حماس؛ بازتاب شکست پروژه سکولار و انسداد در جنبش رهاییبخشفلسطین
مجید ملکی
چکیده:
این مقاله با رویکردی تحلیلی-تاریخی به بررسی جایگاه جنبش حماس دربستر جنبش ملی فلسطین میپردازد. استدلال اصلی آن است که حماس،اگرچه محصول شکست روند اسلو و ناتوانی جنبش سکولار فلسطین بود، امابه دلیل ماهیت ایدئولوژیک مذهبی، ساختار سلسلهمراتبی، وابستگی بهبازیگران منطقهای و عدم پایبندی به برنامهای دموکراتیک و عدالتمحور،نتوانسته است نماینده آرمان رهاییبخش فلسطین باشد. از منظر چپرادیکال و ضداستعماری، حماس نه یک نیروی مردمی و عدالتخواه، کهجریانی است با کارکردی دوگانه: از یک سو مقابله مسلحانه با اشغالصهیونیستی و از سوی دیگر، تثبیت نظمی نئولیبرال و وابسته در غزه وعمیقتر کردن شکافهای اجتماعی. این مقاله با تکیه بر آرای روشنفکران و بابررسی روابط حماس با قدرتهای منطقهایی مانند قطر و ترکیه، نشانمیدهد که نمیتوان این جنبش را در زمره جریانهای اصیل ضدامپریالیستیجای داد. در نهایت، تأکید میشود که حمایت جنبشهای چپ و عدالتخواه ازمردم فلسطین، باید متمایز و منتقدانه نسبت به پروژه سیاسی حماس باشد.
مقدمه: پرسش از یک آلترناتیو ناکام
جنبش ملی فلسطین، به عنوان یکی از طولانیترین و نمادینترین مبارزاتضداستعماری قرن بیستم و بیستویکم، همواره شاهد ظهور و افولگفتمانهای مختلف بوده است. از ناسیونالیسم سکولار عربی جبهه مردمیبرای آزادی فلسطین و فتح گرفته تا اسلام سیاسی رادیکال. ظهور جنبشحماس در اواخر دهه ۱۹۸۰ و صعود آن به مثابه نیرویی هژمونیک در بخشیاز سرزمینهای فلسطینی، پاسخی بود به سه بحران بزرگ: شکست پروژهچپ و ناسیونالیست در ایجاد یک جبهه متحد و کارآمد، فرسایش مشروعیتسازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) پس از پیمان ناکام اسلو، و گسترشایدئولوژیهای اسلامگرایانه در خاورمیانه در واکنش به شکست پروژههاینوسازی سکولار.
اما پرسش کلیدی برای نیروهای چپ و عدالتخواه این است: آیا حماس بهعنوان آلترناتیوی که از بطن این بحرانها زاییده شد، توانسته پرچمدار پروژهرهاییبخش فلسطین شود؟ پاسخ از منظر یک تحلیل طبقاتی وضدامپریالیستی منفی است. حماس، با تمام نقش غیرقابل انکاری که درمقاومت مسلحانه ایفا کرده، در نهایت به مانعی در مسیر شکلگیری یکجنبش دموکراتیک، غیرمذهبی، فراگیر و مبتنی بر عدالت اجتماعی تبدیل شدهاست.
بخش اول: شکست چپ و خلأ هژمونیک
برای درک ظهور حماس، باید به دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ بازگشت؛ زمانی کهجریانهای چپ و مارکسیست در اتحادیه دانشجویی، اتحادیههای کارگری وسازمانهای مسلحانه حضوری پررنگ داشتند. اندیشمندانی مانند ادواردسعید و غسان کنفانی نماینده گفتمانی بودند که مسئله فلسطین را نه صرفاًیک نزاع قومی-مذهبی، بلکه به عنوان بخشی از مبارزه جهانی علیهاستعمار، امپریالیسم و برای عدالت اجتماعی میدیدند. این گفتمان بر حقبازگشت آوارگان، ایجاد دولتی دموکراتیک و سکولار برای تمام شهروندان—یهودی و عرب—و مبارزه با سرمایهداری وابسته تأکید داشت.
اما این پروژه به دلایل متعددی رو به افول گذاشت:
۱. فروپاشی بلوک شرق: پایان جنگ سرد، پشتوانه بینالمللی و ایدئولوژیکجنبشهای چپ را تضعیف کرد.
۲. اشغال لبنان در ۱۹۸۲: ضربه شدیدی به جنبش چپ فلسطین وارد آورد.
