گفتگوی بدون پرده با پیرمحمد ملازهی (بخش دوم)

محمد ریگی درخشان

اشرف سربازی بعد از اینکه از لندن دیپورت شده بود به تهران آمد و ما ایشان را به بخش برون مرزی رادیو معرفی کردیم تا وارد کار شود و به عنوان گوینده در رادیو زاهدان مشغول فعالیت شد.
طوقی در محافل خصوصی با من بارها این ایده را مطرح کرد که در بلوچستان یک گروه تشکیل بدیم که وارد فاز جنگ چریکی شود. منتهی شرایط ما در بلوچستان طوری نبود که در آن زمان چنین گروهی شکل بگیرد. ما تجربه جنبش آزادی بخش را در بلوچستان در آن زمان داشتیم. تجربه خیلی موفقی نبود به رغم اینکه نیروهایی در آن کار کردند اما آدم های ساده یی بودند. واقعیت ش خیلی از این افراد از جمله رحیم زردکوهی جانش را در این راه از دست داد. بقیه هم دچار مشکل شدند. ولی انعکاس این گروه در بلوچستان آن چیزی نبود که این افراد تصورش را می کردند. ملک طوقی در قبل از انقلاب با بورسیه به آمریکا رفت آقای جعفریان کمک کرد. طوقی شاعر و خیلی با استعداد بود. خانم گاندی به ایران آمد و جعفریان یک مطلبی از ایشان خواسته بود که بنویسند. خیلی نوشته اش مورد استقبال قرار گرفت.
یک خاطره یی را با شما در میان بگذارم. موقعی که در بمپور بودم؛ مولوی بزرگ زاده من را برای یک کاری در دلگان دعوت کرد و آنجا قرار بود شخصی را ببینیم. جاده که نبود با موتور به آنجا را رفتم. اسم طرف مستعار بود و مسلح بود و یک مدتی با نیروهای ایرانی درگیر شده بود. یک گدام بزرگی داشت و خیلی از ما استقبال گرد. ما موقعی که در آنجا بودیم یک گروه دیگر هم به آنجا آمدند. همه مسلح بودند. چون از من شناختی نداشتند با دیدن من یکم دچار شک و شبهه شدند. ولی مولوی اطمینان داد که اعتماد دارد. بعد که نشستیم و وارد گفتگو شدیم. اسامی آنها را به یاد ندارم. حقیقتش یادم رفته… یکی از آنها از من پرسید که رادیو بغداد را گوش می کنی؟ گفتم بله حتی یکی از دوستان من آقای نسکنتی آنجاست. گفتم بله رفاقت قدیمی داریم. بعد پرسیدند پس جبهه آزادی بخش را هم باید بشناسی. من بلافاصله گفتم شما خیلی ریسک کردید که به این منطقه آمدید زیرا اینجا حوزه نفوذ مبارکی هاست… شما چطوری با مبارکی ها کنار خواهید آمد؟ در پاسخ گفت ما با موسی خان مبارکی پسر مرحوم اسلام خان هماهنگ هستیم. البته بعدها موسی خان هم به بغداد رفت و حتی آنجا کشته شد(اعدام شد). البته از خانواده ایشان چیزی نشنیدم اما بحث تیمور بختیار پیش آمده بود و به ایرانی ها شک کرده بودند که در این قضایا دست دارند و این بنده خدا سر این قضیه آنجا اعدام شد. اما نمی دانم چقدر موسی خان با این داستان مرتبط بوده است، خانواده ایشان(بشیر مبارکی) نیز این مسئله را انکار می کنند. حتی یک نواری بشیر به من داد که در خاطرات خودم لحاظ کنم ولی راستش خیلی جانب گرانه و ترجیح دادم از این بحث فاصله بگیرم. به آن بحث برگردیم آن شخص با مولوی بزرگ زده مشورت کرد که سنی ازش گذشته و از کوه و بیابان خسته شده است اما این جوانان از من همیاری می خواهند. مولوی بیشتر از انتظارم تحلیل و مشاوره داد. گفت شرایط ایران برای چنین کارهایی مناسب نیست اما شما کارتون را بکنید. البته پیشنهاد کرد که در حوزه مبارکی ها مانور ندهند. سعی کنید از این منطقه بیرون بروید. برای اولین بار از یک مولوی چنین راهنمایی دیدم و این باعث شد که با مولوی نزدیکتر بشوم.
