چرخه‌ی تکرارشونده‌ی جنگ، آتش‌بس و مذاکرات میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده، همراه با رفت‌وآمد میان میدان‌های نظامی و میز مذاکره، در حقیقت نمادی از یک پارادوکس قدیمی در سیاست است: پارادوکس «همه یا هیچ». در شرایطی که هیچ‌یک از طرف‌ها قادر به تحقق کامل اهداف نهایی خود نیستند، ناچار می‌شوند میان اهداف مختلف اولویت‌بندی کنند و بخشی از خواسته‌ها را به نفع بخشی دیگر کنار بگذارند.

این وضعیت صرفاً محدود به شرایط جنگی یا آتش‌بس نیست. در سطح سیاست داخلی ایران، در تجربه جنبش‌های اجتماعی، و حتی در منطق اپوزیسیون نیز با همین مسئله روبه‌رو هستیم: اینکه اگر نتوانیم همزمان به همه آرمان‌های خود برسیم، کدام را باید در اولویت قرار دهیم؟

اگر از برخی گرایش‌های ایدئولوژیک که منافع خود را در تداوم تنش و درگیری می‌بینند صرف‌نظر کنیم، تقریباً همه می‌توانند بر سر یک نکته توافق کنند: هیچ انسانی ذاتاً با صلح، آزادی، عدالت و ثبات مخالف نیست.

اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که در جهان واقعی، این چهار آرمان همیشه به‌طور همزمان و در یک سطح قابل تحقق نیستند. گاه برای دستیابی به عدالت، ثبات به خطر می‌افتد؛ گاه برای حفظ ثبات، آزادی محدود می‌شود؛ و گاه پایان خشونت مستلزم مصالحه‌هایی است که با عدالت کامل فاصله دارند. سیاست، برخلاف آرزوهای ما، عرصه تحقق خیرهای کامل نیست، بلکه عرصه انتخاب میان خیرهای ناقص است.

شاید بتوان بخش مهمی از اختلافات سیاسی امروز ایران را از همین زاویه فهمید. بسیاری از نیروهای سیاسی بر این باورند که تا زمانی که ساختار قدرت به‌صورت بنیادی تغییر نکند، نه آزادی پایدار، نه عدالت، نه توسعه و نه ثبات به‌طور واقعی محقق نخواهد شد. این استدلال از جهات مختلف قابل فهم و حتی قابل دفاع است. اما در کنار آن، پرسش دیگری نیز باقی می‌ماند: مردم تا آن زمان چگونه زندگی می‌کنند؟

این پرسش ما را به تمایزی مهم میان دو نوع «زمان سیاسی» می‌رساند: «زمان آرمانی» و «زمان انسانی».

«زمان آرمانی»، زمان آینده مطلوب است؛ زمانی که در آن از آزادی، دموکراسی، عدالت و ساختن جامعه‌ای بهتر سخن می‌گوییم. این زمان معمولاً بلندمدت است و افق آن سال‌ها و حتی دهه‌ها را در بر می‌گیرد.

در کنار آن، زمان دیگری نیز وجود دارد: «زمان انسانی». زمان انسانی، زمان زندگی واقعی مردم است؛ زمانی که فرد باید اجاره خانه بپردازد، داروی بیمار خود را تهیه کند، شغل خود را حفظ کند، فرزندانش را بزرگ کند و از میان بحران‌های پی‌درپی عبور کند. این زمان با امروز و فردا سروکار دارد، نه آینده‌ای دور و نامعلوم.

شاید بتوان گفت بخشی از شکاف میان اپوزیسیون و بخش‌هایی از جامعه ایران از همین تفاوت زمانی ناشی می‌شود. بسیاری از نیروهای مخالف، به‌ویژه آنان که در خارج از کشور زندگی می‌کنند، ناگزیر بیشتر در افق زمان آرمانی می‌اندیشند: تغییر ساختار، گذار سیاسی و طراحی نظم مطلوب آینده. این امر نه نشانه بی‌تفاوتی است و نه الزاماً خطا؛ بلکه تا حدی نتیجه موقعیت زیسته‌ی آنان است.

