در ستایش کتاب‌خوانی و علوم انسانی: تأملی درباره‌ی نقش روشنفکران و اندیشه‌وران علوم انسانی

 

موسی اکرمی، استاد فلسفه

 

مقدمه

در سال‌های اخیر، گاه از گوشه و کنار فضای عمومی – چه در رسانه‌های اجتماعی، چه در محافل غیرتخصصی و گاه حتی در برخی حلقه‌های تصمیم‌ساز – صدایی برمی‌خیزد که پرسشی بنیادین را با لحنی طلبکارانه مطرح می‌کند: «سودمندی علوم انسانی و کتابخوانی چیست؟» این صداها که گاه از سوی کسانی برخاسته که خود را «واقع‌بین» و «عمل‌گرا» می‌خوانند، به تدریج فراتر از پرسش رفته و به داوری روشنفکران، دانشگاهیان، و حتی هر شهروندی که به کتاب پناه می‌برد، می‌پردازند.

در این نگاه رایج ولی کم‌ژرفا، ارزش هر دانش و هر تخصصی تنها به «خروجی فوری و قابل اندازه‌گیری» آن فروکاسته می‌شود: مهندس پلی می‌سازد و راهی می‌گشاید، پزشک بیماری را درمان می‌کند و رنجی را می‌زداید. ولی چنین می‌نماید که «فرد کتابخوان» که در فلسفه یا تاریخ یا جامعه‌شناسی ژرف‌نگری دارد، کالای ملموسی تولید نمی‌کند و از این رو، گویی بار اضافی بر دوش جامعه است. گاه این نگاه چنان پیش می‌رود که ادعا می‌کند هر آن کس که از دسترنج دیگران ارتزاق دارد و محصول مادی و قابل فروشی عرضه نمی‌کند، «انگل» و سزاوار تحقیر است.

آیا این نگاه، تصویری تمام‌نما از کارکردهای دانش در جامعه به دست می‌دهد؟ آیا می‌توان ارزش یک دانشگاه، یک کتابخانه، یا یک عمر مطالعه در فلسفه و ادبیات را با چند شاخص آماری از میزان اشتغال یا تولید ناخالص داخلی سنجید؟ این نوشتار، پاسخی به این پرسش‌ها، البته نه از سر دفاعیه‌ی احساسی یا شعارزده، است. من می‌کوشم با اتکا به استدلال‌های عقلانی و تحلیلی و با ارجاع به آثار کلاسیک و معاصر در فلسفه، نشان دهم که

۱) «کتابخوانی» چونان کنشی معرفتی و اخلاقی، چه نسبت تنگاتنگی با «خودآیینی»، «آزادی» و «تفکر انتقادی» دارد؛

۲) علوم انسانی چه نفش‌های حیاتی و در عین حال نادیدنی‌ای در جامعه ایفا می‌کنند؛

۳) سنجش ارزش یک تخصص تنها با «خروجی مستقیم و فوری» نه ممکن است و نه منصفانه؛ و

۴) مسئولیت اجتماعی متخصصان علوم انسانی در برابر جامعه‌ی چیست و چگونه می‌توانند با «بودجه‌ی عمومی» بنیادی برای توسعه‌ی انسانی و دموکراسی پایدار و زندگی عقلانی و فرهنگی شهروندان فراهم آورند.

این مقاله، کوششی برای بازگرداندن اعتبار به خرد بی‌مرز انسانی در عصری است که گرفتار کوته‌بینی‌ها و سطحی‌نگری‌ها شده است، و بی‌آنکه به هیچ فرد یا جریان خاصی اشاره‌ای مستقیم داشته باشد، نقدی اصولی بر فرهنگ خوارشماری معرفت است.

 

۱. کتابخوانی و نسبت آن با «خودآیینی» و «آزادی» انسان

نخستین و شاید بنیادین‌ترین پاسخی که می‌توان به پرسش «سودمندی کتابخوانی» داد، نه در اقتصاد بلکه در اخلاق و فلسفه‌ی سیاسی نهفته است. نویسندگان قانون اساسی ایالات متحده، به ویژه تامس جفرسون، با الهام‌پذیری از فیلسوفان اخلاق و فیلسوفان سیاسی پرآوازه‌ی اروپایی سده‌‌های هفدهم و هجدهم و میراث بشری در خردورزی به‌روشنی اعلام کردند که جمهوری و نظام استوار بر رأی مردم نمی‌تواند بدون شهروندانی آگاه و کتابخوان دوام آورد. جفرسون در نامه‌ای به جیمز مدیسون در سال ۱۷۸۷ نوشت: «مردمی که انتظار دارید هم نادان و هم آزاد باشند، هرگز نبوده و نخواهند بود.» این گفته، نه یک شعار تبلیغاتی، بلکه بیانی فلسفی از یک ضرورت سیاسی است.