در محل کار گاهی با بچه های بلوچ در امر آموزش دچار مشکل می شدیم چون فارسی شان خوب نبود و من در بحث زبان بلوچی ازمولوی کمک می گرفتم. نشریات به زبان بلوچی داشت. نشریه سوغات که در افغانستان چاپ می شد. وزارت معارف در کویته هم نشریه ای به دو بخش بلوچی و براهویی چاپ می کرد که آن را هم به یاد دارم مولوی داشت. مولوی خیلی به این مسئله کمک کرد که معادل های کلمات فارسی را به بچه های بلوچ منتقل کنم. تجربه جالبی برای من بود. یه مسئله در محل کار پیش اومد؛ یکی از مهندسان در محل کار گفته بود که بچه های بلوچ از غیربلوچ ها ضعیف تر هستند. اما من انکار می کردم. مهندس اشراقی به تهران رفت و یک تست هوش آورد و بچه ها را تست کرد. از قضا غیر از یک نفر که ریگی هم بود و از نزدیکان مهرالله خان بود ولی از نظر ذهنی عقب تر بود. بقیه بلوچ ها از همه فارس جلوتر بودند. بعد خود مهندس ها قبول کردند که مشکل در جای دیگری ست و این بچه ها زبان فارسی را متوجه نمی شوند. یک بیت فارسی به بچه ها دادم تا برای من تفسیر بکنند؛ آقای ریگی باور کنید هشتاد درصد بچه های بلوچ نفهمیدند اما بچه های فارس همه متوجه شدند. این تو ذهنم من رفت که بچه های بلوچ در زبان مشکل دارند و تصمیم گرفتیم که اول یک دوره زبان فارسی برای بچه های بلوچ دایر کنیم. ترم های بعد بچه ها خیلی موفق تر شدند.
مهندس اشراقی و مهندس عباسی و مهندس فرزین در بمپور آموزش به بچه های بلوچ کم نگذاشتند. مهندس فرزین گرایش چپ داشت؛ هر چند که شرایط برای تبلیغ چپ نبود اما مهندس فرزین همانطور که قبلش گفتم بحث تکامل را برای بچه ها توضیح داد. مهندس بیشتر کنجکاوی بچه ها را تشویق می کرد.
نشریه مکران را خالقداد آریا چاپ کرد. مرحوم آریا بعد از انقلاب تو فکرش بود که یک ماهنامه به زبان بلوچی نشر دهد. نشریه مکران اولین و آخرین تجربه آریا شد. بخاطر اینکه هزینه ها بالا بود و بنده خدا پول نداشت. برای چاپ کمک شد اما متاسفانه فروش نرفت. هنوز جامعه ما تو این خط نبود. من بارها به داروخانه ملک می رفتم و نشریه را آنجا گذاشته بودند برای فروش. دکتر ملک می گفت هیشکی نگاه هم نمی کند چه به اینکه فروخته شود. مردم کنجکاو نبودند. آریا چون پول نداشت دیگه ادامه نداد؛ حتی سرخورده هم شد. اما تو ذهنش بود که نشریه بلوچی نیاز است. بطور مجانی پخش کرد. آریا با جماالدینی تماس گرفته بود و مطلب برای نشریه خواسته بود. اولین بیانیه حزب دمکراتیک بلوچستان هم در نشریه مکران چاپ شد. آریا مسلمان بود و وابستگی به حزب دمکراتیک نداشت. این کار دکتر رحمت حسین بر بود.
یه روز دکتر دانش ناروئی به خانه ما آمد. ما در ساختمان صدا و سیما زندگی می کردیم. دکتر دانش گفت که می خوام فرماندارهای استان را از خود مردم محلی انتخاب بکنم و تو بیا و این افراد را شناسائی کن. ما با چند نفر از آشنایان بررسی کردیم و سه چهار نفر را ما انتخاب کردیم. مرحوم ریگی برای خاش؛ درخش را برای ایرانشهر، احمد زارعی را برای سراوان و یکی دیگر که یادم نیست.
