بقلم داود باقروند ارشد

قسمت اول

پیشگفتار
در چرایی پرداختن به گفتارآقای سعید شاهسوند در تحلیل سازمان مجاهدین خلق ایران از بدو تاسیس تا کنون، لازم است گفته شود:
اول: گفتار شاهسوندی در مورد تشکلی است که شصت سال است در صحنه سیاسی ایران حضور هرچند رو به زوال دارد.
دوم: او از اعضای قدیمی سازمان مجاهدین است که ازدرون دو سقوط ایدئولژیک این جریان یعنی “مارکسیست شدن” در سال ۱۳۵۴ و “تبدیل به فرقه مذهبی” شدن در سال ۱۳۶۴، عبور کرده است. گذشته از بالا و پائین های تشکیلاتی، سیاسی و فکری ای که شخص او در این جریان داشته نمونه بسیار بارزی است از فردی که در این تشکل تربیت شده است.
سوم: وقایع نگاری مجاهدین توسط شاهسوندی بدلیل جزئیاتش با ارزش هستند. اما فاقد تحلیل جامع از سازمان مجاهدین است.
چهارم: گزارش شاهسوندی و شرح وقایع او، بر عملکرد شخص مسعودرجوی متمرکز است، و نقش مبانی فکری و اعتقادی و فرهنگی و نقش اعضاء مجاهدین در آن بسیار کمرنگ است.
پنجم: بدلیل عدم حضور شاهسوندی در مجایدین بعد از سال ۱۳۶۵، عملا هیچ تجربه و شناختی عینی از مجاهدین زمانیکه آنها از سال ۱۳۶۴ماهیت فرقه ای بخود گرفته است بویژه شخص مسعودرجوی که اتفاقا بر او تمرکز دارد و او از آن زمان یه هیچ مرجعی پاسخگو نیست، ندارد.
ششم: گزارش شاهسوندی عمدتا شکوه و شکایت از عملکردهای رجوی است نسبت به خودش، و قضاوت هایش نیز مبتنی است بر شناخت ناقص او با ذهنیت زمان حضور در زندان شاه از مجاهدین، با همان تعصبات خاص عناصر سیاسی دوره ۱۳۴۴ الی ۱۳۶۳، و ربط چندانی به دوره ای که بعداز سال ۱۳۶۴ تبدیل به فرقه شدند ندارد. از این روی است که بیشتر به شکایت نامه شباهت دارد تا اینکه از شرح و تفصیل های مطول و بعضا تکرار شونده او، درسی ایدئولژیک، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و تاریخی از حضور و عمکرد و تفکرات مجاهدین در پهنه سیاسی کشور بتوان گرفت.

هفتم: مهمترین نکته، گزارش ها و تحلیل شاهسوندی از وقایع انقلاب ایدئولژیک مجاهدین در ۱۳۶۴ (فرایند جداکردن مریم عضدانلو از همسرش مهدی ابریشمچی توسط مسعودرجوی و ازدواج با مریم ) بدلیل اینکه او را در نشست اصلی انقلاب در پاریس که با مسئولیت مسعودی رجوی و دفتر سیاسی در زمستان ۱۳۶۳ برگذار شد شرکت نداده بودند. گزارش و تحلیل او در این مورد مشخص فاقد ارزش و اعتبار است. بویژه که شاهسوندی هنگام روایت آن نشست ما مسئولین سازمان در پاریس، عنوان نمیکند که در آن نشست که با مسئولیت رجوی برگزار شده بود شرکت داده نشده بود و بر خلاف ما که از بغداد برای نشست به پاریس آمدیم او در بغداد ماند و در این نشست شرکت داده نشد. او تنها به شنیده های ناقص خود از آن نشست اتکاء کرده که در اساسا او را به بیراهه ای ۱۸۰درجه خلاف واقعیت کشانده است. تا به روایتی بر خلاف تاکید و اقرار شخص رجوی به دفاع از مسعودرجوی و معصومیت او بغلطد.
دلایل فوق باعث شد طی ایمیلی با تکیه به اشتباهات فاحش او در روایت آن نشست یادآوری کردم که “بنظرم تو در آن نشست نبودی“. از آنجا که شاهسوندی اجازه نمیداد هیچ کادر جدا شده ای در کلاب هاوس صحبت کند، همین مسئله را بصورت پیام در جریان کلاب هاوس در مورد عدم حضور او در آن نشست را نوشتم. اما در جلسات بعدی کلاب هاوس او از نشست های انقلاب بغداد با مسئولیت علی زرکش گزارشاتی را روایت کرد و از تیغ زدن یکی از کادرهای مجاهدین به صورت خودش بدون نام بردن از او یاد کرد، و تاکید کرد که نمیخواهد نام آن فرد را بیاورد. من برایش دوباره طی ایمیلی نوشتم که با توجه به روایت تیغ زدن زنده یاد “ابراهیم آل اسحاق” به خودش معلوم است که در نشست بغداد با مسئولیت علی زرکش شرکت داده شده بودی. و همین امر را دوباره در کلاب هاوس ضمن عذرخواهی نوشتم که شاهسوندی در نشست انقلاب بغداد شرکت داده شده بود.
از این رو بود که تلاش کردم جهت بهبود کار پرزحمتش با ارسال تحلیل و شرح وقایع خودم که در نشستهای انقلاب ایدئولژیک در تمامی سطوح آن از پاریس تا بغداد و… شرکت داشته ام را برایش بفرستم تا به شناخت بهتری از مجاهدین طی چند دهه گذشته برسد تا کمکش کرده باشم. همین درخواست کمک را برایش نوشتم، که غرورش و خود بحرالعلوم پنداریش نه تنها اجازه نداد که به حرفهای دیگر مجاهدین جدا شده گوش کند، بلکه متاسفانه با تکیه به مکتب فکری مسعودرجوی، مجاهد سابق دگر اندیش را تخطئه نیز کرد تا اینگونه هم گوش خودش را به شنیدن حرفی نو ببندد و هم در بیرون با ترور شخصیتی مجاهد دگراندیش، اختناق فکری ایجاد کند. تا مبادا معلوم شود روایتهایش در مورد نشست انقلاب ایدئولژیک پاریس بی پایه بوده است. بنابراین چاره ای نماند الا نقد گفتارش بصورت علنی و عمومی. طبعا نقد متوجه شخص شاهسوندی و ارزش گذاری اعمال و کردار او نخواهد بود، چرا که اساسا نیازی بدان نیست، بلکه نظراتش در مورد وقایع سازمان و وقایعی که به اشتباه تشریح کرده است تصحیح و نقد خواهد شد. البته تا حدی که من اطلاع و شناخت دسته اول و مستقیم و بدون واسطه دارم که آنهم قطعا کامل و بی عیب و نقص نیست و نمیتواند نباشد.

فهرست قسمت اول
• روش شناسی این مطلب
آیا هوش و ذکاوت حنیف نژاد او را از خطا بری می ساخت؟
سازمان مجاهدین یا توهم مرکب سور رئالیستی محمد حنیف نژآد
سقوط اسب بالدار حنیف نژآد در اولین پروازش
مقایسه فتوای مسعودرجوی و فتوای خمینی برای قتلعام زندانیان مجاهد
• شعارنویسی علیه مسودرجوی توسط مجاهدین بر در و دیوار اشرف
بعضی از زنجیر های گناهان مجاهدین
• کالبد شکافی شاهسوندی
• پرویز یعقوبی اولین قربانی استبداد رجوی
• شاهسوندی قربانی بعدی سرکوب رجوی “مراد” مجاهدین
• آپورتونیسم در تصمیم مسعودرجوی علیه شاهسوندی
• عکس العمل شاهسوندی به تعلیق عضویت در ۱۳۶۱
• فاجعه بزرگتر در جریان انقلاب ایدئولژیک ۱۳۶۴ رخ میدهد.
• محکومیت علی زرکش به اعدام توسط رجوی
• درجریان قراردادن شاهسوندی از حکم اعدام علی زرکش
• واکنش شاهسوندی به حکم اعدام علی زرکش
• شرکت شاهسوندی در فروغ جاویدان، با حفظ مواضعش!!!
• نمونه های امثال شاهسوندی در فدای خود در راه مرشدشان مسعورجوی
• اسماعیل وفا یغمایی موردی دیگر از فدا کردن خود برای مرشدش

جهل و خرافه پی آمد رابطه مرید و مرادی، حلقه های گل بر زنجیرهای آهنینی که برتفکر انسان سنگینی میکنند، می گستراند. و آن حس اصیل آزادی را که گویی به خاطر آن زاده شده اند در مریدان می کُشد و وادارشان میکند بردگی فکری خود را دوست بدارند و از آنها چیزی می سازند که مردمان مومن و در درون یک تشکیلات مذهبی و ایدئولژیک، انقلابیون پاک باز، شیرزنان و کوهمردان، صادق ترین مومنین، پایدارترین و مقاوم ترین انقلابیون و بعد از پایان مصرفشان، شهیدان قهرمان وعالیقدر نامیده میشوند که جهت تداوم بخشیدن به قدرت مرادهایی امثال مسعودرجوی بعنوان ابزار بی اراده ویا یادمان شهدا بکاربرده میشوند.

روش شناسی این مطلب

مسعودرجوی با توان مالی و سازمانی طی تبلیغات گسترده ای در خارج تشکیلات، وحتی در درون تشکیلات، با تکیه به سرمایه نفرتی که جنایات رژیم حاکم در میان مردم ایران آفریده دراختیارش میگذارد، علیه منتقدین خود با نسبت دادنشان به رژیم از آنها شیطان سازی کرده وتبلیغ میکند. همیاران سیاسی رجوی حتی درمیان اعضای جدا شده چه آنها که سالهای محدودی در سازمان بوده اند یا آنها که علیرغم حضور طولانی فقط بخشهای محدودی از سازمان را شاهد بوده اند، ولی کماکان نسبت به سازمان تعصب دارند، گزارشات از هرآنچه خود شاهد نبوده اند را تبلیغات رژیم خوانده و عینا همچون پروپاگاندای مسعود رجوی، جدا شدگان را “اسپانسر عوض کرده” مینامند.

از همین روی در این مطلب برای غلبه برچنین توهم پراکنی و پروپاگاندایی، من به همان گزارشات شاهسوندی که خود شاهسوندی عین حقیقت میپندارد و شناخت شخص شاهسوندی بعنوان یک نمونه کلاسیک از مجاهدین تکیه میکنم تا به سوالات بی جواب مانده شنوندگان شاهسوندی در مورد مجاهدین پاسخ داده شود.
شاهسوندی اساسا با اغماض فقط از۱۳۴۸ تا ۱۳۶۵ در سازمان مجاهدین حضور تشکیلاتی داشته است. اما نمونه گزارشات با جزئیات خوبی از عملکرد دوران جنینی رهبری مسعودرجوی ارائه میکند. رجوی، آن جنین-هیولای باقی مانده از دوران حنیف نژآد که در انقلاب ایدئولژیک سال ۱۳۶۴ با مامایی مجاهدین که آنها نیز باقی مانده از دوران حنیف نژآد هستند و بعضی مجاهدین جدید امثال من متولد شده از شکم سازمان مجاهدین به بیرون خزیده به جهانیان معرفی شد. توجه میدهم گزارشات شاهسوندی از عملکرد رجوی که بعضا جنایت می نامد زمانی است که رجوی بزرگترین شکست تاریخی مجاهدین با کمر شکن شدن در ایران و فرارش به فرانسه را درکارنامه دارد.

متاسفانه یا خوشبختانه زمانیکه همین هیولا بعد از اینکه به عراق فراخوانده شد و توسط صدام حسین با بخدمت گرفتن نیروی جان برکف مبارز مجاهد خلق بعنوان پیاده نظام ارتش عراق تحت نام دهان پرکن “ارتش آزادیبخش ملی ایران” به حساب مسعودرجوی با چند عملیات موفق مرزی در کشتار سربازان ایرانی درمرزها همراه شد و ثبت گردید، رجوی ای که زیربار شکست سنگین مبارزه مسلحانه شهری قرار داشت، جانی گرفت و دوپین گردید. چنان غروری رجوی را از عملیات ارتش عراق گرفت، که دیگر به همان خدایی که مهدی ابریشمچی در سال ۱۳۶۴ گفت پاسخگوست نیز دیگر پاسخگو نبود. در دوره ای که این هیولا بعد از دوپین شدن توسط صدام حسین تنوره میکشیده است، شاهسوندی حضور نداشته است.
برای درک و قضاوت در مورد گزارشات سالهای غیبت شاهسوندی در مجاهدین، و البته درک حقایق سازمان مجاهدین حتی در دوران حضور شاهسوندی، بویژه یافتن پاسخ به سوال بی جوابِ “چرا مجاهدین اینی هستند که هستند”، یا دلایل رفتار رجوی با شخص سعید شاهسوندی، راهی نیست الا شناخت سعید شاهسوندی بعنوان نمونه کلاسیک یک مجاهد با ریشه های عمیق مشترک عقیدتی و سازمانی.

تاکید میکنم نقد متوجه شاهسوندی بعنوان یک فرد مستقل با محتوای رویکرد از نوعی که رجوی به او دارد که تلاش میکند بلحاظ سیاسی و اجتماعی نابودش کند نخواهد بود. از طرفی این بدان معنی نیست که به شاهسوندی بعنوان یک عضو مجاهدین و عنصر سیاسی ایراد و نقدی نباشد همانطور که به خود امثال من نیز هست. شناخت شاهسوندی متکی خواهد بود به حقایقی که خودش به زبان یا قلم خودش گزارش کرده است. تا هیچ شک و شبهه ای حداقل برای شخص شاهسوندی و بقیه ناباوران نگذارد. چون اگر من صرفا از مشاهدات خودم گزارش کرده و نتیجه گیری کنم، ناباوران مرا به دروغ و افترا متهم میکنند. پس بهترین شیوه تکیه به همان گزارشات شخص شاهسوندی است.

شاهسوندی در گزارشاتش از سازمان مجاهدین، دوربین را اساسا روی مسعودرجوی زوم کرده است. من میخواهم این شناخت از سازمان مجاهدین را وقتی دوربین بطور کلی بسمت مجاهدین و در یک تمامیت از بدو تاسیس گرفته میشود بدست بدهم. چون عقیده دارم، زوم شدن روی رجوی با نقش محوریش هرچند بی جا نیست، اما نقدی، فرد محور است و بدون تحلیل سازمان از بدو تاسیس تحلیل و نقد تاریخی، فرهنگی، سیاسی، ایدئولژیک بخود نمی گیرد. در فرهنگ ما، تمرکز روی یک مستبد مسبوق به سابقه است، ما ایرانیان تا همین امروز ۲۵۰۰سال تاریخ گزارش از نوع گزارش شاهسوندی از عملکرد مستبدینی چون رجوی و خمینی و شاه و رضا شاه و … درکارنامه داریم.
اما فراموش می کنیم که، هیتلرها و موسولینی ها از مادر فاشیست و مستبد متولد نمی شوند. آنها در بستری فکری، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در کارخانه اجتماع مردمی استبداد زده، استبداد پرورِ استبداد پرست تولید و پروار میگردند. برای خلاص شدن از استبداد باید آن چرخه تولید مستبد سازی را شناخت و متوقف کرد. والا تاریخ ما نشان داده درد دل، شکوه و شکایت دردی دوا نمیکند.

آیا هوش و ذکاوت بنیانگذار محمد حنیف نژاد او را از خطا بری می ساخت؟

[[این بحث عطف به این بخش از گفتار شاهسوندی است که بدرستی و با حرارت در دفاع از مبارزات سازمانهای سیاسی آنروز با رژیم پهلوی تاکید میکرد که آنها همه از میان دانش آموختگان و دانشگاهیان و نخبه های جامعه بوده اند.]]
برداشت رایج این است که انسانها بدلیل نادانی یا کند ذهنی دچار توهم میشوند. وجهل مانند پرده ای حقیقت را از چشمانشان پنهان نگهمیدارد. اما توهم زدگی چهره ای دوگانه دارد، همانطور که نادانی و کند ذهنی میتواند سد راه حقیقت جویی باشد باهوش بودن و دانشمند بودن هم ممکن است بستری برای توهم زدگی فراهم کند. توهم تنها بر اذهان خام سایه نمی افکند بلکه گاهی اذهان باهوش و استدلال گر هم دچار توهم میشوند.
آقای دن ام. کاهان، استاد دانشکده حقوق ییل. استاد و محقق در حوزه روانشناسی اجتماعی و علوم رفتاری است. او در سال ۲۰۱۳، تحقیقات میدانی قابل توجهی در زمینه cognitive psychology روانشناسی شناختی انجام داد، به ویژه با تمرکز بر اینکه چگونه ارزش‌های فرهنگی افراد بر پردازش اطلاعات آنها تأثیر می‌گذارد – مفهومی که به عنوان استدلال انگیزشی motivated reasoningشناخته می‌شود.
یکی از مطالعات قابل توجه او در آن سال با عنوان «ایدئولوژی، استدلال انگیزشی و تأمل شناختی: یک مطالعه تجربی» منتشر شد. این تحقیق بررسی کرد که چگونه باورهای ایدئولوژیک افراد می‌تواند بر توانایی آنها در استدلال عینی تأثیر بگذارد، حتی زمانی که آنها مهارت‌های بازتاب شناختی بالایی دارند. یافته‌ها نشان می‌دهد که افراد اغلب اطلاعات را به شیوه‌ای پردازش می‌کنند که با هویت فرهنگی‌شان و تفکرات نهادینه شده شان همسو باشد، که می‌تواند به تفسیرهای قطبی شده از داده‌های واحدی، منجر شود. او نشان داد که هوش و سواد علمی نه تنها لزوما افراد را در مقابل تعصبات و پیشداوریها مصون نمیکند، بلکه بطور غیره منتظره ای افراد با هوش و استدلالگر دچار تعصبات شناختی میشوند، بویژه زمانیکه مسئله به باورهای سیاسی، مذهبی و ایدئولژیک آنها مربوط باشد. او نشان داد که اینگونه افراد تمایل دارند اطلاعات را آنگونه پردازش کنند که با باورهای نهادینه شده در اذهانشان و در نتیجه با هویت فردی و سازمانی و اجتماعیشان سازگار باشد. یعنی انسانها بصورت انگیزشی استدلال میکنندmotivated reasoninig. طبعتا افراد باهوشتر در این زمینه ماهرترند، چون توان استدلال پیچیده تر و قانع کننده تری برای توجیه باورهایشان دارند، پس کارآمدتر عمل میکنند. از این رو حتی شدیدتر از دیگران دچار توهمات شناختی می گردند. دن کاهان این رویکرد افراد باهوش را در راستای محافظت از هویت فکری نهادینه شده فرد یا گروه یا گروه اجتماعی ای که بدان تعلق دارند معرفی کرد. آنها داده ها را طوری بررسی میکنند که برخلاف تفکرات نهادینه شده خودشان نباشد. پرفسور کاهان نتیجه گیری کرده که برای حقیقت جویی تنها افزایش علم و دانش کافی نیست، تفکر نقادانه و آشئایی با تعصبات شناختی هم لازم است.

با این وجود گزارشات هرچند محدود اما خوبِ شاهسوندی ما را قادر میکند تا بتوان به مقایسه ای از عملکرد همین هیولا، بعد از اینکه توسط صدام حسین به عراق فراخوانده شد دست یابیم. زمانیکه در عراق توسط صدام حسین و ارتش او دوپین گردید و تابلو ارتش آزادیبخش ملی ایران را نیز با چند عملیات موفق ارتش عراق در کشتار سربازان ایرانی به کارنامه اش نشاند، و به بلوغی دیوانه وار رسید تا او را به اندازه کافی بعنوان رهبرکبیر انقلاب نوین مردم ایران تا آن حد جنون متوهم کند که در سال ۱۳۶۷ بعد از آتش بس در جنگ ایران و عراق دست به ماجراجویی فروغ جاویدان شماره ۱ با ۱۳۰۴ کشته فقط در طرف ما مجاهدین بزند. در ادامه به ماجراجویی فروغ دو در سال ۱۳۸۲ بعد از سرنگونی صدام بپردازد. و علیرغم شکست های کمرشکن، قدرت پرستی سیری ناپذیری او هیچگاه اجازه نداد نه فقط به شکست تاکتیک چریک شهری در شهرها درنیمه اول دهه ۶۰ بلکه به شکست در مرزها و بعد شکست در عملیات فروغ جاویدان اول در سال ۱۳۶۷ و عملیات تسخیر کشور بعد از سقوط صدام حسین [که من آنرا فروغ جاویدان دوم می نامم] در سال ۱۳۸۲نیز اذان و از خود نقدی بکند.
سعید شاهسوندی مجاهدی بوده که هم زندان زمان شاه و هم زندان رژیم خمینی را با فراز و نشیب‌های زیادی در فرایند زندگی سیاسی خود تجربه کرده است. لازم است برای درک اعمالش برای فهم قضاوت‌هایش و عکس‌العمل‌هایی که دارد به شناختی از او برسیم.
برای شناخت مجاهدین و اعضای آن نیاز است ابتدا به درکی از سلسله مراتب ارزش‌های ایدئولژیک، فرهنگی و فکری آنها و شاهسوندی، فضایی که در آن ذهن و فکرش ریشه و شکل گرفته است دست یابیم. او به عنوان یک جوان موفق وارد دانشگاه شیراز می‌شود سال دوم دانشگاه در ۱۳۴۸ در بحبوحه سرکوب‌های حکومت محمدرضا شاه و زمانی که جهان درگیر مبارزه ضد استعماری است و تمام مراکز آموزشی ایران و جهان کم و بیش در تسخیر فعالین سیاسی به ویژه افکار مارکسیستی است، به عضویت سازمان مجاهدین که حنیف نژاد بنبان نهاده در می‌آید. برای چند سالی سلاح به کمر در کوچه و خیابان‌های شیراز و تهران تردد می‌کند.

سازمان مجاهدین یا توهم مرکب سور رئالیستی محمد حنیف نژآد

دراین قسمت بطور خلاصه و بعنوان پیش در آمدی بر شناخت مجاهدین که در قسمت های بعدی مفصل بحث میشود، به این امر میپردازیم که آیا اسلام انقلابی یا همان ایدئولژی مجاهدین پایی در واقعیت دارد یا توهمی سور رئالیستی بنیانگذاران آن بوده است.

محمد حنیف نژاد، با انگیزه های بسیار والای مبارزاتی عاری از قدرت پرستی، اعتقادات عمیق مذهبی، بامیزان فداکاری و از خود گذشتگی ضروری برای رهبری یک مبارزه خونین پا به عرصه مبارزه گذاشته بود. هرچند او مولود زمانه خود بود. او و یارانش سعید محسن، عبدالرضا نیک بین و بعدها اصغر بدیع زادگان تحت تاثیر شرایط تاریخی بعد از سرکوب ۱۵خرداد ۱۳۴۲ ، برای شکستن بن بست مبارزه بپا خاسته بودند.
در دافعه اسلام پناهان دین فروش، و ملی گرایان بی عمل، و دافعه خدا ناباوران مارکسیست، در یک توهم مرکب سوررئالیستی ، سازمان مجاهدین مسلمان را بر پایه قوانین مارکسیست لنینستی بنا کردند. آنها معتقد بودند اگر تفکرات، باورها، فرهنگ، اعتقادات، شعائر و حتی خرافات اسلام قاعدین و دین فروشان جاری را با کنارگذاشتن بالاترین مرزبندیش که بین با خدا و بی خدا تعریف میشد را با علم و مبانی مبارزه جویی انقلابی مارکسیسم-لینیستی که بالاترین مرزبندیش مرزبندی بین استثمار کننده و استثمار شونده تعریف میشود، ترکیب کنیم، میتوان ضمن نجات اسلام گرفتار در حوزه ها، دربالای منابر و برسر قبورمردگان، آنرا به اسلام انقلابی و توحیدی ای تبدیل کرد که در نوک پیکان تکامل در ماوراء چپ محور ترقیخواهی بشری قرار بگیرد و اینگونه “مجاهد مبارز”، چپ تر از لنین و مارکس و مائو و هوشی مینه و… خواهد بود. جامعه بی طبقه توحیدی که هرگز تعریف نیز نشد، آرمان شهر چنین سازمان و ارزشهایش قرار میگیرد.
درصورتیکه میدانیم در فلسفه ذهن و شناخت در توهم مرکب سوررئالیستی معمولاً عناصر کاملاً نامربوط به هم، در یک تصویر یا یک روایت، ترکیب می‌شوند. برای مثال، فرد از تجربه کالبد انسان تصویری در ذهن دارد، از تجربه بال پرندگان نیز هم چنین، اما فرشته بالدار را از ترکیب کالبد انسان با بال پرندگان بعنوان توهم مرکب از دو تلقی واقعی که هیچ ربطی نیز بهم ندارد میسازد. همینطور اسب بالدار موجود در افسانه ها و تخیل کودکان از این قانون پیروی میکند. که وجود خارجی ندارد و تلاش برای ساختن آن و به پرواز در آوردن آن عملا به فاجعه می انجامد.
این تلقی حنیف نژاد از تلفیق اسلام و مارکسیسم، همانقدر به خطا بوده است که مشروطه خواهان صدر جنبش مشروطه، تمامی تلقی خود را از مدرنیته ای که در اروپا عامل جهش و پیشرفت و پیشی گرفتن چند صد ساله آنها از ما ایرانیان شده بود، را به صرف داشتن قانون در اروپا و نداشتن آن در ایران خلاصه و درک فهم کرده و تقلیل داده بودند.
درصورتیکه مدرنیته یک تحول همه‌جانبه فلسفی در شیوه تفکر، زیست و ساختار اقتصادی واجتماعی انسان، با زوال اقتدار کلیسا و خرافه پرستی با خلع ید از انحصارکلیسا و شکستن ققل و زنجیر مسیحیت، به تفکر وعلوم، به پشیرفت در صنعت وماشین‌آلات، در یک اقتصاد سرمایه داری مبتنی بر تولید، به رفاه مادی نائل شده بود. حتی در حوزه هنری برخلاف هنر رسمی که در خدمت تزئین کلیسا و دربارهابود، به آفرینش هنر با زبان انتقاد اجتماعی و فلسفی روی آورده، به رهایی نسبی زنان از قیود اجتماعی، گسترش آموزش مدرن، خلع ید از هر آنچه آسمانی و اعتبار یافتن انسان و علم و تفکر علمی دست یافته بود.
که نظام سرمایه داری، منجر به استعمار محصول طبیعی آن بوده است. دراین نظامِ فکریِ نقادِ جدید، طی یک فرایند دیالکتیکی مارکس درباره بیگانگی یا ازخودبیگانگی‌Alienation انسان، یکی از بنیادین‌ترین مفاهیم فلسفی و اجتماعی در نقد نظام سرمایه‌داری است را مطرح میکند. لنین نیزدر نقدی عمیق تر اوج این نظام غارتگر را با شاخص امپریالیسم معرفی میکند.

حنیف نژآد و یارانش در دافعه شرایط اختناق سیاه و سکوت قائدین مسلمان، نیل به جامعه آرمانیش را تنها با تبدیل “مبارز و مبارزه بویژه نوع مسلحانه آن به بالاترین ارزش آرمانی” دست یافتنی میخواند. او با استفاده از بخشی از آیه ۹۵ سوره نساء قرآن کریم: فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما به این ارزش گذاری خود جنبه قدسی والهی نیز بخشید. که بعدها در طراحی آرم سازمان بر تارک آرم مجاهدین مینشیند و اینگونه است که فرهنگ و ارزش گذاریِ “مبارز و مبارزه همه چیز” بعنوان تاج در بالاترین نقطه باورهای ایدئولژیک مجاهدین فراتر از سندان پلورتاریا و داس دهقانان یا همان مستضعفین مجاهدین و خمینی بر تارک آرم سازمان نشانده میشود. و در سلسله مراتب تشکیلاتی آموخته و القاء میشود که همه چیز و بالاترین ارزش در مبارز و مبارزه آنهم از نوع مسلحانه آن خلاصه میشود.
همین ارزش گذاری در سازمان مرز سرخ و وجه افتراق بین “انقلابی و غیرانقلابی”، بین “مبارز و سازشکار”، بین مومن و بی ایمان، بین مجاهد و غیرمجاهد منجر میشود. این امر بتدریج به یک ارزش برتری طلبانه در اذهان مجاهدین و برتر و بالاتر و والاتر دیدن خود از دیگران و بوِیژه از مسلمانان سنتی و غیر سنتی که به مبارزه با اشکال مسلحانه و چریکی ایمان و اعتقاد ندارند میگردد.

درون سازمان نیز بتدریج معیاری میگردد در ارزش گذاری افراد، برتری جویی قدیمی ها بر جدید ترهایی که دیرتر به مبارزه وارد شده اند، بین زندان کشیده ها و زندان نکشیده ها، بین آنها که سلاح حمل میکنند یا نمی کنند، که همگی از یک ارزش طبقاتی برتری جویی بین اعضاء و حتی در سنجش آنها توسط سازمان حکایت میکند. از طرفی نیز وسیله ای میشود برای تحقیر و توهین به دیگران در مجاهدین. نگاه کنید به توصیف های شاهسوندی و حتی از زبان کاظم ذولانوار از اعضایی مانند محمد علی جابرزاده انصاری در ابتدای ورود به سازمان (جابرزاده، بعدها عضو دفتر سیاسی و مسئول ستاد تبلیغات مجاهدین و مسئول شاهسوندی و من بود) که در مقاطعی توان حمل سلاح نداشته است، که ذولانوار به شاهسوندی میگوید “بابا اینو رد کن بره بدرد نمی خوره”.
.
از طرف دیگر صرفا حضور در مبارزه برای اعضاء تبدیل به سرمایۀ مبارزاتی میگردد. زندان رفتن به این سرمایه اضافه میکند، شکنجه تحمل کردن باز هم بیشتر. سازمان مجاهدین نیز در تبلیغات بیرونی تا میتواند بر بوق توهم تراکم سرمایه مبارزاتی عضو دامن میزند.
این فرایند در مسیر رشد خود به کمرنگ شدن فکر و اندیشه در میان مجاهدین و ورود عنصر عملگرایی قبل از آمادگی های لازم قبل از شناخت خود و شناخت از دشمن منجر به ضربه مهلک دستگیری تمامی کادرهای سازمانی در سال ۱۳۵۰میگردد.

سون تزو (Sun Tzu) یک ژنرال، استراتژیست نظامی، فیلسوف و نظریه‌پرداز چینی که در حدود قرن ۶ پیش ازمیلاد کتاب معروف خود به نام “هنر جنگ” (The Art of War – 兵法) ، را نوشت، که ناپلئون، ماکیاولی، مائو، هوشی مین، و حتی مدیران معاصر غربی از آموزه‌های این کتاب بهره میبرند. بعنوان اصل مبارزه نظامی میگوید:
«اگر خودت و دشمنت را بشناسی، در صد نبرد پیروز خواهی شد». او همچنین معتقد است ،«برتری در جنگ آن نیست که همیشه بجنگی، بلکه در آن است که پیروزی را بدون جنگ به‌دست آوری». که قطعا نیازمند تکیه به تفکر است. سون تزو جنگ را نه به‌عنوان خشونت، بلکه به‌عنوان هنری از تفکر، شناخت، و پیش‌بینی می‌داند. هدف نهایی او، پیروزی بدون تخریب است.

سقوط اسب بالدار حنیف نژآد در اولین پروازش

اسب بالدار حنیف نژآد (سازمان مجاهدین مرکب از اسلام و مارکسیسم) در اولین پروازش در سال ۱۳۵۰سقوط میکند، و دو تکه میشود. تقی شهرام اعلام میکند مجاهدین همین قسمت بالها هستند و سازمان را مارکسیست اعلام میکند. مسعودرجوی زندانی که سرش بی کلاه مانده است نیز چاره ای ندارد الا مدعی شود کماکان راه بنیانگذاران را طی میکند تا از طرفی مغضوب مذهبیون مدعی التقاطی بودن مجاهدین نگردد، واز طرفی مارک راست و خرده بورژوازی توسط مارکسیستهای زندانی را نخورد. و با سیلیِ “ما هنوز که هنوز است در چپ مارکسیسم هستیم” کماکان صورت خود را سرخ نگه میدارد.
مسعودرجوی از همان زندان بطور آگاهانه و سیستماتیک عنصر مجاهد را از هرگونه تفکر تخلیه و اعضا را به ابزار سازمانی در مجاهدین در دست رهبری سازمان تبدیل میکند. اوج این ابزار سازی از مجاهدین، را در انقلاب ایدئولژیک و تبدیل خودش به رهبری عقیدتی یا همان ولی فقیه مطلقه مجاهدین که اعضا باید او را جزء معصومین و پاکان شمرده و تقدیسش کنند شاهدیم. در سال ۱۳۶۴ عملا خود را قسمت اسب ایدئولژی حنیف نژاد “اسب بالدار”، اعلام میکند. آنجا که اعلام میکنند “افتخار میکنیم که آنچه بودیم نیستیم”.
چرا که او دیگر با راست سنتی در جنگ خونین است و آب از سرش گذشته که مارک منافق و مارکسیست اسلامی خوردن، انگی برایش تلقی شود. از شر انگ خرده بورژوازی سنتی چپ ها یا مارکسیست ها نیز به یمن تروریسمی که براه انداخته و با قتلعامی که از آنها بدست همان راست سنتی صورت گرفته راحت شده است. همواره رجوی و رژیم ایندو لبه قیچی ارتجاعی طی ۴۵سال گذشته علیه جنبش راستین و مترقی مردم ایران نان بهم قرض داده اند.
ابزارسازی از اعضا سازمان ابعادگوناگونی داشته است. اما بعداز ماجراجویی “فروغ جاویدان اول” رجوی هرگونه تفکرو اندیشه کردن، چه برسد به اندیشه انتقادی توسط اعضا را بطور رسمی و طی جلسات مفصل مغزشویی، ضمن ضد ارزش خواندن، ممنوع اعلام میکند، و در مقابل بالاترین ارزش مبارزاتی و مجاهدت را خود سپاری مطلق به رهبری تبلیغ و ترویج میکند. او با وقاحت یک آخوند دو ریالی که در دورترین روستاها برای کسب روزی حقیرش در دکان دین فروشی خود مشغول تحمیق توده های بی خبر هستند، در جلسات عمومی چند هزارنفره اعلام و آموزش میداد که:

    «وقتی شما شهید شوید در آن دنیا از شما در مورد گناهان خودتان سوال نمی کنند بلکه سوال این است که رهبری عقیدتی ات کیست و اینگونه است که شما قضاوت می شوید.»

او القاء میکرد که کافیست مجاهد شهید شده اسم رجوی را بعنوان رهبر عقیدتی بدهد تا مستقیم به بهشت “توهم مرکب اندر مرکب” مجاهدین وارد شوند. این همان تفکر حجتیه ای مسعودرجوی است، که بروز و ظهور می یابد. رجوی همین مصداق را وقتی میخواست اعدام های بدون محاکمه و ضد انسانی اوایل انقلاب در مورد سران رژیم گذشته را توجیه ایدئولژیک و اسلام انقلابی کند بیان و بکار برده است. آنجا که در صفحه اول نشریه شماره ۳ مجاهد ارگان رسمی مجاهدین در سال ۱۳۵۸مینویسد:

    «وقتی یک عضو یک جریانی را دستگیر میکنیم، او را نباید تنها به دلیل جرم هایی که خودش ممکن است مرتکب شده باشد، بلکه باید به دلیل جرمهایی که جریان و تشکلی که بدان وابسته است محاکمه و مجازات کرد»

.یعنی در فتوای دادگاههای اسلامی رجوی ، میلیشیا ها باید به جرمهایی که سازمان مجاهدین و مسعودرجوی مانند دست زدن به مبارزه مسلحانه، همکاری با دشمن اشغالگر صدام حسین، … مرتکب شده است، محاکمه و مجازات شوند. در قسمتهای بعدی این مطلب بطور ریز به آن پرداخته شده است. تا ببینید فتوای خمینی برای قتلعامهای سال ۱۳۶۷ عینا منطبق بر فتوای مسعودرجوی در سال ۱۳۵۸ برای قتلعام سران رژیم پهلوی است.
تخلیه شدن عنصر مبارز از عقید و تفکر، عضو مجاهد را در مواجهه با فشارهای طافت فرسای شرایط مبارزه آنهم وقتی در عراق، در بن بستی گرفتاراست که از زندان ابد نیز بدتر است. گذشته از محرومیت از تماس با جهان خارج، محرومیت از تماس و برقراری یک رابطه دوستانه با مجاهد کنار دستش است، توسط مردمی که قرار است سرمنشاء حمایت و انگیزش مبارزاتی او باشد که بتواند با تکیه به آن در مقابل شرایط سختِ مبارزه، مقاومت کند، نیز بدلیل همکاری با دشمن اشغالگر، متهم به خیانت به کشور میباشد، از طرف دیگر در درون تشکیلات توسط رهبری همین سازمانی که در تبلیغات بیرونی از اعضا و کشته آنها، با القاب دهان پرکنی چون، سردار شهید خلق، شیرزن مجاهد، کوه مردان مبارز، ستارگان آسمان مبارزاتی کشور، گرزهای آتشین خلق یاد میشود. اما همین مجاهدین قهرمان را، زمانیکه هنوز در درون مناسبات تشکیلات هستند توسط مسعودرجوی به مزدوری برای رژیم، شعبه ای از سپاه پاسداران، متهم به خیانت بدلیل زنده ماندن در زندانهای رژیم، متهم به خیانت در صحنه جنگ بدلیل موهوم فکر کردن به زن و همسر، متهم به داشتن تفکرات خمینی گرایانه در مخالفت با انقلاب ایدئولژیک، متهم به ارتکاب گناهان جنسی، نرینه وحشی، و صدها اتهام واحی دیگر، متهم میشوند.

تناقض عظیم دراین است که مسعودرجوی که این اتهامات و جرایم را برای مجاهدین می تراشد نه تنها حاضر نیست یکی از آنها را اخراج کند وتا بحال نیز چنین اتفاقی در سازمان به وقوع نپیوسته است، بلکه حتی اگر مجاهدین بخواهند از سازمان خارج شوند، درصورت زن بودن عضو، دستور داده است بقیمت جان ده زن مجاهد شورای رهبری، نباید یک زن بتواند خارج شود و یا فرار کند، و اگر مرد باشد بقیمت زندانی شدن طی دهسال که هشت سالش در زندان مخوف ابوغریب بود باید جلوی آنها را گرفت.
همین وضعیت فکری نا متعادل و بی محتوایی، مجاهدین را در برخورد با تناقضات سازمانی که با آن روبرو بودند به ورطه سقوط اخلاقی، بیماریهای روحی و روانی، وفیزیکی و مرگ های زود رس در اشرف و لیبرتی و آلبانی دچار کرده است.

شعارنویسی علیه مسعودرجوی توسط مجاهدین بر در و دیوار اشرف

شدت و حدت این مسئله را در دگردیسی مجاهدین از نیروی رزمنده مبارزی که طی نیم قرن گذشته همسانی برایش دیده نشده بود، نسلی که زندانهای قرون وسطایی خمینی را نیز در نوردیدند، با چنان سقوطی در سازمان مواجهند که بر در دیوار قرارگاه اشرف شعار علیه مسعودرجوی می
نوشتند. که شخص مسعودرجوی در جلسه ۵۰۰۰ نفره وقتی از ترس همان “مجاهدین جان برکف” با کلتی به کمر وقتی در محاصره محافظان قرار دارد خطاب به مجاهدین گفت:

    “شما ها همه دشمن من هستید از این پس با شما با مشت های آهنین برخورد خواهم کرد”.

از این روست که یکی از گروههایی که رجوی با آنها بسیار در تضاد قرار داشت، عناصر زندان رفته و مقاوم بود. مجاهدینی که سرمایه گرانی از مبارزه و زندان رفتن و شکنجه دیدن در کارنامه خود داشتند و سازمان را با تکیه به اعتماد به نفسی که داشتند به چالش میکشیدند. از همان نوع اعتماد به نفسی که نه متکی به تفکر و اندیشه، بلکه متکی به همان ارزش گذاری “مبارز و مبارزه یعنی همه چیز” ناشی میشد. و شاهسوندی نیز با تکیه به سابقه اش از این اعتماد بنفس برخوردار بود. که خار چشم رجوی گردیده بود.
رجوی در سرکوب اینگونه مجاهدین در سال ۱۳۶۴ بعد از انقلاب ایدئولژیک و قبل از انتقال خودش به عراق، دستور داد که نزدیک به ۷۰۰ تن از رزمندگان مجاهد را که در قرارگاه نظامی بنام منصوری در منطقه کردستان عراق شمال سلیمانیه نزدیک روستای ماوت بطور سیستماتیک دستگیر، زندانی کرده و از همه با اجبار و ضرب و شتم، اعتراف نامه بگیرند که مزدور و نفوذی جمهوری اسلامی هستند. همین فرایند در سال ۱۳۷۳ در قرارگاه اشرف در شمال شهر خالص صورت گرفت که همراه با شکنجه بود و حتی به قتل مجاهدین شکنجه شده در حین وادار کردن به نوشتن اقرار نامه مزدور رژیم بودن انجامید.
مجاهدین منتقد انقلاب ایدئولوژیک بعد از هشت سال حبس در سلول انفرادی در اشرف تحویل زندان مخوف ابوغریب عراق شدند که سالها بعد توسط صدام با اسیران جنگی عراقی نزد رژیم، تعویض شدند. بگذریم از امثال مهدی تقوایی ها که از ارودگاه رمادی در غرب بغداد سردر آوردند.
رجوی اینگونه دشمنی خونین خود را با هر مجاهدی که جرات تفکر و اندیشه و سوال و نقد داشت نشان میداد. رجوی همزمان با سرکوب فیزیکی به سرکوب روحی روانی، سیاسی و ایدئولژیک نیز می پرداخت. تا اینگونه آن سرمایه مبارزاتی منجر به اعتماد بنفس را از مجاهدین بگیرد. رجوی بطور رسمی طی جلسات متعدد اتهامات زیر را به مجاهدین وارد میکرد.

بعضی از زنجیر های گناهان مجاهدین

 مسعودرجوی برای درکنترل نگهداشتن مجاهدین و ایجاد اختناق جهت جلوگیری از تفکر مستقل و طرح نقد به خط و خطوط و تصمیمات استبدادی رجوی توسط مجاهدین طی چندین دهه آنها را تحت بمبارانی از اتهامات ایدئولژیک با هدف تخریب هویتی-مبارزاتی قرار داد. از جمله میگفت:
//اگر مجاهد هستید باید اثبات کنید که مزدور رژیم هستید. و “هر روز خود را بی آبرو کنید تا مسعود و مریم آبرو پیدا کنند”. این عین گفته مسعودرجوی است.
 //دلیل پیوستن همه شما به سازمان مجاهدین خودنمایی و ریشه جنسیتی داشته. مردها برای جلب زن و زن ها برای جلب مرد. همه باید با نوشتن اعترافات این اتهام به خود را در مقابل رهبری به اثبات برسانید.
 //چرا بعد از دستگیری در ایران از اوین زنده بیرون آمدید؟ هرکس زنده بیرون آمده خائن است. باید آنرا در مقابل رهبری به اثبات برسانید.
 //چه کسانی را لو دادی که اعدام نشدی؟ باید خود اثبات کنید که صدها نفر را لو داده اید.
 //چرا بعد از آزادی به سازمان برگشتی؟ باید اعتراف کنی که نفوذی رژیم هستی؟
 //حتما در زندان همکاری کردی و رژیم تو را برای جاسوسی به سازمان فرستاده است؟
 //چرا از عملیات “فروغ جاویدان” عملیات قربانی بزرگ مسعود رجوی، زنده برگشتید؟
 //شما که در فروغ کشته نشدید و نتوانستید با کلاش بر نیروی زبده با هشت سال تجربه جنگ بر ارتش یک کشور ۸۰ میلیونی پیروز شوید دلیلش نه تصمیم دیوانه وار من، بلکه در گیر بودن فکر شما در صحنه جنگ و بمباران!!! به زن و شوهرانتان بوده است.
 //شما روز و شب به فکر زن و یا شوهر هستید تا بفکر مبارزه به همین دلیل نمیتوانید رژیم را از عراق سرنگون کنید.
 //شما که به سازمان انتقاد میکنید، نماینده بورژوازی ضد انقلابی هستید. باید اینرا اثبات کنید.
 //اگر مجاهد هستید باید اثبات کنید که چرا مسعود و مریم را به تهران نمیبرید؟
 //باید برای بی آبرویی خود هر آنچه از ذهن شما میگذرد از خطا های جنسی و اعمال جنسی را در جمع بیان کنید.
 //باید اعتراف کنید که مبارز نیستید چون هنوز پدر و مادر و برادر و خواهر و زن و فرزندان خود را دوست دارید و به آنها فکر میکنید.
 //باید اعتراف کنید که مبارز نیستید چون با مجاهدین کنار دستتان دوستی میکنید.
 //شما حاضر نیستید که برای رهبری عمل انتحاری کنید. درصورتیکه بسیجی ها برای خمینی در جبهه های جنگ عمل انتحاری میکردند.
 //با وجود زن و شوهرهایتان و فرزندانتا را از شما گرفته ایم و بزرگترین خدمت و فداکاری را به قیمت حیثیت مسعودرجوی به شما کرده ایم!!! باز به زن و شوهر و فرزندانتان فکر میکنید.
 //شما رهبری (مسعود و مریم رجوی) را استثمار میکنید.

کالبد شکافی شاهسوندی

خوب اگر کمی با از فضای حاکم بر سازمان و مجاهدین آشنا شده باشید میتوانیم به کالبد شکافی فکری شاهسوندی بعنوان یک مجاهد کلاسیک دو نظامی یعنی “دوره حنیف نژاد” و “دوره تقی شهرامی و مسعود رجوی” در بطن وقایعی که خودش گزارش کرده بپردازیم و با بررسی تفکر کسی که در چنین سازمان و تشکلی تربیت شده بپردازیم.
سابقه مبارزاتی سعید شاهسوندی که در جریان مارکسیست شدن سازمان و قتل و سوزاندن مجاهدین توسط تقی شهرام، در فضای آرام زندان و حتی در کنار مسعودرجوی تضاد چندانی ایجاد نمی کند. چرا که اولا رجوی هنوز از آن اقتداری که بعد ها یافت برخوردار نیست. محمد حیاتی از اعضای دفتر سیاسی سابق به خود من میگفت که در زندان بعد از ضربه تقی شهرام و مارکسیست شدن سازمان، مناسبات بهم ریخته بود و قرار شده بود رهبری اعضای مسلمان مانده سازمان نوبتی شود. از طرفی بدلیل نزدیکی اعضا و محیط بسته زندان تصمیمات اجبارا جمعی گرفته میشد. ضمن اینکه سرمایه مبارزاتی اعضاء کمک میکرد که زندانیان بتوانند زندان را که چشم اندازی هم برای آزادی نداشتند بوِیژه با ضربه تقی شهرام را بهتر تحمل کنند.
بعد از انقلاب۱۳۵۷ و آزادی از زندان، اعضای سازمان در سراسر کشور پخش شدند. آنجا بود که تصمیمات غیردمکراتیک رجوی مسئله ساز بود ولی بدلیل بعد مسافت و مشغله های فراوان سیاسی و تشکیلاتی آن زمان کشور اجازه بروز و ظهور چندانی نمی یابد. مثلا چرا، ازدواج مسعودرجوی با اشرف ربیعی که دردوران زندان مبانی دوازده ماده ای رجوی را رد کرده بود، چرا اتحاد با بنی صدر، چرا مسعودرجوی در سخنرانی امجدیه رژیم را تهدید به جنگ داخلی کرد، چرا راه اندازی میلیشیای شبهه نظامی و رژه در خیابانها و تحریک رژیم علیه سازمان، چرا به جاسوسی فرستاندن محمدرضاسعادتی برای شوروی و بدنام کردن سازمان بعنوان جاسوس شوروی، چرا حمایت از اشغال سفارت آمریکا، چرا اطلاعیه سیاسی نظامی ۲۸ خرداد ۱۳۶۰، چرادست بردن به سلاح و…
اینگونه اعضای سازمان همه تناقضات خود را چه بدلیل حملات گسترده رژیم به سازمان و چه بدلیل یک رویکرد فرصت طلبانه، حداکثر با قهرکردن و چند روز خانه نشینی و یا با سرپوش گذاشتن بر تناقضات از سر میگذارندند.
همین رویکرد فرصت طلبانه اعضای سازمان به تصمیمات رهبری مجاهدین، چنان افسار گسیختگی سیاسی و استراتژیک و نظامی در راس سازمان ایجاد میکند که در مقطع ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ مسعودرجوی یک شبه جنگ مسلحانه بدون کمترین اطلاع و آمادگی سازمانی، زمانیکه همه کادرهای سازمان و هزاران هزار هوادار آن طی دوسال کار علنی در مشت رژیم هستند، اعلام میشود. بمبگذاریها، و کشتارها، رژیم را چنان تحریک میکند که بجان هرآن کس که نشانی از مجاهدین دارد انداخته روزانه صدها نفرشان را اعدام میکند حتی بعضا نیروهای وفادار رژیم به اشتباه در میان اعدامی ها بودند. آنهم زمانیکه خود مسعود رجوی فرار را بر قرار ترجیح داده و به فرانسه گریخته است.
در چشم بهم زدنی تشکیلات سازمان در داخل کشور کمرشکن میشود و باقی مانده به خارج فرار میکنند. این بدان معنا است که از این تاریخ به بعد تضاد اصلی ای که سازمان مجاهدین با آن روبروست بقاست و نه تهدید رژیم. چون رژیم در کمرشکن کردن سازمان در داخل کشور کارش را درهمان سال اول جنگ مسلحانه شهری به تمام و کمال به اتمام رسانده بود.
میدانیم که در شرایط کاهش تضاد بیرونی این تضاد درونی است که رشد میکند .در شرایط بقا آنهم در خارج کشور که تمامی ارزشهای آن علیه شما عمل میکنند، تهدید اصلی برای رهبری، اعضاء سازمان هستند. آنهم تهدید علیه رهبری که نه تنها قصد انتقاد از خود، نه قصد اصلاح خود و خطوط، و نه قصد کنار رفتن دارد، بلکه مصمم است به قیمت نابودی باقی مانده یک تشکل مبارز و تبدیل آن به مجلس شاه گونه یا آخوند زده فرمایشی بله قربان گو، نوکر معاب ستایشگر، در قدرت بماند. از این روی مسعودرجوی دشمن هر مجاهدی میشود که با تکیه به سرمایه و اعتماد بنفس مبارزاتی، جرات فکر کردن، جرات نقد کردن و جرات اعتراض دارد.

پرویز یعقوبی اولین قربانی استبداد رجوی

از این روست که باید دُم امثال پرویز یعقوبی ها که سابقه اش در مبارزه از حنیف نژاد کمتر نیست وسرمایه مباراتی برای خود طبق ارزش گذاری هایی که حنیف نژاد نیز کرده است قائل است، و به او قدرت و جسارت نقد رجوی را میدهد چیده شود. شاهسوندی روند تصفیه و سرکوب او را تشریح کرده است، هرچند عجیب است که شاهسوندی خود یعقوبی را کمتر از رجوی مقصر نمی شناسد. چرا که معتقد است یعقوبی با عملکرد ضعیف اش!!!! اجازه داده رجوی از یعقوبی عبرتی برای بقیه مجاهدین منتقد بسازد.
پرویز یعقوبی اولین گروهی بود که به همراه مادررضایی ها و احمد رضایی فرزند جوانش و عروسش و یک خواهر دیگر زمانیکه من مسئول شاخته ترکیه سازمان بودم از ایران خارج کردم. یعقوبی از همان روز اول، اعتراضاتش درمورد شکست قریب الوقع مبارزه مسلحانه با رژیم و اینکه هیچ کس در سازمان از شروع آن خبر نداشته است در شهر وان ترکیه برای من آشکار کرد. حتی مادر رضایی ها هم از اینکه یک شبه اینگونه رژیم را بجان سازمان و بچه های هوادار بی گناه و بی اطلاع انداخته اند حسابی شاکی بود. احمد رضایی فرزند کوچگ مادر رضایی ها میگفت این سازمان فقط انسانها را برای به کشتن دادن میخواهد.
رجوی در سکوت فرصت طلبانه و مبتنی بر ارزش گذاریها و تفکرات رمانتیکِ “مبارزه یعنی همه چیز” ما مجاهدین، و حمایت کاسه لیسانی چون مریم عضدانلو(رجوی)، با تشکیل کنگره واقعی سازمانی پیشنهادی پرویزیعقوبی برای بررسی خیانت رجوی مخالفت کرد و ضمن بدترین تحقیرها و توهین ها به یعقوبی از او عبرت الناس برای بقیه مجاهدین می سازد که کسی جرات نکند به مسعودرجوی انتقاد کند.
رویکرد فرصت طلبانه ما مجاهدین در موضع گیری نکردن در قبال قربانی کردن یعقوبی توسط مسعودرجوی بپای رهبری خیانت بار خودش که به شکست و نابودی مجاهدین برای همیشه در صحنه داخلی منجر شد، صفحه سیاهی است که باعث شد همین شتر بعدها بر در خانه همه ما مجاهدین یکبار در عملیات فروغ جاویدان شماره یک(۱۳۶۷) با ۱۳۰۴ کشته و صدها مجروح و یکبار در در فروغ جاویدان دوم (در سال ۱۳۸۲که با بمباران و کشتار محدود مجاهدین توسط هواپیماهای آمریکایی) از آن نجات یافتیم بسیار بدتر بنشیند.
شاهسوندی قربانی بعدی سرکوب مراد مجاهدین

شاهسوندی که تناقضاتش را قبلا غورت داده، اما درجریان مارکسیست کردن سازمان توسط تقی شهرام، اولا مسلمانی را ترک نکرده، بعد از دستگیری توسط ساواک مقاوم مانده، در زندان با اطلاعاتی که از ترورها و اقدامات تقی شهرام داده، رجوی توانسته بیانیه آموزشی جریان چپ نما علیه تقی شهرام را منتشر کند، مانند بسیاری همچون مهدی ابریسمچی و… براست سنتی کشیده نشده، همه اینها تبدیل به سرمایه مبارزاتی شده و به او نیز تجربه، ضرورت و جرات ایستادن در مقابل تصمیمات غلط را داده است.
شاهسوندی در جریان تهیه رادیو برای حمل به کردستان، بخاطر رد تصمیم محمد علی جابرزاده مسئول بالاتر شاهسوندی آنهم در حضور مسعودرجوی در هنگام مذاکره و تصمیم گیری نهایی در اورسوواز مقر رجوی در پاریس، و تهدید شاهسوندی به ترک مسئولیت تهیه و انتقال رادیو درصورت عدم موافقت با نظرش بعنوان سرپیچی از سلسله مراتب فرماندهی تلقی شده، حکم تعلیق عضویتش صادر میشود. ولی حکم تعلیق درپاریس به خودش ابلاغ نمیشود. بلکه حکم را سربسته در پاکتی بدستش میدهند که به همراه رادیویی که “برخلاف نظر سازمان و رجوی تهیه میشود” به کردستان ببرد.