ولی چرا «دانش» برای «آزادی» ضروری است؟ فیلسوف بزرگ لیبرال، جان استوارت میل، در اثر کلاسیک خود «درباب آزادی» (۱۸۵۹) به تفصیل نشان داد که «آزادی» تنها در معنای منفی «عدم مداخله» معنا نمی‌شود، بلکه «آزادی مثبت» مستلزم «توانایی خودآیینی» – یعنی خودمختاری و خودقانون‌گذاری – است؛ و خودآیینی، بدون رویارویی با تنوع افکار و عقاید و بدون قوه‌ی بازشناسی نیک از بد و سود از زیان، میسر نمی‌گردد. خواندن کتاب – و به‌ویژه کتاب‌هایی که در قلمرو فلسفه، تاریخ، ادبیات و نقد اجتماعی نوشته شده‌اند – بزرگ‌ترین و دسترسی‌پذیر‌ترین راه برای رویارویی با «دیگری» و «دیگر اندیشیدن‌ها» است.

جان دیویی، فیلسوف پراگماتیست آمریکایی، در کتاب «دموکراسی و آموزش» (۱۹۱۶) از زاویه‌ای دیگر به این موضوع می‌نگرد. او نشان می‌دهد که «آموزش» (که کتابخوانی شالوده‌ی آن است) نه برای آماده‌سازی نیروی کار، بلکه برای «بازتولید و نقد فرهنگ» طراحی شده است. از نظر دیویی، دموکراسی «شیوه‌ای از زیستن مشترک با دیگری» است، و این زیست مشترک مستلزم «توانایی همدلی» و «درک دیدگاه افراد گوناگون» است – مهارت‌هایی که نه در آموزش فنی، بلکه در مطالعه‌ی علوم انسانی و هنرها کسب می‌شوند. این تأکید دیویی بر «ابعاد اخلاقی و اجتماعی آموزش» امروز بیش از هر زمان دیگری راهگشاست.

در جوامعی که شهروندان آموخته‌هائی از تاریخ، نقد قدرت و نظریه‌های عدالت ندارند، رأی‌دادن به نظرسنجی کشانده می‌شود، و «قدرت» به آسانی می‌تواند افکار عمومی را در مسیری دلخواه هدایت کند. دموکراسی بدون شهروندان کتابخوان تبدیل به «دموکراسی نمایشی» یا «دموکراسی فریبکارانه» می‌شود که در آن اقلیتی سودجو از بی‌سوادی اکثریت بهره می‌برند. هانا آرنت، فیلسوف سیاسی آلمانی، در کتاب «انقلاب» (۱۹۶۳) نشان داد که در جوامعی که «تفکر» به حاشیه رانده می‌شود، شهروندان در برابر فاجعه‌های سیاسی نه تنها منفعل، بلکه همدست فاجعه‌آفرینان می‌شوند. کتابخوانی دقیقاً همان «تمرین تفکر» است که آرنت از آن سخن می‌گوید.

 

۲. علوم انسانی و حل مسئله: سودمندی‌های غیرمستقیم و راهبردی

دومین خطای رایج در داوری درباره‌ی علوم انسانی، خلط میان «سودمندی مستقیم» و «سودمندی غیرمستقیم» است. یک جراح با درمان بیمار، نتیجه‌ی کار خود را بی‌واسطه می‌بیند. ولی یک پژوهشگر فلسفه یا جامعه‌شناسی، محصول کار خود را در «بلندمدت» و از طریق «تغییر گفتمان عمومی»، «اصلاح سیاست‌ها» و «شکل‌دهی به هنجارهای اجتماعی» به جامعه بازمی‌گرداند. این تأخیر در ظهور نتایج، به معنای بی‌نتیجه بودن نیست، بلکه نشان از ژرفا و گستردگی تأثیر دارد. به گفته‌ی ماکس وبر، «علم چونان حرفه»  ارزش خود را در «خودآگاهی انتقادی» جامعه نشان می‌دهد – نقشی که هرگز نمی‌توان در یک گزارش سالانه خلاصه کرد.

