حوزه تمدّنی خراسان/آذربایجان و اراده تَمثیلیّت سیاسی آن پس از اسلام[۱]

 

[1] این پژوهش خلاصه‌ای از رساله دکتری نویسنده است که در مارس ۲۰۲۵ در دانشگاه حاجی بایرام ولی آنکارا در ترکیه دفاع شده است. منابع در این مقاله خلاصه گنجانده نشده‌اند. فهرست کامل منابع در متن کامل رساله دکتری موجود است که توسط شورای آموزش عالی ترکیه (YÖK) منتشر شده است.

 

نقشهٔ تقریبی گسترش تاریخی حوزهٔ تمدنی خراسان/آذربایجان به گستره اوراسیا

نقشهٔ تقریبی گسترش تاریخی حوزهٔ تمدنی خراسان/آذربایجان به گستره اوراسیا

 

در اینجا، خلاصه‌ای از دکترین «حوزه فرهنگ تمدن ساز خراسان/آذربایجان»، که اساساً بر پایه منابع تاریخی عربی، فارسی، ترکی و دیگر زبان‌های بومی درباره تمدن شش-هفت هزار ساله آسیای غربی، به‌ویژه پس از اسلام، از سوی اینجانب مورد بررسی علمی قرار گرفته است، ارائه خواهد شد. همچنین، بر اهمیت حیاتی این دکترین در حل مسائل و مشکلات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی موجود در منطقه ارزیابی خواهد شد.

در این پژوهش، تداوم حکومتداری که عصاره‌ی بُعد سیاسی حاکمیت کلاسیک و هویت منسوب به حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان را تشکیل می‌دهد – حوزه‌ای که در دو قرن اخیر از منظر تاریخی انکار و کتمان شده است – روشن خواهد شد. همچنین، به دکترین «حوزه فرهنگ تمدن ساز خراسان/آذربایجان» که از گذشته تا امروز بخش گسترده‌ای از اوراسیا را در بر گرفته است، پرداخته می‌شود. در این راستا، با تمرکز ویژه بر ایران، آذربایجان، ترکیه، ترکمنستان، ازبکستان، قزاقستان، قرقیزستان و دیگر کشورهای برادرِ تُرک، راه‌های حل مسائل منطقه‌ای موجود در چارچوب این دکترین مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

آذربایجان، ایران و به‌ویژه جنوب شرقی آناتولی، از کهن‌ترین سرزمین‌های اقوامی است که امروزه به‌عنوان تُرک شناخته می‌شوند. ترکان، هزاران سال و به‌ویژه در دوران پس از اسلام، وارث و خالق گنجینه‌ای غنی از تمدن و فرهنگ بوده‌اند.

با استناد به منابع معتبر تاریخی و پژوهش‌های علمی، از جمله اثر “تاریخ ترک” که تحت نظارت مستقیم آتاتورک در سال ۱۹۳۱ نوشته و منتشر شده است، اثر “تاریخ ترک” نوشته‌ی رضا نور در دهه ۱۹۲۰، کتاب “تاریخ دیرین ترکان ایران” تألیف پروفسور دکتر محمّد تقی کیریشچی که در سال ۱۹۹۷ منتشر شده، اثر “دوققوز بیتیک/ نه کتاب” نوشته فریدون بگ آغاسی‌اوغلو و همچنین پژوهش‌های آکادمی علوم قزاقستان در زمینه‌ی ریشه‌یابی قزاق‌ها و تحلیل‌های دی‌ان‌ای—که بر اساس نتایج منتشر شده‌ی آن‌ها، برخلاف ادعاهای غیرعلمی و کاملاً سیاسی طرفداران نظریه‌ی اورال-آلتایی، هند-اروپایی و همچنین تاریخ‌نگاران مدافع سِنتزگرایان تُرک-اسلام در ترکیه، قزاق‌ها نه از آسیای مرکزی بلکه دارای منشأ آسیای غربی هستند. با توجه به سایر پژوهش‌های تاریخی و نظریه‌های علمی مرتبط، این مباحث به‌طور گسترده در دکترین “حوزه‌ی تمدنی خراسان/آذربایجان” که توسط این‌جانب تدوین شده و در آینده‌ی نزدیک منتشر خواهد شد، مورد بررسی قرار گرفته است. در این پژوهش، به‌ویژه بر واقعیت تاریخی مبتنی بر متون کهن تأکید شده که اقوام موسوم به “عجم-تُرک” یا “تُرک/توک-تات” از نسل یافث پسر نوح بوده‌اند.

ایجاد “ملت فارس” بر اساس زبان فارسی، کاملاً نتیجه‌ی ادعاهای سیاسی و غیرعلمی است. این فرضیه که بر پایه‌ی زبان فارسی به ساخت “ملت فارس” توجه دارد، به‌عنوان یک نظریه سیاسی مدرن در قالب دولت-ملت، هیچ‌گونه استناد علمی ندارد.

با توجه به واقعیت اینکه زبان فارسی هیچ‌گونه تمایز قومی/ملیتی/فرهنگی از تُرک و تُرکیت ندارد، در حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان که تُرک‌ها به عنوان عنصر اصلی و تشکیل‌دهنده آن شناخته می‌شوند، زبان‌های ترکی و عربی به‌طور هم تراز و مشابه در متون ادبی مورد استفاده قرار می‌گرفتند. همچنین، به‌طور تاریخی، نام‌گذاری زبان “دری” به عنوان زبان “فارسی” به‌طور مستقیم با طریقت یهودی‌تبار “فاریسیه” مرتبط بوده و این موضوع از طریق متون تاریخی مورد تأیید و تثبیت قرار گرفته است. زبان فارسی در متون تاریخی به‌عنوان «دری»، یعنی زبان دربار در دربار شکل گرفته و در ابتدا همراه با زبان ترکی در آسیای میانه رایج و متعاقباً در خراسان، آذربایجان و به‌طور کلی در منطقه گسترش یافته است.

زبان فارسی در کنار زبان تُرکی در بستر جنبش مقاومت «شعوبیه» که توسط بیگ‌نشین‌ها، خان‌نشین‌ها و حکومت‌های تُرک علیه سیاست‌های رسمی امویان (۶۶۱-۷۵۰) شکل گرفت و توسعه یافت. امویان، که برتری عربی را بر مردمان اصلی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، یعنی تُرک‌/عجم‌، تحمیل می‌کردند، با غصب حق حیات سایر زبان‌ها جز عربی و نگاه موالی و برده‌وار به غیرعرب‌ها، سیاستی سرکوبگرانه را اعمال نمودند. ممنوعیت استفاده از هر زبانی غیر از عربی و تحمیل این سیاست غیرانسانی به نام اسلام، موجب سقوط معنوی و ایجاد شکاف در جهان اسلام شد.

در حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، فهم اسلامی بر مبنای تقابل با سیاست‌های اموی و محبت به اهل‌بیت گسترش و تعمیق یافت. در سایه جنبش «شعوبیه» که تُرک‌/عجم‌ها در برابر امویانی که با سوءاستفاده از اسلام، برتری عربی را تحمیل می‌کردند، آغاز کرده بودند، از یک سو اسلامی مبتنی بر محبت اهل‌بیت به‌عنوان جایگزینی برای اسلام تحریف‌شده اموی مورد استقبال جمعیت این حوزه تمدنی قرار گرفت و به‌طور عمیق پذیرفته شد، و از سوی دیگر، برای شکستن انحصار زبانی و ادبی اموی که زبان و ادبیات عربی را تحمیل و تثبیت کرده بود، دو زبان مشترک این حوزه تمدنی، یعنی دری (فارسی) و ترکی، به‌عنوان مبنای فرهنگی مورد حمایت قرار گرفت و در سیاست‌گذاری‌های حاکمان و دولتمردان تُرک به یک اصل اساسی تبدیل شد.

بدین ترتیب، در واکنش به انحصار تحمیل‌شده زبان عربی، زبان‌های فارسی و تُرکی به‌عنوان زبان‌های مشترک حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان مورد پذیرش قرار گرفته و گسترش یافتند. علی‌رغم مخالفت جدی اکثریت علمای دینی که عمدتاً ریشه عربی داشتند و از تفکر اموی پیروی می‌کردند، ترجمه قرآن کریم و سایر متون دینی از عربی به فارسی و ترکی، در نتیجه موفقیت جنبش «شعوبیه» که توسط ترک‌/عجم‌ها وبا حمایت مستقیم دولتمردان و حاکمان تُرک آغاز شده بود، ممکن گردید.

بر اساس منابع تاریخی دست‌اول موجود، نخستین ترجمه قرآن کریم به فارسی در دوره سامان‌یَبغو/یابغو در سال ۹۷۰ میلادی صورت گرفته است. شایان ذکر است که از ترجمه‌های ترکی و فارسی قرآن کریم مربوط به قرون هشتم و نهم میلادی نیز سخن به میان آمده است، اما به دلیل نبود منابع قطعی و قابل استناد، این ادعاها تاکنون مورد بررسی دقیق قرار نگرفته‌اند.

در مراحل نخستین، زبان دری که در ابتدا ترکیبی از عربی، ترکی و تاجیکی به‌عنوان زبان دربار بود، در دوره‌های بعدی بیشتر به‌عنوان زبان فارسی شناخته شد. دلایل متعددی برای این تغییر نام وجود داشت که یکی از مهم‌ترین آن‌ها، تشدید اختلافات میان گروه‌های مختلف در حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان بود. از یک سو، میرزاهایی که به طریقت «فاریسیه» وابسته بودند و ریشه‌ای یهودی داشتند، همراه با اشراف خزر‌تبار تُرک که هنوز اسلام را نپذیرفته و در برابر آن مقاومت می‌کردند، به‌عنوان عناصر بومی در این منطقه حضور داشتند. از سوی دیگر، اکثریت مردم این حوزه که تُرک/عجم بودند، با پذیرش رسمی اسلام بر مبنای محبت اهل‌بیت، به‌صورت داوطلبانه پرچم‌دار دین مبین اسلام شدند. این تضادهای فکری و اعتقادی که در درون مرکز حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان شکل گرفت، از دوره سامان‌یابغو، یعنی اوایل قرن نهم میلادی، در منابع تاریخی مورد بررسی و پیگیری قرار گرفته و قابل مطالعه است. با گذشت زمان، این روند با تشدید تقابل فکری و اعتقادی در جامعه که اکثراً اسلام را با محوریت محبت اهل‌بیت پذیرفته بودند و امویان منحرف را رد می‌کردند، شدت بیشتری یافت. در اواخر قرن دهم میلادی، به‌ویژه در دوره جنگ‌های صلیبی، پیروان طریقت «فاریسیه» که از نظر اجتماعی و سیاسی رو به ضعف گذاشته بودند، به‌طور فزاینده‌ای تأثیر خود را از دست دادند. در همین راستا، بسیاری از آنان، همراه با برخی اشراف خزر‌تبار که هنوز اسلام را نپذیرفته بودند، ترجیح دادند به‌عنوان یک عامل داخلی، علیه هم‌وطنان تُرک عجم خود همکاری کرده و با کلیسای کاتولیک متحد شوند. مطرح شدن زبان “دری” به‌عنوان «فارسی» نیز در نتیجه نفوذ میرزاهای وابسته به طریقت یهودی‌تبار «فاریسیه» آغاز شد. آنان با قرار دادن نام طریقت خود بر زبان دری، درصدد افزایش و نمایش قدرت اجتماعی و سیاسی خود بودند.

کاملاً روشن است که بزرگ‌ترین نویسندگان و مؤلفان زبان دری، از نظر اصالت قومی، عمدتاً از میان تُرک‌/توک-تات‌ها بوده‌اند و این موضوع در تمامی متون تاریخی قابل تأیید است. بر اساس منابع تاریخی نوشتاری که در دست داریم، مشخص است که پس از آنکه حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، به‌ویژه در اوایل قرن پانزدهم میلادی، با یک رکود سیاسی، اداری و نظامی مواجه شد، از اواسط قرن پانزدهم به بعد، روند شناخته‌شدن زبان «دری» به‌عنوان «فارسی» توسط میرزاها و کاتبان وابسته به طریقت یهودی‌تبار «فاریسیه» در این منطقه شدت گرفت. این افراد که بخشی از جمعیت بومی این سرزمین بودند، در تلاش بودند تا با این تغییر نام، نفوذ خود را در حوزه فرهنگی و سیاسی منطقه افزایش دهند. در این زمینه، منابع تاریخی دست اول و دوم کافی وجود دارد که نیازمند بررسی و پژوهش مستقل هستند. این موضوع به‌طور خاص تحت عنوان «ریشه‌های فارس و زبان فارسی» در سال‌های ۲۰۱۵-۲۰۱۶ مورد مطالعه این‌جانب قرار گرفته است. بااین‌حال، به دلایل خاصی این پژوهش تاکنون منتشر نشده، اما در آینده‌ای نزدیک انتشار خواهد یافت.

از آنجایی که موضوع مورد بررسی ما “فرهنگ تمدن‌ساز” است، به‌رغم اینکه از سوی ما بررسی‌های ادبیاتی در ترکیه، آسیای میانه و باکو انجام شده است، یافتن پژوهش‌های عمیق، جامع و عینی (بی‌طرفانه) در این زمینه بسیار دشوار است. تقریباً به جز “تز تاریخی آتاتورک”، تحقیق و پژوهش شایسته ای‌ که بتوان به آن استناد کرد وجود ندارد. با توجه به اینکه آسیای میانه به مدت ۴۰۰ سال و قفقاز، از جمله باکو، بیش از ۲۰۰ سال تحت اشغال و تجاوز قرار داشته است، نبود مطالعات درخور در مورد چنین موضوعات مهمی قابل درک است. با این حال، در کشوری با اهمیتی همچون ترکیه، نبود تحقیقات عمیق درباره موضوع “فرهنگ تمدن‌ساز” کاملاً تاسف برانگیز است.

  به نظر ما، یکی از دلایل بارز نبود آثار قابل توجه درباره چنین مسئله مهم اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در ترکیه، ابطال و برافکندن “تز تاریخی آتاتورک” و جایگزینی آن با تاریخ‌نگاری سنتزگرایان ترک-اسلام بوده است، که کاملاً غیرعلمی و مبتنی بر منافع سیاسی موقت بوده است.

با این حال، در ایران، مطالعات بسیار مهمی درباره مقوله “فرهنگ تمدن‌ساز” که دوره‌ای ۶-۷ هزار ساله را در بر می‌گیرد، وجود دارد. یکی از چهره‌های برجسته در این حوزه، دکتر علی‌اکبر ولایتی، از مشاوران عالی سید علی خامنه‌ای، رهبر دینی ایران، است. دکتر ولایتی در آثار مرتبط با موضوع “فرهنگ تمدن‌ساز” این نظریه را مطرح کرده است که کهن‌ترین ساکنان خالق تمدن بومی، “تات”ها بوده‌اند. به عبارت دیگر، او تأکید دارد که نخستین ساکنان بومی منطقه ما “تات”ها بوده‌اند. این دیدگاه بر این اصل استوار است که قومیتی که تلاش شده است تحت نام “پِرس/پارس” به‌عنوان یک مفهوم اعتباری ساخته شود، یا اصلاً وجود خارجی نداشته است، یا حداقل کهن‌ترین ساکنان این منطقه نبوده‌اند. این نظریه در واقع دفاع از این مفهوم ادراکی است که هویت “پارس” ساختگی و تصنّعی است یا ریشه در نخستین تمدن‌های منطقه ندارد.

