام سلسله‌مراتبی و شرایطی که تحت آن به بردگی گرفته شده‌اند، نه دولت و نه نظام طبقاتی که دولت بر آن متکی است، قابل‌درک نیستند. […] بدون تحلیل کامل بردگی زنان و برقراری شرایط برای غلبه بر آن، هیچ بردگی دیگری قابل‌تحلیل یا مغلوب‌شدنی نیست. بدون این تحلیل‌ها، نمی‌توان از اشتباهات بنیادی پرهیز کرد.
به‌طور خلاصه، آنچه با نقد دولت آغاز شد، به نقد ایدئولوژیک فراگیرتری تبدیل شد که در آن ناکامی‌های تز سنتی چپ‌گرا (مارکسیست-لنینیست) در باب تعیین سرنوشت، در بافتار این موارد مفهوم‌پردازی شد: ۱) یکی دانستن کاپیتالیسم با پیشرفت که جریان‌های متقابلی را که در برابر مدرنیته‌ی کاپیتالیستی مقاومت می‌کردند و بدیل‌هایی را برای آن ارائه می‌دادند، نامرئی یا نامربوط می‌ساخت؛ ۲) درنظرگرفتن تغییر ذهنیت به‌عنوان معلول تغییر مادی و ازاین‌رو غفلت از تغییر ذهنی (آگاهی) همچون عاملی سازنده برای بازسازی اجتماعی؛ و ۳) عدم به‌رسمیت‌شناختن سلطه‌ی مردانه و درنتیجه مبارزات زنان به‌عنوان امری بنیادین.
گسیختگی‌های جنسی
اگرچه پ‌ک‌ک مانند سایر جنبش‌های آزادی‌بخش (برنال، ۲۰۰۰؛ کسبی، ۱۹۹۶؛ سجاد، ۲۰۰۴؛ شین، ۱۹۹۹) زنان را بسیج کرد و زنان در میان اعضای بنیان‌گذار آن بودند، روابط جنسیتی را از اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ به‌عنوان مسئله‌ای کلیدی در تحلیل‌های آن برای درک بی‌عدالتی‌های اجتماعی در نظر گرفت (چاغلایان، ۲۰۱۲؛ گوکالپ، ۲۰۱۰؛ کاسر، ۲۰۱۹؛ شیمشک، ۲۰۱۸؛ تانک، ۲۰۱۷). نهادینه‌شدن سازمان‌های زنان از سال ۱۹۸۷ آغاز شده بود، زمانی که اتحادیه‌ی زنان میهن‌پرست کوردستان (YJWK) در آلمان تأسیس شد. این اولین سازمانی بود که زنان هوادار پ‌ک‌ک خودشان را در آن به‌طور جداگانه سازمان‌دهی کردند؛ پس از آن، ابتدا واحدهای زنان درون گریلاها با نام اتحادیه‌ی آزادی زنان کوردستان (YAJK) در سال ۱۹۹۵ و سپس حزب سیاسی به نام حزب زنان کارگر کوردستان (PJKK) در سال ۱۹۹۹ تأسیس شد – که پس از چندین تغییر نام و سازمان‌دهی مجدد، از سال ۲۰۰۴ با نام حزب آزادی زنان کوردستان (PAJK) فعالیت می‌کند. پاژک در نقش نهادی ایدئولوژیک عمل می‌کند. این سازمان با واحدهای زنان آزاد مسلح (YJA-STAR)، جبهه‌ی سیاسیِ اتحادیه‌ی زنان آزاد (YJA) و سازمان زنان جوان (KJC) همکاری دارد. جامعه‌ی زنان کوردستان (KJK) ابرساختار کنفدرالِ جنبش زنان را تشکیل می‌دهد که انسجام در کنش را از طریق تبادل و انتشار متون، فراخوان‌ها و ایده‌ها می‌آفریند (آکادمی ژنولوژی، ۲۰۱۵: صص. ۱۹۸-۲۰۵).
