حمید فرازنده
مسئلهی سازماندهی و رهبری
نوشتهی زیر با طرح مسئلهی سازماندهی و رهبری در جنبشهای انقلابی، به چرایی سختبودن طی این مرحله، و بازنماییِ نقاط کور و مناقشهبرانگیز آن میکند و درواقع این پرسش را پیشِ رو میگذارد که آیا بهطور کلی نیازی به سازماندهی و رهبری در جریان یک جنبش هست یا نه. سپس، بدون آنکه ادعای پیداکردن راه حل نهایی داشته باشد، با توجه به انقلابات دور و نزدیک -چه از نظر تاریخی، چه از نظر جغرافیایی- و با تمرکز بر قیام ژینا، با درنگ بر نقاط قوّت و ضعف هرکدام از آن جنبشها به چشمانداز رهایی میاندیشد.
درآمد
بر لبهی پرتگاه، جهان در حال تکانخوردن است. کدام سو را انتخاب میکند؟ یا بهکدام سو پرتاب میشود؟ مسئله در تفکیک بین انتخاب و پرتابشدگی است.
جهانیان از جنگ دوم جهانی تاکنون خود را چنین تهیدست، بیپناه و بیدرمان حس نکردهاند. آتش خشم امروز فقط از کشورهای غارتشده و درحال غارت ( در زبان رسمی به آنها کشورهای «جهان سوم» و «درحال رشد» میگویند) برنمیخیزد؛ چهارستونِ متروپلهای تمدن غرب در حال تکانخوردن است. جنبشهای تودهای و عدالتمحور دارند از کسوف طولانی خود بهدر میآیند. بهدر میآیند و میبینند آن کسوف طولانی چطور همهچیز را پخشوپراکنده و تکهپاره کرده است. در همهجا و از جمله در ایران میتوان از یک سرکوب سیستماتیک پنجاه ساله و بیشتر سخن گفت: همهی سازمانها و احزاب انقلابی زیر سنگ آسیاب سرکوب و البته توطئه فروپاشیدند؛ اندیشههای سترگ راهبردی درهمشکستند و جای خود را به گفتمانهای دستوپاگیر، بازدارنده، اصلاحطلبانه و آلترناتیو دادند، حالآنکه انقلاب، هوای تازه و مسیر مداوای بیماری آلترناتیو ندارند. خیانت ازپسِ خیانت رخ داد. دلیران به دار آویخته شدند و ترسخوردگان گریختند. سکوت مردگان تنها پاکی روی زمین بود.
در این شرایط بود که ما از دههی شصت گذشتیم: پارهپاره هم در درون و هم در پیرامون. ما حتی اجازهی سوگواری برای دلیران مفقودالاثر خود را نداشتیم. چند نفر از خوانندگان این متن میتوانند حس کنند چه هول درونفرسایی است سوگواری بدون بدن…
در این شبیخونِ نیروهای تاریکِ تاریخ بود که دست جوانان در پنجاه سال اخیر از تجارب نسل پیش از خود کوتاه شد و جای آن را روایات جعلی گرفت؛ از پسوپیش. از پسوپیش چون به بخشی از آنان این احساس فراغبالی دست داد که از ثقل پیچیده و التزامآور تجارب گذشته رها شدهاند. آزادی را در این فراغبالی جستند. اسم این از ریشهکندهشدگی را با الهام از ترجمههای پادرهوا از متون اندیشهورزان غربی ریزوم گذاشتند، بدون آنکه نه بفهمند ریزوم چیست و نه اینکه بدانند تمام آن اندیشمندان غربی در یک پیوستار تاریخی همچون حلقهای در ریسمان محکم تاریخ فلسفه جا گرفتهاند؛ همه قطاروار پشت سر یکدیگر، وامدار یکدیگر، و در انزوای خودْ بیمعنا.
بخشِ حسّاسترِ آن نسلِ پس از کشتار که هنوز گردن برمیکشید و در سکوت مطلقِ درونمرزی و هیاهوی پوچِ برونمرزی به دنبال حقیقت بود، خود را مجبور میدید که زیر بمباردمان دروغ و افترا، سرگرم کار خود، به مسئلهی سازماندهی فکر کند: پشت سرش افسانههای پر آبوتاب قهرمانی بود و جلوی رویاش برهوتی که میبایست در آن روح زمان را از نو زنده کند.
برای اینکار نیاز داشت به تشکل، به سازماندهی. پرسشی که کسی پاسخی برایش نداشت، این بود که: «چطور».