آپورتونیسم در تصمیم مسعودرجوی علیه شاهسوندی

در این رویکرد عملا مسعودرجوی در عدم ابلاغ تعلیق عضویت به شاهسوندی در پاریس، تسلیم تصمیم شاهسوندی میشود و با آن موافقت میکند. آنهم تصمیم به ورود به فرایند آشکارا غلط از نظر خودش، ماموریتی بسیار پرهزینه و وقت گیر و پر خطر بردن رادیو چند کیلو واتی بجای رادیو ۱ یا ۱.۵ کیلوواتی از آلمان به کوههای کردستان که میتوانست به بهای جان خود شاهسوندی و دیگر دست اندرکاران آن نیز تمام شود. آنهم جهت راحت شدن از شر شاهسوندی در پاریس، که نمونه بارزی از پراگماتیسم، و آپورتونیسم در رهبری مسعودرجوی است.

درصورتیکه وقتی رجوی با تصمیم شاهسوندی (غلط از نظررجوی) موافقت میکند، دیگر مسئولیت با مسعودرجوی است نه شاهسوندی. بنابراین نمیتواند او را بخاطر سرپیچی از دستور تعلیق عضویت کند. مهمتر اینکه مسعود رجوی نمیتوانست به کسی که عضو نیست آن ماموریت خطیر را بسپارد. اگر هم میخواست باید در همان پاریس تعلیق عضویت را با رد تصمیم شاهسوندی انجام میداد.
اما رجوی فرصت طلب در ترس از مسئله دارشدن شاهسوندی در پاریس در صورت ابلاغ تعلیق عضویت و احتمال خروج او از سازمان و علنی شدن آن تن به یک اقدام ضد تشکیلاتی ونقض اصول مبارزاتی میدهد، و فرصت طلبانه اجازه میدهد به حساب جیب خلق و هزینه بسیار و … یک تصمیم که از نظر خودش غلط هم بوده به مرحله اجرا در آید تا از شر شاهسوندی در پاریس راحت گردد و ابلاغ تعلیق عضویت را به کردستان که فکر میکند دست شاهسوندی به جایی نمی رسد موکول میکند.
اوج دنائت، پستی، و فرصت طلبی مسعودرجوی وقتی است که از همان فرایند انتقال رادیو بدست شاهسوندی به کردستان یک حماسه می سازد و در نشریه چاپ میکند، اما نه اسمی از شاهسوندی و نه هیچ عکسی از او درمیان عکسهای متعدد چاپ شده در نشریه وجود ندارد.
فراموش نکنیم قصدمان داستان سرایی نیست، میخواهیم برای شناخت مسعودرجوی و سازمان مجاهدین باقی مانده از حنیف نژآد ،حوادث مربوط به شاهسوندی را کالبد شکافی کنیم.
شاهسوندی در پایان یک جان کندن بقول رجوی “حماسی چندین ماهه” متوجه تصمیم مسعودرجوی علیه خودش میشود. آنهم با طرزتفکر مجاهدین که مبارز و مبارزه همه چیز است، جدای از اینکه همه زحماتش را هدر رفته می بیند. به یکباره تمامی سرمایه مبارزاتی خود را و همه سالهای تلف کرده عمرش، همه خطرات در مواجهه با مرگ و زندگی … را بر باد رفته می بیند. این امر تا چه حد خرد کننده و تحقیر آمیز است. آنهم وقتی فکر میکند با دل وجان در تلاش بوده صدای مجاهدین را فرای پارزیت های رژیم به مردم ایران برساند. اینگونه سرکوب و تحقیر شاهسوندی که در جریان تحقیر و سرکوب پرویز یعقوبی به همراه دیگر مجاهدین سکوت پیشه کرده بود صد بار بدتر بر سر خودش توسط مسعودرجوی تکرار میشود.

عکس العمل شاهسوندی به تعلیق عضویت در ۱۳۶۱

واقعه بعدی واکنش شاهسوندی به این سرکوب و تحقیر در تعلیق عضویت است. طبق گزارش خودش، وقتی در جریان چنین تصمیم خردکننده ای قرار میگرد، اولین واکنش او این استکه درخواست میکند او را از کردستان به داخل شهرها بفرستند تا با عمل انتحاری وفاداری خودش را به مسعودرجوی اثبات کند!!! کوتاه سخن اینکه، آنچه اساسا مورد توجه شاهسوندی نیست، اصول مبارزاتی، تشکیلاتی، سازمانی، حقوق اعضاء، درست یا غلط بودن تصمیم تعلیق، بلکه آنچه از نظر او مورد تهدید واقع شده است رابطه مرید و مرادیش با مسعودرجوی است که میخواهد با عمل انتحاری آنرا نجات دهد. معلوم نیست بعد از شهادتش در عملیات انتحاری پیشنهادیش رابطه ای با مرادش چه معنا دارد. طرز تفکر همه مجاهدین همین است. اینگونه است که شاهسوندی ازسال ۱۳۶۱ تا انقلاب ایدئولژیک ۱۳۶۴عملا خلع عضویت شده بعنوان هوادار و فرد غیر تشکیلاتی اما در درون سازمان بکارتهیه تدارکات و
آذوقه گمارده میشود.

واقعه بزرگتر در جریان انقلاب ایدئولژیک ۱۳۶۴ رخ میدهد.
بنابر گفته سعید شاهسوندی، اودرجریان انقلاب ایدئولژیک در سال ۱۳۶۴ موفق میشود آنگونه که خودش مکتوب نیز کرده، “با انقلاب خوبی که میکند” (انقلاب او از نوع انقلابی که خودش از مجاهدین در جریان انقلاب ایدئولژیک گزارش کرده نیست، بلکه انقلابی است که چند ماه قبل از انقلاب ایدئولژیک زمستان ۱۳۶۳ زمانیکه سعید شاهسوندی نزدیک چهار سال است تعلیق عضویت بوده و در حاشیه سازمان خریدهای صنفی سازمان را انجام میداده، سرانجام خودش پا پیش میگذارد و طی گزارشی انتقادی از خودش بویژه گزارش از فاکتهای سقوط اخلاقی اش در گذشته نوشته و تحویل مسعودرجوی میدهد، رجوی این عقب نشینی شاهسوندی را بعنوان تسلیم او پذیرفته و او را به نزد خودش در مقر اورسور واز در حومه پاریس فرامیخواند ، تا بعد از بوسیدن پاهایش توسط شاهسوندی [اینکار را خود شاهسوندی مکتوب کرده است] رجوی او را دوباره به عقد همسرش در می آورد!! و گردن بند طلایی نیز به او هدیه میکند. شاهسوندی هنوز هم که چهل سال از آن واقعه گذشته نمیداند چرا همسر شاهسوندی را دوباره به عقد او در آورده. ضمنا او را از پاریس به بغداد میفرستد که کار نویسندگی در بخش تبلیغات سازمان را برای رجوی ادامه دهد. این فرایند آن چیزی است که خودش “انقلاب خوبی که کردم” میخواند که از گزارش خود شاهسوندی نقل شد.)، اینگونه شاهسوندی بازگشت طوفانی ای!! میکند، و اجازه می یابد بدون عمل انتحاری پیشنهادی خودش در سال ۱۳۶۱ در کردستان بعد از تعلیق عضویتش، رابطه اش با مریدش را ترمیم کرده و جان نصاریش را به رجوی ثابت کند. چند ماه بعد در اسفند ۱۳۶۳در جریان توزیع رده های پوشالی در اثر انقلاب ایدئولژیک پوشالی تر به رده مرکزیت نیز دست یابد. درکدام فرهنگ متمدن الا حکومتهای مستبد ایرانی و قرون وسطایی چنین حرکات بوسیدن پا متداول بوده است؟ آنوقت از چپ مارکسیسم حرف زدن چه معنا دارد؟ البته باید گزارشش از “انقلاب خوبش” را گوش کرد که در آن چه بلاهایی بر سر خودش در تحقیر و توهین ها و خود ذائل شمردن های او برای مورد قبول واقع شدن در نزد مرادش مسعودرجوی کفایت کرده است، تا رجوی متقاعد شده، شاهسوندی از آن سرمایه اندوخته در سال ۱۳۵۴ تهی شده و دیگر جرات مخالفت کردن ندارد.

محکومیت علی زرکش به اعدام توسط رجوی

مورد بعدی علی زرکش است که گزارشات شاهسوندی را در این مورد شنیده اند. وقتی بعد از انقلاب ایدئولژیک در اواخر سال ۱۳۶۴ مسعودرجوی بعد از ارتقاء مریم رجوی به راس رهبری در واکنش به انتقادات علی زرکش مبنی بر تصمیم رجوی به مبارزه مسلحانه ای که منجر به نابودی سازمان گردید، به بهانه خروج از کشور و فرار از صحنه مبارزه، علی زرکش را به اعدام محکوم میکند. تا از شر علی زرکش و انتقادش راحت شود.
بعد از انتقال مسعودرجوی به عراق، وقتی علی زرکش را کت بسته از پاریس به بغداد منتقل میکردند نگارنده در جریان محاکمه و حکم اعدام او قرار گرفت. زمانیکه بسیار معدود اعضای سازمان از آن خبر داشتند. این امر چندین ماه قبل از این است که شاهسوندی در جریان حکم اعدام علی زرکش قرار بگیرد. بعد ازانتقال علی زرکش به بغداد، مسئولیت نگهداری و نگهبانی از علی زرکش وهمسرش مهین رضایی در یک خانه یک طبقه در خیابان صناعه بغداد به عهده نگارنده سپرده شد. من شخصا بعد از چندین ماه صحبت با علی زرکش حتی پیشنهاد فرار و پناهنده شدن به سفارت فرانسه را به او دادم ولی مانند هر مجاهد دیگر نتوانست مرادش را رها کند. چند ماه بعد علی زرکش را به طبقه آخر پایگاه بقائی در نزدیکی مجتمع پایگاههای مجاهدین در صد متری میدان فردوس بغداد منتقل کردند.

درجریان قراردادن شاهسوندی از حکم اعدام علی زرکش
شاهسوندی وقتی در جریان حکم اعدام علی زرکش قرار میگیرد، علی زرکش در طبقه آخر پایگاه بقایی مستقر شده. مسعود رجوی که از سرمایه مبارزاتی که شاهسوندی برای خودش قائل است، با خبر است، و از همان روزی که شاهسوندی وارد سلول او در زندان شده بود و عضوی بود که خودش هم از آن اطلاع نداشت، از اعتماد بنفسی که در او به دلیل همراه بودن با شریف واقفی و صمدیه لباف در ایستادگی درمقابل کودتای ایدئولژیک و اینکه حکم اعدام صادره توسط تقی شهرام در مورد شریف واقفی و صمدیه لباف در مورد شاهسوندی نیز وجود داشت، بعنوان سرمایه مبارزاتی در ذهنیت او سراغ داشت نگران بود. حالا که به رده مرکزیت نیز بعد از انقلاب ایدئولژیک رسیده و رجوی نیز پا جاپای تقی شهرام گذاشته و حکم اعدام علی زرکش را صادر کرده، ممکن است با مقاومت شاهسوندی روبرو شود بنابراین، جز با له کردن و نابودیِ به تمام و کمال هویت مبارزاتی شاهسوندی چاره ای برای خاموش کردن و رام کردن و همدست کردن شاهسوندی با جنایت خودش در اعدام علی زرکش نمی شناسد.
از این روی است که از شاهسوندی میخواهد که ابتدا بدون هیچ اما و اگر، بدون شنیدن هیچ دلیل و استدال و مدرکی حکم اعدام علی زرکش را قبول کند. در اینجا شاهسوندی بخوبی حس میکند که مسعودرجوی در حال تکمیل ترورهای تقی شهرام در سال ۱۳۵۴است که شاهسوندی از آن جان سالم بدر برده بود. آنجا تقی شهرام قصد مرگ فیزیکی او را داشت امروز مسعود رجوی با تخلیه او از هرگونه ارزش انسانی و مبارزاتی، قصد مرگ مبارزاتی او را دارد. چون مجاهدین بدرستی یا غلط، مشکلی با مرگ فیزیکی ندارند. مثل آب خوردن درخواست عملیات انتحاری میدهند!!!

واکنش شاهسوندی به حکم اعدام علی زرکش

در اینجا نیز واکنش شاهسوندی در بررسی و کالبد شکافی فکری او بعنوان نمونه ای از مجاهدین مد نظر است. که البته در قسمت های بعدی مفصل تر به آن پرداخته میشود.
طبق گزارش مکتوب شاهسوندی او ضمن مخالفت با قبول بدون دلیل و مدرک حکم اعدام علی زرکش که همزمان حکم اعدام خود مبارزاتیش نیز در آن هست، اولین واکنش اوست که حائز اهمیت است، که مستقیم از نوشته او نقل قول میکنم:
“این بود که گفتم، من سمپات فردی علی زرکش نیستم، اگر قرار باشد سمپات فردی کسی باشم آن فرد مسعودرجوی است. گفتم حاضرم هم اکنون بدستور مسعود خودم را از طبقه چهارم یا پنجم ساختمان بقایی [جائیکه علی زرکش زندانی بود] در بغداد به بیرون پرتاب کنم”.
اینبار نیز متاسفانه اولین تهدیدی که شاهسوندی مانند بقیه مجاهدین حس میکند، گسستن رابطه مرید و مرادی خودش با مسعودرجوی است!!! و راه حل او نیز این است که حاضر است برای اثبات مریدی خودش همان لحظه چشم بسته و بدون آوردن دلیل و مدرک بدستور رجوی دست به عمل انتحاری بزند!!!! ولی توسط رجوی که قصد دارد با یک سنگ هر دو گنجشک را بزند، پذیرفته نمیشود.
در این واکنش شاهسوندی یک فرصت طلبی آشکار مشاهده میشود، کسی که مجاهد خلق است، و علیه ظلم و ستم و استبداد جان به کف وارد مبارزه شده، وقتی با استبدادی قرون وسطایی با حکم اعدام بدون دلیل و مدرک روبروست بفکر منافع خودش در سازمان است. ریشه این فرصت طلبی همان اندیشه “مبارزه و مبارز همه چیز” و “قداست رابطه مرید و مردای خودش با رجوی است” میباشد. این وضعیت تمامی مجاهدین است. با عدم قبول بدون چون و چرای حکم اعدام علی زرکش، شاهسوندی دوباره عضویتش اینبار لغو میشود، ولی رجوی اجازه میدهد که کماکان به همان کارش در تبلیغات ادامه دهد.
شاهسوندی مدتی در همان بخش تبلیغات-نشریه مجاهد که فعال بود ادامه میدهد تا در نهایت رجوی تصمیم میگیرد از شر او در کنارش در بغداد راحت شود. و او را به پاریس میفرستند. و اینگونه عملا از دور خارجش میکند. تا بدنبال زندگی خود برود.
در این مورد نیز میتوان مشاهده کرد که مسعود رجوی در تلاش برای تبدیل یک مبارز به ابزار بی جان، بله چشمگوی سازمانی و تحمیل مرگ هویتی به او تا چه حد شاهسوندی مورد سرکوب و تحقیر و توهین قرار گرفته است. متاسفانه شاهسوندی اینبار نیز هیچ مبارزه اصولی مبتنی بر اصول مناسبات سازمانی و تشکیلاتی و حقوق اعضا و حد و حدود تصمیمات رهبری و چرایی آن توسط مسعود رجوی نمی کند.

شرکت شاهسوندی در فروغ جاویدان، با حفظ مواضعش!!!

دوسال بعد وقتی صدام حسین، با استفاده از مجاهدین تحت نام “ارتش آزادیبخش ملی ایران” در کشتار سربازان ایرانی در مرزها در جنگ با ایران، مسعودرجوی را دوپین کرده است، و باعث شده آب از لب و لوچه بسیاری مریدان سابق و حاضر وخارج کشوریها و ما مجاهدین درگاهش راه بیفتد.
وقتی بعد از اعلام آتش بس که ماندن رجوی در عراق ودر نتیجه خارج کشور را ابدی میکند، رجوی که آشکارا مجاهدین اسیر در سازمانش دیگر بدردش نمیخورند و بلای جانش خواهند بود، فرمان فتح تهران را با ماجراجویی فروغ جاویدان اول صادر میکند.
متاسفانه شاهسوندی دوباره آن رابطه و تفکر مرید و مرادی و ارزشهای مبارز و مبارزه به هر قیمت دراو زنده شده، فیلش یاد هندوستان کرده با چشم بستن به همه خلافکاریهای رجوی با فریب خودش برای وصل آن رابطه قطع شده مرید و مرادی، با یک فقره کلاه شرعی برسر خودش با بیان:
“با حفظ همه مواضع انتقادی علیه سازمان بعنوان یک رزمنده در فروغ جاویدان شرکت میکنم”
اینگونه شاهسوندی برای آخرین بار از جانش برای به پیروزی رساندن مرادِ بی وفایش در تسخیر ایران و اثبات وفاداری خودش مایه میگذارد. رجوی همواره جوابش به همه ما مجاهدین درگاهش این بوده است:
“تو بدم بمیر و بدم، اصلا هنگام شهادت فریاد بزن مرگ بر رجوی از تو شهیدی میسازم بهتر از حضرت عباس در راه امام حسین.”
بسیار واضح است که وقتی شاهسوندی که در فروغ جاویدان شرکت میکند، قطعا برای اثبات غلط بودن و به شکست انجامیدن آن عملیات نیست. بلکه با مایه گذاشتن از جانش کمک میکند که مرادش در ماجراجویی فروغ پیروز شود. مسلم است اگر رجوی درفروغ جاویدان پیروز میشد، یعنی رهبری، سیاست، استراتژی و البته ایدئولژی ای که همه، از آن برآمده اند نیز درست بوده و تثبیت میشد و پیروز صحنه بود. و به اثبات میرسد که امثال من و شاهسوندی و همه انتقاداتمان به مرادمان سراسر به خطا بوده. شاهسوندی مطلقا نه میخواهد و نه میتواند آن تناقض بزرگ بین شرکت در فروغ برای به پیروزی رساندن مرداش و اثبات برحق و درست بودن رهبری آن، و بیان “با حفظ همه مواضع انتقادی علیه سازمان” را درک و فهم کند.
رژیم نیز وقتی شاهسوندی بدست پاسداران اسیر میشود! کار نا تمام مسعودرجوی در هرزه سازی از یک مجاهد مبارز منتقد در مورد شاهسوندی را رقم میزند و اینگونه هدیه اش و نانش را به رجوی تقدیم میکند. رجوی نیز آن هدیه گرانبها را به اعلا درجه گرامی میدارد و با نصب تابلو “مزدورتشنه بخون، تیرخلاص زن، شاگرد جلاد اوین” بر قبر مبارزاتی شاهسوندی اعلام پیروزی کرده و جشن میگیرد. اینبار البته نه یغقوبی است که به عبرت مجاهدین و غیر مجاهدین تبدیل میشود بلکه شاهسوندی است که با همکاری با رژیم به چنین عبرتی تبدیل میکند.

نمونه های امثال شاهسوندی در فدای خود در راه مرشدشان مسعورجوی

هادی افشار باز مانده از دوران حنیف نژاد زمانیکه عضو مرکزیت اجرایی است، و طبق گزارش خودش در جریان سرکوب سیستماتیک در قرارگاه منصوری شرکت داشته است. او در گزارش دیگری در مورد سرکوب سیستماتیک در سال ۱۳۷۳ که رسانه ای کرده است چنین می آورد:
“سپس عموما از همانشب [بعد از دستگیر عضو مربوطه] ریل بازجویی شروع شده و از فرد خواسته میشده که ارتباط خود با وزارت اطلاعات و اینکه چگونه به استخدام رژیم در آمده و نفوذی رژیم شده است را توضیح بدهد. برخورد بازجوها از اول سفت و سخت بوده و بشدت باعث شوک افراد میشده. روشن است که افراد کاملا گیج میشده اند که داستان چیست و اصلا نمی توانسته اند باور کنند آنچه را شاهدش هستند جدیّ است و هر کس بنوعی آنرا برای خودش توجیه میکرده، مثلا، “دارند مرا امتحان میکنند”، “یکی از مراحل ورود به تیم های عملیاتی است” و… بعد از اولین سوال و جوابها و انکارها، بازجوها شروع به فحاشی و کتک زدن فرد میکرده اند… و عموما افراد با قسم و آیه و نام بردن از مسعود و مریم تلاش میکرده اند نشان بدهند که اشتباهی رخ داده و روح آنان از جریان نفوذی بی خبر است…بازجوها در گام بعدی با کتک زدن و ایضا شکنجه افراد بصورت کتک زدن با کابل یا چوب دستی شدت عمل بیشتری نشان داده و هر بار که افراد به مسعود و مریم قسم میخورده اند، شروع به فحش دادن به مسعود و مریم میکرده اند، در این نقطه بسیاری فکر میکرده اند که در سازمان کودتایی علیه مسعود و مریم رخ داده و این گروه کودتاچی دست به این اعمال میزنند.” نقل از نوشته هادی افشار (سعید جمالی).

یادمان باشد هادی افشار (سعید جمالی) که در سال ۱۳۶۴ همچون شاهسوندی به معاونت اجرایی مرکزیت رسیده بود در راستای سیاست حذف مجاهدین بدست رژیم جدا شدگان را میبرد و در مرز رها میکرد، خود در تمامِ التماسهایش به رجوی درسال ۱۳۷۸می نوشت که:
“من لیاقت رهبری تو را ندارم بگذار بروم داخل کشور” تا آنگونه که تو میخواهی نیست و نابود شوم.

اسماعیل وفا یغمایی موردی دیگری از فدائیان مرشد مجاهدین مسعورجوی

کسی نیست که نقش اسماعیل وفایغمایی و اشعارش را در تبدیل کردن یک هیولا به موجودی آسمانی و مقدس و معصوم نداند. طبق گزارش شخص وفا یغمایی ، مسعودرجوی اورا در سال ۱۳۶۴ برای شریک جرم کردن در جنایتش به قرارگاه منصوری درشمال عراق برای تهیه گزارش از دستگیری، زندان و شکنجه و اعتراف گیری اجباری سیستماتیک از مجاهدین توسط سازمان، فرستاده بود. دراین جریان سرکوب هادی افشار نیز در موضع مرکزیت سازمان در آن شرکت داشته و کتبا نیز خودش آنرا گزاش کرده
وفا یغمایی یک قدم فراتر از مسعود رجوی نهاده “با پیوستن به سلطنت طلب ها” با نابودی هویتی و مبارزاتی خودش که رجوی میخواست انجام دهد را به اعلاء درجه انجام داده است. اینجا نیز مسعودرجوی از سرنوشت وفایغمایی بعنوان یک مجاهد منتقد، یک عبرت در اذهان اعضای هنوز در اسارتگاههایش، برای شورایی های مزد بگیرش در شورای ملی مقاومت و بین هواداران میسازد
احمد حنیف نژآد که من او را از ایران خارج کردم، و وقتی به وان ترکیه رسیده بود، تا خرخره نسبت به مبارزه مسلحانه مسئله دار بود را مسعودرجوی با شرکت دادنش در شکنجه های مجاهدین در قرارگاه اشرف به چنین ابتذالی کشاند. مهدی ابریشمچی، علی خدایی صفت، سید محمد سادات در بندی و نادر رفیعی نژاد که نامشان بعنوان شکنجه گر توسط مجاهدین شکنجه شده برده شده است، با همین شیوه به دام شراکت در جنایات رجوی افتادند.
پایان قسمت اول

    قسمت دوم


فهرست مطالب قمست دوم

پیشگفتار

  • سازمان مجاهدین محصول توهم مرکب
  • انقلاب ایدئولژیک مجاهدین در فقدان جنبش مترقی در ایران
  • گفتارهای سعید شاهسوندی در کلاب هاوس
  • نبود شاهسوندی در نشست زمستان ۱۳۶۳
  • نقد شاهسوندی چرا؟ و شرح مختصر پروسه از ۱۳۶۱تا ۱۳۶۷
  • سعید هیولا را بعداز ۱۳۶۷ ندیده
  • دستگیریهای درون سازمانی ۱۳۶۴و ۱۳۷۳ را ندیده
  • رعایت امثال شاهسوندی و اسماعیل وفا یغمایی توسط رجوی
  • شورا و مقر پاریس مجاهدین ویترین مردم فریبی
  • اصرار شاهسوندی به نقد
  • ناتوانی از پاسخ به سوالات
  • نقش اصول اولیه سازمان در وضعیت فعلی آن
  • چرا در بین گروههای مارکسیستی انشعاب میشود ولی در مجاهدین با این پدیده روبرو نیستیم؟
  • نقدی بر فرج سرکوهی
  • گرفتاری شاهسوندی درغار افلاطونی تشکیلات
  • فرهنگ “مبارزه و مبارز یعنی همه چیز” درخدمت تبعیض و سرکوب
  • بازرگان و توصیه مسلحانه به محمد حنیف نژآد
  • پیشگفتار
    جهل و خرافه پی آمد رابطه مرید و مرادی، حلقه های گل بر زنجیرهای آهنینی که برتفکر انسان سنگینی میکنند، می گستراند. و آن حس اصیل آزادی را که گویی به خاطر آن زاده شده اند در مریدان می کُشد و وادارشان میکند بردگی فکری خود را دوست بدارند و از آنها چیزی می سازند که مردمان مومن و در درون یک تشکیلات مذهبی و ایدئولژیک، انقلابیون پاک باز، شیرزنان و کوهمردان ، صادق ترین مومنین، پایدارترین و مقاوم ترین انقلابیون و بعد از پایان مصرفشان، شهیدان قهرمان وعالیقدر نامیده میشوند که جهت تداوم بخشیدن به قدرت مرادهایی امثال مسعودرجوی بعنوان ابزار بی اراده ویا یادمان شهدا بکاربرده میشوند

    سازمان مجاهدین محصول توهم مرکب

    سازمان مجاهدین خلق ایران از درون یک توهم مرکب بعنوان یک سازمان چریکی مسلمان ضد امپریالیست با تکیه به آموزه ها و بعضی مبانی فکری و مبارزاتی مارکسیسم لنینسیم، در سال ۱۳۴۴ بصورت مخفی با توهم قرار گرفتن در نوک پیکان تکامل مبارازتی تاسیس شد. فراز و فرود های بسیار مناقشه برانگیزی داشته است. رجوی در تداوم توهم رهبری جهان اسلام از نوع انقلابی آن به مبارزه مسلحانه علیه حکومت وقت یعنی جمهوری اسلامی پرداخت. درهمان سال اول بدنبال بمب گذاریها و ترورها و کشتارها و اعدام ها موجودیت آنها با دستگیری واعدام هزاران نوجوان در داخل کشور به قهقرا رفت، رهبری و باقی مانده با توهم و قول سرنگونی چند ماهه رژیم حاکم به خارج گریختند و تلاش کردند درخارج کشور به یک آلترناتیو سیاسی تبدیل شوند.

    با شکست توهم سرنگونی سه ماهه وسه ساله رژیم، برای خروج از بن بست و انزوا با عراق دشمن خارجی در حال جنگ با میهنشان متحد شدند. و بعنوان پیاده نظام ارتش دشمن، بجان سربازان ایرانی در مرزها افتادند تا پیروزی اسلام انقلابی بر اسلام ارتجاعی! را بعد از تقی شهرام دوباره تست کنند. که در ماجراجویی حمله به خاک کشور از عراق بنام فروغ جاویدان با قتلعامی که در صحنه عملیات شدند، رژیم حاکم، در انتقام گیری اسرای زندانی آنها در زندانها را نیز قتلعام کرد.
    مبارزه مسلحانه مجاهدین با جمهوری اسلامی شرایط و بهانه کافی برای سرکوب و نابودی جنبش چپ ایران بدست رژیم فراهم شد، طوریکه بعدازنزدیک نیم قرن چپ ایران نتوانسته از زیر بار آن کشتارها و سرکوبها کمر راست کند. خیانتی که بدست دو لبه تیغ ارتجاع غالب و مغلوب صورت گرفت.

    انقلاب ایدئولژیک در فقدان جنبش مترقی

    در فقدان جنبش مترقی متشکل و فقر مطلق گفتمانی متناسب با عصر و نسل نو در داخل و خارج کشور، رهبری مجاهدین در سال ۱۳۶۳با آسودگی خیال به بهانه انقلاب ایدئولژیک، و با تبدیل شدن به یک تشکل فرقه ای با نابودی مناسبات بالنسبه دمکراتیک سازمانی و تبدیل کردن سانترالیزم دمکراتیک به رهبری عقیدتی مجاهدین که بیان محترمانه و خارجه پسند ولی فقیه مطلقه مجاهدین است، و اعلام امام زمان شدن مسعودرجوی، و غیبت گزینی او که ریشه در اسلام حجتیه ای رجوی دارد و آسمانی جلوه دادن خود، بعلاوه باز گشت به نوحه خوانی و سینه زنی، قرآن برسر گذاشتن در مجاهدین، حجاب اجباری، جداسازی زنان از مردان، دست ندادن جنس مخالف، با سر به قعر خرافی ترین اسلام عهد قرون وسطی سقوط کردند. برای خالص سازی سازمان به شیعه حجتیه ای، مسعودرجوی تمامی اعضای سنی، مسیحی، سکولار، مارکسیست، لائیک را از آنچه ارتش آزادیبخش مینامید اخراج یا مجبور کرد شیعه شوند.
    تحت حمایت دولتهای خارجی بخصوص عراق که بخشهایی از خاک کشور را در اشغال داشت، با نمایشهای هالیودی از ارتش آزادیبخش ملی ایران خود که بخشی از پیاده نظام ارتش عراق بود و من از فرمانده هان آن بودم با ایجاد توهم پیروزی قریب الوقوع بر رژیم بین خارجه نشین ها، و در داخل کشور، با خنثی کردن تمامی حرکتهای درون جوش جامعه، چند دهه جنبش مدنی و شکل گیری جنبش آپوزیسیون راستین علیه حاکمیت جمهوری اسلامی را به تاخیر انداخته اند.
    مجاهدین با ضد امپریالیست نمایی اولیه، امروزه به همبستری سیاسی با خشن ترین جناح های امپریالیستی افتخار میکنند. آنها امید خود را برای بقدرت رسیدن بدست همان امپریالیسمی که خود را از پیشتازان نابودی آن معرفی میکردند، سپرده اند. با حمایتی که در غرب از مجاهدین میشود کماکان حضور فعال و نمایشی ای در خارج کشور دارند.
    اکثریت بزرگی از اعضا و مسئولین و فرماندهان و حتی کودکان خود مجاهدین توانسته اند بعداز فرار ازتشکیلات سازمان مجاهدین با انتشار گزارشات هولناکی از مناسبات درونی آن مردم ایران را نسبت به خطرات بلقوه تفکرات بغایت قرون وسطایی مجاهدین هوشیار کنند.

    گفتارهای سعید شاهسوندی در کلاب هاوس

    سعید شاهسوندی بعنوان یک جدا شده از سازمان مجاهدین مدتی است که در کلاب هاوس مجموعه گفتارهایی را تحت عنوان “درگذار تاریخ همراه با سعید شاهسوندی” برگذار میکند. مجموعه فاکت هایی که با زحمت بسیار از تجربه زیسته خود و از نشریات و کتب سازمان و…جمع آوری کرده است به درک و تجربه من بعضا دارای جزئیات بسیار خوبی است و قابل قدردانی است.
    نباید انتظار داشت که کار یکنفره شاهسوندی علیرغم اینکه از سال ۱۳۴۸ به عضویت گرفته شده بود اماچون از سال ۱۳۶۱ بدلیل سرپیچی از فرمان به حاشیه رانده شد و از ۱۳۶۵ عملا کنار گذاشته شد بی عیب و نقص باشد. آنهم گزارش از سازمانی که در آن مخفی کاری مطلق اعمال میشود. تشکیلاتی که اطلاعات فقط وفقط بنا به ضرورت کاری دردسترس است، و ربطی به رده و موضع تشکیلاتی فرد ندارد.
    تشکلی که بدلیل اختناق حاکم، هیچ فردی درهیچ سطحی اجازه سوال از کسی یا کنجکاوی در مورد مسئله ای که مستقیم به او و مسئولیت او مربوط نیست ندارد، از این رو با تجربه فعالیت ۳۰ساله در بالاترین سطوح سازمانی، و عضویت در شورای ملی مقاومت مجاهدین، هرگونه ادعایی از قبیل اطلاع از همه وقایع مجاهدین، فریبی بیش نیست.
    من تمامی مباحث قبلی شاهسوندی را گوش نکرده ام. اما قسمت انقلاب ایدئولژیک را گوش کردم. بعنوان “یکی از ۳۵ تن شرکت کننده در نشست انقلاب ایدئولژیک تشکیلات مجاهدین معروف به نشست «اقرار مسعودرجوی» که با مسئولیت مسعود رجوی و با شرکت علی زرکش مریم عضدانلو، مهدی ابریشمچی، عباس داوری، محمود عطایی و مهدی برایی، در روستای اورسورواز پاریس مقر مسعود رجوی در زمستان ۱۳۶۳ برگذار شد و سعید شاهسوندی در آن شرکت نداشت، گزارش شاهسوندی از آن “نشست اقرار مسعودرجوی”، اشکالات فاحشی دارد که بدان پرداخته خواهد شد.

    غیبت شاهسوندی در نشست اقرار به گناه مسعودرجوی در زمستان ۱۳۶۳

    با شیوه گزارش او از آن “نشست اقرار مسعودرجوی” آنروز معلوم بود که شاهسوندی در آن نشست نبود، بویژه با نادیده گرفتن فاکتهای بسیار مهمی که سوال بسیاری از شنوندگان گزارش شاهسوندی از آن نشست مبنی براینکه “آیا هیچ کس اعتراض جدی ای نکرد بود؟” و چندین بار تکرار شد، پاسخ درستی نداد، برایم مسجل شد که سعید در آن نشست نبود. برای خود سعید هم طی یک ایمیل نوشتم که سعید تو در نشست ها نبودی. از آنجا که من در نشست های بغداد که با مسئولیت علی زرکش برگزار میشد هم حضور داشتم، وقتی از سعید شاهسوندی از نشست علی زرکش در بغداد شرح ریزتری شنیدم مشخص شد که حدسم درست بود و شاهسوندی در نشست اصلی در پاریس شرکت داده نشده بود ولی در نشست بغداد با مسئولیت علی زرکش شرکت داشته است. و همین را برایش نوشتم.
    عطف به حقایق بسیاری که در گفتار شاهسوندی وجود دارد، امیدوارم آنگونه که خود نیز خواسته، این نقدها کمک کند تا بتواند ضمن رفع نقایص با نگاه از زاویه ای دیگر و با اطلاعات بیشتر، به سوالاتی که با اصرار شنودگان بعضا سرانجام وادار میشد از واژه “نمیدانم” استفاده کند، پاسخ ها را بیابد و گفتارش ازشکایت، بیان درد دل و سوز جگر هرچند بجا از عملکردهای یک تشکیلات فرقه ای و رهبری مستبدانه شخص رجوی، با پرداختن به سرچشمه و ریشه انحرافات و کج رویها چه بطور سازمانی و چه بطور فردی در مجاهدین، به آموزه ای بدل شود برای جوانان از نیفتادن دوباره آنها در دام تفکرات عقب افتاده ای که با تکیه به سایه های افلاطونی که تاریخ مصرفشان سالیان است تمام شده و توسط تشکلهایی چون فرقه مجاهدین حقیقت جلوه داده میشوند، نیفتند.

    شرح مختصر پروسه او از ۱۳۶۱ تا۱۳۶۷

    قصد پرداختن به گزارشات سعید شاهسوندی را نداشتم، ولی از یکطرف با توجه به اینکه سعید شاهسوندی تقریبا بعد از سال ۱۳۶۱ درکردستان عملا کنارگذاشته شده بود ولی کماکان در حاشیه تشکیلات مجاهدین بکارگرفته میشد.
    درجریان انقلاب ایدئولژیک سال ۱۳۶۴ به قول خودش با “انقلاب خوبی که میکند” طی یک بازگشت طوفانی!! به مرکزیت نیز میرسد. اما شش ماه بعد در سال ۱۳۶۵عملا بطور کامل تعلیق شده و دوباره به سطح یک هوادرا تنزل داده میشود.
    اما سعید شاهسوندی بهمراه بقیه ما مجاهدینِ آنروز در سال ۱۳۶۴ نقش عمده ای در تولید هیولای مجاهدین بنام “رهبری عقیدتی خاص و الخاص” یا همان “ولی فقیه مطلقه مجاهدین” یعنی مسعودرجوی داشته است. این هیولای ولایی مجاهدین قبل از ظهور در داخل کشور با اعلام مبارزه مسلحانه یک شبه هزاران نوجوان را به تنور کشتار رژیم ریخته بود، در اولین ظهورش در خارج کشور در درون تشکیلات پرویز یعقوبی را بلعیده بود، چند ماه بعد از تولدش در انقلاب ایدئولژیک ۱۳۶۴ علی زرکش جانشین مسعودرجوی در داخل کشور(زمانیکه در فرانسه بود و بدروغ اعلام میشد در داخل کشور است) را با محکوم به اعدام کردن درسال ۱۳۶۵ بلعید. شاهسوندی همان سال بدلیل عدم پذیرش حکم اعدام علی زرکش از تشکیلات اخراج شد. در نهایت سعیدشاهسوندی دوسال بعد در ۱۳۶۷ وقتی خانه نشین است با شنیدن خبر عملیات فروغ جاویدان که نام حمله مجاهدین به کشور بعد از اعلام آتش بس در جنگ ایران و عراق بود، در آن شرکت میکند و درصحنه جنگ توسط نیروهای رژیم دستگیر میشود.

    سعید هیولای مجاهدین را بعداز ۱۳۶۷ ندیده است

    ازاین روی سعید شاهسوندی مسعودرجوی هیولای مجاهدین را بعد از فروغ جاویدان بدلیل دستگیری در عملیات بدست پاسداران را ندیده. زمانیکه مسعودرجوی بر اثر دوپین صدام حسین و ارتش عراق چند پیروزی را با کشتار سربازان ایرانی در مرزهای کشور بنام ارتش آزادیبخش رجوی ثبت کرد، در نتیجه هیولای ولایی مجاهدین تنومند شده تنوره میکشیده است را ندیده است. زمانیکه ۹۰درصد انرژی سازمان صرف درگیریهای بین اعضا و سازمان، صرف جلوگیری از فرار فیزیکی اعضا، صرف ساختن و نگهداری زندان، زندان کردن و شکنجه مجاهدین جهت گرفتن اعتراف از اعضایی که در سازمان مسئولیت داشتند میشد را شاهد نبوده است. همه اینها را من در زمان جدا شدن خودم از سازمان به تمام و کمال طی هشت ساعت نشست به اطلاع سازمان رسانده انتقاد کردم، که به دهسال زندان در درون سازمان توسط رجوی محکوم شدم.

    دستگیریهای ۱۳۶۴و ۱۳۷۳ را شاهسوندی شاهده نبوده

    شاهسوندی تمام دستگیریهای بعد از انقلاب ایدئولژیک در سال ۱۳۶۴ در راستای سرکوب اعتراضات مجاهدین، یعنی دستگیری ۷۰۰تن از اعضای تیم های عملیاتی مجاهدین که از زندانهای رژیم آزاد شده بودند و در کردستان عراق در قرارگاه منصوری نزدیک روستای ماوت به سازمان پیوسته بودند و مجبورشان میکردند بنویسند که مزدور و نفوذی رژیم هستند را ندیده است.
    هادی افشار(با نام تشکیلاتی “سعید جمالی” از معاونین اجرایی مرکزیت آن زمان) که از فرماندهان دست اندکار همان دستگیری و زندان کردن بچه های مجاهدین بوده است. اسماعیل وفا یغمایی که مسعودرجوی او را برای تهیه گزارش از همان موج دستگیریها و زندان و شکنجه همان بچه هایی که آقای تقی رحمانی با آب وتاب ازآنها بعنوان مجاهدین و مبارزین و هواداران مسعود رجوی در زندان یاد میکند، فرستاده شده بود، هردو خود آنچه در فوق آمد را مکتوب کرده اند، بنابراین دو دوره دستگیریها جدای از صدها مجاهد شکنجه شده ای که جدا شده اند، از طریق آنها نیز قابل راستی آزمایی است.

    رعایت حال امثال شاهسوندی و اسماعیل وفا یغمایی توسط رجوی

    رجوی با همه به یکسان برخورد نمیکرد، اگرعضو مربوطه مثلا کارآیی خاص داشت، یا فرد خاصی بود مثلا ربطی به مادر رضایی ها داشت، مثلا قطبی ادبی بود، یا قطبِ شناخته شده ای بود، یا درغرب اقوام متنفذی داشت، براحتی سر همه اصول را در یک رویکرد پراگماتیستی تا صدوهشتاد درجه خم میکرد. مثلا درجریان طلاقهای اجباری، میناخیابانی که مطلقا انقلاب ایدئولژیک را قبول نداشت، و چنان ضربه روحی از شوهر دادنش به مهدی ابریشمچی خورده بود و مسئله دار بود، مسعودرجوی مهدی ابریشمچی را از او جدا نکرد.[در این دوره من دفتر مهدی ابریشمچی و تحت مسئولش بودم] یا مهدی افتخاری (فرمانده فتح الله) که انقلاب ایدئولژیک را قبول نداشت. او که رجوی را با پرواز معروف بهمراه بنی صدر به فرانسه آورده بود. بعد از فروغ مسعود رجوی محبوبه جمشیدی (آذر) را بعد از کشته شدن همسرش در عملیات فروغ جاویدان به افتخاری داده بود. بعدها درجریان طلاقهای اجباری ایندو را از هم جدا کرد، اما بدلیل وضعیت خاص مهدی افتخاری یکی از زنان غیرسیاسی و همسرشهیدی بود را به او داد. تا صدایش را خاموش کند.
    مهمتر اینکه اساسا مسعودرجوی بدلیل ویژگی خاص شاهسوندی که در فوق آمد، او را همواره از کل تشکیلات جدا نگه میداشت، از جمله تمامی اعضای بخش نشریه، رادیو و اعضای دفتر خودش، اینها شاید یکبار در عید تشکیلات مجاهدین را میدیدند. و همواره مسعودرجوی با اینها برخورد ویژه میکرد. آنها یک از هزار سرکوبهای های مسعود رجوی را تجربه نکرده اند. اینگونه رجوی میتوانست و هنوز میتواند از آنها بعنوان بازوی سرکوب تبلیغاتی علیه اعضای منتقد استفاده حد اکثری بکند.
    از پاریس فرستادن، هزینه های زندگیشان را دادن، آزادانه کلاس زبان فرانسه در دانشگاه سوبون رفتن، و بسیاری ارتباطات ویژه، و کماکان درپایگاههای سازمان بودن را مقایسه کنید با قسمت تاریک مجاهدین زمانیکه سعید نبود، مانند کاری که مسعودرجوی با مهدی افتخاری کرد، که همسرش را در حضور ۴۰۰۰نفر آورد تا بگوید روابط جنسی نا متعارف با او داشته، یا مهدی تقوایی یارو یاورِ رضا رضایی با آن سابقه و سن و سالش و زن و چهار دختر ۱۳-۱۴ ساله را رجوی نه به پاریس که به اردوگاه پناهندگان رمادی فرستاد.
    ارودگاهی که به‌صورت بسته، با نگهبانی شدید و نظارت امنیتی بالای عراقیان اداره میشد. با خوابگاه‌های عمومی، در کانکس‌های ساده فلزی، با شرایط ابتدایی بهداشتی، دماهای بالایی تا ۶۰درجه گرمای خشک عراق، با طوفان‌های شن طاقت‌فرسا در تابستان، با محدودیت خروج ساکنین از آن. که به اردوگاه مرگ شناخته میشد، و بسیاری از اعضای مجاهدین در آن شرایط دچار مشکلات روانی نیز شدند. یا مجاهدین معترضی که توسط رجوی به زندان مخوف ابوغریب عراق تحویل داده میشد تا بعد از چندین سال زندانی کشیدن در داخل قرار گاه اشرف، بگذاریم از شکنجه ها و….در نهایت صدام آنها را با اسیرانش در ایران معاوضه کند.
    متاسفانه همه این بزرگواران، در کادر تفکر و ارزش گذاری حنیف نژاد “مبارزه همه چیز” به سکوت در مقابل هیولا وادار میشدند. اینکه این مبارز مثلا داعشی که صدبرابر مجاهدین فداکاری و شهادت طلبی دارد اگر بر مردم مسلط شود چه جنایاتی را مرتکب میشود برایشان مهم نبود. یعنی اندیشه ای که آن مبارز یا مبارزه نمایندگی میکرد مهم نبود. یعنی در ترکیب دافعه جنایات رژیم و جاذبه مبارزه همه چیز به سکوت حتی بعد از اشراف عینی به ماهیت هیولا و بعد از جدا شدن وادار میشدند.

    شورا و مقر پاریس مجاهدین ویترین خوش و خرم مردم فریبی مجاهدین

    بنابراین شاهسوندی و دیگر امثال شاهسوندی مانند اسماعیل وفا یغمایی، شناخت شان از سازمان مربوط به قسمت روشنی است از سازمان مجاهدین که در ویترین خوش و خرم و با دقت و حساب و کتاب چیده شده توسط رجوی از نوعی که برای اعضای شورای ملی مقاومت از جمله دکتر منوچهر هزاخانی نیز عرضه میشد، است. آنچه آنها هرگز ندیده اند قسمت های تاریک سازمان مجاهدین است.

    نــاتوانی شاهسوندی از پاسخ به سوالات شنوندگان

    با این وجود قصد نداشتم که به نقد کار سعید شاهسوندی بنشینم، اما اصرار شاهسوندی در جلسه ۲۲آوریل همراه با خواهش و تمنا خواستار نقد شدن و طرح سوالات جدی شد، بر آن شدم علیرغم اینکه امثال شاهسوندی و کلا هرکسی که تنش به تن مسعودرجوی خورده باشد و راهش به مجاهدین افتاده باشد را خوب می شناسم و نسبت به واکنش هایشان آشنا هستم، پیه آنرا به تن مالیده و تصمیم گرفتم به این نقد بنشینم.
    بویژه که چه بدلیل شناخت و نگاه نسبتا وفادارانه و نه نقادانه جدی سعید به پدیده ای بنام سازمان مجاهدین خلق ایران دردوره قبل از انقلاب ۵۷ و وتعصب آشکار او به سازمان مجاهدین حتی بعد از سال ۱۳۵۷با ظاهر وفادار ماندن به بیان حقایق و گزارش کذب ندادن او را ازدادن پاسخ قانع کننده به بسیاری ازسوالات شنودگانش درمورد چرایی ها و ریشه های عملکردهای مجاهدین ناتوان کرده است. سوالاتی مانند: مگر امکان دارد که فرایند تمدن هزارساله غرب منتهی به نظام و جامعه سرمایه داری با صدها فیلسوف ومتفکر و دانشمندان و کشفیات و اختراعات و دانش اقتصادی امثال مارکس که منجر به ظهور جهان صنعتی و پیدایش اقتصاد و مناسبات امپریالیستی و مدرنیته شد را عده ای با تفکرات قرون وسطایی مذهبی خرافه محور هرچند پاک باز و فداکار و بی غل و غش با خواندن چند کتاب تبدیل به سازمانی در نوک پیکان تکامل آنهم در چپ مارکسیسم شود؟ که چیزی نبود الا توهم مرکب.

    نقش اصول اولیه سازمان در وضعیت فعلی مجاهدین

    آقای شاهسوندی همرزم سابق، مگر بدرستی نمی گویی “اصل اساسی” در سازمان مجاهدین، “وفاداری به شخص” رجوی شده، نه وفاداری به “اصول و آرمان‌های اولیه سازمان”. و این وابستگی به شخص، سازمان را از یک جنبش انقلابی به یک فرقه شخص‌پرست تبدیل کرده است. نقش همان “اصول و آرمان‌های اولیه سازمان” در این دگردیسی چیست؟
    نقش آن “اصول و آرمان‌های اولیه سازمان” که نسلی مانند علی زرکش ها و عباس داوریها، مهدی ابریشمچی ها و احمد حنیف ها و شاهسوندی ها را تربیت کرد، در پذیرش و هضم اتحاد سازمان با صدام حسین ـ که دشمن مردم ایران در جنگ بود چیست؟ نقش آن در تصمیماتی که سازمان را از حمایت مردمی جدا کرد و به ابزاری در دست یک حکومت دیکتاتور تبدیل نمود چیست؟
    در نقد فضای سرکوب درون‌سازمانی در جلسات موسوم به “عملیات جاری” و “انتقاد از خود” و “نشست غسل” که به ابزاری برای تحقیر و شکستن شخصیت افراد تبدیل شده است، آن اصول اولیه و آموزه و باورهای بنیادین حنیف نژاد چه نقشی بازی میکنند؟
    مهمتر از همه در نقد نابودی اندیشه‌ی مستقل در سازمان، که فکر مستقل و انتقاد به منزله خیانت تلقی می‌شود. و حق پرسشگری از افراد گرفته شده و تنها وظیفه‌ی اعضا، تمجید از “رهبری عقیدتی” بود. همان باورهای بنیادین و اصول اولیه سازمان چه نقشی دارند؟
    چرا در عصر دانش، خرد و اندیشه ی انسان زمینی محور، مجاهدین که خود را نوک پیکان تکامل می شمارند بعد از “انقلاب شکوهمند ایدئولژیک” به رهبری پاسخگو به خدا نائل گردیده دوباره مانند قرون وسطی به آسمان باز میگردند.

    چرا اعضای مجاهدین از بنیانگذاری تا به امروز به هر ذلتی تن میدهند.

    چرا به کنارگذاشته شدن تمامی فرایندهای دمکراتیک تصمیم گیری در سازمانی که همه به یکسان جان بکف در آن شرکت دارند تن میدهند.
    چرا تن به تصمیمات یک تنه مسعودرجوی که هر بار فاجعه آفریده و عملا به نابودی سازمان منجر شد تن داده و میدهند.
    چرا مجاهدین چرخش های ۱۸۰ درجه ای میکنند ولی آب از آب تکان نمیخورد
    چرا سعید شاهسوندی نمیتواند حنیف نژاد را نقد کند.
    چرا سعید کماکان نگاه قدیس معبانه و معصوم انگارانه به سازمان و محمدحنیف نژاد و مسعودرجوی دارد.
    چرا سعید شاهسوندی درست از همان تاکتیک هایی که مسعودرجوی برای ترورسیاسی خودش استفاده میکند علیه دیگر جدا شدگان استفاده میکند.
    چرا سعید نمیتواند شناختی از مسعودرجوی ارائه کند. با وجود اینکه شام خوردن در اور سورواز و هم بند بودن با او در زندان را با افتخار به رخ این و آن میکشد. دیگرانی که فکر میکند آنرا نداشته اند را تحقیر میکند؟
    چرا هنوز نتوانسته تحلیلی از تمام بالا و پائینی ها خودش و درگیری هایش با مسعود رجوی ارائه کند.
    چرا حنینف نژآد برای ورود به مبارزه دست به ترکیب اسلام با مبانی مارکسیستی میزند.
    چرا مجاهدین تن به جدا کردن زنان از همسرانشان و خانواده ها از فرزندانشان تن میدهند؟
    پاسخ به این سوال که جماعتی که در قرن بیست و یکم تن به تفتیش عقاید مسعودرجوی میدهند بلحاظ تاریخی-فلسفی چه مختصاتی دارد.
    پاسخ به این سوال که، آیا مجاهدین از صدر تا ذیل نگران “سازمان” خود هستند که تن به هر پستی و خاری و ذلت میندهند؟ یا حقیقت چیز دیگری است.
    حقیقت بت و یا خدا با همه چیز شدن سازمان و مبارزه برای هر فرد مجاهدی در چه امری نهفته است؟
    چرا مجاهدین ظرفیت کشتن سربازان هموطن خود در مرزهای کشور برای ارتش عراق را در اطاعت از تشکیلات دارند؟
    چرا مجاهدین آنگونه که شاهسوندی هم بدرستی نقل میکند باید به همبستری زنانشان با مسعودرجوی بطور ذهنی هم که شده تن بدهند.
    چرا حقیقت بیان شده توسط مسعودرجوی در نشست اقرار بهمن ۱۳۶۳ مبنی بر “بُر زدن مریم عضدانلو از همسرش مهدی ابریشم چی” را شاهسوندی و بعضا خود ما باور نمیکردیم.
    چرا سازمانی که با شعار و استراتژی نبرد با آمریکا هزاران هزار نوجوان پرشور را جذب در رقابت امپریالیست نمایی دروغین و پوشالی و به تنور قتلعام رژیم ریخته، وقتی پایش به خارج رسیده با خاک پاشیدن به چشم همان جوانان ایران با آمریکا به قول انگلیسی زبانهای jump into bed together یا به همبستری سیاسی میپردازد. و آب از آب تکان نمی خورد.

    چرا در بین گروههای مارکسیستی انشعاب میشود ولی در نه مجاهدین؟

    این مسئله البته امری تاریخی است، همه مارکسیستهای ما، علیرغم اینکه خود را مارکسیست میدانند اما زمینه فکری و رگ و ریشه مذهبی مشترکی با بقیه ایرانیان و مجاهدین دارند. از کیانوری گرفته تا بسیاری از بنیانگذاران فدائیان، با این وجود با فرهنگ مارکسیستی سنت قویی از فراکسیونیسم و شاخه های مختلف فکری مارکسیستی مانند مائوئیسم، لنیسیم، تروتسکسم، انورخوجه ایسم آشنا هستند. مهمتر اینکه از بدو تاریخ آن در تمامی انترنالسیونالهای مارکسیستی شاهد نقد و رویکرد نقادادنه به افکار و عقاید مارکسیستی حتی عقاید مهمترین رهبران آن مانند لنین، بوده اند. روزا لوکزامبورگ یار لنین و از پشتیبانان قوی او یکی از متفکرین بنام زن مارکسیست است که تیغ آخته نقدش علیه لنین در همه نوشته هایش وجود دارد. نقد لنین در تفکر مارکسیستی نه خاتمه لنین تلقی میشود و نه خاتمه رزا لوکزامبورگ. چیزی که میان ما ایرانیان سنتی و میان مجاهدین اینگونه نیست. نقد حنیف نژاد و یا رجوی، امری است که توسط او نه پذیرفته است و نه قابل تحمل است. رجوی که خود را به کسی جز خدایی که پاسخی از کسی نمیخواهد پاسخگو است!!! و از این رو هر نقدی را نفی کامل خودش تلقی میکند درنتیجه باید به حذف نقاد با زندان و خاموش کردن به هر شکل او منجر شود.

