چهل و هشتمین جشنواره جهانی فیلم تورونتو
۷ تا ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۳
شهرام تابع محمدی
تورونتو همیشه تلاش کرده خود را به عنوان جشنواره چهارم دنیا – پس از کن، ونیز، و برلین – معرفی کند. سیاستی که هر سال در انتخاب فیلمهایش بهکار میبرد نشان از همین تلاش دارد. با این حال، حفظ این جایگاه در کنار رقیبان سرسختی مانند لوکارنو، کارلوویواری، و حتا لندن و نیویورک کار سادهای نیست. امسال، اگرچه این جشنواره مجموعه بهتری نسبت به سال پیش ارائه داد، اما هنوز جای چندین فیلم خوب در برنامهاش خالی بود. همینطور، حضور چندین فیلم بد یادآور این حقیقت تلخ بود که ماندن در جایگاه چهارم کار دشواری است. حتا اگر غیبت آخرین ساختههای وودی آلن، لوک بسون، و رومن پولانسکی را بهحساب پرهیز از دردسرهایی بگذاریم که حضور این فیلمسازان با خود بههمراه میآورد، باز مشکل بتوان نبود دیگرانی مانند کن لوچ، تران آن هونگ، پدرو آلمودووار، مایکل مان، یورگوس لانتیموس، و دیوید فینچر را نادیده گرفت.
نکته دیگر، لزوم تحریم سینمای دولتی جمهوری اسلامی است. برلین، از آغاز امسال تصمیم گرفت در همراهی با مردم ایران و جنبش زن، زندگی، آزادی، از این پس نهادهای دولتی فیلمسازی در جمهوری اسلامی را تحریم کند، و در عوض، تنها از ساختههای سینمای مستقل ایران برای حضور در جشنواره دعوت نماید. این حرکت هوشمندانه با پشتیبانی سینمادوستان ایرانی روبرو شد و از سوی جشنوارههای دیگر نیز مورد استقبال قرار گرفت. بر اساس این تصمیم، از این پس، فیلمهایی که از سوی نهادهای دولتی جمهوری اسلامی مانند صدا و سیما و سپاه پاسداران ساخته شده باشند در همان گام اول رد میشوند. با اینحال، جشنواره تورونتو با این جرکت همراهی نکرد و تحریم مشابهی را بر سینمای جمهوری اسلامی اعمال ننمود. یکی از موفقیتهایی که جنبش زن، زندگی، آزادی بههمراه آورد شکوفایی سینمای مستقل ایران بود. سینمایی که منتظر تایید فیلمنامه از سوی ارشاد نمیشود و بیتوجه به فروش گیشه – که وزارت ارشاد از آن به عنوان عامل فشار استفاده میکند – فیلم خود را تولید مینماید و برای بازگشت سرمایه به بازارهای سینمایی خارج از ایران و ماهوارهها اتکا میکند. همگامی جشنوارههای جهانی، از جمله تورونتو، در معرفی سینمای مستقل ایران کمک بزرگی به این سینماگران خواهد بود. همراهی با جنبش مردم ایران و مقابله با سینمای دولتی ج.ا. تصمیم درستی است که امیدوارم جشنواره تورونتو در سال آینده به عمل درآورد.