این سؤال هنوز پیش روی ماست: چطور باید سازماندهی کنیم؟ —هرچه نوشته درآمد در این مدت مدید، در انتها به این جا میرسید که برای برگذشتن از این آشوب، باید سازماندهی کنیم، اما همچنان شاهد میشویم که بهمحض طرح مسئله، تعریف بنیادینِ «سازمان» اسیر ابرهای زمستان میشود، و درست در لحظهی کوشش برای توضیحِ معنای دقیق آن، چشماندازْ تیره و تار.
بیشتر وقتها معلوم نیست وقتی این پرسش مطرح میشود، آیا نیّتی طعنهآمیز پشتش نهفته است یا نه. اما روال کار معمولا این است: تاریخچهی کوتاهی از مبارزات چند دههی اخیر پشت سرهم فهرستوار ردیف میشود، نقاط مثبت آورده میشود تا زمینه برای طرح انتقاد اصلی حاضر شود، و در این حین، انگار که نکتهی مهمی یافتشده باشد، بر اهمیت شکلهای افقی ویا بیرهبرِ مبارزه تأکید، و بعد در ادامه بر ضرورت «سازماندهی» انگشت نهاده و همچون نوشدارویی تجویز میشود که میبایست در گذشته برگزیده میشد و در آینده نیز باید برگزیده شود.
در خلال این کار، چنین «نظریهپردازانی» از همان گام اول از ارائهی هر تصویر واقعی از آنچه میتوانست در موقعیتِ عینیِ بهپاخاستگان بهراستی «سازمان» به نظر برسد، عاجز میمانند. مهمتر، نمیبینند که بینشان با بهپاخاستگان درهای عمیق دهان باز کرده است چنانکه از درک ابتداییترین پویاییِ خیزش اجتماعی ناتوان هستند؛ نمیبینند آنجا که شکلی از هوش جمعی از دل کنش تودهای سر برمیآورد، چیزی فراتر از اندیشهی هر یک از مشارکتکنندگان منفرد یا حتی فراتر از طرحهای گروههای سیاسیِ برنامهمند راهگشا میشود. آنان چون همیشه نظارهگر بودهاند، چیزی از سازماندهی نمیدانند.
پرسش واقعی اما کاملا چیز دیگری است. چراکه ما هیچ کمبودی از حیث نظریهپردازی و هشدارهای مبتنی بر ضرورت سازمانیابی نداشتهایم. مسئله این است که این نظریهپردازانِ هشدار دهنده، مثل اسب دوندهای که بهناگاه پشت مانع کپ میکند، نوشتههایشان به ته میرسد.
دلیلاش بسیار ساده است: آنان چیزی جز خودِ واژهی «سازمان» ــ تکرارشده تا بینهایت ــ عرضه نمیکنند. گرچه خودشان عمیقا به خلاف این باور دارند، اما معمولا هیچ تجربهی تاکتیکیِ عینیای یا دانش راهبردیِ واقعیای ارایه نمیکنند، و از همین رو ناتواناند از آنکه خیزش را فراتر از مرزهایش برانند و شکلهای واقعی قدرت انقلابی را تبیین کنند. به همین سبب، آنان، بیآنکه ملتفت باشند، و یا در حالیکه گمان میکنند خود در مرکز ثقل اندیشی جنبشاند، بهسرعت از سوی هوش جمعیِ خودِ خیزش پشت سر گذاشته میشوند. هم در جنبش سبز و هم در قیام ژینا شاهد این جاماندگیها بودیم، اما کسی درس نگرفت، نمیگیرد.
اما چرا ما، بیآنکه مثل آن اسب کسی برگردهمان سوار باشد و ما را از نفس انداخته باشد، پشت مانعِ سازماندهی کپ کردهایم؟ —حرف از سازماندهی وقتی بهمیان میآید که به عینه دیده شود خیزشها ناتوان از تحقق تحول اجتماعیاند یا دستکم نمیتوانند یک قدرت انقلابی متداوم تولید کنند.
مسئلهی دیگر به تصویر نوستالژیک سازمانهای کلانمقیاس و برنامهمحور اوایل قرن گذشته که در نتیجهی دههها مبارزهی انقلابی پدید آمده بود، برمیگردد. آن تصاویر شگرف در برابر شورهزار کنونی چنان آرمانی بهنظر میرسند که شیرین در چشم فرهاد. اما راه حل این معضل تیشه بر سر خود کوفتن نیست.