۳. بوروکراتیزه و فاسد شدن ساف: ساف که زمانی ائتلافی از گروههایمختلف بود، به تدریج به نهادی متمرکز و دور از پایگاههای مردمی تبدیل شد.
این افول، یک خلأ هژمونیک ایجاد کرد. جامعه فلسطینی، خسته از فسادساف و ناامید از روند صلحی که تنها به گسترش شهرکسازی میانجامید،به دنبال زبان و آلترناتیوی تازه بود. حماس این خلأ را با زبانی پرکشش—زبان دین، شهادت و مقاومت بیامان—پر کرد. اما این زبان، جایگزین یکبرنامه اجتماعی-اقتصادی مترقی نشد.
بخش دوم: حماس از نگاه چپ: چرا یک نیروی مردمی و عدالتخواه نیست؟
ارزیابی چپ از حماس نمیتواند تنها به موضع ضدصهیونیستی آن محدودشود. معیارهای یک نیروی مردمی و عدالتخواه عبارتند از:
· دموکراسی درونی و پاسخگویی
· برنامهی اقتصادی برای عدالت اجتماعی و استقلال ملی
· فراگیر بودن (سکولاریسم یا حداقل، عدم تبعیض مذهبی)
· استقلال از قدرتهای امپریالیستی و نئولیبرال منطقهای
حماس در هر چهار محور با مشکل مواجه است.
۱. ساختار سلسلهمراتبی و سرکوب داخلی:
ساختار درونی حماس بر پایه رهبری مذهبی و کمیتههای مخفی استواراست. هیچ گونه انتخابات داخلی شفاف یا مکانیسم پاسخگویی به پایگاهمردمی وجود ندارد. در طول حاکمیت بر غزه، این جنبش به سرکوب شدیدمخالفان، از جمله فعالان چپ، سکولار، و اعضای سابق فتح پرداخته است. نوام چامسکی، اگرچه همواره از حقوق فلسطینیان دفاع کرده، اما بارها براین نکته تأکید دارد که حماس ساختاری اقتدارگرا دارد و رفتارش با مخالفانداخلی، با معیارهای دموکراتیک فاصله زیادی دارد. سرکوب اعتراضاتمردمی در غزه در سال ۲۰۱۹ که با شعار «ما گرسنهایم» علیه شرایطاقتصادی شکل گرفت، نمونهای از این رویکرد استبدادی است.
۲. برنامه اقتصادی نئولیبرال و وابسته:
اقتصاد غزه تحت حاکمیت حماس، نمونهای از یک اقتصاد نئولیبرال تحتمحاصره است. برخلاف شعارهای عدالتخواهانه، حماس هیچ برنامهسیستماتیکی برای توزیع عادلانه ثروت، ایجاد اتحادیههای کارگری مستقل یامبارزه با اقتصاد رانتی ارائه نداده است. در عوض، اقتصاد به شبکهای ازبنیادهای خیریه وابسته به حماس (دان) و بازرگانان بزرگی گره خورده کهانحصار واردات کالا از طریق تونلها و سپس از گذرگاههای رسمی را دردست دارند. این مدل، یک کاپیتالیسم نوخاسته جنگی ایجاد کرده که در آن،یک طبقه تجار وابسته به حماس سود میبرند و توده مردم در فقر زندگیمیکنند. این وضعیت، یادآور تحلیلهای دیوید هاروی در مورد انباشت ثروتاز طریق سلب مالکیت است. کمکهای خارجی قطر و سازمانهای بینالمللینیز، به جای تقویت تولید داخلی، این اقتصاد مصرفی و وابسته را تثبیتکردهاست.
۳. ایدئولوژی مذهبی و شکاف در جامعه:
ایدئولوژی اسلامگرای حماس، ذاتاً یک جنبش ملی فراگیر را غیرممکنمیسازد. با تعریف هویت فلسطینی حول محور اسلام سنی، عملاً شهروندانمسیحی، دروزی، سکولارها و مسلمانان با تفسیرهای دیگر را به حاشیهمیراند. این همان “انشقاق هویتی” است که آنتونیو گرامشی از آن به عنوانابزار طبقات حاکم برای تقسیم تودهها یاد میکند. یک جنبش رهاییبخشواقعی، مانند آنچه فرانتس فانون در “دوزخیان زمین” توصیف میکند، بایدتمام ستمدیدگان را—صرف نظر از مذهب و نژاد—برای ساختن یک آیندهجدید متحد کند. حماس با تقویت گفتمان مذهبی، این وحدت را تخریب کردهاست.