مهم‌ترین مسئله‌ای که دکتر ولایتی در اینجا به آن نپرداخته و اشاره‌ای به آن نکرده، پیوند تاریخی و ریشه‌ای میان تات‌ها و تُرک‌هاست. به بیان دیگر، واقعیت این است که جمعیتی که ما آن را تحت عنوان “تات” معرفی می‌کنیم، در حقیقت بخشی از تُرک‌ها بوده و از یک ریشه مشترک قومی و تاریخی برخوردارند. همان‌طور که مشخص است، در ادبیات شفاهی مردم بومی ایران و آذربایجان، واژه “تُرک” هنوز به شکل‌های “توک“، “توت“، “تود” و “توه” تلفظ می‌شود. از سوی دیگر، در منابع کهن چینی نیز کلمه “تُرک” به‌صورت “توک” ثبت شده است، درست همان‌طور که مردم تبریز (تربیز) آن را تلفظ می‌کنند. به نظر من، اگر جناب دکتر ولایتی از پژوهش ما درباره “حوزه تمدنی خراسان-آذربایجان” و دیگر بررسی‌های مرتبط ما آگاه می‌بود، احتمالاً این تثبیت تاریخی مهم را نه صرفاً با عنوان “تات”، بلکه به شکل “توک/توت-تات” ثبت می‌کرد.  بله، پذیرفتن تفسیر تُرک‌ها و تات‌ها به‌عنوان دو قومیت جداگانه، یک اشتباه بزرگ تاریخی است. “توک/توت-تات” از یک ریشه مشترک برخاسته و کهن‌ترین ساکنان منطقه ما بوده‌اند. تفاوت‌های تاریخی و اجتماعی تُرک‌ها و تات‌ها نه به دلیل تفاوت‌های قومی/نژادی، بلکه ناشی از سبک زندگی اجتماعی آن‌هاست. این تمایز ناشی از سازمان‌بندی اجتماعی و ساختارهای اجتماعی آن‌ها بوده است. عبارت معروف محمود کاشغری در “دیوان لغات‌الترک” که می‌گوید: “باش‌سیز بؤرک، تات‌سیز تورک بولماس” (بدون کلاه، سر نیست؛ بدون تات، تُرک نیست) نیز نمونه‌ای از این واقعیت است. محمود کاشغری در این مثال تاریخی، از منظر قومی/نژادی نمی‌گوید که تُرک بدون فارس (پارس) ممکن نیست و یا بالعکس، بلکه کاملاً برعکس، او این تفاوت را بر اساس ساختارهای اجتماعی و سبک زندگی تعریف کرده است؛ یعنی تفاوت میان جامعه ایلیاتی/عشایری و جامعه روستایی/یکجانشینی در این رابطه، شواهد تاریخی بسیاری وجود دارد. یکی از مسائلی که مطرح است، این است که اویغورها به‌طور کامل به عنوان “تات” شناخته و معرفی شده‌اند. محمود کاشغری در اثر کم نظیر خود اویغورها را اساساً “تات” می‌داند و آن‌ها را به همین نام معرفی می‌کند. تنها محمود کاشغری نیست، بلکه در قرون ۱۳، ۱۴، ۱۵ و حتی در قرون بعدی، در بسیاری از متون تاریخی و حتی در آثار تاریخ‌نگاران معاصر مانند مرحوم زکی ولیدی طوقان (۱۸۹۰-۱۹۷۰)، در منطقه‌هایی مانند سمرقند، بخارا، خیوه و دشت فرغانه، روستاییان و شهرنشینان و همچنین در آثار تاریخی مختلف دیگر از آذربایجان و ایران نیز به‌عنوان “تات” شناخته شده‌اند.  اگر این تمایز را بر اساس ساختار قومی/اتنیکی ارزیابی کنیم، نه‌تنها از نظر تاریخی، اجتماعی و فرهنگی مرتکب اشتباه بزرگی خواهیم شد، بلکه با پذیرش این ادعا که اویغورها و تمام شهرنشینان حوزه تمدنی، مُنتسب به «پِرس/پارس» که از لحاظ تاریخی وجود خارجی نداشت، بوده‌اند، با یک تناقض جدی روبه‌رو خواهیم شد. در این صورت، به این نتیجه می‌رسیم که تُرک‌هایی که تمدن حاکم بر اوراسیا را بنا نهاده و قرن‌ها، بلکه هزاران سال، نقش اساسی در اداره این منطقه ایفا کرده‌اند، اصلاً وجود خارجی نداشته‌اند، یا اگر هم وجود داشته‌اند، تنها شامل چند قبیله کوچ‌نشین، عشایری و ایلاتی بوده‌اند. این یک دیدگاه متناقض و عجیب خواهد بود.

  تلاش برای ایجاد یک ملت مُدرن بر پایه زبان‌های فارسی و تُرکی، از نظر تاریخی برای تُرکیّت یک فاجعه خواهد بود. زیرا در ۱۱۰۰ سال گذشته، تاریخ مکتوب بیش از آنکه به زبان ترکی باشد، به زبان فارسی نوشته شده است و درعین‌حال، مشخص است که اکثریت مطلق کسانی که به فارسی می‌نوشتند، ریشه تُرک-تات داشته‌اند. در چنین شرایطی، این امر به انکار یک میراث بزرگ تاریخی و تمدنی منجر خواهد شد. این نیز از لحاظ فرهنگی، علمی و ادبی، یک خلأ عظیم برای حوزه تمدنی ایجاد خواهد کرد.

با استثنای موضوع بحث‌برانگیز و متضاد تاریخ پیش از اسلام، بر اساس منابع فارسی، عربی و ترکیِ تاریخ مکتوب پس از اسلام، در حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، در ۱۱۰۰ سال گذشته، نظام آموزشی حاکم عمدتاً بر سه زبان – فارسی، ترکی و عربی – استوار بوده است. بر اساس داده‌های این ۱۱۰۰ سال، تُرک‌ها عنصر اصلی بنیان‌گذار این تمدن بوده‌اند و در این حوزه تمدنی که از نظر تاریخی اوراسیا را دربر گرفته است، مکاتب/مَکتب ها عمدتاً به زبان ترکی، مدارس عمدتاً به زبان فارسی و علوم الهیات عمدتاً به زبان عربی تدریس می‌شده است.

در حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، با آغاز سلطه امویان (۶۶۱-۷۵۰) و سوءاستفاده آن‌ها از ارزشهای متعالی اسلام و اسلامیت برای تحمیل برتری زبان و ادب عربی، جنبش “شعوبیه” که توسط علمای تُرک/توک-تات (یا به تعبیر دیگر، عجم) علیه سلطه عربی آغاز شد، منجر به مقابله با انحصار و تثبیت زبان و ادبیات عربی گردید. پس از موفقیت این جنبش، در کنار زبان ادبی درّی که به‌عنوان زبان درباری شکل گرفت، زبان تُرکی نیز توسط دولتمردان و مدیران تُرک به‌عنوان زبان اصلی در حوزه تمدنی در امور حکومتی، فرهنگی، سیاسی، نظامی و ادبی مورد استفاده قرار گرفت. این موضوع کاملاً در تاریخ مکتوب ما تأیید و تثبیت شده است. اگر دقت کنیم، نخستین آثار تاریخی به زبان‌های فارسی و تُرکی با فاصله‌ای حدود چهل-پنجاه سال از یکدیگر، پس از شکسته شدن انحصار زبان عربی، در منطقه خراسان و آذربایجان نوشته شده‌اند. به‌عنوان نمونه، بر اساس متون باقی‌مانده که امروزه در دسترس ماست، بلافاصله پس از نخستین ترجمه قرآن کریم به زبان فارسی در نیمه دوم قرن دهم میلادی در خراسان، یا اندکی پیش از آن، ترجمه‌ای از قرآن به زبان ترکی ابتدا در تبریز، سپس در شیراز و دوباره در تبریز انجام شده است. علاوه بر این، فرمان حضرت علی که به زبان عربی صادر شده بود، در سال ۴۵۰ هجری قمری / ۱۰۵۸ میلادی در تبریز توسط ضحاک بن عجلان تبریزی به زبان ترکی ترجمه شد. این قدیمی‌ترین متن اسلامی به زبان ترکی که بر روی پوست نوشته شده و ابعادی در حدود ۷ متر طول و ۳۵ سانتی‌متر عرض دارد، امروزه در موزه چهل‌ستون اصفهان نگهداری می‌شود.

تقریباً پنجاه سال پس از آنکه ابوالقاسم فردوسی در حدود سال ۱۰۱۰ میلادی شاهکار خود، شاهنامه، را در خراسان به نگارش درآورد، اثری باشکوه به نام “قوتادغو بیلیک/ علم سعادت” در سال ۱۰۶۹ میلادی، در کاشغر که بخشی از حوزه تمدنی خراسان و آذربایجان بود، توسط یوسف خاص حاجبِ بلاساغونی نوشته شد. اگر بگوییم این اثر ادامه‌ای تُرکی بر شاهنامه فردوسی است، سخنی به گزاف نگفته‌ایم. کاملاً آشکار است که یوسف خاص حاجب در نگارش این اثر، شاهنامه فردوسی را الگویی نوشتاری خود قرار داده است. نکته جالب و تأییدی دیگر که نظر ما را تصدیق می‌کند، شباهت‌های فراوان شاهنامه فردوسی با حماسه‌ای برجسته از ادبیات عامیانه چین به نام ” فِنگ شِن یِن (نغمه های مقدس)[۱] است که بین قرن یازدهم تا هفتم پیش از میلاد توسط نویسندگانی ناشناس تدوین شده و از شاهکارهای حماسی چین به شمار می‌رود. این شباهت‌ها نه‌تنها در ساختار داستان، شخصیت‌ها و مضامین، بلکه حتی در رنگ‌هایی که در توصیف وقایع و فضاها به کار رفته‌اند، به وضوح قابل مشاهده‌اند. نکته جالب‌تر آن است که شاهنامه، که یکی از مهم‌ترین آثار ادبی نهضت شعوبیه در برابر انحصار عربی در قرن یازدهم میلادی محسوب می‌شود، به نظر می‌رسد که از اثری با منشأ چینی با خوانش تُرکی الهام گرفته است. این بدان معناست که فردوسی در نگارش شاهنامه از دانش و میراث علمی ترکانی بهره برده که با ادبیات چین آشنا بوده‌اند. پنجاه سال پس از شاهنامه، اندیشمند بزرگ شعوبیه، یوسف خاص حاجب کاشغری، هنگام تألیف قوتادغو بیلیک/علم سعادت، شاهنامه فردوسی را الگوی خود قرار داد. به عبارتی، همان‌گونه که فردوسی در خلق اثر خود از منابع و ادبیات چینی با خوانش ترکی متأثر بوده، یوسف خاص حاجب نیز هنگام نگارش اثر خویش از شاهنامه الهام گرفته است.

امروزه اهالی ترکستان شرقی، همان‌گونه که ” قوتادغو بیلیک” را بخشی از ادبیات ملی خود می‌دانند، شاهنامه را نیز به‌عنوان بخشی از میراث ملی و ادبی خویش پذیرفته و به آن علاقه‌مندند. با این حال، احتمال بسیار زیادی وجود دارد که ابیات ضدترکی که در شاهنامه آمده‌اند، بعدها به این اثر افزوده شده باشند. دلیل مُحرز و مشخص این احتمال آن است که در حوزه تمدنی خراسان-آذربایجان، که تُرک‌ و تُرکیت عنصر اصلی و بنیان‌گذار و حاکم بلامنازع آن بودند، غیرمنطقی به نظر می‌رسد که فردی هم از اندیشمندان برجسته جنبش شعوبیه باشد – جنبشی که در برابر برتری‌طلبی عربی به رهبری دولتمردان و اندیشمندان ترک-تات قد علم کرده بود – و هم در اثر خود تُرک‌ها را هدف حمله قرار دهد! چنین تضادی در معنا، مضمون و ماهیت فکری منطقی نیست. برای اثبات این موضوع، به پژوهش‌های جدی و عمیق نیاز است.

پس از یوسف خاص حاجب، مولف “دیوان لغات‌ الترک” محمود کاشغری تبعه سلجوقی که یکی از متفکرین برجسته جریان شعوبیه بود می آید. ایشان اثر گرانقدر و جاوید خود را در  سال ۱۰۷۰ میلادی در تبریز ویا اصفهان به نگارش در آورده است. تنها مستنسخ کتاب بجا مانده از اثر ارزشمند دیوان لغات الترک، محمد ساوه‌ای ایرانی می باشد.

پس از آن، مولف “عتبهالحقایق” احمد یوقنکی، ادیب اهل یوقناق و تبعه سلجوقی می آید که ایشان نیز آثار گرانقدر خود را در آغاز قرن دوازدهم میلادی در حیطه فرهنگی سلجوقیان به نگارش در آورده است. از سوی دیگر، قدیمی‌ترین ترجمه تُرکی قرآن کریم در جهان است که در شیراز، که به‌عنوان دارالعلم جهان تُرک شناخته می‌شد، نگاشته شده است. این قرآن کریم، در دوران ابوسعید ایلخانی، در سال ۱۳۳۳-۱۳۳۴ میلادی توسط محمد بن حاجی دولتشاه شیرازی کتابت و تذهیب شده است. تنها نسخه این اثر هنوز موجود است. و همچنین بعد از این آثار ذکر شده ده ها “اوغوزنامه” و “دَدَ قورقود” نوشته شده اند که تمام این آثار گرانقدر نیز در ایران به رشته تحریر درآمدند.

همانطور که مشاهده می‌شود، آثار به زبان‌های ترکی و فارسی در یک برهه زمانی پشت سر هم و تحت حمایت دولتمردان تُرک نوشته شده‌اند و این آثار در کنار یکدیگر در چارچوب یک جریان فرهنگی و سیاسی خلق شده‌اند.

یکی از مسائل مهمی که برخلاف ادعاهای مطرح‌شده از سوی طرفداران “سِنتزگرایان ترک-اسلام” در ترکیه مطرح می‌شود، این است که زبان ترکی در دوران بعد از اسلام بیشتر در ایران و آذربایجان متمرکز شده، درحالی‌که نخستین متون زبان فارسی به آسیای میانه تعلق دارند. نخستین آثاری که به زبان دری – زبانی که امروزه آن را فارسی می‌نامیم، نوشته شده و نسخه‌های مکتوب آن در دسترس عموم قرار دارد، عمدتاً مربوط به مناطقی همچون خُتن، سمرقند، بخارا، نیشابور و خراسان است. حدود ۴۰ تا ۵۰ سال پس از آن، نخستین آثار به زبان فارسی در آذربایجان نگاشته شده‌اند. نکته جالب این است که اولین آثار مکتوب فارسی در شیراز و اصفهان تقریباً ۱۵۰ تا ۲۳۰ سال پس از آذربایجان نوشته شده‌اند. به‌بیان‌دیگر، براساس آثاری که نسخه هایی از آن به امروز رسیده است، زبان فارسی (دری) ابتدا در آسیای میانه و خراسان رواج یافته، سپس به آذربایجان رسیده و از آنجا به مناطق جنوبی ایران، ازجمله اصفهان و شیراز، گسترش پیدا کرده است. برای نمونه، نخستین نویسندگانی که به زبان فارسی نوشته اند، عبارت‌اند از: قطران تبریزی (درگذشته به سال ۴۶۵ هجری / ۱۰۷۳ میلادی)، فلکی شروانی (۵۷۷ هجری / ۱۱۸۱ میلادی)، سعدی شیرازی (۶۹۱ هجری / ۱۲۹۲ میلادی)، حافظ شیرازی (۷۹۲ هجری / ۱۳۹۰ میلادی) و جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی (۵۸۸ هجری / ۱۱۹۲ میلادی). بر اساس نسخه‌های مکتوبی که تا امروز به دست ما رسیده است، نخستین متن ترکی دوره اسلامی که ثبت شده، فرمانی از حضرت علی (ع) خطاب به مسلمانان است که در سال ۴۵۰ هجری / ۱۰۵۸ میلادی در تبریز از زبان عربی به ترکی ترجمه شده است. بر پایه بررسی و تحلیل ما، نخستین آثار فارسی از آسیای میانه آغاز و گسترش یافته‌اند، در حالی که نخستین نگارش‌های ترکی از تبریز، آذربایجان و ایران انتشار یافته است. به‌عبارت‌دیگر، مرکز زبان ترکی، آذربایجان و به‌طورکلی ایران بوده است، درحالی‌که مرکز زبان فارسی عمدتاً خراسان و آسیای میانه بوده است. به‌بیان‌دیگر، ادبیات ترکی از آذربایجان و ایران گسترش یافته، درحالی‌که ادبیات فارسی از خراسان و آسیای میانه منتشر شده است. این دو حوزه زبانی و فرهنگی، که مُکمل یکدیگر بوده‌اند، در حوزه فرهنگی خراسان-آذربایجان با قدمتی ۶-۷ هزار ساله، یا به‌تعبیری دیگر، در حوزه تمدنی ایرانِ تُرک/توک/توت-تات، نقشی اساسی در بازسازی و احیای هویت اسلامی این تمدن ایفا کرده‌اند.

بیشتر شخصیت‌های تاریخی که به زبان‌های فارسی (دری) و ترکی نوشته‌اند، از تبار تُرک-تات بوده‌اند. یکی دیگر از مسائل جالب توجه این است که نخستین نسخه‌های مکتوب زبان فارسی به خط عبری نوشته شده‌اند. نخستین متون فارسی که تا امروز به دست ما رسیده‌اند، اسناد خُتَن هستند که در منطقه خُتَن یافت شده و با خط عبری نگاشته شده‌اند. این متون که به “ده فرمان” معروف‌اند، متعلق به اواسط قرن هشتم میلادی هستند. پس از آن، آثار فارسی که ابتدا با الفبای عبری نوشته می‌شدند، با ترجمه قرآن کریم به فارسی در سال ۹۷۰ میلادی، رفته‌رفته به الفبای عربی منتقل شدند. با این حال، تعداد آثار فارسی که با خط عبری نوشته شده‌اند، قابل توجه است و نمی‌توان آن‌ها را نادیده گرفت. حتی پس از رواج خط عربی برای نگارش فارسی، برخی از میرزاها و کاتبان طریقت “فاریسیه” گاه همچنان از خط عبری برای نگارش متون فارسی استفاده می‌کردند و این سنت تا اوایل دوره قاجار ادامه داشت.

به نظر ما، علت اصلی اینکه چرا دولت‌های تُرک مسلمان که مُمثّل اراده سیاسی حوزه تمدنی خراسان-آذربایجان بودند، به زبان دری/فارسی نسبت به زبان هویتی خود، یعنی ترکی اولویت داده بودند، این است که زبان و ادب دری/فارسی توسط میرزایان و کاتبان طریقت “فاریسیه” مورد ادعای تصاحب و تملک قرار گرفته‌ بود. به همین خاطر در این راستا، دُوَل تُرک تلاش کرده است تا زبان فارسی (دری) را بیش از زبان ترکی به‌عنوان زبان درباری و خودی معرفی و تثبیت کند. دقیقاً به همین دلیل، آثار مکتوب به زبان فارسی نسبت به زبان ترکی از نظر حجم و گستردگی بیشتر بوده‌اند. چنان‌که دیده می‌شود، زبان‌های ترکی و دری (فارسی) توسط دُوَل ترک، که در برابر سلطه عربی ایستادگی کردند و با انحصار زبان عربی مقابله نمودند، به موازات یکدیگر رشد یافته و مُکمل هم بوده‌اند. بااین‌حال، نباید فراموش کرد که زبان فارسی از نواحی شرقی حوزه تمدنی خراسان (شرق خراسان)، و زبان ترکی از نواحی غربی آن (تبریز، آذربایجان و ایران) گسترش یافته و انتشار پیدا کرده است.