فرایند واقعیِ سازماندهی با داشتن یک پیشفرض از یک سرنمونِ سازمانی منافات دارد؛ بااین همه، کسانی که رمان «دن آرام» را خواندهاند، لابد از کموکیف چگونگی سازماندهی مخفیانهی کادرهای قزاق از طرف اعضای حزب بلشویک چیزهایی دریافتهاند؛ جلسات پنهانی، نفوذ تدریجی ایدهها و یک چیز دیگر: تضاد میان سازماندهیهای حزبی و خودانگیختگیهای تودهایِ قزاقها که بارها در روایت برجسته میشود. درسهای مهمی این رمان برای سازماندهی در خود دارد، اما بیش از نکات مثبت وهرچند دور از تصورش برای امروزِ ما، آنچه میتواند در این رمان برای امروز ما مفید واقع شود، چپرویها و اشتباهات ناخواستهی بلشویکهاست که نتوانستند همیشه در جذب قزاقها موفقیت بهدست آورند. این باعث میشود یک پندار آرمانی از سازماندهی نداشته باشیم؛ در واقع، مسیر، درست برعکس است:
پیش از هرچیز لازم است یک غلط را تصحیح کنیم و آن، اینکه چیزی بهنام «سازماندهی خودجوش» وجود ندارد. هرآنچه ما خودجوش مینامیم، حاصل تجربههای پیشین، شبکههای نامرئی و هوشِ جمعیِ انباشته است. «خودجوش» بازتاب موجی است که پیشتر زیر پوست جامعه سازمان یافته بوده است. استفاده از کلمهی «خودجوش» بهمعنای نادیدهگرفتن نقش نشانهها و تجارب تاریخی است. حال اگر این مقدمه را بپذیریم، میتوان چنین ادامه داد که در بطن مبارزات و خیزشها، با توانمندیهای گوناگون، همیشه شکلهای بیشماری از تشکلِ برخاسته از هوشِ جمعیِ مشارکتکنندگان نطفه میبندد و موجب جذب نیروی بیشتر میشود. برای مثال در قیام ژینا ما شاهد بسیاری از این تشکلهای کوچک با ابتکارهای شگفتانگیز بودیم: از در آتشافکندن روسریها و پایکوبی دور آتش گرفته تا دیوارنویسیها، از چیدمانهای خیابانی تا بستن کوچه و خیابان، از شعارهای خوندار تا ترانههایی که یک شبه ویرال و فراگیر شدند…
همهی تمهیدات برای یک سازماندهی انقلابی حاضر بود. آنچه شکل نگرفت، بسترِ عملیِ قدرتِ مردمی بود تا از رهگذرش، گونههای «راهبردی»تر یا نظریترِ هماهنگی و توانمندسازی در مقیاس وسیعتر سر برآورند. معترضان بهواسطهی خصلتِ تصاعدیِ هوشِ جمعی خود این را بسیار خوب فهمیده بودند که فریاد میزدند: «ما تماشاگر نمیخواهیم/ به ما ملحق شوید». این شعار یک فراخوان به سازمانیابی از دلِ عمل بود: سوژهی جمعی از طریق یادگیری در میدان مبارزه و تکرار، تمرین سازمانیابی میکرد. شعار «ما تماشاگر نمیخواهیم/ به ما ملحق شوید»، تاکتیکی بود برای اتصال فرد و جمع، زیرا سازماندهی از قبل روی کاغذ شکل نمیگیرد؛ سوژهی جمعی، آن «ما»ی خجسته، در جریان مبارزه ساخته میشود. معترضان میدانستند هر تماشاگر تازه که جذب کنند، این به رشد سوژهی جمعی وتکثیر تاکتیکها و در نهایت به آن سازماندهی بزرگ مدد میرساند. «ما»ی موجود در شعار «ما تماشاگر نمیخواهیم…»، جایی در آینده ایستاده بود و آه میکشید.
نگاهی گذرا به انقلابهای منطقه
به تاریخ انقلابهای بزرگ نگاه کنیم: وقتی ما از سازماندهی حرف میزنیم، بخواهیم یا نخواهیم، وارد قلمرو چپ میشویم. سازماندهی انقلابی هنر کمونیستهاست. تاریخ بهندرت نمونهی موفق دیگری از سازماندهی انقلابی -یک سازماندهی از پایین به بالا- به ما نشان دهد.