بخش سوم: افسانه ضدامپریالیستی بودن حماس
یکی از بزرگترین توهمات در مورد حماس، تصویر کردن آن به عنوان یکنیروی یکدست و اصیل ضدامپریالیستی است. در حالی که واقعیت روابطمنطقهای حماس، تصویری بس پیچیدهتر و متناقضتر ارائه میدهد.
۱. قطر: سرمایهداری امپریالیستی؟
قطر، یکی از اصلیترین حامیان مالی حماس است. اما قطر خود چیست؟قطر یک امیرنشین مطلقه است که ثروت عظیم گازی خود را از طریق ادغام دربازار سرمایهداری جهانی به دست آورده است. میزبانی بزرگترین پایگاهنظامی آمریکا در خاورمیانه (العدید)، سرمایهگذاری کلان در نهادهای مالیغرب، و بازیگری به عنوان یک قدرت میانی در خدمت سیاستهای غرب درمنطقه (مانند مداخله در لیبی و سوریه)، جایگاه واقعی قطر در نظم جهانی رانشان میدهد. حماس برای بقای اقتصادی خود، به کمکهای مالی این متحداستراتژیک آمریکا وابسته است. این وابستگی، هر ادعای ضدامپریالیستییکدستی را خنثی میکند. این رابطه، نمونهای از “ضدامپریالیسم صوری” است که در عمل، به گردش سرمایه در مدار نئولیبرال وابسته است.
۲. ترکیه: نئوعثمانیگری اسلامی-لیبرال
حامی دیگر حماس، ترکیه تحت حاکمیت حزب عدالت و توسعه است. رجبطیب اردوغان، اگرچه شعارهای تندی علیه اسرائیل سر میدهد، اما ترکیه رابه عنوان عضوی از ناتو حفظ کرده و روابط اقتصادی عمیقی با اتحادیه اروپادارد. پروژه اردوغان، نه براندازی نظم امپریالیستی، بلکه ایجاد یک قطبمنطقهایی در درون همین نظم است—پروژهای که میتوان آن را”نئوعثمانیگری” خواند. حمایت ترکیه از حماس، بیشتر ابزاری در رقابت باعربستان سعودی و مصر برای کسب هژمونی در جهان سنی است تاحمایتی ایدئولوژیک از یک مبارزه ضدامپریالیستی.
۳. ایران: اتحاد تاکتیکی در محور مقاومت
روابط حماس با ایران پیچیدهتر است. ایران به عنوان بخشی از “محورمقاومت”، از حماس تسلیحاتی و مالی حمایت میکند. اما این اتحاد، یکاتحاد استراتژیک و ایدئولوژیک یکدست نیست. حماس که ریشه دراخوانالمسلمین دارد، در بحران سوریه به صف مخالفان بشار اسد—متحداصلی ایران—پیوست. این تناقض نشان میدهد که منافع محلی و بقایسازمانی حماس، گاه بر وفاداری به “محور مقاومت” اولویت دارد.
نتیجه این بخش آن است که حماس، برخلاف تصویر ایدهآل شده، بازیگریاست که در شبکهای از وابستگیها به قدرتهای منطقهای—که خود در نظامسرمایهداری جهانی ادغام شدهاند—گیر افتاده است. این وضعیت، آن را بهیک نیروی ضداشغالگری اصیل و مستقل—همانند جنبشهای مورد ستایشچه گوارا یا هوشی مین—تبدیل نمیکند.
بخش چهارم: درس تاریخی چپ ایران؛ توهم زدایی از نیروهای مذهبی
تجربه جنبش چپ در ایران، نمونهای کلاسیک و عبرتآموز از همپیمانیاستراتژیک با نیروهای مذهبی است. در انقلاب ۱۳۵۷، جریانهای چپ (ازفداییان و تودهایها گرفته تا مجاهدین خلق) با این توجیه که “امپریالیسمآمریکا” دشمن اصلی است و میتوان بعداً با بورژوازی مذهبی تسویهحساب کرد، به انقلاب پیوستند و به مشروعیتبخشیدن به گفتمان اسلامسیاسی کمک کردنداین در حالی بود که نیروهای انقلابی میبایستی با صفیمجزا در راه مبارزه گام برمیداشتند. نتیجه روشن بود: بلافاصله پس ازاستقرار جمهوری اسلامی، همین نیروهای مذهبی، به سرکوب خونین همانمتحدان چپ خود پرداختند. دانشگاهها پاکسازی شد، احزاب منحل شدند وهزاران فعال چپ و سکولار اعدام یا زندانی شدند.