اگر بگویم که نظریه‌های “هندواروپایی” و “اورال-آلتایی” که از سوی مُمثّل اراده سیاسی تمدن جدید روم، با مرکزیت ونیز-فلورانس مطرح شده‌اند، برای حوزه تمدنی خراسان-آذربایجان در ۲۵۰ سال اخیر، حتی مخرب‌تر، زیان‌بارتر و از نظر ساختار اجتماعی ویران‌کننده‌تر از فجایع هولناک نسل‌کشی و قتل‌عام‌های اعمال‌شده بوده‌اند، سخنی به گزاف نگفته‌ام.

در اینجا، بدون ورود به مباحث بحث‌برانگیز تاریخی پیش از اسلام، به‌صورت مختصر به دُوَل ترک که پس از اسلام مُمَثّل اراده سیاسی حوزه تمدنی خراسان-آذربایجان بودند، پرداخته خواهد شد.

با توجه به این‌که ساسانیان (۲۲۴-۶۵۱ میلادی) طبق اسناد تاریخی دست اول “عجم” محسوب می‌شدند. “عجم ها” نیز بر اساس تثبیت تاریخی ما از اقوام تُرک/توک-تات بوده‌اند. به همین خاطر می‌توان ساسانیان را نیز به‌عنوان یکی از دولت‌های تاریخی حوزه تمدنی خراسان-آذربایجان در نظر گرفت. بااین‌حال، این موضوع همچنان محل بحث و مناقشه است و نیاز به توضیحات گسترده دارد، بنابراین در اینجا به‌طور مُفصل به آن پرداخته نمی‌شود. ضمناًعاشق پاشازاده، یکی از مورخان برجسته قرن پانزدهم میلادی در حوزه تمدنی خراسان-آذربایجان، نیز در اثر تاریخی خود بیان کرده است که “عجم‌ها” همچون تُرک‌ها از نسل یافث هستند و جزو نیاکان تُرک‌ها به شمار می‌آیند.

در دوران معاصر، هویت ملی مدرن که به منطقه ما تحمیل شده و ایران را به‌عنوان یک کشور پارس‌محور معرفی می‌کند، هیچ پایه علمی و تاریخی معتبری ندارد و کاملاً برآمده از ساختارهای سیاسی جهانی و ملاحظات حکومتی است. برای اثبات این واقعیت تاریخی، از میان ده‌ها مورد مستند تاریخی که مورد بررسی ما قرار گرفته‌اند، در اینجا به دو نمونه ساده اشاره خواهیم کرد:

از متون تاریخی چنین برمی‌آید که یهودیان و عبرانیان و پس از آن رومیان و یونانیان، جمعیتی را که در متون اسلامی “عجم” نامیده می‌شد، به نام “پِرسیوس” و سپس “پرس/پارس” خطاب و معرفی کرده‌اند. واژه “پِرس/پارس” هیچ پایه علمی و تاریخی معتبری ندارد و تنها بر اساس افسانه‌های اسطوره‌ای با منشأ یونانی، که از اواسط قرن پانزدهم میلادی ساخته و پرداخته شده‌اند، شکل گرفته است. پایه‌های این روایت ساختگی که در قرن پانزدهم میلادی پرداخته شد، بر عقاید اسطوره‌ای نویسندگانی چون هرودوت[۲]، دیودوروس سیکولوس[۳]، استرابون[۴]، پلوتارخوس[۵] و ستِفانوس[۶] استوار است. این ایده در قرن پانزدهم میلادی، در دوره‌ای مطرح شد که حوزه تمدنی خراسان/ آذربایجان همزمان از سمت غرب توسط امپراتوری عثمانی – قیصرروم، از سمت شمال توسط تزارهای روس – سِزار روم، و از سوی شبه‌قاره هند توسط قدرت‌های استعماری غربی مورد هجوم و تجاوز قرار گرفته بود. در این مقطع، شخصیت‌هایی چون مارسیلیو فیچینو[۷] این نظریه را به‌صورت سازمان‌یافته مطرح و رواج دادند و پس از آن اندیشمندانی مانند اِدوارد گیبون[۸] با جدیت این ایده را دنبال و ترویج کردند.

بر اساس این داده‌های اسطوره‌ای، پِرسیوس، پسر زئوس یونانی، با کاسیوپیا، دختر آندرومدای عجم/ایرانی ازدواج می‌کند و فرزندی که از این ازدواج متولد می‌شود، به افتخار پِرسیوس، “پِرس/پَرسو/پَرسه” نامیده می‌شود.

در اواسط قرن پانزدهم میلادی، در چارچوب این دوباره‌سازی اسطوره‌ای، تفسیری هدفمند و انحرافی درباره ایرانیان، یعنی جامعه تُرک/توک/توت-تات مطرح شد. همزمان با این روایت، افسانه‌ای دیگر درباره فرزندان عثمانی / عثمانلی اوشاقلاری ساخته و پرداخته شد که به داستان “تُرکُس فرزند هکتور” معروف است. بر اساس این روایت، جامعه ایرانی-تُرک/تات به پِرسیوس، پسر زئوس یونانی منتسب شد، فرزندان عثمانی که از این جامعه منشعب شده بودند، از طریق داستان “تُرکُس فرزند هکتور” به حوزه تمدنی روم/یونان متصل و تابع آن قلمداد شدند.

 بر اساس افسانه “تُرکُس فرزند هکتور”، آینِس[۹]، که پس از هکتور بزرگ‌ترین قهرمان ترُوا محسوب می‌شد، نه‌تنها پدر رومولوس[۱۰] و رموس[۱۱] (که طبق اسطوره‌ها توسط گرگ ماده‌ای پرورش یافته بودند)، بلکه نیای فرانک‌ها[۱۲] نیز به شمار می‌رفت. از سوی دیگر، تُرکُس[۱۳]، پسر ترویلوس[۱۴]، که از نسل هکتور بود، به‌عنوان نیای عثمانیان معرفی شده است.

بررسی نماد گرگ در فرهنگ تُرک و روم؛ در اینجا لازم است یادآوری شود که هیچ سند قطعی و دقیقی وجود ندارد که تأیید کند “گرگ” یا “گرگ خاکستری” در هیچ دوره‌ای از تاریخ، به‌عنوان نماد حقوقی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، که عنصر اصلی بنیان‌گذار آن تُرکان بوده‌اند، پذیرفته شده باشد. نظریه‌های مطرح‌شده در این زمینه عمدتاً بر پایه فرضیه‌ها و احتمالات استوارند. بررسی متون تاریخی ۱۱۰۰ سال اخیر، شامل منابعی به زبان‌های ترکی، فارسی، عربی و دیگر زبان‌های بومی، نشان می‌دهد که هیچ سندی به‌طور قطعی این ادعا را تأیید نمی‌کند. در بسیاری از منابع تاریخی، از جمله “دیوان لغات الترک”، “قوتادغو بیلیک”، ده‌ها نسخه از “اوغوزنامه” به ترکی و فارسی و دیگر آثار مرتبط با تاریخ ترکان، گرگ بیشتر به‌عنوان حیوانی درنده، وحشی و ترسناک توصیف شده و هیچ‌گاه در جایگاه یک نماد مقدس و مورد احترام قرار نگرفته است. البته، استثنایی در این میان وجود دارد و آن نسخه‌ای از “اوغوز خاقان دستانی/داستان اوغوز خاقان” است که در سال ۱۹۳۶ توسط جان ویلهلم ماگس جولیوس (ویلی) بانگ و رشید رحمتی آرات منتشر شد. در این نسخه، از “گرگ نر نشان آسمانی‌” و “گرگ نری با یال و دم آسمانی که راهنماست” یاد شده است. اما حتی در این روایت، گرگ نه به‌عنوان یک نماد حقوقی، بلکه به‌عنوان یکی از توتم‌های متعدد در تاریخ و فرهنگ ترک‌ ذکر شده است؛ مانند نشانه‌هایی که برای قبایل بیست و چهارگانه اوغوز وجود دارد. حتی هیچ سند قطعی مبنی بر اینکه گرگ، نشان یا نماد یک قبیله خاص بوده باشد، در دست نیست. مسئله وجود گرگ به‌عنوان یک توتم در فرهنگ ترک‌، همچنان محل بحث و بررسی است و جایگاه آن به‌عنوان یک نماد مورد احترام و مقدس نیز کاملاً محل تردید است. بنابراین، گرگ را نمی‌توان نمادی حقوقی دانست، بلکه فقط می‌توان آن را در حد یک توتم در میان دیگر توتم‌های موجود مورد بحث و بررسی قرار داد. در مقابل، گرگ در حوزه تمدنی روم، به‌عنوان یک نماد رسمی و حقوقی پذیرفته شده است. بر اساس اسطوره‌شناسی رومی، در سال ۷۵۳ پیش از میلاد، رومولوس و رموس، بنیان‌گذاران شهر رُم، توسط یک گرگ ماده شیر داده شدند و پرورش یافتند. در نتیجه، گرگ نه‌تنها در نظام سیاسی روم به‌عنوان یک نماد حقوقی پذیرفته شده، بلکه به جایگاه قدسی و روحانی نیز دست یافته است.

تحریف تاریخی اصطلاح “پرس/پارس”؛ باید اشاره کرد که اصطلاح پِرس/پارس و پِرسو صرفاً برگرفته از متون عبری است و در راستای اهداف و مقاصد سیاسی، بارها تحریف و بازتفسیر شده است. اسناد تاریخی متعددی موجود است که این تحریفات را نشان می‌دهد. در اوایل قرن چهاردهم میلادی، یک کشیش فرانسیسکن اسپانیایی در اثر خود که در لندن در سال ۱۸۷۷ توسط مارکوس خیمنز دِ لا اسپادا و در سال ۱۹۱۲ توسط سِر کلمنتس مارخهام منتشر شد، آشکارا بیان کرده است که “عجم‌ها” که عاشق پاشازاده آنها را از نسل ترک و یافث می‌دانست، تحت اصرار یهودیان، “پرس/پارس/پرسو” نامیده شده‌اند. این کشیش اسپانیایی چنین می‌گوید: “دریایی که مردم بومی آن را “دریای سیاه”[۱۵] می‌نامند، از سوی یهودیان به عنوان دریای پرسین/پرس/پارس[۱۶] شناخته و نام‌گذاری شده است.” اصرار یهودیان بر نامیدن این دریا به‌عنوان “دریای پرس/پارس”، در حالی است که مردمان بومی از دیرباز آن را “دریای سیاه” می‌نامیدند. این مسئله به‌وضوح نشان می‌دهد که مردمان بومی تُرک دشت قپچاق، همان‌طور که آب‌های جنوبی خود را “قارا دَنیز” (دریای سیاه) نامیده بودند، ترکان ایران نیز نسبت به آب‌های جنوبی خود چنین رویکردی داشتند. برخی ادعاهای بی‌پایه، رنگ سیاه (قارا) را برای ترکان نماد شمال معرفی کرده‌اند، اما در حقیقت، سیاه برای ترکان نماد جنوب است، نه شمال. شواهدی از جمله نوشته‌های ابوالغازی بهادرخان در قرن هفدهم میلادی در آثار “شجره ترک” و “شجره تراکمه”، نشان می‌دهد که ترکان قپچاق بیش از چهار هزار سال پیش، دشت قپچاق را موطن خود قرار داده بودند. این موضوع را روشن می‌سازد که مردمان ترکِ ساکن در دشت قپچاق، آب‌های جنوبی خود را “دریای سیاه” نامیدند و همین الگو در میان ترکان بومی ایران نیز ادامه یافته است، به‌طوری که آنها نیز آب‌های جنوبی خود را “دریای سیاه/خلیج” نامیدند. این اشتراک فرهنگی میان دو جامعه تُرک، یعنی ترکان دشت قپچاق و ترکان بومی ایران، نشانگر یک درک تمدنی مشترک است و اثبات می‌کند که برخلاف ادعاهای برخی سِنتزگرایان ترک-اسلام ترکیه، رنگ سیاه نه نماد شمال، بلکه نماد جنوب در فرهنگ ترکی است.

همان‌طور که مشاهده می‌شود، نسبت دادن هویت “پرس/پارس/پِرسو” به عجم‌ها، به همان اندازه معتبر است که ادعا شود عثمانیان، برادران فرانک‌ها از نسل هکتور و فرزندان تُرکُس/تُرکس هستند. در حقیقت، اصطلاح “پرس/پِرسو” صرفاً تحت اصرار یهودیان و از طریق حوزه تمدنی روم تحمیل شده و هیچ‌گونه مبنای تاریخی ندارد. برای بررسی بیشتر این موضوع، می‌توان به مقاله منتشر شده در روزنامه “میلاد” مراجعه کرد:

https://www.milatgazetesi.com/haber/iranda-yeni-bir-donemin-baslangici–189/

در دوران پهلوی، ایران در سال ۱۹۳۵، با وجود اتخاذ تصمیم رسمی مبنی بر کنار گذاشتن نام “پرس/پارس” و استفاده از نام “ایران” در عرصه بین‌المللی، همچنان تحت نفوذ حوزه تمدنی روم و اراده سیاسی آن، به عنوان “پرس/پارس/پِرسین” معرفی می‌شد. این روند، از اوایل قرن نوزدهم در مراکز جهانی حوزه تمدنی روم نوین مانند ونیز و فلورانس، تحت تأثیر تفسیرهای جدید قرار گرفت. حتی امروز نیز، با وجود به رسمیت شناخته شدن این کشور به نام “دولت ایران“، برخی از کشورها و بخصوص حوزه تمدنی روم همچنان بر استفاده از عنوان “پِرس/پارس/پِرسین” اصرار دارند. بر اساس اطلاعات تاریخی، نام “ایران” نخستین بار در ادبیات، در شاهنامه فردوسی به کار رفته است. در نوشتجات دولتی، این نام ابتدا در دوره ایلخانان مورد استفاده قرار گرفته و در اسناد رسمی دولتی، نخستین بار در دوران حکومت آق‌قویونلو کاربرد داشت. همان‌طور که مشخص است، نسبت دادن هویت “پارس” به ایران، چیزی جز یک روایت سیاسی نیست. عنصر اصلی تشکیل‌دهنده ایران، همواره تُرک-تات بوده و خواهد بود. مردم این سرزمین، خواهان نام‌گذاری صحیح کشورشان و رهایی از هویت‌های تحمیلی و تحریف‌شده‌اند.

در ادامه، به‌صورت مختصر به دولت‌هایی پرداخته خواهد شد که پس از اسلام، مُمثّل اراده‌ مرکزی و سیاسی حوزه‌ی تمدنی خراسان/آذربایجان بوده اند. اما پیش از ورود به بحث، لازم به ذکر است که در طول تاریخ، حوزه‌ی تمدنی خراسان/آذربایجان که تاریخاً اوراسیا را در بر می‌گرفت، همواره علاوه بر قدرت سیاسی مرکزی، شامل ساختارهای سیاسی محلی و منطقه‌ای نیز بوده است، که در قالب بَگ‌نشین‌ها، امارت‌ها، خان‌نشین‌ها و دولت‌های مستقل نمود یافته‌اند. این مراکز سیاسی، اگرچه رقابتی جدی با یکدیگر داشته‌اند، اما هیچ‌گاه اقدامی ویرانگر برای تضعیف تمامیت فرهنگی و تمدنی این حوزه انجام نداده‌اند. حفظ وحدت فرهنگی و تمدنی همواره مورد احترام و توجه بوده است. این روند تا اواسط قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم ادامه داشت، تا اینکه: عثمانیان که یکی از قدرت سیاسی محلی و منطقه‌ای حوزه‌ی تمدنی خراسان/آذربایجان درغرب آناتولی بودند، هم بگ‌نشین‌های تُرک آناتولی و هم دولت مملوک تُرک در آفریقا را از میان برداشتند و با امتنا و کناره‌گیری از این حوزه‌ی تمدنی، خود را به‌عنوان “قیصر روم” وارث و بیرقدار حوزه تمدنی روم معرفی کردند. از سوی دیگر، در دشت قبچاق، با زوال دولت قیزیل اوردا/اردوی زرین که مُمثّل اراده‌ی سیاسی منطقه‌ای خراسان/آذربایجان در آن حوزه بود، دوک‌نشین مسکو، یکی از مستملکات آن قد برافراشته و از وراثت فرهنگی و تمدنی اردوی زرین امتنا کرد و خود را به‌عنوان “سِزار روم” وارث حوزه تمدنی روم اُرتدکس اعلام کرد و بر علیه حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان دوشادوش “قیصرروم” اعلان جنگ کرد و با اشغال آسیای میانه و قفقاز، قلمرو خود را گسترش داد. در همین حال، از جنوب، دُوَل غربی به‌عنوان دیگر وارث حوزه‌ی تمدنی روم، از طریق شبه‌قاره‌ی هند دامنه‌ی نفوذ خود را گسترش داد. این تحولات، حوزه‌ی تمدنی خراسان/آذربایجان را در بُن بست قطعی قرار داده و به‌مرور آن را به سمت تحلیل و زوال سوق داد. این مسائل به‌تفصیل در تحقیق جدید ما که به‌زودی منتشر خواهد شد، مورد بررسی قرار گرفته‌اند.