    همانطور که شاهسوندی نقد ناپذیر است. به محض اینکه در کنارانبوهی تعریف و تمجید از او وقتی مورد نقد قرار گرفت، بجای پاسخگویی با استدلال و منطق به بیش از ۵۰ صفحه نقد افکار، عقاید، مواضع، رفتار و باورهایش که خود بزبان و قلم خود گزارش کرده است، مسعود رجوی صفتانه به تخطئه نقد کننده پرداخت. و خواستار آن شد که :

    “اول تو بیا و بگو مدتی که بعد از جدایی از فرقه رجوی در ایران بودی کجا بودی؟”

    آقای شاهسوندی اصلا من نه جدا شده ای از مجاهدین بلکه وزیر اطلاعات رژیم هستم. چه ربطی به نقد اعمال و کردار و باورهای شما که خود به زبان و قلم آورده اید دارد؟ چه ربطی به گزارشات و مشاهدات دسته اولی که من خودم شاهد بوده ام دارد؟ ودیگر جدا شدگان بدان صحه میگذارند دارد؟
    چه ربطی یه این دارد که شما آگاهانه وقتی از واقعه ای که در آن حضور نداشتید (نشست اقرار به گناه مسعودرجوی در بهمن ۱۳۶۳) در یک رویکرد کاسب کارانه خرده سرمایه داری مبتذل خود را شاهد و گزارشگر دسته اول آن معرفی کرده و میکنید و من آنرا نقد کردم دارد؟ این دزدی فکری ربطی به این ندارد که من طی سالهایی که ایران بودم کجا بودم. چه ربطی به نقد من از عدم درک شما از انقلاب ایدئولژیک مجاهدین دارد، که شما مطلقا رویه ژورنالیستی آنرا که در نشریات سازمان منعکس شده بود را درک و فهمیده و آنرا به غلط در کلاب هاوس “به تاریخ گزارش” میکنید، دارد؟ با این دزدیهای فرهنگی و سیاسی کدام چهره را میخواهید مخفی و بزک کرده و تاریخی جلوه دهید؟
    می بینی این فقط تو نیستی، آن یکی مصداقی رجوی صفت نیز وقتی مثل تو مورد نقد قرار گرفت، وقتی حرفی منطقی و استدلالی برای پاسخ به نقدی که شده بود نداشت، و نقد با روحیات استبدادیش سازگاری نداشت و آن چهره بزک کرده اش را مخدوش و خودش را مانند تو با یک نقد به یکی از مواضعش، تمام شده تلقی میکرد، به یادش افتاد که بگوید آن چند سال کجا بودی؟ و گفت:

      “حتما با این مواضع حساسی که طی چندین دهه در سازمان داشته حتما خیلی کارها کرده است که نگفته”

    برای تامین کمبود فاکت علیه خودم در نزد مصداقی طی یک ویدئو اعلام کردم:

      “ای همه مجاهدین جدا شده و جدا نشده از بدو تاسیس تا به امروزهر کس هر گزارشی از جنایات من در سازمان مجاهدین دارد برای این فلک زده ایرج مصداقی بفرستید تا با تکیه به آن از این فلاکت و فقر فاکت برای تهمت زدن خارج شود.”

    آنهم مصداقی ای که خودش نوشته سوار خودرو سپاه به شکار مجاهدن درخیابانها کشانده شده بود. ولی من هیچگاه اعمالش تحت زندان را ملاک سنجش او و گفتارش قرار ندادم و نمی دهم. چون اعتقاد ندارم اگر خودم بجای تو و یا مصداقی و یا دیگر اسرای سیاسی در زندان رژیم بودم بهتر عمل میکردم. استوره ها در افسانه ها هستند. از آوردن مثالهای تو در زندان صرف نظرمیکنم.
    در یک کلام در تفکر مارکسیستی برعکس تفکر حنیف نژآدی مبارز و مبارزه اصل نیست، بلکه “تفکری که آن مبارزه و مبارز نمایندگی میکند” است که اصل است. بنابراین وقتی فردی یا جریانی با تفکری و جریانی همراه نبود، نابود نیست، از مبارزه خارج نیست، بی هویت نیست، همه چیزش را از دست رفته نمی بیند بلکه تفکر درست و صحیح و روز آمد را ادامه تکاملی راه و ثمره خون شهدا و رنج و درد و شکنج های همرزمان میداند. اینکه این تلقی فرد از تفکر روز آمد خودش درست یا غلط باشد امری است دیگر که در صحنه اجتماعی سیاسی مبارزه محک میخورد.

    آیا با توجه به چراهایی که در فوق آمد این سوال مطرح نمی شود که:
    چرا تمامی اعضای مجاهدین نجات یافته از اعدام های اولیه بنیانگذاران از جمله مسعودرجوی در سال ۱۳۵۰ (با آنها که اعدام شدند کاری نداریم) تماما چه آنها که مارکسیست شدند چه بویژه مسلمان مانده هایشان که عمدتا مانند مهدی ابریشمچی بدون استثناء در درون سازمان و بیرون سازمان براست گرویده بودند؟ شاید بتوان به صداقت و مایه گذاریشان نمره خوبی داد ولی از استبداد پذیرترین، استبداد پرورترین، استبداد پرست ترین، بی اخلاق ترین کسان از نظر فکری اند. طوری که مسعودرجوی توانست همه آنها را به زندانبان و شکنجه گر اعضای مجاهدین و شریک جرم خود تبدیل کند. همانطور که تلاش کرد تو را شریک جرم در حکم اعدام علی زرکش کند. آنهم با تکیه به نقطه ضعف بنیادی همه ما مجاهدین (که مبارزه برایمان اصل است نه تفکر، و پاشنه آشیل مان رابطه مرید و مرادی مجاهدین با رجوی یا سازمان است).
    انگیزه اصلی در این بحث پاسخ دادن به سوالات بنیادی بسیار مهم مکررا مطرح شده توسط شنوندگان در سلسله بحث های کلاب هاوس سعید شاهسوندی است که بی جواب مانده است. اساسا قصد داستان سرایی ندارم، اگر واقعه ای و زمینه ای و تاریخچه ای را هرچند کوتاه عرضه میکنم مجبورم تا با تکیه به آن برای شنونده ای که با مجاهدین و اندیشه ها و عملکردهایشان از نزدیک آشنا نیستند مطلب را روشن کنم والا اطمینان دارم که بدون آن توضیح گمراهشان میکنم.

    نقدی بر آقای فرج سرکوهی در رابطه با دکتر منوچهر هزارخانی

    نقدی هم خواهم داشت به آقای فرج سرکوهی میهمان سعید در کلاب هاوس در رابطه با سوالاتش در مورد دکتر منوچهر هزارخانی هم شورایی من برای ۱۲ سال، و اشاره ای هم به آقای تقی رحمانی که بعنوان کارشناس مجاهد شناس در برنامه شرکت میکند خواهد شد.

    امیدوارم آنچه بعنوان نقد مطرح میکنم چیز جدیدی نباشد. چون نیچه فیلسوف معروف آلمانی معتقد است که:
    (انسان شنیدن چیزهای جدید را دوست ندارد، حواس پنجگانه نیز با چیزهای تازه دشمن و از آنها بیزارند. …حواس خیلی دیر می آموزند. و هرگز چنان که باید و شاید نمی آموزند که ابزارهای ظریف و وفادار و هشیار برای شناخت باشند. برای چشم ما آسانتر است که در برابر یک تحریک معین بجای آنکه آنچه را در این اثرپذیری، “تازه و دگرسان است” ثبت کند، ترجیح میدهد تصویری را که دوست دارد و بارها تولید کرده را دوباره ثبت نماید. زیرا آن کار نیرو و اخلاق بیشتری طلب میکند. همه اینها دلالت بر آن دارد که ما از بیخ و بن و از روزگاران دیرینه به دروغ عادت کرده ایم. و اگر اخلاقیتر و خوشایندتر بگوئیم، آدمیزاد بیش از آن چه خبر دارد “اهل هنر” است) پایان نقل قول از نیتچه.

    آنچه در این نقد وبررسی بدان پرداخته خواهد شد، قسمت تاریک سازمان مجاهدین و مهمتر رهبر عقیدتی یا همان ولی فقیه مطلقه مجاهدین بنام مسعودرجوی که امثال من همراه ۳۵ تن حاضر در آن جلسه اقرار و بعد ها شاهسوندی ها در بهمن سال ۱۳۶۳کمک کردیم تا از مادر جهل و خرافه تشکلی بنام مجاهدین متولد شود، که بعد از فروغ جاویدان بلوغ و ظهور تمام و کمال هیولایی یافت و شاهسوندی بدلیل دستگیری در فروغ شانس تجربه کردنش را نیافت، شاهسوندی فقط با تکیه به قسمت های بسیار ناقص روشنی که در گذشته دیده است و شناخت محدودی که طی سالیان اولیه حضور در سازمان از مجاهدین پیدا کرده است و یا با تکیه به مطالبی است که در جایی خوانده و یا شنیده است در مورد قسمت های تاریک آن حدس و گمان و قضاوت کرده است که عاری از اشتباهات فاحش نیست.
    نقدها متوجه شیوه کار، به تحلیلها، دیدگاههای او نسبت به سازمان و رهبران آن، دیدگاهش به اعضای سازمان، دیدگاهش به گذشته و حال آن، به اینکه فکر میکند حقایق همه نزد اوست، میباشد.
    شاهسوندی نتوانسته است نه خود را و نه مسعودرجوی را شناخته و تحلیلی روشن از چرایی روابط ایندو ارائه کند. بویژه که حتی دلیل دشمنی مسعودرجوی با خودش از همان روز دستگیری توسط ساواک، و مقاومت در زیر شکنجه و در نهایت هم سلول شدن با مسعودرجوی را بدرستی نمیتواند درک و تحلیل کند.
    شاهسوندی هیچ توضیحی در مورد اینکه چرا با هرخطای تشکیلات تعلیق عضویت میشد، یا چرا از او خواسته میشد بدون ارائه دلیل حکم اعدام علی زرکش را بپذیرد ندارد. فقط شکوه و شکایت میکند.
    چرا که برای من خودم نیز که بطور تصادفی چندین ماه قبل از شاهسوندی در جریان حکم اعدام علی زرکش قرار گرفتم و اعتراض نامه ای به مسعود رجوی نوشتم، از من نه تنها خواسته نشد چشم بسته بپذیرم بلکه نوارهای محاکمه را دادند دیدم. که در نوشته هایم آورده ام.
    شاهسوندی با وجود جدا شدن چند باره از سازمان نه تنها هنوز به سایه هایی که در غار افلاطونی سازمان در دوره حنیف نژاد دیده بلکه به سایه های غار افلاطونی سازمان در دوره مسعود رجوی که بسیار تو در تو تر نیز بوده است باور دارد، اوو از آن غارها بطور کامل خارج نشده و سایه هایش را باور دارد.

    گرفتاری شاهسوندی درغار افلاطونی تشکیلات

    تمثیل غار افلاطون، در آغاز دفتر هشتمِ شاهکارش رساله جمهور، قصه گروهی از انسان‌ها را که در غاری تاریک به زنجیر کشیده شده‌اند است. آنها به گونه‌ای در غار قرار گرفته‌اند که رو به روی دیواری بلند هستند و هرگز پشت سر خود را ندیده‌اند. در پشت سر آنها، آتشی روشن است و اشیاء مختلفی در مقابل آتش حرکت می‌کنند، سایه اش بر روی دیوار غار می‌افتد و زندانیان تصور می‌کنند که این سایه‌ها موجودات واقعی هستند و صداهایی که از آنها به گوش می‌رسد، از سایه‌ها ساطع می‌شود
    ساکنین سایه ها را واقعی می دانند برای هرکدام نامی میگذارند و تحلیلی ارائه میکنند و دانشنامه ها می سازند. اما درک نمیکنند که به مشتی اشباح نگاه میکنند. و در مورد این اشیای سایه وار بحث می کنند و خیلی هم به خرد و کارکشتگی خودشان می نازند.
    یکروز زنجیر یکی از این زندانیان که به دیوار روبرویی خیره شده است، پاره می‌شود. او به عقب برمی‌گردد، برای اولین بار در زندگی خود دنیای پشت سرش را می‌بیند و سپس از غار خارج می‌شود. در بیرون غار نور شدید خورشید چشمانش را آزار می‌دهد به تدریج که چشمانش به نور خورشید عادت می‌کنند، دنیای واقعی را با تمام رنگ‌ها و زیبایی‌هایش مشاهده می‌کند و متوجه می‌شود که سایه‌های روی دیوار غار، هیچ کدام واقعی نبوده‌اند.
    او با شور و عشق و اشتیاق به غار باز می‌گردد تا حقیقت را به هم ‌بندهایش که هنوز در زنجیر و رو به دیوارند بگوید. اما آنها با تمسخر به او نگاه می‌کنند و می‌گویند که او در اثر دیدن دنیای بیرون، عقلش را از دست داده است [وچه بسا “اسپانسر عوض کرده است”] که چنین حرفهایی را میزند و درنهایت طرح قتلش را می ریزند. “پایان نقل غار افلاطون”

    حکایت غار، تمثیل آدمهای روشنی یافته است. غارنشینان انسانهای پیش از فلسفه اند. آفتاب نماد نور منطق و خرد میباشد. غربت ساکنی که زنجیرش پاره شده و بازگشته به غار، چیزی است که همه حقیقت گوها باید منتظرش باشند وقتی حقایق را برای مردمی که خودشان را وقف اندیشه نکرده اند می برد، چه بسا به بهای جانش و حیثیت اش تمام شود. و با انواع مارکها و اتهامات از نوع “اسپانسر عوض کرده، و شاگرد جلاد اوین” روبرو شوند.
    رجوی طی سالیان تلاش کرده این غار را برای اعضای آن تا میتواند تو در تو و پیچ در پیچ کند، تا غار نشینان رها شده بدست همدیگر خنثی و یا ترور سیاسی و شخصیتی و حتی بقتل برسند
    از همین روست که شاهسوندی نیز همچون شخص رجوی، گزارشات جدا شدگانی که از واقعیت سایه هایی که در غار رجوی دیده را بیان میکنند، متهم به “تغییراسپانسرداده گان” میکند. اتهامی که خود شاهسوندی از شخص رجوی هم میخورد. به غارهای تو در تویی که شاهسوندی در آن گرفتار است نگاهی طبق بیانات خودش خواهیم انداخت تا برای شاهسوندی بخوبی روشن شود که حقیقت سایه هایی که از آنها دفاع میکند کدامند.
    فرهنگ “مبارزه و مبارز یعنی همه چیز” درخدمت تبعیض و سرکوب
    کسی نیست که تاریخ مبارزه مسلحانه در ایران را بداند ولی به شرایط سیاسی منجر به ظهور آن اشراف نداشته باشد. همه بدرستی گفته و نوشته اند که اختناق و سرکوب شاه و به بن بست کشاندن مبارزات پارلمانی موجود و حاکم کردن سکوت گورستانی بر جامعه سیاسی عامل اصلی آن بوده است. آنچه شاید کمتر بدان اشاره شده و اگر شده من باخبر نیستم، اثر آن سکوت گورستانی بر عمل زدگی و یا به چپ روی افتادن عناصر رادیکال در میان احزاب ملی و مذهبی و حتی در بین مارکسیست ها در دافعه خانه نشینی سیاسیون بعد از سرکوب ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ بود.
    مهدی بازرگان و توصیه مبارزه مسلحانه او به محمد حنیف نژاد
    ظاهرا مهدی بارزگان، حنیف نژاد را به بدست گرفتن سلاح تشویق میکند و بیژن جزنی ها نیز در واکنش به رویکرد حزب توده نسبت به خمینی علیرغم اینکه حزب توده، سرکوب ۱۵ خرداد را محکوم میکند ولی از خمینی و نیروهایش که ارتجاعی تر از شاه میداند حمایتی نمیکند وارد مبارزه مسلحانه میشوند. یعنی پا پس کشیدن مارکسیستهای کشور بعد از سرکوب خرداد ۱۳۴۲. عناصر اصلی مذهبی طرفدار خمینی نیز خنثی شده سکوت پیشه میکنند، آخوندهای درباری که اساسا درتائید شاه بودند، ملیون نیز سرکوب وزندانی و تبعید شده اند و سکوت پیشه میکنند.
    در واکنش به چنین سکوت گورستانی جامعه ایران است که بیژن جزنی ها حنیف نژادها، مسعودپویان ها هرکدام به فراخور باورهایشان و البته با تاثیر پذیری از شرایط جوشان مبارزاتی جاری جهانی، علیه سلطه امپریالیسم، مبارزه مسلحانه را بویژه در محمد حنیف نژآد با تلقی و تاکید بر باور ” مبارزه و مبارز یعنی همه چیز” بنیاد می نهد..

    حنیف نژاد مبارز و مبارزه همه چیز آنهم نوع مسلحانه آنرا وجه افتراق خودش با دیگران (قاعدین یعنی به معنی خانه نشینان یا کسانی که کار مخالفت کلامی میکنند) به بالاترین ارزش سیاسی از نوع “صفر و یکی” چه در جامعه و چه در سازمان تبدیل کرد. بدین معنا که فعالیت سیاسی یعنی مبارزه مسلحانه و آنهم بصورت حرفه ای آن. تاجائیکه کارسیاسی صرف حتی منفی وهمراهی، با رژیم سرکوب حاکم وذلت پذیری تلقی میشود، بویژه که ساواک بعضا به عناصری در میان آخوندها و غیر آخوندها اجازه محدود مخالفت نمایشی را به امثال فلسفی، عبدالرضا حجازی، یا حتی شریعتی میداد.

    همین وجهه افتراق ایجاد شده بین “مبارز و مبارزه مسلحانه همه چیز با قاعدین” بود که تا قبل از مارکسیست شدن سازمان در سال۱۳۵۴ همه مذهبیون سنتی و حتی آخوندها را نیز تحت هژمونی مجاهدین نگه میداشت والا نقطه نظرات حنیف نژآد زمانیکه توسط حسین روحانی ایدئولوگ اعزامیش به نزد خمینی طی ۱۵جلسه با او در میان گذاشه میشود، هم دیدگاهها بعنوان التقات با مارکسیسم و هم مبارزه مسلحانه رد میشود. هرچند خمینی آنرا علنی نکرد و علیه مجاهدین موضع نگرفت. که متاثر از تسلط و اقبال اجتماعی بود که همین فضای مبارز و مبارزه یعنی همه چیز در آن زمان ایجاد کرده بود.

    تبدیل “مبارزه همه چیزاست” به ارزش طبقاتی

    متاسفانه این نوع ارزش گذاری مبارز و مبارزه همه چیز توسط حنیف نژاد بتدریج چه در زمان خودش و چه بخصوص بعد از اعدام زود هنگام خودش منجر به عملگرایی و حتی کمرنگ و بی رنگ شدن فکر و اندیشه در مبارزی که آنرا نمایندگی میکرد گردید.
    ارزش گذاری مبارز و مبارزه همه چیز بعنوان یک پایه فکری مجاهدین، بر “ایمان به فداکاری، از جان گذشتگی، شهدات طلبی، ترک دنیا طلبی” که در یک مبارزه حرفه ای متجلی میشود استوار است. و ایمان به خدا به آموزه های اللهی او توسط ائمه اطهار با شاخص امام حسین (ظاهرا تنها معتقد به مبارزه مسلحانه از نظر حنیف نژآد) بعنوان پایه دوم ایدئولژیک آنهاست.
    عبارت “ائمه اطهار” ترکیبی است از دو واژه: “ائمه”: جمع کلمه “امام” است که در لغت به‌معنای “پیشوا”، “رهبر” یا “کسی که پیشاپیش مردم حرکت می‌کند” است و واژه “اطهار”: جمع “طاهر” به معنای “پاک” یا “پاکیزه” است. که در طول تاریخ اسلام و همه ادیان اللهی طی چندین هزار سال از یهودیت، ریشه همه ادیان گرفته تا مسیحیت و اسلام، مبتی است بر ایمان و اطاعت بی قید و شرط به آموزه هایش. یعنی همان رابطه مرید و مرادی، رابطه مومن و امام، ارباب و رعیت، شاه و رعیت، بروز و ظهوری تاریخی پیدا کرده اند. که متاسفانه در ایران ما با غولهای ادبی مشهورجهانی اش، مانند مولوی و حافظ و عطار و سنایی و… عمقی تا ژن های ما ایرانیان در بستر یک فرهنگ عرفانی بدان داده شده، حتی این اعتقادات به ائمه اطهار به احساسات و عواطف عمیق ما گره زده شده اند. نوحه خوانی های سوزناک حنیف نژآد در زندان زمانیکه زیر اعدام است حاکی از این نوع اعتقادات گره خورده به احساسات و عواطف است. سینه زنی ها بر سر زدن ها و زنجیر و قمه زدن ها و شیحه کشیدن در قتل حسین در روزهای عاشورا و در هنگام زیارت قبور آنها همه و همه حکایت تراژیکی از عمق اعتقاد ما و نیاز های روحی روانی ما به رابطه هایی از نوع مرید و مرادی دارد که خودش را در یک مناسبات سیاسی در فقدان اندیشه در عشق به سازمان و بت و همه چیز شدن آن برای عضو و هوادار تبدیل شده و متجلی میشود.

    هایدیگر و تهی شدن مجاهدین از اندیشه

    مارتین هایدیگر فیلسوف هستی شناس آلمانی، در “نامه درباره ی انسانگرایی” نقش اندیشه درهستی انسان را اینگونه بیان میکند: “اندیشه، رابطه هستی با ماهیت انسان را به سرانجام می رساند… در اندیشه هستی به زبان می آید… زبان خانه هستی است. در پناه آن، انسان سکونت دارد.”
    هادیگراندیشه را فراتر از عمل کردن میداند، او اضافه میکند: “اندیشمندان … نگاهبانان این پناهگاهند . نگهبانیشان به سرانجام رساندنِ آشکار سازی هستی است. زیرا با کلامشان این آشکارسازی را به زبان می آورند، و در زبان نگهداری میکنند. اندیشه در وهله اول تنها به این دلیل که اثری از آن حاصل می شود یا به کار بسته می شود در ردیف عمل کردن قرار نمی گیرد. بلکه اندیشه در اندیشه کردن اش عمل میکند”.
    متاسفانه در دوره مسعودرجوی “شخص مبارز” بطور کلی از تفکر تهی شده و تبدیل به ابزاری در دست سازمان و تشکیلات گردید. سابقه در مبارزه بعنوان ارزش سازمانی بجای اندیشه و تفکر آنهم مبارز تابع و گوش بفرمان و نه عنصر مبارزی که براساس آگاهی و اندیشه ای حرکت میکند. اینگونه فرهنگ و درک عملگرایانه از ” مبارز و مبارزه معادل همه چیزاست” به اعضا و سازمان و رهبری منتقل گردید. و حتی وسیله ای شد برای تبعیض و برتری بر دیگرانی که تاکتیک مبارزه مسلحانه را رد میکردند.

    پایان قسمت دوم

    قسمت سوم:
    فهرست
    • حنیف نژآد، مسعود رجوی، تقی شهرام، مجاهدین و حتی جدا شدگان یک تمامیت واحد
    • مبارزه سدی در مقابل نقد پذیری
    • اعتماد بنفس مبارزاتی شاهسوندی دشمن استبدادمسعودرجوی
    • آقای شاهسوندی ارتش چرا ندارد اما سازمان انقلابی مسلح چرا دارد
    • نه رژیم بلکه اعضاء سازمان تهدید اصلی رهبر مستبد
    • ماموریت بالاتر از خطر تهیه رادیو
    • عدم حساسیت به قوانین و اصول مبارزاتی
    • رویکردهای تئاتری به ماموریت های مبارزاتی
    • توهمات مجاهدی و بمباران ستون نطامی فروغ جاویدان دوم
    • انقلاب ایدئولژیک و شاهسوندی
    • نکته مهم اطلاعاتی در مورد نشست معروف به “نشست اقرار مسعودرجوی”
    • اشتباه فاحش در گزارش شاهسوندی از نشست اقرار رجوی به رذالتش
    • انقلاب ایدئولژیک من در سال ۱۳۶۳
    • تلقی شاهسوندی از شوک اول انقلاب ایدئولژیک
    • شوک دوم انقلاب ایدئولژیک از نظر شاهسوندی
    • چرا شاهسوندی خطای جنسی رجوی را غیرمحتمل میداند
    • توجیه شاهسوندی در انتخاب مریم عضدانلو
    • توضیح من در مورد علت شوکها :شوک اول
    • توضیح من در مورد شوک دوم در انقلاب ایدئولژیک
    • شاهسوندی حرف رجوی راتکرار میکند
    • فردیک نیچه و علت اعتراف رجوی به رذالتش
    • تناقضات استدلال ازدواج با مریم عضدانلو و ضرورت آن
    • تناقض عمده در اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی
    • عمل جراحی زیبایی مریم عضدانلو قبل از ازدواج با مسعود
    • بعضی حرفهای جدید که شاهسوندی نشنیده
    • تئوری رجوی در رهایی زن انقلابی مجاهد
    • گزارشات فرزندان مجاهدین از تعرض به خودشان
    • آرزوی سلامتی برای شاهسوندی
    • تعجب از فرج سرکوهی و لزوم تقدس زدایی از هر فکر و متفکری
    جان لاک
    ولتر
    ژاک ژآک روسو
    ویتگن اشتاین
    مارتین هایدیگر
    تروتسکی
    یورگن هابرماس
     آقای سرکوهی باید از استوره سازی فاصله گرفت

    پیشگفتاری شاید غیر ضروری که شاهسوندی آنرا ضروری کرد
    درقسمت دوم این مجموعه گفتار نوشتم که: “قصد نداشتم که به نقد کار سعید شاهسوندی بنشینم، اما اصرار شاهسوندی در جلسه ۲۲آوریل همراه با خواهش و تمنا خواستار نقد شدن و طرح سوالات جدی شد، بر آن شدم علیرغم اینکه امثال شاهسوندی و کلا هرکسی که تنش به تن مسعودرجوی خورده باشد و راهش به مجاهدین افتاده باشد را خوب می شناسم و نسبت به واکنش هایشان آشنا هستم، پیه آنرا به تن مالیده و تصمیم گرفتم به این نقد بنشینم.”
    مایلم فقط در جواب به بعضی واکنش ها و رجوی صفتی دوباره تاکید کنم که:
    ۱. قصدم از این مجموعه گفتار شناخت مجاهدین در تمامیت آن است و قصد نقد شخص شاهسوندی درمیان نیست.
    ۲. از او بعنوان یک جسد سیاسی، برای کالبد شکافی مجاهدین استفاده کردم.
    ۳. از شاهسوندی شخصا، چیزی و ارزشی و جایی باقی نمانده که نقد شود. همانگونه که مجاهدین به تفاله تبدیل شده اند
    ۴. . او سالهاست توسط سه راس مثلث، یعنی “رجوی، خودش ودر نهایت رژیم” با شرکت درفروغ به جسدی که تقی شهرام برنامه ریزی کرده بود تبدیل شده است.
    البته من قبل از انتشار این نقد به شاهسوندی اطلاع دادم که مایلم این نقد را قبل از انتشار برایش بفرستم تا اگر نظری دارد بدهد. چون قصدم کمک به او جهت شناخت مجاهدین است. جوابی نداد
    توصیه من به شخص شاهسوندی برای رستگار شدن نیز پند گرفتن از نظر “فهیمه اروانی در مورد خودش است”. که شاهسوندی آنرا گزارش کرد. ومن از قبل اطلاع نداشتم. اما عین همین نظر را ۴۰ سال است من نیز دارم. از وقتی که برای اولین بار در پاریس در سال ۱۳۶۴یا ۱۳۶۵ با شاهسوندی و محمد علی جابرزاده مسئول ستاد تبلیغات مجاهدین به اتفاق برای دیدن پایگاه گونس رفتیم، در اعمال و کردارت همان نظر اروانی به همرزمت منتقل میشد. هرگز نیز با کسی در میان نگذاشتم. ولی از تو چیزی جز همان که فهیمه اروانی گفت تراوش نمیشد و الان نیز نمیشود.
    اگر شما سر سوزنی برای تمام ادعاهایی که از نقد پذیری میکنی ارزش قائل بودی و مثل رجوی هارت و پورت نبود، مطالب آمده در نقد گفتار ت را شما نیز نقد کن و ایراداتش را بنویس یا بگو تا شنوندگان و خوانندگان از آن در شناخت هیولایی بنام تفکر مجاهدی و رهبریش بهره ای ببرند
    بگذریم، و برویم سر بحث شناخت مجاهدین.

    حنیف نژآد، رجوی، تقی شهرام، مجاهدین و جدا شدگان یک تمامیت واحداند

    شاهسوندی بدلیل باورهایش نمی خواهد یا نمیتواند تحلیل درستی از کلیت مجاهدین ارائه کند، علیرغم تلاشش برای بیطرف ماندن چه بدلیل نداشتن الگوی تحلیلی از آنها که منجر به ریزش حجم زیادی از تناقضات در رویکرد شاهسوندی به حقایقی که خود بیان میکند و چه بدلیل ناقص و مقطعی دیدن آنها در بیان آنها، شنوندگان او را به طرفداری و حمایت از سازمان متهم میکنند؟
    شاهسوندی هنوز به این درک نرسیده که سازمان از روز اولش در زمان حنیف نژآد، تا سازمانِ مارکسیست شده در سال ۱۳۵۴، تا قسمت مسلمان مانده، که بدست مسعودرجوی افتاد، از راس رهبری تا همه اعضای آن یک پدیده واحدی هستند. بنیادهایی که همه این عناصر مختلف سازمان از روز تاسیس تا به امروز از جمله جدا شدگان را بهم متصل میکند واحد است علیرغم اینکه تفاوتها و اختلافات بین عناصر یک جریان را نفی نمی کنیم اما اختلافات کمی است. اینرا اگر متوجه نباشیم به درک درست دیالکتیکی و تاریخی و وجود و پدیدارشناسانه و در نتیجه شناخت واقعی از کلیت آن جریان دست نمی یابیم و بنابراین درس درستی هم نمیتوانیم بگیریم. و همچون ۲۵۰۰ سال گذشته درشکوه و شکایت از مستبد اجبارا به تکرار اشتباهات و افتادن در دام مستبد جدیدی در می غلطیم.

    مبارزه سدی در مقابل نقد پذیری

    ارزش گذاری مبارزه و مبارز همه چیز است، در درون سازمان نیز از طرفی وسیله ای شد برای سرکوب هر نوع نقد و سوال و شک و تردید و بویژه مسئولیت خواستن از رهبری مجاهدین در قبال اعمال و کردارش چه توسط دیگران چه توسط اعضای آن. مسعودرجوی نقد مبارز و مبارزه و بخصوص “سازمان مبارز” را معادل همدستی وحمایت از دشمن شمرد و بدان بار سنگین خیانت بخشید. وسیله ای شد برای تبعیض بین کسانیکه در مبارزه، سلاح بدست میگرفتند یا نمیگرفتند. و از طرف دیگر سرمایه ای شد برای آنها که بی قید وشرط به آن تن میدادند.

    در نتیجه چنین رویکردی بود که، ، مدت زمان حضور در مبارزه، زندان رفتن، شکنجه شدن، مقاومت کردن در زیر شکنجه، مستقل از محتوای اندیشه و فکری که فرد یا سازمان مربوطه نمایندگی میکند، ملاک و معیار پیشتازی و انقلابیگری و چپ تر بودن گردید. همچنین معیار سنجش جایگاه و رتبه فرد با محتوایی طبقاتی و برتری طلبانه در میان مجاهدین گردید.
    همین ارزش ها به جامعه نیز منتقل شد و استقبال استوره انگارانه ای که جوانان و نوجوانان امثال من از مبارزین آزاد شده از زندان شاه نمودند برهمین فرهنگ استوار بود. که درفقدان توجه به محتوای فکری ایکه مبارز و سازمان، گذشته از شعارهای دهان پرکنی که میداد و تابلو تعلق فکری سازمانیش در سردر سازمان نصب و یا نمایندگی میکرد مبارزین را به بت هایی برای پرستش تبدیل میکرد. در چنین شرایط سطحی و صوری فکری اما پرشور از احساسات مبارزاتی هزاران نوجوان و جوان جذب سازمانها شده در چشم بهم زدنی وقتی مجاهدین به ترور روی آوردند، به مسلخ رفتند.
    در بررسی شاهسوندی گفتیم، او بعنوان خائن شماره ۳ بعد از شریف واقفی و صمدیه لباف، با دستگیری اش توسط ساواک درسال ۱۳۵۴این شانس را پیدا کرد که تقی شهرام نتواند طرح ترورها را با کشتن او تکمیل کند.
    شاهسوندی مسلمان مانده در زندان نیز مقاوم باقی می ماند در صورتیکه وحید افراخته ای که تفکرات خرده بورژوایی را ترک کرده به مارکسیست و انقلابی ارتقاء یافته بود، قاتل شریف واقفی گردید و بعد از دستگیری در زندان با ساواک همکاری میکند. شاهسوندی در زندان اطلاعات ترورهای همرزمانش را به مسعود رجوی میدهد تا در ”تحلیل آموزشی بیانیه اپورتونیستهای چپ نما” استفاده کند.

    اعتماد بنفس مبارزاتی شاهسوندی دشمن استبدادمسعودرجوی

    عطف به فرهنگ “مبارزه و مبارز یعنی همه چیز”، پروسه ای که سعید شاهسوندی در جریان فوق طی میکند به سرمایه ای مبارزاتی برای او تبدیل میشود و اعتماد بنفس بالایی به او میبخشد که دیگر مجاهدین یا از آن بی بهره اند و یا حتی خطاهایی در جریان مبارزه دارند که نمیتوانند بدلیل ذهنیت استوره ای و خطاناپذیری مبارز، از زیر بار سنگینی آن سربلند کنند. اینگونه است که ناخودآگاه شخص شاهسوندی، در ذهن خودش جایگاه خاصی در سازمان برای خودش شکل میدهد.که البته در نگاه های همرزمانی که آنها نیز آلوده به همان ضد ارزشها هستند نیز بخوبی آنرا مشاهده میکند. علیرغم این شاهسوندی تحت تاثیر اتهامی است که اتوریته سازمانی برای سرکوب آن اعتماد بنفس به مبارز میزند تا آنرا خنثی کند.
    حتی شخص شاهسوندی امروزه خودش همچون رجوی، آن ویژگی اعتماد بنفس را “قلوص بودن یا ناشاخول بودن” مینامد. درصورتیکه اشراف ندارد که اولا این اعتماد بنفس برخلاف دیگر مجاهدین حتی مسئولتراز خودش ریشه در چه دارد؟ او هیچ علائمی هم نشان نمیدهد از اینکه برای سازمانی که لحظه لحظه مسیر حرکتش با خون انسانها فرش میشود، مبارزانی می طلبد که بشدت نسبت به تصمیمات سازمانی، پرسشگر و نقاد و هوشیار باشند، مبادا با تصمیمات غلط قطره خونی بنا حق ریخته و هدر رود، این ویژگی قلوص بازی نیست. بلکه نقاد از نظر نقد شونده ای مستبد چون مسعودرجوی است که قلوص و مزاحم است.
    همین ویژگی قلوص بازی(اعتماد بنفس مبارزاتی) شاهسوندی، برای مسعودرجوی بلقوه حتی در زندان بزرگترین تهدید و نقطه تضادش با او بوده است. رجوی ای که طی سالهای بعد، سلطه طلبی مطلق اش بر تشکیلات سازمان، بارزتر و برجسته تر شد، بویژه بعد از شکست پروژه سرنگونی رژیم و تمام شدن مجاهدین در داخل کشور، آنهم درکمتر از یک سال اول مبارزه، و ماندگاری ابدی آن در خارج کشور، پرسشگری، تهدید اصلی رهبری خودکامه مسعود رجوی بود.

    نه تنها من بعنوان کسی که از فروردین ۱۳۶۱ در موضع مسئول شاخه ترکیه و سپس مسئول شاخه پاکستان مجاهدین که مسئولیت خارج کردن تمامی کادرهای باقی مانده مجاهدین از داخل کشور را بعنوان بخشی از مسئولیتهایم برعهده داشتم بلکه مسعودرجوی که همه اطلاعات ارسالی من به او میرسید میدانست که سازمان مجاهدین برای همیشه به خارج کشور منتقل شده است. و پرونده مجاهدین درداخل کشور و سرنگونی رژیم بدست مجاهدین با سیاست هایی که او اتخاذ کرده به قیمت هزاران هزار قربانی در میان مجاهدین و قتلعام جنبش چپ ایران و بین مردم ایران برای همیشه بسته شده است.
    آقای شاهسوندی ارتش “چرا” ندارد اما سازمان انقلابی مسلح “چرا” دارد
    آقای شاهسوندی در ارتش، مناسبات نظامی آن بر مبنای رابطه بین فرماندهان نظامی تحصیل کرده، آموزش ستاد دیده ای است که طبق طرح و برنامه ای عمدتا مخفی و سری است و سرباز صفر که آموزش او بر مبنای تقسیم کار و نوع مسئولیت او در آن طرح استوار است صرفا باید نقش خودش را در آن طرح بازی کند میباشد. یعنی سرباز مربوطه هیچ کاری با کلیت برنامه و طرح ندارد، مثلا پیاده نظام است یا باید پیشروی کند و فلان نقطه را بگیرد یا… یعنی یک سیستم فرماندهی بعنوان مغز ارتش وجود دارد بقیه کم و بیش ابزاری بیش نیستند. در این ارتشها فرمانِ فرماندهان آنهم مبتنی بر طرح نظامی آن ماموریت بر سلاح سربازحاکم است. یعنی سرباز مانند یک روبات باید کور عمل کند و هیچ مسئولیتی در قبال اعمالش ندارد. اگر هم فرمان را اجرا نکند، از پشت فرمانده اش او را اعدام میکند. چون آن ارتشی که از نظر شما چرا ندارد، فرمانده اش منافع طبقه ای را نمایندگی میکند که چه بسا دشمن همان سرباز نیز میباشد. و سرباز را برای کشتن هم طبقه اش بکار میگیرند. بنابراین باید روبات باشد.
    اما در یک سازمان مبارزی که از سلاح استفاده میکند، مناسبات بین فرمانده و سرباز صفر نیست. بین مبارزین آگاه و مسئولی است که فقط بین آنها تقسیم کار صورت گرفته است.
    با وجود اینکه آنها نیز در هر ماموریتی طرح و برنامه وتقسیم کار دارند، آنچه در اساس بر سلاح حاکم است، اولا ایدئولژی و آرمان مبارزه، سپس استراتژی و تاکتیک برآمده از آن آرمان است. مبارز نه روبات باید باشد و نه کور. نمیتواند از سلاحش خارج از آرمان و استراتژی ای که برای آن بخدمت گرفته شده، استفاده کند. او هرلحظه ضمن وفادار ماندن به طرح نظامی و تقسیم کاری که از قبل بدان آگاه شده، آگاهی ای که با وجدان آرمانی او محک خورده و پذیرفته شده است عمل میکند. در قبال همه اعمالش مسئول است. فرمان فرمانده مسئولیت مبارزی که آگاهانه وارد مبارزه شده را منتفی نمیکند. یعنی یک مبارز، نمیتواند صرفا به این دلیل که تقی شهرام یا مسعود رجوی فرمان داد، علی زرکش خائن است برو او را همچون شریف واقفی اعدام کن بیا، اینکار را بکند. بنابراین چرا داریم خوب هم داریم.

    تهدید اصلی رهبرِ مستبد، نه رژیم بلکه اعضاء سازمان

    بسته شدن پرونده مجاهدین خلق در داخل کشور درپایان سال ۱۳۶۲، بدان معنا بود که از آن تاریخ به بعد تضاد اصلی ای که سازمان مجاهدین با آن روبروست بقاست و نه تهدید رژیم، چون رژیم در کمرشکن کردن سازمان در داخل کشور کارش را به تمام و کمال به اتمام رسانده بود.
    در شرایط بقا آنهم در خارج کشور که تمامی ارزشهای آن علیه شما عمل میکنند، تهدید اصلی اعضاء هستند. آنهم تهدید علیه رهبری که نه تنها قصد انتقاد از خود، نه قصد اصلاح خود و خطوط، و نه قصد کنار رفتن دارد، بلکه مصمم است به قیمت نابودی باقی مانده یک تشکل مبارز و تبدیل آن به مجلس شاه گونه یا آخوند زده فرمایشی بله قربان گو، نوکر معاب ستایشگر، در قدرت بماند. از این روی مسعودرجوی دشمن هر مجاهدی بود که با تکیه به سرمایه و اعتماد بنفس مبارزاتی، جرات فکر کردن، جرات نقد کردن جرات اعتراض داشت حتی اگر به غلط نقد و اعتراض میکرد.

    ماموریت بالاتر از خطر تهیه رادیو

    تهیه رادیو در طول سال ۱۳۶۰ زمانیکه در لندن مسئول شاخه دانشجویی خارج کشور مجاهدین بودم برعهده من نیز بود. در لندن مذاکراتی هم با شرکت معظم مارکونی از تولید کنندگان جهانی فرستنده های رادیویی با “پوشش مجاهدین افغان!” برای تهیه رادیویی با انواع قدرت تا یک کیلوواتی قابل حمل مناسب برای منطقه کردستان داشتم.
    بعد از شهادت موسی از لندن به پاریس فراخوانده شدم و بعد از دیدار با مسعودرجوی در حضور محمدعلی جابرزاده، عباس داوری و علیرضا باباخانی، مسئولیت تهیه رادیو از من گرفته شد و مسئولیت شاخه ترکیه تحت مسئولیت عباس داوری به من سپرده شد. که در جریان بخشی از این مسئولیت، اعضا وکادرهای سازمان از جمله، پرویز یعقوبی و مادررضایی ها، علی زرکش، محمودعطایی ، پسر رجوی مصطفی و صدها تن از اعضا و کادرهای مرکزی دیگر را از مرز ترکیه از کشور خارج کنم.
    شاهسوندی که او نیز بطور موازی در سال ۶۰ مسنول تهیه رادیو بود آنرا تهیه و به کردستان منتقل میکند .شاهسوندی وقتی به کردستان میرسد با خود پاکتی از طرف سازمان خطاب به حسن مهرابی مسئول کردستان مجاهدین دارد که حکم تعلیق عضویت شاهسوندی است که بدلیل سرپیچی از دستور سلسله مراتب سازمانی صادر شده است.
    درصورتیکه سعید چه بدلیل تحصیلاتش چه بدلیل مسئولیتش در رادیو و اشراف مشخص فنی در زمینه شرایط کردستان و نیازها و کمبودهای رادیویی تشکیلات برای غلبه بر پارزیتی که رژیم روی امواج رادیوی مجاهدین می انداخت، طبق نظر کارشناسی او نوع رادیوی مورد نیاز رادیو چند کیلووات باشد. نظر محمدعلی جابرزاده مسئول بالاتر شاهسوندی فرستنده ۱.۵کیلو واتی بوده است که قابل حمل و نقل در یک مبارزه چریکی آنهم در کوههای کردستان باشد.. رد تصمیم محمد علی جابرزاده بعنوان مسئول بالاتر شاهسوندی آنهم در حضور مسعودرجوی در هنگام مذاکره برای تصمیم گیری نهایی، و تهدید شاهسوندی به ترک مسئولیت تهیه و انتقال رادیو درصورت عدم موافقت با نظرش بعنوان سرپیچی از سلسله مراتب فرماندهی تلقی شده، و حکم تعلیق عضویت صادر میشود. از نظر من هم اینکار شاهسوندی نقض سلسله مراتب فرماندهی بوده است.
    ولی حکم درپاریس به خودش ابلاغ نمیشود! بلکه حکم را سربسته در پاکتی بدستش میدهند که به همراه رادیویی که “برخلاف نظر سازمان و به خصوص خلاف نظر مسعود رجوی تهیه میشود” به کردستان ببرد.

    در این رویکرد مسعودرجوی در عدم ابلاغ تعلیق عضویت به شاهسوندی در پاریس به قیمت اجازه دادن به ورود به فرایند آشکارا غلط، بسیار پرهزینه و وقت گیر و پر خطر بردن رادیو ۵۰کیلو واتی بجای رادیو ۱.۵ کیلوواتی از آلمان به کوههای کردستان جهت راحت شدن از شر شاهسوندی در پاریس، نمونه بارزی از پراگماتیسم، و آپورتونیسم در رهبری مسعودرجوی است.
    آنچه مایلم توجه شما را بدان جلب کنم واکنش سعید شاهسوندی بعنوان یک عضو مجاهدین به تعلیق عضویت اش در قالب روابط عضو با سازمان و رهبری آن در این نقد است. شاهسوندی فقط نمونه است آنهم برای شناختن مجاهدین و اینکه چرا مجاهدین اینی هستند که در گزارشات شاهسوندی شاهدیم که با عقل سلیم امروزی شنودگان قابل فهم و توجیه نیست
    شاهسوندی بعد از شوک وارده از تعلیق عضویتش، بدون اینکه وارد این بحث و بررسی گردد که آیا تعلیق عضویت او طبق قوانین و ضوابط سازمانی درست یا خیر، اولین، عاجل ترین، حیاتی ترین مسئله ای که برایش مطرح است و برای نجات آن میکوشد، در پیشنهاد “انجام عمل انتحاری با رفتن از کردستان به داخل شهرها و کشته شدن برای اثبات عمق عشق، اخلاص و اعتماد و وفاداری خودش به مرادش مسعودرجوی است” آشکار میگردد.
    خود شاهسوندی اینکارش را “امری است ناشی از روانشناسی بسیاری از افراد صادق و معتقد به سازمان … دچار بحران هویتی.” (اسناد و مکاتبات رجوی و من[شاهسوندی]…، پانوشت ص ۱۲۳) میداند.

    عدم حساسیت به قوانین و اصول پذیرفته شده مبارزاتی

    همانطور که شاهدید، هیچ اثری از حساسیت و توجه به نقض و زیر پاگذاشته شدن قوانین و حقوق و مناسبات سازمانی در رویکرد هیچکدام نیست، نه در رویکرد رجوی توضیحی مبنی بر نقض ضوابط سازمانی در تعلیق هست و نه در رویکرد شاهسوندی به این تعلیق دیده نمیشود.
    در عمق و محتوای این واقعه در بررسی و تحلیل و تصمیم و صدور احکام، هیچ نشانه ای از مناسبات سازمانی مبتنی بر حقوق و روابط برسمیت شناخته شده سازمانی بین اعضاء و سازمان نیست. بلکه تماما تعادل قواست که حاکم است. برای مسعودرجوی در پاریس تعادل قوا بنفع شاهسوندی عضو خاطی است که اخراج یا تعلیق عضویش میتواند به خروج او و مسئله سازی برای رهبری مسعود رجوی در پاریس جایی که تحملش را ندارد میگردد. بنابراین نظر شاهسوندی از هرچند غلط نظر مسعودرجوی به سازمان و رهبری او تحمیل میشود. در کردستان اما تعادل قوا به نفع رجوی است، چون اگرشاهسوندی مسئله دار و از سازمان خارج شود آنچنان مشکلی برای رجوی پیش نمی آید. آنجاست که حکم ابلاغ میشود.
    آنچه هیچگاه نه توسط شاهسوندی عضو ونه توسط سازمان مطرح و مورد بحث و نقد قرار نمیگیرد مناسبات بر اساس قوانین حزبی و سازمانی و حقوق اعضا و رهبران در آن قضیه است. رویکردها از نوع تعادل قوایی است.
    مگر ادعاهای دو طرف، این نیست که یک سازمان مبارز با تکیه بر اصولی که حنیف نژآد برگرفته از لنین و یا مائو بعنوان اصول مبارزه حرفه ای بر آن با یک استراتژی مشخص با رهبری مشخص با سیستم تصمیم گیری مشخص مورد تائید و قبول همه اعضا بنا شده تا تلاشها و مبارزات بتواند به ثمر بنشیند. و خارج از آن قوانین حاکم برتشکیلات و مبارزه، هر تلاشی صدبار صادقانه تر و پر درد و رنج و شکنج تر از تلاشهای شاهسوندی در تهیه و حمل رادیو به کردستان به ثمر نمی نشیند؟
    اگر سعید به اینها توجه داشت میتوانست بخوبی نتیجه بگیرد که بر اساس اصول مبارزاتی پذیرفته شده سازمانی، یا منِ سعید شاهسوندی در اشتباهم و از اصول مبارزاتی و تشکیلات تخطی کرده ام، یا رجوی در اشتباه است و اوست که تخطی کرده است. تا برایش روشن شود که کدام باید تصحیح شود یا بدنبال تصحیح آن باشد. هیچ محتوایی از این نوع در نگاه و بررسی در دستگاه نظری سعید و رجوی نیست.
    در ضمن بنابر تاکید و اصرار شاهسوندی مبنی بر پایبندی به عدالت در نقد رجوی نباید فکر کرد که در همه موارد حق با ما کادرهای سازمان بوده است و نه با مسعود رجوی. چرا که تمامی نظرات کارشناسی حتی در میان متخصصین شرکت مارکونی که تجربه بسیاری در تهیه فرستنده های رادیویی برای گروههای چریکی در مناطق کوهستانی مانند افغانستان داشتند، فرستنده باید قابل حمل باشد بود. هرچند که فرستنده چند کیلو واتی بسیار قویتر است ولی غیر عملی است.
    طبق گزارشات خود سعید شاهسوندی از آن پس یعنی عملا از سال ۶۱ تا اسفند ۱۳۶۳ بدون هیچ هویت مبارزاتی مانند برده مدتی در استانبول و سپس در پاریس بکار گرفته میشود. چون رجوی هیچ کس را اخراج نمی کرد. برویم به سراغ مورد واضح تر دیگر.

    رویکردهای تئاتری به ماموریت های مبارزاتی

    گذشته از انتقادی که به آقای شاهسوندی در بیان تئاتریکال و با سناریوهای هالیودی در مورد تهیه رادیو هست. ایشان، یکدسته گل بزرگ به سازمان در تهیه فرستنده رادیو آنهم مستقل از قدرتهای دولتی میدهد و مدعی میشود که ردایو اهدایی سازمان اطلاعات عراق بعنوان دشمن در حال جنگ با ایران!!! تحت عنوان کمک جنبش الفتح به نمایندگی هانی الحسن را سازمان قبول نکرده است!!! و اینگونه سنگ استقلال سازمانش از دولت عراق را در آن زمان به سینه میزند. این میزان سادگی یا خود را به سادگی زدن از آقای سعید شاهسوندی با آن سوابق دور از انتظار است. زمانیکه،
    الف: ترددات تمامی نیروهای سازمان ازجمله خود شاهسوندی از کردستان ایران به اروپا تماما از بغداد، تحت کنترل و نظارت و تامین ویزای رفت و یا برگشت،گذاشتن همراه از فرودگاه به پایگاه سازمان در بغداد و سپس به کردستان توسط دولت عراق صورت میگرفت.
    ب: دولت عراق واسطه تماس با الفتح و هانی الحسن با خود شاهسوندی بوده.
    ج: دولت عراق در جریان تهیه رادیو سازمان بوده است، از این روی پیشنهاد دادن آنرا از طریق هانی الحسن کرده.
    د: مگر میشد فرستنده رادیوچند کیلوواتی را از فرانکفورت به بغداد منتقل کرد، بدون اینکه طی تماسهایی مستمر و هماهنگیهای گسترده بین مسعودرجوی با سفارت عراق در آلمان این کار صورت گرفته باشد، عملی گردد؟
    هـ: من خودم در فروردین ۱۳۶۱ که مسئولیت تهیه رادیو را برای گرفتن مسئولیت شاخه ترکیه رها کرده به ترکیه رفتم، مسئولیت ترکیه را ازاحمد افشار(فرزاد-از اعضای قدیمی سازمان و مترجم رسمی ملاقاتهای عربی-سیاسی مسعودرجوی با دولت عراق) تحویل گرفتم. احمد افشار را بدلیل تسلط او به زبان عربی سازمان از ترکیه آزاد کرد که بفرستد به بغداد، او از ترکیه به بغداد رفت و تحت مسئولیت محمدحیاتی که آن زمان مسئول شناخته شده مجاهدین در بغداد بود، به کار ترجمه ملاقاتهای سازمان با عراق که به یکباره صدبرابر شده بود بپردازد.
    و: من بعدها که مسئول شاخه پاکستان بودم، برای اعزام نیروهایمان از پاکستان به عراق بطور مستمر با کنسولگری عراق در کراچی بطور مستمر در تماس و دیدار و هماهنگی بودم. چون همه نیروهای سازمان را که از ایران به پاکستان منتقل میکردم عراق تمامی لجستیک انتقال آنها(ازتهیه پاسپورت و ویزا و …) از پاکستان به بغداد را برعهده داشت
    با این وجود شاهسوندی سنگ عملکرد مستقل سازمان از عراق را آنهم در عراق به سینه میزند!!!! زمانیکه بطور تمام و کمال سازمان با عراق در ارتباط است.
    شاهسوندی فکر میکند با معرفی خودش بعنوان نماینده امیر امارات متحد عربی، درتهیه رادیو از شرکت های سازنده رادیویی در اروپا توانسته ضمن فریب دستگاههای اطلاعاتی غرب، رادیو را مستقل از خواست آنها تهیه کند
    اما فراموش میکند که بعدا نگوید که:
    “اگر سیستم اطلاعاتی غربی مثلا در آلمان متوجه میشدند که ما ایرانی هستیم حتی واکی تاکی هم بما نمی فروختند.”
    و یا در پاریس که با پوش یک تاجر بنام مهدی به همین شیوه آنهم بعد از خلع عضویت برای تهیه تدارکات سازمان فعال بود و در قراردادها خود را تاجری بنام مهدی معرفی میکرده است، سیستم اطلاعات فرانسه از سازمان در مورد فرد تاجر نمایی بنام مهدی که شاهسوندی باشد استعلام گرفته اند. و ضمن قند آب کردن در دلش آنهم وقتی سازمان حتی اورا عضو هم نمیداند و مانند برده و نه مبارزی که فکری و اندیشه ای را نمایندگی میکند مورد بهره برداری قرار میداد، برای سازمان کارهای محیرالعقول میکرده است. درصورتیکه وقتی سیستم اطلاعاتی کشوری در مورد فرد وابسته به تشکلی سیاسی پناهنده سوال میکنند برای استعلام گرفتن نیست، بلکه برای اطلاع دادن است. که ای مجاهدین این بازیهای کودکانه را در نیاورید اگرهم این آقا مهدی شما خلافی کرد بدانید که گردنتان گیر است. پس همه ما دانش آموزان نتیجه میگیریم که عضو متوهم ما توانسته بود همه را فریب دهد.
    نه سعید عزیز، آنها از لحظه ای که در آلمان درخواست تهیه رادیو برای استفاده مبارزین طالبان کردی همانطور که وقتی من در لندن با سابقه چندین سال مسئولیت انجمن ها، تماس روزانه با ستاد مجاهدین در تهران، صدها سخنرانی درلندن، محاکمه وزندان شدن بدلیل اشغال کنسولگری رژیم در لندن، کماکان بدستور سازمان ادای جیمزباند را در آورده مدعی بودم که از جانب مجاهدین افغان دنبال تهیه رادیو هستم، هم سیستم اطلاعات آن کشور و هم شرکت مارکونی میدانستند که من و یا شما در آلمان چه کسی هستیم. چون همه رادیو های مورد نیاز طالبان را اطلاعات مرکزی آمریکا “سی آ ای” تدارک میدید. و به محض اینکه من یا شما با پوش نماینده امیر عمارات که از سر رویش نه پرنس یک کشور نفت خیز بلکه مجاهدی یک لا قبایی که طبق روایت خودت “فقط مک دونالد” میخورد را تشخیص میدادند، ضمنا بلافاصله سیستم اطلاعاتی به حرکت در میآید تا ببیند این دزد ناشی کیست؟
    بعد که خوب فهمید اجازه صادر میشود که مجاهدین رادیو داشته باشند یا خیر. و آن رادیویی که با افتخار “از سیستم اطلاعاتی عراق را مجانی” نگرفته بودی را اینبار “از سیستم اطلاعاتی غربی ها” با پرداخت پولش دریافت کنی. مگر فراموش کرده ای همه کسانیکه به مقر رجوی وارد و خارج میشدند از جمله خودت شناسایی میشدند. مگر تلفن ها کنترل نمیشد، عجیب نیست که شما متوجه این واضحاتی که من تشریح کردم نشده باشید؟
    آن آلمانی مهندس مسئول فنی شرکت زیمنس هم که گفتی اتفاقا در مجاورت شمای مجاهد مثل مریم رجوی یک شبه انقلابی شده بود هرچند تقاضای عمل انتحاری و فدا کردن خودش برای رهبری مجاهدین برادر مسعودرجوی نکرد ولی به چنان انقلابی ای بدلش کردی که در جا پیشنهاد داد با تو به کوههای افغانستان بیاید و همراه شما مبارزه کند
    سعید جان آن آلمانی میخواست بگوید، نقش بازی کردن را باید از من یاد بگیری. واقعیت این است اگرشاهسوندی غرق در توهمات مجاهدی نبود، متوجه میشد که آن آلمانی میخواست بگوید خودتی. و آنگونه که فکر میکردی عاشق چشم و ابرو و تسلط امور فنی و کار های محیر العقول جیمزباند سازمان نشده است تا همه کار و بارش در شرکت زیمنس را رها کند و همراه شاهسوندی به کوههای افغانستان برای مبارزه برود. ما خودمان که یک شبه مارکسیست و یا مجاهد و یا … میشویم فکر میکنیم همه اینطورند. واقعا سعید ما مجاهدین عجب کوفت هایی هستیم. بابا در دهه هشتاد عمرمان هم بله. مسعود رجوی جیمز باند بزرگ که فاجعه ملی است، ما مجاهدین هم دست کمی نداریم.