شکست جنبشهای بهارعربی نمونهی مستدلی بر این مدعاست. از منظر تغییر رژیم بسیاری از این جنبشها ناکام ماندند. یکی از سهمگینترین تجربهها از آن مصریان شد: پس از سرنگونی حسنی مبارک و سپریشدن دوران گذار، با کودتای سیسی یک دیکتاتوری نظامی موحشتر برقرار شد. اعتراضات بحرین به خاکوخون کشیده شد. سوریه، لیبی و یمن به جنگ داخلی کشیده شدند. تنها در تونس در دورهی کوتاهی پس از سقوط حکومت پلیسی بنعلی، مردم طعم آزادی را چشیدند اما با مهار قدرت به دست قیس سعد، همهی دستاوردهای رفولوسیون بازپسگرفته شد. علت این پادرجاماندگی در تمام این رفولوسیونها نبودِ یک سازماندهی منسجم و نبودِ یک رهبریِ مقبول برای تمام معترضان بود. همین باعث شد پس از سقوط رژیمها، ارتش و نیروهای امنیتیِ دستنخوردهی بازمانده دوباره قدرت را قبضه کنند. مسئله این بود: جامعه بیدار شده و به خیابان آمده بود، اما چون یک سرکوب پنجاه ساله تمام نیروهای چپ و نهادهای مدنی را نابود کرده بود، خیزشها به جای تبدیلشدن به یک انقلاب، در حدّ شورش ماندند تا بعد برخی تحلیلگران آنها را رفولوسیون بنامند انگار که رمز سحرآمیزی یافته باشند. بهخصوص دستگاه سرکوب مبارک در مصر در پنجاه سال پیشتر از جنبشِ میدان تحریر، چنان چپ را تارومار کرده بود که روز پس از سقوط مبارک کسی نمانده بود که نظر انقلابیون را متوجه ارتش و ساختار دستگاه امنیتیِ مصر کند. کسی نبود که بگوید این ارتش برای دفاع از مرزهای کشور تاسیس نشده و یک ارتش سیاسی است. چیزی نگذشت که ارتش و کارتلهای اقتصادی بهخود آمدند و عملا با ضدّحملهی خود قدرت را بازپس گرفتند.
تضعیف چپ در طول دههها باعث شد که این جنبشها تنها وعدهی آزادی و برابری دهند، و هیچ پاسخ روشنی برای مسائل اقتصادی و عدالت اجتماعی نداشته باشند. بیکاری، فقر ونابرابری پس از انقلابها اوج گرفت و به مشروعیت جنبشها ضربه زد. در این بین، این نبود که همهچیز در درگیری بین انقلابیون ومرتجعان داخلی محدود بماند: امپریالیسم البته بیکار و ناظر ننشست. عربستان و امارات در بحرین ومصر بهطور مشخص مداخله کردند. لیبی داستانش تلختر بود: ناتو مستقیما کشور را تصرف و تبدیل به ویرانه کرد. «انقلاب بدون انقلابیون» چنین فرجام سختی دارد، اگر منظور ما از انقلابیون افرادی سازمانیافته و منسجم در گروههای شبکهای باشد. همین فقدان تشکلِ شبکهایِ سازمانهای چپ در نسوج جامعهی ایران بود که انقلاب ۵۷ را تنها گذاشت تا از سوی جناح رقیب مذهبی مصادره شود. این درسی بود که امپریالیسم از انقلاب اکتبر گرفته بود: انقلاب ۱۹۰۵ روسیه بهشدت سرکوب شد اما چون شبکههای انقلابی حزب بلشویک حتی در شرایط سرکوب سر پا ماندند، در لحظهی انقلابی ۱۹۱۷ تجربهی تاریخی و سازمان آماده بود و این بار انقلاب به پیروزی منجر شد. امپریالیسم از این شکست خود درس گرفت و عزمش را جزم کرد که چیزی به نام حزب و سازمانِ چپ در هیچ کجای دنیا باقی نگذارد. تجربهی انقلاب اکتبر به ما یادآوری میکند که تنها تخیل اجتماعی و حافظهی تاریخی برای پیروزی کافی نیست؛ بدون سازمان هیچ انقلابی پیروز نمیشود.
بااینهمه، سازماندهی کلاسیک با تمرکز روی آنچیزی که زمانی نام «طبقهی کارگر» بر خود داشت، امروز موضوعیت ندارد، چراکه نئولیبرالیسم در اغلب نقاط جهان از جمله ایران بههدف خود رسیده و این طبقه را پراکنده و بیتأثیر کرده است، اما این بهمعنای پایان مبارزهی طبقاتی نیست، و مسیر سازماندهی در مبارزهی طبقاتی قفل نشده است.