مارتا نوسبام، فیلسوف معاصر آمریکایی، با استناد به داده‌های فراوان نشان می‌دهد که جوامعی که در آنها علوم انسانی و هنرها رونق دارند، به لحاظ شاخص‌های «کیفیت زندگی»، «عدالت اجتماعی»، «توسعه‌ی انسانی» و «پایداری محیط زیست» وضعیت بهتری دارند. این همبستگی تصادفی نیست؛ زیرا علوم انسانی به شهروندان می‌آموزند که «دیگری» را ببینند، در رنج دیگران همدلی کنند، در برابر بی‌عدالتی واکنش نشان دهند و مسئولیت جمعی را بپذیرند. نوسبام این سه ظرفیت را «توانمندی‌های اخلاقی» می‌نامد و نشان می‌دهد که بدون آنها، توسعه‌ی اقتصادی نه تنها ناقص، بلکه در درازمدت ناپایدار است.

تأثیر علوم انسانی بر زندگی فردی و جمعی چنان زیاد است که گویی ما درون یا بر پایه‌ی این علوم زندگی می‌کنیم بی آن‌که لزوماً درکی از این مایه‌ی حیات در تعیین جهت درست زندگی داشته باشیم. ولی برای درک ملموس ارزش حیاتی این علوم به چند نمونه‌ی عینی از تأثیر آن‌ها بر سیاست‌گذاری عمومی اشاره می‌کنم.

۱) اندیشه‌های فیلسوفان بزرگ، از افلاطون و ارسطو تا فارابی و دکارت و … تأثیر بسیار و حتی تأثیر تعیین‌کننده بر جوامع متبوع آنان و دیگر جوامع گذاشته‌اند.

۲) نظرات کسانی چون جان لاک و ژان ژاک روسو بر اعلامیه‌ی استقلال آمریکا، قانون اساسی آمریکا، اعلامیه‌ی حقوق شهروندی فرانسه بسیار تأثیر داشتند.

۳) رساله‌ی «صلح پایدار» کانت در منشور ملل متحد و تشکیل سازمان ملل متحد بسیار تأثیر داشت.

۴) تأثیر جامعه‌شناسانی چون اوگوست کنت و ماکس وبر و دورکیم تا آنتونی گیدنز بر کشور متبوع خود و بسا کشورهای دیگر بسیار زیاد و آشکار است.

۵) نظریه‌ی عدالت جان رالز (۱۹۷۱) که در فلسفه‌ی سیاسی تدوین شد، امروز به چارچوب اصلی در مباحث مربوط به توزیع درآمد، دموکراسی مشورتی و حقوق بشر تبدیل شده و مستقیماً بر قوانین ملی و معاهدات بین‌المللی تأثیر گذاشته است.

۶) دومین رئیس جمهور چک، واتسلاو هاول، نمایشنامه‌نویس و پژوهشگر ادبیات بود و تحول دموکراتیک چک‌اسلواکی را با تکیه بر مفاهیم اخلاقی و سیاسی  برآمده از دل ادبیات رهبری کرد.

۷) میشل فوکو که در فلسفه و تاریخ نهادهای اجتماعی (مانند زندان، بیمارستان روانی و کلینیک) آثار مهمی خلق کرد، بر سیاست در بسیاری از کشورها تأثیر داد.

۸) هر دیدگاه و باور سیاسی‌ای که داشته باشیم اگر منصفانه بنگریم می‌توانیم افرادی را در گذشته و حال ایران نام بیریم که در یک چند رشته در علوم انسانی منشأ خدمات و تأثیرات مهم در جامعه‌ی ایرانی بوده‌اند که ما با همان دیدگاه و باور سیاسی خود می‌توانیم به آنان افتخار کنیم.

اگر این افراد کتاب نمی‌خواندند و در علوم انسانی تخصص نمی‌یافتند، چه بسا تحولات و گفتمان‌هائی که ما می‌پسندیم پدید نمی‌آمدند یا به‌سادگی از میان می‌رفتند و جامعه در سردرگمی‌ها یا بن‌بست‌هائی باقی می‌ماند. باید پذیرفت که به علل و دلایل گوناگون تأثیر روشنفکران کتاب‌خوانده یا متخصصان علوم انسانی گاه آن‌چنان آرام و تدریجی است که چشم ظاهر بین، آن را نمی‌بیند و گمان می‌برد که هیچ اتفاقی روی نداده است.