مقاومت پ‌ک‌ک با گفتمان جدیدی همراه شد که حول مفهوم «بدویت» نوسنگی و جنسیت برساخته شده بود. درحالی‌که مفهوم بدویت در ناسیونالیسم ترک برای رد صلاحیت کوردها، انکار منزلت مردم برای آن‌ها و به‌این‌ترتیب هرگونه داعیه‌ی تشکیل دولت بسیج شده بود، پ‌ک‌ک اکنون در بازنگری مفهوم تعیین سرنوشت و دولت، این روند را معکوس کرد. به‌اصطلاح بدویت در طیفی از ویژگی‌های مثبت، همچون برابری‌خواهی و کمونالیسم، مفصل‌بندی شد و مدرنیته با سلسله‌مراتب و استثمار معادل گرفته شد. اوجالان و پ‌ک‌ک با تمایز قائل‌شدن بین تمدن دولتی بناشده بر اساس نابرابری جنسیتی که زیردستی و استثمار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی از آن پدیدار می‌شوند و تمدن دموکراتیک با ریشه‌های برابری‌خواهانه و جمعی آن در جامعه‌ی نوسنگی که به‌عنوان پیشاپدرسالاری توصیف می‌شود، مفهوم «بدویت» را تصاحب و از آن خود کردند. ارزش‌گذاری مجدد «بدویت» با رد ایده‌ی دولت به‌عنوان نقطه‌ی اوج تعیین سرنوشت و بازتعریف آن به‌مثابه تجلی سیاسیِ ستم و تسلیم، همراه شد. به‌این‌ترتیب، معنای تعیین سرنوشت که از ایده‌ی دولت جدا شده و برحسب خودسازمان‌دهی و خودمدیریتی مفصل‌بندی شده بود، به سمت قابلیت‌های همگان برای ایجاد اجتماع و خودگردانی، متمایل شد. به‌عبارت‌دیگر، مفهوم تعیین سرنوشتْ کوئیر گشت.
چرخش نوسنگی و خمیدگی تعیین سرنوشت از تشکیل دولت به‌سوی تقویت جامعه علیه و فراسوی دولت، بُعد جنسیتی مهمی داشت. اوجالان (اوجالان، ۲۰۱۳) شروع به درنظرگرفتن خاستگاه تشکیل دولت و استثمار برحسب پیدایش مرد مسلط کرد. او این مسئله را از طریق مفهوم «گسیختگی‌های جنسی» توضیح داد.
اولین گسیختگی ازاین‌دست با ظهور «مرد مسلط» یا «مرد قوی» رخ داد. او شکارچی بود که کنترل خانواده-طایفه را به دست گرفت و همسر، فرزندان و خویشاوندان را غصب کرد. این تصاحب، «نخستین سازمان‌دهی جدیِ خشونت» را رقم زد (اوجالان، ۲۰۱۳: ص. ۱۸). همراه با تغییر شرایط مادی، جامعه حول محور مرد قوی در قامت کشیش، متدین شد:
مرد تا جایی اعتلا می‌یابد که در مقام خالق آسمان و زمین، الوهیت می‌یابد. درحالی‌که الوهیت و تقدس زن ابتدا خوار و سپس محو می‌شود، ایده‌ی مرد به‌عنوان حاکم و قدرت مطلق بر جامعه نقش می‌بندد. به‌این‌ترتیب، از طریق شبکه‌ی عظیمی از روایت‌های اسطوره‌ای، هر جنبه از فرهنگ در رابطه‌ی حاکم و محکوم، خالق و مخلوق، پوشانده می‌شود. (اوجالان، ۲۰۱۳: ص. ۱۸)
در اولین سلسله‌مراتب که دولت و گروهی از حاکمان (الهی) که از محکومان جدا شده بودند از دل آن ظهور کردند، انقیاد زنان به وجود آمد. در این تحول که در دوران سومری رخ داد، اوجالان (اوجالان، ۲۰۱۵: ص. ۹۹) از کاهن به‌عنوان محرک اصلی و مهندس اجتماعیِ یک نظم نوین و تجلیِ پیدایش مرد مسلط، یاد کرد:
این تغییر در رابطه با ارزش زن درون فرهنگ خاورمیانه را می‌توانیم نخستین گسیختگی جنسی یا ضدانقلاب بزرگ بنامیم. آن را ضدانقلاب می‌نامم، زیرا هیچ کمکی به تکامل مثبت جامعه نکرده است. برعکس، با رقم‌زدن سلطه‌ی سفت‌وسخت پدرسالاری بر جامعه و طرد زنان، به فقر خارق‌العاده‌ی حیات منجر شده است. (اوجالان، ۲۰۱۳: ص. ۲۲)
دومین گسیختگی جنسی، «تشدید پدرسالاری» بود که از طریق ادیان توحیدی بر گسیختگی نخست تحمیل شد (اوجالان، ۲۰۱۳: ص. ۳۰). خدایان متعدد به یک خدای قادر مطلق و جهانی، یک مرد برتر، تقلیل یافتند؛ درحالی‌که با زنان به‌عنوان فرودست رفتار می‌شد که ازجمله در روابط بین موسی و میریام و ابراهیم و زنانش ساره و هاجر، حجاب زنان و تأسیس حرم‌سرا، «فاحشه‌خانه‌ی خصوصی برای استفاده‌ی انحصاریِ افراد ممتاز»، نشان داده شده است (اوجالان، ۲۰۱۳: ص. ۳۳). قوی‌ترین نمونه‌ی نمادین از تنزل اجتماعیِ زنان، مربوط به مریم مقدس بود. او مادر پسر خدا بود، اما هیچ ردی از شأن و منزلتی که چنین تمثالی در فرهنگ‌های باستانی می‌داشت، به‌جا نمانده بود. او صرفاً ابزاری بود که از خدا باردار شده بود تا پسری به دنیا بیاورد (اوجالان، ۲۰۱۳: ص. ۳۲).