ضرورت سازماندهی
برای سازماندهی در وهلهی نخست لازم مینماید که بر ساختنِ سوژگیِ جمعی تمرکز کنیم، نه فرمانراندن بر آن. بنابراین نقطهی آغاز کار این پرسش نیست که «ما» چگونه باید سازمان یابیم، بلکه نقطهی آغاز، طرحاندازی پرسشی دوگانه است: نخست آنکه چگونه شکلی مشخصا فرجاممحور از سوژگیِ انقلابی قادر است از دلِ مبارزات روزمره پدید آید؟ و دوم آنکه چگونه پارههایی معین از کنشگرانِ رادیکالِ برآمده از همین مبارزات باید به گونهای متشکل شوند که در همان شرایط مداخله کنند و این سوژگیِ گروهی را فراتر از مبارزات منفرد بسط دهند؟
این پارهی متشکل کنشگران، هستهی اصلی آن سازماندهی دلخواه در آینده است: فرایندی است برای گردآوری و آموختن از هوش جمعیِ معترضان در میانهی درگیریهای آتشین، و همچنین فرایندی است برای مداخلهی پیشنهادی یا سنتز برنامهای.
به جای بزرگنماییِ محدودیتهای خیزشهای گذشته بهتر آن است که نیروی پیشران و سوژهسازشان را پیدا کرد و به انبان آزمونهای جمعی افزود، زیرا تنها از رهگذر کنش است که اندیشهی جمعی بسط مییابد: کنش، واسطهای ضروری است میان اندیشهی منفردِ افراد یا گروهها و سوژگیِ تودهای که در خیزش بهطور گسترده نمود مییابد.
رویکردهای متعارف به مسئلهی سازماندهی معمولا اسیر این پندار اَند که کنش از دل احساسات اخلاقی یا سیاسیِ فردی برمیخیزد. این رویکردها «گفتمانی»اند، بدان معنا که فرض میکنند کنش سیاسی با طرحِ پیشاپیشِ یک برنامهی نظری آغاز میشود. به بیان دیگر، این فرض در کار است که مردم از راه گفتوگو، بحث یا جدل، و تبلیغات قانع میشوند تا ایدههای سیاسی معینی را بپذیرند، و سپس این ایدهها به پذیرشِ جهتگیریهای راهبردی خاص و شیوههای تاکتیکی وابسته میانجامد. اما تاریخ درست عکسِ این را نشان میدهد:
مواضع سیاسی در یک جمع، از کنشِ تاکتیکی سربرمیآورند، نه از تحمیل گفتمانیِ استدلالهای اخلاقی، سیاسی یا ایدئولوژیک.
از اینرو، اولویت دادن به برنامه، روشی سَر وتَه و در عمل غالبا اعتراف به ناتوانی در سازماندهی است، چون سازماندهی از دلِ غلبهی عملی بر محدودیتهای مادّی پدید میآید و تعهدات فکری، زیباشناختی و اخلاقی را بعدتر بهدنبال خود میکشد. به بیان دیگر، مردم به سازمانها نمیپیوندند، از آنها حمایت نمیکنند، یا مواضع سیاسی، نمادها و حالوهوای کلیشان را یکباره نمیپذیرند صرفا به این دلیل که با آنها موافقاند؛ آنان چنین میکنند زیرا این سازمانها مظهر شایستگی، امید و استواریِ روح هستند.
تنها پس از آنکه این رهبریِ سازمانی در فرآیند کنش برقرار شد، مردم پذیرای رهبریِ انتزاعیتر در سطحِ برنامه و اصول میشوند. بنابراین، حتی اگر برنامهای در نظر باشد که از حیث نظری ژرفبینانه و از حیث عملی سودمند باشد، این برنامه تا هنگامی که پیروانش توانایی انجام مداخلات تاکتیکیِ لازم برای پیوندزدن آن به هوش جمعیِ خیزش را نداشته باشند، قادر نخواهد بود بر روندِ رویدادها اثر بگذارد، زیرا خودِ این برنامهها باید همچون بیانهایی زنده از لحظهی سیاسیِ خویش باشند. حتی جامعترین تحلیلهای ساختاریشان باید متکی بر هوش جمعی باشد. از همین رو، این برنامهها هرچند موقتیاند، جا دارد که به روند کنشگری افزوده شوند و از هستهی تکوینیِ آن پیروی کنند. این فرایند سپس خودِ این مواضع را دگرگون میسازد و شکلهای نوینی از اندیشهی سیاسی پدید میآورد. امرسیاسی بدینگونه از رهگذر همین واسطهگریِ تاکتیکی گسترش مییابد و بسط پیدا میکند.
اهمیت نشانوارهها
برخی کنشهای شجاعانه یا هوشمندانه در هر خیزش سربرمیزند که از مرزهای تاکتیکی مبارزه فراتر میروند، مثل «دستبند سبز» در جریان «جنبش سبز»، یا شعار «زن، زندگی، آزادی» در قیام ژینا: شکلهایی نمادین و انعطافپذیر که بُعدی از هوش جمعیِ جنبش را در دستورزبان تصویری و کلامیِ سادهای فشرده و توزیع میکرد و در همین کار، به شکلی گستردهتر از سوژگی راه مییافت.