دانش ناروئی قرار بود که مدیران کل را از بچه های منطقه انتخاب بکند. آقای ایزدی نامی معاون وزیر در تهران. من و حسن سپاهی به پیش آقای ایزدی رفتیم که آقای زارعی را مدیر کل دارائی زاهدان بکند. وقتی مطرح کردیم خندیدم و گفت دارائی جای دزدهاست این آقا خیلی سالم و نون همه را میبره…شما لااقل آقای ناروئی یا آقای طاهری را پیشنهاد بکنید.دانش ناروئی با این بچه ها به پیش امام رفت. اونجا پیشنهاد میشه خسرو ریگی رئیس دانشگاه بلوچستان بشود اما دکتر گمشادزهی دلخور می شود. بعد ریگی کنار کشید و کاندیدای مجلس شده بود و رای اول شد.
بعدازظهر پنج شنبه ها در رادیو بلوچی زاهدان مولوی عبدالعزیز برنامه داشت. برنامه های خبری از تهران دیکته می شد. اما بقیه برنامه دست سرپرست بود. البته چارچوب ها مشخص بود. مرحوم میرمرادزهی پسر احمد خان که وکیل دادگستری بود را دعوت کردم که در مورد قوانین و دادگستری برنامه بگذارد و اتفاقا خیلی مورد استقبال قرار گرفت. اما بعد ساواک مخالفت کرد و رضوانی من را خواست که از ادامه این برنامه منصرف بشویم اما من قبول نکرد. بعد خود میرمرادزهی را تهدید کردند. ما یه برنامه با کمک اشرف سربازی راه انداختیم که قصه های بلوچی بود و اسناد بسیاری در این زمینه به دست ما رسید. یا برنامه یی در زمینه گیاهان داروئی در بلوچستان که مردم از طریق مکتوب برای ما می فرستادند. خیلی مطالب به دست من رسید. و کتابخانه شخصی من از بین رفت. خانم من بعد از انقلاب از ترس کتاب ها را به خاش پیش عموی من که ملا بود فرستاد متاسفانه همه کتاب ها را از بین بردند. البته کتاب های چپ هم بود.
رادیو بلوچی بغداد باعث شد که پوشش رادیویی در سرتاسر بلوچستان گسترش بیابد. در تهران جلسه یی تشکیل شد که قطبی بود و از دربار و ساواک هم بودند، من هم شرکت کردم. دو دیدگاه مطرح شد؛ یک دیدگاه می گفت که باید زبان فارسی را در مناطقی مثل بلوچستان، کردستان و آذربایجان از طریق رادیو و تلویزیون گسترس بدهیم تا اهالی این مناطق به تدریج زبان فارسی جذب شوند. یک دیدگاه هم ما داشتیم؛ که یکی از بچه های کرد بنام ایلخانی تحصیل کرده آلمان بود و گرایش چپ داشت.گفت این کار خیانت به بلوچ ها، کردها و آذری هاست. هر چند بعدها ساواک خیلی اذیت ش کردند. به هر حال این دیدگاه مطرح شد که زبان های محلی مورد توجه قرار بگیرد و قطبی هم با این دیدگاه موافق بود.
مولوی مصلح الدین که با آقای خامنه ای خیلی نزدیک بود. از پاکستان کار سیاسی شروع کرد. ایشان در جلسه ای که مولوی عبدالغزیز تدارک دیده بود پیشنهاد تاسیس حزبی را داد من هم در جلسه بودم به هر حال مولوی عبدالعزیز همکار ما در رادیو بود. قرار بود حزبی درست بکنیم. اتحاد مسلمین پیشنهاد شد. اصلاح مسلمین در قبل از انقلاب بود و با اتحاد مسلمین فرق داشت. آقای مبارکی، دکتر ملک، طاهری هم در جلسه بود. اتفاقا قرار شد که مرامنامه یی نوشته شود؛ من هم یک مطلبی نوشته بودم و دو مانع برای حزب گفتم یکی حاکمیت و دیگری بلوچ های منفعت باخته. شیوه کارشون اشتباه بود.
ادامه دارد…..

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)