در ادامه، مُمثّل اراده‌ سیاسی مرکزی حوزه‌ی تمدنی خراسان/آذربایجان پس از اسلام، که از خزرها آغاز می‌شوند، به ترتیب معرفی خواهند شد:

  1. دولت خزر (۴۶۸۱۰۴۸ میلادی)

ساختار اصلی قلمرو دولت خزر شامل آذربایجان، خراسان، غرب و بخشی از مناطق مرکزی ایران بوده است. این دولت، که سرزمین‌های اصلی آن در محدوده‌ی کنونی ایران قرار داشت، در برابر مقاومت‌ها و نبردهایش با امویان شکست خورده و ناچار به عقب‌نشینی شد. در نتیجه، به قفقاز و پس از آن به شمال دریای سیاه محدود گردید. با وجود این شکست و عقب‌نشینی، ترک‌های بومی منطقه با پذیرش اسلام توانستند به حیات خود در سرزمین‌هایشان ادامه دهند. در این میان، تبریز به عنوان یکی از مهم‌ترین مراکز فرهنگی، سیاسی و اقتصادی دولت خزر، تأثیر خود را در منطقه حفظ کرد.

  1. دولت سامان یَبغو/یابغو سامانیان (۸۱۹-۹۹۹ میلادی)

فرآیند گرویدن ترک‌های آسیای میانه به اسلام و تأسیس نخستین دولت‌های اسلامی ترک در شرق آسیا، اساساً با شکل‌گیری دولت قراخانیان (۸۴۰-۱۲۱۲ میلادی) در آسیای میانه و ماوراءالنهر آغاز می‌شود. با این حال، دولتی که قراخانیان را از نظر فرهنگی تحت تأثیر خود قرار داشت و بین سال‌های ۸۱۹ تا ۹۹۹ میلادی حکم‌رانی کرد، دولت سامان یبغو/یابغو یا همان سامانیان بود. بر اساس آثار رشیدالدین فضل‌الله همدانی (۶۴۵-۷۱۸ هـ.ق / ۱۲۴۷-۱۳۱۸ م.)، از جمله “جامع‌التواریخ” و “اوغوزنامه”، سامانیان اصالتاً تُرک بوده‌اند. همچنین، مقابله با انحصار زبان عربی و رسمیت یافتن زبان‌های دری/فارسی و ترکی در دولت و محافل علمی، در دوران سامانیان و قراخانیان به موفقیت های چشمگیری دست یافتند.

  1. دولت غزنویان یا سبکتگینیان (۹۶۳-۱۱۸۶ میلادی)

دولت غزنوی توسط آلپ‌تگین، والی هرات از خاندان سامان یَبغو، در منطقه‌ای که از پنجاب هند تا بخش بزرگی از ایران کنونی و خوارزم امتداد داشت، تأسیس شد. در دوران سلطان محمود، غزنویان با بست و گسترش حاکمیت خود بر شمال هند، موانعی که در برابر گسترش تمدن خراسان/آذربایجان با هویت جدید خود، یعنی ماهوی اسلامی در منطقه وجود داشت، تا حد زیادی برطرف کردند.

 

  1. دولت بزرگ سلجوقیان (۱۰۳۷-۱۳۰۸ میلادی)

  در فاصله قرون ۱۱ تا ۱۴ میلادی، دولت بزرگ سلجوقیان بر بخش وسیعی از جهان اسلام حکومت کرد. سلجوق بیگ در سال ۱۰۰۹ میلادی موفق شد قبایل اوغوز را در قالب یک حکومت سازمان‌دهی کند. سلجوقیان ابتدا نیشابور، سپس ری و در نهایت اصفهان را به‌عنوان پایتخت خود برگزیدند.

پس از قتل سلطان ملکشاه در ۲۰ نوامبر ۱۰۹۲ میلادی بر اثر مسمومیت در جریان درگیری‌های داخلی، دولت سلجوقی دچار بحران‌های شدیدی شد. سرانجام، این دولت بزرگ میان پسران ملکشاه به چهار بخش تقسیم گردید:

  1. سلجوقیان کرمان؛ تا سال ۱۱۸۷ میلادی ادامه یافت.
  2. سلجوقیان شام و حلب؛ تا سال ۱۱۱۷ میلادی دوام آورد.
  3. سلجوقیان آناتولی (روم)؛ از ۱۰۷۷ تا ۱۳۰۸ میلادی، به مدت ۲۳۱ سال حکمرانی کردند.
  4. سلجوقیان عراق و خراسان؛ در سال ۱۱۹۴ میلادی پس از شکست در نبرد با سلطان علاءالدین تکش خوارزمشاه، سقوط کردند.

ضمناً باید یادآوری شود که ائل دنیزیان – اتابکان آذربایجان، مهمترین، تاثیرگذارترین اتابکان دوران سلجوقی بود که باید جداگانه مورد بررسی قرار گیرد.

 یکی از ادعاهای بی‌اساس و غیرعلمی تلفیق‌گرایان/سِنتِزگرایان ترک-اسلام این است که سلجوقیان فارسی‌زده و ایرانیزه شده و هیچ اثر ادبی به زبان ترکی پدید نیاورده‌اند. همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد، “دیوان لغات‌الترک” و “عتبهالحقایق” از نخستین آثار ادبی پس از اسلام در جهان ترک هستند که توسط نویسندگان اتباع مورد حمایت سلجوقیان در ایران به نگارش درآمده‌اند. همچنین، نویسنده “قوتادغو بیلیگ”، همان‌طور که پیش‌تر بیان شد، اثر خود را با الهام از شاهنامه فردوسی خراسانی تألیف کرده است. و هر سه بخصوص محمود کاشغری و یوسف خاص حاجب از متفکرین و پیشگامان جریان فکری و سیاسی شعوبیه در این حوزه تمدنی بودند. علاوه بر این، بسیاری از دیگر آثار “اوغوزنامه” و “دَدَ قورقود” نیز بعدها در قلمرو سلجوقیان نگاشته شده‌اند. تلاش تلفیق‌گرایان/سنتزگرایان ترک-اسلام در ترکیه برای انکار ترک‌بودن ایران، معرفی ایران به‌عنوان سرزمینی غیرترک، و تحمیل برچسب پِرس/پارس به این کشور، ریشه در اهداف سیاسی، تاریخی و فرهنگی مغرضانه دارد. اما مهم‌ترین عامل پشت این رویکرد، تردید آن‌ها نسبت به هویت ملی خودشان است.

  1. دولت خوارزمشاهیان (۱۰۹۷۱۲۳۱)

دولت خوارزمشاهیان که توسط انوش‌تگین بنیان‌گذاری شد، در دوران آتسیز و ائل‌ارسلان هم با سلجوقیان عراق و هم با قراختاییان درگیر بود. در نهایت، ائل‌ارسلان پس از مرگ سلطان سَنجر، استقلال خود را اعلام کرد. بزرگ‌ترین فرمانروای خوارزمشاهیان، سلطان علاءالدین تکش بود. او ابتدا قراختاییان و سپس آخرین سلطان سلجوقی، طغرل دوم را شکست داد. خوارزمشاهیان در مدت کوتاهی قلمرو خود را از شرق آناتولی تا ماوراءالنهر گسترش دادند و عملاً وارث دولت سلجوقیان شدند. اما در سال ۱۲۲۰، تمامی سرزمین‌های خوارزمشاهیان به دست سپاهیان ترک-مغول به فرماندهی چنگیزخان تصرف شد. جلال‌الدین خوارزمشاه، آخرین شاه این سلسله، با تلاش و فداکاری بسیار کوشید تا دولت را دوباره احیا کند اما موفق نشد و با مرگ او، دولت خوارزمشاهیان به طور کامل از بین رفت. پایتخت‌های خوارزمشاهیان ابتدا گورگنج، سپس سمرقند، غزنه و در نهایت تبریز بود که آن را از بَگ‌نشین‌ ائل دنیز فرزندان سلجوقی (اتابکان آذربایجان) تصرف کردند. از این دوره به بعد، تبریز، که گهواره تمدن کهن تُرک محسوب می‌شد، بار دیگر رونق گرفت. خوارزمشاهیان به‌عنوان تداوم‌دهندگان دولت سلجوقیان ارزیابی می‌شوند.

  1. دولت ایلخانان بزرگ (۱۲۵۶۱۳۳۵)

هلاکو خان، نوه چنگیزخان، در سال ۱۲۵۶ به پایتخت آخرین خوارزمشاهیان، یعنی تبریز وارد شد و با استقبال مردم روبه‌رو گردید. او این شهر را که وارث تمدن کهن تُرک محسوب می‌شد، بار دیگر به پایتختی حوزه تمدنی انتخاب کرد. ایلخانان، که اکثریت آن‌ها به اسلام گرویدند و به اهل‌بیت ارادت خاص داشتند، برای توسعه و پیشرفت حکومت خود، دو مانع بزرگ را که در برابر ثبات و مدیریت منطقه قرار داشت، از میان برداشتند:

  1. قلعه الموت را نابود کردند تا اسماعیلیان را که با جنگ‌های مذهبی، آرامش و توسعه فرهنگی و اقتصادی منطقه را بر هم می‌زدند، از صحنه خارج کنند. اسماعیلیان باعث ناامنی و اختلال در پیشرفت فرهنگی و تمدنی بودند.
  2. در سال ۱۲۵۸، با فتح بغداد با اردوی زرین تُرک آذربایجان و خراسان، به خلافت عباسی که مبتنی بر تفکر اموی و عرب‌گرایی بود، پایان دادند. عباسیان با استفاده ابزاری از اسلام، سلطه زبانی و فرهنگی عربی را تحمیل کرده و از نظر سیاسی، برای غیرعرب‌ها (عجم‌ها) هیچ حقی قائل نبودند. آنان مردمان خراسان و آذربایجان را به عنوان “موالی” (بردگان و زیردستان) در نظر می‌گرفتند. هلاکو خان با سرنگونی عبدالله مستعصم، به این نظام پایان داد.

دولت ایلخانان، که مخالفان اصلی تفکر عرب‌گرایانه اموی بودند و جهان اسلام را از این تفکرات منحرف پاکسازی کردند، تا سال ۱۳۵۷ مستقیماً مُمثل اراده سیاسی و مرکزی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان بودند. این دولت همچنین پایه‌های حقوقی اراده سیاسی‌ را که تا سال ۱۹۲۵ در جهان تُرک به مرکزیت ایران ادامه یافت، بنیان نهاد.

بازماندگان اموی که به دلیل گرایش‌های ضد عجم خود، پس از پاکسازی بغداد توسط سپاه ترک خراسان و آذربایجان دولت ایلخانی، از آنجا رانده شده بودند، در شرایطی که از هرگونه فعالیت سیاسی منع شده بودند، به دولت مملوک مصر، که خود یک دولت ترک بود، پناه بردند و در رقابت با دولت ایلخانی قرار گرفتند. اما بازماندگان عباسی که به دولت مملوک پناه برده بودند، در نیمه دوم قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم نقشی تعیین‌کننده در آغاز جنگی بی‌امان علیه حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان ایفا کردند. این گروه، همراه با عثمانیان که خود را وارث روم بیزانس می‌دانستند و از حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان روی‌گردان بودند، با رومیان متحد شدند و از استانبول به عنوان مرکز فعالیت‌های خود بهره بردند. آن‌ها با ارائه تفسیری جدید مبتنی بر مکتب اشاعره (اشعریون)، که در برابر اندیشه‌های معتزله حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان و برداشت ترکی از اسلام قرار داشت، زمینه را برای درگیری و ستیزی فراگیر در این منطقه فراهم ساختند.

نکته‌ای جالب در این میان آن است که قیصر روم (عثمانیان)، با ایجاد تفسیری جدید مبتنی بر جریان اشعری (اشعریون)، جنگ‌های خونینی را علیه برداشت معتزلی از اسلام در حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان آغاز کرد. با گذشت زمان، این درگیری‌ها به‌طور هدفمند تحریف شده و به عنوان جنگی شیعه و سنی معرفی گردیده‌اند. این موضوع در تحقیق اخیر ما به‌صورت مفصل بررسی و تحلیل شده است.

همچنین باید به هیچ‌وجه فراموش نشود که امروزه تمام آثار مرتبط با ترکیّت که پیش از قرن چهاردهم به ما رسیده‌اند، یا در دوران ایلخانی در ایران نوشته شده‌اند یا در آن دوران نسخه‌هایشان از نو در تبریز، اردبیل، شیراز، اصفهان، ساوه و خراسان کپی‌برداری و تکثیر شده‌اند. به عبارتی دیگر، ترکیّت هوشمند کنونی ما به‌طور عمده مدیون آثار میرزاهای تبریز، اردبیل، اصفهان، ساوه و شیراز و دولتمردان بزرگ آن دوره است. دولت عظیم ایلخانی نقش برجسته ای در انتقال و گسترش دانش و فرهنگ در حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان ایفا کرده اند.

  1. دولت بزرگ تیموریان (۱۳۷۰-۱۵۰۷)

پس از ایلخانیان، در مناطق مختلف سرزمین‌های کنونی آذربایجان و ایران، برخی از دولت‌های ترک به مدت کوتاهی بر این مناطق حاکم شدند. پس از ایلخانیان، چوپانیان (۱۳۳۵-۱۳۵۷)، جلایری ها (۱۳۳۶-۱۴۳۲)، قره‌قویونلوها (۱۳۸۰-۱۴۶۹)، آق‌قویونلوها (۱۳۷۸-۱۵۰۱) و برخی دیگر از حاکمان منطقه‌ای نیز به حکومت رسیدند. تیموریان، در تاریخ‌های ثبت شده، توانستند منطقه را به طور کامل تحت حاکمیت خود درآورند. به همین دلیل، آن دوران به عنوان دوره تیموریان شناخته می‌شود و تیموریان در آن زمان به‌طور رسمی مُمثل اراده سیاسی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان بودند.

امیر تیمور، از نظر اهمیت برای جهان تُرک و اسلام به‌قدری بزرگ و قابل توجه است که پس از او، تا سال ۱۹۲۵ میلادی، در تمامی دولت‌ها و بگ‌نشین‌ها به محوریت ایران، مجمع جانقی “آغ ساققاللیلار کَنَشی/شوراسی – دارالشورای کبرا ویا دارالشورای ریش سفیدان” همیشه با ذکر نام‌های چنگیز خان، خاقان ایران، ملک توران، امیر ترکستان، صاحب‌قران، سلطان افخم امیر تیمور آغاز می‌شد.

در واقع، این سنت در ایران به‌عنوان اصل اجتناب ناپذیر دولت، دولتگری و نظام رسمی تا سال ۱۹۲۵ میلادی ادامه پیدا کرد. زیرا ایران تا آن دوره تنها دولت رسمی و قانونی تُرک و تُرکیت در جهان بود. یکی از دلایل اصلی ادامه این روند، انتقال میراث دولتی از سلسله‌های افسانه‌ای تُرک-تات پیش از اسلام و اقوام خزری به دولت‌های سلجوقی، ایلخانی و تیموری و سپس انتقال این میراث به دولت‌های صفوی، افشاریه و قاجاریه بود.

  1. دولت قراقویونلوها (١٣٨٠١۴۶٩)

قارا یوسف، سعدلی، بهارلی، دوخارلی، قارامانلی، آلپاغوت، چاخیرلی، آیینلی، بایراملی، آغاجری، حاجیلی و دیگر طایفه‌های مختلف را تحت رهبری خود قرار داده و با شکست دادن جلایری ها در سال ۱۳۸۰ میلادی، دولت قرا قویونلو را بنیان‌گذاری کرد. قرا قویونلو، با پایتختی تبریز و در فاصله زمانی ۱۳۸۰ تا ۱۴۶۹، حکومتی بر مناطق شرقی آناتولی، قفقاز جنوبی، آذربایجان، تمام جنوب غربی ایران و شمال عراق برقرار کرده بود.

  1. دولت آق قویونلوها (۱۳۷۸-۱۵۰۱)

بنیان‌گذار دولت آق قویونلو، فرزند کوچک قُتلو بَگ، قارا یؤلوک عثمان بود. در سال ۱۴۰۰ میلادی به مُمثل بزرگ اراده سیاسی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان امیر تیمور در ورود به آناتولی کمک کرد و به موجب این حمایت، شهر ملاطیه را در اختیار گرفت. در سال ۱۴۰۲ نیز در جنگ آنکارا در کنار امیر تیمور قرار گرفت و در برابر این کمک‌ها، اداره‌ٔ منطقه دیاربکر را به‌دست آورد. در سال ۱۴۰۳ میلادی حکمرانی خود را در دیاربکر اعلام کرد.

پس از مرگ قارا یؤلوک عثمان بگ، میان فرزندان او رقابت بر سر قدرت آغاز شد و دولت آق قویونلو به تدریج قدرت خود را از دست داد. پس از او، پسرش سلطان حسن (که به “اوزون حسن” نیز معروف است) در سال ۱۴۵۳ میلادی با تصرف دیاربکر و پایان دادن به منازعات داخلی خانواده، اقتدار خود را در این منطقه تثبیت کرد. دولت آق قویونلو که مرزهایش از شرق در خراسان، از غرب در کنار رود فرات، از شمال در قفقاز و از جنوب تا دریای عمان کشیده شده بود، به عنوان یک دولت بزرگ، وارث بلامنازع اراده سیاسی مرکزی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان مورد پذیرش قرار گرفت. پس از شکست قرا قویونلوها، پایتخت خود را از شهر تُرک نشین دیاربکر به مرکز تاریخی حوزه تمدنی، یعنی تبریز منتقل کرد.