این نشانهها در ابتداییترین شکلشان در سطح زیباییشناختی عمل میکنند، و در شکلهای پیچیدهتر، شامل برخی شیوههای تاکتیکی یا گرایشهای سازمانی میشوند که از رهگذر یک نام و بستهای از شیوههای حداقلی منتقل میشوند: شوراهای محل کار، کمیتههای مقاومت محلی، اشغال میدانهای عمومی و جز آن.
این نشانهها که میتوان آنها را «نشانواره» خواند، در طول مبارزه تبدیل به سجل هویتی جنبش میشوند.
نشانوارهها میتوانند تاکتیکها را به شکلهایی گسترده قابل تکثیر درآورند و گذرگاهی حداقلی عرضه کنند که از خلال آن ناآشنایان (یعنی آن بخش از جمعیت که معمولا «غیرسیاسی» به شمار میروند) بتوانند به لحظهی «گسست از مسیر» وارد شوند. بدینسان، نشانواره کنش را بر روی پایگاه اجتماعی گستردهتری از مشارکتکنندگان میگشاید، بیآنکه ضرورتی داشته باشد آنان به هیچ نقطهای از یکپارچگیِ گفتمانی یا برنامهای پایبند باشند.
از این رو، نشانواره شکل اولیهای از سوژگی جمعی را از موج خروشان تاریخ بیرون میکشد. همزمان، از طریق نیروی رازآمیز خود، توان جمعی مقاومت را فزونی میبخشد تا نقطهی ثقلی شود در کنشگری بهسوی تاکتیکهای مشخص که سوژهی جمعی بهتدریج در قالبهای حداقلی سازماندهی متشکل شوند.
نشانوارهها قابلیت سرایت زیادی دارند: ماهیتشان میمتیک است و تنها در خلال کنشگری ظاهر میشوند، و مسیر شکلگیری گرایشهای سیاسیِ جمعی را در ناخودآگاه رقم میزنند.
جایگاه مبارزات معیشتی
مبارزات معیشتی نقطهی آغاز دائمی مبارزهی طبقاتیاند. برخلاف جنبشهای متمرکز بر مطالبات شهروندی، جنبشهایی که از جرقههای معیشتی شروع شود، احتمال پیروزیشان بیشتر است. در این مسیر مبارزه در دو سمت است: یکی مطالبات معیشتی، و دیگری کرامت انسانی. اولی متمرکز بر سطح قیمتها و هزینههاست است: کالاها، اجارهبها، نیروی کار (دستمزد و مزایا)، خدمات دولتی (آموزش، بهداشت، رفاه) که بهسادگی وارد حوزهی سیاست و «اصلاحات» میشوند و متاسفانه راحتتر مهار و جذب سیستم میگردند؛ بیان سیاسی این قسم مطالبات اغلب پوپولیستی است: برای مثال: «بازگرداندن قیمتها به حالت عادلانه/طبیعی».
دستهی دوم، مبارزه بر سر تحمیل شرایط معیشت است که نه فقط بر قیمتها تمرکز میکند، بلکه به شیوهی اعمال آنها نیز معترض است: سرکوب، تحقیر، بوروکراسی، تبعیض. در نتیجه زمینهای رادیکالتر دارد.
از یکسو: این مبارزات همیشه نقطهی ورود چپها به سازماندهیاند؛ از سوی دیگر: میتوانند نقش بازدارندگی هم داشته باشند، چون اهدافشان درون منطق سرمایه تعریف میشود (دستمزد بیشتر، قیمت کمتر). اگر جنبش در همین سطح متوقف شود، نهایتا تب جنبش با واگذاری امتیازات جزئی از سوی حاکمیت فروکش میکند و به تخلیهی انرژی انقلابی منجر میشود.
چپها این مبارزات را صرفا با هدف «دفاع از معاش» ارزیابی نمیکنند، بلکه هدفشان این است که آن را به سمت شکلگیریِ سوژهی انقلابی بکشانند، یعنی فراتر از مطالبات مادّی فوری، میخواهند این مبارزات را به لحظاتی از خیزش و هوش جمعی ارتقا دهند.
مبارزات معیشتی همواره خاستگاه و مادّهی خاماند، اما بهخودیخود کافی نیستند؛ باید آنها را همزمان بهمثابهی فرصت برای سازماندهی و بهمثابهی محدودیتی که باید از آن عبور کرد، درنظر گرفت.