 

۳. نقد کالاانگاری فرهنگ

یکی از استدلال‌های رایج در برابر علوم انسانی، ادعای «خروجی نداشتن» این حوزه است. ولی این ادعا بر مغالطه‌ی بنیادینِ فروکاستن «خروجی» به «کالای فیزیکی قابل فروش در بازار» استوار است. نخستین پرسش در اینجا این است که آیا ارزش یک انسان و ارزش تخصص او را تنها با «پولی که از فروش محصولش به دست می‌آید» باید سنجید؟ این نگاه، میراث تفکر اقتصادی نئوکلاسیک است که به «انسان اقتصادی» یا «انسان اقتصادورز» (homo economicus) باور دارد و ادعا می‌کند انسان تنها در پی بیشینه‌سازی سود مادی خود است. ولی انسان، در تجربه‌ی زیسته و درست فهم خود، اهداف دیگری نیز دارد: طلب حقیقت، طلب عدالت، طلب زیبایی، طلب معنویت، و طلب احترام. چگونه می‌توان این اهداف را «بی‌ارزش» نامید؟

فزون بر این، «خروجی» یک تخصص می‌تواند نه افزایش تولید بلکه کاهش آسیب باشد. متخصصان علوم انسانی بسیاری از خطاهای تاریخی را ثبت و تحلیل کرده‌اند تا نسل امروز آنها را تکرار نکند. یک جامعه‌شناس که فساد ساختاری را تحلیل می‌کند، یک مورخ که به بازگویی سقوط یک تمدن می‌پردازد، یا یک فیلسوف سیاسی که استبداد را در ترازوی نقد می‌گذارد، «خروجی» او «کاهش هزینه‌های جبران‌ناپذیر» است که هرگز در حساب‌های اقتصادی متعارف ثبت نمی‌شود. می‌توان پرسید آیا کار آتش‌نشانی که محصول ملموسی تولید نمی‌کند بلکه مانع از سوختن شهر می‌شود، ارزشمند نیست؟ پژوهشگر علوم انسانی نیز همانند آتش‌نشان است که «آتش‌های شعله‌ور نشده» را با هشدار به‌هنگام خاموش می‌کند.

مارتا نوسبام  بر این باور است که هزینه‌ی نادیده گرفتن علوم انسانی، از دست دادن دموکراسی است. او هشدار می‌دهد که کشورهایی که بودجه‌ی علوم انسانی را قطع می‌کنند و مراکز آموزشی خود را به «نیروگاه تولید نیروی کار» تبدیل می‌کنند، در حال «کودن کردن عمدی شهروندان» هستند و خود را برای بحران‌های سیاسی و اخلاقی آینده آماده نمی‌کنند.

افزون بر این، خودِ «پیشرفت علمی و فنی» نیز بدون پشتوانه‌ی فلسفی و اخلاقی با خطرات بزرگی روبه‌رو است. پیشرفت‌های ژنتیک، هوش مصنوعی، سلاح‌های کشتار جمعی و تغییرات اقلیمی، پرسش‌هایی را پیش می‌کشند که هیچ مهندس یا پزشکی از آن نظر که مهندس یا پزشک است نمی‌تواند به آن‌ها پاسخ دهد: «آیا هر کاری که از نظر فنی ممکن است، از نظر اخلاقی جایز است؟»، «مرز میان درمان و بهبود کجاست؟»، «آیا سقط جنین را می‌توان و باید پذیرفت یا خیر؟»، «بهره‌گیری از هوش مصنوعی با چه کم و کیفی مجاز است؟»، «فناوری‌های نظارتی تا کجا می‌توانند پیش روند؟»، «آیا دستکاری ژنتیک مجاز است؟ تا کجا و چگونه؟». این پرسش‌ها در قلمرو فلسفه و علوم انسانی‌اند. جامعه‌ای که متخصصان علوم انسانی را به حاشیه رانده باشد، در برابر این پرسش‌ها یا سکوت می‌کند، یا پاسخ‌هایی شتابزده و گاه فاجعه‌بار می‌دهد.  ازاین‌رو، علوم انسانی نه رقیب علوم فنی، بلکه همنشین ضروری و تکمیل‌کننده‌ی آن‌هایند.