در بالا گفتم که جشنواره تورونتو، امسال، انتخاب بهتری نسبت به سال پیش داشت و تعداد فیلمهای خوب در برنامهاش کم نبود. بهترین فیلمی که امسال دیدم “درباره علفهای خشک” (About Dry Grasses / Kuru Otlar Üstüne) از نوری بیلگه جیلان بود. مانند کارهای پیشین جیلان، ویژگی بارز “درباره علفهای خشک” ابهام آن است. فیلمنامه – نوشته مشترک نوری و همسرش ابرو – داستان ترم زمستانی یک مدرسه در دهکدهای در منطقه آناتولی ترکیه است. در دو داستان موازی، صمد، یکی از آموزگارهای مدرسه، از سوی دختر دانشآموزی متهم به رفتار ناشایست میشود. این دختر، در عین حال، دانشآموز مورد علاقه صمد است، تا جایی که او در بازگشت به دهکده از استانبول برایش هدیه کوچکی میآورد. اینکه آیا این علاقه تنها یک رابطه معمول بین آموزگار و دانشآموز است یا ریشه در نگاه جنسی صمد به دختر دارد، در ابهام میماند. شیوهای که یادآور سبک کار عباس کیارستمی است که مثلا در “گزارش” روشن نمیکند کارمند داستان بلاخره رشوه گرفته است یا نه. همزمان، در داستانی موازی، شاهد یک مثلث عشقی بین صمد، کنعان، همکارش، و نوریا، معلمی از دهکده همسایه هستیم. صمد، در آغاز، کنعان را با نوریا آشنا میکند به این امید که این آشنایی به ازدواج بیانجامد. با اینحال، در میانه داستان، نظرش عوض میشود و خود برای به دست آوردن دل نوریا تلاش میکند. دیالوگهای زیبای فیلم آنقدر طبیعی و زنده نوشته شدهاند که گویی مستقیما از زندگی واقعی برگرفته شدهاند. بازی خیرهکننده بازیگران – که برای مروا دیزدار در نقش نوریا، جایزه بهترین بازیگر زن را از جشنواره کن بههمراه داشت – مثل همیشه شاهدی بر تواناییهای جیلان بهعنوان یکی از بهترین سینماگران امروز دنیا است.
در کنار بهترین فیلم جشنواره شاید بد نباشد به ناامیدکنندهترین فیلم هم بپردازم. “کالبدشکافی یک سقوط” (Anatomy of a Fall / Anatomie d’une chute) از ژوستن تریه فیلم بدی نبود، اما من نفهمیدم چرا باید جایزه نخل طلای کن را دریافت میکرد. این آخرین ساخته ژوستن تریه درباره یک زن و شوهر نویسنده است و سقوط منجر به مرگ شوهر که شک درباره دست داشتن زن در این قتل را بهدنبال دارد. “کالبدشکافی یک سقوط” مسلما فیلم خوشساخت و قابل تاملی است، به ویژه با بازی ساندرا هولر، که مثل همیشه بسیار گیرا است. با اینحال، در رقابت با فیلمهایی مثل “درباره علفهای خشک” و “خورشت” (The Pot-au-feu / La Passion de Dodin Bouffant) از تران آن هونگ، نمیتوان تصور کرد که مهمترین جایزه سینمایی را بهدست آورد.
فیلم دیگری که با جایزهای از کن به تورونتو آمد “منطقه مورد علاقه” (The Zone of Interest) از جاناتان گلیزر بود که جایزه بزرگ جشنواره کن (رده دوم، پس از نخل طلا) را دریافت کرد. “منطقه مورد علاقه” داستان رودولف هس، افسر اساس و فرمانده اردوگاه مرگ آشویتس است. زیبایی فیلم در این است که خالی از خشونتی است که در فیلمهای مشابه بهچشم میخورد. در طول فیلم اثری از شکنجه و کشتار و آدمسوزی نمیبینیم. در عوض، تنها شاهد زندگی عادی و خانوادگی هس هستیم که ممکن است شبیه هر خانواده دیگری باشد. خانه او درست در همسایگی آشویتس ساخته شده است و یکی از دیوارهایش همان دیوار بلند بتونی آشویتس با سیمهای خاردار است. در این خانه، رودولف هس یک زندگی عادی و حتا دوست داشتنی را دنبال میکند. او همسر و فرزندانش را بسیار دوست دارد. با آنها به پیکنیک و گشت و گذار میرود، با زنش با احترام و عشق رفتار میکند، و از دوستان و مهمانهایش با محبت و گرمی پذیرایی میکند. توانایی گلیزر در عریانسازی خشونت بدون نشان دادن آن بهچشم میخورد، شیوهای که میشائیل هانکه، فیلمساز اتریشی به آن مشهور است. تنها اثری که از اردوگاه مرگ دیده (یا شنیده) میشود فریادهای گاه و بیگاه زندانیانی است که از فاصلهای دور بهگوش میرسد. وقتی جلسهای در خانه هس برقرار میشود، مردان دور میزی جمع میشوند و با خونسردی بیمانندی درباره آخرین تکنیکهایی که میتوان بهکار گرفت تا تعداد بیشتری یهودی