«پیروزی» در مبارزهی معیشتی در نگاه اول دستاورد است. اما در عمل، این پیروزیها اغلب به معنای جذب انرژی جنبش به درون منطق نظم موجود است: دولت امتیاز میدهد و نمیگذارد این اتفاق دست معترضان را قوی کند چراکه آن امتیاز را به نام خودش ثبت میکند. اعتراضات فروکش میکنند و همه به خانههای خود بازمیگردند. بنابراین، «شکست» نه از راه سرکوب خشن، بلکه از طریق مستحیلکردنِ جنبش در پیروزیهای محدود رخ میدهد.
بهترین راه شکستدادن یک جنبش انقلابی این است که قدرت حاکم، امتیازات واقعی در مبارزات معیشتی را بدهد و این دستاوردها را زیر پرچم خودش مصادره کند.
این فقط برای مبارزات معیشتی صدق نمیکند. حاکمیت ایران با پاپسنهادن از لایحهی حجاب، و چشمپوشی از اصرارش در پوشش «اسلامی»، نشان داد که در آیندهی نزدیک، بسیار نزدیک، مطالبات مدنی دیگر از قبیل آزادی صدای زنان در موسیقی را بپذیرد و حتی با چشمپوشی از نحوهی خوردن و آشامیدن اتباعش گامهای مهمی در ازمیانبرداشتنِ مسببهای اعتراضات مدنی بردارد. این عقبنشینی از یک سو برای امر اجتماعی دستاورد بهشمار میآید و از سوی دیگر نشان میدهد که جنبشهای انقلابی از این بهبعد با تغییر مسیر از مطالبات مدنی به سمت مشخصا مطالبات معیشتی وحقوقی مجبوراَند شیوهی تاکتیک مبارزاتی خود را متحول کنند.
دربارهی تکثرگرایی
هر ادعایی از سوی هر گروهی مبنی بر اینکه «راه حقیقی و یگانه برای انقلاب» را در اختیار دارد، آشکارا مضحک و غیرتاریخی است. انقلابها نه در نظریه و نه در عمل یکدست، تکقطبی و تکفرهنگی نیستند. بنابراین تنها چیزی که باید نیروهای انقلابی را متحد کند، مخالفت سرسختانه با فرقهگرایی و هرگونه تظاهر به قطعیت است. از اشتباه لنین در سکتاریسم سرسختانهاش باید امروز درس گرفت.
از همان آغاز، کنش انقلابیون لازم است فراجناحی و متکی به تجربهی جمعی باشد: گفتوگوی دائم کلید حل مسئلهی حرکت تکروانه است. هدف جنبش، پرورش، گردآوری و برانگیختن تفاوتهاست. تنها از رهگذر درآمیختن رویکردهای ناهمگون در تلاشهایمان است که میتوانیم انتظار داشته باشیم راهحلهای نوینی برای بیشمار محدودیتهای نظری و تاکتیکی که هر روند انقلابی با آن روبهرو است، پدید آوریم. این امر مستلزم حفظ حالتی از گشودگی حتی نسبت به جریانهای بیتفاوت یا حتی ضدّسیاسی، و نیز نسبت به کسانی است که بیان سیاسیشان از نظر سبک یا لحن با ما تفاوت دارد ــ بهجای آنکه این تفاوتها را ناشیانه بهصورت نقدی بهظاهر سیاسی پس بزنیم.
در عین حال، فراجناحیبودن به معنای گزینش رویکردی التقاطی نیست. و متکی به تجربهبودن نیز به معنای رمانتیزه کردن «نوگرایی» نیست. نکته این نیست که صرفا از هر جناحی «آنچه مفید است» را وام بگیریم تا یک تکهدوزی شادوشنگول از ایدههای رادیکال بسازیم، و نه آنکه شیفتهی تاکتیک یا رویکردی «جدید» شویم (که در واقع تقریبا همیشه قدیمی است). بلکه هدف این است که حقایق جزئی را استخراج و درهم ادغام کنیم تا در مجموع به یک ایدهی انقلابیِ متکثر اما درعینحال منسجم برسیم؛ اگر ایدهای که بهطور گسترده میان همهی کنشگران مشترک است، در صدر دستور کار بنشیند، آنگاه هرکدامیک از جناحها برانگیخته میشوند تا در ابعاد گوناگون همان پروژهی بنیادین را بسط دهند.