 

۴. کتابخوانی و تفکر انتقادی: آخرین سنگر در برابر افسون‌زدایی از عقلانیت

در آغاز این بخش شاید لازم باشد توضیحی درباره‌ی «افسون‌زدایی از عقلانیت» داده شود. شاید کسانی بر این باور باشند که «افسون‌زدایی از عقلانیت» در ادبیات فلسفی پذیرفتنی نیست زیرا ماکس وبر در بهره‌گیری از اصطلاح «افسون‌زدایی»برای نخستین بار آن را درباره‌ی  جهان به کار برده است:  «افسون‌زدایی از جهان» (Entzauberung der Welt)   که به معنای فرایندی است که در آن باور جادویی، نگرش اسطوره‌ای و تفکر دینی جای خود را به تفکر علمی، محاسبه‌پذیر و عقلانیِ ابزاری می‌دهند. در این معنا، «عقلانیت» خود نه هدف افسون‌زدایی بلکه عامل آن است. ولی اگر از «افسون‌زدایی از عقلانیت» سخن گوییم، آنگاه عقلانیت به جای «ابزار»، به «ابژه»ی (موضوعِ) افسون‌زدایی تبدیل می‌شود، یعنی می‌خواهیم نشان دهیم که خود عقلانیت نیز می‌تواند حالتی شبه‌اسطوره‌ای، مطلق‌انگارانه و نیازمند «افسون‌زدایی» پیدا کند. این انگاره به صراحت در سنت نظریه انتقادی (مکتب فرانکفورت) حضور دارد. آدورنو و هورکهایمر در «دیالکتیک روشنگری» (۱۹۴۴) نشان می‌دهند که عقلانیت مدرن هنگامی که به صورت ابزاری و سلطه‌گر درمی‌آید، خود به اسطوره‌ای جدید بدل می‌شود: اسطوره‌ی عقلانیتِ محاسبه‌گر، که احساس، تفاوت، کیفیت و «دیگری» را قربانی کمیت و هویت می‌کند، به گونه‌ای که به تعبیر آنان «خود روشنگری به اسطوره بازمی‌گردد». از این دیدگاه «افسون‌زدایی از عقلانیت» به معنای «بیرون کشیدن عقلانیت از وضعیت اسطوره‌انگار و مطلق‌انگار خود» است. افزون بر این می‌توان از «افسون‌زدایی عقلانیت» نزد میشل فوکو و شماری از پست‌مدرن‌ها نیز سخن گفت، چنان که  آنان نشان داده‌اند که عقلانیت سده‌ی هجدهم (دوران روشنگری) وارث نادیده‌گرفته‌های خود (مانند خشونت، سلطه، و استعمار) است و باید از آنچه عقلانیت نامیده می‌شود پرسید  تا کجا حق دارد خود را قانون جهانی معرفی کند؟  یورگن هابرماس چنین باوری ندارد، و در برابر «افسون‌زدایی از عقلانیت» بر این باور است  که هر چند عقلانیت ابزاریِ بی‌قید نیازمند «نقد و تحدید» است که می‌توان آن را گونه‌ای «افسون‌زدایی از دگماتیسم عقلانیت» دانست، ولی «عقلانیت ارتباطی» در برابر عقلانیت ابزاری می‌تواند بدون بازگشت به اسطوره عمل کند. بدین‌سان اگر «افسون‌زدایی از عقلانیت» به معنای نقد عقلانیت ابزاری و خودبنیاد و مطلق‌انگار باشد، اصطلاحی به‌جا و معنادار است و در سنت فلسفه‌ی انتقادی ریشه ‌دارد.

در پیوند با تفکر انتقادی و افسون‌زدایی از عقلانیت می‌توان به خاطره‌ای از ورنر هایزنبرگ، فیزیکدان بزرگ آلمانی، در کتاب «جزء و کل» (۱۹۷۱) اشاره کرد که در روایت گفت‌وگوئی تاریخی میان او با هایدگر نشان داده می‌شود که علوم طبیعی نیز سرشار از مفروضات فلسفی‌ درباره‌ی عینیت، حقیقت، روش، و ارتباط با جهان‌اند. کتاب خواندن در علوم انسانی، به معنای آموختن چگونگی بازشناسی و صورتبندی و نقادی این مفروضات است، چنان که بدون این توانایی، حتی برترین دانشمندان نیز ممکن است ناخواسته اسیر پارادایمی شوند که هیچگاه آن را به چالش نکشیده‌اند.