را در مدت کوتاهتری نابود کنند گفتگو میکنند، در حالیکه زنان، در اتاقی دیگر به غیبت پشت سر زنان چاقی میپردازند که لباسهای گرانقیمت بهغنیمت گرفته شده از یهودیان را نمیتوانند بر تن کنند. در “منطقه مورد علاقه”، زشتی جنگ و کشتار انسانها تنها در تناقضی پدیدار میشود که بین زندگی روزمره یک خانواده خوشبخت درهمسایگی اردوگاهی که در آن روزانه هزاران انسان به کام مرگ فرستاده میشوند خودنمایی میکند. گلیزر در تصویر کردن این تناقض تا مرز اغراق پیش میرود بهشکلی که در سراسر فیلم هیچ اثری از جنگ نیز بهچشم نمیخورد. نه صدای انفجاری بهگوش میخورد و نه هواپیمایی در آسمان پدیدار میشود و نه حتا صحنهای از سوختن انسانها به نمایش در میآید. در واقع، برای ایجاد این تناقض، گلیزر به خاطره بیننده از خشونتی که در فیلمها و داستانهای مشابه دیده تکیه میکند، و آن خاطره را در برابر تصویر دلنشینی که از زندگی یک خانواده دوستداشتنی ارائه میشود میگذارد. اوج این تناقض زمانی است که رودولف هس به همسرش (با بازی بیمانند ساندرا هولر که در “آناتومی یک سقوط” هم حضور دارد) میگوید به شهر دیگری منتقل شده است و باید از اینجا نقل مکان کنند، و همسرش با ناراحتی میگوید که اینجا منطقه مورد علاقه اوست و دلش نمیخواهد به جای دیگری برود. اینکه همسر و حتا فرزندان رودولف هس از زجههای زنان و مردانی که چند متر آنطرفتر دارند میمیرند اذیت نمیشوند و مرگ روزانه هزاران انسان خللی در روزمرگی زندگیشان پدید نیاورد مهمترین نکتهای است که جاناتان گلیزر بر آن تاکید میکند. این تصویر همان است که هانا آرنت روزمرگی شرارت مینامد۱.
فیلم با ارزش دیگری که در جشنواره حضور داشت، “هیولا” (Monster) از هیروکازو کُره-ادا بود. او را پیشتر با فیلم “دله دزدها” (Shoplifters) میشناسیم. سینمای کُره-ادا مفاهیمی را زیر سئوال میبرد که در زندگی روزمره کمتر مورد تردید و پرسش قرار میگیرند. مفهوم خانواده و روابط بین اعضای آن یکی از این مفاهیم است که کُره-ادا به آن توجه دارد. اوج این پرسشگری را در “دله دزدها” میبینیم که تعریف معمول خانواده را زیر سئوال میبرد و تعبیر جدیدی ارائه میدهد که در عین نامتعارف بودن، جذاب نیز هست. همین پرسشگری را در “هیولا” نیز میبینیم. در اینجا، به رسم کوروساوا در “راشومون” یک داستان را از چند دیدگاه گوناگون مطرح میکند و هربار بیننده را نسبت به قضاوتی که پیش از این کرده دچار تردید میکند. داستان “هیولا” نیز مانند “درباره علفهای خشک” بین چند بچه مدرسهای و معلمی میچرخد که متهم به بدرفتاری با یکی از آنها شده است. با باز کردن ماجرا و طرح مجدد آن از زاویهای دیگر، کُره-ادا بیننده را نسبت به مخرب بودن قضاوت ساده و زودهنگام آگاه میسازد.
ریوسوکه هاماگوچی سینماگر دیگری از ژاپن هست که هربار با دستی پر به جشنوارهها میآید. “شیطان وجود ندارد” (Evil Does Nor Exist) عنوان آخرین فیلمش هست که اگرچه همنام ساخته زیبای دیگری از فیلمساز ایرانی، محمد رسولاف است، اما داستان و محتوایی متفاوت دارد. در “شیطان وجود ندارد”، هاماگوچی داستان دهکده زیبایی در دل کوهستانهای ژاپن را تعریف میکند که قرار است بهوسیله یک شرکت بزرگ ساختمانی به یک تفریحگاه گرانقیمت تبدیل شود. مردم دهکده سعی دارند جلو این هجوم را بگیرند. آنچه هاماگوچی را به یکی از برجستهترین سینماگران معاصر تبدیل میکند توانایی او در داستانسرایی و شخصیتپردازی اوست. این شخصیتپردازی، بهویژه در مورد زنان، شگفتانگیز است. برای نمونه، در “چرخ سرنوشت و رویا” (Wheel of Fortune and Fantasy) همه شخصیتهای اصلی زن هستند با ویژگیهایی که هیچیک را شبیه آن یکی نمیکند. در “شیطان وجود ندارد”، اما شخصیتها مرد هستند و شاید به همین دلیل است که شادابی مسحور کنندهای که در آثار پیشین هاماگوچی میبینیم را در این فیلم نمیتوان یافتو. در کنار آن، پایان مبهم و نامعمول فیلم نیز بر این ضعف میافزاید تا “شیطان وجود ندارد” را در رتبهای پایینتر از ساختههای پیشین او قرار دهد.