اوجالان استدلال کرد که برای پایان‌دادن به نظام سلطه، گسیختگی جنسی دیگر سومی موردنیاز است. ازآنجایی‌که سلطه بر بنیان مردِ واحد بنا شده، چالش اصلی برای مبارزات اجتماعی، پایان‌دادن به این امر است. به‌این‌ترتیب، سومین گسیختگی جنسی بر مبنای «کشتن مردِ مسلط» است (ساین، ۱۹۹۷؛ اوجالان، ۲۰۱۳: ص. ۵۱). به‌عبارت‌دیگر، «بدون برابری جنسیتی، هیچ‌گونه مطالبه‌ی آزادی و برابری نمی‌تواند معنادار باشد»؛ به‌این‌ترتیب، «نقشی که طبقه‌ی کارگر زمانی ایفا کرده است، اکنون باید توسط خواهری زنان به عهده گرفته شود». اوجالان مسئله‌ی زنان را نه مسئله‌ای برای زنان، بلکه مسئله‌ای اجتماعی می‌دانست (بران، ۱۹۹۴: ص. ۴۹):
مرد به یک دولت تبدیل شده و این را بدل به فرهنگ مسلط کرده است. ستم طبقاتی و جنسی با همدیگر رشد و گسترش می‌یابند؛ مردانگی، جنسیت حاکم، طبقه‌ی حاکم و دولت حاکم را به وجود آورده است. وقتی مرد در این بافتار تحلیل می‌شود، روشن است که مردانگی باید کشته شود. کشتن مرد مسلط همانا اصل بنیادیِ سوسیالیسم است. کشتن قدرت به همین معنا است: کشتن سلطه‌ی یک‌سویه، نابرابری و عدم مدارا. علاوه بر این، به‌معنای کشتن فاشیسم، دیکتاتوری و خودکامگی است. ما باید این مفهوم را گسترش دهیم تا همه‌ی این جنبه‌ها را در برگیرد. (اوجالان، ۲۰۱۳: ص. ۵۱)
با توجه به اینکه انقلاب اکنون «انقلاب زنان» تلقی می‌شود (اوجالان، ۱۹۹۴: ص. ۱۱) و نقشی که زمانی طبقه ایفا می‌کرد، اکنون بر عهده‌ی زنان است (اوجالان، ۲۰۱۳)، فرایند متمایز سیاسی، سازمانی و ایدئولوژیکی توسعه یافت. تصمیم‌گیری و شکل‌دادن به ایده‌های زیربناییِ این تصمیمات در بحث و تبادل نظر آزاد، دو ویژگی مهمِ امر سیاسی (آرنت، ۱۹۹۰)، درون پ‌ک‌ک موردتوجه قرار گرفتند. فرایند تصمیم‌گیری به‌عنوان فرایندی تحت سلطه‌ی مردان درک می‌شد و به‌این‌ترتیب مشکل بنیادینی در مبارزه برای آزادی به‌شمار می‌آمد، بنابراین تغییر کرد. این تغییر به شکل سازمان‌دهی مجدد دوگانه، با نهادینه کردن نمایندگی جنسیتی برابر از طریق برقراری سهمیه‌ی جنسیتی و نظام ریاست مشترک در سازمان‌های مختلط از یک‌سو، همراه با ساختار موازیِ سازمان‌های زنان از سوی دیگر، صورت گرفت.
