به‌مناسبت زادروز اسپینوزا در ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲

علیرضا موثق


مصطفی ملکیان نقل به مضمون می‌گوید، ابتدا مجذوب شخصیت و نحوه‌ی بودنِ ویتگنشتاین شدم و سپس آثار او را خواندم و معمولاً انسان‌ها ابتدا مجذوب شخصیتِ افراد می شوند و متعاقب این وضعیتِ روانشناختی، به باورهای او علاقمند می‌شوند.

ملکیان بعد از ویتگنشتاین، شخصیت و زندگیِ تامس نیگل را ارج می‌نهد و از علاقۀ خود به او سخن می‌گوید. دکتر سروش نیز از شکار شدن خود چون یک آهو، در چنگالِ شیری به‌نام مولوی خبر می‌دهد و از غیر ارادی بودن این ماجرای عاشقی حکایت می‌کند.

البته این امر بسیار شخصی و غیر ارادی‌ است و نمی‌توان آن را با استدلالِ منطقی و علمی و اخلاقی، نقد و نقض کرد؛ چون علت دارد و نه دلیل و از سر عمد و اختیار و انتخاب نیست تا متعلَّق مدح و ذم اخلاقی قرار بگیرد، اما نمی‌دانم چرا ملکیان، قبل از ویتگنشتاین، به اسپینوزا علاقمند نشده‌است؟

شخصاً نمی‌توانم از اسپینوزا سخن بگویم و با ذکر نامش و با به یادآوری شخصیتش، متاثر و منقلب نشوم؛ شخصیتی که حتی راسلِ ملحد نیز از او با احترام و بزرگی یاد می‌کند.

اسپینوزا در جوانی، رشوۀ آخوندهای زمانۀ خویش را قبول نکرد و بر نقادی از دین یهود اصرار ورزید و حتی به جهتِ همین نقادی‌ها، به جان او سوء قصد شد و نهایتاً از جامعۀ یهودیانِ آمستردام و از دیار و خانۀ مادریِ خویش، به خاطر کافر‌کیشی، اخراج شد و ورودش به کنیسه‌ها ممنوع گردید.

البته در این کافر‌ستیزی، کلیسای کاتولیک، بر جامعۀ یهودِ آمستردام، فضل تقدم داشت و کتاب‌های اسپینوزا را زودتر از آن که آنها او را اخراج کنند، ممنوع کرده‌بود؛ هرچند در این ماجرا، پروتستان‌های هلند نیز از برادران کاتولیک خویش، گویِ سبقت را ربودند و کتاب‌های اسپینوزا را به آتش کشیدند.

خلاصه اینکه چون کبوتری شده‌بود در محاصرۀ کرکسان و کلاغان و کفتارانِ کافرسوزی که سودایِ خامِ حفظِ دینِ خدا را به کامِ قدرتِ کلیسا و کنیسه، در دماغِ سوداییِ خویش می‌پختند.

از این رو، اسپینوزا از آمستردام خارج شد و نیز تا پایانِ عمر ازدواج نکرد. او در اطاقی آرام در زیر-شیروانی سکنی گزید و با تراشیدنِ عدسیِ عینک، زندگی خود را گذراند. او می‌گفت:
طبیعت، به کم قانع است و من هم همین طور.

اسپینوزا با وجود وضع مالیِ نه چندان مناسب، پیشنهاد استادی در دانشگاه را رد کرد؛ چون با قیدِ «عدمِ تلاش برای براندازیِ دینِ دولتی و رسمی و عمومی» توأم بود و نمی‌خواست «حریت و استقلال فکریش» مخدوش شود.

همچنین در چند مورد، هدایا و مستمریِ ماهیانۀ صاحب‌منصبان و ثروتمندان طرفدار خویش را که دوستانه و خیرخواهانه بود، رد کرد؛ حتی هدیۀ لویی چهاردهم‌ را نیز که از اسپینوزا خواسته‌بود تا کتاب آینده‌اش را به او اهداء کند، قبول نکرد (و البته ظاهراً در مواردی، هدایایی با اصرار به او تحمیل شده‌است).

خواهر اسپینوزا، در غیاب او و با استفاده از فرصتِ تکفیر و اخراج او از جامعۀ یهود، سعی کرد که حتی اسپینوزا را از ارثیۀ مختصرش نیز محروم کند؛ لذا اسپینوزا علیه خواهرش در دادگاه شکایت کرد و بعد از پیروزی در مبارزۀ مدنی و قانونی، ارثیۀ خویش را به خواهرش بخشید.