    توهمات مجاهدی و بمباران ستون نطامی فروغ جاویدان دوم

    آیا همین کارمتوهمانه مخفی کردن هویت خودمان چه توسط من و یا تو نمونه به قول خودت مینیاتوریزه شده “توهم” مسعود رجوی در مخفی کردن ماهیت تروریستی در کشتار آمریکایی ها با تدارک ویتنام ها برای آمریکا در تهران یا خود را دمکرات و مدافع حقوق بشرمعرفی کردن و مخفی شدن پشت بنی صدر برای فریب امپریالیسم نیست؟
    به همه مقدسات قسم میخورم همه ما مجاهدین از جمله رهبری آن در قطع از واقعیات و غرق در توهمات و خود فریبی بلاهت بار کودکانه بر خلاف همه اصول روابط بین الملل و روابط حاکم بر قدرتهای حاکم، مسعود رجوی در عراق میگفت:
    “سرانجام سید الرئس صدام حسین به من ایمان خواهد آورد و اجازه و سلاح و پشتیبانی کافی خواهد داد که در فروغ جاویدان دوم ایران را فتح کنیم.”
    باز به همه مقدسات قسم میخورم، وقتی صدام سرنگون شد، و آمریکا عراق را گرفت، و مسعودرجوی روز قبلش با خرید سوراخ موش فرار را بر قرارترجیح داده و غیبت امام زمانی گزیده بود. تمام قرارگاهها سازمان در عراق و ستون نظامی ما بطول بیست کیلومتر متشکل از تانکها و نفربرها و توپخانه و دیگر خودروه ها، بسمت مرز برای عملیات فروغ جاویدان دوم، شبانه در حال پیشروی بودیم بمباران شد. تو بخوان، در حال پیشروی مخفیانه شبانه!!! به قتلگاه فروغ جاویدان دوم در فروردین ۱۳۸۲ / مارس ۲۰۰۳ با توهم فتح تهران بر اساس برنامه از پیش تدوین شده مسعود رجوی بودیم، توسط جنگنده بمب افکن های انگلیس و آمریکا بمباران شدیم طوری که به افراد صدمه چندانی وارد نشد. این طرح رجوی بود برای خلاص شدن از دست مجاهدین که اینبار آمریکا برای جلوگیری از رفتن به سمت مرز بمباران کرد و نگذاشت توسط رژیم در مرز قتلعام شویم.
    روز بعد زمانیکه بمب افکن های نظامی آمریکا بر بالای سر اشرف گشت میزدند، ژنرال اودی ارنو فرمانده کل نیروهای آمریکایی با ستون نظامی اش بداخل اشرف آمد، تا شرایط تسلیم را ابلاغ کند. فهیمه اروانی و زهره اخیانی مثل من و تو به توصیه رجوی برای مخفی کاری و عادیسازی اعلام کردند، ما دمکرات هستیم و آزایخواه و به حقوق بشر احترام میگذاریم. بدون اینکه متقاعد شده باشیم که ژنرالی که چند ساعت قبل داشت بمبارانمان میکرد فریب خورده است یا خیر، برای سرنگونی رژیم درخواست سلاح و حتی هیلی کوپتر کردیم. ژنرال اودی ارنو اما مثل آلمانها یا انگلیسها مودب نبودند، خود فریبی و عادیسازی دزد ناشی را نادیده بگیرند، بلکه فرمان خلع سلاحمان را صادر کردند. رجوی بزرگ جیمزباند مجاهدین بلافاصله مهدی برایی (احمد واقف) را فرستاد تا طی مباحث توجیهی به کل اشرف نشینانِ در محاصره ارتش آمریکا بگوید که:
    “طبق گفته برادر مسعودرجوی آمریکا بزودی به برادر مسعود ایمان خواهند آورد و با دادن سلاح و هلی کوپتر و … ما را روانه سرنگون کردن رژیم خواهد کرد”
    وقتی هم بعد از اینکه ۵۲ تن از اعضای سازمان از میان ۱۰۰نفری که در قرارگاه اشرف بدون دفاع رها شده بودند، توسط نیروهای امنیتی عراق قتلعام شدند و تعدادی ربوده شدند، درنهایت از قرارگاه اشرف به اردوگاه لیبرتی در کنار فرودگاه بغداد تبعید گردیدند. “مسعودرجوی طی پیام صوتی که هنوز هم در سایتشان موجود است نه از قول لنین و مائو و هوشی مینه، بلکه اینبار از قول سناتور لیبرمن، فریاد میزد،
    “بچه ها سناتور لیبرمن میگوید که لیبرتی سکوی پرش به تهران است” همانجا بمانید و فکر خارج شدن از عراق را نکنید.”

    انقلاب ایدئولژیک و شاهسوندی

    شاهسوندی که از ۱۳۶۱ چند سالی درنقش هوادار سازمان در حاشیه قرار گرفته بود، در سال ۱۳۶۴ با فریب ایدئولژیک خوردن در جریان ازدواج مسعود و مریم با تسلیم ایدئولژیک خود و به بیان خودش با “انقلاب ایدئولژیکی خوبی که میکند” و با بوسه زدن به پاهای مسعود رجوی خودِ انسانی مبارزاتی اش را مانند بقیه ما مجاهدین ذبح میکند و بر خدایگانی مراد مستبدش مهر تائید میزند. نکته مهم قابل توجه در مورد انقلاب شاهسوندی در این است که او نه در جریان انقلاب ایدئولژیک بلکه زودتر از اینکه چنین جریانی براه بیفتد، با نوشتن یک انتقاد از خود طولانی از همه خطاهایش از جمله خطاهای جنسی اش خود را به مسعودرجوی واگذار کرده بود. که حاضر نشد آن نامه را که مسعودرجوی و علی زرکش بعنوان نامه انقلاب ایدئولژیکش قبول کرده بودند را بخواند. هرچند طی گفتارش گفت خطاهای جنسیش از تعداد انگشتان دست بیشتر نبوده است! البته همین میزان صداقت شاهسوندی از نظر من قابل قدر دانی است.
    شاهسوندی حاضر نیست فکرش را بکار اندازد و ببیند چرا مسعودرجوی از او در انقلاب ایدئولژیک نخواست که انقلابی بکند. و همان گزارش نقدهای شاهسوندی از خودش چندین ماه قبل از انقلاب ایدئولژیک را به حساب انقلابش گذاشت؟ من البته بخوبی میتوانم گزارش سعید شاهسوندی را بازنویسی کنم، چون سالیان تجربه در این نوع گزارش نویسی و گزارش خوانی آنها دارم، گزارشی که مجاهد مربوطه باید خود را در زیر پای مسعودرجوی خرد و خاک شیر کرده باشد. تا رجوی متقاعد شده باشد که مجاهد مربوطه بطور مطلق تسلیم شده است. آیا همین نشان نمیدهد که تمام فرایند انقلاب ایدئولژیک هیچ نبوده الا، تسلیم همه مجاهدین به مسعودرجوی، آنهم با بیان رذائل خودش در بُر زدن مریم رجوی در انقلاب ایدئولوژیک؟ همان که نیچه در مورد چنین رویکردهایی برای نابودی همه ارزشهای انسانیِ کسی که مستبد مربوطه میخواهد بر او تسلط خدایی داشته باشد، توصیف کرده است.
    اینگونه شاهسوندی دوباره به حرم و محراب مرادِ مستبدش اذن دخول می یابد و به قول خودش بعنوان پاداش رده پوشالی مرکزیت به او داده میشود. یعنی آن شکست تلاش وصل مراد به مریدش با عمل انتحاری و مرگ فیزیکی در سال ۱۳۶۱ اینبار با مرگ ایدئولژیک به پیروزی رسیده و محقق میگردد. و این پیروزی در اساس متعلق به مراد شاهسوندی یعنی مسعود رجوی است که در سال ۱۳۶۱ نیز خواستش نه قربانی کردن جان بلکه قربانی کرد هویت انسانی و مبارزاتی را از شاهسوندی طلب میکرد اینبار در انقلاب ایدئولژیک در مداری بسا ضد انسانی تر تحقق می یابد. و از نظرمسعودرجوی، شاهسوندی با نوشتن آن نامه انتقاد از خود فوق الذکر، سرمایه مبارزاتی کسب شده در جریان تقی شهرام را از شاهسوندی گرفته است.
    سعید شاهسوندی تاکید دارد که مسعودرجوی درجریان نشست اقرار اتهام خود را که
    “مریم رجوی را از همسرش بر زده است” بلوفی بوده که رجوی زده تا با فریب ، آن ۳۵ تن از مجاهدین حاضر درجلسه اقرار بهمن ۱۳۶۳ که منهم در میان آنها بودم، ، محتوای ایدئولژیک-فکری مان را علیه رجوی آشکار کنیم شود تا بفهمیم چه مجاهدین آلوده به گناه و مرتجعی هستیم، در نتیجه این درک از خود، با کوفتن بر سر ورویمان و افشای درون ناپاکمان، به اصلاح و ارتقاء ایدئولژیک رسیده، لایق مریدی مسعودرجوی شویم.

    نکته مهم اطلاعاتی در مورد نشست معروف به “نشست اقرار مسعودرجوی”

    نشست زمستان ۱۳۶۳ در مقر رجوی در پاریس که شاهسوندی نیز بدرستی از آن یاد میکند، اولین نشست از سلسله نشست های انقلاب ایدئولژیک نبود. نشست ما بقول شاهسوندی آن ۳۵ نفر با مسئولیت مسعودرجوی، و حضور علی زرکش، مریم رجوی، مهدی ابریشمچی، عباس داور، مهدی براعی، محمود عطایی، نشست سوم بود. که در انتهای آن اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان با امضاء و اسامی محدود کسانیکه به دفتر سیاسی و مرکزیت و اجرایی مرکزیت و همردیف مرکزیت مانند محمدعلی تشید، منصور زاهدی، و گلی جان عطایی رسیده بودند خوانده شد. که نه اسم من در آن هست و نه اسم شاهسوندی یا ابراهیم ال آسحاق نه رضاشیرمحمدی و نه اسماعیل یغمایی و… چون ما در نشست سوم انقلاب ایدئولژیک بود که تسلیم بی چون و چرا شدیم. نشست اول برای تعین سطح صرفا “دفتر سیاسی” بود، نشست دوم برای تعین سطح “دفترسیاسی و مرکزیت”، نشست سوم برای “مرکزیت و معاونین مرکزیت” که ما بودیم، که همگی با مسئولیت مسعودرجوی برگزار شده است.
    نشست چهارم با مسئولیت علی زرکش در بغداد برای سطوح مرکزیت و معاونین مرکزیتی که اولا، در نشست سوم مسعودرجوی درپاریس مانند یغمایی، آل اسحاق، شیر محمدی و… با فحاشی به رجوی، کارشان را خراب کرده بودند و باید تعین تکلیف میشدند، در ثانی برای دیگرانی که در نشست سوم حضور نداشتند برگزار شد که شاهسوندی برای اولین باردر آن شرکت داده شد.
    مرحله بندی نشست ها جدای از دلایل سطح سازمانی و تشکیلاتی، دلایل سازماندهانه و تدارکاتی و بخصوص امنیتی هم داشت. در نشستی که ابراهیم آل اسحاق در بغداد با کاتر صورت خود را تکه تکه میکند، یا آن یکی مچ دست خود را می شکند و مملواست از خشونت، نیاز به حفاظت از کسانیکه این خشونت را رهبری و دامن میزنند دارد.
    چرا که در آن نشست که بدلیل شوکهای وارده بر مجاهدین میتوانست بسیار هم خطرناک باشد چرا که مجاهدینی که هرکدام حداقل یک تا دو تن از اقوام و نزدیکان و همسرشان به تازگی زندانی و یا اعدام شده بودند، را از ضامن خارج کند و بجان هم و یا بجان رجوی که در آن اتاق بودند بیندازد. از این روی نشست اول ودوم که نحوه اجرا و ترکیب دقیق شرکت کنندگان را نمیدانم البته میتوانم حدس بزنم قبلا برگذار شده بود.
    مثلا علیرضا باباخانی محافظ رجوی درنشست ما (نشست سوم) بعنوان شرکت کننده شرکت نمیکرد او همان کار حفاظت را میکرد. یا ّبیژن رحیمی، مسئول بخش اطلاعات آن زمان سازمان در نشست حضور داشت ولی در نشست شرکت نمیکرد، و معلوم بود که آو نشست را از سرگذرانده است. مهمتر اینکه در انتهای همین نشست علی زرکش همانگونه که شاهسوندی نیز به آن اشاره میکند، اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزیت را مبنی بر فرایند انتخاب مریم به سطح رهبری و استدلالات کذایی چرایی ضرورت طلاق مریم از مهدی ابریشمچی و ازدواجش با مسعودرجوی در آن اطلاعیه ذکر شده است، از زبان دفترسیاسی و بخشی از مرکزیت بود برای ما خواند. چرا بخشی از مرکزیت؟ به این دلیل که بخش تکمیلی مرکزیت ازهمان نشست ما در پاریس با مسئولیت مسعودرجوی و بخشی نیز از نشست بغداد که شاهسوندی هم در آن شرکت داشت با مسئولیت علی زرکش انتخاب شدند.
    یعنی با نشست اول اعضا طی انقلاب به اصطلاح ایدئولژیک از مسعودرجوی جایزه انقلاب کردن را با انتخاب آنها به دفتر سیاسی و مرکزیت و…داده بود مانند محمود عطایی، محمد حیاتی، بیژن رحمیی، علیرضا باباخانی، حسین ربوبی ابراهیم ذاکری و… به دفتر سیاسی و پرویز کریمیان به مرکزیت حتی زنده یاد حسین رحیمی به معاون مرکزیت. و امثال زنده یاد ابراهیم آل اسحاق که در نشست ما در پاریس ضمن اعتراض اعلام کرد از سازمان خارج میشود، بعدا از نشست علی زرکش به مرکزیت ارتقاء داده شد. از جمله شخص سعید شاهسوندی نیز بعد از شرکت در نشست علی زرکش در بغداد بود که به مرکزیت ارتقاء داده شد. البته بدون گذراندن ریل انقلاب کردن مانند بقیه چون او قبل از انقلاب ایدئولژیک گزارشاتش را نوشته بود. جالب این بود گفتم شاهسوندی حاضر نشد آن گزارشاتش را که مسعودرجوی بعنوان گزارش انقلاب ایدئولژیک از او قبول کرده بود را بخواند. البته من میدانم ولی همان بهتر که اگر میتوانست خودش باید میخواند.

    اشتباه فاحش در گزارش شاهسوندی از نشست اقرار رجوی به رذالتش

    لازم است بنابر اصرار شاهسوندی مبنی بر رعایت عدالت در بازگویی حقایق تصحیح کنم که: برخلاف گزارش شاهسوندی، پس گرفتن گناهی که مسعودرجوی در آن نشست مبنی برانجام عمل جنسی با مریم رجوی بدان اقرار کرده است، مطلقا اشتباه است. همانطور که در بالا گفتم من که درردیف اول صندلی ها در یک متری رجوی در آن نشست و روبرویش نشسته بودم آنچه مسعودرجوی طی آن نشست ده دوازده ساعته دهها بار گفت و تکرار کرد این بود که:
    “من مریم عضدانلو را از مهدی ابریشم چی شوهرش بُِر زده ام و حاضر نیستم مثل خمینی معصوم نمایی کنم، بله من اینکار را کرده ام، ولی علیرغم این رهبر شما هستم، از همین روی علی زرکش، محمودعطایی، مهدی ابریشم چی، عباس داوری (اعضای دفتر سیاسی) اعلام جدایی کرده اند و همه سازمان را با خودشان میبرند از جمله تمام نیروها در عراق، کردستان و…آنچه می ماند من و مریم عضدانلو است. اولین نفری که بما پیوسته مهدی براعی (احمد واقف) است که کناردستم نشسته است. حالا هرکس موضع خود را روشن کند آیا با من است یا با دفتر سیاسی”.
    محمود عطایی هم یک لیست دستش بود با دو ستون، “مسعودرجوی” یا ” دفتر سیاسی و تشکیلات سازمان مجاهدن ” و از حاضرین میخواست یک ستون را انتخاب و نام نویسی کنند.
    ریشه بحث مسعود رجوی در مورد اینکه مدعی بود “علیرغم خطای جنسی رهبر شما هستم” نیز این بود که، دفترسیاسی و مرکزیت را متقاعد کرده بود که انقلاب ایران به شخص مسعودرجوی گره خورده است. از این روی سازمان نمیتواند او را کنار بگذارد یا حذف کند، چرا که اینکار اتوماتیک پیروزی خمینی و شکست مقاومت و تثبیت رژیم در حاکمیت خواهد بود. که البته طولی نکشید و اثبات شد که در اثر تروریسمی که رجوی براه انداخت بود که رژیم بهانه قتلعام سیاسی را بدست آورد و اینگونه رژیم تثبیت شد.

    انقلاب ایدئولژیک من در سال ۱۳۶۳

    اولین کسی که در لیست مسعود رجوی نام نویسی کرد من بودم. محمود عطایی هنگام درخواست من برای اسم نویسی در ستون مسعودرجوی تلاش کرد مرا متقاعد کند. و گفت اینگونه همه چیز و سازمان را از دست میدهی. از من هیچگاه گزارشی نخواستند. اینکه همه مجاهدین در جریان انقلاب ایدئولژیک درخواست عمل انتحاری کردند کذب محض است. فقط هفتصد مجاهد زیر شکنجه در پایگاه نظامی منصوری در کردستان در سال ۱۳۶۴ وادار شدند به دروغ بنویسند مزدور رژیم بودند. رجوی برای تحمیل و قالب کردن انقلاب ایدئولژیک به جامعه ایرانی و مجاهدین و بویژه اعضای شورای ملی مقاومت تا توانست دروغ گفت و نوشت. متاسفانه آقای شاهسوندی هم بعضی دروغهای رجوی را که از نشریه مجاهد خوانده است را رله میکند.
    وقتی از نشست بهمن ۱۳۶۳ در پاریس به بغداد برگشتیم، از آنجا که تحت مسئول عباس داوری بودم از من سوال کرد فلانی تصمیمت را در نشست اقرارپاریس چگونه گرفتی و در لیست مسعود و مریم نام نویسی کردی؟ گفتم:
    وقتی “برادر-اشاره به مسعودرجوی، گفت من مریم را بُر زده ام با این وجود رهبری نیستم که مثل خمینی معصوم نمایی کنم ، بله من این کار را کرده ام ولی کماکان رهبر شما هستم. من که با همه اعضای دفترسیاسی از نزدیک کارکرده و آشنا هستم، یکباره خودم را تنها با مسعود و مریم در یک پایگاه در پاریس تصور کردم که سه تایی در حال فعالیت سیاسی علیه رژیم هستیم، و بلند شدم رفتم و اسمم را در لیست نوشتم”
    عباس داوری گفت. باریکه الله ایدئولژیک تصمیم گرفته ای!!!! راستش من خودم هم آن زمان نفهمیدم ایدئولژیک تصمیم گرفته ام یعنی چه. بعد ها مشخص شد که از آن روز، دیگر نه سازمان مجاهدین نه آرمان سازمان مجاهدین نه آرمان حنیف نژآد بلکه تنها و تنها یک امر در مجاهدین مطرح است و آن مسعودرجوی است. او شد ایدئولژی، آرمان، سازمان، تشکیلات، استراتژی، قرآن، ….و در یک کلام رجوی شد خدا و همه چیز مجاهدین. او قرآن ناطق بود، ایدئولژی ناطق بود، آرمان ناطق مجاهدین بود، هرچه میگفت، عین کلام خدا بود. قسمت فاجعه بارتر این گفتمان رجوی آنجاست که او خدا و همه چیز شده بود در مقابل بقیه سازمان صفر هم نبودند.
    درجریان فشاردولت عراق برای خروج مجاهدین از اشرف و عراق، رجوی با زبان خودش گفت، اگر حین مقاومت در مقابل مزدوران مالکی برای ماندن در قرارگاه اشرف در عراق هزار نفرتان کشته شود، عین این است که من مسعودرجوی یکبار تهران را فتح کرده ام! اگر هر سه هزارنفرتان تا اخرین نفر کشته شوید انگار من تهران را سه بار فتح کرده ام!! تازه بعد از تمام شدن شما، نوبت مسئول اول مجاهدین “آن زمان زهره اخیانی بود” است که در دفاع برای ماندن در اشرف کشته شود. این خواست من است.

    تلقی غلط شاهسوندی از شوک اول انقلاب ایدئولژیک

    لازم است تصحیح و تاکید کنم:
    اولا: نه مسعودرجوی و نه هیچ کس دیگری در سراسر چندین سال مباحث انقلاب ایدئولژیک که شاهسوندی در ۹۹.۹در صد آنها حضورنداشته است، محتوایی یا کلامی مبنی بر انجام عمل جنسی مریم و مسعود رجوی در بحث های انقلاب ایدئولژیک زده نشده است. فقط همان بیان و کلمات مشخص “بُر زدن زن مریم عضدانلو از همسرش مهدی ابریشمچی بوده است”
    ثانیا: نه مسعودرجوی و نه هیچ کس دیگری در سراسر چندین سال بعد مباحث انقلاب ایدئولژیک که من در همه آنها در سطوح عالی که خود مسعودرجوی در اتاقش در قرارگاه اشرف برگزار میکرد حضور داشته ام، محتوایی مبنی بر پس گرفتن اقرار رجوی با بیان کلماتی مانند “آن اقرار به عمل جنسی فریب بود، یا دروغ بود، یا کلک بوده” در انقلاب ایدئولژیک زده نشده است. هرگونه بیانی از این نوع تعبیر فردی است و غلط و ناصحیح است.
    ثالثا: آنچه شاهسوندی را به اشتباه و تعبیر اشتباه انداخته است، خوانده شدن اطلاعیه دفترسیاسی و کمیته مرکزی مبنی بر مراحل انتخاب مریم عضدانلو به سطح همردیف مسئول اول و ضرورت ازدواج او با مسعودرجوی است. همین و بس. نه مسعود رجوی نه مریم نه علی زرکش یا هیچ کس دیگری هرگزنگفتند که “آن اقرارعمل خلاف اخلاق وعمل جنسی و…فریب بوده است یا نبوده است یا هر کلام دیگری از این نوع”.
    مسعود رجوی در مورد بُرزدن مریم عضدانلو دروغ نمی گفت.
    ضرورت این تصحیح در گزارش شاهسوندی بعنوان علت شوک اول همان بیان شخص مسعودرجوی مبنی بر بُرزدن مریم عضدانلواز شوهرش مهدی ابریشمچی بوده است. نه هیچ عمل جنسی و…

    شوک دوم انقلاب ایدئولژیک از نظر شاهسوندی

    آنچه همواره چه درانتهای همان نشست اقرار بهمن ۱۳۶۳ با شرکت مسعود و مریم رجوی و علی زرکش و بقیه دفتر سیاسی و چه بعد ها در سطوح دیگر مطرح میشد. که شاهسوندی آنرا شوک دوم میخواند، خواندن اطلاعیه دفترسیاسی و کمیته مرکزی بود که شاهسوندی برایتان خواند که توسط علی زرکش چه در آن نشست بهمن ۱۳۶۳ در پاریس برای اولین بار و چه در دیگر نشست های در سطوح پائین تر توسط مسئولین خوانده میشد.” بوده است.
    شاهسوندی که خود در آن نشست سوم، در بهمن ۱۳۶۳ نبوده از کسی که معلوم نیست چه کسی بوده است، نقل قول میکند که مسعود رجوی و یا کسان دیگری که مشخص نمیکند چه کسی، در انتهای نشست اقرار، مسعود رجوی از اینکه با مریم عضدانلو مرتکب عمل جنسی خلافی و … شده است عقب نشینی کرده و آنرا بلوف خوانده است. این بیان مطلقا صحت ندارد. آقای شاهسوندی اگر اصرار نکرده بودی که باید به حقیقت پایبند بود این تصحیحات را نمیدادم.
    بنابراین علت شوک اول، همان بیان و اعتراف آشکار ودهها بار تکرار شده توسط رجوی به بُرزدن مریم رجوی بوده است و در انتها نیز خوانده شدن اطلاعیه دفترسیاسی و کمیته مرکزی سازمان مبنی بر دلایل ازدواج و انتخاب مریم رجوی بعنوان همردیف مسئول اول است، که شاهسوندی آنرا شوک دوم مینامد.

    چرا شاهسوندی خطای جنسی رجوی را غیرمحتمل میداند

    حال این سوال مطرح میشود که چه امری باعث میشود تا بسیاری امثال من در آن زمان و شاهسوندی امروز هم چنین تلقی داشته باشند. که “مسعودرجوی غیر ممکن است که چنین خلافی از نوع جنسی را انجام داده باشد.”
    البته پر واضح است که وقتی مسعودرجوی بنا به اقرار خودش در آن نشست صدبار میگوید و تاکید میکند:
    “مریم عضدانلو را از شوهرش مهدی ابریشمچی بر زده است”
    نمی خواست مریم را بگذارد بالای تاقچه و نگاهش کند. اما هیچ کدام از مجاهدین و از جمله شاهسوندی با بنیادهای فکری قرون وسطایی خدا محور، آسمانی و قدسی، پاک و منزه و معصوم انگاری رهبران دینی و غیر دینی که حنیف نژاد آکبند از یوسف شعار مرشدش در تبریز به مجاهدین منتقل کرده حاضر نبودند بپذیرند که ممکن است مسعود رجوی چنین خطایی کرده باشد و یا اساسا خطا پذیر باشد.
    حتی من خودم آن اوایل فکر میکردم که علیرغم ازدواج رسمی مسعود با مریم باز هم مسعود با مریم همخوابگی نمیکند بلکه همه اینها برای تحریک عقاید سنتی ما مجاهدین است.
    این علیرغم این بود که من شخصا در اورسورواز مقر رجوی که محل استقرارم روبروی اتاق خواب رجوی بود شاهد بودم که هروقت که مریم رجوی صبح که بیدار میشد و پرده اتاق خوابش را کنار میزد یک تخت خواب دونفره بیشتر در اتاقشان نمیدیدم.
    اطلاعیه تشریحی دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان نیز فقط و فقط بر فرایند ارتقاء صوری مریم عضدانلو به سطح رهبری و سپس توجیهات چرایی ضرورت طلاق مریم از مهدی ابریشمچی و چرایی پوشالی ضرورت ازدواج مریم با مسعود رجوی آمده است. و نه چیز دیگری.
    هیچگاه در مورد انگیزه مسعود رجوی مبنی بر چرایی انتخاب مریم عضدانلو مبنی بر ارتقاء یک شبه یک عضو ساده سازمان به رهبری مطرح نشده و نمیشود.

    توجیه شاهسوندی درمورد چرایی انتخاب مریم عضدانلو

    البته شاهسوندی برای پاک و منزه جلوه دادن مسعودرجوی در جواب به سوال شنوندگانش که، “چرا باید مسعود با وجود اینکه اینهمه زن ازدواج نکرده در سازمان بودند، مریم را انتخاب میکرد که شوهر داشت و باعث اینهمه مشکلات میشد؟” توجیه هایی مانند درخشش مریم رجوی در جریان سرکوب پرویز یعقوبی می تراشد. و میگوید: “خوب انسان همیشه از موارد موجود در دسترس خود انتخاب میکند!!!

    اینگونه استدلالها و برداشتها هیچ گاه و هیچ جایی و توسط هیچ کس از جمله رجوی نه مطرح و نه شنیده شده است. هرکسی از ذن خود شد یار من. باز تاکید دارم که همه ما مجاهدین عین شاهسوندی بودیم. چون بحث و سوال اصلی همین است، که: چرا ما مجاهدین اینی هستیم که هستیم یا، آنی که بودیم بودیم. و چرا اینگونه فکر و عمل میکردیم و امروزه نیز صدبار بدتر عمل میکنند؟

    اجازه بدهید تمام تئوری شاهسوندی را که عین خواست رجوی برای لاپوشانی عملش نیز هست بپذیریم که رجوی با این دروغ خواست محتوای لجن مجاهدین اشکار گردد و با تصحیح آن رشد هزار برابر فکری بکنند! خوب درود بر رجوی رهبر این تشکیلات!! تا ببینید چقدر تناقضات فاحشی در این تئوری وجود دارد.

    اما چرا شاهسوندی مطلقا سراغ این سوال نمی رود که بابا تو مسعودرجوی تا قبل از این هم کم و بیش و حداقل در تئوری به همین مجاهدین بدبخت و لجن و آلوده به سنتهای زن ستیز، پاسخگو بودی، چه شد که حالا که در این انقلاب ایدئولژیک با شوکهای اول و دوم مفروض شاهسوندی، هزاربار ارتقاء ایدئولژیک و انقلابی و مبارزاتی نیز یافته اند، که قاعدتا باید به آنها بیشتر پاسخگو باشی، اما مدعی شدی “من دیگر فقط به خدا پاسخگو هستم؟”.

    نه شاهسوندی و نه شنوندگانش این سوال را مطرح نمیکنند که: آقای رجوی از اقرار تو به گناهی جنسی و سپس پس گرفتن آن بفرض هم لوش و لجن مجاهدین بیرون ریخته باشد، چرا تو یکباره این وسط آسمانی شدی و از یک رهبری سیاسی، در تشکیلات، به یکباره آسمانی شده و فقط به خدا پاسخگو گردیدی؟
    یعنی تفکر و ذهنیت مجاهدینی، مطلقا به سراغ فرایندهای چک و بالانس دمکراتیک ناظر بر احزاب و تشکل ها و کنترل جمعی و… نمی رود. هر آنچه مشاهده میشود چه در نامه های کذایی که بعد از انقلاب ایدئولژیک کردن توسط اعضا نوشته میشود چه آنچه خود شاهسوندی گزارش میکند چیزی نیست جز رابطه مرید و مرادی از نوع رابطه با امام و پیامبر و خدا با محتوای قرون وسطایی آن.
    یا شاهسوندی نمیتواند در مجاهدین به ریشه فکری و ایدئولژیک شوکی که شوک اولیه می نامد بپردازد. به همان دلیل که نمیتواند دلیلی برای شوک دوم مبنی بر دروغ بودن اقرار به خلاف اخلاقی رجوی ارائه کند.

    اگر رجوی حرفش را پس گرفته و گناهی نداشته چرا شوک دوم تلقی میشود؟ مگر نه این که مجاهدین حاضر در جلسه باید منطقا خوشحال شوند که چنین فاجعه اخلاقی توسط مسعود رجوی صورت نگرفته است. مهمتر اینکه، فحاشی های مجاهدین هم بجا بوده چون خود رجوی گفته اینکار راکرده است. حالا که معلوم شد نکرده کسی جز رجوی مقصر فحش شنیدن اش نبوده است.
    اما چرا به تعبیر شاهسوندی وقتی کار خلاف اخلاقی مفروض مسعودرجوی فریب از آب در می آید مجاهدین دچار شوک دوم شده و فرو میریزند؟ وچرا همین فرایند بلافاصله در ذهن مجاهدین به ارتقاء سطح ایدئولژیک و مبارزاتی مجاهدین و ارتقاء سطح مسعود رجوی به سطح معصومین و مقدسین منجر میشود؟

    توضیح من در مورد علت شوکها :شوک اول

    وقتی مسعودرجوی رذالتی از خودش را مطرح میکند. تمامی کهکشان اعتقادات و باورهای قرون وسطایی، آسمانی، خدایی، روحانی و معصوم و عاری از گناه ی پنداری ما مجاهدین از رهبران سیاسی، که در سازمان و شخص مسعودرجوی تجلی می یافت فرو میریزد. چرا که مجاهدین متوجه میشوند فرد و تشکیلات و سازمانی که، تمام هستی و خانواده و گذشته و حال و آینده و هزاران هزار همرزم را به پایش قربانی کرده اند، تو زرد بوده طرف با مشکل اخلاقی روبروست و ناپاک از آب در آمده است و شوک اول رخ میدهد.

    فاجعه فکری مجاهدین در این است که، هیچ کدام از این مجاهدین، تا آن زمان در اثر غلط بودن خط، استراتژی، ایدئولژی و… که منجر به آنهمه جرم و جنایت و قتل و کشتار، اعدام و شکنجه و… همرزمان و دوستان و در میان مردم شده است، تاجائیکه حتی سازمان را نیز به نابودی کشانده ندارد دچار شوک و تردید نیستند، طوریکه دست افشان و پای کوبان در حال انجام وظایف انقلابی! خود بدستور همان مرشد خود رجوی هستند. مشروط به اینکه رهبری که مرتکب اینهمه جرم جنایت شده “معصوم اخلاقی” باشد. همان رویکرد هواداران خمینی با خمینی.

    حالا که رهبری خودش گفته علاوه بر همه بلند همتی و بزرگواری و معنویت و خداگونگی و…. ظاهریش، رذیلتی اخلاقی را مرتکب شده است. آنوقت است که آسمان مجاهدین فرو میریزد. و شرح تئاتریکالش را بخوبی شاهسوندی به نمایش گذاشته است.

    آیا وقتی در سازمانی که بدنبال تصمیم یک شبه مسعودرجوی مبنی بر دست بردن به سلاح، روزانه صدها نفرشان در زندانهای رژیم قتلعام میشوند، خودش مطرح میکند دست به عمل خلاف اخلاقی زده، مگر غیرمنطقی است که اعضای آن شوکه شوند و حداقل به رجوی فحاشی کنند؟
    جواب منطقی خیر است. بسیاری اینجا بود که فرو ریختند، ابراهیم آل اسحاق از ابتدا گفت جای من دیگر در این تشکیلات زمانیکه هوادارانش روزانه قیمه قیمه میشوند، رهبریش دنبال بُر زدن زن دیگران است دیگر نیست. رضا شیرمحمدی هرچه از دهانش در آمد گفت و نصار رجوی کرد. جلیل دزفولی اساسا سازمان را ترک کرد، رجوی طی جلسه چندین بار تلاش کرد نتوانست ابراهیم آل اسحاق و رضا شیر محمدی را از تصمیمشان باز گرداند. تا وقتی که اطلاعیه دفترسیاسی و کمیته مرکزی را در انتها توسط علی زرکش خوانده شد. بعضی ها مانند من که به سازمان مسعودرجوی پیوستیم در تخیل خود باور نداشتیم که او دست به چنین کاری ننگینی زده باشد! با این استدلال که مگر میشود مبارزین زندان و شکنجه دیده (استوره از نظر من) حالا به این حضیض و ذلت سقوط کرده باشند؟ یعنی همان منطق معصوم انگاری رهبران. درهرحال شوک اول با هر استدلالی منطقی است. برای درک عمیق تر محتوای شوک اول باید به سراغ درک محتوای شوک دوم برویم.

    توضیح من در مورد شوک دوم در انقلاب ایدئولژیک

    مجاهدین با خوانده شدن اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی که در آن فقط و فقط فرایند انتخاب مریم رجوی به سطح رهبری و سپس مباحث پوشالی دلایل ازدواج او با مسعودرجوی آمده است. تاکید دارم هیچگاه برخلاف آنچه شاهسوندی که در آن نشست نبود، بیان میکند، گفته نشد که عمل خلاف اخلاق صورت نگرفته است و یا آن اعتراف مسعود رجوی بلوف بوده است. آنچه اتفاق افتاد، فقط و فقط همان خوانده شدن اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی بود ولا غیر.

    آیا غیر منطقی است که بر اساس شوک اول نباید مجاهدین با خوانده شدن اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان توسط علی زرکش که همگی مجاهدین آنرا به عدم انجام عمل خلاف اخلاقی مسعودرجوی ترجمه و درک کردند، که خوب پس چنین خطای اخلاقی توسط رهبریشان صورت نگرفته است، خوشحال شوند و دست افشان وپای کوبان به خانه و یا پایگاههای خود بروند؟ چون مسئول اول تشکیلاتی که آنهمه خون و جانهای قطعه قطعه شده و هزاران زندانی و آنهمه درد و شکنج، با سیاست هایش به تشکیلات تحمیل کرده، رهبر خلافکاری نیست؟ اما شاهسوندی نمیتواند توضیح دهد که پس چرا آنرا شوک دوم می نامد؟

    بیان شاهسوندی این است که:
    “مجاهدین درشوک دوم متوجه شده اند که آنچه مجاهدین در واکنش به دروغ مسعود رجوی به او گفتند و فحاشی کردند، در واقع محتوای درونی خودشان بوده است! شاهسوندی میگوید:

      “همین بیرون ریختن بنا حق درون مجاهدین علیه مسعودرجوی باعث شده شوک دوم به آنها وارد شود.”

    درصورتیکه هرآنچه در آن نشست، توسط مجاهدین و از جمله ابراهیم آل اسحاق، رضا شیرمحمدی، و بسیاری از خواهران حاضر از جمله همسر بیژن رحیمی، اسماعیل وفا یغمایی و بسیاری علیه این عمل خلافی که رجوی میگفت مرتکب شده است به او گفتند، بی مبنا و بی دلیل نبوده بلکه عطف به و برمبنای آنچه بعنوان اعتراف شخص مسعودرجوی مبنی “

      بُر زدن یک زنی آنهم زن عضو دفتر سیاسی سازمان توسط مسعودرجوی

    ” استوار بوده است”. فحاشی ها و گلایه ها و…همه محتوایش این بود که آقای رجوی شما غلط کردی چنین عملی در مناسبات تشکلی که با سیاسیت های اتخاذ شده توسط شما هر دقیقه یک میلیشیا بدست رژیم بخاک می افتد مرتکب شده ای. کسی به رجوی اتهامی نزده است، یا ابتدا به ساکن توهینی نکرده.
    پس آنچه شاهسوندی سرهم میکند چیست و ریشه در چه محتوایی دارد که بدرستی شوک دوم میخواند ولی نمیداند علت و ریشه اش چیست؟ که دقیقا هم مسعودرجوی برنامه ریزیش نیز با تکیه به همان ریشه است که چنین توری را پهن و برنامه ریزی کرده است.

    شاهسوندی حرف رجوی راتکرار میکند

    شاهسوندی معقتد است چون مجاهد دریافته که به سازمان و رهبری آن که “پاک و معصوم و آسمانی” است به دید ناپاک نگاه کرده است. پس خودش چه نا مومن بی ایمان، کافر و غیر مجاهدی بوده و علیرغم آن توسط رهبری معصوم آسمانی با گذشت پیامبرگونه سازمان کماکان مجاهد شمرده میشده است، از این رو دچار شوک میشود!
    به تعبیر شاهسوندی، یعنی مجاهدین که هر قدم مسیرشان با خون فرش میشود وقتی شنیدند رهبری آسمانی آنها زن باره ای بیش نبوده است، باید دست افشان و پای کوبان و هل هله گویان به او تبریک میگفتند، تا مشخص شود که اذهان پاک و انقلابی ای دارند؟

    آقای شاهسوندی گرامی شما شاید بخواهی خودت و عده ای بی اطلاع را با گویش منبری فریب دهی ولی به کسانی که عمری را در مباحث ایدئولژیک گذرانده اند، حتی وقتی آبدارچی رجوی بودند نمیتوانی. والله نقد برای همین منظور هاست. نترس. کسی به دکان چه گوارایی شما کاری ندارد.
    در این رویکرد آنچه مطلقا مد نظر نیست و شاهسوندی نیز از روی آن می پرد، علیرغم اینکه در چندین نوبت تکرار کرده که تمام بیماریها و فشارها روی مجاهدین از غلط بودن خط سازمان ناشی میشده است، یعنی همه تا خرخره نسبت به خط متناقض بودند، با این وجود دچار شوکی نمی شوند!
    اما همین که رهبری گفت زن باره از آب در آمد همه شوک میشوند. پس اینکه این رهبری معصوم انگاشته شده چه جرم و جنایات سیاسی مرتکب شده و میشود مهم نیست. حتما چون در راه مبارزه است! مبارزه ای که در آن فکر و اندیشه و تفکر اهمیتی ندارد، اینکه این مبارزه نماینده چه فکر و اندیشه و آرمانی است مهم نیستند!
    از این روی مجاهد باید به پابوسی رهبری آن بنشیند و هزاربار با غلط کردم بگوید که برای ارضاء قدرت پرستی مسعود رجوی کافی نیز نیست. بلکه باید صدها بار با استفاده از زیارت عاشورا در نامه هایشان بر معصومیت فراتر از معصومینی که تاریخا بدان اعتقاد دارند تاکید کنند.!!!!! شاید حس قدرت پرستی، خداگونه رجوی ارضاء شود و رضایت بدهد و انقلاب مجاهد مربوطه را به شرطه ها و شروطه ها قبول کند یا نکند! این است توصیف شاهسوندی از انقلاب ایدئولژیک و تاکید او بر اینکه این مجاهدین همه از صمیم قلب آن نامه های کذایی را می نوشتند.

    آیا این با عقل سلیم همخوانی دارد؟ یا ما با یک فقره شعبده بازی مذهبی قرون وسطایی که از اندیشه و باورهای خرافی گروهی از انسانهایی سرچشمه گرفته مواجهه هستیم. که بطور افسارگسیخته ای در یک رابطه مرید و مردای آنهم در اشکال بسیار عمیق اعتقاد به معصومیت و مقدس معابی گرفتارند؟

    درصورتیکه در یک بررسی منطقی، شوک اول ناشی از بیرون ریختن تناقضات خطی است، که وقتی مجاهد می شنود که خطی که منجر به نابودی سازمان و هزاران هزار نفر شده است، توسط یک رهبری زن باره صادر شده بوده است که به چنین فاجعه انسانی منجر شده است.

    اما امان از اینکه یک مجاهد چه در آن نشست یا در نشست های بعدی انگشت روی خط و خطوطی که تا خرخره نسبت بدان منتاقض اند بگذارد.
    این است مجاهدینی که میخواهیم آنها را بشناسیم. مجاهدینی که اینگونه اثبات میکنند فکرشان این است که اگر رهبری معصوم اخلاقی و جنسی باشد میتواند دست به هر جنایتی بزند.

    در صورتیکه، آیا خارج از تفکر آخوندی که شاهسوندی نیز آنرا نمایندگی میکند، بهتر نبود رجوی ده مورد خلاف جنسی داشت ولی قدرت پرستانه و یک شبه، بدون مشورت با کسی فرمان مبارزه مسلحانه را صادر نمیکرد تا به قول خودش ۱۲۰ هزار جان فقط از مجاهدین گرفته نمیشد؟
    و اینجاست که طبق تئوری شاهسوندی، رجوی نیز مدعی میشود، منِ معصومِ فراتر از معصومین تاریخی شیعه که نمیتواند به شما ناپاکان، کافر پاسخگو باشد، آنچه می ماند طبق طرح و برنامه پاسخگو شدن خودش تنها و تنها به خدایی میماند که اساسا معلوم نیست هست یا نیست و اگر هم هست کی و کجا از کسی حسابرسی کرده است.
    تا اینگونه با تولید یک ولی فقیه مطلقه مستبد نوینی یا آنگونه که رجوی فرمول بندی کرد، رهبری نوین انقلابی بنام مسعودرجوی پرده اول نمایش انقلاب ایدئولژیک مبتنی بر نمایشی قرون وسطایی از جهل و خرافه و مناسبات مرید و مردای مذهبی معصوم انگاری مقدس معاب و نه یک مناسبات سانترالیزم دمکراتیک حزبی یا سازمان سیاسی، بسته شود.

    فردیک نیچه و علت اعتراف رجوی به رذالتش

    برای رفتن به عمق بیشتری از این ماجرای تراژیک تولد یک مستبد خودکامه به بررسی آن از بعدی دیگر بپرازیم: و این سوال را مطرح کنیم که:
    چرا باید رجوی برای تسلط تام و تمامش بر مریدانش به بیان یک رذالت در خودش یعنی ” بُر زدن زن مهدی ابریشمچی همرزم دفتر سیاسی سازمانیکه هوادارانش روزانه صدها نفرشان در زندانها و شکنجه گاهها اعدام و قطعه قطعه میشوند متوسل شود
    اجازه میخواهم برای پاسخ از نیچه فیلسوف آلمانی کمک بگیرم برای درک این مسئله تمثیل از نیچه در رده بندی استبداد مستبدین و در عمق تمایل به تسلط و تملک رهبران خودکامه بررعیت و زیردستان را از قول نیچه در قالب تسلط مرد سالارنه بر زن بخوانم.
    میدانیم که علاقه نیچه تماما به وضعیت سلامتی، عظمت و بیماری فرهنگ های بشری معطوف بوداست. او نسبت به همه مذاهب موضعی عمیقا انتقادی داشت زیرا براین باور بود که آن ها با نفی غریزه بشری از طریق توسل به اعتقاد برده وار و وعده سعادت اخروی سلامت بشریت را نابود می سازند
    میدانیم که او بود که جمله معروف خدا مرده است را گفته است.
    نیچه در فقره ۱۹۴ رساله “درباره تاریخ طبیعی اخلاق” مینویسد.

      در نظر مردان افتاده‌تر صرف تسلیم تن و کامگیری از زن به معنای داشتن و مالک بودن اوست. [یعنی تملک بر اعضایی که قبل از انقلاب ایدئولژیک نیز بفرمان رجوی جان خود را میدهند.]
      اما آنکه عطش تملک و داشتن اش بی اطمینان‌تر است. در برابر چنین داشتنی با صرف تسلیم تن [یا تسلیم جان] به شک می‌ایستد و خواهان آزمون‌های دقیق‌تر است تا معلوم شود که زن نه تنها خود را به او تسلیم می‌کند بلکه هم چنین هرچه دارد یا می‌خواهد داشته باشد را نیز به پای مرد می‌ریزد. تنها در این صورت است که او خود را صاحب و مالک زن می‌بیند
      اما سومین مرد اینجا نیز بی‌اطمینانی و میل تملک داشتنن اش فرو نمی‌نشیند. از خود می‌پرسد این زنی که در راه او، [یا آن عضوی که مرید اوست] و دست از همه چیز شسته است مبادا این کار را بخاطر شبحی خیالی از[محاسن] من کرده باشد و نه خود من با همه رذائلم؟ او می خواهد زن پیش از آن که او را دوست بدارد نخست از بن، آری از بیخ و بن، همه رذائل او را بشناسد، از این رو میگذارد که پرده از وجودش بردارند.
      او زن را آنگاه بکمال در تصاحب خویش می داند که آن زن دیگر خود را درباره ی او نفریبد و او را همانقدر بخاطر خوی های اهریمنی، رذالت و حرص های نهانش دوست بدارد که به خاطر بلند همتی و بزرگواری و معنویت ظاهریش.

    پایان نقل قول.

    بله اینگونه بود که مسعود رجوی مریم عضدانلو و بقیه ما را ذوب شده کامل در رهبری عقیدتی با همه رذائلش میخواست و تصاحب کرد.
    بله همه ما ازجمله شاهسوندی در انقلاب ایدئولژیک برای تسلط مطلق برمای فاقد هر گونه ارزش انسانی شده و در همدستی با رذالتهایش، توسط مسعود رجوی از تست مرحله سوم وقتی اعلام کرد که: “من مریم رجوی را از شوهرش بر زده ام” عبور داده شدیم.
    مسعود رجوی خوی حیوانی تسخیر و تسلط بر اعضای سازمان فراتر از خدا را با بیان رذلتهای خود با نابودی همه ارزشهای انسانی ما، و تبدیل کردن ما به انسانهایی که فاقد هر ارزش اخلاقی و مبارزاتی و انسانی است تکمیل می کرد. تا مبادا مریدی بتواند با تکیه بر آن ارزشها در مقابل رذائل او بایستد و مقاومت کند.
    مسعودرجوی در مورد بُر زدن مریم رجوی دروغ نمی گفت و نمی توانست دروغ بگوید. اگر دروغ گفته بود خوی تملک او بر مجاهدین یا مریدانش ارضاء نمیشد. همانطوریکه پیشنهاد عمل انتحاری چند باره شاهسوندی بدون اطلاعش از رذائل مسعودرجوی و تا زمانیکه شاهسوندی کماکان بر ارزشهای انسانی و مبارزاتی اش تکیه داشت برای رجوی قابل قبول واقع نمیشد.
    درجریان اعلام حکم اعدام علی زرکش نیز ابتدا به ساکن رجوی از شاهسوندی میخواهد که مریدی خودش را با بپذیرش همه رذالت او که در حکم اعدام علی زرکش متبلور شده است، اثبات کند.
    یعنی بدون هیچ توضیح و مدرکی بپذیرد و شریک جرم رذالت مسعودرجوی شده و مهر تائید برآن بزند و بطور مطلق خودش را به رجوی واگذار کند، تا اینگونه به تمام و کمال بعد از تخلیه شدن از هر عنصر انسانی و مبارزاتی به تسخیر رجوی در آید تا مورد قبول واقع شود.این است شیوه خالص سازی در مجاهدین توسط مسعود رجوی.
    این امر در باندها و فرقه های مافیایی بی سابقه نیست. در باندهای مافیائی جدای از وابستگی های مالی اعضای باند، آنها را با دست زدن به قتل و جنایت و حتی کشتن اعضای خانواده خود برای وفاداری به رئیس باند تست وفاداری میکنند. تستی که مسعود رجوی در سال ۱۳۹۳ در صفحه ۲۰ تنها کتابی که به اسم مسعودرجوی چاپ شده مجاهدین را به کشتن خانواده خود برای خالص سازی خودشان دعوت میکند. برگردیم به انقلاب ایدئولژیک .

    تناقضات استدلال ضرورت ازدواج مسعودرجوی با مریم عضدانلو

    مسعودرجوی در استدلال خود از زبان اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی اینگونه بحث می کند که موضوع طلاق و ازدواج عطف به ریشه های سنتی ضد زن و جنیسیت زده همه ایرانیان، توانست مجاهدین را در انقلاب ایدئولژیک از این نظر شسته و پاک و مطهر و آنها راچنان ارتقایی بدهد که با دیگر تفکرات رایج و تشکل ها ی سیاسی فاصله نوری پیدا کنند!!! و در نتیجه جنبش مجاهدین ارتقاء یابند. چنین دستاورد کلان برای سازمان که به قیمت بی آبرویی مسعود رجوی با اقرار خودش و خوردن تهمت و مارک زن باره بدست آمده!! اینگونه رجوی مدعی است که این فداکاری او با آن اشتباه استراتژیک منجر به، به کشتن دادن ۱۲۰هزار مجاهد نه تنها صفر صفر میشود بلکه او را به عرش علی نیز برده و فقط به خدا پاسخگو میکند.

    ضمنا با آن مجاهدین قبل از انقلاب ایدئولژیک، نه میشد رژیم را سرنگون کرد و نه می شد ایران مترقی بنا کرد. اما با این مجاهدین انقلاب کرده همه کار میشود کرد!!!! البته همه اینها مدیون من و فحش و تهمت خوردن من مسعودرجوی است. آنچه که متاسفانه شاهسوندی نیز در پس همه درد و شکنج های نشست های انقلاب ایدئولژیک بدان معتقد است!!!!
    که مجاهدین در جریان انقلاب ایدئولژیک از دل و جان سخن میگفتند…. البته امروزه ثابت شده همه ادعاهای رجوی دروغی بیش نبود که از آن نه سرنگونی در آمد و نه ایران مترقی. هرچند نتیجه گیری نهایی او از این دروغ این بود که با چنین دستاوردی من فقط به خدا پاسخگو هستم. و مجاهدین باید از دم غلط کردم گفته، نامه های فدایت شوم با کپی برداری از زیارت عاشورا و…برایم بخوانند و برای پابوس من به خاک بیفتند.

    تناقض عمده در اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی

    تناقض عمده در استدلال رجوی مندرج در اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی در این است. چگونه است که رجوی برای ارتقاء ادعایی تفکرمجاهدین حاضر است به خودش اتهام جنسی بزند و اذهان آنها را بهم بریزد، آنهم با بیان “بُرزدن زن دیگران”، اما حاضر نیست بعد از ارتقاء اذهان زن ستیز و مردسالار مجاهدین و همه شورایی!! ها ومردم ایران، طوریکه مجاهدین همگی!!! اعلام و درخواست عمل انتحاری داده اند، با مریم رجوی ازدواج نکند و تن به این بدهد که شاید در آینده، مبادا در صورت عدم ازدواج مسعود رجوی با مریم عضدانلو، و حضور ایندو در کنارهم درجریان رهبری و هدایت یک جنبش خونین، اذهان مجاهدین آلوده به شک در مورد ایندو گردد!؟

    و از این رو است که رجوی تمامی دفتر سیاسی و کمیته مرکزی را متقاعد میکند که باید با مریم عضدانلو ازدواج کند. آیا ذهنی که به اقرار رجوی به خلاف کاری جنسی مسئله دار شده و بعد به غلط کردم گفتن مجبور شده است، آیا میتواند بدون هیچ نشانه و حتی اقراری دوباره توسط رجوی آنهم در سازمانی که رابطه مرید و مرادی است به شک بیفتد؟!!!!!! شاخص شاهسوندی است، هنوز که هنوز است رجوی را با همه جنایاتی که مرتکب شده معصوم میداند، معصوم جنسی!!!!!!!!! معنی معصومیت را هم فهمیدیم.