به‌این‌ترتیب، در برابر فرهنگ دولتی مردسالار، جنبشی بنا شد که نمایندگی و خودسازمان‌دهی زنان در آن نقش کلیدی پیدا کردند. به‌عبارت‌دیگر، کوئیرسازیِ ایده‌ی تعیین سرنوشت (گرین، ۲۰۱۰: ص. ۳۲۲) پتانسیل مسیرهای سیاسی جدید و سابقاً غیرقابل‌تصوری را آفرید (ناماسته، ۱۹۹۴). تعیین سرنوشت که از دولت‌سازی فاصله گرفته و سپس منفصل شده بود، با پروژه‌ای اجتماعی فراتر از دولت و پروژه‌ای که روابط جنسیتی در آن نقش محوری داشتند، معادل گرفته شد. پ‌ک‌ک از یک حزب سیاسی معطوف به ساخت دولت، به شبکه‌ای با هدف گسترش خودگردانی تبدیل شد و اکسیوم‌های سیاسی عمیقاً پذیرفته‌شده درباره‌ی نقش محوریِ دولت و سلسله‌مراتب‌های جنسیتی ریشه‌دوانده در طول تاریخ را زیر سؤال برد (یونگردن، ۲۰۱۹).
خاتمه
این مقاله در نظر گرفته است که معنای تعیین سرنوشت برای مقاومت پ‌ک‌ک در برابر سلطه‌ی استعماری چگونه در طول دهه‌های گذشته تغییر کرده است. هنگامی‌که پ‌ک‌ک به‌عنوان یک حزب سیاسی تأسیس شد، یکی از اهداف اصلی آن تغییر منزلت سرزمین تعیین‌شده‌ی کوردستان از «مستعمره‌ای بین‌المللی» (بشیکچی، ۲۰۰۴) و تأسیس دولتی مستقل به‌جای آن بود. پ‌ک‌ک با بسیج روایت بلشویکی از تعیین سرنوشت که حق داشتن دولت را به اجتماع باثباتی از مردم شکل‌گرفته بر مبنای فرهنگ و حیات اقتصادی اعطا می‌کرد، به مبارزه‌ی خود مشروعیت بخشید. تعریف بلشویکی از تعیین سرنوشت، فراگیرتر از تعریف نژادی ویلسون بود که جمعیت‌های غیرغربی را از دایره بیرون گذاشته بود، زیرا آن‌ها ظاهراً استانداردهای تمدن غربی را برآورده نمی‌کردند و بنابراین برای تعیین سرنوشت مناسب نبودند (گتاچو، ۲۰۱۹). رویکرد سازمان ملل به تعیین سرنوشت که پس از جنگ جهانی دوم تدوین شد، عمدتاً به‌عنوان رویکردی دوجانبه با هدف برچیدن امپراتوری‌های بریتانیا و فرانسه و استعمارزدایی از «جهان سوم» توسعه یافت و اگرچه نمایندگان کوردها در مقاطع مختلف از دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ پرونده‌ی خود را به سازمان ملل بردند، بی‌نتیجه بود (ادموندز، ۱۹۷۱).
ترکیه کوردها را به‌عنوان ترک‌های بدوی و منحط یا ابزار قدرت‌های خارجی برای تفرقه‌افکنی در ملتی که باید در دولت-ملت جدید ترکیه ذوب می‌شد، معرفی کرده بود؛ اما پ‌ک‌ک در کنار سایر جنبش‌ها و احزاب سیاسی که حول مسئله‌ی کورد سازمان‌دهی شده بودند، ادعا کرد که کوردها اجتماع باثباتی از مردم را تشکیل می‌دهند، کوردستان منزلت مستعمره دارد و هدف غاییِ مقاومت آن‌ها تأسیس دولت یکپارچه‌ای به نام کوردستان است. به‌این‌ترتیب، پ‌ک‌ک در مقابل انکار وجود کوردها در گفتمان‌های رسمی، هویت مثبتی را برای کوردها پروراند (کالیس، ۲۰۰۹: ص. ۲۲۴). کوردها دیگر به‌عنوان منفیِ هر چیزی که هویت ترکی با آن شناخته می‌شد -مدرن، متمدن، مترقی- تعریف نمی‌شدند. آن‌ها از طریق زبان تعیین سرنوشت توانستند به‌عنوان کورد سخن بگویند و «دولت‌سازی» کنند. بااین‌حال، با گذشت زمان، اصل تعیین سرنوشت بازتفسیر و بازتعریف شد و دیگر نه به ایده‌ی دولت، به‌ویژه دولت-ملت متمرکز، بلکه به توانمندسازی اجتماعی از طریق خودمدیریتی گره خورد. مفاهیم گفتمان معکوس و کوئیرسازی، دریچه‌ی جالبی را فراهم می‌کنند که می‌توان این گذار را از مبارزه برای تشکیل دولت به مبارزه‌ای که تعیین سرنوشت در آن به ظرفیت خودگردانی پیوند خورده است، از طریق آن درک کرد.