آنچه دولت آق‌قویونلو را بیش از پیش ارزشمند می‌سازد، توانایی بالای آن در تَمثیلیت اراده سیاسی مرکزی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان در دوره‌ای بحرانی است. از دوره ایوان سوم، حاکم مسکو با عنوان “سِزار روم” و “قیصر روم” از استانبول، جنگ‌های خونین و هولناکی را علیه حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان آغاز کردند. در این شرایط هولناک، تنها پناهگاه و مأمن تُرک‌ها، کشور ایران زمینِ آق‌قویونلوها که مام میهن تاریخی تُرکها بود، شد. سلطان حسن توانست با جلوگیری از فروپاشی اراده سیاسی مرکزی، کنترل اوضاع، مدیریت عاقلانه بحران، و در نهایت انجام شایسته وظیفه نمایندگی اراده سیاسی مرکزی، انتقال میراث حاکمیتی از تیموریان به صفویان را تضمین کند. این امر در شرایطی محقق شد که در غرب و جنوب غربی، “قیصر روم” مناطق را از دست برادران بَگ‌نشین‌های تُرک آناتولی گرفته و در شمال، در دشت قبچاق، روس‌ها به عنوان “سِزار روم” جایگزین دولت تُرکِ برادرِ قیزیل اوردو/اردوی زرین شده بودند. در چنین وضعیتی که ترس و وحشت بر منطقه سایه افکنده بود، ایفای این وظیفه تاریخی بزرگ‌ترین دستاورد سلطان حسن محسوب می‌شود. از این منظر، دولت آق‌قویونلو و به‌ویژه پادشاه آن، اوزون حسن، از اهمیت فوق‌العاده‌ای برای حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان برخوردارند.

برای درک میزان اهمیت حیاتی پادشاه اوزون حسن و دولت آق‌قویونلو برای حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان در آن دوره، اشاره‌ای مختصر به نکات زیر کافی خواهد بود. همان‌گونه که در اثر منتشرشده ما نیز به‌تفصیل توضیح داده شده است، پس از افول سلجوقیان آناتولی، امیرنشین‌هایی چون قرامان‌اوغوللاری، عثمان‌اوغوللاری، رمضان‌اوغوللاری، مَنتَشه‌اوغوللاری، آیدین‌اوغوللاری، جانداراوغوللاری، ذوالقدراوغوللاری، اَرَتنه‌اوغوللاری، گرمیان‌اوغوللاری و حمیداوغوللاری در آناتولی، همچنین دولت‌های تُرک‌تبار در شمال آفریقا مانند طولونیان (۸۶۸-۹۰۵)، اخشیدیان (۹۳۵-۹۶۹)، ایوبیان (۱۱۷۱-۱۲۵۰)، ترکان ممالیک (۱۲۵۰-۱۵۱۷) و حکومت زنگیان در حلب و شام (۱۱۲۷-۱۲۳۳)، و حتی زنگی‌های تُرک که از قرن دهم میلادی از شیراز به جزایر زنگبار در شرق آفریقا مهاجرت کردند، همگی به‌نوعی بازتابی از اراده سیاسی محلی و منطقه‌ای حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان بودند. علاوه بر این، دولت‌های تُرک‌تبار در شبه‌قاره هند، امیرنشین‌های ترک در آسیای میانه که تا دیوار چین امتداد داشتند، و دولت اردوی زرین در دشت قبچاق (۱۲۴۲-۱۵۰۲) همگی در این چارچوب جای می‌گیرند. به‌بیان‌دیگر، تمامی سرزمین‌هایی که از دیوار چین تا استحکامات استانبول امتداد می‌یافتند، جزئی از حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان بودند که در آن ترک‌ها عنصر اصلی و بنیان‌گذار و حاکم محسوب می‌شدند.

در دوران حکومت آق‌قویونلو، حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان دو دگرگونی عظیم اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را تجربه کرد که تأثیرات عمیقی بر ساختار سیاسی و تمدنی آن دوره بر جای گذاشت. نخستین تغییر زمانی رخ داد که عثمانیان از سال ۱۴۵۳ به بعد، به‌طور رسمی و قانونی از حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان کناره‌گیری کرده و با پذیرش عنوان “قیصر روم”، خود را وارث امپراتوری بیزانس معرفی نمودند.

دومین تحول، ازدواج دوک‌نشین مسکو، که در آن زمان یکی از ولایات تابعه اردوی زرین محسوب می‌شد، با شاهزاده‌ی بیزانسی “زوی پالایلوگینا” (سوفیا پالایلوگینا) در سال ۱۴۷۲ بود. این ازدواج به تزار روس، ایوان سوم، اجازه داد تا عنوان “سِزار روم” را اختیار کرده و خود را وارث روم شرقی و امپراتوری بیزانس معرفی کند.

عثمانیان با پذیرش عنوان “قیصر روم”، امیرنشین‌های تُرک آناتولی را یکی پس از دیگری از میان برداشتند و تا سال ۱۵۰۲، عراق عرب، حلب، شام و حکومت ممالیک را نیز به قلمرو خود افزودند و آن‌ها را تحت تأثیر حوزه تمدنی روم قرار دادند. از سوی دیگر، در شمال، تزار روس با عنوان “سِزار روم”، اراضی اردوی زرین را یکی پس از دیگری اشغال کرد و جبهه‌ای تازه را در برابر حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان گشود.

در هر دو جبهه، تُرک‌های غیور تحت کشتارهای وحشیانه قرار گرفتند و از سرزمین‌های مادری خود رانده شدند. این وضعیت بسیاری از آنان را ناگزیر ساخت تا به سرزمینِ پدری خود، یعنی ایران، پناه آورند. در چنین دوران سخت و سَرشار از وحشت، دولت آق‌قویونلو، به‌ویژه پادشاه اوزون حسن، نقش بی‌بدیلی در حفظ استمرار اراده‌ی سیاسی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان ایفا کرد.

پس از آنکه سلطان محمد دوم عثمانی (محمد فاتح) خود را به‌عنوان “قیصر روم” معرفی کرده و مدعی شد که اراده‌ی سیاسی حوزه تمدنی روم را نمایندگی می‌کند، وی با تصویب “قانون‌نامه‌ای” که گمان می‌کرد تا ابد پابرجا خواهد ماند، برخی آیین‌های دینی و ملی حیاتی مرتبط با حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان را به‌شدت ممنوع ساخت. از جمله این مراسم “عزاداری‌های ماه محرم به یاد واقعه کربلا” ، و “جشن نوروز” بودند.

امروزه، در سراسر جهان تُرک، به‌ویژه در ایران، جشن نوروز با شکوه و عظمت برگزار می‌شود، درحالی‌که در ترکیه، این جشن به‌رغم تبلیغات گسترده‌ی ‌تُرکگرایان، هنوز مورد پذیرش عمومی قرار نگرفته و تنها کرمانج‌ها که از عناصر محلی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان محسوب می‌شوند، آن را گرامی می‌دارند. شایان ذکر است که دلیل برگزاری باشکوه نوروز در میان کرمانج‌ها بیشتر جنبه‌ی سیاسی دارد تا فرهنگی.

  1. دولت صفوی (۱۵۰۱-۱۷۲۲)

در طول تاریخ، بزرگ‌ترین نبوغ ادبی، سیاسی و نظامی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان در آوراسیا، شاه اسماعیل صفوی بود که تمامی تُرک‌های جهان به او سوگند وفاداری یاد می‌کردند و با احترام از او به‌عنوان “شاه‌دَده” یاد می‌نمودند. او از اوایل قرن شانزدهم، با تکیه بر پیوند خونی خود با سلطان حسن و میراث قانونی دولت تیموری، بنای حکومت بزرگی را پایه‌گذاری کرد و سلسله صفوی را تأسیس نمود.

ساختار سیاسی و فکری صفویان، تا سال ۱۹۲۵، از طریق حکومت‌های افشار و قاجار استمرار یافت. بنیان‌گذار این سلسله، شاه اسماعیل خطایی، و آخرین پادشاه آن، شاه سلطان حسین بود. مانند دیگر دولت‌های تُرک که نماینده اراده سیاسی مرکزی بودند، صفویان نیز تبریز را به‌عنوان پایتخت خود برگزیدند.

با این حال، در مواجهه با جنگ‌های خونین و رو به گسترش دولت عثمانی (قیصر روم) و دوک‌نشین مسکو، که بعدها به روسیه تزاری (سزار روم) تبدیل شد، و با توجه به نزدیک شدن تهدیدات به مرکز حکومت، انتقال پایتخت ابتدا به قزوین و سپس به اصفهان امری اجتناب‌ناپذیر گردید. در واقع، مهم‌ترین دلیل انتقال پایتخت از تبریز، نزدیکی آن به جبهه‌های جنگی رومیان – عثمانیان از غرب و روس‌ها از شمال بود که تهدیدی مستقیم برای بقای حکومت محسوب می‌شد. بر همین اساس، استراتژی نظامی برای حفظ و استمرار اراده سیاسی مرکزی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، انتقال پایتخت به اصفهان را ضروری ساخت.

هرچند عثمانیان (قیصر روم) و تزارهای روس (سِزار روم) در رقابتی شدید برای رهبری حوزه تمدنی روم قرار داشتند، اما در یک هدف اساسی، یعنی از میان برداشتن اراده سیاسی مرکزی تُرک‌ها در حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، با یکدیگر اشتراک نظر داشتند. از این رو، هم از شمال، روسیه تزاری، و هم از غرب، امپراتوری عثمانی، سیاست قلع‌وقمع بی‌رحمانه‌ای را علیه غیورمردان جهان تُرک، که در طول تاریخ نقش اصلی را در بنیان‌گذاری و پاسداری از تمدن اوراسیا ایفا کرده بود، به اجرا گذاشتند.

تاریخ‌نگاران مدرن ترکیه، به‌ویژه سِنتزگرایان تُرک-اسلام که از نظریه تاریخ ترکِ آتاتورک فاصله گرفته‌اند و سیاستمدارانی که این دیدگاه را مبنا قرار داده‌اند، در نشان دادن ایرانِ ترک‌تبار به‌عنوان یک ملت فارس و نادیده گرفتن تُرک‌ها، چیزی جز تلاش برای سرپوش گذاشتن بر این حقایق تاریخی نیست. هدف اصلی آنان از این تحریف تاریخی، یعنی معرفی ایران که همواره مرکز ترک‌تباران بوده است به‌عنوان یک ملت فارس، تحمیل و دیکته کردن امپراتوری عثمانی به‌عنوان مرکز ترک‌تباران است. این در حالی است که در حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، عثمانیان موجودیت خود را تماماً مدیون دشمنی با تُرک‌ها هستند، یعنی دولت عثمانی بیشتر از تزارهای روس به ملت تُرک مضر و خطرناک و کشنده تر بود.

اگر خواهان یک اتحاد بزرگ، قدرتمند و شکوفای جهان تُرک‌ هستیم، تمامی این مسائل تاریخی باید بر اساس منابع اولیه تاریخی، به‌صورت عینی و بی‌طرفانه مورد بررسی و بازنگری قرار گیرند و این کار انجام خواهد شد. زیرا ما از ایجاد یک اتحاد مقتدر، شکوفا و گسترده دُوَل تُرک‌ چشم‌پوشی نخواهیم کرد. حتی در کمترین حالت، برای برقراری صلح و ایجاد محیطی آرام و سازنده در اوراسیا، این اتحاد به‌عنوان عاملی برای حفظ توازن میان قدرتها ضروری خواهد بود.

  1. دولت افشار (۱۷۳۶-۱۸۰۲)

نگاه نادرشاه افشار به اختلافاتی که در تاریخ به‌عنوان مسائل شیعه و سنی مطرح شده‌اند و اقداماتی که برای حل این مسائل انجام داده، از دیدگاه امروز نیز دارای اهمیت فراوانی است. در سال ۱۱۵۹ هجری قمری (۱۷۴۶ میلادی)، مذاکراتی میان علمای ایران و عثمانی در شهر نجف برگزار شد و متنی توافقی به امضا رسید. در این راستا، نادرشاه افشار گام‌های مهم و جدی برای رفع اختلافات مذهبی برداشت. با بررسی نامه‌هایی که نادرشاه افشار برای سلطان محمود اول عثمانی نوشته است، به یک نکته جالب برمی‌خوریم: نادرشاه، بر اساس اسناد رسمی تا اواسط قرن پانزدهم میلادی، که عثمانیان را از «طایفه ترکمانان دریانورد» می‌دانستند و همچنین با استناد به “سلجوق‌نامه” علی یازیچی‌زاده که به فرمان مراد دوم نگاشته شد و در آن عثمانیان را از «قبیله قایی ترکمانان» معرفی کرده بود، و نیز با توجه به آثار احمدی که عثمانیان را هم‌ردیف ترکمانان قلمداد کرده، آنان را «برادر» خطاب کرده است. نادرشاه افشار برای ایجاد اتحادی نیرومند بر پایه هویت تُرک و تُرکمان، تلاش بسیاری نمود. اما متأسفانه، سلطان محمود اول و دیوان‌سالاران غیرتُرکِ رومی‌تبار و علمای وابسته به تفکر اموی عرب‌تبار در اطراف او، با این ایده مخالف بودند و با تمام توان خود برای جلوگیری از تحقق این اتحاد کوشیدند.

نادرشاه افشار طرحی جسورانه و کم‌نظیر داشت که بر اساس آن، از طریق ازدواج با کاترینای دوم، ملکه بزرگ روسیه، این کشور را بار دیگر به حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان بازگرداند. به بیان کوتاه، نادرشاه افشار همان‌گونه که شبه‌قاره هند را به حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان باز گردانده بود، تلاش داشت دشت قبچاق و روسیه تزاری، که وارث اردوی زرین بودند، را نیز از حوزه  تمدنی روم شرقی (بیزانس) خارج کرده و مجدداً به حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان بازگرداند. هدف نهایی او احیای این حوزه تمدنی در مقیاس اوراسیا بود.

هدف اصلی نادرشاه افشار و ارکان حکومتش که منتخب قورولتای مغان بود، بازگرداندن حاکمیت تمدنی بر مناطقی بود که از اواسط قرن پانزدهم از دست رفته بودند. این بدان معنا بود که از دیوار چین در شرق گرفته تا شبه‌قاره هند، دشت قبچاق و در نهایت دیوارهای استانبول، همگی در یک حوزه تمدنی واحد احیا شوند. اما چنین دیدگاه بزرگ و جسورانه‌ای، که در آن دوران از سوی نادرشاه و حکومتش دنبال می‌شد، امروزه برای ما ایرانیانی که در یک قرن اخیر دچار بحران هویت شده‌ایم – یعنی همان تُرک‌ و تات‌هایی که تحت عنوان مَنیت تصنعی «فارس» تحریف شده و هویتی مخدوش و ساختگی به ما تحمیل شده است – قابل تصور نیست. زیرا در یک سده گذشته، این جمعیت به‌شدت تحقیر شده، از هویت واقعی خود محروم مانده و در بحران هویت دست‌وپا زده است. از این رو، درک چنین مسائل تاریخی عظیمی برای شهروندان بحران زده فرهنگی ما بسیار دشوار خواهد بود. اما به هر حال ما باید برای بقای اجتماعی و سیاسی خود، هستی تاریخی خویش را آنطور که بود را از نو احیا نماییم، حداقل برای موجودیت خویش بر این مجبوریم.

نادرشاه افشار، که تنها وارث مشروع، سیاسی و نظامی جهان ترک در آن دوره محسوب می‌شد، سرانجام با توطئه‌ای خونین از صحنه تاریخ حذف گردید. اصلاحاتی که در پی اجرای آن بود، ناتمام ماند و کشور تا دوران آقامحمدخان بزرگ در هرج‌ومرج فرو رفت.

دیدگاه نسبتاً سکولار نادرشاه افشار از ترکیب اسلام و هویت تُرک، امروزه می‌تواند مهم‌ترین الگو برای وحدت و یکپارچگی جهان تُرک باشد.

  1. حکومت زندیه (۱۷۵۰-۱۷۹۴)

حکومتی که به دست کریم‌خان زند بنیان نهاده شد، در توسعه و استقرار خود ناکام ماند و بیشتر به حکومتی محلی با اقتدار محدود در شیراز و نواحی اطراف تبدیل شد. با وجود تسلط کریم‌خان بر شیراز، خراسان همچنان تا پایان دوران او تحت حاکمیت سلسله افشار باقی ماند.

یکی از مهم‌ترین مسائل دوران کریم‌خان زند، این واقعیت بود که از لحاظ نسب و پیشینه، یک اصیلزاده تُرک محسوب نمی‌شد. ادعاهایی که درباره تعلق پدری او به خاندان لُر زند مطرح می‌شد، مانعی در پذیرش او به‌عنوان خاقان و پادشاهی مشروع در میان مردم تُرک‌محور ایران بود. با اینکه زبان اصلی در شورای حکومتی و مجمع جانقی (آغ ساققاللیلار – ریش‌سفیدان) همچنان ترکی باقی مانده بود، اما نگرش غالب که بر غیرترک بودن او تأکید داشت، باعث شد که بارها تحقیر شود و با القابی چون «ایناق اوغلو چوبان کریم» مورد استهزا قرار گیرد. در نهایت، کریم‌خان زند از اعلام رسمی عنوان «خان بزرگ» یا «پادشاه» خودداری کرد و لقب «وکیل‌الرعایا» را که به معنای نماینده مردم بود، برای خود برگزید.