از فیلمسازان ایرانی دو فیلم در چشنواره حضور داشتند. یکی “آشیل”، ساخته فرهاد دلارام از ایران، و دیگری، “شیدا”، ساخته نورا نیاسری از استرالیا. “آشیل” فیلم ضعیفی بود که بیشتر به سوءاستفاده از شرایط اجتماعی ایران پس از جنبش زن، زندگی، آزادی، میمانست. در این فیلم، مردی که در بیمارستانی کار میکند به زنی که در بخش روانی بستری است کمک میکند تا فرار کند. بعدتر، مرد می فهمد که زن، یک زندانی سیاسی است که در بخش روانی زندانی است. با اینکه فیلم ظاهری ضد جمهوری اسلامی دارد، اما تصویری بهشدت مغشوش از زنان و مخالفین ج.ا. ارائه میدهد. شخصیت زن در “آشیل”، زنی است کمسواد، ضعیف، و بهشدت وابسته به مرد، یعنی درست همان تصویری که جمهوری اسلامی در سینمای خودش از زن ایرانی ارائه میدهد. برای نمونه، زنی که زندانی سیاسی بوده و از این رو باید بخشی از نخبگان جامعه بهحسابش آورد اسم چهگوارا را هیچگاه به عمرش نشنیده. همین زن، آنچنان شخصیت وابسته و ضعیفی دارد که به مرد پیشنهاد میدهد که هرکاری حاضر است بکند بهشرطی که مرد او را ول نکند. از سوی دیگر، اگرچه در فیلم برخی خط قرمزهای ج.ا. زیر پا گذاشته میشوند (مثلا مشروبخواری و تماس فیزیکی بین زن و مرد)، اما مهمترین خط قرمز که حفظ حجاب است به قوت خود باقی میماند و حتا در صحنههایی که زن تنهاست حجاب از سرش نمیافتد. به اینها ضعفهای فیلمنامهای را هم اضافه کنید تا ببینید که تنها فیلم ضد ج.ا. ساختن برای سینماگر اعتبار بوجود نمیآورد. برای نمونه، معلوم نیست چرا مرد تصمیم به کمک به زن میگیرد؟ چرا بین دو زنی که هماتاق (هم سلول) هستند این یکی را انتخاب میکند؟ چرا از او آدرس خانوادهاش را نمیپرسد و هیچ تلاشی نمیکند تا او را به آنها بازگرداند؟ و چند پرسش بیپاسخ دیگر از این دست. سادهنگری بیش از حدی که در این فیلم انباشته شده مرا به یاد فیلمی میاندازد که اوایل انقلاب ساخته شده و اگر اشتباه نکنم عنوانش “فریاد مجاهد” است. در صحنهای از این فیلم، چند – بهاصطلاح – انقلابی زمان شاه دارند شرایط اجتماعی را تحلیل میکنند و به این نتیجه میرسند که از این پس، فعالیتهایشان را باید زیرزمینی کنند، و برای این کار، بلند میشوند و به زیرزمین میروند!