رنه دکارت، بنیادگذار فلسفه‌ی مدرن، «شک روشمند» را پایه‌ی شناخت قرار داد. کسی که هرگز با روش دکارتی – برآمده از دل مطالعه‌ی فلسفه – آشنا نشده است ، چگونه می‌تواند میان «اخبار جعلی» و «واقعیت» تمایز بگذارد؟ هر روز در فضای مجازی با ده‌ها خبر و تحلیل روبه‌رو می‌شویم که پشت سر هم بر ما هجوم می‌آورند. بدون مهارت «سواد رسانه‌ای» و «سواد انتقادی» که علوم انسانی آن‌ها را فراهم می‌کند، انسان به آسانی طعمه‌ی شایعه‌سازی در رسانه‌های اجتماعی، پروپاگاندا، و جنگ روانی می‌شود. جامعه‌ای که شهروندانش تنها اخبار کوتاه و پست‌های کلیپی مصرف می‌کنند، در برابر هر کوششی برای «تولید واقعیت» از سوی قدرت‌های پنهان (سیاسی، اقتصادی، رسانه‌ای) تسلیم‌پذیر‌تر است.

باید دانست مفهوم «تفکر انتقادی» که امروزه در بسیاری از نظام‌های آموزشی جهان به عنوان یک هدف اصلی پذیرفته شده است مدیون مطالعات فلسفی و روش‌شناختی است. ادوارد گلاسر در سال ۱۹۴۱ تحت تأثیر فلسفه‌ی پراگماتیست‌ها و منتقدان پوزیتیویسم، تفکر انتقادی را چونان «توانایی سنجش شواهد، شناسایی مفروضات پنهان، و دوری‌گزینی از مغالطه‌ها» تعریف کرد. از آن زمان تا کنون، پژوهش‌های متعدد نشان داده‌اند که آموزش فلسفه و منطق به دانشجویان، توانایی آنان را در تشخیص شبه علم، اخبار جعلی و استدلال‌های فریبنده به گونه‌ی درخور توجهی افزایش می‌دهد.

همچنین، کتاب‌خوانی – به ویژه کتاب‌خوانی در ادبیات و فلسفه – فزون بر آشناسازی انسان با موضوعات گوناگون، به او «صبر در برابر پیچیدگی» و «توانایی تحمل ابهام» می‌آموزد. در جامعه‌ی امروز که نیاز به «پاسخ فوری» به هر پرسشی إحساس می شود، کتاب‌خوانی درسی مخالف آن به ما می‌دهد: این‌که همه‌ی پرسش‌ها پاسخ فوری ندارند، این‌که گفتنِ «نمی‌دانم» بر «می‌دانم» دروغین برتری دارد، و این‌که تفکر راستین دشوار است. اگر شهروندان چنین پختگی‌ای نداشته باشند، وادار به انتخاب میان «پاسخ‌های قطعی جعلی» خواهند بود، و نتیجه سرانجام جز سرخوردگی و بدبینی نخواهد بود.

 

۵. مسئولیت اجتماعی روشنفکران و هزینه‌های سرمایه‌گذاری عمومی

نکته‌ی درخور تأمل دیگر، نقدی است که به «دریافت حقوق از جیب مردم» از سوی متخصصان علوم انسانی وارد می‌شود و گاه این نقد با طنز و کنایه و حتی تحقیر همراه است. در این نگاه، گویی متخصصان علوم انسانی «انگل‌وار» از تولید مهندسان، پزشکان و کارگران ارتزاق می‌کنند. ولی این نگاه، دست‌کم از سه جهت قابل مناقشه است.

یکم. هر جامعه‌ای – به ویژه جوامع مدعی تمدن و توسعه – متکی به «تقسیم کار اجتماعی» است. اقتصاددان بزرگ، آدام اسمیت، در کتاب «ثروت ملل» (۱۷۷۶) نشان داد که تخصصی شدن مشاغل، نه در کارخانه‌ها، بلکه در یک نظام پیچیده با هزاران نقش مرتبط شکل می‌گیرد. آشپز از نانوا ارتزاق می‌کند و نانوا از معلم و معلم از پزشک و پزشک از مهندس و مهندس از پژوهشگر علوم انسانی و پژوهشگر علوم انسانی از نانوا. هیچ یک به تنهایی نه «انگل» بلکه حلقه‌ی یک زنجیر به هم پیوسته‌ است. جامعه‌ای سالم است که جایگاه هر حلقه را بشناسد و هیچ یک از دیگری بدگویی نکند.