در سوی دیگر، میلیون‌ها انسان در داخل کشور در زمان انسانی زندگی می‌کنند. برای آنان مسئله فقط آزادی در آینده نیست، بلکه نان امروز، امنیت امروز، داروی امروز و کاهش رنج امروز نیز اهمیت دارد. به همین دلیل، گاه آنچه برای یک کنشگر سیاسی یک «مصالحه غیرقابل قبول» به نظر می‌رسد، برای فردی که زیر فشار شدید اقتصادی و اجتماعی زندگی می‌کند، ممکن است به معنای کاهش بخشی از رنج‌های فوری باشد.

در اینجا یکی از پارادوکس‌های بنیادین سیاست آشکار می‌شود. اگر بگوییم نباید به فرد فقیر کمک کرد، زیرا راه‌حل واقعی، از میان بردن ریشه‌های فقر است، سخنی از نظر تحلیلی قابل فهم گفته‌ایم. اما اگر نتیجه بگیریم که تا تحقق آن راه‌حل بنیادی نباید هیچ اقدامی برای کاهش رنج او انجام داد، به نتیجه‌ای از نظر اخلاقی مسئله‌دار می‌رسیم؛ زیرا آن فرد تا رسیدن آن آینده نامعلوم همچنان رنج خواهد کشید.

همین منطق در مقیاس اجتماعی نیز قابل طرح است. حتی اگر تغییرات بنیادی ضروری باشند، این ضرورت نمی‌تواند مسئولیت نسبت به رنج‌های فوری انسان‌ها را از میان ببرد.

ماکس وبر میان «اخلاق اعتقاد» و «اخلاق مسئولیت» تمایز می‌گذارد. اخلاق اعتقاد بر وفاداری به اصول تأکید دارد، در حالی که اخلاق مسئولیت ما را وادار می‌کند پیامدهای واقعی تصمیمات خود را نیز در نظر بگیریم. از این منظر، سیاست صرفاً دفاع از آرمان‌ها نیست، بلکه مواجهه با پیامدهای انسانی تصمیم‌ها نیز هست.

شاید بخشی از تنش‌های امروز اپوزیسیون ایران نیز از همین جا ناشی شود: بسیاری از نیروهای سیاسی حاضرند در میان خود بر سر حداقل‌ها توافق کنند، ائتلاف‌های موقت بسازند و اختلافات را مدیریت کنند، اما در مواجهه با ساختار قدرت، تنها راه‌حل‌های حداکثری را معتبر می‌دانند.

البته این بحث به معنای دفاع از سازش سیاسی یا چشم‌پوشی از مطالبات آزادی‌خواهانه نیست. مسئله بر سر پذیرش یک واقعیت انسانی است: مردمی که امروز زندگی می‌کنند، نمی‌توانند صرفاً در آینده زندگی کنند. همان‌گونه که سیاست بدون آرمان به محافظه‌کاری و رکود می‌انجامد، سیاستی که نسبت به رنج‌های امروز بی‌تفاوت باشد نیز می‌تواند به نوعی بی‌مسئولیتی سیاسی تبدیل شود.

زیرا سیاست فقط هنر ساختن فردا نیست؛ مسئولیت در برابر انسان‌هایی نیز هست که امروز زندگی می‌کنند. در این چارچوب، هر کنشی که به‌طور قابل پیش‌بینی رنج فوری مردم را افزایش دهد، بدون آنکه چشم‌انداز روشنی از کاهش این رنج در کوتاه‌مدت ارائه کند، می‌تواند از منظر اخلاق سیاسی محل پرسش باشد. در مقابل، بی‌تفاوتی نسبت به این رنج‌ها نیز نوعی حذف واقعیت انسانی از سیاست است.

اینجاست که حمایت از حملات نظامی به ایران و بمباران کشور، که قطعا در کوتاه مدت رنج مردم را افزایش می دهد، با این امید که فردای رهایی فرا رسد، سیاستی کاملا غیر مسئولانه در برابر رنج روزانه مردم می شود. حتی سکوت و یا این بهانه که «ما عامل جنگ نیستیم، پس کاری نمیتوانیم بکنیم» نیز غیر مسئولانه و به مثابه نادیده گرفتن رنج روزمره انسانهاست. 

https://t.me/politicalphilosphy/733

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)