    از طرفی هم اگر بعد از دروغ بُر زدن مریم، و روشن شدن اینکه نه تنها بُر زدنی نبوده، بلکه هرچه هست ورود عنصر زن مجاهدی به سطح رهبری است و “مریم عضدانلو با حفظ همه روابط انسانی، قانونی، شرعی و… وارد رهبری سازمان شده و به مبارزه اش بعنوان یک انسان-زن مجاهدِ مستقل ادامه میدهد”. آیا بیشتر سبقه ها و تفکرات زن ستیز و مرد سالار را از اذهان می زدود یا وقتی مشخص شد و میشود که “رهبری مریم عضدانلو منوط به ازدواج با یک نرینه و قرار گرفتن در قیومیت یک آن، آنهم از طریق ازدواج بویژه همبستری است؟”.
    آیا در دومین حالت، چهره آن زن مستقل رها شده را از زنجیر های ستم مضاعف، در سایه مسعودی که شوهر او و تحت سلطه اوست آنهم سلطه ای که شخص رجوی معتقد بود ازدوارج در خانواده اساسا وسیله سلطه مرد بر زن است، خدشه دار میگردد یا خیر؟
    دوباره تاکید دارم، هدف رجوی از این انقلاب ایدئولژیک در اساس حل مسئله زن و رهایی زن نبود، بلکه حل مسئله مسعودرجوی برای وصلت با مریم بوده است، حالا به هر دلیل.
    چون با ازدواج با مریم به چهره مبارزاتی او لطمه جدی زد. سالیان بعدهم در جلسات علنی ۵۰۰۰نفره در قرارگاه اشرف، زنان مجاهد، بطور علنی به شخص رجوی گفتند و میگفتند که مریم از کل رهبری یک ماکت مانکن مانند است که می آید روی سن و با لباسهای فاخر فقط کنار شما می نشیند و برمیگردد. آقای شاهسوندی آبدارچی ها نیز گوششان نیز میشنود. گناه از گوش است. شما نبودی امام و مرشدت همین است که می بینی.
    گذشته از اینکه در جهان و حتی در مناسبات غیر سیاسی، هزاران زن و مرد ازدواج کرده، در شرکتها و سازمانها وادارات در کنار همدیگر در مواضع مختلف کار و تلاش میکنند و هیچ مرد مذهبی، متعصب زن ستیزِ مردسالار نیز مسئله دار نشده و نمی شود. آنوقت رجوی و سازمان مجاهدینِ در نوک پیکان تکامل!! چگونه است که مانند یک آخوند دوران قاجار نگران همکاری مریم عضدانلو آنهم هنگام رهبری مبارزه ای خونین با مسعودرجوی است؟

    عمل جراحی زیبایی مریم عضدانلو قبل از ازدواج با مسعود

    آیا مهدی ابریشمچی که حاضر شد مریم را سه طلاقه کرده و به رجوی هدیه کند، حاضر نمیشد مثلا به دلیل مشغله مریم در رهبری مبارزه با رژیم سفاک و خون ریز و … مانند همه خدمه کشتی های مسافرتی یا همسران ارتشیانی که به کشورهای دیگر برای ماموریت میروند، دوری همسرش مریم را وقتی سرگرم حل و فصل تضادهای مهلک مبارزاتی است را برای چند ماه تحمل کند؟ البته که میتوانست. اما مشکل عشق همبستری رجوی با مریم رجوی بود.
    بی خود نبود که بین فروردین ۱۳۶۴ تا ۳۰خرداد ۱۳۶۴ ازدواج مسعودرجوی با مریم عضدانلو، آقای رجوی، مریم عضدانلو را برای عمل جراحی پلاستیک زیبایی روی فک و دندانهایش به همراه علیرضا باباخانی دو هفته به سوئیس فرستاد. من در اورسوواز مقر رجوی حاضر و ناظر بودم. البته بعنوان آبدارچی!!! لطفا قبل از مارک اسپانسر عوض کرده زدن، عکسهای مریم عضدانلو را با عکس های مریم رجوی را مقایسه کن و ببین که دندانهای بالای او عقب رفته یا نه.

    بعضی حرفهای جدید که شاهسوندی نشنیده

    اجازه بدهید با اجازه! شاهسوندی یک حرف جدید بزنم. رجوی سالیان بعد از گذشتن از خرش از پل بدست آوردن مریم رجوی، در توجیه مناسبات رهبری و پیروانش، بروشنی مطرح میکرد که پیروان در قبال رهبری عقیدتی یا همان ولی فقیه مطلقه مجاهدین که به امام زمان نیز ارتقاء یافته بود، وظایفی دارند از جمله حل نیازها و تناقضات رهبری است و هر آنچه از دستشان بر می آید برای رفع آن باید انجام دهند. اینها را در توجیه حل تناقض علاقه مسعودرجوی به مریم بعنوان تکلیف شرعی، ایدئولژیک، مبارزاتی وانقلابی اعضاء نسبت به رهبری عقیدتی خود عنوان میکرد.
    بله آقای شاهسوندی سازمان به چنین مدارهایی ارتقاء (بخوان سقوط ) کرده بود. یا خودش از زبان خودش میگفت، وقتی محمد حنیف نژآد لخت میشد، رجوی میرفته و دید می زد. تا نشان دهد که او خود عاشق مرادش بوده است!!! مگر بگوئید که آبدارچی که نمیتوانسته اینها را بشنود. رجوی همین را از ما میخواست. صدها بار داستان حضرت خضر را با تفصیل از قرآن (که به خودش در جلسه عمومی گفتند آنرا غلط میخوانی) مطرح میکرد که میخواست که مانیز در قبال اعمال او مانند حضرت خضر با او برخورد کنیم. روی انحرافات اخلاقی اعضا هیچ حساسیتی نشان نمیداد. هرکس از خودش همانگونه که در مورد شاهسوندی نیز شاهد بودیم، از خودش و گذشته اش انحرافات اخلاقی را مطرح میکرد به مقربین او تبدیل میشد. حمید باطبی یکی از آنها بود.
    دوره ای که علی زرکش سرانجام برای زندانی و تحت کنترل ماندن به پایگاه نشریه بنام بقائی در بغداد منتقل شد، من تحت مسئولیت مهدی ابریشمچی بودم. از رویکردهای او یک گزارش با بیست انتقاد نوشته و به مسعودرجوی دادم، رجوی جوابیه ای را با نوشتن با خط قرمز درحاشیه گزارش انتقادیم به ابریشمچی، داد که ابریشمچی آورد و ضمن نشان دادن به من برایم خواند. در نهایت گفت، علیرغم اینکه مسعود انتقادات را تائید کرده ولی تفاوت من (مهدی ابریشمچی) با تو این است که من زنم را به مسعود دادم و تو نداده ای!!!

    تئوری رجوی در رهایی زن انقلابی مجاهد

    مسعود رجوی هزاران بارها بعدها درادامه نشست های انقلاب ایدئولژیک بعد از شکست در ماجراجویی فروغ جاویدان که شخصا برگذار میکرد بیان میکرد مسیر رهایی زن انقلابی مجاهد در محرمیت اش با مسعودرجوی بعنوان رهبری عقیدتی و سپردن تمام و کمال خودش به اوست. و تاکید میکند این همان مسیری که مریم عضدانلو پیموده است. ازاین روی برای رهایی زنان مجاهد ابتدا تمامی آنها را از همسرانشان جدا کرد. سپس تمامی زنان مجاهد با خواندن سیغه عقد رسما به عقد و ازدواج خودش در آورد.
    همه زنان حلقه ازدواج از او دریافت کردند. مهدی ابریشمچی صدها بار به مردان مجاهد اعلام کرد آقایان دنبال همسرانتان نباشید. همه زنان تان را باید در بستر همبخوابگی با مسعودرجوی تصور کنید. جواب مجاهدین از خدا بی خبر مقدس انگار، خود فریبی بود. آنها در دلشان میگفتند، مسعود رجوی که پاک و معصوم و بالاتر از امامان است که اینکار را نمیکند. و فکر میکردند با عدم پذیرش و چنین تصوری سر مسعودرجوی در زمانیکه او با همسرانشان همخوبگی میکرد کلاه میگذارند.
    در نشستهای مسعودرجوی با زنان که همگی حجاب داشتند، درمرحله اول مریم به آنها اعلام کرد نیاز نیست در نشست با مسعود حجاب داشته باشید شما با او محرم هستید. و شهادت میدهم که مسعود رجوی همه فرایند همسری با آنها را طی کرد. اینها گزارش همسران مجاهدین که مخفیانه به دیدار شوهرانشان می آمدند است. ولی آن شوهران فلک و معصوم زده باور نمیکردند.
    گزارشات فرزندان مجاهدین از تعرض به خودشان
    من بعد از جدا شدن از سازمان مجاهدین، تا زمانی که در ایران بودم گزارشی فرای آنچه همه رزمندگان مجاهد در جلسات عمومی از آن اطلاع داشتند از مشکلات درونی ننوشتم. اما بعد از آمدن به خارج گزارشات تجاوزاتی که به کودکان مجاهدین توسط فرماندهان مجاهدین صورت گرفته بود را بصورت سربسته یعنی بدون نام بردن از کودکان قربانی و حتی متجاوزین “مجاهد” بدلایل آشکار فرهنگی که در میان ایرانیان هست و محدویت های آن مطرح نمودم.
    اولین مورد از تعرض به کودکان را توسط اسماعیل مرتضائی معروف به جواد خراستان مسئول شاخه خراسان مجاهدین از زبان مادر دو کودک دختری که سازمان در ترددات از آنها همچون “شریف” فرزند شاهسوندی بعنوان عادیساز تیم های عملیاتی و ترددات فرماندهان استفاده میکرد به سازمان در سال ۱۳۶۲ گزارش کردم که در ۳۰نوامبر, ۲۰۱۵ نیز در سایت خودم آنرا منتشر کرده ام.
    تا اینکه چند سال قبل وقتی این کودکان به بلوغ فکری رسیدند و متوجه شدند که قربانی تجاوز و تعرض بودن گناه نیست. و شرمی ندارد. این جانیان و زمینه سازان این تجاوزات جنسی در یک تشکیلات بسته فرقه ای هستند که باید شرم کنند و خجالت بکشند و محاکمه شوند. خود کودکان که حالا دهه چهلم زندگی را میگذراندند در کلاب هاوس به تشریح تجاوز و تعرضات جنسی به خودشان در کودکی در مجاهدین اشاره کردند.

    آرزوی سلامتی برای شاهسوندی

    آرزو میکنم آقای شاهسوندی آنقدر سلامت و زنده باشند که روزی برسد که رابطه مسعودرجوی با زنان مجاهد را از زبان فهیمه اروانی و زهره اخیانی ها بشنود شاید از اینکه به زنان مجاهدی که با فدا کردن شرف و کرامت انسانی خود به پای جامعه مرد سالار دست به افشای رابطه جنسی مسعودرجوی با خودشان زدند، و از زندانیان گرفتار در غارهای تو درتوی افلاطونی مجاهدین اتهام “اسپانسر عوض کرده” میخورند، کمی عرق شرم از افکار مردسالار، معصوم انگاری پس مانده از افکار دوران قرون وسطایی آگوستینی برپیشانی اش بنشیند.
    قطعا از نظر من همبستری رجوی با همه زنان مجاهد معادل کشته شدن یک میلیشیا هم نیست. که هزاران هزار آنها را به کشتن داد. اینجا بحث از آن محتوای فکری شاهسوندی ها و امثال خود من در مجاهدین است که مرادشان را معصوم میپندارند و میپنداشتند. که به آن خواهم پرداخت.
    جهت ثبت در تاریخ باید گزارش کنم که نتیجه فرایند انقلاب ایدئولژیک در سازمان بعد از ۱۳۶۷ منجر به موارد زیر شد:

  • ۹۹در صد انرژی سازمان مجاهدین در عراق صرف جنگ بین اعضای سازمان و رهبری آن میشد.
  • منجربه صدها فرار توسط بهترین اعضای عملیاتی سازمان که همواره در نوک حملات نظامی بعنوان راه باز کن بودند از اشرف گردید.
  • در سازمانی که همه اعضای آن هرلحظه آماده بودند جانشان را بدهند و آماده جانفشانی بودند، برای جلوگیری از فرارهمان اعضاء حکم تیر درصورت نزدیک شدن به سیاج های قرارگاه اشرف صادر شد. که مهدی ابریشمچی آمد و آنرا از قول رجوی برای همه خواند. اما با این وجود فرارها الا نهایه ادامه یافت. ودستگیریها و شکنجه ها یکبار توسط نیروهای امنیتی عراق و یکبار توسط دوستان و هم بندان زندان سابق شاهسوندی رویشان اجرا میشد.
  • فساد اخلاق و استمناء مردان در تمامی سطوح چنان بالا گرفت که مسعودرجوی یک نشست عمومی برگزار کرد و گفت شما با اینکار در حال جنگ با انقلاب ایدئولژیک هستید.
  • فساد اخلاق زنان و همبستری با هر مرد مجاهدی که دم دستشان میرسید رواج یافت.
  • فساد اخلاق در تجاوز به کودکان خود مجاهدین توسط مسئولینی چون رضا مرادی که سالها بعد همین کودکان در کلاب هاوس جزئیاتی را از تجاوز و تعرض به خودشان را که در یوتیوب نیز ثبت شده گزارش کردند.
  • اگر حرمت موسی خیابانی نبود بسیاری حقایق را آشکارتر بیان میکردم. تا هم آتش بگیری و هم به ابعاد سقوط اخلاقی و سیاسی ناشی از انقلاب ایدئولژیک تشکیلات مسعودرجوی و همه متقدمین مبارز و مبارزه بهتر پی ببری. بگذریم.

    تعجب از فرج سرکوهی و لزوم تقدس زدایی از هر فکر و متفکری

    حالا که به اینجا رسیدیم قبل از پرداختن به شاهسوندی در مواجهه با حکم اعدام علی زرکش برویم سراغ تقدس معابی و معصوم انگاری در فرهنگ قرون وسطایی مجاهدین که منجر به نوشتن آن ذلت نامه ها ویا بهتر است گفته شود کپی زیارت نامه ها بعد از انقلاب کردن مجاهدین به مسعودرجوی شد و تقدس زدایی از هرگونه فکر و متفکری در جهان مدرن.
    فرهنگ و زیر بناهای فکری ما بر قدیس سازی و تقدس معابی و معصومیت نمایی و پاک و عاری از هرگونه خطا استوار است. و شاهدیم که علیرغم قدمت چندین هزار ساله تمدنی خودمان در شرق نه تنها نتوانسته ایم حتی یک فکر شاخص و پیشرو و مطرح برای بشریت امروز تولید و ارائه کنیم، قرنهاست که با اصرار زیاد بر ادامه همین مسیر قهقرایی میکنیم.
    با وجود اینکه میدانیم جهان پیشرفته چنین نیست، جهانی که بشدت بدنبال همه دستآوردهای انسانی و اجتماعی و اقتصادی آنها هستیم، دست از این فرایند ضد تکاملی قدیس پرستی و قدیس سازی در فرهنگ و تفکر و اندیشه خودمان برنمیداریم.
    بارزترین جنبه این تقدس معابی در بایکوت فکری دگراندیش با برچسب هایی اخلاقی و سیاسی و فردی است. اگر با فکری و متفکری و نظری موافقیم آنرا چنان درونی میکنیم که بر مسند خدایی می نشانیم اش.
    اگر با نظر و منطق و تفکر فردی و جمعی مخالف باشیم، نه تنها بدنبال نقد سخنانش نیستیم بلکه در همان منطق تقدس معابی خودمان او را با انگهای مختلف تقدس زدایی میکنیم و بقولی از او شیطان میسازیم اما دریغ از اینکه دو جمله منطقی در رد نظریه او بدهیم.
    منادیان جهل و خودکامگی نیز برای اینکه ما را از شنیدن حقایق در نزد دیگران باز دارند، و گوش و چشم عقل و فکر ما را کور کنند، از ابزار شخصیت زدایی و شیطان سازی استفاده میکنند.
    به بیان دیگر ما فقط به قدیسان گوش فرا میدهیم. یا اگر باوری را از فردی و مرجعی باورکردیم او را به مقام قدیس می نشانیم و اجازه نمیدهیم مورد نقد قرار گیرد. آنچه در جهان متمدن و پیشرو کاملا برعکس این است. به چند نمونه بارز و شاخص در جهان متمدن توجه شما را جلب میکنم.
    جان لاک
    جان لاک از مهم‌ترین شارحان نظریه قرارداد اجتماعی و پیروان مکتب تجربه‌گرایی است. نظرات او بر پیشرفت شناخت‌شناسی و فلسفه سیاسی مؤثر بود. او از تأثیرگذارترین اندیشمندان عصر روشنگری شمرده می‌شود. نوشته‌های او بر ولتر و ژان ژاک روسو، امانوئل کانت و بسیاری از متفکرین اسکاتلندی و انقلابیون آمریکائی اثرگذار بود. این تأثیر را می‌توان در اعلامیه استقلال ایالات متحده آمریکا مشاهده کرد. او در نوشته‌های فلسفی‌اش، مانند “دو رساله حکومت” (Two Treatises of Government)، درباره حقوق طبیعی انسان‌ها به آزادی و مالکیت نظریه پردازی کرده است.
    با این حال، در عمل در پروژه‌های استعماری و برده‌داری عصر خودش در شرکت سلطنتی آفریقا که به نوعی مونوپولی (انحصار) تجارت برده که در دست خانواده سلطنتی انگلستان بود سرمایه گذاری میکرد.
    ولتر
    ولترفیلسوف و پدر انقلاب کبیر فرانسه با همه عظمتش که انقلاب پابرهنه ها و فقرا را با به زیر کشیدن فکری و فیزیکی کلیسا رقم زد، خود میلیونر بود، فردریک دوم پادشاه پروس که اندیشمند و دوست ولتر بود با هم مکاتباتی داشته اند که بعنوان گنجینه ادبی باقی مانده است.
    فردریک ولتر را از فرانسه که تحت تعقیب بود با تقبل همه هزینه های زندگی او به آلمان آورد وبرایش بهشتی ساخت که ضمن حشر و نشر روزانه باهم راحت به کارفکریش بپردازد. این فیلسوف پیر علیرغم اینکه میلیونر بود نمیتوانست از حرص و آز اندوختن مال بیشتر چشم پوشی کند. و چهارماه طول نکشید که این بهشت را از طریق خرید و اختلاص اوراق بهادار بانک پروس از طریق یک صراف یهودی و قاچاق کردن به آلمان که برخلاف قانونی بود که فردریک گذاشته بود رسوایی بزرگی برای فردریک پادشاه پروس بوجود آورد.
    فردریک برایش نوشت:
    [آقای ولتر] شما را با خرسندی در خانه ام پذیرفتم، نبوغ، استعداد و هنر شما را ارج نهادم و میپنداشتم مردی با سن شما که با نویسندگان دیگر درافتاده و خویشتن را به دست توفان سپرده است، بدینجا پناه آورده بود که در بندری ایمن بیاساید. شما با یک فرد یهودی، بسیار شریرانه رفتار کردید، اختلاص شما چنان آوازه ای یافته است که همه در مورد آن به من شکایت کرده اند. صفحه ۵۲۱ تاریخ ویلدورانت جلد ۹ ولتر
    ژان ژآک روسو
    ژان ژآک روسو متفکر فرانسوی سوئیسی که همدوره ولتر هم بوده پدر سوسیالیزم، پدر آموزش های نوین برای کودکان است اما خودش پنج فرزندش را به یتیم خانه سپرده بود. او نیز به عنوان یکی از راه‌گشایان آرمان‌های انقلاب کبیر فرانسه انکار ناپذیراست. از نخستین روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را به‌طور مشخص به کار گرفت. روسو در کتاب اعترافات خود نوشته است که در این دوران وی دارای تمایلات جنسی مازوخیستی بوده است و گاهی خود را در مقابل زنان تنها، به امید تازیانه خوردن از آنها، برهنه می‌کرده است.
    ویتگن اشتاین
    ویتگن اشتاین بعنوان یک فیلسوف اورجینال تنها فیلسوفی است که تمامی آرا و آثار وی بر محور زبان استوار است. میتوان گفت یکی از مهمترین فیلسوفان قرن بیستم است. او در کمبریج شاگرد و دوست ژان پل سارتر بود. شخصا فردی تندخوی و عصبی بود، چندبار میخواست خودکشی کند، درمدرسه ای در شهرهای اطراف وین تدریس میکرد شاگردانش را کتک میزد طوری که والدین از او شکایت میکردند و از این رو مجبور میشد به شهردیگری برای تدریس برود و باز شهری دیگر، تا اینکه بعد از چهار پنج بار جابجا شدن اساسا تدریس در مدرسه را رها میکند. همجنس گرا هم بود. از طرفی فردی بسیار شجاع بود و علیرغم اینکه ثروت هنگفتی ازپدرش به ارث برده بود همه را به دیگران بخشید و در جنگ جهانی اول درخط مقدم جبهه شرکت کرد تا مواجهه با مرگ را تجربه کند. سرکلاس درس کمبریج یکباره دراز میکشید و میخوابید و اگر دانشجویی او را با سوالی بیدار میکرد حسابی عصبانی میشد.
    مارتین هایدیگر
    مارتین هایدیگر از فیلسولان مشهور و اورجینال و بنیانگذار اندیشه وجود شناسی در قرن بیستم است. که جهان فلسفه را از موجود شناسی به وجود شناسی متحول کرد. از مهم‌ترین کتاب‌های او در فلسفه اثر “هستی و زمان” است. او در این کتاب به نقد تاریخ فلسفه غرب که به تعبیر هایدگر همان تاریخ متافیزیک است، پرداخته است. با این وجود بعد از آن‌که آدولف هیتلر در ۳۰ ژانویه سال ۱۹۳۳ صدراعظم آلمان شد. هایدگر در ۲۱ آوریل همان سال به ریاست دانشگاه فرایبورگ رسید و به حزب نازی پیوست. او دانشجویان یهودی را به نازی ها لو میداد. چاپ اول کتابش را به استادش ادموند هوسرل یک یهودی زاده ای که مسیحی شده بود اهدا کرده بود. اما بعد از پیوستن هایدگر به نازیها، در چاپ دوم کتابش صفحه اهدا شدن به هوسرل را برداشت. هایدگر علیرغم اینکه متاهل و دارای دو فرزند بود، با هانا آرنت یهودی که شاگردش بود روابط عاشقانه برقرار کرد. هانا آرنت حتی رفتار هادیگر با هوسرل را رد میکرد علیرغم میل هادیگر سخنرانی ای در بزرگداشت هوسرل انجام داد.
    تروتسکی
    تروتسکی نفر دوم بعد از لنین در انقلاب اکتبر شوروی، فرمانده عالی ارتش سرخ ، که توانست ضد انقلابیون یا ارتش سفید روسیه که توسط انگلستان سازماندهی و پشتیبانی میشد را نابود و انقلاب را از شر دشمنانش رها سازد. و نظریه های او بود که در مورد وقوع انقلاب شوروی درست از آب درآمد، اما بلحاظ اخلاقی بسیار بسیار ضعف های جدی داشت، اولین همسر و همرزمش را وقتی در سیبری در تبعید بودند با دو دخترش تنها رها کرد و رفت. در پاریس به زن دیگری دلباخت، در زمان تبعید در آرژانتین علیرغم اینکه همسرش در کنارش بود با زنان دیگر روابط نامشروع برقرار میکرد. این زمانی بود که تئوریهای او بعنوان بت مارکسیستهای ضد استالین در جهان و بویژه در آمریکای لاتین و ایالات متحده عالم گیر بود. و دوستانش از رسوایی این اقدامات او در جهان به او اخطار میکردند.
    یورگن هابرماس
    یورگن هابرماس که همراه با تئودور آدورنو Theodore Adorno، ماکس هورکهایمر Max Horkheimer و هربرت مارکوزه Herbert Marcuse ، جزیی از مجموعه‌ مکتب نظریه‌ انتقادی فرانکفورت هستند. یورگن هابرماس در جریان کشتار غزه توسط اسرائیل آشکارا جانب اسرائیل را گرفت. منتقدین هابرماس میگویند او با اطلاعیه اش، اقدامات اسرائیل” را با “واکنش‌های یهودی‌ستیزانه” ادغام کرده، سکوت را در قبال جنایات اسرائیل تشویق و بحث نقادانه را خفه می کرد.
    مخصوصا ازهر اندیشه ای نمونه آوردم که کسی مدعی نشود، این درست ولی ما یکی اینطور نبودیم!
    صدها نمونه دیگر وجود دارد، که نشان میدهد، جهان متمدن ضمن تقدس زدایی از هر فکر و متفکری، اورا از ضعفهای فردیش جدا کرده، افکار و ایده هایش را و البته اخلاق فردیشان را به نقد میکشد. اما توقع قدیس و معصوم بودن از آنها ندارند. شاید لازم به تاکید نباشد که متفکرین نامبرده با همه ضعفهای فردیشان جهان انسانی را بسمت جلو زیرو رو کرده اند.

    آقای سرکوهی باید از استوره سازی فاصله گرفت

    آنوقت ما در جامعه خودمان نه تنها با مجاهدین بلکه در امثال آقای فرج سرکوهی با این مشکل روبرو هستیم که ضمن خطاب کردن هزارخانی بعنوان “بت خودش” که من انتظار نداشتم. این سوال برایش پیش می آید که چرا با وجود همه اندیشه و تفکراتی که در هزارخانی با کتابهایی که نوشته و اثری که بقول سرکوهی بر “چپ نو” در ایران داشته است، تا آخر عمر تحت قیومیت مسعودرجوی باقی ماند؟ “چپ نو” ای که ازچپ سنتی (اعم از مارکسیسم-لنینیسم، حزب‌گرایی کلاسیک، و چپ دولتی) فاصله گرفته و در تلاش است تا رویکردی دموکراتیک، ضداقتدارگرا، عدالت‌محور و بومی‌سازی‌شده از چپ ارائه دهد.
    با این وجود، چنان با مقدس معابی و معصوم انگاری مواجهه هستیم که توان درک خطای افراد را نداریم. و متاسفانه شاهد این امر هستیم که علیرغم مطالعات بسیار و کار خبرنگاری که هزاران نمونه را در صحنه سیاسی مشاهده کرده است. ایشان نمیتواند از زیر بار اندیشه های مقدس معابی ما ایرانیان که ریشه در فرهنگ عمیق مذهبی اگوستینی ما دارد بیرون آمده بپذیرد که کتاب نوشتن و تئوری بافتن زمین تا به آسمان با آنچه انسان در مواجهه با واقعیت و روی زمین انجام میدهد آنهم در سنین متفاوت تفاوت دارد. شما در تئوری میتوانی دست خدا و پیامبران را از پشت ببندی اما در عمل تمامی تمایلات فردی، روحی، روانی، طبقاتی، منافع فردی و خانوادگی، دافعه ها و جذبه های گوناگون تفکر و جهان بینی شما در تعین اعمال شما دخیل میشوند و ربطی به تئوریهایی که در کتاب ها مینویسید و یا بهم می بافید یا هنگام سخنرانی به زبان می آورید ندارد. آقای فرج سرکوهی که باید مانند یک شاگرد نزدشان حساب، علم و دانش و کتاب خواندن پس بدهم، چون رجوی سی سال ما را از آن محروم کرد، خواهشمندیم شما نیز از ما با تجربه مبارزه چندین دهه ای که در آن شاهد عملکرد بغایت متفاوت رادیگالترین تئوریسین ها و نویسندگان را وقتی پای عمل پیش میآمد را بودیم بپذیرید.
    بفرض من صد دلیل و مدرک از کلاه برداری سیاسی توسط مسعودرجوی از دکترهزارخانی به شما معرفی کردم، این فقط به رو سیاهی بیشتر هزارخانی شارع چپ نو منجر میشود. فریب خوردن از مسعودرجوی که از نظر هزارخانی او یک خرده بورژوای مذهبی معصوم و مقدس معاب که فقط به خدا پاسخگوست، قابل پذیرش است؟ مگر نمیداند که مسعودرجوی زن مهدی را از اوجدا میکند تا در مبارزه در کنارخودش نه بعنوان یک زن مجاهدِ مبارزِ با هویت مستقل بلکه فقط بعنوان زنی که خود را بطور تمام و کمال با همبستری با رجوی تسلیم اوکرده است حضور داشته باشد. چگونه هژمونی چنین تفکری را پذیرفته. گزارش پرویز یعقوبی به کنار، هزاران جدا شده که گزارشاتشان دردسترس او بوده است به کنار. فکر نکنم ضرورت داشته باشد بعد از فوت هزارخانی زیاد دراینگونه موارد ریز شویم. هرچند من از ریز فریب های دکتر هزارخانی در شورا مطلع هستم ولی هزارخانی هم مطلع بود که رجوی فریبکاری میکند. مگر هزارخانی اسلام و شیعه را نمی شناخت، آقای هزارخانی که از یک سیاره دیگری بنام چپ نو نیامده بود. رگ وریشه خودش در همین سرزمین بوده است. سینه زنی و قرآن برسرگذاشتن و امام زمان بازی و غیبت رجوی و هزاران هزار گزارش جدا شدگان از یعقوبی و شاهسوندی و یغمایی و تقوایی، و… را ندیده و نشنیده بود؟
    سوال این است اگر مجاهدین آنقدر انقلابی اند که همه این فاکتها هزارخانی را قانع نمیکند، و کماکان شما تحت هژمونی آنها قرار میگیری چرا مجاهد نشدید؟ آیا در مبارزه با امپریالیسم آقای هزارخانی به داعش و القاعده و امثالهم می پیوست؟ مگر بین اصل مبارزه و اصل تفکر و اندیشه ای که آن مبارزه نمایندگی میکند اصالت با اندیشه درست نیست؟ مگر هر مبارزه ای اصالت دارد؟ پس فرض میکنیم آقای هزارخانی همه اینها را صدبار بهتر از امثال شاگرد مدرسه ای چون من در مقایسه با ایشان میدانسته، پس رویکردش یک امر تاکتیکی-مبارزاتی است.
    جواب آقای هزار خانی به آقای فرج سرکوهی این بوده است که “مجاهدین تنها نیروی در صحنه برای سرنگونی رژیم حاکم هستند”. سوال از آقای فرج سرکوهی این است. چرا این جواب هزارخانی در پاریس را که طبق گفته خودتان راضی تان نکرد را به چالش نکشیدید؟ شاید نجات می یافت. این عین رفتاری است که همه مجاهدین در مواجهه با آسمان ریسمان بافتن های رجوی اتخاذ کرده اند. وقتی طرف را بت خود میدانند.
    قطعا اگر خیلی خوش بینانه به رویکرد آقای هزارخانی بنگریم، او بعنوان چپ نو حتما این تلقی را داشته است که:
    “با توجه به بی بته گی چپ ایران در این مقطع تاریخی این تنها مجاهدین خرده بورژوا هستند که میتوانند این هیولای مذهبی را به زمین بزنند، (هرچند در همین تلقی هم بطور مطلق فریب مجاهدین را خورده بود، مثلا آنجا که رجوی استدلال میکرد “اگر رژیم با عراق صلح کند فرو میریزد”) ما چپ نوها میگذاریم ایندو هیولای مذهبی حساب هم را که رسیدند انشاالله در حکومتی که مجاهدین برقرار میکنند اجازه میدهند ما به صحنه بیائیم و خودی بنمائیم.
    در صورتیکه این رجوی بود که چپ و چپ نو را طی چهل وپنج سال گذشته با سیاستهایش با همیاری رژیم نابود کرد و سرانجام به خاک سپرد. یعنی در زمان حکومت حاضر نه تنها آنها را به سرچشمه نبرد و بلکه تشنه به گورستان فرستاد. نقد به هزارخانی همین است. دستاوردش از عملکردش نه نوشته هایش برای چپ نو طی این سالها و مرگش چه بود؟ آیا طی چهل و پنج سال یک نقد به رجوی نداشت؟ چرا جرات علنی کردن انتقاداتش را نداشت. بله پول فراوان و امکانات همه جانبه رجوی این اجازه را نمیداد. متاسفم که باید اینها را بنویسم.
    تعصب آقای فرج سرکوهی تا آنجاست که شاهسوندی که اینهمه بخاطر سابقه مبارزاتی خود هارت و پورت میکند، وقتی به زبان تندی از هزارخانی و اعمال و رویکردهای سیاسی او یاد کرد، چنان حمله ای از طرف آقای فرج سرکوهی به شاهسوندی صورت گرفت که بلافاصله شاهسوندی جا زد و حرفش را پس گرفت و گفت چنین حرفی خطابش هزارخانی نبود. !!! البته ایرادی نیست ما همه انسانیم!!! استوره ها در افسانه ها هستند. ولی باید بتوانیم از استوره سازی چه از خودمان چه از دیگران فاصله بگیریم.
    تازه این آقای فرج سرکوهی بعنوان یک ایرانی روشنفکر، عضو کانون نویسندگان ایران، با تمایلات چپ نو، که نخستین هستهٔ تبریز چریک‌های فدایی خلق از محفل آنها برخاست و در رزومه اش عضو گروه ستاره سرخ بوده است میباشد. که اصلا خود را مسلمان و باورمند به آموزه های دینی و “مرید و مرادی” نمیداند، حال ببینید مجاهدین که قصدداشتند اسلام ۱۴۰۰ساله را احیاء کنند چیستند. اینگونه است که میتوان متوجه شد چرا مجاهدین اسیر فکری‌ شده اند، چرا مجاهدین فرقه شدند، چرا شاهسوندی مجبور است در یک سازمان سیاسی دست به عمل انتحاری بزند تا به رهبری سازمانش ثابت کند که اگر با صدور حکم اعدام علی زرکش بدون ارائه هیچ دلیل و مدرکی توسط مسعودرجوی مخالف است اما بخدا و به همه مقدسات قسم به مقررات استبدادی قرون وسطایی آن سازمان پایبند است. چون مناسبات برپایه علمی و روزآمد و مدرن یک تشکل سیاسی نیست. مناسبات مناسبات ارباب و رعیت است مناسبات مرید ومراد است، مناسبات حاکم و محکوم است، مناسبات شاه و رعیت است، مناسبات امام و مقلد و حتی رابطه بت و بت پرست است. در این مناسبات امام، مراد، حاکم، ارباب، شاه، رهبری عقیدتی، یا ولی فقیه که هیچ گاه اشتباه نمیکند، بلکه این همواره مرید، رعیت، مقلد، پیرو، محکوم، است که باید کورکورانه هرچه گفته شد را بپذیرد و به آن ایمان آورد تا شاید رستگار شود. والا عذاب دو جهان در انتظار اوست. در نمونه دیگری که شاهسوندی در اختیارمان گذاشته این پدیده را به بررسی میگذاریم.
    پایان قسمت سوم

    قسمت چهارم
    فهرست مطالب
    استفتاء آبدارچی مسعودرجوی از شاهسوندی، چگوارای مسعودرجوی
    جواب استفتاه شاهسوندی از آبدارچی سابق مسعودرجوی مبنی براینکه: “اگر مجاهدین فاحشه خانه است، پس چگونه دوام آورده اند”؟
    رده سازمانی یا وسیله برتری طبقاتی
    ریشه رگ گردن کلف کردن شاهسوندی درقبال خطای جنسی در مجاهدین
    شاهسوندی و حکم اعدام علی زرکش و نعل وارونه زدن رجوی
    رابطه مرید و مرادی قاتل انسانیت مبارز
    اگر حکم اعدام علی زرکش درست است
    اگر حکم اعدام علی زرکش درست نیست
    هدف رجوی از قبولاند حکم اعدام زرکش بدون توضیح به شاهسوند
    فرغ جاویدان بسترنابودی ایدئولژیک شاهسوندی
    عبرت الناس کردن شاهسوندی توسط رجوی
    گزارش شاهسوندی یا همان سنت ۲۵۰۰ ساله ما ایرانیان
    بزرگترین کاستی در گفتار شاهسوندی
    تقی رحمانی کارشناس مجاهد شناسی شاهسوندی
    چه کسانی از قرارگاه اشرف پابه فرای میگذاشتند
    چرا مجاهدین جدا شده به ایران میروند
    تجزیه تحلیل نیرویی سازمان
    بدون شناخت محمد حنیف نژاد و نقد سازمان او درک مجاهدین عملی نیست
    محمد حنیف نژاد قبل از مجاهدین
    حنیف نژاد فرزند زمانه خود
    آیا از اسلام حنیف نژاد چیزی باقی مانده؟
    آیا حنیف نژآد اولین مذهبی حامی جنبش مارکسیستی است
    گوستاوو گوتیرز اهل پرو
    لئوناردو باف (برزیل)
    اسکار رومرو (السالوادور)
    تلاشها قبل از حنیف نژآد برای ارائه اسلام اجتماعی
    آنچه حنیف نژاد در ایدئولژی مجاهدین ترکیب کرده است
    عقل و تفکرات انسان در محکمه دائم عقل
    امانوئل کانت و تمدن سازی جعلی
    تناقض بنیادین در تفکر حنیف نژآد
    تناقضاتی که حنیف نژاد در بنیادهای سازمان کاشت
    ظهور تقی شهرام و مسعودرجوی
    چرا مسعود رجوی درزندان در خط حنیف نژاد باقی ماند
    خروج رجوی از زندان
    کشتار سران پهلوی و حمایت رجوی از آن
    قتلعامهای ۱۳۶۷ براساس فتوای مسعود رجوی
    مقایسه فتوای قتلعامهای خمینی و فتوای رجوی
    رجوی و اصل ولایت مطلقه فقیه ۲۳
    مارکسیست شدن ۱۳۵۴ و انقلاب ایدئولژیک ۱۳۶۴ دو روی سکه اسلام حنیف نژآد
    ریشه مشترکِ اتهامِ جنسی به رجوی و مدافعان رجوی
    سعید شاهسوندی و حکایت سوزاندن ارتشیان توسط مجاهدین
    ریشه رگ گردن کلفت کردن در دفاع از مسئله ای
    تحلیل اندیشه مجاهدین
    ادبیات ملی در خدمت روابط مرید ومرادی، بلای جان اندیشه
    ریشه و عمق اسارت در مجاهدین

    استفتاء آبدارچی مسعودرجوی از سعید شاهسوندی

    اگر زن مجاهد مجردی بخواهد با مرد مجاهد مجردی با میل و رغبت نزدیکی کند، در فقه اسلام انقلابی حجتیه ای در چپ مارکسیسم، حکمش چیست؟ که در کلاب هاوس در جواب این نقد نامه، رگ گردن کلفت میکنی که “اینها میگویند مجاهدین فاحشه خانه است؟”
    زمانیکه متاثر از رویکردهای رجوی بلحاظ ایدئولژیک و خطی و در نتیجه انگیزش های مبارزاتی، دچار بحران شده و سقوط کرده بودی، با وجود اینکه همسرت نیز کنارت بود، در پاریس یا اروپا بودی، آزاد بودی، اما فشارهایی که روی اعضای گرفتار در تشکیلات، همچون ۴۵سال قطع از جهان با دیوارهای قطور سازمانی با هر روز به صلابه کشیده شدن در نشست های غسل(اقرار به گناهان جنسی دردرون تشکیلات) وعملیات جاری(اقرار به گناهان جنگ با استبداد تشکیلات) رویت نبود، و تناقضات خطی مستقیم رویت عمل نمیکرد یعنی توسط رژیم روزانه موشک باران نمی شدی. مثلا یک مورد ۲۷ هفت موشک رژیم به قرارگاه ما در بصره خورد، رژیم کامیون انتحاری در قرارگاهت منفجر نمیکرد همچون آنچه در بصره کرد، رژیم سفاک بمدت ۵۰ دقیقه با ۹فروند فانتوم و ۹ فروند اف ۵ اشرف را روی سرت ویران نمیکرد، چون بیرون تشکیلات بودی و در سوربون فرانسه Vous parliez français میکردی. مگرطبق گزارش خودت دچار خطاهای اخلاقی آنهم بسیار بسیار محدود و فقط به تعداد انگشتان دست، نشده بودی؟
    حال آن مجاهد زن یا مردی که ۴۵ سال است در داخل حصارهای آهنین فیزیکی، فکری، عاطفی، احساسی زندانی است که هزاران بار فشار بیشتری را تحمل میکند طوری که خودت نیز از قول گزارش زنده یاد دکتر رضی که در کنار تو در اوین بود ولی اعدام شد! آنهم در آن سالها، گفتی مجاهدین تا روانی شدن پیش میرفتند، دور از انتظار است که حالا اگر نه مثل تو به تعداد انگشتان دست حداقل یک مورد کار خلاف اخلاق مرتکب شوند؟ جواب؟
    حضرت شاهسوندی، کی من گفتم مجاهدین فاحشه خانه است، که رجوی صفتانه بیان و نوشته دیگران را قلب کرده گلوپاره میکنی که “اینها میگویند مجاهدین فاحشه خانه است”. خطاهای اخلاقی را به فاحشگی تعبیر کردن مختص ذهن حجتیه ای است. همانطور که رژیم هم همین کار را میکند.

    استفتاء دوم از شاهسوندی چگوارای مسعودرجوی:

    آنجا که فیلسوفانه میگویی “من خطا میکنم پس هستم” چرا همین خطا پذیری و بودن فلسفی را برای مسعودرجوی آنهم طبق اقرار خودش مطلقا قبول نمی کنی؟ و او را مقدس و معصوم و عاری از خطا تبلیغ میکنی؟ نمی گویم مثل تو، حداقل یک بارش را میتوانی درمورد مرشدت در ذهنت بگنجانی؟ آنهم بعد از اینکه خودش در انقلاب ایدئولژیک اقرار کرد که چنین خطایی کرده است.
    لطفا توجه کن. اگر از افکار قرون وسطایی معصوم انگاری و معصوم پرستی خارج شوی براحتی میتوانی به این درک و استدلال برسی که:
    اگر درجریان انقلاب ایدئولژیک، مجاهدین در قبال اقرار به خطای اخلاقی بُر زدن مریم عضدانلو، هیچ واکنش منفی نشان نمیدادند و همگی آنرا قبول میکردند، مثلا مانند من که نه فحش دادم و نه موضع علیه رجوی گرفتم، یا مثل خود تو که در جریان انقلاب ایدئولژیک نه فحش دادی و نه بی احترامی کردی بلکه قبول کردی که طرف به خلاف اخلاقی آلوده است ولی مرشدت و ولی فقیه مطلقه تو و البته من هم هست. مگر هر دوی ما توسط مسعودرجوی که بقول نیچه رذالت مسعودرجوی را پذیرفته بودیم بعنوان مجاهد انقلاب کرده پذیرفته نشدیم؟ من بعنوان معاون مرکزیت آبدارچی و شما بعنوان مرکزیت چگوارایی جایزه خودمان را گرفتیم. مگر بعد از آن کسی از تو خواست گزارشی بنویسی و انتقادی از خودت بکنی؟ یا به اصطلاح انقلاب ایدئولژیک بکنی؟ خــــــــــــیــــــــــــــــــــــر.
    باز گوشت را خوب باز کن خودت را از کینه خرده بوژوازی برتری طلبی چگوارایی مسعودرجوی نسبت به مجاهدی که او را آبدارچی مسعود رجوی مینامی چند ثانیه خلاص کن میخواهم یک گزاره جدید بگویم.
    اگر همه مجاهدین از دم، مثل من و تو خلاف اخلاقی اعترافی مسعودرجوی را پذیرفته بودند، آیا انقلاب ایدئولژیکی با آن نامه های گذایی و درخواست عملیات انتحاری کذایی تر نوشته میشد و انقلاب ایدئولژیکی صورت میگرفت؟ خــــــــــــــــیـــــــــــــــــر.
    ببین من و تو که هردو در انقلاب ایدئولژیک نمرده بیست گرفتیم الان کجا هستیم. سعید جان چگورای گرامی شما انقلاب ایدئولژیک را ۱۸۰ درجه وارونه فهمیده ای. آنچه در نشریات آمده است را که برای بیرون سازمان بود را فهمیده ای.
    حرف رجوی این بود که، کسانیکه به رجوی بعد از اقرارش فحاشی کردند، رهبری معصوم مانند آنچه خمینی تظاهر بدان میکند میخواهند. [که البته خمینی هیچگاه چنین تظاهری نکرد.] بلکه این حرف رجوی دجال بود نه ادعای خمینی به معصومیت، تا خلاف اخلاق خود را موجهه جلوه دهد. دوباره توجهت را به آنچه رجوی در نشست بهمن ماه ۱۳۶۳ که شما نبودی، و راوی آن جلسه ما به شما هنگام گزارش از اقرار مسعودرجوی قسمت” و حاضر نیستم مثل خمینی معصوم نمایی کنم،” را نگفته است.
    دوباره نظرت را به آنچه رجوی دهها بار تکرار کرد جلب میکنم:

      «من مریم عضدانلو را از مهدی ابریشم چی شوهرش بر زده ام و حاضر نیستم مثل خمینی معصوم نمایی کنم، بله من اینکار را کرده ام، ولی علیرغم این رهبر شما هستم.»

    اجاره بده بگویم چرا رجوی از تو نخواست که گزارش انقلاب ایدئولژیک بنویسی.
    چون گزارش خطاهای اخلاقیت را چند ماه قبل از انقلاب ایدئولژیک بعنوان “انقلاب ایدئولژیک کردن” تو پذیرفته شده بود. به چه معنا؟
    یعنی رجوی وقتی دید تو، خودت را با خطاهای اخلاقی ات پذیرفته ای و آنرا طی گزارشی علنی کرده به مسعود رجوی تقدیم کرده ای، دلیلی ندارد که مسعودرجوی را با خطاهای اخلاقی اش نپذیری. یعنی تلقی مسعود رجوی (هرچند به غلط) از تو این بود که تو از سد خطای جنسی که از نظر امثال تو مستوجب سنگسار و سخت ترین مجازات است، که منطق معصوم پنداری تفکر آگوستینی مذهبی از نوع حجتیه ای است که مجاهد با خود به سازمان آورده، عبور کرده ای.
    مهمتر اینکه:
    وقتی همه مجاهدین طبق سناریو و فهم اشتباه تواز “نشست اقرار به گناه مسعودرجوی”، فهمیدند که خطای جنسی در کار نبوده است، آیا نباید خوشحال شوند که چنین مشکلی نبوده است؟ و قاعدتا نباید دچار شوک دوم فرضی تو شوند. چون مقصر فحاشی مجاهدین در آن نشست و از جمله ابراهیم آل اسحاق و … به رجوی اعتراف مسعود به خطای اخلاقی بوده و دلیل دیگری نداشته است.
    هرچند آشکار است که حتی خودت هم متوجه نشده بودی که چرا رجوی از تو نخواست گزارش جدیدی در انقلاب ایدئولژیک بنویسی. بی خود هم نیست که آن گزارش خودت را نخواندی، چون در دستگاه ایدئولژیک تو کماکان، خطای جنسی تابو و بسا بسا مستوجب مجازات است و همانطور که گفتی “فاحشه گی” است و باید طرف سنگسار شود.
    مسعودرجوی باید (تکرار میکنم) باید از سد ذهنی مجاهدینی که میتوانستند، در آینده نسبت به کار خلاف اخلاق رجوی در بُر زدن مریم مسئله دار شوند و مشکل ایجاد کنند راحت میشد. چون بسیار بسیار خطرناک میتوانست باشد. مگر امثال تو خطای جنسی را مستوجب سنگسار نمیدانند؟ که آنقدر گلو پاره میکنی که “اینها میگویند مجاهدین فاحشه خانه است” این تلقی تو از خطای جنسی است که آنرا فرا فکنی میکنی. چرا که معلوم نبود مهدی ابریشمچی فردای روزگار چه وامبولی سر موضوع زنش مریم عضدانلو که راست تر از تو هم بود و در زندان مشهد براست افتاده بود، در بیارود، ایضا بقیه اعضای سازمان.
    حرف رجوی مگر به امثال زنده یاد ابراهیم ال اسحاق البته از زبان تو این نیست که:

      “بابا تو خودت مانند یک دون ژوئن در مناسبات مجاهدین بوده ای ، آنوقت به کار خلاف اخلاق منِ مسعودرجوی ایراد گرفته و فحاشی میکنی؟”

    خود تو کار گزارش ابراهیم آل اسحاق را چندماه زودتر انجام داده بودی. منطق و فلسفه اقرار آل اسحاق به دون ژوئن بازی در مناسبات تشکیلات مگر این نبود که:

      “من با منطق آخوندی، خطای جنسی را مستوجب سنگسار میدانستم، ودرست زمانیکه خودم غرق آن بودم، خطای جنسی مسعودرجوی را مستوجب سنگسار میدانستم.”

    میخواهم سعید آخر عمری کمی عمیق تر شوی.

    همان تیغ زدن زنده یاد آل اسحاق به صورت خودش، در واقع سنگسار خودش بخاطر خطاهای جنسی آنهم فقط از نوع ذهنی آن بود. که از آن تفکر

      “خطای اخلاقی مستوجب سنگسار است”

    سرچشمه میگرفت. بعد می نشینی و روضه میخوانی که فلانی در انقلاب ایدئولژیک خشونت کرد بدون اینکه کمی فهم کرده باشی داستان چیست و چه بود. چگورا بازیت اجازه فکر کردن بهت نمیدهد. بعد به خودت دسته گل پایبندی به حقیقت هم میدهی.
    باز تکرار میکنم که مسعودرجوی آن خطای اخلاقی بُر زدن مریم عضدانلو ازشوهرش مهدی ابریشمچی را مرتکب شده بود. اگر باز مقاومت داری یک جلسه بگذار بیایم و برایت فلسفه انقلاب ایدئولژیک را بسا فراتر از اینها که نوشتم تشریح کنم. قربانت آبدارچی سابق مسعودرجوی.

    تب کرد ومُرد انقلاب ایدئولژیک

    مگر وقتی خودت دچار بحرانهای فکری و مباراتی و روحی و روانی بودی خودت را با خطاهای اخلاقی کمی تخلیه نکردی، یا به زبان دیگر، به مختصر سقوط اخلاقی دچار نشدی؟ (نگو خودش نشده و الان رفت از من بالاتر نه من هم شدم صدبار بیشتر از تو، خوبه؟ با این مزخرفات ذهنتو مشغول نکن گوش کن) مسعودرجوی که نمیتوانست پاشه بره پاریس خودش را تخلیه کنه، او نیز بعد از اینکه جنایت اعلام جنگ مسلحانه یک شبه بدون اطلاع سازمان را مرتکب شده بود و بمبگذاریها و کشتاری که از رژیم کرد، در واکنش، رژیم کشتارها را شروع کرد. و فاجعه خانمان براندازی برای هزاران مجاهد رقم زد، موسی ها و اشرف ها و ضابطی ها و…. کشتار شدند، و شاهنشاه پاریس نشین که منتظر بود موسی خیابانی تهران را سه ماه فتح کند تا ایشان با تاجی بر سر به تهران برگردد، تحقق نیافت و برای ابد در خارج کشور ماندگار شد، بابا دچار بحران شد یا نشد؟ تو خودت راحت درپاریس و استانبول و … به گردش و مختصری …. برای تخلیه اقدام کردی، ایشان به قول خودت از دم دستی هایش یعنی مریم رجوی به این اقدام نا قابل مبادرت کرد. نمی گویم عمل جنسی انجام داد. بسمت این زن چشم آبی متمایل شد. یغمایی میگوید عاشق او شد!
    از طرفی، مگر پیام ایدئولژیک نوشتن خطاهای جنسیت و تحویلش به رجوی، در بن و ریشه به مجاهدین و البته به مردم ایران این نبود و نیست که “درست است که من خطاهای جنسی دارم و مرتکب شده ام، ولی کماکان مجاهد خلقم، آنهم از مدلهای چگوارایی آن نه مدل آبدارچی آن و از رده عضو به مرکزیت نیز ارتفاء یافته ام” مگر تو بعد از اقرار به خطاهای جنسیت رفتی خودت رو دار زدی؟ خِــــــــــــــــــیـــــــــــــــــر.
    من همان کار تو را سه سال قبلش در سال ۱۳۶۱ کردم. وقتی دیدم از سطح انجمن ارتقاء داده شده ام و صدها مجاهد زیر دستم هستند، تصمیمات من روی مرگ و زندگی آنها تعین کننده است، با همان “ذهنیت خطای جنسی تابوست”، گزارش گذشته عادی و مناسبات دانشجویی و خطای جنسی خودم را نوشتم و تحویل سازمان دادم و بیان کردم که ای سازمان مجاهدین بدانید با این خطاهایی که من داشته ام من مجاهد نمیتوانم باشم. چون به غلط فکر میکردم مجاهدین نیز مانند امامان پاک و معصوم هستند و من آدم کثیفی هستم که خطای جنسی داشته ام. بعد از مدتی برای اولین بار بطور رسمی به من ابلاغ شد تو دیگر عضو سازمان مجاهدین هستی. رده عضو شورایی، رده عضو مرکزیت شورایی، عضو … تماما به من ابلاغ شده است.
    رجوی عزیزمان نیز عین من و تو، بعد از اقرارش، گفت کماکان رهبر شما هستم. و از رهبری معمولی به رهبری خاص الخاص ارتقاء یافته ام و بجز به خدا به کسی پاسخگو نیستم. به همین سادگی.
    تنها و تنها و تنها دلیل استارت خوردن جریانی تحت نام انقلاب ایدئولژیک خطای اخلاقی مسعودرجوی بود. والا بقیه اش مانند، اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی داستان سرائی است برای بیرون سازمان. اساسا برای بیرون سازمان، محتوایی از نوع خطای جنسی “بُر زدن زن مهدی ابریشمچی” مطرح نشد، فقط گفته شد از او جدا شده آنهم با اختیار خودش و به رجوی شوهر کرده آنهم بدلیل ضرورت کار مبارزه.