“شیدا” اما فیلم بدی نبود، اگرچه بیشتر مناسب یک فیلم کوتاه نیم ساعته بود. اگر ضعف فیلم را بهحساب تازهکار بودن نورا نیاسری بگذاریم و بازی زیبای زر امیرابراهیمی را بهعنوان نقطه قوت فیلم بپذیریم میتوان از آن بهعنوان یک فیلم خوب یاد کرد. داستان به زنی ایرانی در استرالیا باز میگردد که میخواهد از شوهر متعصب و مذهبیاش جدا شود و سرپرستی دخترشان را بهدست آورد. داستان بر اساس یک زندگی واقعی ساخته شده و نیاسری وسواس دارد که به واقعیت – آنطور که از زبان زن میشنویم – وفادار بماند. همین است که فیلم را به مسئله خشونت خانوادگی محدود میشود و مشکلات مهاجرت در آن کمرنگ دیده میشوند. برای نمونه، نیاسری میتوانست پیچیدگی دنیای کودکان مهاجر را وارد داستان کند تا آن را به واقعیتهای زندگی مهاجرین، و نه لزوما یک زن بهخصوص، نزدیکتر نماید. کودکان یکی از آسیبپذیرترین اقشار مهاجر هستند. آنها بی آنکه خود بخواهند، یا بی آنکه مشکلات بزرگترها را درک کنند، از محیط آشنایشان کنده میشوند و وارد جامعهای میشوند که نه زبانش را بلد هستند، نه دوست یا همبازیای دارند و نه محبتهای افراد خانواده را در اطراف خود دارند. تصویر کردن پیچیدگیهای دنیای کودکان مهاجر میتوانست بر زیبایی داستان و فیلم بیافزاید. مثلا این که دختر کوچک میتوانست از سویی به مادرش وابسته باشد و از سوی دیگر، وسوسه برگشتن به آغوش مهربان مادربزرگ و دوستانش در ایران او را به پدر نزدیک کند. این پیچیدگی – که نمونه آن را در “جدایی نادر از سیمین” ساخته اصغر فرهادی میبینیم – بخش مهمی از زندگی مهاجرین را تشکیل میدهد که انعکاسش در “شیدا” میتوانست بر ارزش فیلم بیافزاید.
ساختههای خوب دیگری که باید از آنها نام ببرم “شوشانا” (Shoshana) از مایکل وینترباتوم است که به روزهای آغازین شکلگیری اسرائیل میگردازد و به دودستگی بین دو تفکر اصلی هیودیان مهاجر، که یکی دنبال همزیستی با عربها است و دیگری، اسرائیل را سرزمین موعودی میداند که خدا به یهودیان بخشیده و حالا بهوسیله عربها اشغال شده. “هفت نقاب” (Seven Veils) آخرین ساخته اتوم اگویان است که داستان یک کارگردان اپرا را بازگو میکند که سالومه، ساخته ریشارد اشتراوس، بر اساس نمایشی از برنارد شاو را کارگردانی میکند و زندگی واقعیاش منبع الهامی برای اجرای صحنهای این اپرا میشود. “هفت نقاب” بهعنوان یکی از ماندگارترین ساختههای اگویان به یاد خواهد ماند. “پسرک و لکلک” (The Boy and the Heron) انیمیشن ساخته هایائو میازاکی است که بیتردید یکی از برجستهترین انیمیشنسازان امروز جهان است. این فیلم هم، مانند اغلب کارهای میازاکی، از کودکی خودش الهام گرفته و داستان پسرکی است که برای بازگرداندن نامادریاش از جهان مردگان به آنجا سفر میکند. “مهاجرین” (The Settlers) فیلمی بود از شیلی که مرا با زیبایی بینظیرش شگفتزده کرد و درباره اولین مهاجرین سفید پوستی بود که در شیلی پس از کشتار بومیان سکنی گزیدند.
در آخر، اگر بخواهم ده فیلم برتر جشنواره را نام ببرم، اینها خواهند بود:
- درباره برگهای خشک، نوری بیلگه جیلان، ترکیه
- منطقه مورد علاقه، جاناتان گلیزر، فرانسه
- هیولا، هیروکازو کُره-ادا، ژاپن
- آدمکش، ریچارد لینکلیتر، آمریکا
- مهاجرین، فلیپه گالوز آبرله، شیلی
- شیطان وجود ندارد، ریوسوکه هاماگوچی، ژاپن
- شوشانا، مایکل وینترباتوم، انگلیس
- مرز سبز، آگنیژکا هلند، لهستان
- هفت گرده، اتوم اگویان، کانادا
- پسرک و لکلک، هایائو میازاکی، ژاپن
پینویس ۱: Banality of Evil را در فارسی “ابتذال شر” ترجمه کردهاند. بهنظر من، “روزمرگی شرارت” مفهوم را بهتر میرساند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.