با اینکه کریم‌خان را از لحاظ نسب به لُرها منتسب می کردند، اما اسامی اعضای خانواده او در متون تاریخی به‌وضوح نشان از ریشه‌های ترکی آنان دارد. برای نمونه، نام پدرش «ایناق»، نام عمویش «بوداق»، نام مادرش «بَگیم‌آغا» و نام همسرش «خدیجه بگیم‌آغا» ذکر شده است، که خود عمه آقا محمدخان قاجار بود.

اما بزرگ‌ترین ضعف کریم‌خان زند از منظر حکمرانی و مدیریت کشور، انعقاد توافق‌ها و معاهداتی بود که موجب افزایش نفوذ روس‌ها در شمال (دریای خزر) و انگلیسی‌ها در جنوب شد. از این دوران، گسترش نفوذ این دو قدرت در ایران آغاز شد و همین مسئله، در نهایت به ضعف و از هم گسیختگی کامل حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان انجامید و کشور را به سمت فروپاشی و زوال سوق داد.

  1. دولت قاجار (۱۷۹۴-۱۹۲۵)

دولت علیّه قاجار، که بر پایه هویت تُرک‌ و تُرکیت و میراثدار دُوَل سلاجقه، چنگیزی، امیرتیموری و صفویه بنا نهاده شده بود، به دست بنیان‌گذار آن، آقامحمدخان قاجار، تأسیس شد و آخرین پادشاه آن، احمدشاه قاجار بود که در سال ۱۹۲۵ از سلطنت عزل شد.

بر اساس منابع رسمی، سلسله قاجار از نسل «قاراجار نویان»، فرمانده جناح راست سپاه چنگیزخان، بوده است. این نام در گذر زمان به «قاجار» تغییر یافته و به این شکل تلفظ شده است. با این حال، از دیدگاه ما، انتساب قاجاریان به «قاراجار نویان» بیشتر با هدف مشروعیت‌بخشی به سلطنت و تأکید بر میراث سیاسی آنان صورت گرفته است. زیرا چنگیزخان و امیر تیمور، در میان مردم تابعه حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، پس از اسلام به‌عنوان بزرگ‌ترین شخصیت‌های سیاسی و نظامی شناخته شده و مورد احترام و افتخار بودند.

نمونه‌ای بارز از این واقعیت، رواج گسترده نام‌های «چنگیز» و «تیمور» در سراسر حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، از دیوار بزرگ چین تا دیوارهای شهر استانبول، و همچنین در مناطق وسیعی چون شمال آفریقا، شبه‌قاره هند و دشت قپچاق در اوراسیا است. از همین رو، خاندان قاجار ترجیح داد که خود را به چنگیزخان و امیر تیمور نسبت دهد. در حقیقت، خاندان قاجار به یکی از طوایف خزرِ ریشه‌دار در آذربایجان و خراسان منسوب بود. این دیدگاه اینجانب مورد تأیید تاریخ‌نگار برجسته ایرانی، عبدالله شهبازی، نیز قرار دارد.

در این میان، لازم به ذکر است که ثبت نام قاجاریان به‌عنوان «کاچار» در تاریخ‌نگاری ترکیه کاملاً نادرست است. شکل صحیح این نام، با توجه به اینکه از «قاراجار نویان» مشتق شده و در اسناد تاریخی به‌صورت «قاجار» ثبت شده است، باید به همین شکل یعنی «قاجار» تلفظ و نگاشته شود.

همچنین نباید فراموش کرد که نظریه معروف «دو دولت، یک ملت»، که پس از دهه ۱۹۹۰ توسط ابوالفضل ایلچی‌بیگ، دومین رئیس‌جمهور جمهوری آذربایجان، مطرح شد، در واقع نخستین‌بار توسط مظفرالدین‌شاه قاجار (۱۸۵۳-۱۹۰۷) بنیان نهاده و مطرح شده بود.

دولت قاجار همواره در سیاست‌های کلان خود، برقراری اتحاد استراتژیک برادرانه با امپراتوری عثمانی را به‌عنوان راهکاری برای مقابله با مداخلات خارجی مدنظر داشت. بااین‌حال، متأسفانه، حتی نخبگان و سیاست‌مداران عثمانی نیز اراده و جدیتی برای شکل‌گیری چنین اتحادی نتوانستند از خود نشان دهند.

موضوع اتحاد استراتژیک قاجار-عثمانی به‌ویژه در دوران مظفرالدین‌شاه بیش از هر زمان دیگری مطرح شد. حتی در واپسین سال‌های سلطنت قاجاریان، پیشنهاد ازدواج احمدشاه قاجار با یکی از دختران آخرین پادشاه عثمانی از سوی دولت قاجار مطرح و با جدیت پیگیری شد. هدف اصلی این اتحاد، ایجاد همبستگی قوی مبتنی بر پیوندهای خونی و هویت تُرک‌محور بود که از دیدگاه قاجاریان یک هدف استراتژیک محسوب می‌شد. بااین‌حال، در میان سیاست‌مداران عثمانی چنین اراده‌ای وجود نداشت.

درنهایت، با فروپاشی دولت قاجار در سال ۱۹۲۵، پس از تحمیل کشتارهای وحشتناک، حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان نیز، چه از نظر عملی و چه از نظر معنوی، دچار فروپاشی شد. این حوزه تمدنی که در طول تاریخ پهنه اوراسیا را در بر می‌گرفت، با ورود به عصر جدیدِ دولت-ملت‌های مدرن، به‌طور کامل از هم گسیخت و ده‌ها واحد سیاسی و فرهنگی متضاد و متعارض از دل آن پدید آمدند.

در قاره آفریقا و شبه‌جزیره عربستان، بیش از ۲۲ امارت و دولت عربی شکل گرفته است. این واحدهای سیاسی که بر پایهٔ سلسله‌هایی با گرایش‌های آشکار ضد تُرک و عجم بنا شده‌اند، نظام آموزشی و تربیتی خود را به‌گونه‌ای طراحی کرده‌اند که در تضاد کامل با حافظهٔ تاریخی، فرهنگی و تمدنی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان قرار دارد. به‌بیان دیگر، این نظام آموزشی مبتنی بر تفکر اموی و مبتنی بر درک سلفی و وهابی از اسلام است.

از سوی دیگر، پس از انحلال حکومت اسلامی تُرکان در شبه‌قاره هند در سال ۱۸۵۸، تمامی نهادها و ساختارهایی که در آن منطقه تأسیس شدند، اساساً در راستای مقابله با حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان شکل گرفته اند. در این دوران، به‌جای اسلام‌گرایی، هندوئیسم ترویج یافت و زبان‌های رایج و تاریخیِ تُرکی و فارسی ممنوع شده و به‌جای آن‌ها، زبان‌های هندی و انگلیسی رسمیت یافتند. به دنبال این دگرگونی، ملل مسلمان منطقه، به اسارت کشیده شده و در معرض استعمار، استحمار و استثمار قرار گرفتند.

مناطق شرقی ترکستان بزرگ، از منچوریه تا خُتن و اورومچی، در قلمرو سیاسی جمهوری خلق چین قرار گرفته و در وضعیت فعلی بخشی از حوزه تمدنی چین محسوب می‌شوند. در دوران جمهوری خلق چین، نظام آموزشی اویغورها به زبان تُرکی بوده است، اما باید با تأسف یادآور شد که قواعد و روش‌های جدید املایی، که بدون ارتباط با تاریخ تدوین و تصویب شده‌اند، در حال قطع پیوند اویغورها با گذشته تاریخی و تمدنی‌شان هستند. دلیل این امر آن است که سیستم املایی جدیدی که در چین بر مبنای الفبای عربی ایجاد شده است، امکان خواندن متون تاریخی را برچیده است. برای نمونه، امروز فردی از اهالی ترکستان شرقی با تحصیلات عالی، حتی قادر به خواندن بسیاری از نسخه‌های تُرکی کتاب “جامع‌التواریخ” رشیدالدین فضل‌الله همدانی ویا متن “تاریخ رشیدی” را که میرزا حیدر کورَکَن، یکی از اویغورهای برجسته، تدوین کرده است، مطالعه کند. همچنین، حتی اثر “تاریخ ترکستان شرقی” که تقریباً ۸۰ سال پیش توسط مرحوم محمد امین بغرا نوشته شده است، توان خواندن را ندارند. نکته قابل توجه این است که حتی برادران ما که در راه مبارزه برای ترکستان شرقی تلاش می‌کنند، خود از همان قواعد املایی‌ای که با روش‌های نادرست توسط نظام آموزشی جمهوری خلق چین تهیه شده است، تبعیت می‌کنند. فعالان ترکستان شرقی می‌توانند با احیای مجدد خط و املا بر اساس املای رایج تُرکی کلاسیک و گسترش فعالیت‌های فرهنگی در این حوزه، گامی مؤثر در راستای حفظ پیوندهای فرهنگی و تمدنی خود بردارند.

آسیای میانه، در رأس آن سیبری و دیگر مناطق، مهمترین بخشی از اراده سیاسی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان محسوب می‌شود. با این حال، به دلیل تضعیف اتحاد و یکپارچگی دولت‌، حکومت‌ و بگ‌نشین‌ها که نمایانگر این اراده سیاسی مرکزی و منطقه‌ای و محلّی بودند و به‌ویژه در نتیجه درگیری شدید دولت صفوی در جنگ‌هایی که توسط “قیصر روم” بر آن تحمیل شد، از حدود ۴۰۰ سال پیش، این مناطق به تدریج مورد اشغال “سِزار روم“، یعنی روسیه تزاری، قرار گرفتند. منطقه قفقاز نیز حدود ۲۲۰ سال پیش، از طریق جنگ، از اراده سیاسی مرکزی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان جدا شده و به اشغال درآمد. در نتیجه، آسیای میانه و قفقاز از طریق روسیه تزاری، تحت سلطه سیاست‌های استعماری، استثماری و استحماری حوزه تمدنی روم قرار گرفت.

پس از فروپاشی روسیه تزاری، جمعیت‌های ترک و اقوام وابسته ساکن این مناطق تحت حاکمیت اتحاد جماهیر شوروی باقی ماندند، روندی که تا دهه ۱۹۹۰ ادامه یافت.

در مرحله پایانی، به جای دولت‌های قاجار و عثمانی، در دوران دولت-ملت مدرن، دو سیستم متفاوت حاکم شد.

در آناتولی، از سال ۱۴۵۳ به بعد، هویت تُرک‌ و تُرکیت همواره انکار، سرکوب، تحقیر و حتی تلاش برای محو آن صورت گرفته است. به تعبیر ضیا گؤک‌آلپ، تُرک‌ها همواره با واژه‌هایی همچون «عقب‌مانده»، «نادان»، «روستایی»، «دهاتی»، «قزلباش» و مانند آن مورد تحقیر قرار گرفته‌اند. اما این هویت که همواره تحقیر و سرکوب شده بود، با اعلام دومین مشروطیت در ۲۳ ژوئیه ۱۹۰۸، جنبش احیای خود را آغاز کرد. این روند، سرانجام در سال ۱۹۲۳، با تأسیس جمهوری ترکیه به رهبری مصطفی کمال آتاتورک به اوج خود رسید و تُرک و تُرکیت، به‌عنوان یک هویت ملی-دولتی، رسمیت یافت.

ایران و آذربایجان، به‌عنوان یک واحد کل، با استثنای تاریخ موردبحث پیش از اسلام، بر اساس ۱۲۰۰ سال تاریخ مکتوب، سرزمین مرکزی مردمانی بوده که به‌عنوان تُرک شناخته و معرفی شده‌اند. هم‌زمان، این سرزمین گهواره اصلی حوزه فرهنگی خراسان/آذربایجان به شمار می‌رود، که در آن تُرک‌ها به‌عنوان عنصر بنیان‌گذار تمدن و دولت، نقشی اساسی ایفا کرده‌اند. ایران، که همواره حافظ استمرار دولت و تمدن ترکی بوده، در طول تاریخ شاهد نبردها و جانفشانی‌های فراوانی بوده است. در میانه قرن نوزدهم، برای حفظ دولت تُرک تبار بابری در شبه‌قاره هند، نیروهای جان برکف به رهبری عبدالصمد خان تبریزی به این منطقه اعزام شدند و با آغاز جنبش‌های مردمی و تشکیل جبهه‌های مقاومت، در برابر نیروهای مهاجم ایستادگی کردند. اما پس از شکست این جنبش در هندستان، این مبارزان در آسیای میانه، در جنوب علیه نیروهای انگلیس و در شمال در برابر روسیه تزاری، تلاش خود را ادامه دادند و برای تأسیس دولتی ترک‌محور در خیوه و بخارا، که متحد قاجارها باشد، مبارزه کردند. عبدالصمد خان تبریزی و یارانش، که از دلیرمردان این سرزمین بودند، با ایثارگری و جنگیدن تا پای جان در این مسیر به شهادت رسیدند. اما پس از فجایع انحلال، فروپاشی و کشتارهای تحمیلی بین سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱، سرانجام با وقوع کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ (۲۱ فوریه ۱۹۲۱)، هویت تُرک و تُرکیت به‌طور رسمی و قانونی از میان برداشته شد. زبان ترکی نیز به‌طور کامل و قطعی ممنوع اعلام شد و دولتی با ایدئولوژی پهلوی، مبتنی بر تفاسیر توراتی از مفهوم «پارس»، بر پایه زبان فارسی تأسیس گردید.

در این پنج سال (۱۹۱۷-۱۹۲۱)، در فاجعه نسل‌کشی که رخ داد، تقریباً نیمی از جمعیت کشور یا جان خود را از دست دادند یا به گونه‌ای رنج‌بار ترک مکان کردند. کشوری که جمعیت آن ۱۸ میلیون نفر بود، در سال ۱۹۲۱ به ۱۰ میلیون نفر کاهش یافت. برای مطالعه بیشتر در این زمینه، می‌توانید به تحقیقات اینجانب در زیر مراجعه کنید:

  1. تورک ایرانا فارسلیغین تحمیل ائدیلمه سی سورَجی / تورک ایرانا پِرسلیگین دایاتیلماسی.
  2. تورک دونیاسیندا سوی قیریم (بیرینجی جلد).
  3. ایرانین ژئوپُلیتیگی.

اتحاد محوری جهان تُرک بر اساس دکترین حوزهٔ تمدنی خراسان/آذربایجان اتحادیه جهان تُرک؛ ایران با دیگر دُوَل تُرک

اتحاد محوری جهان تُرک بر اساس دکترین حوزهٔ تمدنی خراسان/آذربایجان
اتحادیه جهان تُرک؛ ایران با دیگر دُوَل تُرک

 

در اینجا به‌طور خلاصه باید ذکر کنیم که در این فرآیند انحلال و اضمحلال، فردی که به‌عنوان عامل داخلی و پایه‌گذار ساختار سیاسی و فکری و ایدئولوژیک عمل کرد، محمد علی فروغی بود. او که از یهودیان بغداد به شمار می رفت و به احتمال زیاد به طریقت “فاریسیه” منتسب بود. محمد علی فروغی در سال ۱۹۲۵ در ایران، با قرار دادن تاج باصطلاح “کیانی” بر سر رضا خان، به‌طور رسمی تأسیس دولت پهلوی را اعلام کرد و به‌عنوان پدر ایدئولوژیک آن رژیم و بانی افکار “هویت پارسی” مطرح شد. ایشان با خوانش توراتی به دید طریقت “فاریسیه” از زبان فارسی، به سمت ساختاری دولتی حرکت کرد که در آن هویت تُرک و تُرکیت به مثابه انیرانی و محکوم به فنا مورد ارزیابی قرار گرفت.

محمد علی فروغی در این زمینه، خواسته بود که از دولت تُرک تازه تأسیس ترکیه نیز بهره‌برداری کند. برای این منظور، تقریباً ۱۳ کیلومتر از سرزمین‌های مرزی ایران در منطقه رودخانه “قارا سو” که از نظر ژئوپلیتیکی اهمیت خاصی برای آتیه کشور داشت، به آتاتورک هدیه کرد تا بتواند پیوند سرزمین‌های باصطلاح “توران” را از طریق نخجوان با ترکیه تأمین کند و در ازای آن، حمایت ترکیه از تفسیر ملت فارس/پرس ایران را درخواست کرده بود. اما آتاتورک با تدوین “تاریخ‌نگاری تُرک” خود، به این نظریه پایبند بود که ایران اساساً سرزمین تُرک‌هاست و حتی بر این نکته تأکید کرده بود که نام “ایران” ریشه ترکی دارد و تمدن آن در درجه اول متعلق به تُرک‌هاست و در نتیجه از ترک بودن ایران دفاع کرده بود. این رویکرد، در واقع از پیوستن به روند ایجاد دولت‌های ملی مدرن در منطقه اجتناب می‌کرد و در نتیجه از سوی مراکز خاصی مورد پذیرش قرار نگرفت. بنابراین، مصطفی کمال آتاتورک و رضا خان پهلوی، هر دو در ادامه با تحولات بعدی از جریان‌های معمول کنار گذاشته شدند و به تعبیر دیگر تصفیه شدند.