    جواب به استفتاه شاهسوندی

    شاهسوندی که مطلقا نمیخواهد قبول کند که قبله عالمش سازمان مجاهدین خطایی دارد آنهم خطای اخلاقی آنهم توسط مسعودرجوی مرشد و بت او که چندین بار برای رضای خاطرش درخواست عمل انتحاری هم داده بود، در قبال گزارش گسترش خطاهای اخلاقی ناشی از انقلاب ایدئولژیک در مجاهدین، گلو پاره میکند که:

      “اگر مجاهدین فاحشه خانه است، پس چگونه دوام آورده اند”؟

    در درک حجتیه ای از مشکلات اخلاقی درون تشکیلاتی و عدم درک انقلاب ایدئولژیک، و نداشتن جوابی برای پاسخ و فهم و درک و تحلیل مشکلات مجاهدین، بجای اینکه طی سوالی منطقی، که “فلانی” ممکن است به این سوال من جواب دهی که چگونه یک تشکیلات با این مشکلات اخلاقی سرپا می ماند؟ صداقت لازم را نداشتی و آنرا معترضانه و ضمن رد مشکلات مجاهدین با فرافکنی ذهنیت حجتیه ای خودت بصورت فریاد زدن :

      «اینها میگویند مجاهدین فاحشه خانه است»

    مطرح نمودی، اشکالی ندارد، ما همه انسانیم!!!! اما جواب سوالت این است.
    اولا مجاهدین فاحشه خانه نیست.
    ثانیا، این گونه برداشتها تراوشات ذهنی جنسیت زده حجتیه ای است که ضمن تظاهر به معصومیت و پاکی “چون به خلوت می‌روند آن کارِ دیگر می ‌ کنند” هرچند اگر مختصر به تعداد انگشتان دست بوده باشد.
    ثالثا: خطای جنسی فحشا نیست. شما که همه کتب سازمان را فوت آب هستی باید بدانی که فحشا تن فروشی زن نگون بخت قربانی حاکمیت های ستمگر مرد سالار است، که باید برای گذاران زندگی به مردانیکه به دلایل مختلف مثلا گرفتار در بحرانهای مبارزاتی و ایدئولژیک برای تخلیه خود برای کامجویی از آنها روی میآورند خدمات بدهند. چنین چیزی در سازمان مجاهدین وجود ندارد.
    رابعا: برگردیم برویم سر مناسبات مجاهدین خلق،
    مگر شما خبر نداری که مجاهدین (زن و مرد) مجبورند روزانه “گزارش غسل” بنویسند و در جمع میخوانند؟ شما که خوب میدانی غسل کردن عملی است که بعد از نزدیکی زن و مرد صورت میگیرد تا شرعا پاک ومنزه شوند!! یا بعد از جنب شدن لازم است برای پاک شدن غسل کنند.
    برایت نوشتم و همه جدا شدگان نوشته اند که، میزان خطاهای اخلاقی آنقدر زیاد شده بود که رجوی مجبور شد حکم کند، مجاهدین گزارِش خطاهای جنسی خود را روزانه بنویسند و در جمع بخوانند. طوری بود که اگر مجاهدی زن یا مرد، در گزارش هفتگی و بعدها روزانه ی نشست غسل، فاکتی از خطاهای جنسی اش نمی نوشت از او قبول نمیکرد. طوریکه بچه ها مجبور میشدند خطای اخلاقی برای خودشان بتراشند و بنویسند که سازمان دست از سرشان بردارد. قطعا کسی که نماز شب نخوانده بود که سوژه گزارش غسلش نمیشد؟ چرا نمیخواهی واقعیاتی که مانند آفتاب در مقابلت هست را بپذیری؟ لطفا از غار افلاطوی خارج شو. اینرا هم بگویم اوایل نشست غسل خواهران و برادران بالای سازمان مشترک بود، بعد که رجوی دید خیلی اوضاع خراب است و فاکتها غسل مربوط به خواهر یا برادری است که خودش نیز در حال گوش کردن بدان است، نشست های غسل را خواهران را از برادران جدا کرد. جهت اطلاعت فقط یک گزارش غسل یکی از برادران “مجاهد قهرمان!” در قرارگاه اشرف را برایت در زیر عینا می آورم:

      بنام مسعود و مریم راهبران عقیدتی ام
      از: ع. الف
      به: برادر رحمان [عباس داوری]

      دیروز خواهر مجاهد م. خ. آمد به اتاق من، و شروع کرد خودش را به من مالیدن، آنقدر اینکارش را ادامه داد که دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و تا آخر با او رفتم.
      امضاء
      ع. الف

    اینکه “تا آخر با او رفتم” یعنی چه را نباید از من بپرسی چون همین قدر نوشته بود. رجوی تاکید کرده بود در گزارشات غسل به جزئیات نپردازند چون خودش میشد یک گزارش پرنوگرافی و برادران و خواهران مجاهد در نشست غسل را بیشتر تحریک میکند.
    سعید جان این عین گزارشی است که ع. الف نوشته بود. اگر خواستی از طریق ایمیل درخواست بده هر دو نام را برایت بطور کامل بفرستم.
    به همه مقدسات قسم آنقدر موارد زیاد است که اینها یک از هزار آن نیست. همه این نقد را در فاصله به قول آلمانی ها پازه و استراحت بین کاری نوشته ام. دیگر حوصله متقاعد کردن اذهان فسیل شده ای که تاریخا حتی در موزه ها نیز جایی ندارند را ندارم. چون نسل جدید در ایران حرف اصلی را در جنبش زن، زندگی آزادی زد و سنگ قبر مجاهدین و ایدئولژی آنها را گذاشت و مهر و موم کرد.
    بی انصاف خودت در زمانیکه دچار مشکل بودی در پاریس کنار همسرت به تعداد انگشت دست خطای جنسی داشتی آنوقت برای آن بیچاره ها با نیم قرن زندانی پشت دیوارها خطاهای جنسی شان را فحشا میخوانی؟ مگر خطاهای تو را کسی فحشا تلقی کرد که تو میکنی؟
    حال اگر از من سوال کنی مجاهدین چگونه انسانهایی هستند. میگویم انسانهای پاک و آرمان خواهی بودند که قربانی یک دستگاه هیولایی انسان خرد کن شده اند. اما اگر از زندان قرون وسطایی مجاهدین بتوانند خارج شوند، سالیان نیاز دارند که ترمیم شوند.

    رده سازمانی یا وسیله برتری طبقاتی

    در قسمت های قبلی نوشتم که ارزش گذاری “مبارز و مبارزه همه چیز” تبدیل به ارزش طبقاتی درقالب سرمایه مبارزاتی در میان مجاهدین برای تحقیر و سرکوب و تبعیض همدیگر بین اعضا و تحقیر اعضا توسط مسعودرجوی شده است. آقای شاهسوندی دهها بار طی گزارش شفاهی خودش در شکوه و شکایت از رجوی، تاکید میکند که “کیفی ترین مرحله مباراتی هر مجاهد انتخاب شدن به عضو سازمان” است.
    اما به محض اینکه گفتارش مورد نقد قرار گرفت، به یکباره یادش افتاد که در تشکیلات مجاهدین، “عضو مجاهد آبدارچی مسعودرجوی” بعنوان مجاهد دون پایه بویژه وقتی دانشجوی خارج کشور است، و “عضو مجاهد چگوارای مسعودرجوی” بعنوان مجاهدین والاگوهر و والامقام همچون سعید شاهسوندی هستند. آقای شاهسوندی، جانیانی چون لاجوردی هم زندان کشیده و هم شکنجه شده بودند. رجوی ایضا، بقیه اوباش دفترسیاسی سازمان که در عراق به شکنجه گر تبدیل شده بودند ایضا.
    هرچند مبارزه برای آرمانی حق هرکسی است، که رتبه و گوپه و برتری او بر کسی نیست، چرا که مبارزه و قبول پیامدهای آن، صرفا پاسخ شرافتمندانه فرد است به آگاهی اش و وظیفه ای است در قبال خرد و اندیشه و وجدان انسانی اش.
    اما وقتی مبارزه خود راتبدیل کردی به برتری طلبی طبقاتی و تحقیر دیگران، یعنی نه از آرمان خبری است نه از وجدان و نه از اندیشه و خرد بلکه خرده بورژایی هستی گرفتار در ارزشهای کاسب کارانه و ماجراجویانه از مبارز و مبارزه که کلت به کمر بستن با همه خطراتش انگیزه های طبقاتی تورا ارضاء میکند.
    برای همین وقتی فهمیدم که در قرارگاه اشرف زندان ساخته شده و بچه ها را زندانی کرده اند. اعتراض کردم که ما چه فرقی با رژیمی که در حال جنگ با او هستیم داریم. جواب دادند زیاد حرف نزن می اندازیمت به همان زندان، جواب دادم من مجاهدم منو از زندان نترسانید، خودم میروم و در میزنم و وارد آن زندان میشوم. که خفه خون گرفتند. در سال ۸۱ نیز با دیدن ضرب و شتم ها، زندان کردن ها و محاکمات، درخواست خروج از سازمان کردم، اعتنایی نکردند، نامه دوم نوشتم اعتنایی نکردند، نامه سوم را نوشتم و زدم به تابلو اعلانات عمومی قرارگاه که همان شب نشست گذاشتند تا صبح با همه دفتر سیاسی و نسرین و فهیمه اروانی، تمام شب استدلال کردم که وقتی سازمانی در حال سرکوب، ضرب و شتم، زندانی کردن نیروهای خود است که درواقع آنها شمشیر سازمان هستند، یعنی برایش مبارزه ای وجود ندارد که در حال نابودی شمشیراست. به فساد ها اشاره کردم به بی اعتمادیها، به حکم تیر گذاشتن روی مجاهدینی که همگی داوطلبانه در اشرف هستند، و در حال فرارند. گفتم سازمانی که به بدان قدم گذاشتم دیگر وجود ندارد الان با یک تشکل مافیایی مواجهم. تنها پاسخ ده سال زندان دادن بود. با اعلام اینکه، با ارفاقی که برادر مجاهد مسعودرجوی به تو کرده والا ۱۲ سال زندان هستی بعد میتوانی خارج شوی و به ایران بروی. من که دیدم با یک هیولای ضد بشری روبرویم گفتم باشد خارج نمیشوم. ساعت شش صبح نشست تمام شد. ساعت ۹ صبح من بدستوراز طریق تماس تلفنی مسعودرجوی در نشست شورای ملی مقاومت در بغداد شرکت داشتم. در نهایت وقتی آمریکایی ها عراق را گرفتند برای بار دوم فرار کردم.

    چند کلام به زبان و فرهنگ خودت

    آقای شاهسوندی، من از سال ۱۳۶۱ عضو رسمی و ابلاغ شده سازمان بودم. البته خاک بر سر چنین عضویتی. همان زمان که تو در ترکیه و پاریس یللی تللی میکردی و بچه نگهمیداشتی، من در موضع مسئول یک شاخه سازمان مشغول خارج کردن امثال علی زرکش و محمودعطایی و شاید هزار مجاهد از داخل کشور با اعزام تیم های عملیاتی به عمق کشور بودم. دهها کادر سازمانی زیر دستم بود. شما یک مورد مثال بیاورید که کسی از “اعضای سازمان” حتی زمانیکه رده مرکزیت داشتی تحت مسئولیت شما بوده باشد. قطعا شما قبل از من عضو بوده ای شکی در آن نیست. اما از زمان سرپیچی از فرمان رجوی درپاریس، رجوی مستبد کینه توزی که من از نزدیک نزدیک (مگر شما نگفتی آبدارچی رجوی بودم) میشناسم، غیرممکن بود که به امثال تو، مسئولیت مجاهدی را بسپارد. چون تو اساسا روحیات خرده بورژوازیت اجازه سازمان یافتگی و تشکل پذیری به تو نمیداد. مگر خودت نگفتی

      “محمد حیاتی آمد و گفت “اصلا تو بشو مسئول خودت و هرکاری دلت خواست بکن”؟ و تو دست افشان و پای کوبان در موضع یک هوادارِ تشکل ناپذیر، حسابی انرژی آزاد کردی و رفتی سوربون و فرانسه را مثل بلبل حرف زدی و شدی آقا مهدی پاریس

    . آقا سعید من که وارد سازمان شدیم، مثل بلبل انگلیسی حرف زدن و عضویت در هئیت رئیسه یک شرکت ساختمانی در لندن، ماشین دونفر اسپورت و بهترین زندگیها را رها کرده به خیال اینکه مجاهدین مبارزان آزادی هستند به سازمان وارد شدم. شما اما هنوز هم که هنوزه وقتی از آقا مهدی که در پاریس با پول سازمان عمده خری میکرده تعریف میکنی، آب از لب و لوچه ات سرازیر میشود. آقا سعید با آن همه دانش چگوارایی چرا معنی این تحقیر و توهین سازمانی را نفهمیدی وقتی محمد حیاتی بتو گفت

      “اصلا تو بشو مسئول خودت و هرکاری دلت خواست بکن”؟

    دادن رده مرکزیت به امثال شما از نظر رجوی فقط برای پر کردن لیست اطلاعیه ها و بستن دهانتان بود و همانطور که خودت هم اشاره کردی اساسا این نبود که شما مسئولیت سازمانی یک مرکزیت را داشته باشید. ده تا مرکزیت رو میکرد توی یک اتاق و به هرکس یک صندلی و یک میز میداد. البته این فقط در مورد شخص تو نبود که مصداق داشت. همه قدیمی ها از دفتر سیاسی گرفته تا مرکزیت های سابق الان در همین وضع هستند.
    درجریان اعزام تیم به تهران برای خارج کردن مجاهدین که قطع شده بودند و زیر پلهای جوی های خیابانها یا داخل بشکه های آب ساختمانهای در حال ساخت می خوابیدند، هنگام تردد بداخل کشور دستگیری دادیم و رژیم هویت (نام مستعار) مرا کشف و روی من جایزه گذاشت، و فهمیده بود که بطور گسترده در آن کشور پایگاه داریم و از آنجا به داخل تیم اعزام میکنیم…. مسئله را از طریق هوادارانی که در میان قاچاقچی های انسان داشتیم مطلع شدیم. سازمان دستور داد کارها را از طریق ستاد زیر دستم و از پایگاه دنبال کنم. که مدتی بعد مرا به پاریس منتقل کرد، کاک صالح مسئول شاخه شد، که رژیم حمله گسترده ای کرد و تمامی پایگاههای ما در پاکستان را با آرپی جی زد. اگر چه همه اینها تماما رو سیاهی من و ماست و نه افتخاری. میدانم که از روی بغض و کین میگویی، ولی چه آبدارچی رجوی باشی مثل من، چه چگوارای رجوی باشی مثل خودت هردو ننگی است بر دامن هردمان در پیشگاه خلق. روحیات طبقاتی خرده بورژوازی ات را میبینی؟

    ریشه رگ گردن کلف کردن شاهسوندی درقبال خطای جنسی در مجاهدین

    ببخشید از اینکه بر خلاف تعهدم که این نقد و نوشته به سمت شخص شاهسوندی نباشد بلکه از او بعنوان نمونه ای برای کالبد شکافی و شناخت مجاهدین از روز بنیانگذاری تا به امروز استفاده کنم. از آنجا که ایشان در واکنش به این نقد، بجای پاسخگویی منطقی، نگارنده را نه مجاهد، بلکه دانشجویی که از خارج کشور به مجاهدین پیوسته و آبدار چی مسعودرجوی بوده است، مهمتر اینکه چند سال هم ایران بوده و بعد به خارج آمده خواند و تخطعه کرد. انتظار می کشیدم چون او مرید رجوی است. و خارج از آن معجزه باید رخ میداد که چنین رویکردی نداشته باشد. در پیشگفتار قسمت اول نیز اشاره کردم که پیه نقد مجاهدین چه زندانی در سازمان چه جدا شده را که مطلقا نقد ناپذیرند و آنرا از رجوی به ارث برده اند، بتن می مالم.
    میخواهم به یک عمق فکری بسا بسا فاجعه بارتر در اندیشه امثال شاهسوندی بپردازم، که خودش را در تنها واکنش شاهسوندی به نزدیک به چهل صفحه نقد من به سازمان مجاهدین متکی به گزارشات خود شاهسوندی، با واکنش جنسیت زده افسارگسیخته شاهسوندی با فریاد زدن و عربه کشی و رگ گردن کلفت کردن و بیان اینکه “اینها میگویند سازمان مجاهدین فاحشه خانه است” نشان دهم.
    البته نه من ونه هیچ جدا شده ای چنین حرفی نزده است. اینگونه اخبار را در گذشته رژیم برای تخریب مجاهدین در اذهان مردم جنسیت زده پخش میکرد.
    آقای شاهسوندی جنسیت زده، طی این سلسله نقد دهها بارها از جنایت و به کشتن دادن هزاران هزار انسان توسط مسعودرجوی سخن بمیان آمده، بعضا مجاهدی زیر شکنجه خود سازمان کشته شده، بسیاری نوجوان فرزند مجاهدین تحت فشار رجوی خودکشی کردند، شما چرا آنجا رگ گردن را نسبت به چنین جنایاتی کلفت نمیکنید؟ اما نسبت به گزارش خلاف اخلاق در سازمان فریاد وا اسلامای شما به هواست؟
    در صورتیکه از نظر من، اگر تمامی مجاهدین سوپر انقلابی چگوارا نشان پاک باز دو آتیشه ای مانند شخص شما، مختصرطبق گزارش خودت “به تعداد انگشتان دست” عمل خلاف اخلاق مرتکب شده باشند، جمعا معادل ریخته شدن یک قطره خون میلیشای مجاهد نیست. آن دستار را از روی سرت بردار شاید چشمانت به دنیای غیر آخوندی باز شود. کار رژیم در برچسب زدن جنیسی به مجاهدین و دفاع جنسیت زده تو که آنها همه معصومند دو روی یک سکه است.
    میدانیم که یکی از ریشه‌ای‌ترین مسائل فلسفی، اجتماعی و فرهنگی درباره جایگاه اخلاق، جنسیت و عدالت است. اینکه چرا در برخی جوامع یا گفتمان‌ها، مسائل مربوط به اخلاق جنسی (مثل «عفت»، «ناموس»، یا «حجاب») بر جنایات واقعی علیه بشریت (مثل شکنجه، قتل، تبعیض ساختاری) اولویت می‌یابد، به چند ریشه تاریخی، دینی، فلسفی و روان‌شناختی برمی‌گردد.
    ریشه تفکر جنسیت‌زده‌ای که مسائل جنسی را فراتر از جنایات علیه بشریت می‌نشاند، در ترکیبی از عوامل تاریخی (پدرسالاری)، دینی (اخلاق طهارت)، سیاسی (کنترل اجتماعی)، روانی (جا‌به‌جایی گناه) و گفتمانی (دوگانه‌سازی دروغین) قرار دارد. چنین نگاهی، نه‌تنها مانع عدالت و کرامت انسانی می‌شود، بلکه باعث عادی‌سازی خشونت و فساد در لباس اخلاق می‌گردد
    بحث من بر سر سقوط ارزشها در مجاهدین است، که در واکنش زن و مرد مجاهد به آنچه رجوی در تبلیغات بیرونی از پاک و منزه شدن مجاهدین با انقلاب ایدئولژیک مریمی تبلیغ میکرد است، آنهم در تضاد با ستمی که در درون سازمان با همخوابگی با زنان روا میداشت ظهور و نمود می یافت.
    مجاهدین زن و مردش، در واکنش به ستمهای ولی فقیه مجاهدین همه ارزشها را زیر پا میگذاشتند.
    مگر گزارش کودکان مجاهدین دور از جان مثل شریف خودت، که من ده سال قبل سربسته نوشتم ولی اسمی از کسی نبردم را که روی شبکه هست را نشنیدی که به زبان خودشان حالا در چهل سالگی وقتی فهمیدند که متجاوز باید شرمنده باشد نه قربانی گزارش داده اند که توسط امثال رضا مرادی از زندانیان زمان شاه و از چگواراهای حاضر در مجاهدین مورد تعرض جنسی قرار گرفته اند؟
    یک روز در سال ۱۳۷۲ در قرارگاه جلولا، حسن نظام الملک، مرا صدا کرد و گفت، جلال، یکی از “ار دی” ها (رزمندگان داوطلب) گزارش کرده است که تو با یکی از خواهران مجاهدی در حال نزدیکی بودید. گفتم مرا دیده، گفت البته بلافاصله فهمیدم که دارد رج میزند. چون از خودم مطمئن بودم. گفتم “کدام یکی از نزدیکی هایم با کدام خواهر را دیده است” که عصبانی شد، و فحاشی را شروع کرد، گفتم، “اگر سازمان دوباره کارش به گل نشسته و دچار مشکل شده است، و میخواهد سریکی خراب کند هرچند من چنین کاری را نکرده ام، ولی حاضرم مسئولیت آنرا بپذیرم که سازمان دچار مشکلی نشود” که او فحاشی را ادامه داد گورش و گم کرد و رفت. من بلافاصله یک نامه نوشتم و گفتم از سازمانی انقلابی که کارش به اینجاها رسیده خارج میشوم. و درخواست خروج دادم. البته تو باور نکن اینها حرفهای آبدارچی مسعودرجوی بیش نیست. این مطلب را سالها قبل نیز نوشته ام. اگر بخواهم اینگونه موارد را بنویسم یک کتاب میشود. ولی خطای اخلاقی مجاهدین و حتی رجوی در مقایسه با خونهایی که رجوی ریخته است هیچ است

    شاهسوندی و حکم اعدام علی زرکش و نعل وارونه زدن رجوی

    وصلت ایدئولژیک شاهسوندی و مرادش مسعودرجوی که چند ماه قبل از انقلاب ایدئولژیک با نوشتن خطاهای اخلاقی خودش بصورت انزجار نامه شاهسوندی از خودش در پیشگاه مسعودرجوی صورت گرفته بود، چندماه بیشتر دوام نمی آورد، چرا که در سال ۱۳۶۵ در بغداد درجریان محکومیت به اعدام جانشین مسعودرجوی، خالق انقلاب ایدئولژیک، فرمانده کل قوای مجاهدین در داخل کشور(در فرانسه)، علی زرکش قرار میگیرد.
    شاهسوندی به یکباره از این حکم درد گلوله هایی که بسمت شریف واقفی (خائن ۱) و صمدیه لباف (خائن ۲) شلیک شده بود و سوزش آتشی که جسم بی جان شریف را جزغاله کرده بود را روی پوستش لمس میکند، به یکباره تکمیل شدن ترور نا تمام توسط تقی شهرام بر روی خائن شماره ۳ یعنی خودش را ولی اینبار توسط مسعود رجوی برایش تداعی میشود.
    رجوی که خوی حیوانی تسلط بر مجاهدین با نوشتن خطاهای اخلاقی شاهسوندی ارضا اش نکرده است، رجوی که پس از عبور دادن شاهسوندی در قالب زنانی که در تشریح نیچه با بیان رذالتهای جنسی اش در انقلاب ایدئولژیک آنها را به تمام و کمال تصاحب کرده بود راضی نیست. اینبار میخواهد از شاهسوندی با قبول کورکورانه حکم اعدام علی زرکش از او یک محسن خاموشی و یک وحید افراخته قاتل بسازد و او را در یک رذیلت جنایتکارانه دیگر خودش نیز شریک و اینگونه شاهسوندی را به تصرف تام و تمام خود در آورد. تا یک مجاهد لمیرتابو(بازگشت ناپذیر)، فاقد هرگونه ارزش انسانی، شریک جرم جنایات خودش، بدون سرمایه مبارزاتی و اعتماد بنفس، عبد و عبید رجوی از او بسازد.
    و او را با شریک جرم در جنایت اعدام علی زرکش به چنان ذلتی بکشاند و تصاحب کند که فراتر از رجوی، پیشاپیش او همچون مهدی ابریشمچی و محمد سادات دربندی به یک شکنجه گردست آموز او علیه مجاهدین منتقد نیز تبدیل کند.
    شاهسوندی، خواست دیکتاتور، مبنی به قبول کورکورانه حکم اعدام علی زرکش، آنهم بدون ارائه هیچ توضیح و دلیل و مدرکی را رد میکند. که بسیار قابل تقدیر است. شاهسوندی از تبدیل شدن به یک قاتل و در ادامه شکنجه گر رجوی خود را نجات میدهد. اما وقتی درهمان جلسه حکم کنارگذاشته شدن از سازمان را میشنود، است که پاشنه آشیل مجاهدی شاهسوندی عمل کرده در جا فرو می ریز.
    اینبار نیز برای نجات آن رابطه قطع شده “مرید و مرادی” با مسعود رجوی (پاشنه آشیل شاهسوندی) که در پس آن همه جنایت مراد با همدستی مرید انجام میشود واکنش نشان میدهد و میخواهد با ذبح خودش به پای مراد آن رابطه را نجات دهد و درکتاب مکاتباتش مینویسد:
    “این بود که گفتم، من سمپات فردی علی زرکش نیستم، اگر قرار باشد سمپات فردی کسی باشم آن فرد مسعودرجوی است. گفتم حاضرم هم اکنون بدستور مسعود خودم را از طبقه چهارم یا پنجم ساختمان بقایی در بغداد به بیرون پرتاب کنم”.
    با این وجود مراد مستبدش به چیزی کمتر از تبدیل شدن شاهسوندی به قاتل رضایت نمی دهد و نهایتا از مجاهدِ قاتل بودن کناره گذاشته میشود. یعنی تعلیق عضویت میشود.

    رابطه مرید و مرادی قاتل انسانیت یک مبارز

    در این مورد نیز بار دیگر آنچه مطلقا نادیده گرفته میشود، اصول و بنیان های تشکل مبارزاتی است. که در گزارش شاهسوندی به اندازه سر سوزنی بدان اشاره و پرداخته نشده است. توجه کنید.
    اگر حکم اعدام علی زرکش درست است
    اگر حکم اعدام علی زرکش درست است، مجرم اصلی شخص مسعود رجوی است و نه هیچ کس دیگری. چرا که مسئول تمام و کمال انتصاب علی زرکش به جانشینی خودش، جایگاه ومسئولیت هایی در تشکلی مانند مجاهدین که کمترین کج روی و خیانت به نابودی هزاران نوجوان و جوان منجر میشود و شده است، خود مسعودرجوی است که با هیچ کس در انتخابها و گزینش هایش مشورت نمیکند و نکرده است. چرا که تمام گزینش های سطح افراد در سازمان بدستور و اراده رجوی است. حتی هر عضویتی را باید خودش تائید کند، چه برسد به علی زرکش نفرجانشین خودش در سازمان.
    و بنابراین در محترمانه ترین شق برخورد، این مسعودرجوی است که باید در قبال انتصاب علی زرکش و برای مشخص شدن بقیه انتصابها و تصمیمات رجوی که چه بسا منجر به فجایع دیگری چه در گذشته و چه در آینده خواهد شد مورد بازخواست و محاکمه قرار گیرد وتوان و صلاحیت، صداقت، شایستگی و وفاداری او به سازمان و مبارزه است که باید در آن محاکمه رسیدگی شود. در نتیجه بلافاصله باید از همه مسئولیت هایش خلع شود. نه اینکه اعضای مجاهدین امثال شاهسوندی مجبور باشند با قبول کورکورانه احکام جنایات کارانه ای هم چون اعدام کادر سازمانی، صادره توسط رجوی را برای اثبات مریدی خود بپذیرند؟
    جهت اطلاع شاهسوندی باید بگویم، فهیمه اروانی که به جانشین مسئول اول یعنی مریم رجوی توسط مسعودرجوی در انقلاب ایدئولژیک ارتقاء یافت، تعلیق عضویت شد و سالها در سطح هوادار در اشرف کار میکرد. حتی من خودم وقتی در پاریس بودیم در نتیجه عملکردهای فهیمه اروانی نامه ای نوشته و به طاهره عضو شورای رهبری مریم رجوی دادم و در آن نوشتم که فهیمه اروانی نمیتواند جانشین مریم رجوی باشد. که بعدا متوجه شدیم که او در تضاد با مریم رجوی توسط مسعودرجوی تعلیق عضویت شده است.
    شهرزاد حاج سید جوادی جانشین دیگر مسئول اول یعنی مریم رجوی، به محض قرار گرفتن در کنار مریم رجوی به چنان تضاد و تناقضاتی رسیده بود که او نیز سالها تعلیق عضویت شده بود. “آبدارچی مسعودرجوی” بودن حداقل این حسن را دارد که از نزدیک شاهد چنین تحولاتی میشباشد!!!
    اگر حکم اعدام علی زرکش درست نیست
    اگر هم حکم صادره مبنی بر اعدام علی زرکش درست نیست و تصفیه و جنگ قدرت درون سازمانی در جریان است که باز هم آنکسی که حکم در موردش صادق است شخص مسعودرجوی است.
    شاهدیم که نه تنها هیچ واکنشی مبتنی بر نقض اصول مبارزاتی وجود ندارد و رجوی درمقام پاسخگویی قرار داده نمیشود، بلکه شاهسوندی باید کورکورانه جرم های که مسعود رجوی به علی زرکش نسبت میداد را قبول کنند و با او همدست شود.
    عجبا که ما مجاهدین و از جمله شاهسوندی نیز در فوری ترین و ناخود آگاهانه ترین واکنش درونی برای چندمین بار نه تنها چنین مسئولیت سازمانی در ذهنش برجسته نمیشود و آنرا از رجوی نیز طلب نمیکند بلکه آنچه در خطر می بیند رابطه مرید و مرادی اش با رجوی است که بار دیگر با درخواست عمل انتحاری و پرت کردن خودش از طبقه چهارم با دستور مرادش مسعود رجوی در تلاش برای ترمیم آن بر می آید.
    آیا این مناسبات و این تشکیلات چیزی جز کارخانه تولید مستبدی بدتر از استالین است؟ آنهم وقتی خود را نوک پیکان تکامل مینامیم!!!!!

    هدف رجوی از قبولاند حکم اعدام زرکش بدون توضیح به شاهسوند

    قبولاندن حکم اعدام بصورت کورکورانه جهت اعلام وفاداری کورکورانه شاهسوندی به رجوی دلیل دیگری هم دارد. چرا که خود من نیز چند ماه قبل و خیلی زودتر از شاهسوندی درجریان انتقال علی زرکش از پاریس به بغداد متوجه شدم که چه بلایی برسر علی زرکش آورده اند، بلافاصله نامه نوشتم و اعتراض کردم ودر اعتراض بر مسئولیت شخص رجوی بر انتصاب او انگشت گذاشتم، ولی کسی از من نخواست که ابتدا حکم اعدام را قبول کنم بعد توضیح داده شود.
    برعکس در واکنش به انتقاداتم، رجوی دستور داد فرهاد الفت نوارویدئویی دو روز از محاکمه چهار الی پنج روزه علی زرکش را بگذارد که من ببینم. در روز اول نوار علی زرکش نبود و تعدادی امثال ما مجاهدین در اورسورواز و اطرافیان علی زرکش مانند محمود ائمی (محسن عباسی) و اعضای تیم حفاظت او بویژه آنهایی که در تهران نیز جزء افرادی بودند که در پایگاه علی زرکش حضور داشتند، را جمع کرده بودند که علیه زرکش فاکتهای آب دوغ خیاری مانند عدم رسیدگی به محمد پسر مسعودرجوی و یا اینکه در ایران علی زرکش، محمود ائمی را از تیم حفاظت موسی برداشته برده به تیم حفاظت خودش را بیان کنند. خلاصه تمامی اعضا تلاش میکردند هرچه به ذهنشان میرسید برای رضایت مسعود و مریم رجوی علیه زرکش بگویند.
    بیاد ندارم که در این دو روز نوار هیچکدام از اعضای دفتر سیاسی مانند عباس داوری، محمود عطایی، مهدی ابریشمچی … حضور داشتند. اما هر دو روز مسعود و مریم حضور داشتند که یک روزش علی زرکش را نیز آوردند.
    روز دوم نوار که علی زرکش حضور نداشت، فقط رجوی صحبت میکرد که در آن به نقد علی زرکش از مبارزه مسلحانه که به شکست سازمان و کشتار مجاهدین انجامیده اختصاص داشت و اینکه رجوی مطرح میکند پس تو بیا و بجای من رهبری را بدست بگیر. اما مسعود رجوی مطرح میکند که کنارگذاشتن من به نفع رژیم تمام میشود، و کل جنبش ضد رژیم به منِ مسعودرجوی وابسته است. حتی بحث میشود که رجوی برکنار شود اما علنی نشود. حداکثر بشکل نمادین بعنوان سخنگو باشد.
    با ورود مریم رجوی به بحث و اینکه علی زرکش باید در داخل کشور می ماند و اگر کشته هم میشد می ماند، میز را بهم میزند و او را خائن معرفی میکند، که از صحنه فرار کرده است از جمله اینکه علی زرکش تلاش داشته رهبری مسعود رجوی را از محتوا خالی و موضع او را به یک موضع تشریفاتی تبدیل کند، و مسعود هم همین را میگیرد و تبدیل به حکم اعدام او میشود. و از آن به بعد مسئولیت حفاظت و نگهداری و ماندن در کنار علی زرکش را که مدتها در یک خانه ای یک طبقه در جایی پرت وبدور از مجتمع پایگاههای مجاهدین که در سه کیلومتری میدان فردوس بغداد بود به من سپرده شد. و مدتها با علی زرکش با هم بودیم.
    رجوی در برخورد با شاهسوندی قصد دارد آن سرمایه مبارزاتی و اعتماد بنفس او را که در فوق تشریح کردم از او بگیرد. او براحتی میتوانست با تازه واردهایی مانند من با تکیه به همان عنصر استوره پرستی ما با اعمال هژمونی، براحتی عناصر مبارزاتی ما را کشته و به عناصر ذلیل و تسلیم طلب و رذلی مانند خودش تبدیل کرده به تملک خود در آورد. اگر هم نتواند اینکار را بکند تلاش میکند تو را خنثی کند. یعنی با تطمیع تو را از مخالفت با خودش باز دارد. کاری که با شاهسوندی میکند
    اینگونه شاهسوندی پس از طی فرایندی که شگرد مسعودرجوی است، بتدریج بدون برانگیختن شاهسوندی به مخالفت آشکار و علنی با مراد سابقش با انواع ترفندهای مختلف بعد از فرستادن به پاریس از مناسبات سازمانی کنار گذاشته میشود.

    فرغ جاویدان بسترنابودی ایدئولژیک شاهسوندی

    سرانجام شاهسوندی درسال ۱۳۶۷درماجراجویی مسعود رجوی تحت نام فروغ جاویدان، آن رابطه قطع شده مرید و مرادی آن آتش زیرخاکستر در قلب مرید، در قالب خود فریبی استراتژیک با کلاه شرعی گذاشتن بر سر خودش یعنی با بیان اینکه:
    “با حفظ همه مواضع انتقادی علیه سازمان بعنوان یک رزمنده در آن ماجراجویی شرکت میکنم”
    بار دیگر از جانش برای به پیروزی رساندن مرادِ بی وفایش در تسخیر ایران و اثبات وفاداری خودش مایه میگذارد. در این میان نباید آن ارزش گذاری محمدحنیف نژاد یعنی “مبارزه و مبارز همه چیز است” را در این تصمیم بی تاثیر دید.
    ایندو ترکیب (مبارزه همه چیز، بعلاوه، رابطه مرید ومردای) دو آلت قتاله فکری و نظری مجاهدین را نمایندگی میکنند، و صرفا شرکت در مبارزه را بدون اینکه آن مبارزه چه فکری را نمایندگی میکند را با آپورتونیستی ترین عمق ممکن هدایت و رهبری میکند.
    بسیار واضح است وقتی شاهسوندی در فروغ جاویدان شرکت میکند، قطعا برای اثبات غلط بودن و به شکست کشاندن آن نبوده.
    بلکه با مایه گذاشتن از جانش کمک میکند که مرادش در ماجراجویی فروغ جاویدان اول پیروز شود. ضمنا سهم خودش از مبارزه نیز محفظ گردد!!!! مسلم است اگر رجوی درفروغ جاویدان پیروز میشد، یعنی رهبری، سیاست، استراتژی و البته ایدئولژی ای که همه، از آن برآمده اند نیز درست بوده و تثبیت میشد و پیروز صحنه بود.
    و به اثبات میرسد که امثال یعقوبی و شاهسوندی و… انتقادات شان به رجوی سراسر به خطا بوده. شاهسوندی مطلقا نه میخواهد و نه میتواند آن تناقض بزرگ بین شرکت در فروغ برای به پیروزی رساندن مرداش که منجر به اثبات برحق و درست بودن رهبری رجوی است، و بیان “با حفظ همه مواضع انتقادی علیه سازمان” درک و فهم کند. یا اگر درک میکند صداقت لازم را ندارد که ماهیت چنین رویکردی را بیان کند.
    اما خوشبختانه در صحنه فروغ جاویدان کشته نمیشود و کار نا تمام حذف فیزیکی شاهسوندی توسط تقی شهرام در سال ۱۳۵۴ که اینبار توسط مسعودرجوی در فروغ جاویدان برنامه ریزی شده است تا بدست رژیم به اجرا در بیاد و تبدیل به جاودانه فروغ ها در کهکشان شهدای مجاهدین شود و هزاران تعریف و تمجید نصار او و “عشق او به مسعود ومریم” گردد، و هزار بار آن قسمت هایی از نوشته شاهسوندی مبنی بر: “حاضرم هم اکنون بدستور مسعود خودم را از طبقه چهارم یا پنجم ساختمان بقایی در بغداد به بیرون پرتاب کنم” را با آب تاب در نشریات و زندگی نامه او با تیتر درشت منعکس کنند، و چه بسا اسماعیل وفا یغمایی نیز سروده ای بلند در امتداد نام سعید شاهسوندی برایش می سرود، با شکست روبرو میشود. البته این داستان همه جاودانه فروغ هاست. از جمله علی زرکش که به همین سرنوشت دچار شد. فروغ جاویدان اول اگر شکست نظامی بدنبال داشت برای رجوی پاکسازی بسیاری نیز از مجاهدین و حتی نزدیکان سازمان برایش صورت داد.

    عبرت الناس کردن شاهسوندی توسط رجوی

    اما تله ماجراجویی فروغ جاویدان در نهایت با دستگیری و فرایندهای بعدی آن در داخل کشور به مرگ ایدئولژیک شاهسوندی منجر میشود. و رجوی در زدن القاب تخریبی به شاهسوندی با بکارگیری همه ابزارهای تبلیغی اش سنگ تمام میگذارد، و یکی از فاجعه بارترین عبرت های دوران مجاهدین را از شاهسوندی میسازد. این عبرت سازی نخست برای خنثی کردن کادرهای قدیمی است که به آنها اخطار کند که سرنوشت هر منتقد رجوی چیست؟ عبرت سازی از یعقوبی که از روز اول از رجوی جدا شد و جدا ماند، در مقایسه با عبرتی که از شاهسوندی با شرکت در فروغ جاویدان و دستگیری او در داخل کشور ساخت، مطلقا قابل مقایسه نیست و بزرگترین خدمت به رجوی در سرکوب منتقدین خودش در درون تشکیلات بعد از انقلاب است.
    خطای هولناک شاهسوندی با شرکت در فروغ جاویدان، اگرچه در آن از مرگ فیزیکی نجات می یابد، اما مرگی فراتر از مرگ فیزیکی دلخواه رجوی، یعنی مرگ ایدئولژیک مبارزاتی خود را رقم زده و به مسعودرجوی هدیه میکند. دستگیری شاهسوندی و ظاهر شدن در سیمای آزادی رژیم هدیه ای بزرگ و دستآورد تشکیلاتی ایدئولژیک سیاسی برای مسعودرجوی است چرا که رجوی را قادر می سازد تا بتواند در نظر اعضای سازمان بویژه اعضای قدیمی تر منتقد مسعودرجوی نقدهایشان را درگلو خفه کند. آنهم با عبرت سازی از یک عضو قدیمی منتقد که سرانجام به لقب شاگر جلاد رسیده. تا اینگونه تابوت مبارزاتی شاهسوندی را مهر و موم کند. اینگونه است که شاهسوندی در یک مبارزه ایدئولژیک از رجوی شکست میخورد. آنهم بدست و با تصمیم اشتباه خودش در شرکت در فروغ جاویدان.

    بطور خلاصه دیدیم که شاهسوندی که اسیر ارزش گذاریهای حنیف نژآد “مبارزه همه چیز است بعلاوه رابطه مرید و مرادی” در ترکیب معصوم پرستی و معصوم انگاری رهبران همه ما ایرانیان در فقدان اندیشه و تفکر انتقادی به چنین فرجام فاجعه باری کشیده میشود. البته این سرنوشت همه ما مجاهدین است و تفاوت ها کمی است.
    اینکه میگویم برنامه ریزی مسعود رجوی برای از بین بردن سعید شاهسوندی و البته بقیه شاهسوندیهایی که در فروغ شرکت داشتند به این دلیل است که:
    از بهمن سال ۱۳۶۰ با کشته شدن موسی و ضربات اردیبهشت و مرداد ۱۳۶۱ با نابودی همزمان ۶۰ پایگاه سازمان فقط در تهران. و فرارتمامی کادرهای باقی مانده به خارج کشور، طوریکه هیچ کادر و عضوی که به سازمان وصل بود در داخل نداشتیم. من مسئولیت خارج کردن کادرهای را مدتی در ترکیه وسپس درپاکستان برعهده داشتم.
    از این روی رجوی میدانست که برای ابد در خارج کشور ماندگار شده است. بنابراین تک تک مجاهدین با ذهنیت شکست کامل تمامی تحلیل های رجوی، بلای جانش به حساب می آمدند. آتش بس این بلای جان رجوی را بصورت سونامی در می آورد، بنابراین همه آنها را در یک ماجراجویی و ریسک نابودی همه آنها علیرغم اینکه صدام و سران ارتش عراق به مسعودرجوی گفتند، اینکار شما با کمیت و کیفیت شما و کمیت و کیفیت رژیم خودکشی است، به عملیات فروغ جاویدان اول فرستاد. بعد ها نیز دیدیم که حاضر نمیشد مجاهدین را از عراق و بویژه لیبرتی که روزانه زیر موشک باران رژیم تکه تکه میشدند، خارج کند.
    دستگیری سعید شاهسوندی در جریان عملیات فروغ جاویدان و زندان و شکنجه او اگر چه اراده و جسمش را خرد میکند ولی قادر نمیشود که بطور کامل آن رابطه “مرید و مرادی” با مسعودرجوی را خاتمه بخشد!!! چرا که هنوز هم در همین گزارش در کلاب هاوس با افتخار میگوید تا مرادش بشنود که:
    “بسیاری از اطلاعاتی که از تشکیلات عمارات سازمان داشتم را به رژیم در زندان ندادم”.
    من هم میگویم احسنت که ندادی، اما قصدت از بیان آن چیست؟ نگفتم رابطه مرید و مرادی هنوز برقراره. این را میگویی تا کدام حمله ای را از طرف رهبر عقیدتی ات خنثی کنی؟ آیا رجوی با برچسب هایی که به تو زده و میزند از تو چیزی گذاشته که میخواهی خودت را در نظرش نجات بدهی؟

    گزارش شاهسوندی یا همان سنت ۲۵۰۰ ساله ما ایرانیان

    قبلا نیز گفتم میخواهیم گفتارهای شاهسوندی از درد دل و شکفه و شکایت به آموزه ای بدل شود برای جوانان از نیفتادن دوباره آنها در دام تفکرات عقب افتاده ای که با تکیه به سایه هایی که تاریخ مصرفشان سالیان است تمام شده اما حقیقت جلوه داده میشوند چه سایه های غار جریانهای سلطنت طلب و چه غار تشکلهایی چون مجاهدین خلق و چه حکومت ها. فراموش نکنیم، امثال شاهسوندی و خود من در تشکیلات فرقه ای مسعودرجوی، نمونه های آشکاری هستیم از عملکرد ما ایرانیان، با سابقه چند هزارساله از شکایت و بیان درد دل و سوزجگر از دست مستبدین و حکام و رهبران و شاهان حاکم که وقتی کارد به استخوانمان رسیده حتی دست به سرنگونی آنها نیز زده ایم.
    ملتی که سابقه درخشانی از مبارزه و سرنگون کردن مستبدین در کارنامه خود دارد. اما آنچه هرگز در پرونده مان ثبت نشده است، یاد گرفتن از “زیست تحت استبداد و سرنگون کردن مستبد” با هدف و برنامه و فکر و گفتمانی جهت ایجاد تغییری بنیادی برای تن ندادن و گرفتار نشدن دوباره به استبداد نوینی که بدست خودمان با سرنگونی مستبد کهنه برخودمان حاکم میکنیم. ما مجاهدین نمی توانیم مدعی شویم زمانیکه خود دست اندکار پرورش و پروار کردن یکی از خطرناکترین مستبدین تاریخ ایران مسعودرجوی بوده و هستیم، بدنبال در اندختن طرحی نو در افق سیاسی اجتماعی کشوریم.
    برای خاتمه دادن به این سیکل معیوب لازم است به ریشه ها برگردیم و ببینیم چه کمبودی در بنیادهای فکری، فرهنگی، باورها و اصول حاکم بر روابط و مناسبات بین مردم و بین مردم و حکومت داریم؟ دیگران و دیگرِملت ها چه کرده اند و چگونه در این سیکل گرفتار نمانده اند. تا اینگونه با بهای سنگینی که تحت سلطه مستبدین پرداخته و میپردازیم حداقل از آنها درس بگیریم.

    بزرگترین کاستی در گفتار شاهسوندی

    عقیده دارم، بزرگترین کاستی که در سراسر گفتار شاهسوندی علیرغم ارزش وقایع نگارانه و جگر سوز آن از فرقه مذهبی سیاسی ای بنام سازمان مجاهدین با ابعاد بسیار گوناگون انسانی و پیچیده فرهنگی، سیاسی، عاطفی، روحی، تشکیلاتی، ایدئولژیک و حتی تاریخی که در محتوای گزارش وجود دارد، علیرغم دقت در بسیاری جزئیات نمی تواند و نباید به صدها ساعت گزارش شکوه و شکایت و بیان سوز دل از خیانت ها و بیوفائی ها و نقض عهد ها و نقض حقوق انسانی و… از دست سازمان و مسعودرجوی ختم شود و صرفا به پیشنهاد آقای فرج سرکوهی در انتها تلاش شود طی یک یا دو جلسه به تحلیل بنشینیم و انتظار داشته باشیم که شنونده درسی تاریخی و فکری بگیرد. چرا که:
    اگر گزارش دهنده (شاهسوندی) پیشاپیش تحلیل درستی از ریشه های مشکلات جریان مربوطه نداشته باشد، عملا ما به کار تکراری ایرانیان طی ۲۵۰۰ سال گذشته از شکوه و شکایت هایمان از حکومت های جبارمان که در نهایت بدون درس گرفتن از آن و حداکثر با سرنگونی حاکم مربوطه، و مسلط کردن حاکم جباردیگری ختم میشده است دست زده ایم.
    او ضمنا برای درک هر واقعه نه تنها راهنمایی برای درک ریشه مسئله ندارد، بنابراین در هر مورد به درکی از علل و ریشه های آن متناسب با آموزها و اعتقاداتش و شرایط آن مورد متوصل میشود. اینگونه نه خودش و نه شنونده، قادر نخواهد بود تصویر و تحلیل منسجمی از علل و ریشه های وقایع بدست بیآورد.
    حتی اگر تحلیلی “در انتها”ی صدها ساعت گزارش ارائه شود، با فرض اینکه تحلیل درست هم باشد، شنونده باید بنشیند و تمامی گزارشات و وقایعی که طی یکی دوسال شنیده را، اگر فراموش نکرده باشد، را بازبینی کند تا متناسب با تحلیل ارائه شده در انتها، به یک درکی ازریشه هرکدام از وقایعی که شنیده است برسد. که نه ممکن است و نه کسی چنین فرصتی دارد.
    اگر هم تحلیل درست نباشد، یعنی ما در بیان گزارشات شنونده را کلا از ابتدا گمراه کرده ایم. و شنوندگان متناسب با زمینه فکری خود، مرتب دچار تناقض شده، با سوالاتی تکراری ای روبرو میگردند که پاسخی هم برایش نمیگیرند یا پاسخ های داده شده قانع کننده و منطقی بنظر نمی رسند.
    درصورتیکه اگر ابتدا یک تحلیل درست از کلیت سازمان از صدر بنیانگذاری تا امروزش داشته باشیم و آنرا ارائه کنیم، که من تلاش کرده ام در این نقد در حد توان خودم به آن بپردازم. که قطعا تحلیل نهایی نیست و چه بسا نیازمند یک گروه مطالعاتی است تا بتواند با بررسی همه جانبه تری از جریان مجاهدین به تحلیل جامع تری برسد.
    اینگونه راوی، ابتدا با ارائه تحلیل تاریخی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و مذهبی از جریان مربوطه تصویر کلی را بدست شنونده میدهد. آنوقت شنونده با شنیدن هر فاکت که شاهسوندی نقل میکند بعنوان یک قطعه از پازل آن تصویر کلی میفهمد که این قطعه مربوط به کدام قسمت از کل تصویری است که به او با تحلیل اولیه سپرده شده است و بتدریج که فاکت ها را می شنود، تصویرش را تکمیل میکند و بخوبی درک میکند که هر فاکت چرا و به چه دلیل و بعلت کدام ریشه های فرهنگی و فکری و مذهبی و… رخ داده.
    بعلاوه اگر گزارش از یک واقعه ای مشکوک و مبهم را هم شنید با قرار نگرفتن آن قطعه ناچسب و نامربوط در هیچ کجای صفحه پازل، بخوبی میتواند صحت و سقم آنرا درک کند. برای مثال اگر تصویر کلی داده شده طبق تحلیل اولیه از کوهی است، وقتی واقعه ای بشکل یک قایق بادبانی ارائه شد غیر واقعی و دروغ و یا تهمت بودنش مسجل میشود. شما با تحلیل در ابتدای گزارش، آن تصویر کلی بعلاوه صفحه چیدمان پازل را به شنونده میدهید. بعد قطعه پازلهایی که بصورت وقایع توسط گزارشگر به شنونده عرضه میشود خود تصویر را پر میکند.
    اینگونه است که شنونده از یکطرف قادر میگردد بخوبی به این درک برسد که اگر، با جریانی مبتنی بر تحلیل ارائه شده روبروست بطور کلی باید منتظر بروز و ظهور چه نوع عملکردهایی از آن جریان باشد. و ازطرف دیگر، وقتی با شواهدی و بروز وظهور فاکتهایی که شنیده مواجهه است میتواند حدس بزند بطور کلی با چه جریانی و با چه ماهیتی روبروست. و اینگونه است که تجارب شاهسوندی طی چند دهه به شنونده منتقل میشود.

    آقای تقی رحمانی کارشناس مجاهد شناسی شاهسوندی

    کمبود درک تحلیلی و تاریخی و فکری از مجاهدین بعنوان یک تصویر کلی از آن برای فهم تک تک فاکتهای موجود، شاهسوندی را به استفاده از یک کارشناس مجاهد شناس با چندین سال سابقه زندان در کنار هواداران مجاهدین در ایران، آقای تقی رحمانی که احترام زیادی برای همسرشان خانم نرگس محمدی قائلم در برنامه اش کشانده. سوال این است:
    آقای تقی رحمانی واقعا مجاهدین را میشناسد؟ او کدام مجاهدین را میشناسد؟ مجاهدین باقی مانده از آموزه های زمان حنیف نژاد را میشناسد، که به مجاهدین زمان شاه معروفند؟، یا مجاهدین زمان رژیم خمینی به رهبری مسعودرجوی ای که ابریشمچی گفت از سال ۱۳۶۴ دیگر آنی که بودند هم نیستند را؟ مجاهدین زمان شاه، که در زمان خمینی به زندان افتادند همه اعدام شدند. آقای رحمانی میلیشیاهایی را میشناسد که ازاواخر ۱۳۵۹ گرفتار زندان شدند. اقای تقی رحمانی عده ای جوان و نوجوان میلیشیای پرشور هوادار با درکی رومانتیک از انقلاب و انقلابیگری با حداقل دانش سیاسی و تشکیلاتی و فلسفی و مذهبی که ازنیمه دوم سال ۱۳۵۹ تا قتلعام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ وارد زندانهای رژیم شده بودند را میشناسد. که معتقد است بسیار هوادار سازمان یا همان مسعودرجوی بودند.
    آیا آقای رحمانی نظر مسعودرجوی، صاحب اله آن جوانان بخت برگشته و زندانی را که با آنها هم بند بوده را در موردشان میداند؟
    آقای تقی رحمانی رویکردهای آن جوانان پرشور زندانی را به ایدئولژی و آموزه های مجاهدین مرتبط و بخصوص به عنوان یاران مسعودرجوی معرفی میکند. در صورتیکه مجاهدین زندانی، وقتی بعد از آزادی از زندان، پایشان به قرارگاههای مجاهدین در عراق رسید، تماما توسط مسعودرجوی دوبار در ابعاد گسترده یکباردر سال ۱۳۶۴ و یکبار در سال ۱۳۷۳ دستگیر و زیر فشار و شکنجه مجبور شده اند مکتوب کنند که مزدور رژیم بوده اند.
    گزارشات مفصل ایندو دوره دستگیری و شکنجه که بعضا به قتل همان مجاهدین نیز انجامیده توسط همان مجاهدین پر شور و انقلابی و فدا کاری که در زندان به قول رحمانی “زندگی جمعی” میکردند و بسیار فداکاریها از خود نشان میدادند وبعضا با بیش از دهسال زندان کشی وقتی جدا شدند و از واقعیاتِ مشاهداتِ خود از سازمان مجاهدین و مسعودرجوی را گزارش دادند توسط شاهسوندی اسپانسر عوض کرده خوانده میشوند. علیرغم اینکه دستگیریها و زندانها و شکنجه ها و اعتراف گیری ها توسط دوستان گرامی شاهسوندی که فکر میکند اسپانسر عوض نکرده و اتفاقا از بازماندگان دوران حنیف و از زندانیان زمان شاه هستند، نظیر (هادی افشار) با اسم تشکیلاتی سعید جمالی که در سال ۱۳۶۴ در موضع معاونت اجرایی مرکزیت سازمان دست اندرکار سرکوب سال ۱۳۶۴ نیز بوده است تائید شده، هرچند او در نوشته ای در پاسخ به اینکه آیا خودش در شکنجه بچه های زندانی مجاهد در قرارگاه منصوری شرکت داشته، ضمن قسم و آیه نوشته است “دست اندرکار بوده اما در شکنجه هیچ دخالتی نداشته است”. اما هادی افشار خودش در مورد دور دوم دستگیریها و شکنجه همان مجاهدین یعنی در سال ۱۳۷۳ مکتوب گزارش کرده که:
    “بعد از بازگشت ما از فرانسه در سال ۱۳۷۶ حسین ابریشمچی برادر کوچکتر مهدی ابریشمچی در اشرف مسئله دستگیری و زندان و شکنجه و اعتراف گیری دوباره در سال ۱۳۷۳ را به اطلاعش رسانده است.”
    آنچه تقی رحمانی از مجاهدین گزارش و بازگویی میکند، قطعا بی جا نیست و آنچه از آن جوانان پرشور زندانی شاهد بوده و بیان میکند بی پایه نیست، اما آنچه بازگو میشود ربطی به سازمان مجاهدین ندارد.
    آن زندانیان آنچه از تصورات رومانتیک و انتزاعی خود از یک انسان مبارز و مقاوم و آزادیخواه داشتند را با نسبت دادن به مجاهدین نمایندگی و از خود بروز میدادند.
    مستقل از اینکه میتوانستند آن کیفیت های ادعایی را زیر فشار و شکنجه های قرون وسطایی رژیم تا به اخر نمایندگی کنند یا خیر بحث دیگری است.
    اما وقتی آن دسته از آنها که بعد از آزادی از زندانهای مخوف رژیم با هزاران آرزوی انقلابی و آرمانی با کوله بار زندان وشکنجه و مبارزه در راه آرمان مجاهدین که مطلقا پایه ای در واقعیت نداشت، به قرارگاههای مجاهدین میرسیدند و با واقعیت مسعود رجوی ساخته در قالب سازمان و خود مسعود رجوی مواجهه میشدند، تبدیل به کسانی میشدند که باید آنها را دستگیر و وادار کرد بنویسند که مزدور رژیم هستند. تا خفه خون بگیرند. تا اعتماد بنفس مبارزاتی آنها از آنها گرفته شود، تا در مقابل شکستهای پی در پی و زیگزاگ های مستمر و عهد شکنی های مسعود رجوی که روزانه شاهد بودند نتوانند اما و اگر کنند. طوریکه مسعودرجوی پیشاپیش قدم رنجه کردن به عراق از فرانسه، دستور داد همه آن زندانیان پرشور را که در قرارگاه منصوری گرد آورده بود را که وقعی به انقلاب ایدئولژیک نمیگذاشتند و در شوک هایی که شاهسوندی نیز به تصویر میکشد بهم ریخته بودند ، دستور داد، همه آنها را به بهانه اینکه نفوذی رژیم هستند که با انقلاب ایدئولژیک و مرشد امثال من و شاهسوندی مخالفت میکنند، دستگیر و زندانی و زیر ضرب وشتم مجبور کنند اعتراف کتبی بنویسند که مزدور و نفوذی رژیم جمهوری اسلامی هستند. عین همین فرایند در قرارگاه اشرف مجاهدین در سال ۱۳۷۳ طی شد.