دوم. بسیاری از آنچه «مهندس» و «پزشک» و «کشاورز» چونان «دستاورد ملموس» خویش عرضه می‌کنند، بدون نهادهای حقوقی، سیاسی و فرهنگی که متخصصان علوم انسانی طراحی و پشتیبانی کرده‌اند، امکان‌پذیر نیست. مالکیت معنوی، قوانین کار، نظام بانکی شفاف، مبارزه با فساد، و حتی مفهوم «حقوق شهروندی»، همگی فراورده‌ی قرن‌ها اندیشه در فلسفه‌ی حقوق، فلسفه‌ی سیاسی و جامعه‌شناسی است. نادیده گرفتن این زنجیره‌ی بلند، گونه‌ای «ساده‌انگاری تاریخی» است.

سوم. انتظار از علوم انسانی، بیش از هر حوزه‌ی دیگر، پاسخگویی اخلاقی و مسئولیت اجتماعی است. متخصصان علوم انسانی اگر نتوانند «نمود عینی» کار خود را در کاهش رنج مردم نشان دهند، در معرض این نقد سخت قرار می‌گیرند. این نقد، حق مردم است؛ ولی باید این حق نه به انکار اصل علوم، بلکه به بازتعریف کاربست علوم انسانی بیانجامد.

ازاین‌رو، طلب «پاسخگویی» از روشنفکران، خود یک دستاورد روشنگری است. جامعه‌ی سنتی هرگز از اندیشه‌وران خود نمی‌پرسید «خروجی تو چیست»؟ جامعه‌ی مدرن، این پرسش را بر زبان می‌راند، و این، نشان بلوغ است. ولی اگر پرسش به جای نقد سازنده به تحقیر و استخفاف تمام‌عیار کشیده شود، آن جامعه از سرمایه‌ی تجربه‌ی بشری و خرد انباشته محروم خواهد شد – و چنین محرومیتی، خود بزرگ‌ترین هزینه‌ای است که هیچ مهندس و پزشکی نمی‌تواند جبران کند.

 

۶. کتابخوانی، دموکراسی و توسعه‌ی انسانی پایدار

سرانجام، باید از دیدگاهی گسترده‌‌تر به مسئله نگریست. توسعه‌ی انسانی – که سازمان ملل آن را در گزارش‌های سالانه می‌سنجد – شاخص‌هایی فراتر از درآمد سرانه دارد: امید به زندگی، سواد، دسترسی به اطلاعات، آزادی سیاسی، برابری جنسیتی، و مشارکت مدنی. همه‌ی این شاخص‌ها بی‌واسطه با «سواد عمومی» و «توانایی تحلیل انتقادی» پیونددارند که فراورده‌ی کتابخوانی و علوم انسانی‌اند.

نتایج پژوهش‌های «سازمان همکاری اقتصادی و توسعه» (OECD) در «برنامه‌ی ارزشیابی بین‌المللی دانشجویان» (PISA)  نشان می‌دهند کشورهایی که دانش‌آموزان آن‌ها در خواندن و درک مطلب متون طولانی و پیچیده نمرات بالایی کسب می‌کنند، به گونه‌ای پیوسته در شاخص‌های «رضایت از زندگی»، «اعتماد به نهادها» و «مشارکت سیاسی» نیز نمرات بالاتری دارند. این همبستگی، علّی است: خواندن به افراد می‌آموزد که انگاره‌های متفاوت را در ذهن نگه دارند، استدلال‌های یکدیگر را بسنجند و به راه‌حل‌های مصالحه‌جویانه دست یابند، امری که دقیقاً نشان‌دهنده‌ی جوهر سیاست دموکراتیک است.