یک سازمان یا حزب انقلابی تنها از دل همین مبارزات و در حین کنشگری میتواند شکل بگیرد، به عبارت دیگر، این نیست که اول ما یک حزب داشته باشیم و بعد وارد مبارزه شویم: تاریخ نشان میدهد احزاب اصیل انقلابی همه در حین مبارزه تأسیس شدهاند، ودقیقا بهخاطر فرزندِ جنبشِ انقلابیبودنشان است که فراجناحی و با تکیه به تجربه عمل میکنند. چپ به تجربهی گذشته ارج مینهد، بدون آنکه درصدد بازسازی آن برآید، زیرا از اشتباهات گذشته درس میگیرد. به بیان دیگر، تاریخ الهامبخش است اما هر انقلابی از بطن شرایط خاص خود شکل میگیرد و سازماندهی پروسهای است برای تولید و تکثیر سوژگی جمعی تا تاکتیک و نظریه همزمان پیش بروند. اول کنشگری آغاز میشود و پس از آن نوبت به نظریه و برنامه میرسد، و نه برعکس.
سخن پایانی
انقلابها در جهان امروز بهصورت ذاتی متکثر اند وهیج گروهی نسخهی درستتر را در دست ندارد: این خصلتِ اجتماعی مستلزم یک سازماندهی فراجناحی است که از مسیرِ درکنار یکدیگر قرار دادن تجارب و تاکتیکهای متنوع به کار میپردازد. انسجام این سازماندهی در کثرت درونیاش حول محوری است که همانا آن اصول حداقلیای است که تمام جناحها به منظور کارکردن در کنار یکدیگر خود را موظف به پایبندی بر آن بدانند: هدف رسیدن به جامعهای است بر اساس مشورت، بیسلطگی و پیوندهای آزاد.
یکی از مهمترین علتهای شکست خیزشهای چند دههی اخیر در سراسر دنیا و از جمله در منطقهی ما، فقدان سازماندهی و یک رهبری منسجم در جریان قیام است. فردریک جیمسون بر این باور است که باید به دنبال مدلی از رهبری بود که هم انسجام بدهد و هم جلوی مرکزیتگرایی را بگیرد، زیرا مدل رهبری لنین امروز دیگر کارساز نیست. بهخصوص در ایران با توجه به سرکوب شدید موجود، و شبکههای امنیتی و نظارتی تکنولوژیک پیشرفته، کار سازمان مخفیانه بسیار دشوار شده است؛ خطر لو رفتن و ضربهخوردن چنان زیاد است که فرمول حزبسازیِ لنینی دور از تصور است. از طرف دیگر، فرهنگ سیاسی ایران پس از تجربهی احزاب دولتی و آنچه بهدرست یا نادرست، اما بههرحال با نظری موقن، از احزاب قدیمی چپ در انبانش است، نسبت به کلمهی «رهبر» و یا «حزب» آلرژی دارد وممکن است اصلا در خیزشهای احتمالی آینده، همانند قیام ژینا، هیچ رهبریای شکل نگیرد. پس باید روی امکانهای میدانیتر اندیشید:
وضعیت ایران بهویژه در خیزشهای ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ بارها نشان داده است که اولا سازماندهی اولیه از دل مبارزات خیابانی درمیآید: شعارها، نمادها، نشانوارهها و تاکتیکهای خیابانی. این است که چارهای نمیماند جز تمرکز بر همین الگوی سازماندهیهای خُرد محلی، محلهای و تاکتیکی؛ و کوشش در گسترشبخشیدن به آنها. و ثانیا لازم است که تنوع صداها را پذیرفت و درِ گفتوگو را با یکدیگر همیشه باز نگاه داشت. هدف رشد سوژهی جمعی و ارتقای هوش جمعی است که تنها مگر به این واسطه در بزنگاه اصلی بتواند شکلهای کلانتر سازماندهی را بسازد. اگر در مرحلههای پیشرفتهی جنبش برای جلوگیری از پراکندگی -که بزرگترین نقطهی ضعف جنبشهای معاصر است- شبکهای هماهنگ برای رهبری نرم وانعطافپذیر از درون جناحهای مشارکتکننده شکل نگیرد، سرنوشت انقلابهای رنگی و بهار عربی در انتظار جنبشهای آیندهی ما نیز خواهد بود. موفقترین نمونهی جنبشهای بهار عربی در تونس اتفاق افتاد: رژیم پلیسی بنعلی سقوط کرد، اما بدنهی سیستم کوچکترین تغییری نکرد، و امروز بعد از فقط پانزده سال دوباره اوضاع سیاسی تونس به سطح قبل از جنبش بازگشته است: تمام این جنبشهای رنگی بهجای انقلاب به راهی افتادند که بعدتر تحلیلگران نام رفولوسیون بر آنها گذاشتند. در عمل دیده شد که رفولوسیون چون برنامهای برای برچیدن ساختار سیستم و درانداختن طرحی نو ندارد، لاجرم به شکست منتهی میشود و تنها خاطرهای از انقلاب در تخیل اجتماعی باقی میماند، اگر بماند.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.