    چه کسانی از قرارگاه اشرف پابه فرار میگذاشتند

    بسیاری از همان مجاهدین پرشور وانقلابی با سابقه زندان چندین ساله، بطور علنی (در سالنی معروف به سالن میله ای در قرارگاه باقرزاده در غرب بغداد) محاکمه شدند، عمده فرارها از قرارگاه اشرف مجاهدین در شمال شهر خالص عراق، توسط همین رزمندگان صورت میگرفت. در واکنش به گستردگی فرارهای این جوانان مورد علاقه تقی رحمانی از قرارگاه اشرف، مسعود رجوی، مهدی ابریشمچی را فرستاد تا بطور عمومی اعلام کند: “روی هر مجاهدی که به سیاج های قرارگاه اشرف نزدیک شود حکم تیرگذاشته ایم و مورد هدف قرار خواهد گرفت”. مسعود رجوی آنها را خصم خود می انگاشت.
    رجوی هزاران بار به خود آنها گفته بود هر کس از زندان رژیم زنده بیرون آمده دشمن من است مجاهد اگر بود باید اعدام میشد. به آنها میگفت باید شرم کنید که زنده هستید چه آنها که زندان بوده اند چه آنها که حتی زندانی نبوده اند.
    دو تن از معاونین من در تشکیلات بنامهای حسین زندگی و بهزاد علیشاهی هر دو جزء زندانیان بودند که پس از آزادی دوباره به سازمان پیوسته بودند و در هر دو دوره این دستگیری ها زندانی و شکنجه و اعتراف نامه از آنها گرفته شده بود. آن دو بدنبال فرار من از سازمان در سال فروردین ۱۳۸۴آنها نیز جدا شدند. حسین زندگی طبق آخرین اخباری که داشتم جدا شده ولی کماکان تحت حمایت مجاهدین و در اروپاست ولی بهزاد علیشاهی نیز فرار کرد و منتقد سازمان بود و الان در ایران است. علیشاهی از عزیزان مسعودرجوی بود، علیرغم اینکه متخصص توپخانه بود، باید هر هفته یک روز برای پر کردن برنامه در تلویزیون سیمای مقاومت به بخش تبلیغات میفرستادمش چرا که مسعود رجوی برنامه های کمدی او را دوست داشت.
    در این گزارش قصدم شیطان سازی از سازمان مجاهدین نیست، و یا نقد شخص شاهسوندی یا هیچ عضو دیگر نیست اگر به واقع کسی خواهان اطلاع دقیق از زندانها و شکنجه های درون تشکیلاتی سازمان است به اندازه یک کتابخانه مطلب در اینترنت که توسط جدا شدگان با انواع و اقسام رویکردها نسبت به مجاهدین یافت میشود را میتواند بخواند. آنچه من میتوانم مورد تائید قرار دهم اینکه این دو نوبت دستگیری و زندان و شکنجه و قتل بعضی از آنها زیر شکنجه صحت دارد. گذشته از موارد دیگری که از حوصله این مطلب خارج است.
    جدای از این دو فرایند سرکوب، یک دوره کامل محاکمات معروف به محاکمات در سالن میله ای و صدور احکام اعدام علیه کادرهای سازمان در قرارگاه باقرزاده در غرب بغداد در نزدیکی قرارگاه بدیع زادگان مقر مسعود و مریم رجوی برگذار شد که من خودم بعنوان یک کادر در حال اعتصاب در اعتراض به سرکوب اعضا، حضور داشتم، تا با مشاهده سرکوب، حتی ضرب و شتم های اعضا در این محاکمات حساب کار خودم را بکنم و بترسم و دست از مخالفت بردارم را صددر صد تائید میکنم. محاکمه مهدی افتخاری را که سیامک نادری به تفصیل گزارش کرده است قابل تائید است.

    چرا مجاهدین جدا شده به ایران میروند

    چرا مجاهدین جدا شده حرف نویی برای گفتن ندارند؟ چرا به ایران می‌روند؟ چرا سکوت می‌کنند؟ چرا آنهایی که تحت سلطه رجوی هستند، چنان فرو پاشیده اند که به هر پستی و رذاالتی تن می‌دهند تا همچون غیر مجاهدینی چون دکتر منوچهر هزارخانی منتظر مرگ اند که فرا برسد.
    همه و همه در این امر ریشه دارند که محمد حنیف نژاد فکر و ایدئولوژی مرده‌ای که هزار سال از پوسیدگی آن گذشته بود را در ترکیب با مارکسیسم مطرح کرد. آن هم بعنوان ایدئولوژی برتری که باید در چپ مارکسیسم بنشیند! دراین رابطه چه خودش و چه بازماندگانش همچون رجوی تا توانستد چپ نمایی کردند. و تا توانستد سنگ قبر اسلام سنتی را با نفی آن برای برجسته کردن اسلام خودشان در اذهان مجاهدین قطورتر نمودند.
    با وجود اینکه توهم مرکب (اسب بالدار) حنیف نژاد در اولین پروازش سقوط کرد و تقی شهرام با مارکسیست اعلام کردن سازمان ضربه تمام کننده ای به اسلامِ انقلابی در چپ مارکسیسم خوانده شده توسط حنیف نژآد زد. دست بر قضا سه سال بعد انقلابی در ایران صورت گرفت که رهبری آن به یمن تاریخ مذهبی سیاسی اجتماعی میهن بلا کشیده ما، بعلاوه سیاست های ضد کمونیستی آمریکا در ایران و البته با تکیه با رهبری و خدمات گوهربار شاهنشاه آریامهر به اسلام! در رشد و گسترش اسلام، مساجد، منابر، تکیه های مذهبی، و در نتیجه شبکه آخوندی گسترده، رهبری انقلاب ضد سلطنتی بدست اسلامگرایان افتاد.
    شگفت اینکه همه مجاهدین باز مانده از حنیف نژاد بعد از آزادی از زندان، فریاد زدند “نگفتیم کلاغ بود”!!! این همان کلاغ (اسلام انقلابی) ماست که پیروز شده! موسی خیابانی در اولین سخنرانیش در خانه رضایی ها هم اینگونه گفت : وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ. “هرگز گمان مبرید آنها که در راه خدا کشته شده‌اند، مردگانند؛ بلکه آنها زندگانى هستند که نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند.”
    یعنی آن مجاهدین که در زمان شاه کشته شدند امروز زنده اند و روزی شان را خدا در آن جهان به آنها میدهد برای ما زنده ها نیز پیروزی انقلاب را داده است. تنها مشکل این است که رهبری انقلاب بدست خمینی از گنجه اسلام انقلابی ما مجاهدین بسرقت رفته که باید پس بگیریم؟!
    به یمن جنایات رژیم در بعد از انقلاب، سنگ قبری که حنیف نژآد بر اسلام سنتی گذاشته بود در اذهان مجاهدین و هواداران او قطورتر شد.
    شگفتی مجاهدین در این بوده است که همین مجاهدین که همه چیز، دار و ندار، همسر و فرزند، گذشته و آینده خود را بپای همان اسب بالدار حنیف نژاد (اسلام انقلابی در چپ مارکسیسم) گذاشته بودند، در تجربه زیسته خود در سازمان مجاهدین با اسلام انقلابی رجوی هرروز شاهد بودند و تجربه کردند که این مسعودرجوی صدبار خشنتر و بی رحمتر و بدتر از آن منادیان اسلام سنتی دفن شده در اذهانشان است. اینگونه برای بار دوم اسلام انقلابی نیز در ذهنشان دفن شده برای بار دوم سنگ قبری برآن نهاده شد. همه اینها کافی نبوده است. مارکسیسم هم که قرار بود در راست مجاهدین باشد، با فروپاشی شوروی و وضعیت نیروهای چپ ایران، سالهاست کفن پوسانده است. طوریکه خود مارکسیست ها نیز یا اسلام آوردند یا سلطنت طلب شده اند!!! خیلی که چپ بزنند جمهوری خواه شده اند.

    تجزیه تحلیل نیرویی مجاهدین

    تمامی عناصر که رهبری سازمان را به نیروهای بازمانده سازمان وصل میکنند، زنان صفر کیلومتری هستند که بطور مطلق با نقد بیگانه اند، و مانند یک ماشین دستورات را به مردان مجاهد از عباس داوری یا محمد حیاتی یا مهدی ابریشمچی گرفته تا بقیه منتقل میکنند.
    بقیه کادرهای مجاهدین کدامند؟ در بالای سازمان بازماندگان سنتی از دوران حنیف نژاد هستند، که نوشتم و درحال تشریح و توصیف وضعیت یکی از آنها (شاهسوندی) هستم. که صبح تا شب بدنبال عمل انتحاری جهت اثبات مرادی خودش به مرشدش رجوی است. یا مثل هادی افشار، قسم و آیه میخورد که بفرستندش به ایران تا طبق میل مسعودرجوی رژیم مالی شود تا مبادا از دهانش نقدی علیه رجوی خارج شود و به مرشدش صدمه ای برسد. ویا مانند اسماعیل یغمایی پارا فراتر نهاده و بقول مادر بزرگ من طاغوتی شده است! یا عده ای که ضمن شراکت در همه جنایات رجوی، در آلبانی منتظر مرگند که فرا برسد.
    نقش بغایت تعین کننده شاهسوندی و پروسه ای که طی این سالیان کرده و عبرتی که با شرکت در فروغ جاویدان و جریانات بعد از آن در چشم اعضای قدیمی سازمان در مخالفت با رجوی از خودش ساخته است، در به انتظار مرگ ماندن کادرهای قدیمی شگفت انگیز است که نباید نادیده گرفت.
    نیروی دیگر سازمان، تعدادی دانشجوی خارج کشوری هستند با تسلط به زبان و تحصیلات آکادمیکی که در غرب دارند، رجوی بطور سیستماتیک تلاش میکند آنها را از جریانات درون سازمان بی خبر نگهدارد. که عمدتا مصدر کارهای سیاسی سازمان هستند.
    تعدادی میلیشیاهایی که از مدرسه، دبیرستان و یا سالهای اول دانشگاه بدان پیوسته اند و زندانی سیاسی بوده اند که چنان در دو دوره دستگیریهای درون سازمانی قلع و قمع شده اند که شاهدید با خروج از سازمان یک راست سلطنت طلب میشوند و معتقدند سگ رضا پهلوی نسبت به مسعود رجوی و همه آرمان و سازمانش شرف دارد.
    آخرین سر نیروی پیوسته به سازمان از اردوگاههای اسیران جنگی آمده اند که انسانهای مبارزی بودند که بخیال مبارزه برای آزادی به مجاهدین پیوستند، اما مسعودرجوی آنان را نه مجاهد که “ار دی” (رزمنده داوطلب) و “ار پی” (رزمنده پیوسته) خواند، و چنان تحقیر وسرکوب کرده است که آنها نیز رژیم جمهوری اسلامی وسگش را به مسعورجوی و تشکیلاتش ترجیح میدهند.
    طی ۴۵ سال گذشته بطور سیستماتیک رجوی با نشان دادن رذالتهایش همانگونه که از قول نیچه در تبدیل مبارز به ابزاری در دست سازمان تشریح کردم، بویژه در سطوح بالای سازمان آنها را از هر نوع ارزش انسانی تهی کرده است.
    این نیز کافی نبوده است، بطور سیستماتیک هرمجاهدی که مخالفت کرده بعد از هزاران آزار و اذیت و زندانهای طویل المدت در قرارگاههای سازمان، سپس به زندان مخوف ابوغریب تحویل میشد تا بعد از چندسال زندان کشیدن در آنجا، با اسرای جنگی عراقی با ایران تعویض شوند. تا اینگونه وقتی به ایران رفتند به همیاران سیاسی خود همچون شاهسوندیها این فرجه را بدهد که آنها را اسپانسرعوض کرده بنامند.
    بسیاری از نیروهای جدا شده را به لب مرز با ایران برده رها میکردند که رژیم آنها را هنگام دستگیری بکشد اگر هم کشته نشدند، بقول رجوی رژیم مال شوند تا انتقادات آنها را با اتهام به ایران رفته پس همدست جنایات رژیم است، خنثی کند. مسعود رجوی برای خروج از سازمان (آنهم هم بعد از هشت سال زندان به بهانه سوختن اطلاعات مجاهد مربوطه)، تنها رفتن به ایران را بازگذاشته بود. نمونه علنی شده آن را از اعضای مرکزیت سابق آقای هادی افشار (سعید جمالی) که خود به رجوی التماس میکند که “اجازه بده بروم ایران و خود را نابود سیاسی بکنم تا مبادا با گزارشاتی که از درون سازمان از دهانم بیرون خواهد زد به سازمان صدمه ای نرسد” میتوانید بعنوان یک نمونه فدایی مسعودرجوی در اجرای همان سیاست ضد بشری رجوی تلقی کنید.
    علاوه بر تلاش رجوی برای انسانیت زدایی از مجاهدین، شدت جنایات درون سازمانی به حدی بوده است که میتوان رویکرد مجاهدین به مسعودرجوی را با رویکرد ایرانیانی که در دافعه ستم حاکمیت متمایل به اسرائیل شده اند مقایسه کرد. همانگونه که شاهدیم که زندانیان با ده سال سابقه زندان آنهم زمانیکه با پرچم ضد ارتجاعی و ضد امپریالیست نمایی های رجوی به زندان رفته اند، حالا که از زندان بیرون آمده اند و رجوی واقعی را تجربه کرده اند. متمایل به سلطنت و در بطن آن متمایل به اسرائیل و جنایات آن شده اند.
    در اساس رجوی اعضای اسیر با اعمال شاقه در سازمانش را به عناصری غیر سیاسی طی این سالها بدل کرده است. آنها را عملا به کارگران و برده هایی تبدیل کرده که طبق دستور مسعودرجوی که در جلسات علنی و چند هزارنفره نیز اعلام میکرد، روزانه باید حداقل ۱۸ ساعت کارکنند تا طبق بیان شخص مسعودرجوی جنازه شان روی تخت خواب آسایشگاه برسد. عناصری که حتی حق صحبت کردن با مجاهد کنار دستی خود را هم ندارند. رجوی صحبت هر دو مجاهد با هم را “شعبه سپاه پاسداران نامیده بود”. آنها را در سلولهای انفرادی ذهنی خودشان به زنجیر کشیده بود. و از خود مجاهد، زندانبانی بر خودشان برگزیده بود که به محض عبور تفکری علیه رجوی آنرا در نشست غسل و عملیات جاری روزانه به سازمان گزارش میداد تا تنبیه شود. این حد از عمق شقاوت حتی توسط استالین نیز اعمال نمیشده.
    از طرفی سن کم آنها هنگام ورود به مجاهدین، بسیاری بدلیل سابقه اسارت، و گذشته خود اساسا توان و ظرفیت فکری ندارند و طی سالیان مغزشویی از هم پاشیده شده اند که تبدیل دوباره به انسان معمولی کار بسا بسا مشکلی است.
    جدا شدگان اساسا فکری ندارند و سالیان نیاز دارند تا در محیط آزاد حضور داشته باشند تا بعد از خروج از مجاهدین به انسانهای معمولی تبدیل شوند، و به تعادل روحی و رانی و فکری برسند.
    جدا شدگان از فرقه رجوی، ایران رفتن را بهشت در مقایسه با جهنمِ ماندن در سازمان مجاهدین میدانند. چون رژیم با مجاهدین غیراز آنهایی که اسامی آنها را اعلام کرده است و در یک دادگاه اخیر محاکمه! میکند، کاری ندارد.
    آنهایی هم که مایل به زندگی در اروپا بودند، در میانشان هستند که خیلی که شق القمر میکنند به سلطنت متمایل میشوند. کاری است که همه پدربزرگها و مادربزرگهای ما بدون نیاز به تفکر با ناستالژی گذشته قادر به انجامش هستند و نیازمند فکر و اندیشه نیست.
    این گونه حنیف نژاد و در ادامه مسعودرجوی بزرگترین خدمت را در بقدرت رسیدن و رشد اسلامی که فکر می کردند ارتجاعی است کرده اند. یکی با ترکیب با مارکسیسم که شقه و انشعاب را در سازمان مجاهدین غیرقابل اجتناب کرده بود. و همین بزرگترین ضربه را به هر تفکر نو اندیشی و اصلاح طلبانه احتمالی حنیف نژاد در اسلام زد و چه با جنایاتی که رجوی در درون سازمان و با خیانت به کشور در همبستری سیاسی با دشمن اشغالگر در کشتن سربازان ایرانی در مرزها وبا نئوکانها و نزدیک به ۵۰ سال سیاست های خیانتبار خنثی کردن هر جنبش مترقی سیاسی و اجتماعی در ایران مرتکب شد. و از طرفی با وضعیت فلاکت بار چپ کنونی ایران که به یمن دو لبه قیچی رژیم و سازمان مجاهدین نیم قرنی است به محاق رفته است. مگر فکری و گفتمانی مانده که اعضای جدا شده به آن سمت متمایل شوند؟

    بدون شناخت محمد حنیف نژاد و نقد سازمان او درک مجاهدین عملی نیست

    برای پاسخ دادن به هزاران پارادوکس و تناقضات غیر قابل درک برای عقل سلیم امروزی از تاریخچه سازمان مجاهدین به عقیده من بدون پرداختن به ریشه های فکری و مذهبی آنها و شخص حنیف نژاد و بنیانگذاری آن تقریبا ناممکن است.
    چرا که علیرغم اینکه خطای جدی فردی و اخلاقی از رهبری حنیف نژاد تا زمانیکه زنده بود گزارش نشده علیرغم این از زمان تاسیس ۱۳۴۴ تا دستگیری حنیف نژاد و تمامی مرکزیت سازمان در سال ۱۳۵۰ توسط ساواک آنهم قبل از اینکه سازمان دست به عملی بزند که به اعدام همه بنیانگذاران ومرکزیت بجز مسعورجوی منجر گردید. باقی مانده مجاهدهین از آموزش های شش ساله حنیف نژآد یعنی هسته مرکزی سازمان مجاهدین چه آن قسمت که در ۱۳۵۴ در اولین تکان، مارکسیست شد و دست به ترور همقطاران مرکزیت خود مانند مجید شریف واقفی و صمدیه لباف زد و چه آن دسته که در زندان یا بیرون زندان یک شبه طبق دستور سازمانی مارکسیست شدند، و چه آنها که مارکسیست شدن را رد کردند و به اصطلاح مسلمان ماندند، و امروز ما آنها را فرقه مجاهدین مینامیم همگی از جمله شخص سعید شاهسوندی بر پاهای رجوی بوسه زدند وچه آنها که سالهاست حتی بعد از جدایی سکوت پیشه کرده اند و یا در آلبانی گرفتار و در انتظار مرگ اند، محصول آموزه های حنیف نژاد و دست آموز و شاگرد خصوصی حنیف نژآد درگروه ایدئولژی یعنی مسعودرجوی هستند.
    زمانیکه در سازمانها و تشکلهای سیاسی مارکسیستی با مشاهده کوچکترین انحراف از خط و مشی اعلام شده سازمانی، اعتراضات بالا گرفته و به انشعاب منجر میشود، ولی مجاهدین از مبارزه برای نابودی امپریالیسم به عشق و دوستی و همیاری و همکاری با امپریالیستها نه منحرف که عقب گرد میکنند اما از دیوار صدا بلند میشود از مجاهدین صدایی شنیده نمیشود.
    از ادعای جنگیدن علیه تجاوز صدام حسین در سال ۱۳۵۸در دفاع از کشور، به جنگیدن برای صدام حسین علیه کشورشان و کشتن سربازان ایرانی میرسند.
    از ادعای مبارزه برای آزادی و علیه شکنجه و زندان در جمهوری اسلامی به زندان سازی و شکنجه اعضای خود در تشکیلات تغییر میکنند.
    با شعار “بنام خدا و خلق قهرمان ایران” شروع میکنند به فرد پرستی و شخصیت پرستی با شعارهایی چون “ایران رجوی رجوی ایران” و “بنام مسعود و مریم” میرسند.
    با غبار روبی از ایدئولژی اسلام شروع میکنند به سینه زنی و نوحه خوانی، و قرآن بر سر گذاشتن میرسند.
    از پیشتازی عنصر زن مجاهد در مبارزه با ستم مضاعف دم می زنند اما آنرا به ازدواج آن زنان مجاهد با رهبری عقیدتی یعنی مسعودرجوی مشروط کرده عملی میدانند. مسعودرجوی ناجی زنان!!! حجاب اجباری از اصلی ترین عناصر ستم مردسالارانه را بر زنان مجاهد تحمیل میکند.
    سازمانی که در آن ضمن جداسازی زنان از مردان، و ممنوعیت دست دادن زنان با مردان، رهبریش به امام زمان شدن و غیبت صغرا و کبرا نیز قناعت نمیکند و در خرافه و گسترش جهل با تبرک نامیدن پس مانده غذای مسعود و مریم رجوی به عمقی به ژرفای هزارساله ارتجاع شیرجه میزنند. ولی نه از نسل حنیف نژآدی هایش و نه از نسل بعدی صدایی شنیده نمیشود؟
    من خودم سوژه تبرک انگاری پس مانده چای مریم رجوی بوده ام. که از من خواسته شد آنهم در پاریس بعد از جلسه ای که با مریم رجوی داشتم وبا هم (بدون اجاره شاهسوندی) چای خوردیم، با درخواست خوردن ته مانده چای مریم که تبرک است مواجهه شدم که خود را بیمه کنم. که مفصلا طی نامه ای اعتراض کردم.
    این میزان کوری در خرد، این میزان دنباله روی کورکورانه، این میزان از جهل وخرافه مقدس شده در سازمان مجاهدین ناشی از چیست؟
    که یک شب مسعود رجوی میگوید علی زرکش خالق انقلاب ایدئولژیک است صبح نشده اطلاعیه میدهد علی زرکش خائن و محکوم به اعدام است و باز خبری نمیشود.
    مجاهد شورشگر ما آقای شاهسوند که مارگزیده از ترورهای تقی شهرام است هرچند همچون من او نیز به حکم اعدام اعتراض میکند ضمن اعتراض به چنین حکمی همزمان درخواست عمل انتحاری درصورت فرمان مسعود رجوی، صادر کننده حکم اعدام علی زرکش میکند.
    مجاهدین خود را با ایدئولژی اسلام انقلابی در نوک پیکان تکامل معرفی میکنند، روز بعد درسال ۱۳۵۴ میگویند اسلام بی اسلام مارکسیست شده ایم، انوقت همه برایش کف میزنند.
    دهسال بعد در سال ۱۳۶۴در انقلاب ایدئولژیک در پاریس میگویند امام زمان کشف کرده ایم بنابراین افتخار میکنیم که دیگر آنی که بودیم نیستیم و همه ما کف میزنند.
    میخواهم به اینطور سوالات پایه ای و بنیادی که خود من شاید بیست سال بود همچون امروز شاهسوندی قادر به پاسخ دادن به آنها نبودم و هربار که مورد سوال قرار میگرفتم عرق شرم بر پیشانی ام می نشست ضمن نقد شاهسوندی بعنوان یافته های خودم با شما به اشتراک بگذارم.

    محمد حنیف نژاد قبل از مجاهدین

    محمد حنیف نژآد از ۱۶ سالگی شرکت در جلسات یوسف شعار در تبریز، که مدرس قرآن، از جریان سلفی گری شیعی پیرو مسلک سید احمد سنکلجی بود تعلیم دیده است.
    مسلک سنکلجی از جمله یوسف شعار یک جریان بازگشت‌گرا، اصلاح‌طلب دینی، و مخالف با برخی جنبه‌های رایج سنت‌گرایی شیعه است که دراواخرقاچار و پهلوی اول جریان داشت. این جریان را گاهی به عنوان “سلفی‌گری شیعی” می‌شناسند، که با سلفی‌گری سنی تفاوت‌هایی دارد، هرچند در برخی ابعاد مثل بازگشت به قرآن و سنت اصیل بدون واسطه فقهی و فلسفی متأخر، مشابه‌اند.
    یوسف شعار دو کتاب دارد “تفسیر آیات مشکله” و “تفسیر سوره منافقون و جمعه” او دونوشته تحقیقی به نام “محکمات و متشابهات در قرآن” دارد. محتوای کتاب “محکمات و متشابهات ” عینا توسط مجاهدین درکتاب سازمانی بنام “دینامیزم قرآن” که در آن به شرح آیات محکم و متشابه پرداخته است منعکس گردیده.
    در مکتب یوسف شعار حنیف نژاد نوحه خوان و عمیقا مذهبی بار می آید، هیئت های سینه زنی راه می انداخت، حتی بعد از بنیانگذاری سازمان مجاهدین چه در پایگاهها و چه حتی درزندان بعد از دستگیری توسط ساواک قبل از اعدم از نوحه خوانی دست برنداشت.
    در صداقت و پاکبازی و فداکاری و روحیه مبارز و عدالت خواه حنیف نژآد فاکت و عملی برای شک و تردید وجود ندارد. اما همه اینها کافی نیست که تضمین کند راه کسی درست باشد.
    سال ۱۳۴۸ وارد دانشگاه تهران شد، که فعالیت او درتماس با بخش دانشجویی جبهه ملی دوم ابعاد سیاسی نیز بخودش میگیرد.
    حنیف هم با روحانیون زمان خود در قم و تهران مثل طالقانی، مطهری، محمد بهشتی، گل زاده غفوری، محمد تقی جعفری، مرتضی جزایری …که در مسجد هدایت هم فعال بودند درتماس مستمر بود، و هم با فعالین جبهه ملی دوم مانند مهدی بازرگان، مهندس سهابی، عباس شیبانی که بعدا نهضت آزادی را تاسیس کردند همکاری داشت. حسین روحانی ایدئولوگ حنیف نژآد که بعدا مارکسیست شد نقل میکند حنیف نژاد بشدت بدنبال وحدت حوزه و دانشگاه بود.

    حنیف نژاد فرزند زمانه خود

    این دوران با اوج جنبش های ضدامپریالیستی در سراسر جهان علیه جنگ ویتنام، و جنگ سرد بین قطب شوروی و آمریکاست. درچین انقلاب مائو سالهاست پیروز شده، در سال دوم دانشجویی محمدحنیف نژآد در سال ۱۹۵۹ در کوبا انقلاب فیدلکاسترو به پیروزی میرسد، همزمان با فارغ التحصیلی ۱۹۶۲ انقلاب الجزایر علیه استعمار فرانسه پیروز میگردد. جنبش های مسلحانه علیه دولتهای تحت سلطه غرب در جهان سوم جریان دارد، انقلابیون مارکسیست اروپایی علیه دولتهای خودشان با شدت و حدت بسیار دزحاب مبارزه مسلحانه هستند که مرتب رسانه ای میشود.
    در این سالها جریان ترقی خواه، حامی عدالت اجتماعی و حقوق شهروندی، آزادی و مبارزه ضد استعماری غیر از مارکسیستها وجود ندارد. اگر با اکراه بخواهیم به جریانی اشاره کنیم جنبش دولتهای عدم تعهد بودند که آنها نیز به نوعی متاثراز اتحاد جماهیر شوروی بودند. جهان روشنفکری در تمامی ابعاد آن از هنرمندان، دانشگاهیان، نویسندگان، بازیگران، ادبا، فلاسفه، خوانندگان، گروههای موسیقی و راک تماما تحت سیطره تمام و کمال ترقی خواهی و مبارزه ضد امپریالیستی مکتب مارکسیسم و سوسیالیسم بود.
    در ایران نیز از جنبش جنگل گرفته تا حزب توده تحت سیطره فکری و یا حتی کنترل اتحادجماهیر شوروی چنان گسترشی یافته بود که در تاریخ ایران حزب و گروهی بدان دست نیافته بود. بهترین و آگاهترین جوانان را بخود در تمامی قشرهای جامعه وحتی ارتش جلب کرده بود.
    مذهبیون لیبرال به نمایندگی جبهه ملی و نهضت آزادی با شاه مبارزه پارلمانی با تم ضد استعماری و استقلال طلبانه میکردند یعنی با استبداد شاه در حد انتقاد و کسب حق انتخاب و تحزب، و حق برگزاری تظاهرات علیه فقر و بی عدالتی فعال بودند.
    روحانیون به رهبری خمینی تندتر با شاه مواجهه میشدند ولی خواسته هایشان محتوایی راست روانه و رو به عقب داشت. مشکلشان اسلام بود، با نوآوریهای شاه مانند حق رای به زنان و حضور گسترده آمریکایی ها در کشور بدلیل اینکه آنرا تهدیدی برای مسجد ومنبر خود تحت نام اسلام تلقی میکردند بشدت مخالف بودند، و به قول خودشان با شاه مبارزه میکردند. البته خواسته های عقب افتاده خود را با سوس پوپولیستی ضد فقر نیز می آراستند.
    با سرکوب شدن اعتراضات ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ که خمینی براه انداخت و با دستگیری و سرکوب سران نهضت آزادی، شاه فرایندهای سیاسی کشور را به بن بست کشاند.
    جوانان آن زمان همانطور که مهندس بازرگان در آخرین دفاعیاتش در دادگاه شاه پیش بینی کرده بود، از آن پس بزبان دیگری با شاه صحبت خواهند کرد را امثال حنیف نژاد در قالب جوانان مذهبی و بیژن جزنی و احمد پویان ها در قالب جوانان مارکسیست با زبان سلاح در پیش گرفته وتلاش کردند محقق سازند.
    حنیف نژاد با زمینه های قوی مذهبی با ورود به محیط دانشگاهی با مارکسیسم نیز که جو غالب بر دانشگاهها و محافل روشنفکری و مبارزاتی ایران و جهان است آشنا میشود.
    توجه داریم که همه مارکسیستهای ایران اگر جد اندر جد آخوند نباشند، یا رگ و ریشه غلیط مذهبی داشتند، یا فرزند آخوند و آیت الله بودند و یا همچون حنیف نژاد از خانواده های مذهبی می آمدند، گفتم که او از نوجوانی در مکتب اسلامی یوسف شعار از جریان سلفی گری شیعی پیرو مسلک سنکلجی تربیت یافته است.
    ببینیم با پیش زمینه فکری محمد حنیف نژاد او در کجای مختصات فکری جهان مدرن قرار میگیرد. توجه دارید که با بازسازی مسیر طی شده حنیف نژاد میخواهیم پاسخی منطقی به سوالات اصلی بدون جواب مانده در مورد مجاهدین برسیم و قصد قصه گویی نیست. میخواهیم ببینیم امروزه از پدیده ای بنام اسلام حنیف نژآد چیزی باقی مانده است. خودش که اعدام شد و رفت اما میراث او چه اثری در بازماندگانش در صحنه سیاسی بجا گذاشت.
    ظهور پدیده هایی مانند تقی شهرام در سال ۱۳۵۴ که مدعی شد با دور انداختن بالا پوش اسلامی ایدئولژی حنیف نژاد دیگر آنچه بودند نیستند و مارکسیست شده اند و یا مسعودرجوی که مدعی وراثت حنیف بود دهسال بعد در۱۳۶۴ در پاریس با اعلام انقلاب ایدئولژیک و با پوشیدن لباس رهبری عقیدتی یا همان ولایت مطلقه فقیه و ادعای “افتخار میکنیم که آنچه بودیم نیستیم” چیست. هردو مدعی شدند دیگر آنچه حنیف نژاد میگفت و بودند دیگر نیستند. پس سازمان تفکر حنیف نژآد ریشه در چه داشت و کجاست؟ چرا سازمان حنیف نژاد اینگونه سرنوشتی مییابد.
    شخص حنیف نژاد با ماهیت استثماری مذهب که با طرفداری از حق مالکیت و خرافه پرستی عیان و آشکارش شناخته میشود بعلاوه آن گفته مشهور مارکس که مذهب افیون توده هاست آشناست، از این روی نگاهی بسیار منفی به مذهب و مذهبیون که سازشکار نامیده میشدند دارد. از طرفی در ایران محمدرضا شاه طبق خط سی آی اِ بطور گسترده دست اندکار دامن زدن به اسلام سنتی است. شاه خودش را سردمدار مذهب جا میزد به زیارت مکه و مشهد می رود، آخوندها در اطرافش پر بودند، خودش و دولتش در مراسم عاشورا شرکت میکنند. تعداد مساجد در دوره حکومتش از ۲۰۰۰مسجد درکل کشور به ۵۰۰۰۰مسجد افزایش می یابد. مساجدی که ایرانیان را دعوت به تمکین به استبداد شاه میکردند.
    در مقابل مکتب مارکسیستی با پیروزیهایش در جهان هر رقیب فرضی هم اگربود را ذوب میکرد. در عمل اگر دانشجوی آگاه میخواست مبارزه کند نمیتوانست مسلمان باقی بماند. چون مسلمانی یعنی بی عملی و تشکلی نبود که مبارز مترقی اما مسلمان باشد. مسلمانی یعنی خرافه و خانه نشینی، هرجا هم که حرکتی بود واپسگرایانه بود.
    بنابراین طبیعی است که منادیان مذهبی مبارزه، مانند حنیف نژآد و سعید محسن و بقیه نه با اولویت مبارزه بلکه با اولیت نجات دین و ذوب کامل نشدن آن در آفتاب تموز جنبش چپ ایران به اعتبار جنبش جهانی چپ دست بکار شوند.

    آیا حنیف نژآد اولین مذهبی حامی جنبش مارکسیستی است

    محبوبیت جنبش جهانی چپ تنها درایران و حتی در میان مذهبیون مسلمان ما نبود، در آمریکای لاتین بسیار کشیشان مسیحی بودند که با لباس کشیشی و با حفظ سمت در کلیسا، مخفیانه با جنبشهای مسلحانه چریکی مارکسیستی در آمریکای لاتین همکاری و به آنها کمک میکردند. بسیاری از این کشیش ها دستگیر و اعدام شدند. در حدی که یک جنبش الهیات مسیحی در دهه ۱۹۶۰ در آمریکای لاتین برخلاف آموزه های سنتی کلیسا ظهور کرد، که بر عدالت اجتماعی، با اولویت کمک به فقرا و مقاومت فعال در برابر ظلم و بی عدالتی تاکید می کرد. مانند
    گوستاوو گوتیرز اهل پرو
    گوستاوو گوتیرز اهل پرو، یک فیلسوف اهل پرو که به عنوان “پدر” الهیات رهایی بخش آمریکای لاتین شناخته می شود. وی در کتاب مشهور خود با عنوان “الهیات رهایی‌بخش: تاریخ، سیاست، و نجات” (۱۹۷۱) نشان داد که الهیات باید در خدمت رهایی فقرا و ستمدیدگان از ستم اقتصادی، اجتماعی و سیاسی باشد. او در ترکیب ایمان مسیحی با عدالت اجتماعی معتقد بود، خدا از دریچه تجربه زیستی فقرا فهمیده می‌شود.
    او ساختارهای ستم‌گر مانند سرمایه‌داری بی‌مهار، استعمار و نابرابری را به نقدکشید. او معتقد بود ایمان واقعی باید در عمل اجتماعی برای تغییر شرایط ظلم‌آلود تجلی یابد. او تحت تأثیر اندیشه‌های کارل رانر، پل تیلیش و اندیشه‌های مارکسیستی اجتماعی قرار داشت.
    لئوناردو باف (برزیل)
    در آثار خود الهیات را به‌مثابه ابزاری برای رهایی فقرا، اقلیت‌ها و قربانیان نابرابری اجتماعی تعریف میکرد.او در کتاب معروفش:
    “کلیسا: کاریزما و قدرت” (Church: Charism and Power) ساختار سلسله ‌مراتب کلیسا را نقد کرده و خواهان بازگشت کلیسا به خدمت مستقیم به زحمتکشان شده است.
    اسکار رومرو (السالوادور)
    اسکار آرنول فو رومرو (Óscar Arnulfo Romero) یک اسقف اعظم کاتولیک اهل السالوادور بود که به‌خاطر دفاع بی‌پروای خود از حقوق بشر، عدالت اجتماعی و فقرا در دوران دیکتاتوری نظامی در السالوادور به شهرت جهانی رسید. او یکی از چهره‌های برجسته در شکل‌گیری و گسترش الهیات رهایی‌بخش در آمریکای لاتین به شمار می‌رود.که در سال ۱۹۸۰ هنگام برگزاری مراسم عشای ربانی توسط عوامل نیروهای امنیتی ترور شد.
    اینگونه درانتقاد از دیکتاتوری ها بسیاری از روحانیون رژیم های نظامی در آمریکای لاتین، مداخلات ایالات متحده و استثمار سرمایه داری را محکوم کردند. برخی از روحانیون حتی به گروه های چریکی پیوستند یا علناً از اصلاحات الهام گرفته از مارکسیسم حمایت کردند.
    بسیاری کشیش ها به دلیل ایستادگی در کنار محرومان کشته، ناپدید، تبعید یا ترور شدند. در ایران مذهبیونی چون حنیف نژاد را مارکسیست اسلامی میخوانند در آمریکای لاتین، کشیشهای طرفتدار مارکسیست ها را کشیشهای چپگرا میخوانند.
    تا جائیکه کشیشهای چپرگرا (همچون حنیف نژاد که اسلام را دعوتی به انقلاب تفسیرکرد)، کتاب مقدس مسیحی را به عنوان دعوتی به انقلاب، دعوتی به رهایی و آزادگی تفسیر کردند. و حتی پیام موسی پیامبر را دعوت به خروج علیه ظلم و ستم تفسیر و تبیین کردند.

    تلاشها قبل از حنیف نژآد برای ارائه اسلام اجتماعی

    در ایران بازرگان تلاش کرد با کتاب “راه طی شده” اسلام را به امور اجتماعی روز گره بزند، شریعتی هم تلاش کرد با مبله کردن مسجد در حسینه ارشاد و سخنرانی های قرایش از اسلام متحجر فاصله بگیرد و با جذب جوانان آنها را از ریزش به دامن فلسفه مارکسیسم جلوگیری کند. تا حدودی نیز در کارش موفق میشود. حنیف نژآد نیزبعد از یوسف شعار تحت تاثیرمردا دومش مهندس بازرگان و کتاب “راه طی شده” کتاب “راه انبیاء راه بشر” را بعدها بچاپ رساند. حنیف نژآد در آن کتاب لنین و مارکس و مائو و چه گوارا را ادامه دهندگان راه انبیاء معرفی میکند.
    حنیف نژآد با الهام از لنین که میگفت باید تفکر تغییر جهان را پیشه کرد، گل کار بازرگان و شریعتی را با عضوگیری از میان جوانانیکه جذب آنها شده بودند چید. عمده جوانان پیوسته به مجاهدین ابتدا به شریعتی گرایش داشتند. این نشان میداد که جامعه تشنه رادیکالیزمی بود که در مارکسیسم تجلی می یافت از این روی نه اسلام کمی اجتماعی شده و معتدل بازرگان و نه اسلام مبله شده شریعتی، نیاز فکری جوانان تشنه به رادیکالیزم مبارزاتی جاری در جهان را تامین نمیکرد.
    از این روی بود که حنیف نژآد که خود نیز تشنه همان رادیکالیزم بود و مذهب سنتی سدی برای رسیدن به آن بود. برای ورود به مبارزه راهی جز مارکسیسم لینیسم درپیش روی نداشت، با گذر از بازرگان و شریعتی به ضعم خود دست به اختراع اسلام انقلابی میزند.
    اینگونه محمد حنیف نژاد با حفظ تمامی ابعاد زیربنایی “اسلام با فلسفه خدا محورش”، برای ورود به مبارزه از صفر تا صد به اصول مبارزاتی “مارکسیستی با فلسفه انسان محور” تکیه میکند.
    ودر پاسخ گویی به این سوال جامعه روشنکفری دانشگاهی که مارکسیسم که هست چرا اسلامِ، او هوشیارانه با طرح اینکه ما چند سال مطالعه میکنیم تا ببینیم که کدام ایدئولژی برای مبارزه در ایران بهتراست ، بین اسلام و مارکسیسم یکی را انتخاب خواهیم کرد. جواب میدهد.
    لنین برای تغییر مارکسیستی جهان مبتنی بر فلسفه مارکس دستور العملهایی را صادر کرده بود. حنیف نژاد با ادعای اینکه مارکسیسم-لنیسیم علم مبارزه است و علم متعلق به هیچ مذهبی نیست. اصول لنینی را از او عاریه میگیرد. مانند:
    • نیاز مبارزه به یک حزب پیشتاز، انقلابی متشکل وحرفه‌ای،
    • سیستم تفکر و تصمیم گیری در آن حزب پیشتاز را سانترالیسم دموکراتیک به معنی بحث آزاد در درون حزب، اما اتحاد در عمل پس از تصمیم گیری و نظم و انضباط حزبی سفت و سخت با کنترل مرکزی در کار حزبی.
    • برای حکومت کردن نیز لنین تئوری دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان حاکمیت حزب طبقه کارگر از طریق حزب کمونیست را پیش میکشد. حنیف نژآد با تغییر واژه پرولتاریا به مستضعفین آنرا نیز انتخاب میکند.
    • در زمینه استراتژی مبارزه، برخلاف اعتقاد به قیام خودجوش توده ای، لنین به “پیروزی انقلاب با تکیه به برنامه ریزی، استراتژی و سازماندهی مخفیانه با تاکید بر داشتن استراتژی سیاسی باورداشت”. حنیف نژآد اینرا هم برمیدارد.
    • حنیف نژآد از مارکسیسم نفی استثمارش را هم بر خلاف اصول بنیادین اسلام قبول میکند چرا که همه درد در همین استثمار است که اگر قبول نمیکرد همان فدائیان اسلام بیشتر نمیتوانست باشد.
    • برخلاف قرآن و فلسفه آفرینش در آن حنیف نژآد تکامل داروینی را نیز می پذیرد.
    • در ضمن در مقابل سابقه مبارزاتی مارکسیسم، و استوره های مبارزاتی آن مانند لنین و مائو و چه گوارا و هوشی مینه او … امام حسین و عاشورای حسینی را بعنوان سنت مبارزه انقلابی در تشیع مطرح میکند.

    آنچه حنیف نژاد در مجاهدین ترکیب کرده است

    حنیف نژاد با ادغام اسلام با مبانی متافیزیکی و الاهیاتی خدا محورِ مطلق نگرِ آن، با اندیشه های مارکسیستی با ریشه انسان محور در فلسفه کانت با ایده آلیزم استعلایی شروع و ارتقاء آن به ایدآلیزم مطلق هگلی، که تمامی پدیده های جهان را در روند و شدن می فهمید، با تدوین دیالکتیک تاریخی و فلفسه تاریخ، که حتی حقیقت را هم در روند و شدن تعریف میکرد اسلام انقلابی را پی ریزی میکند.
    نفوذ اندیشه مدرن بدان اندازه بود که حتی کشیشان کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین علیرغم آموزه های عافیت جویانه کلیسا بر حقانیت جنبش ضد ظلم و جنبه های اصلاح طلبانه مارکسیستی مهر تائید میزدند و بدون داشتن امام حسین به جنبش های مسلحانه مارکسیستی می پیوستند.
    خیلی ها در ایران مانند تقی شهرام، فکر میکردند مارکسیسم خم رنگرزی است، و یا حنیف نژآد که فکر میکرد برای مبارزه با امپریالیسم کافیست چند سطر آنرا گرفت و به اسلام پیوند زد و یک شبه رفت در منتها الیه محور ترقی خواهی و در نوک پیکان تکامل فکری و فلسفی تاریخ و البته در چپ مارکسیسم ایستاد.
    برعکس درک محمد حنیف که به اسلام اعتقاد عمیق داشت، تقی شهرام و مسعودرجوی بدلیل توهم خود پیامبر انگاریشان به کسی اجازه نیمدادند نظاراتشان به نقد کشیده شود. درصورتیکه فلسفه ای که مارکس و لنین عقاید و یافته هایشان را بر آن بنا نهاده بودند بر اصالت نقد و تقدس زدایی از هر متفکر و فکری استوار شده بود.

    عقل و تفکرات انسان در محکمه دائم عقل

    کانت در کتاب نقد عقل محض خود، معتقد است، انسان فقط و فقط میتواند به آنچه در معرض حواسش قرار بگیرد به کمک مفاهمه ۱۲گانه به شناخت برسد، انسان وسیله و ملاک و معیاری برای سنجش صحت شناخت خود الا همان عقل ندارد، که آن عقل باید همواره در دادگاهی که قاضی، دادستان و هئیت منصفه آن نیز عقل است بتواند در مورد یافته ها و شناخت دیروزش در مقابل یافته های جدید امروزش یا یافته های دیگران از خودش دفاع کند، والا محکوم است که به یافته های جدیدتر تن بدهد. و اینگونه انسان خردمند با گسستن زنجیرهای خرافه و متافیزیک بر ذهنش متولد شد و توانست ترمز و قفل مذهبی و خدا محور با قوانین اذلی و ابدی و لایتغیز و مقدس اش بر ذهنش را بردارد تا بتواند با سرعتی هزار چندان به دانش و یافته های جدیدی دست یافته و پیشرفت کند.
    هگل یافته های کانت را با فلسفه دیالتیکی تضاد و بیان اینکه تمامی هستی همواره در روند وشدن است حتی به اینکه حقیقت نیز در روند وشدن است تکامل داد، مارکس یافته های هگل را و لنین یافته های مارکس را هرکدام به شیوه ای و درسمتی ارتقاء دادند.
    اما حنیف نژاد ما فلسفه “خدا” محوری که قرنهاست پیروان آن تا بن و استخوان در تفکر و اندیشه ای که قوانین و سرنوشت های از پیش تعین شده ابدی غرق اند. با اعتقاداتی با منشاء آسمانی لایتغیر، که در روابط مرید و مرادی و آسمانی و مقدس و معصوم انگاری رهبران مذهبی و سیاسی بنا شده. جامعه ای با فرهنگ اعتقاد به ماوراء الطبیعه که با تکیه به ایمان و تذکیه نفس و اطاعت مطلق و بی چون و چرا ، که طی بیش از هزار سال انسانهایی خلق کرده که کانت در رساله “روشن نگری چیست” آنها را انسانهایی که معتقدند:
    “”تا کتابی هست که برایم اسباب فهم است، تا کشیشی غمگسار هست که در حکم وجدان من است … چرا خود را به زحمت اندازم و فکر کنم، و اساسا چه نیازی به اندیشیدن است؟ دیگران این کار ملال آور را برایم خواهند کرد”” خواند. که نمونه مطلق تفکر حاکم بر سازمان مجاهدین امروز تحت رهبری مسعودرجوی است.
    حنیف نژاد باورهای تاریخی و اعتقادات عمیق مذهبی چنین انسانهایی را یک شبه و بقول خودش طی شش سال کادر سازی به فرهنگ و تفکر انسانهایی که اعتقادات خود را با فلسفه مبارزاتی مارکسیسم استوار بر اندیشه های عصر روشنگری “انسان و علم محور” که به تفکر انتقادی متکی است و طی فرایند ۴۰۰ساله مبارزات فکری صدها فیلسوف و دانشمند بدست آمده، گره بزند.
    آنچه بوضوح حنیف نژاد با همه صداقت و همه انگیزه های مبارزاتی اش، بدان توجه نداشت این بود که، ترکیب مذهب با آن سابقه چندین هزارساله از آموزه هایش ، بنیانی در آسمان و تقدس و معصوم انگاری منادیانش و ابدی و ازلی بودن قوانین و آموزه هایش، در خطا ناپذیربودن و بنابراین شک ناپذیر بودن باورهایش دارد. ملاک حق و باطل صرفا با مومن و کافر بودن بدان آموزه هاست، و ناباوران آن آموزه ها مستحق قتل اند. یعنی استبداد مطلقه قرون وسطایی.
    شما نمیتوانید در مغز و تفکر انسان مذهب زده ایرانی “خدا” محور معتقد به مشیت اللهی و سرنوشت لایتغیر، تقدس زده، مقدس پرور، مقدس پرست، ، معصوم پرورِ معصوم پرست که معتقد است تنها با ایمان به مرادهایش میتواند به رستگاری برسد، با بیش از چند هزارسال آموزه های خرافی، یک شبه آنهم با حفظ تمامی بنیادهای اساسی فکریش همه این تغییرات چهارصد ساله انسان محور مدرن را بگنجانید. تحولات فکری و فرهنگی و تمدنی خم رنگرزی نیست.

    امانوئل کانت و تمدن سازی جعلی

    امانوئل کانت بروشنی اینگونه تمدن و تفکر سازیهای جعلی را بخوبی به نقد میکشد:
    “قیم هایی که از سر لطف نظارت عالیه بر انسان ها را به عهده گرفته اند، تدارک بایسته ای میبینند. اینان پس ازآن که جانوران دست آموز خود را خوب تحمیق کردند، سخت مواظبت میکنند که از قفسک کودکی شان پا بیرون نگذراند. و در زیر یوغ نا بالغی باقی مانند. آری این سان زیانبار است کاشتن تخم خام داوری ها، زیرا که خام داوری ها سرانجام از آنان که بانی شان بوده اند انتقام می گیرند. از این رو جماعت ها اندک اندک رو به روشنگری می رسند. با یک انقلاب شاید براندازی خودکامگی فردی و زورگویی آزمندانه و یا قدرت پرستانه به دست آید. اما اصلاح واقعیِ شیوه تفکر از آن بر نمی آید و خام داوری های تازه در کنار خام داوری های کهن، افزار راهبری توده عظیم اندیشه باختگان می شود”
    در ترجمه کلام کانت در پهنه تاریخی میهنمان شاهد بوده ایم که ایرانیان صدر مشروطه با محمدعلی شاه قاجار میجنگند و مشروطه را بدست میآورند آنرا دو دستی به رضا شاه برای استبداد دهها برابر می سپارند. با محمدرضا شاه میجنگند و استبداد را دو دستی با استقبال هفت میلیونی بدست خمینی می سپارند. به بهانه جنگیدن با آزادی کشی خمینی خود به هیولایی آزادی کش بدل میشوند و یا انوع گور کن آنها با شعار جاوید شاه میخواهند با بازگشت به عقب پرچم را دوباره بدست محمدرضا شاه بسپارند.

    تناقض بنیادین در تفکر حنیف نژآد

    تناقض بنیاد فکری که حنیف نژآد ریخته، علیرغم ظاهر مبتکرانه آن در این است که، اگر مسئله اصلی یافتن یک ایدئولوژی راهنمای مبارزه جهت به پیروزی رساند جنبش است، و مارکسیسم با اندیشه ای منسجم و یکدست که در آنزمان همه ابزار ها، و جنبشهای به ثمر رسیده با مسیرهای گوناگون تست شده و موفق را در کشورهای مختلف همچون، شوروی، چین، کوبا، ویتنام، و حتی در الجزایر مسلمان در کشورهایی با پیش زمینه های مختلف فرهنگی و مذهبی و اقتصادی، حاضر و آماده ارائه میکند، بویژه که نه تنها هیچ آلترناتیو معادلی در تاریخ در مقابلش وجود ندارد، بلکه هرچه هست وسیله ای جز برای اسارت توده ها وخلقها در خدمت پادشاهان و خلفا و امپراطوریها نبوده است، چرا باید حنیف نژاد با توسل به اسلام با انقلابی و توحیدی و یا اسلام ناب محمدی خواندن آن، از نو کاری همتراز اختراع و تولید چرخ در عصر فضا برای رفتن به فضای مبارزه بیفتد؟
    حنیف نژاد از روز نخست، ساختمان فکری سازمانش را با تناقضات و شکافهای عمیقی در بنیادهای آن کلنگ میزند.
    تناقضات فاحشی که برای یک تشکل رزمنده که هر ثانبه در صحنه مبارزه ای از نوع مرگ و زندگی روبروست واز انسانهای درگیر در آن توان مقاومت ذهنی و فکری و اعتقادی بسا بسا فراسوی طاقت انسان مبارز سیاسی معمولی می طلبد تا با تکیه بدان خود را از کوران مبارزه عبور دهند.
    آنهم زمانیکه تمامی اعضای رزمنده خود را از میان جامعه روشنفکری و دانشگاهی انتخاب میکنید که تحت بمباران چنین تناقضات عیان شده با حضور جهان شمول تفکر مارکسیستی در مقایسه با اسلام قرار دارند.
    رزمنده ای که، بهای شرکت در مبارزه اش، اتخاذ زندگی مخفی، ترک خانه و کاشانه، ترک خانواده و عادات همیشگی، ترک تفریح و آسودگی، پذیرش زندان و شکنجه و مرگ، پذیرش اینکه خطاها مرگبارند، تصمیمات اشتباه منجر به قتل و کشته شدن بی گناهان و همرزمان می انجامد، تاثیرات منفی اجتماعی و سیاسی و اعتقادی همه و همه در گرو تفکری است که شما در اندیشه مبارزانی که میخواهند به یکباره تمامی بافت و ساخت موجود جامعه ای سنتی را با مبارزه ای خشن و مسلحانه چنان بدرد که حاکمیت نتواند حکومت کند.
    گذشته از آن شما مدعی مبارزه و در افتادن با دشمنی بنام امپریالیسم و دست نشانده آن در میهن خود هستی که براحتی با انگشت گذاشتن بر این شکاف عمیق فکریتان شما را با قدرت تبلیغاتی خودش در جامعه بشدت مذهبی و کم سواد با رقیبی بنام اسلام سنتی با نهاد قدرتمند مذهبی ۱۰۰۰ساله ای که به قدرت حاکم نیز وصل است در چشم بهم زدنی ازشما شیطان سازی میکند.