بدون مردم کتابخوان، حتی مهندسی و پزشکی و کشاورزی پیشرفته نیز نمی‌توانند جامعه را از فساد، اختلاس، تبعیض، سانسور، و تصمیم‌گیری‌های فاجعه‌بار نجات دهند، زیرا این امور نتیجه‌ی «جهل جمعی»اند، نه سواد فنی. تامس پین، انقلابی آمریکایی، می‌گفت «هر که می‌خواهد از من سلب آزادی کند، نخست باید از من سلب دانش کند.» این دانش بیش و پیش از هر چیز دانش برآمده از ادبیات و فلسفه و تاریخ است؛ و علم طبیعی نیز نیازمند بن‌مایه‌ای از فلسفه و تاریخ و فرهنگ است.

 

واپسین سخن. فراتر از بازار، اعتبار خرد را بازگردانیم

من در این مقاله  کوشیدم نشان دهم که علوم انسانی و کتابخوانی را نمی‌توان با معیارهای سودمندی فوری و خروجی مادی سنجید. کتابخوانی، «آزادی درونی» فرد را تضمین می‌کند، «تفکر انتقادی» را جان می‌بخشد و «همدلی» را گسترش می‌دهد، ‌و این همه لازمه‌ی هر نوع شهروندی دموکراتیک و توسعه‌ی انسانی پایدارند. علوم انسانی، آثار خود را با تأخیر و به گونه‌ای ناملموس نشان می‌دهند، ولی در بلندمدت از فروپاشی نهادها، از استبداد، از آلودگی اخلاقی، از بحران هویت، و از بی‌عدالتی جلوگیری می‌کنند.

متخصصان علوم انسانی – چون فیلسوفان، مورخان، جامعه‌شناسان، پژوهشگران ادبیات و سیاست – در کنار دیگر اقشار جامعه حق برخورداری از دسترنج جمع را دارند، ولی در برابر آن بار مسئولیت‌های سنگین‌تری را نیز بر دوش می‌کشند، که از آن میان می‌توان از پاسخگویی به این پرسش یاد کرد که چگونه با دانش خود به بهبود تصمیم‌گیری‌ها و افزایش خرد جمعی یاری رسانده‌اند. نقدی که گاه بر «کتابخوانان حرفه‌ای» وارد است – اگر در جای خود صادق باشد – نه نفی ارزش کتابخوانی، بلکه طلب «کاربست مسئولانه‌ی دانش» است.

کتابخوانی بی‌عمل و بی‌تأثیر، ارزش خود را از دست می‌دهد؛ ولی عمل بی‌کتابخوانی، عملی با نابینایی یا چشمان بسته و چه بسا ویرانگر است. جامعه هم به مهندسی که پل می‌سازد نیاز دارد، و هم به فیلسوفی که وضوح می‌بخشد. یکی بی‌دیگری، به ورطه «توسعه‌ی کور» یا «بحران بی‌کنشی» سقوط می‌کند. آنکه مهندسی را می‌ستاید و علوم انسانی را مضحکه می‌خواند، گویی می‌خواهد با یک بال پرواز کند – و این تنها به سقوط می‌انجامد. (من در اینجا از ورود به بحث سرآمدی مابعدالطبییعه (توسعاً فلسفه) نسبت به ریاضیات و طبیعیات نزد ارسطو و ارسطوییان بسیار در تاریخ فلسفه‌ی غرب و فلسفه‌ی اسلامی و نیز بحث جذاب کانت در باره‌ی برتری‌های ویژه‌ی فلسفه یا دست کم تمایزهای اساسی آن در برابر مهندسی و پزشکی، آن گونه که در رساله‌ی «ستیز دانشکده‌ها» مطرح کرده است – خودداری کرده‌ام.)

در پایان باید بگویم مهم نیست که چند کتاب خوانده‌ایم یا چه مدرکی داریم. مهم آن است که از خواندن، از اندیشیدن، از نقد کردن، و از خدمت به جامعه‌ی خود دست نکشیم. اگر در گوشه و کنار، صدایی می‌شنویم که کتاب خواندن را «کاری عبث» می‌نامد، آن صدا را نه با توهین و تحقیر، بلکه با منطق و استدلال و عمل پاسخ دهیم. و مهم‌ترین پاسخ، ساختن جامعه‌ای است که در آن شهروندان آگاه و کتابخوان، خود گواه زنده بر ارزش روشنگری و خرد باشند و نشان دهند جامعه‌ای که کتاب نمی‌خواند، آینده‌ای نخواهد داشت. مرگ خرد، پیش‌درآمد مرگ هر تمدن است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)