گفتمان «معکوس» روشن می‌کند که ایده‌ی بلشویکی از تعیین سرنوشت چگونه استقرار موضع سوژگی کورد و مقاومت آن‌ها در برابر ابژه‌سازی‌شان در ملت‌سازی ترکیه (معکوس‌سازی آن) را تسهیل کرد. این فعل، «برچیدن سازوبرگ‌های انضباطی گفتمانی» (لوئیس، ۲۰۱۶: ص. ۲۰) به‌شمار می‌آمد که در آن کوردها به‌عنوان عقب‌مانده و کسانی که هنوز باید مدرن -به‌عنوان ترک- شوند، تثبیت شده بودند. هنگامی‌که کوردها شروع به صحبت از طرف خودشان کردند، ابژه‌سازی کوردها و کوردستان ازنظر طبقاتی نزد چپ را نیز رد کردند و شروع به صحبت در مقام سوژه‌های استعمارشده کردند. بااین‌حال، پ‌ک‌ک در طول دهه‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ نه‌تنها گفتمان تعیین سرنوشت را معکوس ساخت، بلکه شروع به دور کردن ایده‌ی تعیین سرنوشت از ایده‌ی دولت کرد. این کوئیرسازی شامل ارزیابی مجدد «بدویت» و رد ایده‌ی دولت به‌عنوان نقطه‌ی اوج تعیین سرنوشت بود. از طریق آنچه می‌توانیم «چرخش نوسنگی» بنامیم، درک جدیدی از تاریخ معرفی شد. به‌جای نگریستن به تاریخ به‌عنوان توالی پیش‌رونده‌ای از مراحل، تاریخ همچون تعارضی بین تمدن دولتی که با استثمار و انقیاد شناخته می‌شود و تمدن دموکراتیک که با سیاست جمعی و مشارکتی شناخته می‌شود، مفهوم‌پردازی شد.
«چرخش نوسنگی» با بازتعریف واژگان تعیین سرنوشت، با برهم‌زدن رابطه‌ی باثبات این مفهوم با دولت‌بودگی و در عوض مفصل‌بندی آن در قالب خودمدیریتی، همراه بود. به‌این‌ترتیب، گرایش به تشکیل دولت باید مورد مقاومت قرار می‌گرفت؛ رهایی با یک پروژه‌ی اجتماعی علیه (کلاستر، ۱۹۸۹) و فراسوی (کاراسو، ۲۰۰۹) دولت، معادل گرفته شد. به‌علاوه، این تحلیل با معکوس کردن گفتمان در باب بدویت و پیونددادن ظهور ایده‌ی دولت و عملکرد آن در دوران نوسنگی به ایده‌ی مرد مسلط، نابرابری جنسیتی را به‌عنوان مبنای مبارزه و مقاومت آن شناخت. درمجموع، پ‌ک‌ک با دور کردن مفهوم تعیین سرنوشت از ایده‌ی دولت و سوق‌دادن آن به سمت قابلیت‌های خودسازمان‌دهی و خودمدیریتی همه‌ی مردم -یا دموکراسی پایین‌به‌بالا- آن را کوئیر ساخت. ایده‌ی دولت دیگر با ایده‌ی تعیین سرنوشت سازگار تلقی نمی‌شد و این کوئیرسازی تعیین سرنوشت، درک کاملاً جدیدی از مقاومت را ممکن ساخت: ساختن یک جامعه‌ی پساکاپیتالیستی، پسادولتی و پساپدرسالاری.