در دهه ۱۹۳۰، هیتلر برای تأمین اتحاد ایران و ترکیه بر اساس هویت تُرک و تُرکیت و همچنین اطمینان از حمایت این دو کشور از آلمان در برابر نیروهای متفقین، سیاست و استراتژی خاصی را آغاز و دنبال کرده بود. هیتلر، با توجه به ارتباطش با رضا خان پهلوی، که از یک خانواده تُرک مهاجر از منطقه بورچالی گرجستان بود، و مصطفی کمال، که از خانواده‌ای تُرک مهاجر از منطقه سلانیک بود (گرچه بحث‌هایی در مورد اصالت تبریزی آتاتورک نیز وجود دارد)، به دنبال برقراری اتحاد میان این دو کشور بر اساس هویت تُرک و تُرکیت بود. در این راستا، برای تحقق این هدف، مقامات بسیار نزدیک و مورد اعتماد خود را به عنوان سفرای ویژه به تهران و آنکارا فرستاده بود. این روند به طور جدی آغاز شده بود. اما به دنبال این فرآیند، سرویس‌های اطلاعاتی متفقین که از آن مطلع شدند، برای خنثی سازی این طرح بطور جد وارد عمل شدند.

در سال ۱۹۳۸، پس از مرگ مشکوک آتاتورک، این روند در ترکیه دچار شکست شد و پس از آن، در سال ۱۹۴۱ با اشغال ایران، رضا خان پهلوی به شهر ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی تبعید و در آنجا به مرگ تدریجی رها شد. در رابطه با این موضوع، در اسناد منتشر شده از آرشیو ملی روسیه، اطلاعات بیشتری وجود دارد. در بخش مربوط به ترکیه، مرحوم اوغور مومجو در اثر خود با عنوان “۴۰‌لارین جادی قازانی” به آن اشاره کرده است. در بخش مربوط به ایران نیز، جناب کاوه بیات در پژوهش‌های خود به این موضوع پرداخته و از زاویه‌ای متفاوت به تحلیل آن پرداخته است. اما متاسفانه، جناب آقای بیات تحت تاثیر عقاید و احساسات کور فارس گرائی قرار گرفته و تحلیل و واکاوی اطلاعات را به درستی انجام نداده است.

از دهه ۱۹۴۰ به بعد، ترکیه رسماً از نظریه تاریخ تُرک، که بر اساس فرهنگ تمدن سازبومی ۶ – ۷ هزار ساله آتاتورک بنا شده بود، دست کشید. در مقابل، برای تأمین نیازهای ژئوپلیتیکی مرتبط با جنگ سرد و به دنبال آن، پروژه “کمربند سبز”، افکار منحرف و کاملاً غیرعلمی گروهی که خود را مدعیان “سِنتِزگرایان ترک-اسلام” می‌نامیدند، صرفاً بر پایه منافع سیاسی غرب مطرح شده بود به سطح تفکر حاکمیتی و سیاست رسمی ارتقا یافت.

نظریه “ترکیب تُرک-اسلام” که در برابر نظریه “تاریخی مبتنی بر تمدن‌ تُرک” آتاتورک جایگزین شد، کاملاً ماهیتی سیاسی و ایدئولوژیک داشت و بر نبرد ملازگرد در سال ۱۰۷۱ و به دنبال آن، مفاهیمی چون “آلپ‌اَرَنلیک” (جنگاوری سلحشورانه)، “جهاد” و “جهادگرایی” استوار بود. به بیان دیگر، نوعی تعریف ملی‌گرایی شکل گرفت که بر اساس جنگ/جهاد علیه کمونیسم بنا شده بود و این دیدگاه به‌عنوان درک و فهم رسمی تاریخ، بر نظام حاکم و جامعه تحمیل گردید.

وجه هولناک این سنتزگرایان تُرک-اسلام که کمتر مورد توجه قرار گرفته، پذیرش رسمی و دفاع از هویت تحمیلی پارس/فارس در ایران است؛ مسئله‌ای که نظریه “تاریخی مبتنی بر تمدن‌ تُرک” آن را رد می کرد و ملت سازی بر اساس افکار “فاریسیه” را در ایران مردود می‌دانست. این سِنتزگرایان تُرک-اسلام، آن را پذیرفت و بر آن پافشاری کرد. ایرانِ فارس به تعبیر دیگر ایرانِ فارسیزه شده به نفع سِنتزگرایان نئوعثمانی و توران گرایی ضد ایرانِ فارسیزه شده آنها بود.

طرفداران “ترکیب ترک-اسلام”، با کنار گذاشتن درک تاریخی مبتنی بر تمدن بومی هزاران ساله تُرک‌ها و به جای آن، تبدیل آن صرفاً به ماشینی برای جنگ و جهاد علیه شوروی و جمهوری خلق چین، نه‌تنها به ملت سازی مدرن بر علیه تُرک و تُرکیت بر اساس افکار فارسی در ایران اعتراضی نکردند، بلکه با آن در انکار تُرکیت ایران همراهی کردند و انکار و کتمان حضور تاریخی ترکان به‌عنوان عنصر اصلی و بنیان‌گذار در ایران، از لحاظ دیدگاه تاریخی ضربه‌ای بزرگ به آنان وارد کردند. آن‌ها در واقع، در کنار کسانی قرار گرفتند که خواهان کتمان و انکار هویت تاریخی ترکان در ایران بودند.

در اینجا باید یادآوری کرد که مهم‌ترین دلیلی که موجب پذیرش نظریه “تاریخی مبتنی بر تمدن‌ تُرک” آتاتورک از سوی ما شده، تکیه آن بر فرهنگ تمدن ساز بومی ۶ – ۷ هزار ساله است. البته، این نظریه دارای جنبه‌های اغراق‌آمیز و کاستی‌هایی است که نیازمند اصلاح‌اند. از نظر ما، یکی از مهم‌ترین اشتباهات این نظریه، ترکیب حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان با حوزه تمدنی روم است که حدوداً ۲۷۰۰ سال پیش بعنوان آلترناتیو تمدنی در برابر آن بنا شده است. احتمال زیاد، این رویکرد نیز ناشی از ضرورت‌های ژئوپلیتیکی بوده است.

حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان که بر پایه تمدن بومی ۶ – ۷ هزار ساله بنا شده است، با محوریت عنصر اصلی تُرک شکل گرفته، اما در عین حال، تمامی عناصر محلی و منطقه‌ای دیگر نیز در کنار آن حضور داشته و در وحدت کل، رشد و توسعه یافته‌اند. از این رو، تمامی اقوام محلی و منطقه‌ای این حوزه تمدنی باید در کنار عنصر اصلی، به‌عنوان یک واحد کل مورد ارزیابی قرار گیرند. ترجیح دادن یک گروه بر دیگری، بزرگ‌ترین مانع در مسیر بازسازی و احیای مجدد این حوزه تمدنی خواهد بود و این دیدگاه باید مورد پذیرش عموم واقع شود.

با وقوع انقلاب اسلامی در ایران در سال ۱۳۵۷، منطقه از نظر دیدگاه ژئوپلیتیکی وارد مرحله‌ای جدید شد. روشن گردید که بقای ایران، که عنصر اصلی و سازنده آن تُرک‌ها بودند، با سیستم فکری-سیاسی فارسیزه شده که بر اساس تفسیر تورات شکل گرفته بود، امکان‌پذیر نیست. ازاین‌رو، کشور به سمت یک ساختار فکری و سیاسی جدید انتقال مسیر داد.

پس از انقلاب اسلامی، در اوایل دهه ۱۳۶۰، محمدجواد اردشیر لاریجانی، از خاندان لاریجانی، نظریه “أُمّ القُری” را مطرح کرد. این نظریه، در واقع، تداوم تاریخی تفکر عثمانی مبتنی بر دشمنی با تُرک و تُرکیت‌ در چارچوب فهمی خاص از اسلام بود و به‌عنوان سیاست دولتی پیش برده شد. برخی محافل نیز این دیدگاه را به‌نوعی به دولت جدید تحمیل و دیکته کردند. به‌بیان‌دیگر، جمهوری اسلامی ایران، از جهتی، مأموریت تاریخی عثمانی را بر عهده گرفت. هم‌زمان با این روند، در ترکیه نیز کودتای ۱۲ سپتامبر ۱۹۸۰ به وقوع پیوست. این کودتا باعث تقویت نفوذ طرفداران “سِنتزگرایان ترک-اسلام” شد. در نتیجه، تفکری که “عثمان توران”، یکی از نظریه‌پردازان اصلی آن بود، در قالب یک ایدئولوژی جایگزین افکار و اندیشه دولتی گردید. چنان‌که در نام و نام خانوادگی “عثمان توران” نیز مشهود است، در این تفکر، “تُرک” با “توران” و “اسلام” با “عثمانی” هم‌معنا تلقی شد و به‌عنوان یک ایدئولوژی سیاسی مورد پذیرش نظام ترکیه قرار گرفت. به دیگر سخن ایران با افکار عثمانی گری کلاسیک ضد تُرک، ترکیه نیز با اندیشه مدرن نئوعثمانی توران گرا وارد عرصه سیاست منطقه شدند.

بیایید تأمل کنیم؛ اگر نظریه “أمّ القری” که اردشیر لاریجانی به‌عنوان مأموریت و میسیون تاریخی ضد ترک عثمانی را مطرح کرده بود، از سوی جمهوری اسلامی ایران به‌عنوان ایدئولوژی دولتی پذیرفته نمی‌شد و تُرک‌ و تُرکیت، که عنصر اصلی و بنیان‌گذار کشور محسوب می شوند، ازلحاظ هویتی نادیده گرفته نمی‌شد، بلافاصله پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، ورود دوباره ایران به کشورهای برادر آسیای مرکزی و قفقاز و مشارکت آن در جمهوری‌های جدیدالتاسیس تُرک به‌طور طبیعی رخ می‌داد و ایران متفق استراتژیک این جمهوری ها می شد. این امر از طریق روابط برادری و ایجاد شبکه‌های گسترده و عمیق امکان پذیر بود. اما نظریه “أمّ القری” که مأموریت ضد تُرک عثمانی را به نظام اسلامی تحمیل می‌کرد، ایران را به‌طور کامل به سوی جهت مخالف سوق داد و در نهایت با انزوای ایران از نظر فرهنگی، سیاسی و اقتصادی، باعث خسارت های جبران ناپذیر برای ایران عزیز و منطقه شد. ایران مهد تمدن منطقه است، با انزوای ایران خسارت های جبران ناپذیر به کشور و منطقه تحمیل شد که نظریه “أمّ القری” لاریجانی نقش کلیدی در این روند را بازی کرده است.

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ و متعاقب آن تشکیل جمهوری‌های جدید تُرک، ناخواسته باعث مطرح شدن موضوع مهمی به نام “اتحاد دُوَل تُرک” شد. با این حال، به دلیل آگاهی ناکافی نهادهای مسئول ایران از این مسئله، درگیر بودن آن‌ها در موضوعات دیگر، عدم جدیت در برخورد با آن، عدم اتخاذ موضعی مثبت و نسبتاً رویکرد منفی به این موضوع، شرایطی فراهم شد که قدرت‌های خارجی وارد عمل شوند و روند طبیعی این جریان که – اتحاد جهان تُرک بود- را با سیاست‌های هدفمند به حرکتی ضد ایرانی و در جهت “تورانگرایی” پیش ببرند.

متأسفانه در آن دوره، ایران به دلیل نفوذ گسترده تکنوکرات‌های بی تجربه ویا مغرضی که به نظام فکری فارس‌محوری ضدترک محمدعلی فروغی باور داشتند و همچنین گروه‌هایی که با پذیرش نظریه “أمّ القری” محمدجواد اردشیر لاریجانی و درک و فهم ضدترک از اسلام در امپراتوری عثمانی که این دیدگاه را به‌عنوان ایدئولوژی دولتی اتخاذ کرده بودند، به‌طور رسمی از این جریان مهم که از منظر منطقه‌ای و حتی اوراسیا اهمیت فراوانی داشت، منزوی شد. در حقیقت، به دلیل برداشت‌های نادرست و استراتژی‌های هدفمندی که بر دولت تحمیل شده بود، خود ایران به انزوای خود کمک کرد.

در اوایل دهه ۱۹۹۰، مراکز مشخص و معینی در جهان تُرک، به‌ویژه در ترکیه و جمهوری آذربایجان، عمداً ایده “اتحاد دُوَل تُرک” را به‌عنوان “توران” مطرح کردند. در همین زمان، در ایران، افرادی که در قدرت بودند و به نظریه “أمّ القُری” پایبند بودند، همراه با جریان فکری‌ سید حسین نصر (متولد ۱۹۳۳، تهران، ایران) و همفکرانش در سیستم که خود را در شرایط فعلی مُمثل افکار محمدعلی فروغی می‌دانست، تلاش کردند تا با استفاده از “قدرت نرم”، تُرک‌های ایران را بیشتر سرکوب و تضعیف کنند. آنان تمام تلاش خود را به کار گرفتند تا “اتحاد جهان ترک” را به‌عنوان یک حرکت کاملاً ضدایرانی و در قالب “توران” معرفی کنند و دولت را به مقابله کامل با این جریان سوق دهند. متأسفانه، در این زمینه تا حد زیادی موفق شدند. به‌عبارت دیگر، آن‌ها توانستند با تقلید از دیدگاه نئوعثمانی گری ترکیه، “اتحاد جهان ترک” را که می‌توانست به قدرت ایران بیفزاید، را به یک مفهوم ضدایرانی تبدیل کنند. درحالی‌که اگر در آن دوره، دولتمردان، تکنوکرات‌ها و اندیشمندان آگاه به مسائل تاریخی و سیاسی با تحلیل عاقلانه و منافع ملی به این موضوع می‌نگریستند و مسئولیت را بر عهده می‌گرفتند، اجازه نمی‌دادند که این روند به “توران” ضدایرانی تبدیل شود. بلکه در مقابل، مسیر آن را به سوی اتحادیه‌ای سوق می‌دادند که به محوریت ایران شکل می گرفت. متأسفانه، هم نظریه “أمّ القُری” که مبتنی بر اسلام‌گرایی عثمانی‌ ضدترک بود، هم ملی‌گرایی فارسی، و هم در ترکیه، طرفداران “سِنتزگرایان ترک-اسلام” که در واقع موضعی دشمنانه نسبت به تُرک‌های ایران داشتند، به دلیل اولویت دادن به منافع گروهی خود، این روند را به انحراف کشاندند. در نتیجه، به‌جای اینکه ایران به‌عنوان یک کشور بزرگ، قدرتمند، پیشرفته و با پیشینه تاریخی غنی در جهان تُرک نقشی مهم در شکل‌دهی آینده اوراسیا ایفا کند، حرکت توران‌گرایی که مبتنی بر خصومت با ایران بود، به مسیر اصلی مبدل شد.

نظریه نادرست جهانی که توسط بنجامین دیزرائیلی (۱۸۰۴–۱۸۸۱)[۱] پایه‌گذاری شد و همچنان به ایجاد خسارات و تولید ناامنی ادامه می‌دهد، بر استفاده ابزاری از مفهوم “توران” و “تورانیسم” تأکید داشت. این نظریه با هدف تضعیف روسیه تزاری، که در آن زمان به‌عنوان یک متحد نزدیک ایران قاجاری در برابر بریتانیا تلقی می‌شد و روزبه‌روز قدرت می‌گرفت، طراحی شده بود. دیزرائیلی تلاش کرد از طریق عثمانی، “توران” را به‌عنوان یک ابزار فشار بر علیه روسیه به کار گیرد. اکنون باید درک شود که برای توقف این هزینه‌های بی‌مورد و تأمین صلح و رفاه، به یک اتحاد بزرگ، قدرتمند و پیشرفته دُوَل تُرک نیاز داریم که ایران نیز بخش اصلی از آن باشد. این اتحاد باید مبتنی بر سیاست تعامل و بهره‌مندی متقابل باشد و بعنوان توازن قوا با روسیه فدراتیو و جمهوری خلق چین مورد ارزیابی قرار گیرد. تلاش‌ برای ایجاد یک “توران ضدایرانی”، منطقه را به‌سوی فاجعه‌های بزرگی سوق می‌دهد. در این زمینه، بریتانیا و چهره‌های برجسته‌ای همچون جک استراو[۲]، که یک سیاستمدار باتجربه، دیپلمات برجسته و بوروکرات کارآزموده است، باید استراتژی اشتباه و مخرب دیزرائیلی را بازبینی کرده و اصلاحات لازم را انجام دهند و از سواستفاده های جانبی جلوگیری کنند. این بازنگری استراتژیک، در وهله اول، در جهت منافع دولتی بریتانیا در اوراسیا، به‌ویژه در قبال جهان ترک و ایران، ضروری است. در درجه دوم، این تغییرات برای تأمین صلح و ثبات منطقه حیاتی خواهد بود.

نظام فکری مبتنی بر تفسیر توراتی که توسط محمدعلی فروغی پایه‌گذاری شد و هدفش حذف نفوذ فکری و فرهنگی تُرک و تُرکیت در ایران بود، امروزه توسط سید حسین نصر، که در ظاهر لباسی از تصوف بر تن کرده است، نمایندگی می‌شود. هم اندیشان و همفکران و طرفداران سید حسین نصر، همراه با طرفداران نظریه “أمّ القُری”، دو جریان مخرب برای ایران و ایرانیان است.