    تناقضاتی که حنیف نژاد در بنیادهای سازمان کاشت

    • تضاد مفهوم توحید و ماده‌گرایی
    • تضاد آخرت ‌باوری و جهان‌گرایی
    • اعتقاد به جهان دیگر و قیامت، با نگرش این‌جهانی،
    • تضاد مالکیت خصوصی و عدالت اجتماعی، با مارکسیسم خواهان حذف کامل مالکیت خصوصی
    • اسلامی که با پرداخت حق امام و خمس و ذکات توسط سرمایه دار، سرمایه اش را طیب و طاهر میکند چگونه با نفی استثمار مارکسیسم میتوان پیوند داد؟
    • نقش طبقه روحانی چیست؟آیا وجود یک طبقه روحانی واسطه در اسلام با اصول مساوات و عدالت طبقاتی در مارکسیسم در تضاد نیست؟
    • بنیادهای اساسی اسلام با باورهای دینی همچون وحی و نبوت و معاد در قابل تبیین علمی که مارکسیسم آن‌ها را افسانه می‌داند.
    شاید اگر تلاش حنیف نژاد تلاشی صرفا فکری بود مثلا مانند شریعتی، میشد به تدریج با در معرض نقد و انتقاد قرارگرفتن تصحیح و تکمیل ویا کنار گذاشته شود. ولی وقتی وارد مبارزه مسلحانه میشوید ایدئولژی شما باید مانند زره پوش در مقابل دشمن قداری که به امپریالیسم نیز پشت گرم است، از شما حفاظت کند. ضمنا ساکنین زره پوش نیزهمچون تقی شهرام در افکارشان و فرهنگشان هرکدام بمب ساعتی حمل میکنند. اما وقتی گاری عهد بوقی که با موتور جت بهم وصله پینه شده قصد رفتن فضا را بکنید، سقوط اجتناب ناپذیر میگردد.
    میدانیم نهایتا آنچه حنیف نژآد و همرزمان بنیانگذار پاکبازش انجام دادند چیزی نبود جز “غبار زدایی از اسلام” آنگونه که بعد ها در سروده های سازمان نیز میخواندند “مجاهد غبار از رخ دین زدود”.
    اگر بخواهیم به زبان مجاهد فهم پدیده اسلام بی طبقه توحیدی مجاهدین را توجیه کنیم، باید به مفاهیمی مانند معجزه متوسل شویم که از باورهای خرافی مذهبی است که هسته مرکزی تفکر اسلامی مجاهدین چه آنروز و چه امروزه آنهاست.
    البته پر واضح است، شاید این تنها راهی بود که حنیف نژآد فکر میکرد میتواند ضمن وفادار ماندن به تعصب مذهبی خودش مدعی شود این جبر تاریخ و الزام فرهنگی تاریخی و مبارزاتی جغرافیای ایران است که به حنیف نژاد و یارانش انتخاب اسلام و نه مارکسیسم را دیکته کرده است. تا ضمن توجیه حفظ مذهب خودش اسلام، که صدها سال بود دردایره خرافات و نجست و پاکی ودر صحنه اجتماعی و سیاسی بعنوان عصای دست حاکمان برای تحمیق توده ها و حداکثر سدی برای پیشرفت و ترقی جامعه در مخالفت با تحصیل و مدارس مدرن، شرکت زنان در فعالیت های اجتماعی و دادن حق رای به زنان، عملکردی نداشته است آنرا متفاوت جلوه دهد، و سپر دفاعی برای خود و تشکیلات خود در مقابل تهاجم مکتب رقیب یعنی مکتب همه جا گیر صحنه مبارزاتی، مارکسیسم که حتی مرتجعترین طیف کلیسای کاتولیک در کشورهای امپریالیست زده آمریکای لاتین نیز بر آن صحه گذاشته بودند فراهم کند در ضمن به انگیزه های بسیار بالای مبارزاتی خودش برای ورود به مبارزه نیز پاسخی درخور بدهد.

    ظهور تقی شهرام و مسعودرجوی

    نتیجه اینکه بعد از شش سال مطالعه قرآن، نهج البلاغه، کتابهای راه طی شده، خدا در اجتماع، مسئله وحی،راسلام مکتب مبارزه و مولد بازرگان و متون مدون شده تحت نام شناخت با استفاده از مدارک دست دوم مارکسیستی مانند آثار مائو، اصول مقدماتی فلسفه ژرژپولیستر و ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی استالین و فعالیتهای چشم گیر مخفی به محض تلاش برای ورود به مبارزه مسلحانه، در غفلت و بی تجربگی و عدم شناخت شرایط امنیتی، برای جبران عقب ماندگی از فدائیان خلق، مجاهدینی که میخواهند نه تنها ایران که جهان را تسخیر کنند برای تهیه سلاح مستقیم به (نفوذی) ساواک مراجعه میکنند. نتیجه روشن است.
    تمامی بنیانگذاران و مرکزیت و بسیاری از اعضا از جمله مسعودرجوی و تقی شهرام در شهریورسال ۱۳۵۰دستگیر و تنها مسعود رجوی اعدام نمیشود، تقی شهرام نیز موفق میشود در اردیبهشت ۱۳۵۲ از زندان فرار کند. ایندو عملا یکی در زندان و دیگری در خارج زندان به رهبری سازمان میرسند.
    مسعودرجوی از مذهبی های انجمن ضد بهائیت حجتیه ای مشهد بود توسط حسین روحانی از ایدئولوگ های سازمان عضوگیری و آموزش داده شد. بعدها تحت آموزش مستقیم حنیف نژاد قرارگرفت.
    تقی شهرام در سال ۱۳۴۷ از طریق محمد حیاتی و علیرضا زمردیان که هردو از مذهبی های انجمن ضد بهائیت حجتیه ای بودند، تشویق به نماز خواندن شده و تمایل مذهبی پیدا کرده بود توسط موسی خیابانی در سال ۱۳۴۹به عضویت گرفته شده بود.
    در تمام طول شش سال کارمطالعاتی و مقدماتی برای ورود به مبارزه مسلحانه، تشکیلات با تناقضات شگرف در دیدگاههای منتاژ شده بنیانگذاران دست به گیربان است اما حضور کاریزماتیک حنیف نژاد و دیگر بنیانگذاران و مشغولیتهای مختلف اجرایی و جو امنیتی کشور آن تضادهای عمیق فکری در بین کادرها ومسئولین جهت طرح و بحث و گفتگوی آزاد و دمکراتیک و حل و فصل درست و به قائده آنها در درون تشکیلات امکان بروز ظهور پیدا نمیکنند.
    دراثر اعدام بنیانگذاران و دیگر کادرهای سازمانی، همه تناقضات فاحش فکری بروز و ظهوری پراکنده و غیرآشکار پیدا میکنند. در زمانیکه تقی شهرام فکر میکند تا ابد در زندان خواهد بود در مجاورت با زندانیان مارکسیست بدون محدودیت سازمانی بتدریج پوسته مذهبی را کنار گذاشته مارکسیست میشود. با فرارش از زندان در خارج زندان با ارزش گذاری که مبارز و مبارزه یعنی همه چیز توسط حنیف نژآد او بعنوان قهرمان به رهبری سازمان میرسد، سازمان را نیز مارکسیست اعلام میکند.
    سست بنیادی مکتب حنینف نژآد و واقعیت آن تضاهای عمیق فکری در طبیعت تفکر سازمان در وصله کردن مذهب و مارکسیسم چنان است که تمامی عناصر اصلی سازمان که در شاخه تقی شهرام بودند ازجمله عضوگیر مسعودرجوی مانند حسین روحانی و تراب حق شناس (از اعضای اولیه سازمان که بعنوان نماینده فکری حنیف نژآد ۱۵جلسه دیدار تشریح ایدئولوژی سازمان با خمینی برگذار میکنند تا حمایت خمینی از سازمان را جلب کنند، و اتفاقا خمینی بعد از این دیدارها بدلیل بخشهای مارکسیستی تفکراتشان از آنها حمایت نکرد،) ایندو که بسیار قدیمی تر ازمسعودرجوی و تقی شهرام بودند بعلاوه بسیاری دیگر در درون زندان در کنار مسعودرجوی یک شبه و بعضا چند شبه مارکسیسم را می پذیرند.
    استدعا دارم به این نکته توجه کنید که آنچه که در نقل تاریخی و کوتاه از من میخوانید که مارکسیست شدند، اولا چه کسانی هستند. انتخاب هم بین رفتن به فیلم حسین کرد یا گنج قارون نیست، آنها مبارزترین مبارزین جامعه اند. شبانه روز با مرگ و دستگیری و شکنجه و اعدام شانه به شانه می سایند. سلاح در کمر و قرص سیانور زیردندانشان است. تجربه دستگیری و فرار از زندان دارند. بسیاری اساسا فکر نمیکنند که هرگز آزادی را تجربه کنند. بنابراین با مارکسیست شدن یا مسلمان ماندن، بدنیال آسودگی نبودند. بلکه مسئله برای آنها مسئله مرگ و زندگی خود و سازمانشان و حتی آرمانشان و جامعه ای که بدان عشق میورزیدند بوده است. یعنی شکی در انگیزه های آنها نیست. هرچه هست در ریشه های فکری آنهاست که بسیار سست بنیاد است.
    اینگونه ترکیب فکری حنیف نژآد تحت نام مجاهدین در اولین تکانی که سازمانش میخورد، با اقداماتی که رهبری سازمان در بیرون زندان یعنی تقی شهرام که بشدت تحت جاذبه جهانی مارکسیسم است و همه تناقضات دستگاه فکری مجاهدین را نیز لمس میکند و تعصب مذهبی حجتیه ای مانند مسعودرجوی ندارد، ولی فکر میکند میتوان یک شبه تمامی مراحل فلسفه غرب را طی کرد و از اسلام و سنتهای هزار ساله اش که ریشه های عمیقی در فرهنگ و تفکر و اعتقادات و مناسبات فردی و اجتماعی و حتی احساسی وعاطفی ما نسبت به امامان و … دارد فاصله گرفته مارکسیست دو آتیشه ای چپ تر از لنین و استالین شد.
    اتفاقا همان ریشه های مذهب سنتی درخود تقی شهرام یعنی باور به اینکه فرد کافر به مذهب محدور الدم است و واجب القتل” منجر به این میشود که برای پیاده کردن همقطارانش از “قطار مرکب از اسلام و مارکسیسم لنینیسم، به قتل و کشتار و سوزاندن آنها دست بزند تا به ضعم خودش همه مقاومت های متحجران در مقابل تکامل طبیعی سازمان و مارکسیست شدن را بشکند تا جایگاه سازمان در چپ ترین نقطه بر روی محور ترقی تحقق یابد. بسیاری از مجاهدین نیز انگار منتظر این فروپاشی هستند فقط با شنیدن مارکسیست شدن سازمان در زندان آنها نیز مارکسیست شدن را درجا می پذیرند. آشکار است که این مبارزین علیرغم شش سال کادرسازی ادعایی هرگز پوسته مذهبی تفکر حنیف نژاد را نپذیرفته بودند.
    اعضای مذهبی مانده سازمان در داخل زندان نیز ابتدا مانند امروز براست سنتی متمایل میشوند و با آخوندهایی که میگفتند سازمان التقاتی است هم رای میگردند، آنگونه که محمد حیاتی برایم تعریف میکرد با تزلزلی که ایجاد شده بود و دیگر کسی به کسی اعتماد نداشت پیشنهاد داده بود که رهبری سازمان دوره ای شود، هرچند در نهایت رهبریش بدست مسعود رجوی شاگرد خصوصی حنیف نژآد وتنها بازمانده از مرکزیت می افتد.

    چرا مسعود رجوی درزندان در خط حنیف نژاد باقی ماند

    مسعودرجوی اگر مارکسیست شدن را می پذیرفت باید سر بر آستان رهبری تقی شهرام می سائید. اگر هم مارکسیسم سازمان را کنار میگذاشت باید با پذیرش عذر تقصیر تسلیم آخوندهای حاضر در زندان میشد که مدت ها بود نسبت به التقاط ایدئولژی سازمان هشداد میدادند میشد.
    از طرف دیگر در مقابل رفقای مارکسیست حاضر در زندان نیز مجبور میشد موقعیت انتزاعی ادعای در چپ مارکسیسم را وا نهاده و راست بودن نسبت به مارکسیست ها را میپذیرفت.
    از این روی بود که تنها چاره را پافشاری بر همان اسلام حنیف نژاد برای حفظ موقعیت رهبری کذایی خود، نمود. هرچند در این زمان بجزچند نفر انگشت شمار اعضای منفعلِ و در شک و تردید بین انتخاب اسلام و مارکسیسم در کنارش نمانده بودند.
    اما رجوی کماکان به بعضی سرمایه های بازمانده از حنیف برای حفظ جایگاه رهبری تکیه داشت. اقدامات تقی شهرام در دست زدن به قتل و کشتار و سوزاندن کادرهای مسلمان مانده سازمان درجریان مارکسیست کردن سازمان. همکاری با ساواک بعد از دستگیری امثال وحید افراخته از اعضای مارکسیست شده که اتفاقا دست اندکار قتل شریف واقفی و… نیز بود. درکیسه داشتن شهدایی چون بنیانگذاران، مهدی رضائی ها که با علنی بودن دادگاهش محبوبیت یافته بودند. مقاوم و در کنار مسعودرجوی ماندن امثال سعید شاهسوندی بعنوان خائن شماره ۳ در لیست ترورهای تقی شهرام که از ترورهای او جان سالم بدر برده بود، ولی علیرغم دستگیری و شکنجه توسط ساواک مقاوم باقی ماند بود. تنها باقی مانده از مرکزیت و شاگرد حنیف نژآد بودن خود مسعودرجوی.
    اینگونه بعد از سرکوب شدن تشکلهای چریکی در خارج زندان توسط ساواک، در جو آرام داخل زندان ، مسعودرجوی بتدریج در میان زندانیان شروع به اعتماد سازی و جمع کردن اعضایی که سبقه مذهبیشان بیشتر است میکند.

    خروج رجوی از زندان

    درجریان انقلاب ۱۳۵۷ زندانیان از زندان آزاد میشوند. با پیروزی انقلاب، با برچسب اسلامی و به رهبری خمینی ، واژه هایی چون چریک و مبارز و مرکزیت و زندان دیده، شکنجه شده، مجاهد و فدایی ، و… بجا مانده از همان جنبش مارکسیستی جهانی با پشتیبانی قطب شوروی در نظر جوانان و نوجوانان پر شور و هیجان زده خارج شده از زیر سلطه اختناق ۵۰ساله سلطنت بجرات میتوان گفت با اذهانی خالی از هر اندیشه ای بصورت حماسه های محیرالعقول و استوره هایی دست نیافتنی و به غولها و بت های مبارزاتی جوانان به فراخور میلشان برای پرستیدن تبدیل میشوند. تعدادی خمینی را تعدادی مجاهدین را و تعدادی مارکسیستها را متناسب با فضای فرهنگی خانواده، مدرسه و…برای دنباله روی کور انتخاب میکنند آنچه در این میان مطرح نیست فکر و اندیشه است.
    حاکمیت در تلاش برای کنترل جامعه و دیگر نیروهای خارج حکومت از ضامن خارج و افسارگسیخته و شتابان برای کسب قدرت و جایگاه چپ ترین نقطه بر روی محور انقلابیگری و انقلابی نمایی در حرکتند و تا میتوانند فرامین و شعارهایی هرچه افراطی تر صادر میکنند.
    خمینی و اصحابش که سالیان سال است توسط نو انقلابیون، به سازشکاری و جاده صافکنی امپریالیسم متهم شده اند، حالا که قدرت بدستشان افتاده برای رو کم کنی و نشان دادن اینکه در انقلابیگری چیزی کمتر از انقلابیون ندارند، با دعوت به اصطلاح انقلابیون حقوق دانی! چون مسعودرجوی در پشت بام مدرسه رفاه شروع به قتلعام سران رژیم گذشته میکنند.
    مسعودرجوی از بدو خروجش از زندان که با استقبال پرشور جوانان و نو جوانان از مبارزین زندانی آزاد شده مواجهه است، در توهم رهبری جهان اسلام فرصت طلبانه مرحله به مرحله و متناسب با شرایط روز، اسلام حجتیه ای و قرون وسطایی خود را بروز میدهد. او در صفحه اول نشریه شماره ۱۴ مجاهد ارگان رسمی مجاهدین در سال ۱۳۵۸، بر آستان خمینی بوسه میزند و مینویسد:

      “بازهم درنهایت خلوص اعلام میکنیم که: درخطوط انقلابی ضد امپریالیستی تاپای جان در کنار امام خمینی باقی خواهیم بود، بنحوی که هیچ شبهه ونیرویی را توان آن نخواهد بود که در این مسیر، ما را از سرگذاشتن به قدوم امام بازبدارد”.
      مسعود رجوی طی اطلاعیه ای دراردیبهشت۱۳۵۸ اعدام های سران رژیم گذشته را به “مجاهد اعظم حضرت آیت الله خمینی” تبریک و تهنیت میگوید و تاکید میکند که:
      “با قلبی سرشار از احترام فرمان شما برای اعدام ها را دریافت کردیم. حضرت آیت الله شما با این فرمان انقلابی پرتویی از چهره راستین مکتب توحید و ایدئولژی ما (اسلام) را به جهانیان عرضه کردید.” در انتها آیه ۱۷۹ از سوره بقره را می آورد.
      وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاهٌ یَا أُولِی الْأَلْبَابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ
      و در قصاص برای شما ای خردمندان حیات است، باشد که پرهیزگار شوید.”

    اما در پاریس در ۸ خرداد ۱۳۶۳رجوی طی مصاحبه ای با آقای ضیا صدقی که در یوتیوب نیز منعکس است درزمان : ۱:۱۵:۴۶ آن مصاحبه مطرح میکند که به دادگاه اعدامیان “پشت بام مدرسه رفاه” توسط احمد خمینی دعوت شده و او رفته است، اما چون با درس حقوقی!! که خوانده بوده میدانسته اینکار غلط است. مزورانه و بدروغ تلاش میکند ستایش خمینی بخاطر اعدامها در پشت بام مدرسه رفاه را لاپوشانی کند!!

    مسعودرجوی وقتی پابوسی خمینی برای فریب او برای خزیدن به قدرت را کارساز نمی یابد، طی دوسال، قبل از دست زدن به مبارزه مسلحانه در توهم رهبری جهان با اسلام انقلابی و توحیدی حنیف نژآد همه تلاش خود را برای خارج کردن رهبری از دست خمینی انجام میدهد. جهت پیشی گرفتن بر خمینی و غیر انقلابی شمردن او فتواهای بسا ضد انسانی تر اسلامی از نوع داعش صادر میکند و از کندی اعدام های سران دستگیر شده رژیم شاه توسط خلخالی انتقاد میکنند.
    فتواهایی که مسعود رجوی شاگرد خصوصی محمد حنیف نژاد درگروه ایدئولژی با مدرک تحصیلی حقوق از دانشگاه تهران، برای کشتار سران دستگیرشده رژیم شاه آنچه ضد انقلاب میخواند صادر میکند و دستورالعملها و توجیهات اسلامیکه برای قتل و کشتار سران رژیم پهلوی میدهد، بعد ازدو سال همه آن دستورالعملها عینا و مو به مو علیه هزاران نوجوان و جوان اعضا و هواداران مجاهدین توسط خمینی در جریان دستگیریها و اعدام ها و بخصوص بعد ها در قتلعام های سال ۱۳۶۷به اجرا گذاشته میشود.
    توجه کنید با بیان این حقایق تلخ قصد شیطان سازی از مسعودرجوی نداریم. بلکه میخواهیم ببینیم اساسا با چه ایدئولژیی در سازمان مجاهدین به رهبری مسعودرجوی روبرو هستیم، که در فقدان اندیشه ورزی نقاد چه توسط ما مجاهدین و چه بقیه سیاسیون ایران از آن غفلت کرده منجر به نابودی حیات دو نسل از ایرانیان گردید.
    چون ایدئولژی حنیف بعد از ضربه سال ۱۳۵۰ در تحول اولش پوسته مذهبی را کنار زد و مارکسیست شد. حالا شاهدیم که پوسته ای که بظاهر مسعودرجوی فرصت طلبانه حفظ کرده، اسلام بغایت ارتجاعی قرون وسطایی است که بروز و ظهور می یابد.
    از نشریه شماره ۳ مجاهد ارگان رسمی مجاهدین و نوشته شخص خودش نقل میکنم. که متاسفانه در آن زمان همه ما مجاهدین چه قدیمی و چه جدید اعتراضی نکردیم. حتی مارکسیست هایمان و کانون نویسندگانمان و… نیز اعتراضی نکردند. خواهشم این است از زاویه سنجش سطح نازل تکامل فکری یک جامعه به این مسئله نگاه کنید.

    قتلعامهای ۱۳۶۷ براساس فتوای مسعود رجوی

    رجوی در نشریه شماره ۳ دوشنبه ۱۵مرداد ۱۳۵۸ در نشریه مجاهد ارگان رسمی مجاهدین مطلبی در تشریح و توجیهه دادگاههای انقلاب و عرش علاء وظایف آنها با صدور دستورالعملهای اسلامی با تیتر “دادگاههای خلق قدمی در راه حاکمیت مردم بر سرنوشت خود” نوشت:

      پس از قیام قهرمانانه خلق ما، دادگاههایی به نام دادگاه انقلاب اسلامی تشکیل شد. این دادگاهها به جرائم کسانی رسیدگی میکند که بقول امام نه متهم، بلکه مجرم بودند، جرائم و جنایاتشان برای همه مردم روشن بود و آنها از مدتها پیش در پیشگاه خلق به جرم وجنایتهای بسیار به مرگ محکوم شده بودند. [توسط چه کسانی و در کدام محکمه و باکدام وکیل مدافع آقای رجوی حقوق دان؟] بنابراین صرف محرز شدن هویت آنان برای به جوخه آتش سپردنشان کفایت میکرد. تا ضد انقلاب را که هنوز امید خود را کاملا از دست نداده بود از خیره سری منصرف سازد و فرصت سربلند کردن به وی ندهد.
      به این دادگاهها انتقاداتی نیز وارد است ازجمله انتقاد به دادگاه تهرانی، چرا سه روز شور برای اجرای حکم اعدام بطول کشیده است. بنابر ضوابطی هم که از سوی رهبرمعظم انقلاب تعین شده بود، هیچ کیفری جز مرگ برایش متصور نبود. و همین تردیدها را نسبت به دادگاههای انقلاب شدت بخشیده است.

    توجه کنید که مسعود رجوی حقوقدان، مقلد و مدافع اجرای احکام خمینی برای اعدام آنهم بدون شور و مشورت شده.
    درادامه مسعود رجوی سنگ دادگاههای انقلاب خمینی و خلخالی را بسا مرتجع تر از آنها به سینه زده و وظایف دادگاههای انقلاب را اینگونه تشریح میکند.

      این دادگاهها قبل از آنکه بر قوانین مدون حقوقی و جزایی استوار باشد بر وجدان انقلابی و داوری توده های مردم تکیه دارد. به همین جهت قضات این دادگاه ها نه فقط متخصصین حقوقی بلکه نمایندگان مردم تشکیل میدهند که فاقد تبحر امرقضا هستند.
      چرا که دراین دادگاهها بیش از آنکه محاکمه متهم از نظر جزایی مورد نظر باشد، رسیدگی به مسئولیت سیاسی، اجتماعی ومحاکمه جریانی که متهم بدان وابسته است طرف توجه می باشد. صرفنظر از اینکه عمل مذکور در حقوق مدون عنوان بزه یا جرم دارد یا نه.
      به همین ترتیب کسی هم که از نظر ایدئولوژیک سبب ایجاد یک جریان انحرافی در جامعه گردد و سیر جریان اصیل و حرکت طبیعی جامعه را سد کند، مورد محاکمه قرار میگیرد. [یعنی به جرم سیاسی و داشتن عقیده ای متفاوت با عقیده حاکم مستبد]
      در اینجا محاکمه مرتکب در حقیقت محاکمه جریان انحرافی است و حکم دادگاه هم در محکومیت سیاسی اجتماعی این جریان متوجه اوست و نه فقط محکومیت جزایی فرد یا افراد مرتکب. براساس آیه ۱۹۱ سوره بقره “” الفتنته اشد من القتل””

    یعنی فتنه بسا بدتر از قتل است. میخواهم بروز و ظهور داعش را در تفکرات مسعودرجوی بنگرید و توجه داشته باشید. این پایان کار نیست. گریه هایتان را برای اوج نوحه مسعودرجوی در ادامه مقاله ننگینش، وقتی با فتوایش فرمان قتل انسانیت و دستورالعمل راهنمایی برای قتلعامهای ۱۳۶۷ مجاهدین به خمینی میدهد نگهدارید. رجوی در ادامه مقاله اش مینویسد:

      اگر سنت پیامبر و سیره امامان را مطالعه کنیم متوجه خواهیم شد که پاکان و معصومان دقیقا به همین شیوه در برخورد با مسائل عمل میکردند.
      مثلا بعد از آنکه خیانت یهودیان اطراف مدینه هنگام محاصره شهر مکه در جنگ احزاب مسجل شد، پیامبراسلام در یک یورش آنان را دستگیر و هفتصد نفر از ایشان را در یک روز اعدام کرد. [ اعدامهای صدصد یا دویست دویست میلیشیاهای نوجوان شبهایی که مجاهدین بمب گذاری هفت تیر و کاخ ریاست جمهوری را در سال ۶۰انجام میدادند یادتان هست] شاید این عمل خشن و قصاوت بار بنظر برسد. چه بسا بسیاری از این افرد که اعدام شدند در این خیانت و پیمان شکنی سهم و نقشی نداشتند. اما آنجا که آینده یک مکتب و سرنوشت یک انقلاب و منافع یک خلق مطرح است، باید قاطعانه عمل کرد و چشم بر این تردید ها بست. چون هرگونه مماشات با جریانی که در صورت توفیق انقلاب را نابود خواهد کرد مار در آستین پروردن است. مهمترین ویژگی دادگاه انقلابی “برخورد صحیح با یک جریان انحرافی است” طوریکه دیگر جایی برای بقای سیاسی و اجتماعی و بالمال تاریخی و ایدئولژیک متهم نمی گذارد. این خود محتوای اصیل اسلام است. که همیشه در برخورد پیامبر و ائمه بچشم میخورد.

    وقتی من در برنامه پرگار بی بی سی میگویم رجوی خطرناکتر از رژیم حاضر است این تنها یک گوشه آن است. حکم صادره رجوی این است، درمورد مجرم سیاسی، مهم نیست که اساسا خودش جرمی مرتکب شده یانه! بلکه باید او را به جرم سازمانش محاکمه کرد. مطلقا رحم وتردید نباید کرد همه اعضای گروه را باید از دم تیغ گذراند هرچند میدانیم که آنها اساسا هیچ دخالتی در تصمیمات گروه و سازمانشان نداشته اند. و این عین محتوای اصیل اسلام است. تا بنیادا آن تشکیلات نابود شوند.

    مقایسه فتوای قتلعامهای خمینی و فتوای رجوی

    برای مقایسه، این فتوا و دستورالعمهای ضد بشری مسعود رجوی برای اعدام های قرون وسطایی سران رژیم پهلوی را با فتوای خمینی برای قتلعام زندانیان در سال ۱۳۶۷ بخوانید تا خود ببینید رجوی در عمل مرتجع تر از خمینی است یانه.
    متن فتوای خمینی در قتلعام زندانیان ۱۳۶۷:

      با توجه به محارب بودن آن‌ها و جنگ کلاسیک آن‌ها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاری‌های حزب بعث عراق و نیز جاسوسی آن‌ها برای صدام علیه ملت مسلمان ما و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانهٔ آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تا کنون، کسانی که در زندان‌های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌کنند، محارب و محکوم به اعدام می‌باشند ….. رحم بر محاربان ساده‌اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید ناپذیر نظام اسلامی است، امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمایید، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند اشداء علی الکفار باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می‌باشد. والسلام

    حکم رجوی چه بود:

      اما آنجا که آینده یک مکتب و سرنوشت یک انقلاب و منافع یک خلق مطرح است، باید قاطعانه عمل کرد و چشم بر این تردید ها بست. چون هرگونه مماشات با جریانی که در صورت توفیق انقلاب را نابود خواهد کرد مار در آستین پروردن است. در اینجا محاکمه مرتکب در حقیقت محاکمه جریان انحرافی است و حکم دادگاه هم در محکومیت سیاسی اجتماعی این جریان متوجه اوست و نه فقط محکومیت جزایی فرد یا افراد مرتکب. براساس آیه ۱۹۱ سوره بقره “” الفتنته اشد من القتل “”

    این فتوای ولی فقیه اسلام انقلابی و توحیدی مجاهدین یعنی آقای مسعودرجوی بود.
    آقای شاهسوندی تحویل بگیر. فتوای مرادمان و رهبرعقیدتی مان آقا مسعودرجوی دامت برکاتو را که بسیاری از جمله خود شما بدون چون و چرا به فرمانش خود را از طبقه پنجم بقایی هم پرتاب میکردی و به پابوسش می نشتستی و می نشستیم. اما آن بچه های دانش آموز یا سربازانی که از اردوگاههای جنگی اسرا به سازمان پیوسته اند که و ادعایی در مبارزه دو نظامی ندارند توسط دوستان قدیمی بازمانده از دوره حنیف نژاد امثال شما که کمک کردند تا با فریب آن سربازان اسیر یا نوجوانان دانش آموز به دام رجوی بیفتند، بعد از سالیان اسارت در مجاهدین جدا شده و به ایران میروند و علیه رجوی افشاگری میکنند “اسپانسرعوض کرده میخوانی”. بی انصاف اسپانصرعوض نکرده ها چه گل های هستند و هستیم مگر؟ اگر امثال من و تو سرسوزنی صداقت داشتیم و سهم و مسئولیت فردیمان در همکاری با مسعودرجوی با همه جنایاتی که مرتکب شده را در پیشگاه خلق درک و فهم میکردیم، از اینکه به این بچه ها انگ بزنیم شرم میکردیم. آنها هیچ عبرتی از خود نساختند، که امثال شما و یغمایی وآنها که خفه خون گرفته اند ساخته اند.
    گناه کداممان بیشتر است. ما که هیولایی بنام ولی فقیه مطلقه اسلام انقلابی و توحیدی مجاهدین را آفریدیم و به پایش بوسه زدیم تا بتواند در رقابت با خمنینی بیشتر خون بریزد و دو نسل را به نابودی بکشانند، یا این اسیران سابق و مجاهدین امروز که تنها گناهشان به ایران رفتن و افشا گری در مورد سازمان مخوف مجاهدین است که چون شما نبودید تا ببینید و چون هنوز به سایه های غار افلاطونی رجوی ساخته، اعتقاد دارید و نمیخواهید حقایق خارج غار را باور کنید؟ بنابراین آنها را دروغگو و اسپانسر عوض کرده می نامید.
    آنها کدامشان همچون من آبدارچی رجوی!!! و شمای تحصیل کرده انقلابی دو آتیشه دو نظامی چگوارای مسعودرجوی، که جنابات رهبری عقیدتیمان را در سراسر حضورمان در سازمان وحتی بعد از جدا شدن، مهر تائید زده ایم، بعد از به ایران رفتن جنایات رژیم یا بقول شما اسپانسر جدیدشان را مهر تائید زده اند؟ کدامشان برای رضایت اسپانسرشان خواستار عمل انتحاری و پرت کردن خودشان از طبقه چهارم یا پنجم ساختمان وزارت اطلاعات شده اند؟
    همانگونه که مشاهده میشود احکام ضد انسانی خمینی ولی فقیه مطلقه رژیم در رفتار و صدور احکام در مورد ما مجاهدین قبل از ۱۳۶۷ و در جریان قتلعامهای ۱۳۶۷ طابق النعل بالنعل بر اساس فتوای ۱۳۵۸ ولی فقیه مطلقه اسلام دمکراتیک و انقلابی و توحیدی ما مسعودرجوی است. شما مگر در آن نشریه قلم نمی زدی آیا در این نوشته که حکم قتلعام است سهمی نداشتی؟

    رجوی و اصل ولایت مطلقه فقیه

    رژیم با استقرار حاکمیت جدید به رهبری خمینی در ایران تلاش دارد در همان سال ۱۳۵۸ با تصویب قوانین قرون وسطایی “اصل ولایت مطلقه فقیه” حاکمیت خود را بر کشور ابدی و تثبیت کند. در مقابل مسعودرجوی آرزوهای رهبری اسلامی جهان را که فکر میکند حنیف نژآد برای مسعود رجوی به ارث گذاشته بود را بباد رفته میبیند. تمامی هم و غم خود را برای خارج کردن رهبری اسلام از چنگ خمینی و روحانیت بخرج میدهد.
    از همین روی با درج مقاله ای مفصل در نشریه مجاهد از اصل قرون وسطایی ولایت مطلقه فقیه دفاع میکند، و تنها خودش را لایق چنین مسندی می شمرد. باز هم البته متاسفانه نه تنها اعضا و کادرهای سازمان، بلکه نیروهای سکولار و مارکسیست و روشنفکران و سایرجامعه سیاسی نیز اعتراضی به بروز ماهیت استبداد قرون وسطایی مسعودرجوی نمیکنند.
    مسعود رجوی، دفاع ایدئولژیک از اصل ولایت فقیهی خودش را در مقاله ای تحت عنوان “روحانیت شیعه برسر دوراهی تاریخی” در نشریه مجاهد شماره ۷ چنین آورده است:

      اولا: این روزها بازار بحث در مورد ولایت فقیه از هرطرف داغ است. اینکه ولایت فقیه در اسلام واقعی و نه اسلام طبقاتی رایج چیست وچه موارد و چه تاریخچه ای دارد، موضوع مقاله جداگانه ای است. … اما آنچه مسلم است اینکه در اسلام واقعی طبقه روحانی وجود ندارد (نقل به مضمون). اما “هرمذهبی رهبانیت دارد و رهبانیتِ امت اسلام جهاد و پیکار است.”
      ثانیا: فقیه بمعنای واقعی و قرانی آن زمین تا آسمان با آنچه امروز در نظر عوام است تفاوت دارد در فرهنگ عامیانه معمولا بکسی فقیه گفته میشود که مسائل شرعیه و آنهم فروعات و جزئیاتی از قبیل طهارت و نجاست را برای مردم بازگو میکند، و یا آنها را در رساله ای گردآوری کرده و عموما از روی لباسش شناخته میشود.
      حال آنکه بمعنی دقیق کلمه فقیه بفرد صاحب فهم و استنباط و دریافت از هرچیزی گفته میشود آنگاه وقتی این توانایی فهم واستنباط در چهارچوب دین باشد، فرد فقیه، فقیه در دین نامیده میشود. یعنی کسی که در دین و اصول و احکام آن صاحب فهم و دریافت بوده و بتواند مسائل مختلف را پاسخگو باشد.
      ملاحظه میشود که فقیه چیزی است بالاتراز عالم. بعبارت دیگر هرکس که چیزی را میداند نسبت به آن چیز عالم است. ولی معلوم نیست که در آن فقیه هم باشد. چرا که لازمه فقیه بودن رسوخ در اعماق آن چیز و توانایی پیگیری و پیاده کردن آن در شرایط مختلف است. در مثل کسی که شناکردن بلداست، ولی معلوم نیست که بتواند خودرا از میان امواج طوفان زا بساحل برساند …

    ادامه مقاله رجوی:

      همچنین میدانیم اگر کسی واقعا دراسلام فقیه نباشد، و جوهر اصول و احکام این ایدئولژی را عمیقا درک نکرده و به هدف احکام واقف نباشد، حتی همین امروز نیز از بردگی و مالکیت خصوصی ابزار جمعی تولید دفاع خواهد کرد.
      از این مثالها میخواهیم نتیجه بگیریم که فقیه واقعی کسی است که با اشراف به جهان بینی توحید و مکتب اسلام بتواند لااقل در اصول و کلیات، اسلام را در زمان خود پیاده کند و اینهم مستلزم برخورداری از دیدگاههای واقع بینانه اجتماعی، اقتصادی، سیاسی روانشاسی… است که بسیاری از مدعیان امروزی آن از جمله بیخبرانند…

    پایان نقل قول از مقاله مسعود رجوی

    حالا باور کردید؟ ایشان نه تنها اصل ولایت وفقیه را رد نمیکنند که معتقدند ولی فقیه بسیار بیشتر از آن است که عامه میدانند. و اصل آن نزد کسی نیست الا خود مسعودرجوی که اسلامش را با نفی استثمار مارکسیسم آمیخته است. والا در اسلام، تجار و سرمایه دار و … به سادگی با پرداخت خمس و ذکات و حق امام ثروتشان را طیب و طاهر میکنند. این اسلام که حق دارد ولی فقیه اش صاحب مال و جان و ناموس بشر باشد همان چیزی که در عراق در شهر اشرف بعد از ماجرا جویی و کشتار مجاهدین در فروغ جاویدان اول در بن بست ناشی از قفل شدن در عراق با اعلام امام زمان و ولی امر (خلیفه) مسلمین جهان بودن، خود را صاحب مال و جان و ناموس همه مسلمین جهان خواند و آنرا از سال ۱۳۶۷ بر گرده مجاهدین استوار کرد.
    بروز ماهیت بغایت ارتجاعی مسعودرجوی بتدریج در پس پرده استفاده شیادانه از بعضی واژه های مترقی مانند نفی مالکیت بر ابزار تولید در تعادل با جنبش مارکسیستی ایران وجهان و حفظ خیالی خود در چپ مارکسیسم بروز و ظهور پیدا میکند.

    مارکسیست شدن ۱۳۵۴ و انقلاب ایدئولژیک ۱۳۶۴ دو روی سکه اسلام حنیف نژآد

    فروپاشی معجون و ترکیب “اسلام یوسف شعارو مهدی بازرگان، با مارکسیسم لنینیسمی” که حنیف نژآد برای جلوگیری از ذوب شدن مذهب درمقابل آفتاب تموز جنبش عالم گیرمارکسیستی دهه های ۱۹۵۰ ساخته بود. یکبار در سال ۱۳۵۴ توسط تقی شهرام مارکسیست زده که به اندازه حنیف نژآد تعصب مذهبی نداشت و در موضع رهبری سازمان مجاهدین قرارگرفته بود، با اعلام مارکسیست شدن، مرگ سازمان وتفکر حنیف نژاد را اعلام کرد. و بوسه بر آستان ایدئولژی برتر روز در مبارزه با امپریالیسم زد.
    مسعودرجوی اما مجبور بود صبر کند تا با دست زدن به ماجراجویی مبارزه مسلحانه در خرداد۱۳۶۰، جنبش مارکسیستی در ایران بدست رقیب اسلامیش خمینی نابود شود. تا باخیال راحت در سال ۱۳۶۴ ، درست ۱۰ سال بعد از اعلام مرگ سازمان و تفکر حنیف نژآدی توسط تقی شهرام، اینبار مسعود رجوی در اسلام قرون وسطایی یوسف شعار شیرجه بزند وبا رهبر عقیدتی یا همان ولی فقیه مطلقه شدن در انقلاب ایدئولژیک سال ۱۳۶۴ با بیان مهدی ابریشمچی با افتخار بگوید “ما افتخار میکنیم که دیگر آنچه بودیم نیستیم” تا با بگور سپردن اسلام حنیف نژآد، اسلام حجتیه ای مسعودرجوی را آشکار کند. و با غیبت گزیدن به اسلام ناب قرون وسطایی جامه عمل بپوشاند.

    ریشه مشترکِ اتهامِ جنسی به رجوی و مدافعان معصومیت رجوی

    برای فهم اینکه چرا سعید شاهسوندی قسم و آیه میخورد که همین مسعودرجوی پاک و منزه و معصوم است و هیچ خطای بند طنبانی درجریان انقلاب ایدئولژیک با مریم رجوی مرتکب نشده؟؟.
    دستگاه فکری و ایدئولژیک شاهسوندی در دشنمام و توهین به کسانیکه مدعی اند ممکن است مسعود رجوی با مریم عضدانلو دست به عمل جنسی و خطای اخلاقی زده باشد و با دستگاه فکری و ایدئولژیک رژیم جمهوری اسلامی یا کسانیکه به تعبیر شاهسوندی تلاش میکنند مسئله اخلاقی ای در جریان انقلاب ایدئولژیک را به رجوی منتصب کنند، هیچ تفاوتی ندارند.
    چرا که منادیانی که خطای جنسی را بزرگ میکنند، خواسته یا ناخواسته، تلاش میکنند تصمیمات منجر به کشتار هزاران هزار انسان، نابودی یکی دو نسل از بهترین جوانان کشور، درد و شکنج هزاران هزار زندانی را، ذیل خطای جنسی تعریف و ارزش گذاری کنند.
    همینطور شاهسوندی که در واکنش به منادیان خطای جنسی در دفاع از “معصومیت رجوی” در عدم ارتکاب خطای جنسی رگ گردن کلفت میکند، با عمل خود خطای جنسی را ذیل خطا های هولناک نابودی چند نسل از مردم ایران مهر میکند.
    درصورتیکه هر انسان که کمترین ارزشی برای انسانها قائل باشد، در اولین واکنش اگرهم رگ گردن بخواهد کلفت کند میگوید که بابا بفرض هم که رجوی خطای جنسی داشته، این که یک میلیاردم گناهان او در نابودی حرص و نسل مجاهدین و مردم نبوده است. و تلاش میکند برتری سلسله مراتب ارزشهای انسانی را به سلسله مراتب ارزشهای زن ستیز جنسیت زده اخلاقی را برجسته کند. نه معصومیت جنسیتی را.
    کار شاهسوندی در تبلیغ معصومیت جنسیتی، برای معصوم انگاشته شدن مسعودرجوی راه را برای صدور فرمان فرستادن مجاهدین به قتلگاه فروغ جاویدان اول رابا ۱۳۰۴ کشته باز میکند. راه را برای فرستادن به فروغ جاویدان دوم وقتی خودش مدتها قبل فرار کرده و از عراق خارج شده بود را باز میکند. صدور احکام اعدام بدون محاکمه سران رژیم را باز میکند، صدور احکام اعدام برای اعضای جدا شده از سازمان را باز میکند صدور حکم اعدام علی زرکش را باز میکند. بله معصوم انگاری اخلاقی مسعودرجوی و قدسی کردن او در انقلاب ایدئولژیک او را بدور از همه خطاهای هولناک منجر به نابودی حرص ونسل مجاهدین و ترور هزاران نفر در داخل کشورانجامید است که بر مسند امام زمان، ولی فقیه مطلقه اسلام انقلابی و توحیدی نیز می نشاند و به او در منظر ما مجاهدین محق در دست زدن به هرتصمیمی گردد.

    سعید شاهسوندی و شایعه سوزاندن ارتشیان توسط مجاهدین

    چرا سعید شاهسوندی تلاش میکند در قالب یک مرید خیانت شده توسط مرادش ضمن سینه چاک کردن برای مرادش فریاد بزند: “سوزاند ارتشیان توسط مجاهدین در ماجراجویی فروغ دروغ است دروغ است دروغ است” تا ثابت کند که علیرغم اینکه به مرادش مومن است و از او دفاع میکند، اما بیفایی مرادش را محترمانه به نقد میکشد. آقای شاهسوندی از خیلی چیزها خبر نداری.
    من منکر خطاهای سیاسی اعضای جدا شده مجاهدین نیستم. اما از دهان اعضای جدا شده مجاهدین خبری دروغ نشیده ام. این جدای از اخباری است که رژیم خود منتشر میکند که من اعتباری برای آنها قائل نیستم و هر مورد را باید بخوانم و بررسی کنم. رژیم و مسعودرجوی همواره چه در عمل و چه در تبلیغات بغایت بهم نان قرض داده اند و باعث استمرار همدیگر شده اند.
    مواردی از اخبار مشکوک در مورد مجاهدین نیز بوده است که عمدتا توسط منابع محدودی منتشر میشود، که شخص شاهسوندی خود به آنها بسیار هم ارادت داشته و آنها را باهوش و ذکاوت نیز می نامد، که بعضی اخباری که منتشر میکند از نظر من نه تحقیقا بلکه تحلیلا نمی توانم تائید کنم. ولی نه من و نه هیچ مجاهد جدا شده دیگر مرجع ذیصلاح برای اطلاع از همه اتفاقات در سازمان مجاهدین نیست و نیستیم.
    بله من هم که در صحنه فروغ شرکت داشتم و گلوله های رژیم را که در آن صحنه بجانم نشسته است را سالیان است به همراه درد در تنم تحمل و حمل میکنم که بدلیل قرارگرفتن درنقاط حساس بدنم جا خشک کرده اند و طبق نظر پزشکان قابل جراحی و برداشتن بدون احتمال صدمات جدی به سلسله اعصاب نبود، میگویم:
    تا آنجا که من در صحنه بودم و دیدم، و با شناختی که از مجاهدین آن زمان داشتم، مجاهدین به صحنه آمده در فروغ جاویدان اهل سوزاندن ارتشیان یا هر کس دیگری نبودند. اساسا در تمامی طول مسیر پیشروی از مرز خسروی تا تنگه چارزبر در نزدیکی کرمانشاه که من در داخل آن زخمی شده به عقب منتقل شدم، هزاران نظامی ارتشی غیر مسلح در کنار جاده درحال عقب نشینی از مرز بداخل کشور بودند که نه آنها با مجاهدین کاری داشتند و نه مجاهدین با آنها. در ضمن مجاهد حاضر در صحنه اساسا و مطلقا بدون فرمان کاری نمیکرد، هیچ مجاهدی بصورت انفرادی و مستقل آنهم علیه ارتشیان نمیتوانست کاری بکند. ارتشیانی که اساسا در جنگ و درگیری با مجاهدین نبودند. تا آنجا که به مجاهدین از لحاظ فردی برمیگشت حتی وقتی در مرزها به سربازان حمله میکردند، و از آنها اسیر میگرفتند، هنگام عقب نشینی، پوتین خود را به اسیر میدادند که راحتتر حرکت کند. افراد مجاهد فقط وفقط با دستور فرماندهانشان میتوانستند و ظرفیت قتل و کشتار پیدا کنند. اما بطورفردی همه انسانهای پاکی بودند. همانگونه که در تهران بدستور فرماندهی بود که افراد مشکوک را دستگیر و شکنجه و سوزاندند. یا حتی زمان تقی شهرام بدستور سازمان بود که کورکورانه اطاعت شد و شریف واقفی و صمدیه کشتار شدند. مجاهدین بدلیل همان تفکر مرید و مرادی و معصوم انگاری سازمان و رهبریشان ظرفیت اطاعت کور را دارند. و این پدیده است که بسیار خطرناک است. در فروغ خوشبختانه ارتباطات با فرماندهی قطع بود و این ظرفیت خطرناک فعلیت نیافت.
    اینرا هم اضافه کنم، خیلی ها همان چند روز قبل به مجاهدین پیوسته و از کلاسهای درس و دانشگاهای اروپاو آمریکا و محل کار خود توسط سازمان به قتلگاه فروغ جاویدان اول کشانده شده بودند و مجاهد نبودند، درمورد آنها نظری نمیتوانم بدهم. مهمتر اینکه من در همه صحنه های فروغ جاویدان حضور نداشتم.
    آقای شاهسوندی آرزو میکنم همواره سلامت و سرزنده باشی و عمر طولانی داشته باشی تا افشاگریهای زنان فرقه رجوی در مورد همخوابگی مسعودرجوی با زنان مجاهد را از زبان فهیمه اروانی ها و زهره اخیانی ها بشنوی و از متهم کردن زنان شجاع جدا شده پیشتاز که با قربانی کردن کرامت انسانی خود در افشای همبستری رجوی با زنان، هیولای مجاهدین را افشا میکنند، و تو آنها را به دروغ گویی و اسپانسر عوض کرده می نامی، شاید عرق شرم بر پیشانیت بنشیند.

    ریشه رگ گردن کلفت کردن در دفاع از مسئله ای

    البته تجربه زیسته من طی چند دهه کار تشکیلاتی و نیرویی درمیان کسانیکه مدعی کار سیاسی اند، به من میگوید، وقتی کسی درواکنش به شنیدن یک خبر غلط یا درست (مثلا مجاهدین در عملیات فروغ برسر ارتشیان نفت ریخته آتش زدند)، آنهم در جهان دمکراتیک و باز که همه چیز براحتی میتواند مورد بررسی و نقد و گفتگو قرار گیرد، رگ گردن کلفت میکند در اساس در حال لاپوشانی خطا و مسئله بزرگتری است.
    من و شما همین رگ گردن کلفت کردن را در مورد خبر واقعی حکم اعدام علی زرکش نشان ندادیم؟ برعکس اول حق جلاد را بر صدور چنین احکامی با بیان اینکه “حاضرید به فرمانش در جا خود را از طبقه چهارم بقایی به بیرون پرتاب کنید” پرداختید. و پرداختیم.
    آیا امثال من و شما در مورد به قتلعام فرستادن مجاهدین در فروغ جاویدان یک و فروغ جاویدان دو چنین واکنشی ازخود نشان دادیم؟
    تحلیل اندیشه مجاهدین
    حنیف نژاد وارث مذهبی خدا محور است، با سلسله مراتبی قدسی و اللهی از معصومین و مقدسین چون پیامبر و امامان و وارثان امامان و اصحاب شان در قالب یک مذهب با کتاب آسمانی که همه قوانین حاکم بر هستی را یکبار برای همیشه و بعنوان خاتم همه قوانین اللهی قبلی با اشاره به یهودیت و مسیحیت در خود دارد است.
    در سلسله مراتب فکری و باورهای مذهبی این انسان، نهاد دین قرار دارد که در بالاترین نقطه آن خدا و ایمان به آن سپس به پیامبرش در مرحله بعدی به وارثان دینی آن پیامبر،امامان معصومِ فرا انسانهای مقدس و معصومی هستند که از بدو تولد چنان کیفیتی دارند که معصوم و عاری از هر گناه و اشتباهی تلقی میشوند. در ادامه منادیان آنها خود در حد یک قدیس با القاب آیت الله ها هستند. مومنین متتقدند این شارهان دین تنها مبشر و منادی آن و در اختیاردارنده رمز و راز زندگی ما بسوی سعادت و رستگاری و پیروزی ما بر شیطان و پاک شدن از گناهان و کسب آمرزش خدا ست. از این رو هر مسلمانی از یک آیت الله برای رستگاری تقلید میکند.
    بنابراین نه تنها هیچ نیازی به تفکر واندیشه ندارد بلکه فقط و فقط با ایمان به آموزه های نهاد دینی آن مذهب رستگاه میشود. رابطه یک فرد مذهبی با مظاهر مذهبی اش فقط رابطه اطاعت کور مذهبی نیست. این رابطه بسیار فراتر از آن به روابط عاطفی بسیار قوی با مظاهر اعتقادات دینی اش از شهدا یا حتی مقبره ای که به زیارت گاه تبدیل میشود نیز منجر میشود. طوریکه میتواند به باورهای عمیقتری مانند اعتقاد به درمان دردهای بی درمان نیز منجر شود. در کشور ما که جهل مقدس نیز شده است بعضا افرادیکه حتی باورهای محکم دینی ندارند اولقه های عمیق احساسی و عاطفی با مظاهر مذهبی برقرار میکنند. این گونه روابط، نسل اندر نسل تبدیل به فرهنگ و سنت و شعائر مذهبی در کنار باور دینی و روابط عاطفی گردید است.
    ادبیات ملی در خدمت روابط مرید ومرادی، بلای جان اندیشه
    این فرهنگ و تفکر مذهبی با تکیه به بیش از هزار سال ادبیات عرفانی مرید و مرادی و استوره پرستی با غولهایی چون حافظ و مولوی و عطار و سنایی که بعضا در افکار و فرهنگ و اندیشه ما خود به درجات علاء الیعین و امامان معصوم نیز شانه به شانه شده اند پشتیبانی و تقویت شده است.
    طوریکه در ادبیات عرفانی فارسی، رابطهٔ مرید و مراد جایگاه ویژه‌ای یافته است. فریدالدین عطار نیشابوری در آثارش، به‌ویژه در «اسرارنامه»، روابط مراد و مرید در تیپ‌های گوناگون تعریف و کلاسه بندی شده و حتی در مواردی مرید شخصیت انسانی هم نیست، ولی حرمت مراد واقعی را دارد. برای نمونه، جلوه ‌گری دیوانگان (عقلای مجانین) در نقش مراد قابل توجه است. از جمله، اطاعت بی‌چون و چرای مرید از مراد در تمام امور است.
    ریشه و عمق اسارت مجاهدین
    جهل، از لحظه مقدس شمردن باورها و دانسته ها، شروع میشود. وقتی کسی با چنین بنیانهای فکری و اعتقادی، مذهبی و فرهنگی وارد یک تشکل سیاسی که بسیار هم مذهبی است میشود. بویژه که آن تشکل سنگ استوره مذهبی امام حسین شهیدش که در نبرد نابرابری با یزد آنچنان قهرمانانه سرش بریده شده است را به سینه نیز میزند. حماسه آفرینی های استوره های جهانی مبارزه با استعمار و امپریالیزم همچون چه گوارا و هوشی مینه و …برایش بعنوان فرا قهرمانان مبارزه تداعی میشود.
    سلسله مراتب خدا پیامبر مذهب امام کلیسا و مسجد و کشیش با همه قداست و قدیسین آن در سازمان و تشکیلاتی که نه فقط آن اسلام را که فرد از جامعه به خود آورده بلکه اسلامی از نوع سوپر انقلابی اش در چپ مارکسیسم نیز ارتقاء یافته است متجلی می بیند.
    عینا طی یک الگو برداری درونی شده رابطه ای همتراز روابط کورکورانه ایمان از نوع رابطه “مومن با امام معصوم”، “رعیت با حاکم”، “غلام با ارباب”، “رعیت با شاه”، را در قالب “عضو با مسئول بالاتر، عضو با سازمان، عضو با رهبر منتقل میکند.
    فاجعه مهمتر وقتی رخ میدهد که چنین فردی وارد تشکیلاتی شده که نه سوال برمی‌دارد نه شک و تردید هرآنچه هست اطاعت مطلق و کورکورانه است. در ارتباط با چنین تشکیلاتی طی سالیان با قربانی کردن گذشته، حال و آینده اش، عزیزان و همقطاران و حتی فرزندان و همسر … به پای چنین تشکل و تفکری، این رابطه برایش چنان عمیق و درونی میگردد که همه وجود و تمامیت و هستی خود را به این تشکیلات یا فرد گره خورده تلقی میکند در نتیجه آن تفکر، آن اعتقاد، آن سازمان برایش تبدیل به مسئله وجودی و اگزیستاسیال میگردد و عملاً خودش به جای همان خدا و پیامبر و دین و امام و سازمان و تشکیلات می‌نشیند و هرگونه سوال و تردید و نقد به این تفکر به این تشکل، به این معلم در وجودش به سقوط تمامیت انسانی و هویتی و شکست انسانی، اجتماعی او ترجمه میشود.
    بنابراین علیرغم اینکه تضادها، تناقضات، اعمال خلاف اخلاق و انسانیت، خلاف آزادی و دمکراسی… مانند آفتاب در مقابل چشمانش رژه میروند حتی علیه خودش اعمال میشود، از بس به پای آن آرمان رومانتیک انتزاعی درونی شده هزینه کرده، اجازه کمترین شکی به آن حتی در درون خودش نمیدهد و مرتب با خود فریبی از اقرار و قبول واقعیت هایی که چون آفتاب در مقابل صف کشیده اند میگریزد. اگر هم، کسی پیدا شود و به او نشان دهد چنگ و ناخن و دندان نشان میدهد و نمی پذیرد. حتی نافرمانی و شک درونی بیان نشده برایش از درون فاجعه بار جلوه میکند.
    تمثیل غار افلاطون که پیش تر اشاره شد. به نوعی به چنین افرادی در ابعاد بسیار ضعیف تر اشاره دارد.
    اینجاست که باید گفت مجاهد یا فرد تشکیلات زده “جهل را برای خودش مقدس میسازد”. مستقل از اینکه چقدر تجربه و چند صد کتاب دانسته داشته باشد. جهل از لحظه مقدس شمردن باور و دانسته، شروع میشود.
    داود باقروند ارشد
    خرداد ۱۴۰۴

    نظرات

    نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)