توضیح: این نوشته صرفا بیان کوتاه اندیشه دو فیلسوف دیگر است و نکته جدی تازهای از من اضافه بر آن ندارد. اگرچه معمولا هیچگاه از فیلسوفان دیگر روایت نمیکنم مگر آنکه چیزی افزون بر آن داشته باشم، این نوشته همهفهم اما تحلیل روایی کوتاهی از موضوعی است که فقدان آن در حوزه اندیشه ایرانی محسوس است.
بعد از هگل، فلسفه آلمانی و کلاً جریان اندیشه در اروپا وارد مرحله جدیدی شد. هگلیان چپ ضمن وفاداری به متدولوژی بنیادین هگل، یعنی «منطق دیالکتیکی»، تلاش کردند آن را از آسمان ایدئالیسم به زمین رئالیسم و ماتریالیسم فرو آورند. آنچه موضوع این نوشته است، اندیشه فوئرباخ در تبیین ایمان مسیحی است که به نحو جالبی بر تمام ادیان خدامحور قابل تطبیق است.
تز اصلی فوئرباخ این بود که دین محصول فرافکنی یا ایدئالسازی آرزوهای بشری است. انسان برای قدرتمند شدن، تحقق امیال و آرزوها و رفع نقایص وجودی خود، «امر متعال» را برمیسازد تا به میانجی آن، خود را صاحب قدرت نماید، نقایصش را رفع کند و آرزوهایش را در ساحتی استعلایی تحقق ببخشد. در واقع، برساخت خداوند یا امر متعال بستری برای بازتعریف انسان از خود ایجاد میکند؛ نوعی گریزگاه که انسان نه در ساحت امر واقعی یا انضمامی، بلکه در ساحت امر استعلایی خود را تکامل میبخشد.
اما فرمول اساسی فوئرباخ درباره مسأله «حق» است. موضوع حق و منشأ آن، یکی از دشوارترین مباحث فلسفی است. فوئرباخ باور داشت حق الهی، شکلِ استعلاییشدهٔ همان مفهوم عدالتی است که مابهازای زمینی و مادی دارد. استعلایی شدن این مفهوم دو جنبه دارد که فوئرباخ صرفاً بر یک جنبه آن تأکید میکند: «فربه شدن حق الهی مساوی لاغر شدن حق انسانی و انسداد آن است» (پیرو همان تز معروفش که هرچه خدا غنیتر شود، انسان فقیرتر میشود). در واقع، استعلایی ساختنِ حق، آسمانی کردنِ «منشأ حق» را نیز به همراه دارد. به این ترتیب، تدوین «قانون» نیز در حوزه انحصاری حق خدایان درمیآید و از دایره حقوق انسانی بیرون میرود. در اینجا با تصویر نسبتاً کاملی از تبیین ایمان دینی در اندیشه فوئرباخ روبرویم: «از خودبیگانگی انسان با برساخت امر متعال و انسداد حقوق انسانی.»
آنچه البته فوئرباخ به آن نمیپردازد این است که به لحاظ تاریخی، برساخت امر مقدس (به مانند استعلایی ساختن هر امر انضمامی دیگر) به انسان کمک کرده است تا حداقلی از نظم اجتماعی را در تناسب با تصویر آسمانیاش پدید آورد. در واقع، استعلایی کردنِ امر انضمامی کمک کرده است تا واقعیتِ امر زمینی در پرتو این انتزاع، بیشتر آشکار و فرمولبندی شود. چنین تلاشهایی البته سترون نبوده است؛ تاریخ بشر نشان داده که چطور اولین نمونههای قانون بشری، به میانجی برساخت امر متعال در میانرودان و مصر باستان ممکن شدهاند.