نظریه تبدیل ایران فارس‌محور به هخامنشی خیالی و همچنین ترکیه به امپراتوری عثمانی بزرگ، که مورد باور طرفداران نئوعثمانی‌گرایی است، آگاهانه ویا ناآگاهانه به روند شکل‌گیری اتحاد قدرتمند، بزرگ و پیشرفته دُوَل تُرک در کمربند میانی آسیا، به‌ویژه با محوریت ایران و ترکیه، آسیب جدی می‌زنند. به عبارت دیگر، عثمانی‌گرایی که خواهان ایران فارس محور است، مخالف سرسخت واقعی اتحاد جهان تُرک به محوریت ایران و ترکیه محسوب می‌شود و جریان سید حسین نصر، به‌عنوان ادامه‌دهنده راه محمدعلی فروغی، از نظر فکری و عملی در همین مسیر و با هدف فارسیزه کردن ایران گام برمی‌دارد. نئوعثمانی گرایان به این علت خواهان ایران فارس محور هستند که ایران فارس محور عقیم و محکوم به تجزیه خواهد بود، و به همین علت مخالف سرسخت ایران تُرک محور هستند و نمی خواهند تُرک و تُرکیت ایران مطرح شود و به جای تُرک و تُرکیت ایران مسئله اقلیت ترکان آذری، قشقائی و ترکمن های سنی مذهب را بعنوان اهرم فشار سیاسی مورد سواستفاده قرار می دهند و جالب است اگر تُرک و تُرکیت ایران مطرح شود، این دفعه هویت ترکی عثمانی زیر سوال خواهد رفت… واقعیت های تاریخی مطرح و دشمنی عثمانی با تُرک و تُرکیت موضوع بحث روز خواهد شد.

اتحاد دُوَل تُرک، یا به عبارتی دیگر، احیای مجدد حوزه فرهنگی خراسان/آذربایجان، از نظر جهانی و به‌ویژه در سطح منطقه، از دو جنبه دارای اهمیت حیاتی است:

  1. از نظر فرهنگی؛

احیای حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، می‌تواند به یکپارچگی فرهنگی منطقه منجر شود. این فرایند، در شرایط کنونی، با نقش‌آفرینی ایران و ترکیه در رأس، همراه با آذربایجان، جنوب قفقاز، ترکمنستان، ازبکستان، قزاقستان، تاجیکستان و قرقیزستان امکان‌پذیر است. از طریق همکاری‌های جدی و سیاسی، موانع پیشِ روی صلح، رفاه و توسعه منطقه‌ای برطرف خواهد شد. علاوه بر این، می‌توان از روابط عمیق تاریخی، فرهنگی و دینی با کشورهای افغانستان، پاکستان و سایر کشورهای مسلمان منطقه بهره گرفت و همکاری‌ها را در قالب پلتفرم‌های مختلف گسترش داد.

  1. از نظر سیاسی؛

این اتحاد می‌تواند به‌عنوان یک عنصر قدرتمند توازن و کنترل قوا، در ایجاد تعادل میان روسیه، هند و چین نقش‌آفرینی کند. دستیابی به این توازن قدرت راه را برای صلح، رفاه و توسعه پایدار منطقه‌ای باز کرده و تضمین‌کننده امنیت بلندمدت منطقه خواهد بود.

برای درک بهتر هویت تُرکی ایران و حتی این حقیقت که ایران سرزمین اجدادی ترک‌ها بوده است، اشاره‌ای کوتاه به برخی واقعیات تاریخی مفید خواهد بود. بر اساس متون تاریخی که بررسی کرده‌ایم، تا اواخر قرن پانزدهم میلادی، تقریباً تمامی آثار تاریخی مرتبط با ترک‌ها و فرهنگ ترکی، و تا اواخر قرن هجدهم، بخش بزرگی از این آثار، در ایران به نگارش درآمده‌اند. این یک واقعیت تاریخی است که متأسفانه مورخان دوره دولت-ملت مدرن ایران، ترکیه، باکو و دیگر دُوَل ترک تا امروز به آن توجه نکرده‌ و از آن چشم پوشی کرده اند.

یکی دیگر از شواهد روشن و آشکار درباره این واقعیت که ایران از نظر تاریخی، مرکز فرهنگی و سیاسی جهان ترک بوده است، این است که دشمنی قیصر روم (عثمانی) با ترک‌ها از سال ۱۴۵۳ تا ۱۹۰۸، به هیچ وجه کمتر از دشمنی سزار روم (روسیه تزاری) و عناصر ضد دولت ترک بابری در هند نبوده است.

یکی دیگر از دلایل مهم این موضوع این است که در هر جایی که ترک‌ها و ترکمن‌ها مورد کشتار، تهدید جانی، مالی و ناموسی قرار گرفته‌اند – چه در حکومت عثمانی، چه در روسیه تزاری، و چه در شبه‌قاره هند – تنها پناهگاه امن آن‌ها، سرزمین اجدادی‌شان، یعنی ایران بوده است.

 اما در دوران دولت-ملت مدرن، هویت آذربایجانی به باکو، هویت ترکمنی تُرک ها به ترکمنستان تازه تاسیس شوروی، هویت ترکی به آناتولی، و ایران، که ترک/ترکمن‌ها و آذربایجانی‌ها در آن عنصر اصلی و بنیان‌گذار بودند، تحت یک سیستم فکری فارس‌محور، هویتی ضد ترک و ضد آذربایجان تحمیل شد.

در نتیجه، ترکان ایران، به‌مرکزیت تبریز، به یکی از بزرگ‌ترین قربانیان دوران دولت-ملت مدرن تبدیل شد.

ترکان ایران را مجبور و محکوم کردند که به عنوان هویت ملی، بین سه گزینه خودی یکی را انتخاب نماید:

– اگر هویت آذربایجانی خود را مطرح کند، خواه ناخواه تابع باکو باشد. در خراسان نیز تابع ترکمنستان تازه تاسیس شوروی باشد.

–  اگر هویت ترکی خود را مطرح کند، خواه ناخواه تابع آناتولی باشد.

– اگر هویت ایرانی خود را مطرح کند، خواه ناخواه مجبور بود هویت تحمیلی پارسگرائی را قبول کند.

این فرایند نابودی و هویت‌زدایی که می‌توان آن را جنایت علیه بشریت نامید، باید کاملاً متوقف شده و یک راه‌حل عادلانه برای آن پذیرفته شود. تنها راه‌حل عادلانه، احیای مجدد حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان است.

جالب است بدانیم، این “هویت ملی” ناقص و تحمیلی، امروزه ریشه‌ی اصلی بحران اجتماعی و روانی‌ای است که در میان ایرانیان، به‌ویژه دو گروه، پدیدار شده است: گروهی که خود را “فارس و فارس‌گرا” می‌دانند و بر درکی کاملاً تحریف‌شده از تاریخ تکیه دارند، و گروهی که “با محوریت ترکیه و باکو”، هویت خویش را “ترک و ترک گرا” و “آذربایجان و آذربایجان گرا” تعریف می‌کنند.

ماهیت روابط ایران و ترکیه، نه‌تنها برای جهان تُرک بلکه برای آینده منطقه ما و به‌طور کلی آسیای غربی، از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. در صد سال اخیر، مبانی فکری و ایدئولوژیک روابط ایران و ترکیه، اگرچه به‌صورت آشکار بیان نشده‌اند، اما اساساً بر سه محور شکل گرفته‌اند:

  1. “فارس‌محوری مبتنی بر طریقت فارسیه” که توسط محمدعلی فروغی مطرح شد،
  2. “فارس‌محوری با محوریت تصوف اسلامی” که نماینده صوفی‌نمای آن سید حسین نصر است،
  3. نظریه “أمّ القری” که مبتنی بر میسیون تاریخی عثمانی کلاسیک و ضد تُرک که توسط اردشیر لاریجانی ارائه شده است.

اما از سال ۲۰۱۸ به بعد، اندیشه احیا و بازسازی مجدد حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان، که از سوی ما مطرح شد، واقعیتهای تاریخی و سیاسی کتمان شده به‌طور رسمی بعد از صد سال دوباره به صحنه سیاست ایران و منطقه بازگشت و در میان دولتمردان جهان تُرک به یکی از گفتمان اصلی مبدل شد.

این ایده، مبتنی بر داده‌های تاریخی واقعی و عینی  است و حمایت لازمه را از سوی اقشار مختلف و بخصوص ستم دیده و تأثیرگذار در جامعه ایران دارا است. اساس این رویکرد، درک و شناخت تُرک و تُرکیت ایران است، که در نهایت می‌تواند به شکل‌گیری یک اتحاد بزرگ، قدرتمند و مرفه میان دُوَل تُرک در آسیا منجر شود که ایران موظف است بعنوان مرکز حوزه تمدنی و وارث بلامنازع دُوَل سلجوقی، ایلخانی، تیموری، صفوی، افشاری و قاجاری همراه برادران ازبک، قزاق و… نقش تاریخی خود را به نحو احسن ایفا نماید.

در شرایط کنونی، تمامی طرف‌های مرتبط، چه در باکو، چه در ترکیه، چه سایر کشورهای برادر تُرک و یا تمامی طرف‌هایی که در نوار میانی آسیا منافع دارند، باید در این مسئله تصمیمی جدی اتخاذ کنند. آیا روابط متقابل با ایران بر پایه افکار “فارس‌محور سکولار” محمدعلی فروغی شکل خواهد گرفت؟ یا بر اساس دیدگاه‌های سید حسین نصر که با گرایش به “تصوف اسلامی در چارچوب فارس‌محوری” شناخته می‌شود، تنظیم خواهد شد؟ یا شاید نظریات اردشیر لاریجانی که مبتنی بر “مأموریت تاریخی عثمانی‌ و ضدیت با تُرک و تُرکیت” است، مبنا قرار خواهد گرفت؟ یا اینکه دیدگاه دکتر رحیم جوادبَگلی (جوادپور) مبنای کار قرار خواهد گرفت، که بر احیای مجدد “حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان” تأکید دارد، تمامی ملت‌های محلی و منطقه‌ای را برادرانه در آغوش می‌گیرد، حقوق آن‌ها را به رسمیت می‌شناسد، با صمیمیت می‌پذیرد و در نهایت، اتحاد بزرگ، قدرتمند و شکوفای جهان تُرک را در کنار ایران و در شرایط برابر را بطور جد مطرح می کند؟ این در واقع یک تصمیم سیاسی بسیار مهم است که باید اتخاذ شود.

از سال ۲۰۱۸ به این سو، رویکردهای رسمی در ترکیه نسبت به ما به‌طور کاملاً آشکار نشان داد که ماهیت این روابط چگونه است، چه کسانی در چه جایگاهی قرار دارند و از چه اندیشه‌ای پیروی می‌کنند. این وضعیت به‌وضوح مشخص کرد که نهادها و سازمان‌های رسمی کنونی، به جای آنکه با ایرانِ ترک‌محور روابطی بر پایه برادری و اشتراک فرهنگی برقرار کنند، نظام فکری فارس‌محور، معلق، دو قطبی، دو دله و بلاتکلیف را ترجیح می‌دهند. بر اساس تصمیم اتخاذشده، برای دعوت رسمی ایران به “سازمان دُوَل تُرک” و ایجاد فضایی برای گفت‌وگو و پیگیری این روند از سوی ما، برخی افراد تاثیرگذار با مطرح کردن ادعای نقشه‌ای به‌اصطلاح تورانی تمامیت ارضی ایران را هدف قرار دادند و موضع واقعی خود را آشکار کرده و نشان دادند که در کجا ایستاده‌اند و با چه کسانی همسو هستند.

اتحاد بزرگ، قدرتمند و شکوفای ایران و دُوَل تُرک، نه‌تنها برای تُرک‌ها، بلکه برای حفظ وحدت و یکپارچگی تمامی ملت‌های محلی و منطقه‌ای در حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان امری ضروری است. علاوه بر این، چنین اتحادی در سطح اوراسیا، به‌ویژه در آسیا، به‌عنوان یک عامل تعادل و توازن در رقابت میان قدرت‌ها، مسئله‌ای اجتناب‌ناپذیر و غیرقابل چشم‌پوشی است. به عبارت دیگر، این یک ضرورت تاریخی و استراتژیک محسوب می‌شود. برای تحقق این هدف، ایران، آذربایجان، ترکمنستان، ترکیه و سایر دول ترک و اقوام خویشاوند باید به‌عنوان اعضای یک پیکره واحد حرکت کنند. روند این اتحاد باید با هماهنگی ایران، آذربایجان، ترکمنستان، ترکیه و دیگر دُوَل تُرک در قالب یک پلتفرم مشترک و بر اساس یک مفهوم مشخص، بدون پیش‌داوری و با جدیت و صداقت کامل شکل بگیرد تا نقشه راهی برای همکاری‌های مشترک تدوین شود.

سخن پایانی

برای اجرای دکترین موجود، باید به‌طور کامل از تورانیسم واهی و تصنعی که در گذشته توسط بنجامین دیزرائیلی به عنوان اهرم فشار سیاسی علیه روسیه تزاری مطرح شده بود، پرهیز کرد. زیرا در شرایط کنونی، نئوعثمانی‌گرایان ضدتُرک از این مفهوم به‌عنوان ابزاری برای سوءاستفاده و ایجاد تفرقه میان تُرک‌های ایران بهره می‌برند و این مسئله به‌طور مستند اثبات شده است. در شرایط فعلی، دوران بهره‌برداری از بازی سیاسی موسوم به “توران و توران گرائی” که تُرک‌های ایران را هدف قرار می‌دهد، به پایان رسیده است. ازاین‌رو، چهره‌های برجسته دیوان‌سالاری و سیاست‌مداران مهم دولت انگلستان، مسئولیت سنگینی در این زمینه بر عهده دارند. نکته دوم اینکه، باید بار دیگر به فعالیت‌های نیکلای ایوانوویچ ایلمینسکی[۳] در زمینه زبان، ادبیات و فرهنگ تُرک‌های آسیای میانه، که موجب جدایی و انشقاق میان اجزای یک پیکره واحد شد، با نگاهی واقع بینانه بازنگری شود. همچنین، آلکسی اُسیپُویچ چرنیایوفسکی[۴] و میرزا حسن رشدیه که از مؤلفان کتاب “وطن دیلی” و از متخصصان زبان و ادبیات ترکی بودند، نقش مهمی در سیاست‌های جهتدار هویتی آذربایجان و ایران و قفقاز ایفا کردند. امروز نمایندگان مستقل محلی آن تفکر سیاسی باید بر اساس حقایق تاریخی این مسائل را مجدداً مورد بررسی قرار دهند. به بیان دیگر، نگاه به تاریخ و فرهنگ باید منطبق بر واقعیت‌های اصیل باشد و تاریخ‌نگاری تحریفی و انحرافی که تاکنون تحمیل شده است، باید از ریشه اصلاح شود.

در طی قرون هجدهم، نوزدهم و حتی نیمه اول قرن بیستم، نظریه‌هایی همچون “وحدت نژادی هندواروپایی”، “آریایی” و “اورال-آلتایی” نه از منظر علمی، بلکه عمدتاً با اهداف سیاسی مطرح شدند و به‌گونه‌ای متناقض با یکدیگر به کار گرفته شدند تا جایگزین “حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان” گردد. مراکز علمی همچون ” انجمن سلطنتی لندن”[۵]، “فرهنگستان علوم فرانسه”[۶]، “انجمن آسیایی بنگال”[۷]، “انجمن سلطنتی آسیایی بریتانیای کبیر و ایرلند”[۸] و “آکادمی علوم سن‌پترزبورگ”[۹] نقش تعیین‌کننده‌ای در نشر، ترویج و تبدیل این نظریه‌ها به دیدگاه‌های رسمی سیاسی و تاریخی در سطح جهانی داشتند.

امیدواریم که این مراکز علمی امروزه نیز این پژوهش را منتشر کنند و آن را به‌عنوان یکی از موضوعات مهم تاریخی و سیاسی روز در دستور کار خود قرار دهند. همچنین، با برگزاری سمینارها، کنفرانس‌ها و سمپوزیوم‌های مختلف، به گشودن باب گفت‌وگوهای علمی میان اندیشمندان و سیاست‌مداران کمک کنند.

[۱] Benjamin Disraeli

[2] Jack Straw

[3] Nikolay İvanoviç İlminskiy

[4] Aleksey Osipoviç Çernyayevski

[5] The Royal Society

[6] Academie des Sciencesile

[7] Asiatic Society of Bengal

[8] The Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland

[9] Российская академия наук – Russian Academy of Sciences

[1] Fēng Shén Yen-i or Fēng Shén Yan Yi.

[2] Herodot, Historia (قرن پنجم پیش از میلاد)

[۳] Diodorus Siculus (Bibliotheca Historica, قرن اول پیش از میلاد)

[۴] Strabon (Geographica, قرن اول پیش و بعد از میلاد)

[۵] Plutarkhos (Life of Theseus, قرن اول میلادی)

[۶] Bizans Stephanos (Ethnica, قرن شش میلادی)

[۷] Marsilio Ficino (Theologia Platonica, قرن پانزده میلادی)

[۸] Edward Gibbon (The Decline and Fall of the Roman Empire, 1776)

[9] Aeneas

[10] Romulus

[11] Romus

[12] Francion

[13] Turcus

[14] Troilus

[15] Black Sea

[16] Persian Sea

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)