اصلاً شگفت‌زده نمی‌شوم وقتی سخنان ونس، معاون ریاست جمهوری کشور مهمی مانند ایالات متحده آمریکا را می‌شنوم؛ این عدم شگفت‌زدگی نیز دلیلی دارد. چند سال پیش نوشتم که چرا به گمانم نظام‌های نئولیبرال، انسان‌ها را از نظر هوشی و ادراکی، سطحی و بدوی بار می‌آورند. ونس نیز نمونه‌ای است از میان نمونه‌های بسیار در آن کشور. اگرچه سیاستمداران در کشورهای غربی معمولاً از طبقه نخبگان [فکری] نیستند، اما اگر بپذیریم که در طبقه متوسط هوشی و ادراکی جای دارند، آنگاه باید اذعان کرد محصولات نئولیبرالیسم در کشوری مانند ایالات متحده، عناصری مانند بایدن، هریس، ترامپ، ونس، هگست و دیگر سیاستمداران دو حزب اصلی آن هستند.

ونس در رؤیاهایش، خود را سوپرمنی می‌بیند که وزنه سنگین مهار نظام سرکشی مانند ایران را بلند می‌کند. این فقدان قوه ادراکی، او را متقاعد کرده که مسیری برای مهار ایران یافته است: دراز کردن دست دوستی و برداشتن قدم‌های اول در راهی که به ایران اطمینان دهد آمریکا دشمنی با این کشور ندارد! شرط می‌بندم وقت زیادی از گفت‌وگوهای خصوصی مقامات ایرانی در درون خود، صرف خنده و ساختن جوک برای ترامپ و ونس می‌شود. ونس معصومانه و البته ابلهانه نمی‌داند این مسیر در زمان کلینتون و توسط آلبرایت، و نیز در زمان اوباما با پیام‌های محبت‌آمیزش به مقامات ایرانی، بارها آزموده و تکرار شده است. شوربختانه ونس نه از متن سیاست چیزی می‌داند، نه از حاشیه‌های آن و نه از مقوله بنیادگرایی اسلامی. درست است که او تحصیلات دانشگاهی دارد، اما کسانی که از نزدیک با سیستم‌های دانشگاهی در آمریکای شمالی آشنا هستند، می‌دانند چنین تحصیلاتی فی‌نفسه مؤید درخشان بودن ذهن فارغ‌التحصیلان این مؤسسات نیست.

از سوی دیگر، این تهدید که «اگر چنین تفاهمی منجر به توافق نشود، برخورد نظامی مجدد صورت خواهد گرفت» نیز به گمانم ساده‌لوحانه است. این گفت‌وگوها آزمایشگاهی برای سنجش میزان صداقت ایرانی‌ها نیست. اگر آمریکایی‌ها نتوانسته‌اند در چهار دهه گذشته تحلیل درستی از رفتار‌شناسی دولتمردان ایرانی داشته باشند، هیچ‌گاه دیگر نیز نخواهند توانست. به عنوان مثال، وقتی ایرانی‌ها در متن توافق اعلام می‌کنند متعهد می‌شوند از بازرسان آژانس برای بازرسی از فردو «دعوت» کنند، این تعهد، آنان را ملزم به ورود بازرسان به فردو نمی‌کند، بلکه آن‌ها صرفاً متعهد شده‌اند که آنان را «دعوت» کنند. شاید گمان شود این موضوع پیش‌پاافتاده و مضحک است، اما باید در ایران زندگی کرده باشید و با آموزه‌های فقهی-سیاسی جناح حاکم آشنا باشید تا متوجه شوید که موضوع کاملاً جدی است. در‌واقع ونس پس از پایان جلسات اعلام کرد که یکی از دستاوردهای این نشست، تعهد ایران به «دعوت از بازرسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی برای بازگشت به کشور» (Invite IAEA inspectors back) بوده است؛ در حالی که برای آژانس، بار حقوقیِ «دعوت» با «دسترسی نامحدود» (Unfettered Access) کاملاً متفاوت است. به‌سبب همین فقدان ادراکی است که کل دستگاه سیاست خارجی همه رؤسای جمهور پیشین آمریکا، از کارتر گرفته تا ترامپ دوم، در برابر جمهوری اسلامی شکست خورده است. آن‌ها حتی نمی‌دانند هرگونه درگیری نظامی آمریکا با کشوری متوسط، اگر ظرف چند روز به پیروزی قاطع ختم نشود، حتماً محکوم به شکست است؛ فارغ از اینکه در آینده چه نتیجه‌ای به دست آید.

اما موضوع اصلی به دینامیک درونی خود نظام حکمرانی در ایران مربوط می‌شود؛ در این باره از سالیان پیش به اندازه کافی نوشته‌ام. اگر آمریکا نمی‌خواهد دنباله‌روی تحولات باشد و اگر می‌خواهد توانایی مدیریت این تحولات را پیدا کند، باید در ابتدا درک کند که نظام اسلامی، فارغ از رهبران آن، یک «سیستم» است؛ سیستمی که تحولات آن بر اساس دینامیک داخلی خود تعیین می‌شود و نه صرفاً انگیزه‌ها و خواست‌های رهبران. مهم‌تر از آن، آمریکا باید درک کند این سیستم به نحو غریبی از سیالیت برخوردار است و تحولات در ایران خاصیت «موجی» دارد. رهبران ایران معمولاً سوار بر موج می‌شوند، نه اینکه در برابر آن بایستند. اینکه این موج در ابتدا چگونه ایجاد می‌شود، خود موضوع پیچیده‌ای است و به ماهیت خود نظام وابسته است. از یک‌سو، این نظام بر شبکه پیچیده‌‌ای از روابط در سطوح پایین و مردمی مانند مساجد، هیئت‌ها، کسبه بازار و مانند آن مبتنی است (وقتی از پیچیدگی سیستم نام می‌برم، منظورم همبندی توپولوژیک آن است)؛ درست همان‌گونه که مراجع تقلید بر چنین پایگاهی متکی هستند. از سوی دیگر، این سیستم از ابزارهایی برخوردار است که هدفشان مهار کردن این شبکه پیچیده روابط است که در درون خودِ نظام حکمرانی نیز گسترش یافته است.

اما مهم‌ترین ابزار کنترل و مهار تعارضات در درون چنین شبکه پیچیده‌ای از کارکردها و ساختارها، اصل وفاداری دینی به رهبری است؛ همان‌گونه که فرمانِ «امر مقدس» در تمامی عالم ساری و جاری است و جهان با تمام تضادها و تنازعاتش در دیدگاه باورمندان به آن امر مقدس، در یک هارمونی وجودی حرکت می‌کند، نظام سلطه در ایران نیز از مدل مشابهی پیروی می‌کند. اکنون مجالی برای تکرار آنچه قبلاً بارها توضیح داده‌ام نیست، اما باید به این نکته اشاره کنم که با از دست رفتن رهبری نظام، کارکردهای آن شبکه پیچیده دیگر نمی‌تواند مانند سابق در یک هارمونی کامل عمل کند. ممکن است نظام اسلامی فرصتی برای بازیابی هارمونی خود در آینده پیدا کند —و صد البته ناچار است چنین کند— اما در فرایند تجدید ساختار، ممکن است تحولات جدیدی پیش آید که درباره آن‌ها نیز قبلاً به تفصیل نوشته‌ام.

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)