اما تصویر ارائه شده از ایمان دینی نزد فوئرباخ هنوز کامل نیست. آنچه ایمان دینی را چنین پایدار و جانسخت میکند، مفهوم مهم دیگری به نام «احساس گناه» است. این احساس که به نحو غریبی با ساختار روانی و وجدان درونیشدهٔ فرد پیوند برقرار میکند، تماماً خود را معطوف به گناهآلود دانستنِ «تجربه امر واقعی» میکند. اما چرا؟ امر استعلایی یک دشمن اصلی دارد: تجربه واقعیت عینی. مکانیزم این تجربه دقیقاً مخالف مکانیزم استعلایی شدن عمل میکند؛ چرا که در ساحت انضمامی، اسباب و علل از زمین مادی میآیند و نه از آسمان خدایان. در اینجاست که احساس گناه، فرد را از اصالت دادن به تجربه زیسته خود برحذر میدارد. تجربه امر انضمامی در اندیشه دینی همواره گناهآلود تلقی میشود تا بدین ترتیب، چرخهٔ پایداریِ ایمان دینی و از خودبیگانگی انسان کامل شود: «برساخت امر استعلایی به منظور فرافکنی آرزوها؛ گناهآلود دانستن تجربه امر انضمامی؛ واهمه از واقعیت و پناه بردن مجدد به امر دینی؛ و در نهایت فربهتر شدنِ از خودبیگانگی.»
برای فوئرباخ اما یک تجربه زیسته، یعنی «غریزه جنسی» وجود دارد که حتی توسط بندهای آموزههای دینی مهارناپذیر است. این غریزه با اصالت دادن به تنانگی، اولین گسست و خلل را در سیکل بستهٔ از خودبیگانگی ایجاد میکند. اگرچه هر تجربه جنسی از منظر دینی ممکن است نوعی گناه تلقی شود، اما شدت این غریزه چنان است که احساس گناه نمیتواند آن را به کلی مهار کند. از اینجاست که غریزه جنسی و تنانگی برای فوئرباخ اهمیتِ فلسفی پیدا میکند؛ زیرا یکی از قویترین راههای گریز انسان از چرخهٔ بستهٔ انتزاع است.
اما مارکس این تبیینِ زیستشناختی را از فوئرباخ نمیپذیرد. به باور او، فوئرباخ برساخت امر دینی را به نوعی «ماتریالیسم بیولوژیک» فروکاسته است. خداوند برای مارکس نه استعلایی شده آرزوهای شخصی، بلکه انعکاس مناسبات اجتماعی در آسمان است. هنگامی که ساختار جامعه، روابط تولید و خانواده در آیینه آسمان منعکس میشوند، خداوند پدیدار میشود. بنابراین خداوند نه در زهدان تمایلات فردی و نه در دل طبیعت، بلکه در بستر جامعه و نوع مناسبات تولید خلق میشود. به همین سبب است که مثلاً خداوندِ جوامع بورژوایی با خداوندِ جوامع فئودالی متفاوت است. با این حال، موضوع ایمان دینی برای مارکس عمیقتر از یک انعکاس صِرف است. فراز مهم مقاله او در نقد فلسفه حق هگل که معمولاً ناقص روایت میشود، چنین است:
“Religious suffering is, at one and the same time, the expression of real suffering and a protest against real suffering. Religion is the sigh of the oppressed creature, the heart of a heartless world, and the soul of soulless conditions. It is the opium of the people.” «رنج دینی، همزمان هم بیانِ رنج واقعی است و هم اعتراضی علیه این رنج واقعی. دین، آهِ غمدیدهٔ موجودِ سرکوبشده است، قلبِ یک جهانِ سنگدل، و جانِ شرایطی بیجان. دین، افیون تودههاست.»
این جملات شاهکاری در منطق مارکسیِ تبیین ایمان دینی است. «افیون» در دوره زمانی مارکس، بیش از آنکه مخدری تفریحی باشد، دارویی مسکن برای تسکین دردهای حاد جسمی بود. مارکس دین را تسکیندهندهٔ دردی میداند که مستقیماً از تجربه زیستهٔ مناسبات طبقاتی و ستم ساختاری پدید میآید؛ مسکنی که درد را آرام میکند، بیآنکه ریشهٔ بیماری (مناسبات تولید) را درمان کند.
ایمان دینی نیروهای بنیادگرای اسلامی، اما محصول کدام ستم ساختاری جهان مدرن است و چرا به چنین شکل خشنی بروز کرده است؟ اینها پرسشهای اساسی پیش روی اندیشمندان ما هستند. از سوی دیگر، باور عمیق دارم بدنه اصلی جریان بنیادگرای اسلامی از نوعی آسیب مرتبط با غریزه جنسی رنج میبرند، چیزی که در حوزه روانشناسی فردی عمیقا محتاج یک تحلیل فرویدی است.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.