این تجربه تاریخی، برای چپ معاصر ایران یک درس بنیادین است: مبارزه باامپریالیسم، بدون مبارزه همزمان با استبداد مذهبی و برای دموکراسیسکولار، محکوم به شکست است. از همین رو، امروزه اکثر جریانهای چپ وسکولار ایرانی، با وجود حمایت قاطع از حق تعیین سرنوشت مردم فلسطین،کوچکترین توهمی نسبت به ماهیت جنبش حماس ندارند. آنان به وضوحمیبینند که حماس، برادر ایدئولوژیک همان نیرویی است که آنان را در ایرانسرکوب کرد. بنابراین، شعار “حمایت از فلسطین” برای آنان به معنایحمایت از پروژه هژمونیک حماس نیست، بلکه به معنای حمایت از مردمفلسطین برای برپایی یک نظام دموکراتیک و سکولار است که در آن همهشهروندان—از هر دین و مذهب—از حقوق برابر برخوردار باشند.
بخش پنجم: آلترناتیو چپ چیست؟ به سوی یک جنبش دموکراتیک و فراگیر
اگر حماس آلترناتیو نیست، پس آلترناتیو چیست؟ آلترناتیو از نگاه چپ،بازگشت به اصول اولیه جنبش ضداستعماری، اما با درسی از گذشته است:
۱. بازتعریف مبارزه: مسئله فلسطین، یک مسئله “ضداشغال” صرف نیست،بلکه یک مسئله “ضداستعماری(Settler Colonialism) است. این نگاه،مبارزه را از سطح نظامی به سطح فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی میبرد وبر حق بازگشت به عنوان محوری غیرقابل مذاکره تأکید دارد.
۲. تأکید بر دموکراسی درونی: جنبش آینده باید ساختاری افقی، دموکراتیکو پاسخگو داشته باشد که در آن زنان، جوانان، کارگران و روشنفکرانسکولار صدا داشته باشند.
۳. برنامه عدالت اجتماعی: باید بر اقتصاد مقاومتی و خودکفا در برابراقتصاد وابسته و نئولیبرال حماس تأکید کند. احیای اتحادیههای کارگری وجنبشهای اجتماعی مستقل.
۴. فرهنگ سازی : در کنار مقاومت مشروع، باید به جنبشهای مردمی،تحریمها، و مبارزه حقوقی-بینالمللی (مانند جنبش BDS) به عنوان ابزارهایمکمل و بسیار مؤثر توجه کرد.
۵. فراگیر بودن: چشمانداز باید ایجاد یک دولت دموکراتیک سکولار در کلفلسطین تاریخی باشد که در آن تمام ساکنان، از جمله یهودیانی که حاضربه زندگی در شرایط برابر هستند، از حقوق یکسان برخوردار باشند.
نتیجهگیری
حماس، در یک بستر تاریخی خاص و در پاسخ به شکستهای جنبش سکولارفلسطین متولد شد و برای مدتی توانست با شعار مقاومت، حمایت تودهها راجلب کند. اما ارزیابی ما از این جنبش نمیتواند در این نقطه متوقف شود. بامعیارهای چپ رادیکال—عدالت اجتماعی، دموکراسی، ضدامپریالیسم اصیلو فراگیرندگی—حماس یک شکست است. این جنبش با ساختار اقتدارگرا،اقتصاد نئولیبرال وابسته، ایدئولوژی فرقهگرا و وابستگی به قدرتهایمنطقهای که در نظم جهانی سرمایه ادغام شدهاند، نه تنها راه به رهایینمیبرد، که خود به عاملی برای انسداد و انشقاق در جنبش فلسطین تبدیلشده است.
حمایت از مردم فلسطین، وظیفهای اخلاقی و سیاسی برای هر نیرویعدالتخواه است. اما این حمایت، باید هوشمندانه و منتقدانه باشد. بایدفریاد “زنده باد فلسطین آزاد” را از شعار “زنده باد حماس” جدا کرد. آیندهفلسطین نه در گرو بنبست ایدئولوژیک حماس، که در گرو احیای یک جنبشدموکراتیک، سکولار و فراگیر است که آرمان رهایی را با آرمان آزادی وبرابری در هم میآمیزد. همانگونه که چپ ایرانی از تجربه تلخ خود آموخت،توهم به نیروهای مذهبی—حتی اگر در ظاهر ضدامپریالیست جلوه کنند—آغازی است بر پایان یک انقلاب راستین.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.