در سال ۱۶۷۵ یک دیندارِ کاتولیک به نام آلبرت بورگ در نامه‌ای به اسپینوزا نوشت:
من این نامه را بنابر وظیفه‌ی دینی خود برایتان می‌نویسم تا عشق به همسایه را حتی به شما که یک کافر هستید نشان دهم. شما را فرا می‌خوانم که روح خود را به موقع نجات دهید و به مسیحیت بگروید. شما مدعی هستید که سرانجام، فلسفه‌ی حقیقی را یافته‌اید؛ اما از کجا می‌دانید که فلسفه‌ی شما بهترین است؟ آیا می‌خواهید کفرگویی‌هایِ ناگفتنیِ موجودی نکبت‌زده، کِرمی حقیر و انسانی خاکی را که سرانجام غذای کِرم‌ها می‌شود، گستاخانه بر حکمتِ بی‌انتهایِ پدرِ جاودانی، برتر شمارید؟ از شما خواهش می‌کنم بس کنید و دیگران را نیز همراه خود به فساد نکشانید

اسپینوزا در پاسخ به این مؤمن مسیحی نوشت:
من ادعا نمی‌کنم که بهترین فلسفه را یافته‌ام؛ اما می‌دانم که حقیقت را می‌توان شناخت. تمام دلیل‌هایی که شما در نامه‌ی خود اقامه کردید، فقط در طرفداری از کلیسای رومی است. آیا معتقدید که با آن‌ها می‌توان اقتدار این کلیسا را به روش ریاضی اثبات کرد؟ و چون این چنین نیست چگونه می‌خواهید باور کنم که بُرهان‌های من، ساخته و پرداخته‌ی ارواح خبیث است و سخنان شما مُلهم از پروردگار؟ افزون بر آن، من می‌بینم و نامه‌ی شما نیز آشکارا نشان می‌دهد که برده‌ی این کلیسا شده‌اید، نه به خاطر عشق به خداوند، بلکه از بیم آتش دوزخ که تنها علت خرافه‌است. این خرافه را از خود دور سازید و خردی را که خداوند به شما ارزانی داشته به رسمیت بشناسید و اگر نمی‌خواهید جزء موجودات فاقد خرد به شمار آیید، از آن بهره گیرید. بس کنید و خطاهای ابلهانه را معما و رازورزی جلوه ندهید!

خدای اسپینوزا، خدای متشخص و انسانوارِ ادیانِ ابراهیمی و با جهنمِ کافرسوز و کثیری خرافات و اباطیل و موهومات نبود و این عامل نیز می‌توانست در کنار شخصیت و زندگیِ اصیل اسپینوزا، از اسباب علاقۀ مصطفی ملکیان به او شود؛ علاقه‌ای بیش و پیش از ویتگنشتاین.

اسپینوزا تا پایان عمر کوتاه و پُربار خود (۴۵ سال)، آن طور زندگی کرد که می‌اندیشید و کوچک‌ترین تشویش و دلهره‌ای هنگام احتضار، در بستر بیماریِ سل و در هنگام مرگ از او گزارش نشده‌است.

او زندگی‌اندیش بود و از مرگ نمی‌هراسید و به اقتفایِ منطق هستی و چشم‌انداز آن، مرگ و اجتناب‌ناپذیری‌اش را حکیمانه پذیرفته و در وجود و نحوۀ بودن خویش هضم کرده‌بود و لذا می گفت:
«آزادمرد کسی‌ست که کوچک‌ترین توجهی به مرگ نداشته‌باشد؛ افکار او به سوی زندگی باشد، نه مرگ».

ویل دورانت می گوید:
دو قرن پس از مرگ اسپینوزا، برای بنا نهادن مجسمه‌ای از او در لاهه، کمک‌هایی مالی جمع آوری کردند. از هر گوشه‌ی جهان که از علم و دانش برخوردار بود، در این امر شرکت جستند. هیچ ساختمانی بر پایه‌ی اینهمه عشق و محبت بنا نشده‌است.

در سال ۱۸۸۲ از آن پرده برداشتند و ارنست رنان، سخنان خود را با جملاتی پایان داد که شایسته‌است ما نیز به همان پایان دهیم:
خوار و زبون باد آنکه هنگام عبور از اینجا، به این قیافۀ نجیب و متفکر ناسزا بگوید. سزای او همان جهلِ اوست که سزای همه‌ی جاهلان است و قصور او در ادراکِ الوهیت، بدترین کیفر اوست. این مرد، از روی این پایۀ سنگی، به تمام مردم جهان راه خوشبختی را نشان می‌دهد و هر که از این راه برود، به آن خواهد رسید. سیاحانِ متفکر که در قرون آینده از اینجا خواهند گذشت در دل خود خواهند گفت؛ شاید حقیقی‌ترین مظهر خدا در اینجا تجلی کرده‌باشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)